۱۳۸۹/۰۸/۱۴

پارسی ها/3

یادداشت: اینک می پردازیم به بررسی بیشتر بیشتری درباره ی سرزمینها و کشورهای تابع و تحت حاکمیت هخامنشیان. و در می یابیم که تأثیرات سیاسی و فرهنگی ایرانیان، گسترده تر و ژرف تر از آنچه که می پنداریم، بوده است. یادآور می شویم که بررسی موشکافانه گزارشها، چشم اندازی روشن تر به روی ما می گشاید. برای نمونه، در تورات و روایت گزنفون (سیرت کوزش کبیر) دیدیم که مصر در زمان کورش بزرگ به ایران پیوست و نه در زمان کبوجیه.
الف- هند
یادداشت: وارون آنچه که بسیاری از پژوهشگران گفته اند، سرزمین هند یکی از بخشهای ایرانِ هخامنشی به شمار می رفت. در هند باستان تا دیرزمانی، لشگرکشی داریوش بزرگ را سرآغاز تاریخ خود می دانستند. پژوهشگرانی چون «مُدی» (Modi) و «اسپونر» خاندان «موریایی» را که در دوره هخامنشی و (Spooner) پس از آن، بر هند فرمانروایی داشتند، ایرانی می دانند.
اسپونر میگوید: موریاها به سرزمین مرکزی فارسی، حوزه ی رود مرغاب (مرودشت) منسوب، و شاید هم از خویشاوندان هخامنشیان بوده اند. سکه هایی که تصور می شد سکه های بودایی می باشند، در واقع سکه های زرتشتی هستند. بناهای موریایی هند با بناهای هخامنشی ایران آنچنان از هر لحاظ دارای هماهنگی و توافق می باشند که وجود بستگی میان «آهورامزدا» و «آسورامایا» (خدای بزرگ در هند هخامنشی) اجتناب ناپذیر جلوه گیر می شود. در آن بخش از هند که ایرانیان ساکن بودند، بودایی شدن موریایی ها نیز امری طبیعی بود زیرا اینان با اصالت ایرانی خود در نسل سوم به این دین جدید گرویدند و این، برای ایجاد همرنگی و همدردی با ملت بزرگی بود که ساکنان قلمرو ایشان را در برمیگرفت. آیین بودا یک اقتباس دقیق از مذهب مغان در شرایط هندو یا یک زرتشتی هندی شده، بوده است.[1]
یادداشت: با نگرش به اینکه هرودوت می گوید سنگین ترین مالیات را مردم هند که شمارشان از دیگر مناطق مالیاتی بیشتر بود، می پرداختند، نظر کسانی که مرز ایران هخامنشی را تا رود «سند» می دانند، بی اعتبار است. با چشمپوشی بسیار، مرزهای ایران را می توان در امتداد رود «گنگ» دانست.
ب- باختریش
یادداشت: با نگر به گزارش های «کنت کورث» و «آریان» درباره ی سرزمین «باختریش» یا «باکتریا»، دریافته می شود که برابری دادن آن با «بلخ» نادرست است. زیرا گفته شده که رودهای تانائیس (دن) و ایستر (دانوب)، مکانهای اروپایی را از «باختری»ها جدا می کند. «باختریش» در شمال غربی دریای خزر جای داشت و در شرقِ این سرزمین، قوم کهن «داهی» می زیستند که در اوستا نیز از ایشان یاد گشته است. همچنین از نبردهای باختریان با اسکندر در دامنه های کوه قفقاز سخن رفته است. در شاهنامه نیز «باختر» و کوه قاف (قفقاز) یک جایگاه دارند؛ کاووس:
چو آمدش از شهر «بربر» به در// سوی کوه قاف آمد و باختر
با نگرش به معنای باختر (=شمال) مرزهای ایران هخامنشی بسیار بالاتر از آن است که در نقشه های نادرست کنونی دیده می شود.
در یک سوگنامه آتنی، از پرستش «آناهیتا» در دامنه های کوه «تمولوس» از سوی دوشیزگان لودیایی و باکتریایی یاد شده که نشانگر همسایگی دو کشور لودیا (لیدی) و باکتریا (باختر) می باشد. به گفته شاهنامه، آلانان دروازه ی باختر به شمار می رفت. «هرمزد» ساسانی، لشگریانش را:
بخواند و بسی پندها دادشان// به راه الانان فرستادشان
بدیشان سپرد آن درِ باختر// بدان تا نیاید ز دشمن گذر
«دیودوروس» از باختری هایی یاد کرده که به مادها برای محاصره آشور یاری کرده بودند و این گزارش نشان می دهد که باختر نمیتواند بلخ باشد.
ب- اس گرت
یادداشت: در سنگ نبشته داریوش بزرگ (بیستون) از فردی یاغی یاد شده که در این شهر یا سرزمین، شورش کرد و خود را از دودمان ماد می خواند. وی در «اربل» به دار زده شد.بنابراین «اس گرت» سرزمینی در پیرامون اربل یا خود آن بوده است.
ت- کت پتوک
یادداشت: این سرزمین را برابر با کاپادوکیه پنداشته اند. اما به گمان می رسد کاپادوکیه به گونه «کَ پ دَ» خوانده می شد که در غرب ماد جای داشت.(سنگ نبشته داریوش بزرگ در بیستون، بند6)
ث- اروپا
یادداشت: درباره پیروزیهای ایران هخامنشی در اروپا، کوشش بسیاری انجام گرفته تا کمرنگ و کمتر جلوه کند؛ بویژه در رابطه با شهرهای آتن و اسپارت دروغهای زیادی گفته شده است. در نبشته های هخامنشی، سراسر یونان و بنابراین شهرهای یاد شده، بخشی از ایران هخامنشی به شمار می رفتند. یک نمونه، گوشمالی یاغیان یونانی و سقوط آتن به دست خشایارشاست.
محمدعلی سجادیه مینویسد:
نه فقط در دوره خشایارشا و سردار رشید او «مردونیه»، آتن به دست سربازان ایرانی فتح شد، بلکه در دوره های بعد: فتح آتن به دست اسپارت و یا ساختن دیوارهای آتن برای ترساندن اسپارت، حکومت و سربازان ایران، نقش اول را داشتند. همچنین در زمان تسلط «مهرداد بزرگ»، ششمین پادشاه هخامنشی تبار کشور «پونت» بر آتن، شمار زیادی ایرانی در اردوی پادشاه فاتح بودند.
اشاره اسپارت سپرد (Sparda) در زمان داریوش و پس از او، دارای اهمیت است. برعکس نظر مستشرقین، باید اسپاردا (سَپرد) را همان اسپارت یا یونان اروپایی دانست. دلیلی نداریم که «سارد» در پارسی باستان Sparda خوانده شود؛ حتی هرودوت هم این طور ننوشته. به علاوه، کتیبه ی داریوش بزرگ که اشاره می شود «از سغد تا حبش (کوشیا) و از هند تا اسپاردا»، سرزمین «اسپاردا» حد نهایی شاهنشاهی است. می دانیم «سارد» در میانه ی شاهنشاهی ایران بود و نه در حد نهایی آن.
به نوشته ی هرودوت، خشایارشا از «پلئوپونز» نامی که به یونان تاخته و شبه جزیره پلئوپونز یونان، نام خود را از او گرفته، به عنوان یک فرد خودی یاد می کند و آشکارا از حقارت یونانیان در نبرد با یک آشپز ایرانی سخن می گوید.
گمان می رود منطقه «اسکودرا» شامل بخش هایی از بلغارستان، یونان، کرواسی، مقدونیه، اسلوونی، آلبانی و شاید فراتر (رومانی) بوده باشد. تحقیقات اخیر دولت «کرواسی» نشان می دهد که «کروات»ها بازمانده «هرواتیا» (قومی از سپاه داریوش و سپس خشایارشا) هستند که در «بالکان» باقی مانده، قوم کروات فعلی را ساختند. وزارت تبلیغات دولت کرواسی آشکارا این ادعا را پذیرفته است. شواهد تاریخی و زبان شناسی و روایات قدیمی گویای آن هستند که بیرون راندن ایرانیان از اروپا به طور ریشه ای و تام، افسانه و دروغ بوده است.[2]
ج- ایونیا و قبرس
یادداشت: در شاهنامه «صباح» فرمانروای «یمن» یکی از یاوران کیخسرو (شاهنشاه هخامنشی) می باشد و نامش همانند Sabacos پادشاه اتیوپی است. همچنین از پاره ای نشانه ها می توان دریافت که «یمن» برابر با «یونان» (ایونیا) است. در ترجمه انگلیسی «ایران از آغاز تا اسلام» هنگام اشاره به کشورهای نام برده در سنگ نبشته «داریوش بزرگ»، ناهمسان با نوشتار فرانسه، به جای یمن: ایونیا (Ionia) نوشته است.[3] در «تورات» از «ایونیا» به گونه یاوان (Yawan) نام برده شده که همانند «یمن» است. در یک سنگ نبشته از سده هشتم ق.م نامواژه های Iwn و Iamani دیده شده که پژوهشگران آنها را مردم «ایونی» برابری داده اند. [4] نخستین بار در شاهنامه (زمان فریدون) پادشاه یمن یا یونان به نام «سرو» یاد گشته که میتوان با آبخاست (جزیره) قبرس برابری داد؛ زیرا قبرس (Cyprus) به معنی سرو (Cypress) است. به نوشته «ابن اثیر» از زمان «منوچهر» ملوک یمن کارگزار شاهان ایران بودند.
چ-عربستان
محمد محمدی ملایری: تاریخ و فرهنگ ایران / جلد اول
«داریوش اول» عربستان را جزء ممالک خود می شمارد و مورخان قدیم یونان، از وجود دسته هایی از اعراب در اردوی کورش اول و دوم شرحی نوشته اند. هرودوت در شرح جنگهای ایران و مصر از وجود عرب ها در اردوی کبوجیه و خشایارشا، و پوشش و جنگ افزارهای آنها، و همچنین از عهد و پیمانی که آنها با کبوجیه برای راهنمایی و گذراندن سپاه او از صحرا بسته بودند، شرحی نوشته است. در دوران اشکانی نفوذ ایران در عربستان بسیار گسترش یافت و تا مرزهای شرقی یمن پیش رفت. در دوران ساسانی شبه جزیره عربستان بیش از گذشته مورد توجه و اهتمام دولت ایران گردید زیرا این سرزمین بیش از گذشته در محدوده ی رقابتهای اقتصادی و سیاسی آن دولت با دولت روم قرار گرفته بود... تمام قلمرو دولت ساسانی در شبه جزیره عربستان از بحرین گرفته که در آن روزگار شامل تمام سرزمینهای واقع در جنوب خلیج فارس و سرزمینهای واقع در شرق «الربع الخالی» می شد تا عمان، و از نجد و حجاز گرفته تا تمام سواحل جنوبی آن سرزمین، همه در قلمرو اسپهبد نیمروز قرار داشت... در عمان هم مانند بحرین، دین غالب، زرتشتی بوده... آوای آنها [عمانی ها] و زبانشان فارسی بوده است... به قول «جاحظ» بادیه ی عربستان و آبادیهای آن، همه به جز آن قسمت که در ناحیه ی شام بود، پیوسته از بریدهای کسرا [نوشیروان] که میان او و کارگزارانش در رفت و آمد بودند، پوشیده بود... گاهی رد پای ایرانیان را در مناطقی مانند تیماء [شهرکی در اطراف شام] می یابیم. «تیماء» با اینکه در نزدیکی های قلمرو روم در شمال عربستان قرار داشته ولی مانند «یثرب»، آن هم از مناطق زیر نفوذ و تحت سیطره ی ایران به شمار می رفته و در آثاری که در این محل از دوره های قدیم آن یافته اند، از اهمیت و اعتبار و عمران و آبادی آن در دوران تسلط ایرانیان بر آنجا سخن رفته است.
یادداشت: برخی از پژوهشگران «مکیا» را «عمان» و کرانه های آنسوی خلیج فارس دانسته اند. این بوم ها را نیز باید در نظر داشت: مجیدو(شهری در فلسطین)، مکه (عربستان)، میکییا(میسن؛ جنوب شرقی یونان).
اگر نگوییم همه ی آفریقا، به هر حال بیشترین بخش آن، فرمانگزار ایران بود (مصر، لیبی، سومالی، حبشه..)، به ویژه سرتاسر کرانه های شمالی و شرقی آفریقا را ایرانیان زیر فرمان داشتند.
با نگرش به نام «کرخا» در سنگ نبشته «بیستون»، که به سرزمین «کارتاژ» گفته می شد، آشکار می شود «گردان کرخ» در شاهنامه چه کسانی بودند. بویژه که پس از ایشان از سپاه روم و بربرستان یاد شده است.

