۱۳۸۹/۰۹/۰۴

ساسانیان


امید عطایی فرد

یادداشت: ساسانیان تبار خود را به ساسان پسر بهمن (اردشیر هخامنشی) می رساندند. سرسلسله ی ساسانیان «اردشیر بابکان» پس از یک رشته جنگها با شاهان کوچک و بزرگ ایران، یک دولت مرکزی و حکومتی بنا نهاد. ساسانیان که واپسین دودمان ایران آریایی بودند، مانند پیشینیان خود، در پاسداشت و بزرگداشت میهن کهنسال خویش، بسی کوشیدند.
سرزمینهای ایران بزرگ در سنگ نبشته ی «شاپور یکم» چنین است: پارس، پارت، خوزستان، میشان، آسورستان، ادیابنه، عربستان، اتورپاتکان (آذربایگان)، ارمنستان، گرجستان، ماهلونیا، آلبانیا (اران)، تورستان، مکران، پردان، هند، کوشان شهر، سغد، چاچ. به این سرزمینها، گه گاه شهرهایی نیز افزوده می شد؛ مانند انتاکیه، ترسه و قیصریه.
ریچارد. ن. فرای: تاریخ سیاسی ایران در دوره ی ساسانیان
ساسانیان عقیده داشتند که بر ایران مقدر شده است بر سرزمینهایی فرمان براند که روزگاری در دست هخامنشیان بوده. ساسانیان در تحقق زودگذر بلندپروازی های خود برای احیای شاهنشاهی هخامنشی، در اواخر پادشاهی «خسروپرویز» به گسترش متهورانه ی قلمرو خود پرداختند اما شمار نیروهای ایرانی بسیار کمتر از آن بود که بتوانند چنانکه باید، مصر و فلسطین و آناتولی را نگه دارند و بر آنها فرمان برانند.
ک . ا . باسورث: ایران و تازیان پیش از اسلام
ایران به عنوان بخشی از مبارزه اش با «بیزانس»، از پیش از سده ی ششم میلادی می کوشید تا از طریق شاهراه تجاری و فرهنگی شناخته شده ی حیره-مکه، حتی در مکه و یثرب (مدینه) اعمال نفوذ کند. ایران از طریق کارگزاری قبایل یهود، پاره ای اعمال حاکمیت در مدینه می کرده. عمان از لحاظ جغرافیایی به رشته کوههای زاگرس در جنوب ایران تعلق دارد، نه دشتهای مشرق عربستان؛ و در تاریخ خود، زمان درازی با ایران پیوستگی سیاسی و فرهنگی داشته است. این سرزمین در دوره ی ساسانیان، پاسگاه برون مرزی ایران و حلقه ی ارتباطی در زنجیره ای از مواضعی بوده که شاهنشاهان ایران می کوشیدند از این مواضع، بازرگانی اقیانوس هند را زیر نظارت خود بگیرند و جای پایی در نواحی حاصلخیز «حضر موت» و «یمن» به دست آورند. ایرانیان عمان را به نام «مزون» می شناختند و به گواهی کتیبه ی «نقش رستم» گویا با این نام، بخشی از شاهنشاهی «شاپور یکم» تلقی می گردید. پاره ای از افراد قبیله ی «بکری عجل» در بحرین در میان مهاجران کشاورزان ایرانی که از استخر فارس به اینجا آمده بودند زندگی می کردند و جذب آنها شده بودند.[1]
محمدی ملایری: تاریخ و فرهنگ ایران / پیوست ها
میان عمان و عدن که یکی از مراکز مهم دریانوردی و بازرگانی ایرانیان بوده، در ماخذ غربی و شرقی، نام دو محل دیگر در سواحل این دریا برده شده که ذکر آنها با نام ایران قرین است. یکی محلی است که در کتاب «گردش پیرامون دریای اریتره» به نام Asieho ذکر شده و محل آن را در مجاورت «ظفار» که از توابع «شحر» به شمار می رفته، نشان داده اند ... بندر دیگری بوده که «مسعودی» نام آن را «مثوب» نوشته و نشانی آن را در ساحل «حضرموت» یکی از مناطق سه گانه ی یمن داده... مرکز دریایی مهم دیگری که ایرانیان از دیرباز در آنجا اقامت گزیده و آنجا را مرکز تجارت خود با شرق و غرب، و سواحل آفریقا کرده بودند، بندر عدن بود. از این گفته ی «مقدسی» (که خود مدتی در عدن ساکن بوده) که ساکنان آنجا ایرانی هستند ولی زبانشان عربی است، چنین برمی آید که سابقه ی اقامت ایرانیان در آنجا به زمانهای خیلی قدیم و حتی قدیمتر عمان می رسیده که زبان خود را فراموش کرده بوده اند، ولی با این حال باز هم آداب و رسوم خود را زنده نگه می داشته اند ... دیگر از این مراکز ایرانی در حاشیه ی عربستان، بندر «جده» است که آن هم از دورانی بسیار قدیم، زیستگاه بازرگانان و دریانوردان ایرانی بوده. در کتاب «تاریخ مدینه جده» آمده که این بندر را ایرانیان پیش از اسلام ساخته بودند ... سیطره ی ایران در دریانوردی و بازرگانی در جنوب عربستان و سواحل هند و آفریقا موجب ناخشنودی دولت روم بوده.
