۱۳۹۶/۰۳/۰۳

ارابه ی خودرو سریت ویسرپان

گزارش: امید عطایی فرد - از: دینکرد هفتم
.
{} «سریت ویسپرپان» ارابه ای را ویراست و برساخت که شگفت انگیز و نامور بود. آوازه ی این ارابه ی بی همتا به ویشتاسپ رسید و آن را از سریت درخواست کرد. سریت پاسخ داد: آن ارابه زمانی داده میشود به مردی پارسا و اهل که روح من (روان سریت) با تن زنده ی من (زندگی سریت)، و تن (مینوی) آن مرد پارسا با تن زنده (مادی) اش یگانه گردند و (هر دو روح) در گیتی و جهان مادی، به هم برسند. آنگاه که روان من (روح گناهکار سریت) بخشیده شود، ارابه را به چشم آن مرد اهل و پارسا پدیدار و پیدا میکند. باید (این ارواح) به دیدار هم بایستند و هیچگونه و شیوه ی دیگری نمیشود کرد.
{} کی ویشتاسپ برزآوند (گشتاسپ شاه والا مقام) در آن هنگام چون از معجزه ی دین آگاه بود، برای پیدا شدن شگفتی بیشتر به جهانیان و نیز باور خواناتر و درست تر به دین مزدایی برای اهل کشور، دیدار (روان سریت) را درخواست کرد. همان زمان پیدا شد معجزه ای بزرگ به ویشتاسپ و جهانیان؛ روان او را امشاسپندان فرا کشیدند از روشنی گرودمان (عرش اعلا) به سوی زمین آفریده ی اورمزد. ویشتاسپ به پزیره ی روان خودش رفت که از روشنی افزونگر و آسایش بخش نیمروزی و جنوبی آمده بود. روان ویشتاسپ یابنده تر از یابندگان، پرسنده تر از پرسندگان، هرآنچه دیده بود به ایشان (امشاسپندان) گفت. ایشان شنیدند و پزیرفتند. روان و تن (کالبدهای مینوی و مادی) ویشتاسپ با دیدن امشاسپندان، برایستادند و به نیایش ایشان پرداختند.
{} به زودی و نه دیرهنگام، روان سریت ویسرپان فراز آمد و دوران کرد از سوی اباختر و شمال که نیمه ی آزارگر و زننده (در سپهر) بود. روان سریت خودش سیاه بود و نیز کنش سیاه (کارنامه ی تاریک) داشت؛ سیاهتر و آزاردهنده تر از دیوها بود. آنگاه روان سریت (به کالبد مادی خودش در زمین) خدایی کرد و فرمان داد که: بده این گردونه ی خودورزنده (خودرو و بی نیاز به اسب) را به ویشتاسپ؛ به سبب دوستی دوستی نیک برای همراهی و پرهیزگاری سزاوار برای پاکی اش. و نه به دلیل پسند و سود مادی، بلکه عشق به پرهیزگاری که برترین هستان و موجودات است.
{} سریت ویسرپان با شنیدن گفتار روان خودش، در پیش گردونه ایستاد و اینگونه بازگفت: ای کی ویشتاسپ تگاور، برای اهلیت و پارسایی ات این ارابه ی خود-رونده را به تو میدهم در ازای عشق و دوستی ات به پرهیزگاری که والاترین هستی و وجود میباشد. اینچنین به دارنده ی برترین اهل و روان میبخشم.* سریت سه بار این دهش و ارمغان را بیان کرد تا به ویشتاسپ، پزیرش خود را پیدا و آشکار کند.
{} آنگاه آن گردونه دو تا ارابه شد؛ یکی مینویک (متافیزیکی) و دیگری گیتیک (فیزیکی). کی ویشتاسپ بلندپایه، با آن گردونه ی مادی و زمینی، با شادمانی و نیک منشی، به سوی بیت و قلمرو نوذران (خاندان نوذر) فرا وزید (پیش رفت). و با آن گردونه ی مینوی نیز روان سریت ویسرپان به سوی برترین هستی (بهشت) فراز وزیده شد.
<هرگونه بازتاب بدون درج نام نویسنده و نوشتگاه، ناپسند و دزدی به شمار میرود>.