تبار سازندگان کاخ شوش
سنگ نبشته ی داریوش بزرگ در شوش (با نشانه DSF)
الوار کاج: کوه لبنان
چوب یکا(جگ): گدار / کرمانا
طلا: سپردا ./ باختری
لاجورد و عقیق: سوگدا
سنگ قیمتی غیر شفاف(فیروزه): اووارزم
نقره و چوب سنگ مانند(آبنوس): مودریا
زیورهای دیوار: یَ وُ ن
عاج: کوش / هیدووُ / هَرَوُوَت ئی یا
ستونهای سنگی: ابیرادوش (اوَج)
سنگ تراشان: یَ وَ ن / سپردی
آجرپزان: بابیرو
زرکاران: مادا / مودریا
چوب کاران: سپردی / مودریا
دیوار آرایان: ماد / مودریا

ح- کوشیا (کوش)
دایره المعارف فارسی
کوش نام سرزمینی در حبشه ی قدیم بوده است. کوش از اولین آبشار نیل در مصر علیا امتداد داشت و شامل سودان، مصر و قسمتی از حبشه ی کنونی بود. محتملاً قسمتی از شبه جزیره عربستان نیز جزء آن بود.
یادداشت: به روایت منظومه ی «کوش نامه» در زمان فریدون، یکی از سرداران او به نام «کوش پیل دندان» در آفریقا تا این سرزمین ها پیشروی میکند: بجه، نوبی، اطرابلس، سودان، حبش. بنابراین چند صد سال پیش از هخامنشیان (کیانیان) نیز، ایرانیان تا قلب آفریقا رفته بودند. در تورات (کتابهای اشعیا و استر) غربی ترین مرز ایران هخامنشی: حبش می باشد. هرودوت در کتاب سوم خود از ارمغان های حبشی ها به دربار هخامنشی یاد کرده و می نویسد اتیوپی های همسایه ی مصر با لشگرکشی کبوجیه تا خود سرزمین اتیوپی، به تابعیت ایران درآمده بودند. در شاهنامه نیز سخن از تصرف مصر و بربرستان (حبشه) به دست کاووس (کبوجیه) می باشد.
نامه تنسر :
محسود اهل جهان بودیم و فرمانروای هفت اقلیم. اگر یکی از ما، گرد هفت کشور برآمدی، هیچ آفریننده را از بیم شاهانِ ما، زهره نبود که نظر بی احترام بر ما افکنند. بر این جمله بودیم تا به عهد «دارا بن چهرزاد»؛ هیچ پادشاهی در گیتی ازو علی و حکیم و ستوده سیرت و عزیز و نافذ حکم تر نبود. و از چین تا مغارب روم، هر که شاه بودند، او را بنده ی کمربسته بودند و پس او خراج و هدایا فرستادند[...] دارا [پسر دریا] بر سریر پدر نشست و عالمیان به تهیه ی تهنیه مشغول نشدند و از هند و صین [چین] و روم و فلسطین با هدایا و نثار، و سرایا و آثار، به درگاه جمع شدند[...] همیشه به پادشاهان ما [خراج] دادند از زمین «قبط» و سوریه؛ که در زمین عبرانیون غلبه کرده بودند به عهد قدیم. چون «بخت نصر» آنجا شد و ایشان را قهر کرد، برای آنکه هوایی بد و آبی ناموافق و بیماری های مزمن بود، از مردم ما، کسی را آنجا نگذاشت و آن ناحیت به ملک روم سپرد و به خراج فناعت کرد؛ و تا عهد کسرا انوشروان بر این قرار بماند.
حمزه بن حسن اصفهانی: تاریخ پیامبران و شاهان
به روزگار فرمانروایی دارا پسر دارا [داریوش سوم]... مردم مغرب از قبطیان و بربرها و نیز مردم روم شمالی و سقالبه [سقلاب ها، اسلاوها] و مردم شام [سوریه] و فلسطین یعنی «جرمقیان» و «جرمجیان» عموماً باجگزار ایران بودند.
یادداشت: در تاریخ گردیزی (زین الاخبار) از این شاهان هخامنشی به گونه فرمانروایان روم یاد شده است: دارنوش [داریوش]، «ارطکسرکسس» که او را اردشیر خوانند، اوخوش بن اردشیر، ارسین بن اوخوش، دارا بن دارا بن دارا [داریوش سوم].
حسن پیرنیا: داستانهای ایران قدیم
اگر به فهرست پادشاهان هخامنشی در پارس رجوع کنیم می بینیم ترتیب امارت آنها چنین بوده: چااِش پش، کبوجیه، کورش، چااِش پش [دوم]. از این شخص به بعد سلسله هخامنشی دو شاخه شده از طرفی «آریارَمنا» و از طرف دیگر «کورش دوم» قرار گرفته اند. فردوسی اسامی پسرهای کیقباد را با ترتیب اینگونه ذکر می کند:
نخستین چه «کاووس» با آفرین // «کیارش دوم بُد سوم «پی پشین»
چهارم «کی ارمین» کجا بود نام // سپردند گیتی به آرام و کام
حالا اگر دو فهرست را مقایسه کنیم می بینیم که با صرف نظر از تغییر زبان و تصحیفاتی که در قرون بعد در اسامی شده، موافقت کامل مابین دو فهرست، موجود و ترتیب داستانی با ترتیب تاریخی کاملاً مطابق است: کبوجیه = کاووس، کورش = کیارش، چااِش پش = کی پشین، آریارَمنا = آرمین.
یادداشت: یادکردهای فراوان از پارس و پیوند آن با کیان، جای گمان نمیگذارد که با کنار نهادن نمایه های اسطوره ای، داستان کیانیان برابر با تاریخ هخامنشیان است. بی خردانه می نماید اگر بپنداریم که ایرانیان، آن دوران پرشکوه را به فراموشی سپرده بودند. باید در نظر داشت که گاهی یک شخصیت اسطوره ای – تاریخی مانند کیخسرو، نمایانگر سه چهره: کیاکسر، کورش، خشایارشا می تواند باشد. همچنین فراموش نکنیم که گاهی لقبها به جای نام اصلی به کار رفته است. با نگرش به فهرست سرداران و سرزمینهای یاد شده ی ایشان در شاه جنگ کیخسرو با افراسیاب، جای تردید باقی نمی ماند که دیگر، کیانیان را نمی توان شاهان محلی و کوچکی در شرق ایران به شمار آورد.

نمایه سرزمینها و سرداران سپاه کیخسرو به روایت شاهنامه :
سیستان، هندوستان، غزنین، کشمیر: رستم
الانان، غرجه [گرجستان]: لهراسپ
خوارزم: اشکش
دهستان و گرگان: طوس نوذر
خوزیان: منوشانِ خوزان
داور: گیوه
یمن: صباح
کابل: ایرج
سوریان: شماخ سوری
شهر خاور: قارن
بغداد: زنگه ی شاوران
کرخ، روم، بربرستان، غرجگان، قاف، کرمان، بردع و اردبیل: [؟]
-------------------------------------------
پی نوشت
1.بیژن شهیدی: چهارسو، 208 تا 224.
2.سلسله نوشتارهای محمدعلی سجادیه / وهومن.
3.ترجمه فارسی، ص 169،پاورقی 13.
4.تاریخ پیشرفت علمی و فرهنگی بشر، جلد دوم.
-------------------------------------------
عطایی فرد، امید. 1384، ایران بزرگ، انتشارات اطلاعات، رویه های 110 تا 117.

۱۳۸۹/۰۸/۱۳

دریاسالار آرتمیس

فرمانده نیروی دریایی خشایارشاه
yd3x687k3687nnjrxp.jpg
آرتمیس Artemis نخستین زن دریانورد ایرانی است كه درحدود 2480 سال پیش،فرمان دریاسالاری خویش را از سوی خشایارشاه هخامنشی دریافت كرد و اولین بانویی می باشد كه در تاریخ دریانوردی جهان در جایگاه فرماندهی دریایی قرار گرفته است.  در سال 484 پیش از میلاد، هنگامی كه فرمان بسیج دریایی برای شركت در جنگ با یونان از سوی خشایارشا صادر شد، آرتمیس فرماندار سرزمین كاریه با پنج فروند كشتی جنگی كه خود فرماندهی آنها را در دست داشت به نیروی دریایی ایران پیوست. دراین جنگ كه ایرانیان موفق به تصرف آتن شدند، نیروی زمینی ایران را 800 هزار پیاده و 80 هزار سواره تشكیل می داد و نیروی دریایی ایران شامل 1200 ناو جنگی و 300 كشتی ترابری بود.
همچنین آرتمیس در سال 480 پیش از میلاد در جنگ سالامین Salamine كه بین نیروی دریایی ایران و یونان درگرفت شركت داشت و دلاوری های بسیاری از خود نشان داد و با ستایش دوست و آشنا روبرو شد.او در یكی از دشوارترین شرایط در جنگ سالامین، بادلیری و بیباكی كم مانند توانست بخشی از نیروی دریایی ایران را از خطر نابودی نجات دهد و به همین دلیل به افتخار دریافت فرمان دریاسالاری از سوی خشایارشا رسید.او به خشایارشا پیشنهاد ازدواج نیز داد که بدلایلی این پیوند صورت نگرفت. در سالهای دهه شصت میلادی (دهه چهل خورشیدی) نیروی دریایی ایران، برای نخستین بار ناو شكن بزرگی را به نام یك زن نام گذاری كرد و او «آرتمیس» بود.
ناو شكن آرتمیس  سالها بر روی آبهای خلیج  فارس پاسدار سواحل ایران بود.
ای کاش همیشه نامهایی ایرانی و پارسی زینت بخش جنگ افزارها، کشتی ها و هواپیماهای نظامی ایران می بود تا یاد سرداران این مرز و بوم در خاطره ها جاودانه بماند.