ریچارد . ن . فرای: میراث باستانی ایران
از سکه های بعضی از فرمانروایان کوشانی ساسانی می توان دریافت که ایرانیان دست کم بر بخشی از قلمرو کوشان در سراسر پادشاهی «شاپور دوم»، فرمانروا بودند ... امپراتوری هیتالیان در مشرق ایران و شمال غربی هند، اصلاً ایرانی بوده است ... به روزگار شاپور، پادشاهی کوشان و دیگر بخشها به راستی جزو شاهنشاهی به شمار می آمدند ... بیشتر ماورای قفقاز، جزو قلمرو شاهنشاهی بوده است.
یادداشت: برپایه ی پژوهش «مارکوارت» ناحیه ی لنگه (دانگاله) از سرزمینهای وابسته به ایران بوده است. «لنگلیج» امروزی در قسمت جنوبی «غوزدر» در ناحیه «ودّ» است. سکه های کشف شده در شمال شرقی هندوستان با خطوط هندی و پهلوی به طور قاطعانه نشان می دهد که در این نواحی در زمان خسرو دوم [پرویز] حداقل مستقیماً از شاهنشاه ایران متابعت می کرده است. مسأله پر ارزش در اینجاست که همه ی سکه ها با سجع «خسرو-شاهنشاه» بر روی قسمت فوقانی سکه، و نیم تنه ی خدای خورشید «مولتان» منقوش است.[2]

شاهنامه فردوسی :
[اردشیر بابکان:]
به بغداد بنشست بر تخت عاج // به سر برنهاد آن دل افروز تاج
[از میان شش شارستان(شهر) اردشیر بابکان:]
دگر بوم «میسان» و رود فرات // پر از چشمه و چارپای و نبات
[در آغاز پادشاهی شاپور پسر اردشیر:]
خروشی برآمد ز هر مرز و بوم // ز «قیدافه» برداشتند باژ روم
چو آگاهی آمد به شاپور شاه // بیاراست کوس و درفش و سپاه
همی راند تا پیش «التونیه» // سپاهی سبک بی نیاز از بنه ...
به «التونیه» در ببود روز هفت // ز روم اندر آمد به اهواز رفت
[در زمان شاپور پسر اورمزد:]
چو آگاهی آمد به شاپور شاه // که اندر «نصیبین» ندادند راه ...
بکشتند زیشان فراوان سران // نهادند بر زنده بند گران ...
یکی شارستان کرد دیگر به «شام» // که «پیروز شاپور» کردش به نام
[پس از آنکه «بهرام گور» در یمن پرورش می یابد، «منذر»:]
فرستاد هم در زمان رهنمون // سوی «شورستان» سر کشی بر هیون
سه موبد نگه کرد فرهنگ جوی // که در «شورستان» بودشان آب روی ...
بر آراست منذر چو بایست کار // ز شهر «یمن» هدیه ی شهریار
[بهرام گور:]
ز نخجیر گه سوی بغداد رفت // خرد یافته با دلی شاد رفت ...
چو آگاهی آمد به بهرام شاه // که خاقان به «مرو»ست و چندان سپاه ...
همی تاخت لشگر چو از کوه سیل // به آمل گذشت از در اردبیل
ز آمل بیامد به گرگان کشید // همی درد و رنج بزرگان کشید
ز گرگان بیامد به شهر «نسا» // یکی رهنمون پیش پر کیمیا
به «کشمهین» آمد به هنگام روز // که بر زد سر از کوه گیتی فروز ..
سپهبد ز «کشمهین» آمد به مرو // شد از تاختن چارپایان چو غرو ...