۱۳۹۶/۰۲/۰۶

دامداد نسک - فرگرد هشتم

گزارش : سوشیانت مزدیسنا
.
اشو زرتشت از اورمزد پرسید: در این روزگاران (هزاره های پایانی)، دین مزدایی را کدام مردم در گیتی پیدا و هویدا میکند؟ کیست برترین نیایشگر و آموزنده ی سرایه های زرتشت  و رهرو راه راست که دین مزدایی مهمان و پاینده در اوست؟ چه کسی بی شک و گمان و کرفه-منش (نیک اندیش) است؟*
اورمزد پاسخ داد: آنکه گفتاری آتش ورانه و مغانه دارد. آنکه سروده های زرتشت درباره ی راستی و درستی، و آگاهی از دین اورمزدی را به همه ی مردم گیتی بگوید تا با بینایی به راه بی گمانی و نیک اندیشی بروند. ای زرتشت، با آن کار، جهانیان: آسوده تر، فرهیخته و فراختر، بی زیانتر و چیره تر بر درد و بیماری میباشند. اگر آتش بانان و موبدان، فریبکاری کنند، در گزران گیتی، دین پیدا و آشکار مزدایی آنگاه با خیم و خرد و فره اش، فرو میرود و در دهستانها و سرزمینهای ایران گم میشود. اینگونه نزد دین مزدایی و اهلان پارسایی، خشکسالی و قحطی میرسد همراه با آسیب و رنج و مرگ از سوی مردم دروغ وند، بددین، کوردل و پلید. این را نیز گویم که شاگردان و پیروان تو ای زرتشت، با مهتری و نیرومندی و بالندگی و اهلیت بیشتری، پارسایی می ورزند. آنان که دین تو را پرسان و پیرو میباشند، آزار می بینند از سوی کوردلان که مردمی ناآگاهند و دروغگو، بددین و بدکار که در نزد ایشان، پتیارگی و دشمنیست.همچنین بی چیزی و بینوایی، کاهش و کمبود، زمستان دیوآور که پربرف و کم باران باشد، آسیبهایی که در نهان و نادیدنی میرود، فریفتاران مرگبار، ریش و زخم، همه با هم هجوم می آورند و بیشتر میشوند. مردمی که خرد و بینایی دین زرتشتی را برابر و همساز با زند (گاتها) ندانند و بی دانش، به یزش و دورون (مراسم مذهبی) بپردازند، اهریمنی ها را بیشتر میکنند؛ با نااهلان بسان دوستان همراه میشوند و در چشیدن آموزه ها و رایزنیها همکار ایشان میباشند. در دامنه و آفرینش سپندمینو، میزنند مردمی را که از دودمان و تبار بهان و نیکان، اهل پارسایی، راه راست و دین آموزی هستند. آتش، آب، گیاه و خوراک نیکان را میزنند و آلوده میکنند. می ستیزند با دهبدان و فرمانروایان جهان که از ایشان: عدل و داد اراسته میشود، داده های آفرینش را میپرورند، رادی و راستی، خیم و خوی نیک، مهترین و بلندآوازه ترین نام را دارند.