۱۳۸۹/۰۸/۱۲

سکاها


یادداشت{از امید عطایی فرد}:
سکستان(سیستان)، سگز(سقز)،ساکسن، ساسان(ساس) بازتابهایی از قوم سکاست. شاید بتوان سکاها را از پرشمارترین تیره های ایرانی دانست که زمانی از کرانه های چین تا دانوب را زیر پای خود داشتند. «دایوش بزرگ» در سنگ نبشته ی خود از سه گروه سکایی یاد کرده است: «هورم ورک»، «تیگر خئودا»، «تئی ترادریا». در شاهنام، «سام» و بازماندگانش نامدارترین خاندان سکایی در ایران هستند و گاه با دیگر تیره های سکایی مانند تورانیان و سگساران در نبردند. به یاد داریم که جهان پهلوان را به گونه «رستم سکزی» نیز میخواندند. از سکاها با این نامخها یاد شده است: سائی، آشکوزایی، ساک، ساس، اسکیت و... میتوان «اشکش» مهتر سرزمین «مکران» را در همین رده دانست که بسی یاوری به «کیخسرو» می نماید. از دیگر پهلوانان، «آرش» کمانگیر است که اشکانیان خود را از تَخمه ی وی می دانستند. «فرن بغ دادگی» با اشاره به اینکه سام پادشاهی سکایان و مرز نیمروز را به دستان(زال) داد، می گوید:
اسب داری، زین آوری، ستبر کمانی، پاکیزگی، رامش و خنیاگری، و بلند آوازی بر ایشان بیشتر است.(1)

«آرتور کریستین سن» با اشاره به پادشاه اسطوره ای سکاها که یونانیان «ارپوکسائیس» می خواندند و گویش ایرانی آن «ارپوخشیه» است، وی را نخستین شاه قومی میداند که «اَرپه» یا «رپه» نامیده می شدند و با تَخمه اوروپه (تهمورس) و ارپکشاد (ارپه شاه) تورات یگانه می شمارد.

آرتور کریستین سن: نخستین انسان و نخستین شهریار
در واقع به نشانه هایی از نام قبیله یا نام - نژاد «رپه» به طور پراکنده در آسیای مقدم بر می خوریم که اطلاعات جالب توجهی درباره سرگذشت مهاجرت سکاها در اختیار ما میگذارد. بنا بر روایت «کتزیاس» نخستین شاه ماد: اربسس(به زبان ایرانی: اربکه، ارپه) نامیده می شد..
می توان کوههای «ریپه ای»، «تَه ریپیه» یا « ریپیه اُریس» را ذکر کرد که یونانیان چند سلسله کوه را در ارتفاعات شمال می خواندند.
در دوره های مختلف کوههای ریپه ای را با سلسله های مختتلف کوههای کو و بیش ناشناخته شده از سرزمین های «سرمت» های آسیایی تا «آلپ» یکی دانسته اند. به نظر می آید که بعدها این نام برای نامیدن قسمتی از سلسله کوه های «اورال» به کار رفته است.. محل دیگری به نام ارفه{عرفات؟} در لبنان وجود دارد. رودخانه ای به نام رباس(ریوه) به دریای سیاه می ریزد. نمی دانم آیا این نامها نوعی پیوستگی با قبیله ی «رپه» دارد یا نه؟


پی نوشت:
1.بن دهش.151

به نقل از :
کتاب ایران بزرگ، رویه 93 و 94. پژوهشی از امید عطایی فرد.انتشارات اطلاعات

۱۳۸۹/۰۸/۱۰

پادشاهی های آسیایی / ژاپن

اصل 1
امپراتور مظهر كشور و وحدت مردم است.‏ مقام وي از اراده مردم ناشي ميگردد كه قدرت حاكم را در دست دارند.

اصل 2
تاج و تخت امپراتوري مورثي خواهد بود و جانشيني طبق قانون دربار امپراتوري مصوب مجلسين انجام خواهد شد.

اصل 3
كليه اقدامات و احكام امپراتور در امور دولتي بايد با مشورت و تصويب هيأت وزيران باشد.‏ بدين ترتيب مسئولت احكام مزبور به عهده هيأت وزيران خواهد بود. ‏

اصل 4
امپراتور فقط در امور دولتي مصرح در قانون اساسي ميتواند اقدام نمايد و در مورد حكومت، قدرتي ندارد.
امپراتور ميتواند اجراي امور دولتي مربوط به خود را به موجب قانون به ديگران تفويض نمايد.‏

اصل 5
هر گاه مطابق قانون دربار امپراتوري، شوراي نيابت امپراتوري تشكيل گردد، جانشين امپراتور اقدامات خود را در امور دولتي به نام امپراتور انجام ميدهد. در اين صورت قسمت اول اصل چهارم قابل اجرا ميباشد.

اصل 6
امپراتور، نخست وزير منتخب مجلسين را منسوب مينمايد.
رييس قضات ديوان عالي كشور را هيأت وزيران معرفي و امپراتور وي را منسوب ميكند.

اصل 7
امپراتور امور دولتي زير را از طرف مردم با مشورت و تصويب هيأت وزيران انجام خواهد داد:
 - توشيح و صدور فرمان اجراي اصلاحات قانون اساسي، قوانين و تصويب‏نامه‏هاي هيأت وزيران و عهدنامه‏ها.
 - دعوت به تشكيل مجلسين.
 - انحلال مجلس نمايندگان.
 - اعلام انتخابات عمومي براي تعيين اعضاي مجلسين.
 - تأييد نصب و عزل وزيران و ساير مقامات دولتي به ترتيبي كه قانون پيش‏بيني كرده است و نيز تأييد اختيارات تام و استوارنامه سفيران و نمايندگان سياسي كشور.
 - تأييد عفو عمومي و اختصاصي، تخفيف و تعويق مجازات و اعاده حقوق.
 - اعطاي نشانهاي افتخار.
 - تأييد اسناد تصويب و ساير مدارك سياسي به ترتيبي كه قانون پيش‏بيني نموده است.
 - پذيرش سفيران و نمايندگان سياسي خارجي.
 - انجام وظايف تشريفاتي.

اصل 8
خاندان امپراتور اجازه دريافت و يا اعطاي هيچ گونه مال و هديه‏اي را بدون اجازه مجلسين ندارند.

اصل 9
به منظور تحقق صلح بين‏المللي بر اساس عدالت و نظم، مردم ژاپن براي هميشه جنگ را به عنوان وسيله‏اي براي اعمال حاكميت يك كشور و نيز تهديد يا استفاده از زور را به عنوان وسيله حل و فصل اختلافات بين‏المللي مردود ميشمارند.
براي رسيدن به هدف فوق، نيروهاي زميني، دريايي، هوايي و نيز ساير امكانات بالقوه جنگي هرگز نگهداري نخواهند شد.‏ حق "نگهداشتن كشور در حالت جنگ" به رسميت شناخته نخواهد شد.

اصل 10
شرايط لازم براي كسب تابعيت كشور ژاپن به موجب قانون تعيين ميگردد.

اصل 11
هيچ كس از حقوق بنيادين خود محروم نخواهد شد.‏ حقوق بنيادين بشر كه اين قانون اساسي تضمين كرده، به عنوان حقوق غير قابل تعرض و جادوانه، به نسل حاضر و نسلهاي آينده ژاپن اعطا ميگردد.

اصل 12
آزاديها و حقوقي كه قانون اساسي براي مردم تضمين كرده است، با كوشش مستمر مردم حفظ خواهد شد.‏ مردم از هر گونه سوءاستفاده از اين آزاديها و حقوق خودداري خواهند كرد و همواره از آنها در جهت رفاه عمومي استفاده خواهند نمود.

اصل 13
كليه مردم به عنوان افراد جامعه مورد احترام ميباشند.‏ ‏در امر قانونگذاري و ساير امور حكومتي، حق حيات، آزادي و رفاه آنان تا حدي كه مخل رفاه عمومي نباشد مورد توجه كامل خواهد بود.

اصل 14
كليه مردم در برابر قانون يكسان بوده و هيچ گونه تبعيضي در روابط سياسي، اقتصادي يا اجتماعي از حيث نژاد، آيين، جنسيت، موقعيت اجتماعي و اصالت وجود نخواهد داشت.‏ اشراف و طبقه اشرافي به رسميت شناخته نميشوند.
دارا بودن افتخار و مدال و لقب موجب هيچ گونه امتيازي نخواهد بود.‏ اين گونه افتخارات كه اعطا شده يا خواهند شد، صرفا در زمان حيات دارندگان آنها اعتبار دارند.

اصل 15
مردم حق انتخاب و عزل مقامات دولتي را دارند.‏ اين حق غير قابل انتقال است.
مقامات دولتي خدمتگزار همه افراد جامعه مي‏باشند نه گروهي از آنان.
حق رأي عمومي افراد واجد شرايط در خصوص انتخاب مقامات دولتي تضمين ميشود.
در كليه انتخابات، مخفي بودن آرا، غير قابل تعرض است و رأي دهنده به طور علني يا خصوصي براي انتخابي كه به عمل آورده است، مورد بازخواست قرار نخواهد گرفت. 

http://hoghoogh.online.fr/rubrique.php3?id_rubrique=77

۱۳۸۹/۰۸/۰۷

نامه اشعياي نبي درباره كوروش بزرگ

پارسی ویرایی: امید عطایی فرد

اينك پادشاهي به دادگري، شهرياري خواهد نمود.
مردي كه بسان پناهگاهي در برابر توفان خواهد بود.
همچون چشمه اي در زمين تشنه و سايبان ستيغي سترگ در بيابان تب آلود.
ديدگان بينندگان ، تار نخواهد شد و گوش هاي نيوشندگان ، خواهد شنيد.
دل هاي شتابندگان ، شناساي ((شناخت)) مي شود و كند زبانان ،آسان و روان خواهند گفت.
تنگ چشم را دگربار گشاده دست نمي گوييم و فرو مايه را نژاده نمي خوانيم.
كيست كه او را از خواستگاه خورشيد ، بر انگيزد و گام هاي دادگرش را برخواند.
امت ها را به دستش مي سپارد و او را بر فرمانروايان ، چيره مي گرداند.
آنان به تيغش چون غبار ، و به كمانش چون كاه ، پراكنده مي گردند.
در پس دشمنان ، به راه هاي ناپيموده ، بي گزند خواهد گذشت.
مرزهاي دور و دراز زمين ، ديدند و لرزيدند و بهر خرسندي اش ، به پيشگاه او آمدند.
اينك تو را گردونه اي تيز دندان فرا خواهم ساخت ، تا از كوه ها، كاه سازي.
كسي را از فرازگاه آفتاب بر انگيزم ، كه نام مرا خواهد خواند و ستم وران را زير پا خواهد نهاد
تو گويي كوزه گري ، گل را پاي فشارد.
كيست نخستين نويد بخش، تا پيشاپيش ، بدانيم و بگوييم كه او راست است.

اينك همبسته من ،كه او را دست گيرم ، و برگزيده من ،كه نهادم از او خشنود است.
من فره خويش را بر او مي نهم ، تا براي امت ها ، فرمان فرماي ميانه روي باشد.
اوست بي نياز از جار و جنجال در كوي و برزن.
ني هاي نازك دل را نخواهد شكست و چراغ بيچارگان را نه خاموش خواهد كرد.
تا دادگري را به راستي بگستراند.
او ناتوان و شكسته نخواهد شد
تا همترازي را بر زمين ، استوار سازد
و پهنه ها چشم به راه پيام ورزي اش باشند
چنين گويد پروردگاري كه آسمان را آفريد و گستريد و هر سوي زمين را فرآورده ها افشانيد
و جان و روان را به باشندگان بخشيد :
- تورا به دادگري خوانده ام
ودست در دست تو ،نگاهت خواهم داشت
و تورا (( پيمان مردمان)) و (( تابان آدميان )) مي گردانم
تا پلك كوران را بازكني و زنجير زدگان را از سياه چاله هاي زندان به بيرون كشي.
اي كران ! بشنويد
و اي كوران ! بنگريد
تا دريابيد فرستاده مرا.
بسي چيزها مي بينيد اما نمي نگريد
و گوش ها مي گشاييد اما نمي شنويد.
تو از آن من هستي.
چون از آب ها بگذري ، تو را به كام نمي كشند
و چون از ميان آتش گذري، تو را نمي سوزاند
زيرا من رهاننده تو هستم.
(( مصر )) را فداي تو ساختم
و (( حبش )) و (( سبا )) را پيشكش تو دادم.
در نگاه من ، تويي ارجمند و ورجاوند
تو را دوست مي دارم.
باك مدار كه با تو هستم و از فرازگاه تا فرودگاه هور
نژادت را گرد مي آورم.
به من باور آوريد و دريابيد كه من : او هستم.