بیاسود در «مرو» بهرام گور // چو آسوده شد شاه و جنگی ستور
ز تیزی روانش مدارا گزید // دلش رای رزم بخارا گزید
به یک روز و یک شب به «آموی» شد // ز نخچیر و بازی جهانجوی شد
بیامد ز آموی یک پاس شب // گذر کرد بر آب و ریگ «فرب» ...
چو برگشت و آمد به شهر «فرب» // پر از رنگ رخسار و پر خنده لب
برآسود یک هفته لشگر نراند // ز چین مهتران را همه پیش خواند
برآورد میلی ز سنگ و ز گج // که کس را به ایران ز تُرک و خلج
نباشد گذر جز به فرمان شاه // همان نیز جیحون میانجی به راه
به لشگر یکی مرد بُد «شمر» نام // خردمند و با گوهر و رای و کام
مر او را به توران زمین شاه کرد // سر تخت او افسر ماه کرد...
چغانی و چگلی و بلخی ردان // بخاری و از غرچان موبدان
برفتند با باژ و بَرسَم به دست // نیایش کنان پیش آتش پرست
که ما شاه را یکسره بنده ایم // همان باژ را گردن افکنده ایم
[گفتار وزیر به بهرام گور:]
تو شاهی و «شنگل» نگهبان «هند» // چرا باژ خواهد ز چین و ز «سِند»
[نامه ی بهرام به شنگل:]
نیای تو ما را پرستنده بود // پدر پیش شاهان ما بنده بود
کس از ما نبودی همداستان // که دیر آمدی باژ هندوستان ...
به نزدیک شنگل نگهبان هند // ز «دریای قنوج» تا مرز «سند»
[عهدنامه شنگل:]
چو من بگذرم زین سپنجی سرای // به «قنوج» بهرام شاهست «رای»
[«فغانیش» شاه هیتال به «پیروز» ساسانی می گوید:]
که باشد مرا «ترمذ» و «ویسه گرد» // که خود عهد این دارم از یزدگرد
[خوشنواز فرمانروای هیتال:]
... نام یزدان بخواند // ز پیش «سمرقند» لشگر براند
[«سوفرای» سردار «بلاش» ساسانی:]
هم او مرزبان بُد به زابلستان // به «بست» و به «غزنین» و کابلستان ...
بیاراست لشگر چو پرتذرو // بیامد ز زاولستان سوی «مرو» ...
به «کشمهین» آورد چندان سپاه // که بر چرخ خورشید گم کرد راه
[خوشنواز:]
به «بیکند» شد رزمگاهی گزید // که چرخ روان روی هامون ندید
[قباد:]
وز آن پس بیاورد لشگر به روم // شد آن باره ی او چو یک مهره موم
همی کرد زان بوم و بر خارستان // از او خواست زنهار دو شارستان
یکی «مندیا» و دگر «فارقین» // بیامُختشان «زند» و بنهاد دین
[انوشیروان:]
جهان را ببخشید بر چار بهر // وز او نامزد کرد آباد شهر
نخستین «خراسان» از او یاد کرد // دل نامداران بدو شاد کرد
دگر بهره ز آن بُد «قم» و «اصقهان» // نهاد بزرگان و جای مهان
وزین بهره بود «آذرآبادگان» // که بخشش نهادند آزادگان
وز «ارمینیه» تا درِ «اردبیل» // بپیمود بینادل و بوم «گیل»
سوم «پارس» و «اهواز» و مرز «خزر» // ز «خاور» ورا بود تا «باختر»
چهارم «عراق» آمد و بوم «روم» // چنین پادشاهی و آباد روم
ز دریا به راه «الانان» کشید // یکی مرز ویران و بیکار دید ...
وز آن جایگه شاه لشگر براند // به «هندوستان» رفت و چندی و بماند
ز دریای هندوستان تا دومیل // درم بود با هدیه و اسپ و پیل
[منذر عرب:]
بدو گفت: اگر شاه ایران تویی // نگهدار پشت دلیران تویی
چرا رومیان شهریاری کنند // به دشت سواران، سواری کنند
[انوشیروان:]
به منذر سپرد آن سپاه گران // بفرمود کز دشت نیزه وران
سپاهی بر از جنگجویان به روم // که آتش برآرند از آن مرز و بوم
[انوشیروان در لشگرکشی اش به روم:]
چنین تا بیامد بر آن شارستان // که «شوراب» بُد نام آن کارستان
ز خارا پی افکنده در قعر آب // کشیده سرِ باره اندر سحاب...