ای زرتشت، هنگامه ای است از نااهلان، فریفتاران، بدترین نموداران دین (روحانی نمایان)، زدن و خاموش کردن آتشگاه، پختن نعش و جسد، دفن جنازه و لاشه، زنان جهی و روسپی و مردان لواط کار. هفت دیو که تن را نیست و نابود میکنند و زننده تر هستند، از برای ایشان و اهریمن در کار میباشند؛ دیوهای آفریده ی اهریمن: اکومن (دیو بدمنشی)، خشم، دروغ (آفت) زمستان، بوشاسپ (دیو تنبلی و خواب)، زاریر (دیو گرسنگی و قحطی)، است-وی-هاد (دیو تباهگر تن)، وایو بد (بخش تباهگر کیهان)، دروغ تارزاریگ (دیو تشنگی)، دروغ تُشت منشی (دیو تباه اندیشی) و پتیاره (ناهمیار). این دیوهای همکار را اهریمن پیشاپیش به آفرینش سپندمینو افکند و جهان را به پلشتی و گند زد. تا زمانی که آن مرد فرا رسد که «چهرو-میان» اهل و پارسا میباشد و با گرز ستوده و پیروزگر همراه یکسدوپنجاه مرد پیش برود و به یکباره آن مردم تبهکار را به زیان و زخم و مرگ بیندازد.
زرتشت پرسید: ای اورمزد، چگونه به ایشان فرمان میدهی در شرایطی که نه توانمند و مجهز به جنگ افزار بزرگ هستند و نه سپاه و پناهبخشی دارند؟ اهریمن ایشان را بسی رنج میدهد با آن مردمی که واپسین کوشش را میکنند و از آنها بدترین کنش به خوشی و خرمی میرسد. دیوها نیز اخوان مینوگان (هستی مینوی و روحانی) و روانهای خویشاوند با ایشان و هستی مندان جهان مادی را میرنجانند. روانهای مینوی از رنج کشیدن از دیوها خروش سر میدهند و اخوان پهلوم (جانهای پاک)، خسته تر میشوند.
اورمزد به زرتشت گفت: گرچه ایشان مردمی تیره منش هستند اما کسی که نشانه های از وخش و بالندگی دارد، میداند خودش دین را چگونه بیاراید؛ مردم خوب دین و دستیار دین-آگاه و گفتار زرتشت را باز میشناسد از: دین-نمودار بدکار (روحانی نما) که در هزاره ی آخر زمان، بیشترین آیینها و زیانهای مرگبار از اوست.
زرتشت از اورمزد پرسید: ای همانا همه-آگاه، از کجاست که کاوی (کدخدا) و کرپ (کاربان دیوپرست)، آن خدایی دشمنانه و تاریکانه را دارند و پس از آنکه به پادشاهی میرسند، بهان و نیکان را آمیخته و آلوده ی خویش میکنند؟
اورمزد به زرتشت گفت: از دوزخ به آن بهان آمیخته شوند و آنان را آلوده کنند. مردم انگونه باشند که دورسرو (جادوگر دشمن زرتشت) از نیاکان خویش دارد.
زرتشت پرسید: نیاکان دورسر را چه آیین بوده است؟
اورمزد گفت: بر آیین این بدترین مردم؛ مال و ثروت را بیشتر از پارسایی و اهلیت دوست دارند. پاره و رشوه را بیشتر از کار نیک و ثواب می پسندند. تاریکی را دوست تر هستند تا روشنایی. بدترین هستی (دوزخ) را دوستدارتر هستند از برترین هستی (بهشت). آنانکه دشواریها را بر می افکنند، به جایگاه بهشت روشن و سراسر آسودگی، خواهند رفت. همانا از کردارشان به کام میرسند. پاداش روان تو (زرتشت) میشود و نیکی ارزانی ات میباشد.
> دستنویس ام.او.۲۹ 