۱۳۸۹/۰۸/۰۵

کیمری ها


رقیه بهزادی: کیمری ها(1)
در منابع آشوری، از آنان به عنوان «گیمیرایی ها» یاد شده و نام آنها را نیز با «جومر» پسر «یافث» در تورات، یکسان میدانند.
در اسناد آشوری و یونانی، کیمری ها را گاهی با سکاها یکی دانسته اند. نوشته اند که این قوم پیرامون دریای «آزوف» در شمال دریای سیاه می زیستند و نام آنها هنوز در شبه جزیره «کریمه» به چشم میخورد. استرابون میگوید که آنان از طریق «بالکان» و «داردانل» به آسیای صیر رفتند؛ به قول «هرودوت» از سوی قفقاز بود. معمولاً زبان آنان را تراکیایی یا ایرانی می دانند؛ لا اقل فرمانروایان ایرانی داشتند.نام مشهورترین فرمانروایان آنها ایرانی بود، مانند :تئوسپا(teospa)، توگدامه (tugdamme) (که هرودوت آن را لوگدامیس(lygdamis)می نامد) و فرزندش سانداختشتر (sundakshatra).

یادداشت{از امید عطایی فرد}:
همانندی «تئوسپا» با «توس» یا «تهماسپ» چشمگیر است. با نگرش به این چیستان که گاهی تورانیان در شمال غربی ایران نمودار شده اند(مانند گرفتاری افراسیاب در «بردع» قفقاز) یادآور میشویم که یکی از قوم های کیمری به نام توری(tauri) خوانده میشد.همچنین نامهای «تروا» و «تراکیه» را نباید از نظر دور داشت.
سیندی ها(sindians) نیز قوم دیگری از کیمری ها بودند که شاید بعدها در افسانه آلسکاندر مقدونی با سندی های هندوستان اشتباه گردیدند. برخی از یادمانهای کیمری ها بسیار همانند با هنر نامدار لرستان است.
«گیرشمن» کیمریان را از اقوام ایرانی الاصل میداند که همراه سکاها به آسیای صغیر، سوریه و فلسطین پیشروی کردند.(2)

پی نوشت:
1.گاهنامه چیستا،خرداد 1369
2.ایران از آغاز تا اسلام، 97

برگرفته از:
کتاب ایران بزرگ،رویه 92 و 93،پژوهش امید عطایی فرد.انتشارات اطلاعات

پارسی ها/2

گزنفون: اناباسیس
[کورش کوچک، برادر اردشیر:] شاهنشاهی پدران من تا سرزمینهایی می رسد که در آنها مردمان در سمت جنوب به دلیل گرما و در سمت شمال به دلیل سرما قادر به سکونت نیستند.
پی یر بریان: تاریخ امپراتوری هخامنشیان
تماشاگر صحنه نمایشی هستیم که در زمینه آن، این منطق حاکم است که کشورهایی که به تصرف و تسخیر شاهان بزرگ درنیامده اند، به دنیای مسکون تعلق ندارند. دنیاهایی هستند که به پهنه ناوجود رانده شده اند؛ به آن سوی سرزمینهای تشنه و رودخانه تلخ. یکسان کردن مرزهای شاهنشاهی با مرزهای دنیای مسکون نشان می دهد که جدول کشورها خالی از جنبه های عقلایی نیستند؛ و اگر نظم شمارش کشورها در این فهرست ها با هم تفاوت دارند، لیکن معلوم است که دسته بندی آنها نظمی جغرافیایی دارند[...] در واقعیتِ تسلط و قدرت هخامنشی بر کشورهایی که در ساحل راست رودخانه «سند» واقع شده بودند، هیچگونه تردیدی نیست. «استرابون» در گزارشی که پیرامون کشورهای فلات ایران تحریر کرده از قومهایی نام می برد که محل سکونت آنها از شمال به جنوب در بخش غربی [شرقی؟] رودخانه سند بوده است و عبارتند از: «پروپَ میزاد»ها، «هرخواتیشی»ها، «گدروزی»ها و سایر اقوام ساحلی. و اضافه می کند که تمام این سرزمینها در کنار رودخانه «سند» جای داشته اند و اینک هندیان بخشی از آنها را که متصل به رودخانه و سابقاً در تصرف پارس ها بوده است، در تملک دارند. روایت بابلی معلوم می کند که «پروپَ میزاد» مملکتی است که در متن پارسی «گنداره» نامیده شده است و مملکت «پروپ میزاد» سراسر دره کابل را تا «کوفن» شامل بوده است[...] نمی توان بر اساس منابع مکتوب فرض کرد که در دوران «داریوش سوم» قیومیت شاهنشاهی هخامنشی بر دره هند ناپدید شده است[...] یکصد و پنجاه سال پس از ناپدید شدن شاهنشاهی هخامنشی، در نزد هندیانِ ساکن منطقه و سرزمین های مابین رودخانه «سند» و «جلام»، تصویر رسمی شخصیتی که حاکمیت اعلا را در این ولایت اعمال می کند، هنوز همان صورت و چهره ی یک ساتراپ پارسی است. بنابراین شکی نیست که در «تکسیلا» یک پراکندگی کهاجر پارسی وجود داشته[...] در «گوگمل» سپاهیانی در میدان بودند که حتی از سرزمینهای دوردست هند آورده شده بودند[...] وجود یک جامعه ایرانی به نام «مایبوزنوی» (Maubozenoi) که شاید منشأ «کاپادوکیه» بوده اند، در اعصار قدیم کشف شده است... از مطالعه ی مجموعه اسناد آشکار میشودکه انبوهی از اقوام پارسی و ایرانی نه تنها در اقامتگاه های بزرگ ساتراپی، بلکه در روستاها و دشتهای «آسیای صغیر غربی» سکونت اختیار کرده و ریشه دار شده بودند. اسناد همچنین حکایت از روابط صمیمانه ی روزمره میان پارسیان و اقوام و مردمان محلی دارند[...] در «کِلنه» [پایتخت فریگیه بزرگ] یک جمعیت بزرگ ایرانی اقامت داشت [...] حضور پارسیان در بخش کوهستانی «کیلیکیه» در محل «میدان سیکال» مشخص شده[...] کدام مورخ تاکنون می توانست تصور کند که منطقه دورافتاده میدان سیکال در کوهستان کیلیکیه حاملِ نقوش برجسته پرسپولیسی است؟[...] در شهر «هنیسَ» (Hanisa) واقع در محل شهر قدیمی «کَنیش» ((Kanish یک کتیبه متأخر مانند کاپادوکیه نزدیک آن، از کثرت جمعیت ایرانی شهر حکایت می کند... تمام این گواهی ها نشان از آن دارند که وسعت متصرفات سرزمین هخامنشی بسی بیش از آن بوده است که محدود به سرزمینهایی میان دشت و کوهستان (یا میان ساحل و بخش داخلی سرزمین) شود[...] وقتی دیده می شود که پادشاهان «صیدون» بر روی سکه های خود، سوژه های امپراتوری پارس را حک می کنند، چگونه می توان از این نتیجه گیری برکنار ماند که زمامداران مذکور خواسته اند به این ترتیب، پیوستگی و یکی بودن خود را در درون شاهنشاهی به ثبوت برسانند.
پلوتارخ: سرگذشت ها
[اردشیر دوم]: بر همه ی یونانستان چیرگی یافته یونانیان را چندان زبون خود ساخت که صلحی را که به نام صلح آنتالکیداس (Antalcidas) معروف است، به گردن آنان گزارد و پیمان صلح را خود او بر زبان رانده، دستور داد بنویسند. این «آنتالکیداس» مردی از اسپارت و پسر «لئون» نامی بود و چون بر پیشرفت کار پادشاه میکوشید، لاکیدمونیان را بر آن واداشت که با پادشاه پیمانی بسته، همه ی شهرهای یونانی در آسیا و جزیره های نزدیک به آسیا را همچنان زیردست و باجگزار او بشناسند.

عطایی فرد، امید. 1384، ایران بزرگ، انتشارات اطلاعات، رویه های 109-110

دنباله دارد..