بر او ساخت از چارسو منجنیق // به پای آمد آن باره ی جاثلیق...
وز آن جایگه لشگر اندر کشید // به راه بر دزی دیگر آمد پدید ...
که «آرایش روم» بُد نام اوی // ز کسرا برآمد به فرجام اوی ...
سپه را به هامون چو اندر کشید // برآورده ای دیگر آمد پدید
دزی بود با لشگر و بوق و کوس // کجا خواندندیش «قالینیوس»...
به «انتاکیه» در خبر شد ز شاه // که با پیل و لشگر بیامد به راه ...
گشاده شد آن مرز آباد بوم // سواری ندیدند جنگی به روم ...
جهاندار بیدار لشگر براند // به «شام» آمد و روزگاری بماند ...
از آن مرز چون رفتن آمدش رای // به «شیروی بهرام» بسپرد جای
تبیره برآمد ز درگاه شاه // سوی «اردن» آمد درفش سپاه
[پس از آنکه فرمانروی هیتال، فرستاده چین را که به سوی ایران می رفت، می کشد، خاقان چین:]
سپه را ز «قجغارباشی» براند // به چین و ختن نامداری نماند ...
ز جوش سواران به «چاچ» اندرون // چو خون شد به رنگ آب «گل زریون»...
[از سوی دیگر:]
ز «سغد» اندر آمد به جیحون سپاه // کشیده رده پیش هیتال شاه ...
ز بلخ و ز «شگنان» و آموی و «زم» // سلیح و سپه خواست و گنج و درم
ز «سومان» و ز «ترمذ» و «ویسه گرد» // سپاهی برآمد به هرسو به گرد
[خاقان چین هیتالیان را شکست می دهد و پس از دادن دختر خویش به انوشیروان:]
بپردخت سغد و سمرقند و چاج // به «قجغارباشی» فرستاد تاج
از این شهرها چون برفت آن سپاه // همی مرزبانان فرستاد شاه
[در شهرهای مرزی ایران زمین:]
وز آن پس بزرگان شدند انجمن // از آموی تا شهر چاچ و ختن
ز «چاچ» و «برک» تا سمرقند و سغد // بسی بود ویران و آرام جغد
چغانی و سومان و ختلان و بلخ // شده روز بر هر کسی تار و تلخ
بخارا و خوارزم و آموی و «زم» // بسی یاد داریم با درد و غم
ز بیداد و ز رنج افراسیاب // کسی را نبد جای آرام و خواب
چو کیخسرو آمد برستیم از اوی // جهانی برآسود از گفت و گوی ...
جهاندار کسرا کنون مرزها // بپذرفت و پرمایه شد ارز ما ...
از آن پس به هیتال و ترک و ختن // به «گل زریون» برشدند انجمن ...
بگفتند ک:ای شاه ما بنده ایم // به فرمان تو در جهان زنده ایم
[دیدار سرداران با شاهنشاه انوشیروان:]
سپاهی بیامد ز هر کشوری // ز گیلان و ز دیلمان لشگری
ز کوه «بلوچ» و ز دشت «سروچ» // گرازان برفتند گردان «کوچ»
[رزم کسرا با روم:]
چو آگاهی آمد به قیصر ز شاه // که پر خشم ز ایران بشد با سپاه
بیامد ز «عموریه» تا «حلب» // جهان کرد جنگ و پرجوش و جلب
سواران رومی چو سیصد هزار // حلب را گرفتند یکسر حصار
بیاراست بر هر دری منجنیق // ز گردان روم آنکه بُد جاثلیق
حصار «سقیلان» بپرداختند // کز آن سو همی تاختن ساختند
حلب شد به کردار دریای خون // به زنهار شد لشگر «باترون»
[یورش همه جانبه دشمنان ایران زمین در زمان هرمزد:]
بیامد ز راه «هری» ساوه شاه // ابا پیل و با کوس و گنج و سپاه ...
ز دشت «هری» تا درِ «مرورود» // سپه بُد پراکنده چون تار و پود
وزین روی تا «مرو» لشگر کشید // شد از گرد لشگر زمین ناپدید ...