۱۳۹۶/۰۱/۰۳

سه گاه: هرمزنامه


:

هرمز نامه
{سوشیانت مزدیسنا}

ایزد آسمان من
زمزمه ی زبان من
نام تو بر لبان من
هرمز یارسان من
پیر من و مغان من
آتش جاودان من
روشن خان و مان من
هرمز یارسان من
آزر زرنگار من
افسر شهسوار من
داور دیو زدار من
هرمز یارسان من
.
نور سپیتمان من
همای آشیان من
سروش هر شبان من
هرمز همزبان من
پیامبر از تو بشنید
مهر تو بر دلش دمید
تا که به راز تو رسید
هرمز همزبان من
زریر کرده ماندگار
کیش تو را به یادگار
دشمن دینت خوار و زار
هرمز همزبان من
.
جان جهان را تو نوید
رام روان را تو امید
شادی و عشق از تو پدید
هرمز گل ستان من
از تو شده جهان، جوان
آهوی جان من دوان
به راغ و دشت بیکران
هرمز گل ستان من
نوشیده جم ز جام تو
پوییده ی پیام تو
گشته جهان به کام تو
هرمز گل ستان من
.
ایزد ایزدان تویی
تاج سر کیان تویی
مرهم مردمان تویی
هرمز دل ستان من
نغمه ی هر مغانه یی
باده ی هر بغانه یی
چهچه ی چغانه یی
هرمز دل ستان من
یاور و سرورم تویی
دو چشم بر درم تویی
همای بر سرم تویی
هرمز دل ستان من
.
جان و تن و روان من
آینه ی جهان من
فروهر و توان من
هرمز بو ستان من
پاکدل و فروتنی
شاه جهان، وهومنی
خور و مهی به هر تنی
هرمز بو ستان من
فشان فروغ مهر خود
نشان، تو تاک چهر خود
مِی بدهی به یار خود
هرمز بو ستان من
.
شنو نوای زار ما
بیا بدین دیار ما
بشو دوباره یار ما
هرمز مهربان من
میهن ما تیره شدست
دشمن ما خیره شدست
نگر که غم چیره شدست
هرمز مهربان من
ساغر ساقی بشکست
چنگ و چغانه بگسست
پیاله در خون بنشست
هرمز مهربان من

قافله، غافل چو رود
به کعبه ی گِل برود
به سوی دل، نمیرود
هرمز پر توان من
آن گل سرخ سهرورد
توسی پر شادی و درد
«حافظ مغ» نگر چه کرد
هرمز پر توان من
بهشت ایران بنگر
دوزخ یاران، سر به سر
دین بهی ات در به در
هرمز پر توان من

    ۱۳۹۵/۰۹/۱۸

    دینکرد۴-بندهای ۱۰۴ تا ۱۰۸


    در بینش ایشان، تن مردمان بسان چهار پیشه ی جهانیان، بخش بندی شده است؛ سر برابر است با: آتوربانی و موبدی. دست و بازو: ارتشتاری. شکم: واستریوشی و کشاورزی. پا: خوب تخشایی و صنعت.
    از چم و چگونگی هر یک پیداست که زبر و بالادست این چهار پیشه: جان و زندگیست. خدایی و فرمانروایی با جانهاست.
    گویشی که کردار می یابد و از حرف به عمل در می اید، دو جایگاه دارد (افراط و تفریط)؛ و آنکس که پیشه ای را اموخته است، آن (کار خودش) را برتر می انگارد. همه ی ایران پیمان و تعادل را ستاییده و زیاده روی و کم روی را نکوهیده است.
     به چشم فیلسوف رومی و دانای هندی، و برای یک دانای شناسا، آن کس برتر و بیشتر ستاییده میشود که گفتارش با نظم و گشاده زبان باشد. از ایشان (فیلسوفان و دانایان جهان) پیداست که فرزانگان ایرانشهر پسندیده تر هستند.
    <گزارش: سوشیانت مزدیسنا>

    ۱۳۹۵/۰۹/۰۷

    دینکرد ۴- بندهای ۱۰۰ تا ۱۰۳


    در کوششی نابینا و کورکورانه ی رومی مُست (الکساندر)، از آنسان برده شد بن نوشته هایی که در گنج شایگان انداخته و بایگانی گشته بود زیرا در آن دفترها، ویرایشی با چم و منتق بود و به خواستاران دانش همه گونه اگاهی را مینمود.
    هنگام نیرومندی ایشان (ایرانیان)، نبشته ها از نو آراسته گردیدند؛ چراکه به کشور (ایران) آورده و نگریسته و پژوهیده شدند تا هیچ فرازی، نگون و فروگزاشته نشود. و نامه ی بیگانه را به کام نپزیرفتند.
    و چنین بود که بخشش و رشد دانایی را بیشتر ستاییدند. به چشمشان، فرو نهادن نبشته های کشور، گزیده و شایسته نبود.