_________

۱۳۸۹/۰۸/۰۳

پارسی ها/1

امید عطایی فرد
پارسی ها


یادداشت: در کتاب «بن دهش»، پارس سرزمینی شایسته و دارای چشم اندازی زیبا و نامدار به دادگری می باشد. پارسیان در اسطوره های یونانی، از نژاد «پرسه» پسر «زئوس» به شمار می رفتند. پارسی هایی که سلسله ی هخامنشی را بنیان نهادند، نه یک یا چند قبیله ی تازه از راه رسیده، بلکه مردمانی بلند تبار و ریشه دار بودند و از دیرباز در پارس و دیگر بوم های ایران می زیستند.
باستانی پاریزی: آسیای هفت سنگ
پارس آباد از نواحی هرو آباد آذربایجان، پارسا از «محال» ساری، پارسانیان از نواحی سنندج، پارس تربت و پارسیان گرگان، بارز شوار شهرکرد، بارسکث چاچ، ده بارز رودان احمدی، و حتی طایفه بارزانی و بارزآباد شیراز، گویای نقاط محل سکنای این قوم از روزگاران قدیم بوده است.
آلبر شاندور: کورش کبیر
پارسیان هخامنشی از نژاد خالص آریایی بودند که در سده ی پانزدهم ق.م بر کشور میتانی از شمال بین النهرین تا «قادس» واقع بر «نهرالعاصی» (Oronte) فرمانروایی داشتند.
تورات: کتاب اشعیای نبی
خداوند: کسی را از مشرق برانگیخت...او[کورش] را بر پادشاهان، مسلط می گرداند... شهر مرا [بیت المقدس/اورشلیم] بنا کرده اسیرانم را آزاد خواهد نمود اما نه برای قیمت و نه برای هدیه... خداوند چنین میگوید که حاصل «مصر» و تجارت «حبش» و اهل «سبا» که مردان بلندقد می باشند نزد تو [کورش] عبور نموده از آنِ تو خواهند بود.
تورات: کتاب عزرا
خداوند روح کورش پادشاه پارس را برانگیخت تا در تمامی ممالک خود فرمانی نافذ کرد و آن را نیز مرقوم داشت و گفت:
-کورش پادشاه پارس چنین می فرماید که یهوه خدای آسمانها جمیع ممالک زمین را به من داده...
و به اهل «صیدون» و «صور» ماکولات و مشروبات و روغن دادند تا چوب سرو آزاد از «لبنان»، از دریای «بیافا» بر حسب امری که کورش پادشاه پارس به ایشان داده بود، بیاورند.
تورات: کتاب استر
در ایام «اخشورش» [خشایارشا] که از «هند» تا «حبش» بر 127 ولایت سلطنت می کرد[...] اخشورش پادشاه، بر زمینها و جزایر دریا جزیه گزارد. و جمیع اعمال قوت و توانایی او... آیا در کتاب «تواریخ ایام پادشاهان ماد و پارس» مکتوب نیست.
کسنفون (گزنفون): کورش نامه (سیرت کورش کبیر)
هنگامی که در سیرت و احوال «کورش پارسی» تأمل کنیم... وی انبوه بی شماری از اهل جهان را تابع خویش نمود و بر عده ی زیادی از اقوام و بلاد، فرمانروایی داشت[...] نخست مادها و هیرکانی ها با طیب خاطر به اطاعت او در آمدند. سپس مردم سوریه، آشوری ها، عرب ها، اهالی کاپادوکیه، هر دو بخش فریگیها (فریجیه)، لیدی ها، کاری ها، فینیقی ها و بابلی ها تابع او شدند. وی حکومت خود را تا حدود بلخ و هندوستان و در سرزمین کیلیکی ها، سکاها، پافلاگونی ها، ماکرین ها و اقوام و طوایف بی شمار دیگر که ذکر نام آنها خالی از محظور نیست، مستقر ساخت و سرانجام بر یونانی های ساکن آسیا نیز چیره گردید و از راه دریا به «قبرس» و تا به «مصر» لشگر کشید.
آیسخولوس: ایرانیان
کورش، آن مرد نیکبخت، در زمان فرمانروایی اش، صلح برای همه ی دوستان برقرار کرد. ملت «لیدی» و «فریژی» را زیر فرمان آورد. سراسر «ایونی» را با اقتدار مطیع کرد. خداوند از او بیزار نبود، چون او خیرخواه بود[...] هنگامی که آن پیر مجرب، مددکار، خیرخواه، پادشاه صلح جو، خدایگان «داریوش» بر کشور فرمانروایی می کرد... چه بسیار شهرها را بدون عبور از رودخانه «هالیس» فتح کردند، حتی بدون ترک سامانش؛ از جمله ی آنها، شهرهای میان آب مرداب «استریمون» که همجوار مساکن «تراس» است. و بیرون از این مرداب، در خشکی، آنهایی که گرداگردشان را حصار گرفته نیز از آن پادشاه، فرمان می برد. همچنین شهرهای وسیعِ تنگه ی «هله» در انحنای «پروپوتیس» (Propotis) و مصب «پونتوس» و جزایری که گرداگردشان را آب فراگرفته... از جمله ی آنها «لسبوس» (Lesbos)، ساموس (Samos) تولیدکننده ی زیتون، خیوس (chios) و همچنین پاروس(Paros)، نازوس(Nazos)، موکونوس(Myconos) همسایه ی هم مرز تنوس(Tenos) و آندروس (Andros). و نیز بر آنها که وسط دریا در بین دو کرانه هستند، نظارت می کرد. لمنوس (Lemnos)، حکومت نشین ایکاروس (Icaros)، کنیدوس(Cnidos) و شهرهای قبرس؛ پافوس، سولی، سالامین... همچنین شهرهای ثروتمند در قلمرو ایونی، پر از مردمان یونانی را با تدبیر خویش و نیروی خستگی ناپذیر متشکل از افراد مسلح، و دستیاران متعدد در تصرف داشت.
تاریخ هرودوت :
آسیا با همه اقوام گوناگون آن، که هرکدام زبان جداگانه ای داشتند، در دست ایرانیان و به منزله ی ملک خود ایشان بود. از این رو، آنها مردم اروپا و اقوام یونانی را در مقایسه با وضع خود، با نظری کاملاً متفاوت می نگرند. این قول پارسیان است که به عقیده ی آنها دست اندازی [یونانیان] بر «ترویا» دلیل دشمنی ایشان و یونانیان شده است [...] یونانی ها «کاپادوکیه» را جزو سوریه می شمارند. پیش از ظهور دولت ایران [=پارس] مردم آنجا تابع حکومت ماد بودند که اکنون به دست کورش افتاده بود. حد فاصل بین امپراتوری های ماد و «لیدیا» رودخانه «هالیس» [1] که از کوهستانهای ارمنستان سرچشمه می گیرد[...] کار اساسی «دیااِکو» [2] که پنجاه و سه سال پادشاهی کرد این بود که اقوام تابع خود را زیر لوای واحدی جمع کرد؛ شامل: مادها، بوسی ها (Busae)، پارتاکنی ها (Partaceni)، استروخت ها (Struchates)، آریازنتی ها (Arizanti)، بودی ها(Budii) و مغ ها[...] قلمرو دولت ایران از سمت جنوب تا دریای سرخ... امتداد دارد. شمال این منطقه در دست مادها و ساسپیری ها (Saspires) و قمست شمالی تر در تصرف کلخیس ها(Colchians) است. سامان این مردم تا دریای شمال یا دریای سیاه می باشد که رودخانه «فازیس» به آن می ریزد [...] قسمت عمده ی آسیا[ی شرقی] را داریوش شاه کشف کرده است... داریوش هندیان را مطیع خود ساخت و همواره از دریای جنوبی استفاده می کرد[...] داریوش پس از عبور از پل «بسفور» به سرزمین «تراکیا»[3] وارد شد.. بین راه به رودخانه «اوتیسکوس»(Otiscus) که در سرزمین «ادریسیان» (Odrysians)جاری است، رسید.. پیش از آنکه وی به «دانوب» برسد، اولین طایفه ای را که مطیع ساخت، «گتا»ها (Getae) بودند. تراکیهای «سالمیدسوس» (Sal-mydessus) و جماعتی که در آنسوی «آپولونیا» و «مسمبریا» (Mesembria) اقامت دارند و به نام «سکورمدا» (Scrymadae) و «نیپ سی»ها (Nipasaeans) معروفند، بدون مقاومتی تسلیم شدند[...] در پادشاهی کبوجیه قسمت محدودی از «لیبی» با دو شهر مهاجرنشین «کورینه» و «برقه» به تصرف لشگریان ایران درآمد[...] پادشاه [داریوش بزرگ] از طایفه «پایونی ها» و سرزمین ها جویا شد... جواب دادند پایونی ها از شهر «ترویا» هستند و اقامتگاه آنها حوالی رودخانه «استروما» در «مقدونیه» می باشد که از «هلسپون» چندان دور نیست. و سبب آمدن ایشان [دو برادر پایونی] به «ساردس» آن بوده که خود را در زیر حمایت شاه بزرگ قرار دهند[...] داریوش: «اتانس» را به فرماندهی سپاه حدود ساحلی برگزید... «بیزانس» و «کالسدون» و همچنین «انتاندورس» (Antanderus) در «ترود» و نیز «لمپونیوم» را مسخر ساخت. سپس به جهازات «لسبی»ها دست انداخت و به تصرف «لمنوس» و «ایمبروس» پرداخت. این هر دو جزیره (در دریای اژه) در دست«پلاسگه»ها (Plasgians) بود[...] ایرانیان بعد از درهم شکستن قدرت دریایی ایونی ها[یونانیان]، از راه خشکی و دریا، «ملیط» را محاصره کردند و ... تمام آن شهر و ارگ مستحکم مرکزی را تسخیر کردند... جهازات پارسی زمستان را در «ملیط» ماندند و سال دیگر باز در دریا به حرکت در آمده بی اشکال و محظور، جزایر «خیوس»، «لسبوس» و «تندروس» واقع در ساحل آسیا را تصرف کردند... بعد از سرکوبی ایونی ها، جهازات دریایی به عزم تصرف نقاط ساحلی دهانه ی غربی «هلسپون» حرکت کردند. شهرهای دیگر از راه جزایر به تصرف درآمد.[...]خشایارشا پس از عبور از بستر رودخانه «لیسوس»، از شهرهای یونانی «مارونیا» و «دیکا» و «آبدر» گذشت و از کنار دریاچه معروف به «ایسمارس»عبور کرد. آنگاه لشگریان از رودخانه «نستوس» که به دریا می ریخت، رد شدند و به منطقه«تسی»ها (Thansis) رسیدند... پیشروی خود را به سمت غرب ادامه دادند تا به حدود رودخانه «استریمون» و شهر «ایون» رسیدند... باز به طرف غرب پیش رفتند تا به شهر «آکانتوس» رسیدند... در «ترما» (Therma)کوهستان «تسالی» با قله های «اولمپ» و «اوسا» (Ossa) نظر خشایارشا را جلب کرد... یکی از دسته های سپاه را به گشودن راهی از میان کوهستان «مقدونیه» گماشت و رسولانی که برای گرفتن نشانه تابعیت –یعنی آب و خاک- به یونان رفته بودند، مراجعت کرده به لشگر پیوستند. نام طوایفی که تسلیم شده بودند به شرح زیر است:
تسالی ها، دلوپ ها(Delopes)، آنیان (Aenianes)، پرهابی ها (Perhaebia)، لوکری ها(Locrians)، ماگنت ها (Magnetes)، مالی ها (Malians)، آخایی ها (Achaeans)، تبسی ها و سراسر بئوسیا (Beotia) [...] عبور سپاه پارس از هلسپون (کنار داردانل) تا آتیکا(ولایت آتن) سه ماه به طول انجامید... پارسیان «آتن» را خالی از سکنه یافتند... خشایارشا که در این هنگام صاحب اختیار تام «آتن» شده بود، پیکی روانه «شوش» کرد و پیروزی خود را اطلاع داد.

فهرست مردمان و استانهای بیست گانه باجگزار در کتاب سوم هرودوت
1.Ionians, Madnesians, Aeolians, Carians, Lycians, Milyans, Pamphylians.
2.Mysians, Lydians, Lasonians, Cabalians, Hytennians.
3.Phrygians, Thracians, Paphlagonians, Mariandynians, Syrians.
4.Gilicians.
5.Posidium, Phoenicia, Palestine, Cyprus.
6.Egypt, Libyans (Cyrene, Barca)
7.sattagydians, Gandarians, Dadicae, Aparytae.
8.Susa, Cissia.
9.Babylon, Assyria.
10.Ecbatana (Media), Parcanians, Orthocorybantes.
11.Caspians, Pausicae,Pantimathi, Daritae.
12. Bactrians, Aegli.
13. Pactyca, Armenians.
14.Sagartians, Sarangians, Thamanaeans, Utians, Myci, (islands in the Persian gulf)
15. sacae, Caspians.
16.Parthians, Chorasmians, Sogdians, Arians.
17.Paricanians, Asiatic Ethiopians.
18.Matienians, Sapires, Alarodians.
19.Moschi, Tibareni, Macrones, Mosynoeci, Mares.
20.Indians.

دنباله دارد.. / با سپاس از یزدان صفایی برای حروفنگاری

پی نوشت
1.امروزه قزل ایرماق! می خوانند و همواره رود مرزی فلات ایران بوده است.
2.شاهنشاه ماد که به نام دیوکس نیز خوانده شده است.
3. تراکیا را برابر با بلغارستان دانسته اند. هرودوت می نویسد: جمعیت تراکیا بعد از هندوستان از تمام کشورهای دیگر جهان بیشتر است. [کتاب پنجم] بنابراین شاید تراکیا برابر با اروپای شرقی بوده است.
4.بیژن شهیدی: چهارسو، 208 تا 224.

بن مایه
عطایی فرد، امید. 1384، ایران بزرگ، انتشارات اطلاعات، رویه های 102 تا 108.