وز آن روی قیصر بیامد ز روم // به لشگر به زیر اندر آورد بوم
ز شهری که بگرفت نوشین روان // که از نام او بود قیصر نوان
سپاهی بیامد ز راه خزر // کز ایشان سیه شد فزون از شمار
بیامد سپه تا به آب فرات // نماند اندر آن بوم جای نبات
[قباد:]
ز هیتال تا پیش رود «برک» // به بهرام بخشید و بنوشت چک
[آمدن سرداران نزد قباد:]
چو «شیران» و «وستوی» یزدان پرست // ز «عمان» چو «خنجست» و چون پیل مست
[خسروپرویز را:]
سپاهی بُد از «بردع» و «اردبیل» // همی رفت با نامور خیل خیل
ز «ارمینیه» نیز چندی سپاه // همی تاخت چون باد تا پیش شاه
چو آمد به «بغداد» زو آگهی // که آمد خریدار تخت مهی ...
چنین با بزرگان روشن روان // همی راند تا چشمه ی «نهروان»
[خسروپرویز هنگام گریز از بهرام چوبینه، در مرز ایران و روم:]
چنین تا به نزد رباطی رسید // سر تیغ دیوار تو ناپدید
کجا خواندندیش «یزدان سرای» // پرستشگهی بود و فرخنده جای ...
وز آنجا همی رفت تا مرز روم // به راه بیابان در آن خشک بوم
عنان را بدان باره کرده یله // همی راند ناکام تا «باهله» ...
از آن شهر هم در زمان برنشست // میان کیی تاختن را ببست
همی تاخت تا پیش آب فرات // ندید اندر او هیچ جای نبات ...
چنین تا بیامد بر آن شارستان // که قیصر ورا خنودی «کارستان» ...
وزان شارستان سوی «مانوی» راند // که آنر ا جهاندار مانوی خواند ...
به ابر اندر آورد برنده تیغ // جهانجوی شد سوی راه و ریغ
که «اوریغ» بُد نام آن شارستان // بدو در چلیپا و بیمارستان
[خسروپرویز:]
سپاهی گزین کرد ز آزادگان // بیامد سوی آذرآبادگان
سراپرده ی شاه بر «دشت دوک» // چنان لشگری گشن و راهی سلوک ...
ز لشگرگه آمد به «آذرگشسپ» // به گنبد نگه کرد و بگذاشت اسپ ...
وز آن جایگه شد به «اندیوشهر» // که بردارد از روز شادیش بهر
کجا کشور «شورستان» بود مرز // کسی خاک او را ندانست ارز
به ایوان که «نوشین روان» کرده بود // بسی روزگار اندر آن برده بود ...
به «بالوی» داد آن زمان شهر «چاج» // فرستاد منشور با تخت عاج ...
ز لشگر ده و دو هزار دگر // دلاور سواران پرخاشخر
بخواند و بسی هدیه ها دادشان // به راه «الانان» فرستادشان
بدیشان سپرد آن درِ «باختر» // بدان تا نیاید ز دشمن گذر
[نامه قیصر به خسروپرویز:]
روارو چنین تا به مرز خزر // ز «ارمینیه» تا درِ «باختر»
ز هیتال و ترک و سمرقند و چاج // بزرگان با فر و اورند و تاج
همه کهتران شما بوده اند // بر این بندگی بر گوا بوده اند
[پاسخ خسروپرویز به شیرویه:]
جز از باژ و دینار هندوستان // جز از کشور روم و جادوستان
جز از مصر و شام و دیار یمن // جز این شهرها تا به مرز ختن ...
همی تاختندی به درگاه ما // نپیچید گردن کس از راه ما
[در زمان یزدگرد سوم:]
عُمَر، سعد وقاص را با سپاه // فرستاد تا جنگ جوید ز شاه ...
بر این گونه تا ماه بگذشت سی // همی رزم جستند در «قادسی» ...
به بغداد بود آن زمان یزدگرد // که او را سپاه اندر آورد گرد
فرخزاد هرمزد با آب چشم // به «اروند رود» اندر آمد به خشم
به «کرخ» اندر آمد یکی حمله برد // که از نیزه داران نماند ایچ گرد
هم آنگه ز بغداد بیرون شدند // سوی رزم جستن به هامون شدند ...
ز پرمایه چیزی که آمد به دست // ز روم و ز «طایف» همه هر چه هست.



پی نوشت:
1.تاریخ ایران / کمبریج: از سلوکیان تا فروپاشی دولت ساسانی، بخشهای چهارم و شانزدهم.
2.ایرانشهر، 73 و 74.

بن مایه: عطایی فرد، امید. 1384. ایران بزرگ، انتشارات اطلاعات، رویه های 136 تا 142.