    اگر ایشان (ایرانیان) نوشته و ماده ای قانونی را پیدا نمیکردند که دربردارنده ی اگاهی و دانش فراگیر و کامل باشد، جدا جدا از نبشته ها و بن مایه های خویش می خواستند و سراسر مجموعه نوشتارهایی را می خواندند که در گنج شایگان از همه گونه، سخنانی در بر داشت.
    {گزارش: سوشیانت مزدیسنا}

    ۱۳۹۵/۰۹/۰۴

    آگاهی نامه ی امید عطایی فرد


    به نام خداوند جان و خرد
    با درود، به آگاهی هم میهنان گرامی میرسانم که بجز انجمنی عرفانی - مغانی که در استرالیا پایه گزاری و ثبت کرده ام، در هیچ حزب و انجمن و جنبش دیگری هموند و عضو نیستم و نخاهم بود.
    با سپاس - امید عطایی فرد
    پاینده ایران اهورایی
    آذرگان ۸۵۷۵ مزدایی - ۲۵۷۵ شاهنشاهی

    ۱۳۹۵/۰۹/۰۱

    دینکرد ۴ - بند ۸۷ و ۸۸


    مایه وری ایران، هم با بنیاد خویش و هم با ابرویژگی و برگزیدگی اش، دربردارد: خستو شدن و اعتراف به راستی و حقیقت؛ ابزاری به اندازه، که چیزها را به هنجار می ایستاند و نظم میبخشد. فرستادگان کشورهای بیگانه، از شگفتی و اعجازی که دیدند: خاموشی و حیرانی، خستگی و سرگشتگی و درماندگی در ایشان پیدا شد و فرود نیامد. و به هنگام گستاخی شان، به انها (حقیقت ایران) ارایه شد.

    .
    در هنگام نوین و عصر جدید، منش و کردار نیک را برتر و بالاتر از سخن خویش داشتن و به دیگر چیزها نیالودن، نماینده و چشاینده ی یاری به هوش است. دور داشتن دل هوشیار از ستردگی و گیجی و درماندگی است. گزینش برای گزشتن و یافتن چه کردن و نه کردن است. چراکه ایشان میدانستند بیشتر و برتر از فره، برق و درخشش آن فره، بسی در دل نمی ایستد و گزراست. و خورشیدنگری بود که باز به ایشان بهره ی به هنگام داد و به گستاخی بیشتر، بازآزمود. در پیشگاه خدایان و شاهان، سخنی که به هنجار و به اندازه و خوب نگه داشته شود، بی کار و بی فایده نمی ماند.
    گزارش: سوشیانت مزدیسنا

    ۱۳۹۵/۰۸/۱۹

    دینکرد ۴- بند ۸۶


    مایه وری های ایرانشهر از برای برگزیدگی و زایش آن در میانه ی جهان، سروری در رای مندی و امار و بازشناسی است. و مهان بودن بر خدایان هفت کشور، از برای مهمانی و پزیرش دین، و کیانیان دارنده ی فره بود. چراکه انداختن پیوند به ایشان، و همایش ایشان، چم و سبب بوم داری و کشورداری است. چم و دلیل شاهنشاهی ایران داران میباشد. بخشش خدایی هفت کشور به خدایان ایران، از همان دهبدی و ایران داری است. برق و درخشش: از همان فره، بامدادی و روشنایی: از همان برق، دانایی: از همان دین، ابزار برتر: از همان هم -نیرویی و قوه ی مشترک است که اکنون از همان راه، آزمایش و گشوده میشود. تن-کرداری و کارکرد: برخاسته از هم-نیرویی میباشد. در پناه و بی گزند بودن: از هم-پزیری و ابرقدرتی همه ی ایران است و هم رایی را به بار می اورد. و نیز میدهد به کشور: دانش و اموزش، ابزارسازی و صنعت، هنر، تیغ و جنگ افزار، ابادی و توانایی، و همه ی چیزهایی که برایشان بایسته است. اگر اینها را ایرانیان با خویشتن داشته باشند، خدایگانی از دهبدان ایران، بریده نمیشود.
    {گزارش: سوشیانت مزدیسنا}