۱۳۸۹/۰۸/۰۲

مادها

امید عطایی فرد


یادداشت: سرزمین و مردم «ماد» از دیرباز در میان جهانیان، نامدار و بلندآوازه بود و افسانه هایی اسرارآمیز درباره آن رواج داشت. پاره ای از پژوهشگران، افسونگری به نام مدوز (Medus) در اسطوره های یونانی را در پیوند با سرزمین ماد می دانند.
میرجلال الدین کزازی: از گونه ای دیگر
یونانیان کهن، ماد را سرزمین مغان می دانسته اند و مغان را دارای دانشهایی رازآمیز و شگرف. واژه Mage به معنی جادوگر با «مغ» یکی است. نام «مده» (Medee) دلدار «ژاسون» که او را در یافتن «پشم زرین» یاری داد و نماد نیرنگبازی و فسونکاری است، نیز به گمان من از ماد گرفته شده است.یونانیان کار را وارونه کرده و گفته اند که «مِدِه» پس از دستانهای بسیار خویش، به «آسیای برین» رفت. در آنجا با پادشاهی نیرومند پیوند گرفت و از او پسری به نام «میداس» (Midas) یافت که مادها از تخمه ی اویند.
یادداشت: جایگاه «مده» در شهر «کولخیس» در شرق دریای سیاه و شمال ماد بود. وی ارابه ای داشت که چند اژدهای پرنده آن را می کشیدند. نمایه ی این ارابه را می توان بر جام «حسنلو» که از کناره های دریاچه ی ارومی به دست آمده، نگریست. از سوی دیگر، «میداس» را شیفته ی زر دانسته و می گفتند به هر چه دست می زد، طلا می گردید. این داستان برخاسته از یک واقعیت تاریخی است: مادها نخستین کسانی بودند که پیشه طلاسازی و زرگری را در جهان رواج دادند. در یک برآیند می توان گفت که تاریخ ماد، بسی دیرین تر از آن است که پنداشته میشود. زیرا:
1-از هزاره ی سوم ق.م.مردمان هوری، لولوبی، کوتی، کاسی، اورارتویی در سرزمینی که بعدها «ماد» خوانده شد، زندگی می کردند و با یکدیکر همبستگی فرهنگی و نژادی داشتند.
2-در یادکرد جغرافیایی فهرستهای کهن، این برابری ها دیده شده است:
گوتیوم(کوتیان): اورارتو، ماننا، ماد، پارس.
اومان ماندا: کیمریان، اسکیت ها، مادها.
3-نام این دولتها و سرزمینها همبسته با یکدیگر است: میتانی، ماتای، آماته، ماناش، ماننا، مهری. همه ی اینها در پهنه ای می زیستند که از غرب دریای خزر تا دریاهای سیاه و مدیترانه را در بر می گرفت.
4-اگر چه در تاریخهای کنونی که برپایه ی نوشتار مورخانی چون هرودوت بنا شده، فهرست پادشاهان ماد انگشت شمار است، اما با نگرش به نگاشته های دیگر مورخان، پرده از رازهای بزرگی برداشته می شود:
«گزنفون» از قول «کواکسار» پادشاه ماد می نویسد: من به اصل و تبار پادشاهی، اشتهاری عالمگیر دارم. نسبم به قدیمترین زمان تاریخ بشر می رسد.
سین سلوس (Syncellus) که در 800 ق.م می زیسته از هشتاد و شش شاه مادی نام برده بود. «دیودوروس» از نبرد «نینوس» با کشور ماد یاد کرده. بنا به خبر «کتزیاس» زمان نینوس هزار و دویست سال ق.م برآورد شده. «اوزه بیوس» زمان نینوس را هزار و سیصد سال پیش از بنای شهر روم ذکر می کند. بنای شهر روم در 750 ق.م تاریخ دارد؛ پس زمان نینوس به 2050 ق.م می رسد.[1]
به گفته ی پژوهندگان تاریخ ماد، این شهریاری در اوج نیرومندی خود، این سرزمینها را زیر فرمان داشت: پارس، ارمنستان، آشور، سیستان، انشان، خراسان (هرات، خوارزم، سغد) و هیرکانی.
«محمودی بختیاری» در کتاب «کورش در بابل» سرزمین «هیرکانی» را با «گرگان» یکی نمی داند بلکه آن را گرجستان می شمارد. این نگرش را میتوان درست دانست زیرا «گزنفون» در «کورش نامه» اشاره کرده که هیرکانیها همسایه ی آشوری ها و لیدی ها بودند.
آیا از مادها در داستانهای باستانی ایران، نشانی به جای مانده است؟ با نگرش به گفتار فردوسی فرزانه، پاسخ: آری می باشد. پیش از پرداختن به شاهنامه، نخست یادآور می شویم که به نوشته ی «پلینی» مورخ رومی، «سرمت» ها نیاکان مادها بودند. نام این قوم برخاسته از «سرم» یا «سلم» پسر فریدون است که از کناره های پایین دریای خزر (آمل، تمیشه، کوس) روی به خاور (غرب) نهاد. سپس سخن از نبردهایی است که میان کوچندگان (سلم و تور) و بازماندگان (ایرج و منوچهر) در برمیگرد. بررسی نام رزمگاه ها و کسان، بسی روشنگر است:
کشیدند لشگر به دشت نبرد// «آلانان دز» را پسِ پشت کرد
به سلم آگهی رفت ازین رزمگاه// و زان تیرگی کاندر آمد به ماه
پس پشتش اندر یکی حِصن بود// برآورده سر تا به چرخ کبود
چنان ساخت کآید بدان حصن باز// که دارد زمانه نشیب و فراز
همی این سخن «قارن» اندیشه کرد// که برگاشت مر «سلم» روی از نبرد
«آلانی در»ش باشد آرامگاه// سزد گر برو، بربگیریم راه
که گر حصن و دریا بود جای اوی// کسی نگسلاند ز بُن پای اوی
یکی جای دارد سر اندر سحاب// به خارا برآورده از قعر آب
نهاده زِ هر چیز گنجی به جای// برو نَگفنَد سایه پرّ همای
همانگونه که خواندیم، سلم دارای دز یا دژی بود به نام «آلانی که از سنگ خارا ساخته شده و گرداگردش را آب فراگرفته بود. اینک ببینیم که درباره ی دژهای ماد چه گفته اند.
دیاکونوف: تاریخ ماد
از نبشته های آشوری چنین برمی آید که در خاک ماد، نقاط مسکونی مستحکمِ دژ گونه ای به نام «آلانی دنوتی» و نقاط مسکونی کوچک دیگری در اطراف آن به نام «آلانی سهروتی» وجود داشته اند و ساکنان نقاط اخیر الذکر، به هنگام ضرورت می توانستند به درون حصار دژ پناه ببرند... دژهای مزبور ساختمانهای محکمی بودند بر ارتفاعات و صخره های طبیعی و یا گاهی بر خاکریزها و تپه های مصنوعی. گرداگرد آنها لااقل یک دیوار و یا گاهی چندین حصار متحدالمرکز کشیده شده بود... حصار اصلی و شاید کنگره ها، همچنانکه در «اورارتو» نیز متداول بود با سنگ ساخته می شد و بدنه ی حصارهای دیگر با خشت خام. غالباً دژها را طوری می ساختند که خندق و یا مسیر طبیعی رودخانه ای، دفاع آن را تکمیل کند.
یادداشت: پسوند «دنوتی» را به معنای مستحکم دانسته اند (آلانان دنوتی). اما شاید برگرفته از واژه ی ایرانی «دانو» به معنای آب دریا یا رود باشد. بنابراین معنایش می شود: دژ دریایی. به نوشته «بهرام فره وشی» نام رود «دانوب» ایرانی است و بسیاری از رودهای قفقاز شمالی به واژه دُن don ختم می شود.[2]
نکته ی دیگر آنکه در زبان «لولوبی» یا «مهرانی» که از مردم ماد بودند، دژ به گونه ی «کین» یا «کینگی» (Kingi) خوانده میشد و به آسانی می توان دریافت همان «کنگ دژ» در داستانهای ایرانی است.
در دنباله داستان «سلم» آمده که برای وی از «دز هوخت کنگ» نیروی پشتیبانی فرستاده می شود. نام سپهدار کنگ که نبیره ی ضحاک (اژدهای سه سر) بود، بیشتر به دو گونه ثبت شده: «کتکوی» و «کرکوی». همانندی نام کاکوی با «کاکوس» هیولای سه سر در اسطوره های یونان در خور نگرش است. یکی از شاهان جنوب ماد (700 ق.م) «کاکی» نام داشت. «کرکوی» یادآور بوم «کارکاشی» است و نیز «مده» (نام-نژاد ماد) برادرزاده ی افسونگری به نام کرکه Circe بود.
یکی از پهلوانانِ «منوچهر» را «اندیان» می خواندند که نام کهن دره «سپیدرود» یعنی «اندیا» را به یاد می آورد. اسم پهلوان دیگر به نام «شیروی» شاید پسوند آرتاسارو (اردشیر)باشد. برای نمونه شاه یکی از بخشهای ماد (828 ق.م) چنین نامی داشت.
پس از شکست سلم، قوم وی همچنان کوچ خویش را دنبال می کنند و سرانجام در سرمین روم، نشیمن و آرام می گیرند. پس از پیروزی منوچهر، سرزمینها و سرکرده هایی بسیار، نام وی را بر خود می نهند. ریشه ی اوستایی نام وی، «مانوش» یا «منوش» و گونه های دیگرش: میس، مایشو، میشوا، مسو، که نگاشته مورخان پارسی است، در خور سنجش با این بوم هاست: مان، میسو(مسو)، میسیا، موساسیر، مانیچ و غیره. همچنین نام این پادشاهان گویای گستره ی فرهنگی و مرزی ایران بزرگ است. مِنِس (Menes) نخستین شاه مصر (3200 ق.م( منوئه(شاه اسطوره ای کرت)، مانیش توسو(پادشاه اکد 2400 ق.م)، منوس (نخستین انسان ژرمن ها)، منو (نخستین انسان و نیای قوم آریا در میان هندیان).
در زمان «نوذر» فرزند منوچهر برای نخستین بار سخن از «پارس» به میان می آید که «شبستان شاهی» در آنجا بود. پس از «نوذر» کرانه های پایین دریای خزر(ساری، آمل، دهستان، گرگان و ..) که از زمان «فریدون» کانون آریاها بود، جای خود را به «پارس» می دهد؛ سرزمینی که به پایتختی شهر «استخر» با زاب (زو) پسر «تهماسب» بر پرده ی تاریخ نمایان می گردد. نام این پادشاه در اوستا به گونه «اوزَوَ» (Uzava) و در نوشتارهای پهلوی هوزوب (Huzub) آمده است. اینک می نگریم به نامهایی که با این شهریار می توانند در پیوند باشند: اوزیبا(شهر زیویه)، زاب (رود)، زابان(کشوری بر کرانه زاب کوچک)، زاموآ (سرزمینی با شهرهای زهاب، میاندوآب، بانه، سنندج و سلیمانیه. در زبانهای غربی ایران واک های «م» و «ب» به یکدیگر دگردیس می شد. بنابراین شاید «زابوآ» نیز خوانده می شد)، ایران زو (پادشاه نیرومند ماننا در 720 ق.م)، آزا (نام فرزند «ایران زو»).
ماد میانگاه پارسی ها بود؛ در جنوب : پارس، در غرب: پارسوا، در شرق: پارت، جای داشت. در شمال ماد، در میان دیگر تیره ها، به نام پارسی ها نیز بر می خوریم. هر سه نام مجازاً به معنی پهلو و کناره است.[3] استخری در «مسالک و الممالک» از چند جایگاه در سرزمینهای خزر و روس یاد کرده که نام «فارس» داشتند.
ل.و.کینگ: تاریخ بابل
گفته اند علت اینکه «نبوکدنصر» در لشگرکشی ها و جنگهای خود، مطالبی ننوشته، این بوده است که وی شاید آنها را بنا به دستور «ماد» به عنوان فرمانروای خود انجام می داده است.[4] «کیاکسر» از خویشان او بود و سهمی که بابل در کشمکش «ماد» با «لیدی» داشت، شاید با توجه به آن فرضیه، توجیه شو.د... رود «هالیس» به عنوان مرز ماد و لیدی تعیین شد که به گفته «هرودوت» تا اندازه ای بر اثر میانجیگری «نبوکدنصر» تنظیم گردید.[5] دخالت بابل شاید به سود ماد انجام گرفته باشد و امکان داد که «کیاکسر» می توانست از نبوکدنزار (نبوکدنصر) بیش از یک بی طرفی خیرخواهانه را در صورت نیاز، انتظار داشته باشد.
/////////////////////////////////////////////////
پی نوشت
1.تاریخ مطالعات دینهای ایرانی، 212 تا 217.
2.ایرنویج/نامهای ایرانی پیرامون دریای سیاه.
3.تاریخ ماد، 68.
4.در تاریخهای پارسی نیز «بخت النصر»، سردار و گماشته ی شاه ایران در بابل نمودار شده است.
5.پادشاه بابل بایستی نبوکد نصر بوده باشد؛ هر چند نامی که هرودوت به صورت «لابونتوس» به دست داده، با تعبیر بهتری تحریفی از «نیونیدس» است./ل.و.کینگ.
///////////////////////////////////////////////////
بن مایه
عطایی فرد، امید. 1384. ایران بزرگ، انتشارات اطلاعات، رویه های 95 تا 102.
با سپاس از یزدان صفایی

کعبه مرودشت

زین العابدین موتمن در سال 1293 خورشیدی زاده شد. لیسانس از دانشکده ادبیات و دانشسرای عالی، و درجه A.B شیمی از دانشگاهی امریکایی، نگارش داستان پرهوادار «آشیانه عقاب»، اشعار برگزیده صائب تبریزی، و کتاب «شعر و ادب پارسی» که برنده جایزه سلطنتی در سال 1332 خورشیدی شد، از دستاوردهای این ادیب میهن دوست به شمار میرود. اینک سروده اش:

کعبه مرودشت
زهی کاخ جمشید کیوان طراز * که گردون ش با چرخ همبر نهاد
فری تختگاه فلک پایگاه * که بن گاه، بر چرخ اخضر نهاد
عجب نیست گر خاکساری چو من * سر عجز بر خاک این در نهاد
بر این آستان سر ز روی نیاز * بسی همچو خاقان و قیصر نهاد
چو تاجیست ایران که کیهان خداش * ابر تارک هفت کشور نهاد
نگر تا که آن مرد خاورشناس (1) * چه خوش گوهری زیب دفتر نهاد
که با کعبه ایرانی پاکزاد * مر این بارگه را برابر نهاد
تو ای پاک ایرانی از بهر حج * خدایت ره و رسم دیگر نهاد
نپندارم از کعبه مرودشت * یکی گام باید فراتر نهاد
بر این خطه ی پاک مینوسرشت * پرستشگهی نغز داور نهاد
من و بوسه بر خاک این بارگاه * ندانم تو را چیست اندر نهاد
به دل اندرم مهر ایران خدای * ز بنیاد با شیر مادر نهاد

(1) مارکوارت شرق شناس نامدار گفته است: ایرانیان سزاست به جای مکه و سفر مذهبی حج، به زیارت تخت جمشید روند تا این قوم به گزشته ی پر افتخار خود پی ببرد و به آینده اش بیندیشد.

۱۳۸۹/۰۷/۲۹

روسپیان سیاسی/1

محمد تقی ذهتابی نویسنده ای است که دیر سالی است به پیامبر جریان پانترکیسم بدل شده و هواداران این جریان در هر نگاشته به اصطلاح علمی !! خود کتاب ها و مقاله های ژورنالیستی او را رفرنس می دهند و کتاب سطحی و غیر مستند تاریخ ترکان او را به مث...ابه کاپیتال مارکس راهنمای عمل خود ساخته اند و در راستای پروژه اسطوره سازی و شهید پروری حتی پاره ای از جریانات وابسته به رژیم باکو از او که به مرگ طبیعی درگذشت شهید نیز ساخته اند....کارنامه سیاسی ذهتابی بسی شگفت و ناگوار است و آکنده از وابستگی به بیگانگان...نخست در سالهای جوانی از فرقه دمکرات استالین ساخته آغاز کرد و پس از فروپاشی فرقه به باکو گریخت و مرید دستگاه کا گ ب و شخص باقرف و استالین شد...گزارشات سرگرد شوروی سابق ..نوروزاف...پیرامون او خواندنی است...این اسناد ماهیت واقعی ذهتابی را به خوبی نشان می دهد و بر تاریک خانه افکار و نیات او پرتو می افکند....گویا زنجیره خدمت رسانی ذهتابی به بیگانگان پایانی نداشته است...زیرا در اوج دشمنی دستگاه فاشیستی و پانعربیسم بعثی به دعوت صدام همراه با گروهی از افسران و هواداران فرقه چون پناهیان به بغداد می رود و زیر پوشش تدریس با سازماندهی حزب بعث جریان ملل تحت ستم ایرانی را در سالهای نخست دهه پنجاه در بغداد راه اندازی می کنند و اینجاست که دهتابی با سرمایه فاشیسم بعثی کتاب های ضد ایرانی خود را می نگارد و فرجام این تباه کاری ذهتابی نیر به مانند خدمت به باقرف ناگوار است....به دنبال قطع نامه الجزایر و توافق ایران و عراق در سال 1975 ذهتاب ی و دوستان چونان مهره ناکار آمد و کالای تاریخ گذشته به شوروی عودت داده می شوند !!!!!....دکتر حمید احمدی با بررسی دیدگاه های سرگرد کا گ ب نوروز اف چنین می گوید...# اطلاعات سیاسی و اقتصادی ، شماره ۱۸۲-۱۸۱ ( مهر و ابان ۱۳۸۱) نقل قول از صفحه ۴۴: «قابل ذکر است که محمود پناهیان(رئیس گروه سربازگیری برای فرقه‌ی دموکرات)، پس از فرار به شوروی، در سالها دهه‌ی ۱۳۵۰ شمسی در یک ماموریت از باکو به بغداد اعزام شد و در آنجا ضمن همکاری با رژیم بعث عراق به تأسیس یک گروه سیاسی به نام «جبهه‌ی ملی خلق‌های ایران» دست زد و شبعه‌هایی از آن به تبلیغ قوم‌گرایی در آذربایجان، کردستان، بلوچستان و خوزستان ایران پرداخت. مدتی بعد، محمدتقی زهتابی چهره‌ی شناخته شده‌ی پان‌ترکیست(که در شاخه‌ی جوانان فرقه‌ی دموکرات فعالیت داشت)، به پناهیان پیوست و در بغداد در رادیوی گروه او به تبلیغ اندیشه‌ای پان‌ترکی پرداخت و در دانشگاه بغداد نیز تدریس کرد. وی پس از سقوط شاه به ایران بازگشت و به ترویج افکار پان‌ترکی در تبریز مشغول بود، و همو بود که با تکیه بر نوشته‌های پان‌ترکی و تاریخ‌نگاری‌های تخیلی محافل پان‌ترکی باکو و استانبول-آنکارا، و سرهم‌بندی حوادث پراکنده‌ی تاریخی و تحریف آنها تلاش کرد کتابی به نام «تاریخ باستانی ترکهای ایران» تهیه کند، که اصولاً آذربایجان ایران را از حوزه‌ی تمدن ایرانی خارج می‌کرد و با جهان پان‌ترکی متصل می‌ساخت. حلقه‌ی پان‌ترکی طرفدار او در در داخل ایران و در جمهوری آذربایجان تبلیغات فراوانی برای ترویج نوشته‌های او و جا انداختن آن به عنوان تاریخ آذربایجان یا ترکهای ایران کرده‌اند،اما این نوشته‌ها به علت ذهنی بودن و عدم تطابق با واقعیتها و نوشته‌های متعبر تاریخی، در نزد مورخان و پژوهشگران ارزشی نیافت.» # ↑ مهدی آقاسی. تاریخ خوی. تبریز ، انتشارات موسسه تاریخ و فرهنگ ایران ۱۳۵۰ ، .ص ۴۰۶ # ↑ «روابط ایران و عراق در گذر تاریخ». مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی. بازیابی‌شده در ۲۸ مارس ۲۰۰۹. از دیگر نکات جالب در خاطرات سرگرد نوروزاف دیدار او با محمود پناهیان رئیس گروه سربازگیری برای فرقه دمکرات و ژنران بعدی فره‌است که به زبان ترکی آذربایجانی اما بسیار آمیخته با روسی سخن می‌گفته‌است. در این بخش اطلاعات جالبی از پیشینه محمود پناهیان ذکر شده‌است. پس از فرار به شوروی در سالهای دهه ۱۳۵۰ شمسی در یک ماموریت از باکو به بغداد اعزام شد و در آنجا ضمن همکاری با رژیم بعث به تاسیس یک گروه سیاسی به نام جبهه ملی خلقهای ایران دست زد و شعبه‌هایی از آن به تبلیغ قومگرایی در آذربایجان, کردستان, بلوچستان و خوزستان ایران پرداخت. مدتی بعد, محمد تقی زهتابی چهره شناخته شده پان ترکیست (که در شاخه جوانان فرقه دموکرات فعالیت داشت) به پناهیان پیوست و در بغداد در رادیوی گروه او به تبلیغ اندیشههای پان ترکی پرداخت و در دانشگاه بغداد نیز تدریس می‌کرد. وی همو بود که با تکیه بر نوشتههای پان ترکی و تاریخ نگاریهای تخیلی محافل پان ترکی باکو و استانبول-آنکارا و سرهم بندی حوادث پراکنده تاریخی و تحریف آنها تلاش کرد کتابی به نام «تاریخ باستانی ترکهای ایران» تهیه کند, که اصولا آذربایجان را از حوزه تمدن ایرانی خارج می‌کرد و به جهان پان ترکی متصل می‌کرد. # ↑ برخی از عناصر فرقه دمکرات نظیر علی پناهی، رئیس تامینه تبریز که پول‌های فراوانی را از تبریز با خود به باکو به سرقت برده بود و نیز محمد تقی زهتابی از شاخه جوانان فرقه دمکرات که در راستای فراهم‌سازی کادرهای آینده پان‌ترکی برای ایران به باکو اعزام شده بود، تحت تاثیر نوشته‌های تاریخی بی‌سروته و غیر علمی پان‌ترکی محافل استانبول / آنکارا/ باکو به نوشتن آثار رمانتیک و باژگونه تاریخی پیرامون « ستارخان»31 و « تاریخ باستانی ترک‌های ایران» و سایر بحث‌ها دست زدند، تا از طریق این نوع وارونه‌سازی‌های تاریخی و خلق تاریخی تخیلی کهن و باستانی ترکی برای آذربایجان ایران، این منطقه را دارای پیشینه‌ای هماهنگ و مشترک با ترکیه و سایر مناطق نشان داده و با زدودن هر گونه پیوند تاریخی این منطقه با ایران، و تاریخ و تمدن و فرهنگ ایرانی پایه‌های گفتمان وحدت‌ساز پان‌ترکی را فراهم سازند !!!!.....اینک جریان پانترکیسم بر آن است تا این مهره با پیشینه روشن را دیگر بار مطرح سازذ...اما غافل از ان است که در عصر روشن گری نمی توان با تکیه بر نگاشته های زرد و صدام فرموده و باقرف پرداخته آرمانی را پیش برد....
علی عجمی آذرابادگانی ایران دوست

۱۳۸۹/۰۷/۲۸

ارمنی ها


یادداشت{امید عطایی فرد}:
  مورخان باستان همواره ارمنستان(اورارتو) را بخشی از ایران بزرگ می دانستند. کوشش بسیاری، بویژه از سوی نویسندگان روسی انجام گرفته تا سرزمین و مردم اورارتو را جدا از مام ایران نشان دهند. با این همه، نشانه هایی روشن در دست است که نشانگر نژاد ایرانی اورارتویی می باشد. نخست به سندی درباره ی یگانگی اورارتو و ارمن می نگریم:

پیوتروفسکی: اورارتو
آخرین بار نام اورارتو (به شکل اوراشتو) در متن بابلی کتیبه ی داریوش بزرگ در بیستون (520 ق.م) به چشم می خورد و حال آن که در متن پارسی به جای آن؛ نام آرمینا(ارمنستان) نوشته شده است. نه تنها مردم سرزمین کنونی ارمنستان، بلکه مردم سایر نواحی جنوب قفقاز نیز که با یکدیگر مربوط بودند و در واقع فرهنگ واحدی داشتند، از میراث فرهنگی اورارتو فایده های بسزا بردند.. ظاهراً کیش مردم اورارتو نیز با کیش مردم آسیای مقدم، قرابتی داشته است.

دیوید م.لانگ: ایران و ارمنستان(1)
نویسندگان عهد باستان بارها به همانندی های جامه ها و آداب میان ارمنیان و مادها، پارسیان و پارتیان اشاره کرده اند. «استرابون» مادها را پایه گذار رسوم ارمنیان دانسته اند. نامهای اشخاص ارمنی تا اندازه ی زیادی ریشه ی ایرانی، به ویژه پارتی دارند. حتی هنگامی که گرجستان و ارمنستان رسماً به آیین مسیح در آمدند، پیوندهای نزدیکی در زمینه های دین، معماری و هنر میان این دو سرزمین و ایران وجود داشته است.

یادداشت{از امید عطایی فرد}:
به چند نام اورارتویی و پیوستگی احتمالی آنها با نامهای ایرانی می نگریم:
خُلد(ایزد)= خُرداد، خور.
ارد(ایزد)=ارد،ارت.
تیشبا(ایزد)= تیش بغ،تیشتر.
بگ بارتو(ایزد)= بغ پارتی.
اولهو، الهه(شهر)= اولهی(خدای خوزی)، الوهیم(خدای عبری).
آرزاشکو(دژ)= ارزه، ارزاسپ.
و نامهایی چون: تیر آریا(شهربانوی اورارتویی) و منوئه (=منوچهر،پادشاه اورارتو) کاملاً ایرانی هستند. اگر چه کسانی مانند «کامرون» کوشیده اند تا با ساختن نامهایی چون آسیایی! و قفقازی، میان تیره های آریایی جدایی افکنند، با این همه، وی اعتراف میکند:
هیچیک از کسانی که در سفر جنگی «سارگن» شرکت داشتند، نتوانسته بودند در سیما، جامه و زبان، تمایزی میان قفقازی و ایرانی تشخیص دهند..شمار نامهایی که می توانیم آنها را با کمترین تردید، ایرانی بخوانیم، کم نیست.(2)

«دیاکونوف» نیز اشاره کرده است که در هزاره اول ق.م همه ی اورارتوریان و مردم «ماننا» و ماد را «کوتی» می نامیدند.(3)

پی نوشت:
1.تاریخ ایران / از سلوکیان تا فروپاشی دولت ساسانی
2.ایران در سپیده دم تاریخ، 117
3.تاریخ ماد، 103

به نقل از :
کتاب ایران بزرگ، پژوهشی از امید عطایی، رویه91 و 92.انتشارات اطلاعات

۱۳۸۹/۰۷/۲۵

گفتگوهایی درباره تاریخ و فرهنگ ایران زمین/2

گفتگوکننده: مارال آریایی
http://hakhamaneshian.net/ftopicp-8743.html#8743


در دیداری که با استاد عطایی داشتیم، از استاد خواهش کردیم که ما رو با شخصیت امید عطایی فرد آشنا کنند. امید دیروز چه فراز و نشیب هایی رو طی کردند که به استاد امید عطایی فرد امروز ما می شناسیم... قبل از اینکه سخنان استاد رو آغاز کنم. می خواهم برداشت خودم را بیان کنم: ایشان ظرافت خاصی در همه نکات داشتند، چه در پذیرایی کردن از مهمانان خود و چه در سخنانشان.و در میهن دوستی ایشان مشخص بود که همه جوانب را سنجیده اند و از کوچکترین فرصت بهترین بهره را برده اند.و رازهای نهفته در شاهنامه را با علاقه کنکاش کرده اند، چنانکه برای آغاز سخن هم از شاهنامه بهره برده اند... برای اینکه من جای مناسبی برای آغاز کار پیدا کنم، آزمایشی ایشان سخنانی فرمودند ،مناسب دیدم این سخنان را هم بیان کنم. باشد که دوستان بهره ببرند

استاد: به نام خداوند جان و خرد، کزو برتر اندیشه برنگذرد
می خوام یادی بکنم از شاهنامه و فردوسی بزرگ. آیا ما شاهنامه رو می شناسیم و شاهنامه چه سودی برای ما داره، چه برآیندی برای در زندگی ما داره. آیا فردوسی را به گونه یک سراینده، سراینده ای که تنها نشسته تاریخ ایران رو گفته و زبان پارسی رو زنده کرده ، به اینگونه باید نگریست؟ یا ژرف تر از اینها باید شاهنامه رو کاوش کرد.

مارال: همین سخنان باعث شد که یاد حرف های گذشته بیفتم، که ایشان از انجمن اشا سخنانی گفته بودند، و تشویقهایی که برای جوانان امروز دارند؟؟؟

آغاز سخن
در حدود سال 1370 به بعد انجمنی رو درست کردیم به نام انجمن شاهنامه دوستان ایرانی، اَشا . ما هفته ای یکبار گرد هم می آمدیم و به خواندن شاهنامه می پرداختیم، بیت به بیت رو همه با صدای بلند می خوندیم و معنای بیت رو، گزارش اون بیت رو و داستان رو می گفتیم.یکی از برآیند های بسیارجالب شاهنامه خوانی این بود که فن بیان بچه ها و اعتماد به نفس شون خیلی بالا رفت و دیدگاهی بهتر نسبت به زندگی و نسبت به میهن شون پیدا کردند و ایران رو بیش از پیش دوست داشتند. شاهنامه خوانی به ما می آموزانه که از هر نقطه ای می تونیم آغاز کنیم و جلو بریم. نباید هراس داشته باشیم از اینکه چیزی رو نمی دونیم و یا تنبلی کنیم برای دانستن و آگاه شدن. فقط آغاز کنید، جلو برید، خود به خود راه شما هموار خواهد شد، عشق به میهن همه ی دشواری هارو کنار می ذاره و به زندگی شما معنا می بخشه. شاهنامه صرفا یک تاریخ نیست ، گنجینه ایست از حکمت، درس های زندگی، روش های رشد و پیشرفت.
منهم زمانی که ایرانشناسی رو آغاز کردم، آگاهی نداشتم و این باعث نشد که در این راه جلو نیام، باید خوند، کتاب بخونید، کتاب های خوب رو تهیه کنید، کتاب های خوب مانند کالاهای روزمره نیستند که در دسترس باشند.دیر یا زود نایاب خواهد شد.پس به محض اینکه کتاب خوبی در زمینه ایران شناسی چاپ می شه، نشر می شه، کتاب رو تهیه کنید و با دقت بحونید. خود خواندن هم روش هایی داره ، گاهی شما خط هارو می بینید و رد می شید، باید بخش های اصولی و اساسی یک کتاب رو به یاد بسپارید. می تونید در حاشیه کتاب یادداشت هایی بکنید، خط بکشید و اگر به نویسنده کتاب دسترسی دارید و یا کسانی که در این زمینه آگاهی های بیشتری از شما دارند، پرسش های خودتون را حتما مطرح کنید. حتی می تونید فهرست وار نکته های جالب و مهم این کتاب رو در یک دفترچه بنویسید. کتاب های مرجع رو، کتاب های بسیار مهم رو هر چند سال یکبار از بخوانید، دوباره بخوانید. زمانی که برای بار دوم و سوم این کتاب رو می خونید در می یابید که در نخستین بار چیزهایی از چشم و ذهن شما به دور مانده و این بار آگاهی هایی ژرف تر و فراگیر تر به دست می آورید. پیشنهاد من به شما دوستان اینه که : مدیریت زمانی داشته باشید، زندگی خودتون رو زمان بندی کنید و از هر دقیقه و از هز ساعت خودتون به درستی بهره ببرید و هیچگاه زمان رو وقت رو بیهوده هدر ندهید.

مارال : از آنجایی که در زندگی هر شخصی حوادث گوناگونی اتفاق می افتد که مسیر و هدف زندگی رو مشخص می کند، مشتاق بودم، بدانم که چگونه امید عطایی به این سو کشیده شدند و بزرگانی که در این هدف ایشان را همراهی کرده اند؟؟؟

استاد:
با توجه به این که پدر من از ناشران پیش کسوت نشر کتاب در ایران بودند خود به خود من از کودکی به کتاب گرایش بسیار زیادی داشتم، و شدیدا علاقمند به مطالعه بودم تا اینکه در نوجوانی پس از اینکه به موزه ها و گنجینه گاه ها رفتم بیش از پیش توجه ام به ایران و میراث آن جذب شد و سرانجام از حدود 18 – 19 سالگی به ایران شناسی روی آوردم و با عشق و شوری که همچنان مانند روز اول هست در این راه جلو خواهم رفت تا پایان زندگیم. زیرا بر این باورم که ایران زمین بنیانگذار تمدن و فرهنگ هی بزرگ بشری است و هیچ سرزمین و هیچ کشوری بسان ایران از چنین میراثی برخوردار نیست. در این زمینه دریافتم که ایران شناسی دچار کژی ها و کاستی هایی هستش و با توجه به دو استاد بزرگ، استاد حبیب الله نوبخت و استاد ذبیج الله بهروز، که ایران شناسی ایرانی را برای ما به یادگار گذاشته بودند، برآن شدم که این مکتب رو دنبال کنم، یعنی نه ایرانشناسی بیگانه و نه ایران شناسی دولتی روپی گیری کنم بلکه ایران شناسی ناب و به دور از هر گونه تحریف و ناراستی. که منجر به این اندیشه شد، کوشش برای دانشنامه ی ایران باستان. زیرا برای ایران پس از ساسانیان کارهای زیادی انجام شده ، اما در مورد ایران باستان بسیار بسیار ما زمینه های تاریک و خالی داریم. پس دست به کار شدم و کم کم با جذب جوانان دوستدار ایران، گروه های آزمایشی درست کردیم. در سرمای زمستان و در گرمای تابستان در هر شرایطی ما به کار ادامه دادیم تا اینکه سرانجام، با آشنایی با پایگاه پژوهشی هخامنشیان، تصمیم بر این گرفته شد که دانشنامه ایران باستان، به گونه ی اینترنتی و رایانه ای، به جلو بره و امیدواریم و هر چه زودتر ناشری برای نشر کاغذی دانشنامه به ما بپیونده...