    ۱۳۹۵/۰۷/۰۷

    ارمغان مغان


    رشته کوه های البرز که از یکسو به هیمالیا و از دیگر سو به قفقاز دامن میکشد، زادگاه دیرین ترین و شگفت ترین فرزندان فرزانگیست. به گفته ی اوستا، نژاد کیومرسی (سپید، آریایی) در کرانه های این سرزمینها بالید و به دیگر کشورها کوچید. این بومهای پر چکاد را ماد میخاندند، یعنی مرز میانه؛ و سرزمینهای پهلوی آن را پهلو یا پارس مینامیدند. ماد و پارس، خاستگاه خردورزی و حکمت به شمار میرفت و فرزانگانش را «مغ» میگفتند. بنیادهای دین و عرفان و فلسفه و دانش و فن، وامدار مغان آریایی بوده است.
    واژگان همخانواده ی مغ:
    مه (ماه)، مجیک (magic)، مجوس،mag:magnify, maj: major, majesty، max: maximum، مجید (مجد، مزدا)، مس، mass, master,  ، مهتر، مز، ماز...
    دامنه ی فرزانگی ایرانی، پوشاننده ی سراسر جهان است. مصری ها با فرهنگی سرشار از نامها و نمایه های اریایی، هندیها با نگاهداشت بخشهایی از اوستای بزرگ، در دل وداها و اوپانیشاد، چین و ژاپن و کره با میانجی و یا بی واسطه، نوشنده ی سرچشمه های مغانه بوده اند. حتا طریقت سرخپوستان تولتک و دیگر مکتبهای عرفانی قاره امریکا، به میانجی نژاد زرد و یا کوچ تورانیان اریایی نژاد و دیگر قومهای ایران بزرگ، بنا شده و بالیده است.
    تا یک سده ی پیش، جسته و گریخته، گزارشهایی از قفقاز ارایه گردیده که نشان میدهد تا آن زمان هنوز بازماندگانی از مغان، هر چند با نام و نمایه ای دیگرگون، رازهای زرین زرتشت را سینه به سینه آموزش میداده اند. نوشتارهای یارسان (اهل حق) سرشار از شناسه های زرتشتی میباشد. ایزدیان که به نادرست یزیدی و شیتان پرست دانسته و خانده شده اند، استوره هایی از طریقت مغانه را در یاد دارند.
    امروزه از آنهمه آتشکده ها و خورابه ها، جز نام و یا ویرانه، چندان چیزی به جای نمانده است. اما خوشبختانه هنوز یک بنیاد بغانه در میانگاه آتورپاتکان، پرتو نهانی خود را برای پیروان پیر مغان نگاه داشته است.
    سفرها و مراقبه هایی داشتم در خورابات تکاب که از دیرباز به شیز و آزرگشسب نامور بود و پس از حمله ی عرب، اسم ناهمگون تخت سلیمان به خود گرفت. آنچه در این کنکاشها کشف کردم این بود که کهنترین مهرایه های جهان را باید در همین جایگاه جستجو کرد و برایم مایه ی شگفتی بود که چرا دالانهای زیرزمینی از چشم باستان شناسان به عنوان مهرابه شناخته نشد؟؟!!!
    روبروی دهانه ی یکی از دالانها، گرمابه ای ساخته بودند تا مهرپرستان پیش از برگزاری آیینهای خود، به قول حافظ مغ: شست و شویی کنند و آنگه به خرابات بخرامند
    نقشه های مهرابه های بزرگ اروپا همگی بر گرفته از مهرابه مرکزی جهان یعنی آزرگشسپ میباشد. بی گمان در انتهای دالانهای زیرزمینی شیز، تندیس های ایزدان و گاوکشی ایزد مهر را نهاده بودند. اینجا در گزر چند هزار سال بارها و بارها به تاراج رفته است.
    به گمان میرسد تاقهای قوسی مهرابه ها و جای داشتن انها در زیر زمین، برای پرهیز از پراکنشها و امواج زیانبار کیهانی، برنامه ریزی شده بود. من در خودکاویها و مراقبه هایم در این مهرابه ها، به خوبی انرژیهای نیرومند و شگرف شان را حس میکردم و دریافتهایی هرچند برق آسا و کوتاه، داشتم.
    از بازمانده های آزرگشسپ کاشی هایی بود که بر رویش توانستم نشانه های هفت پایه طریقت را دریابم؛ مانند: چلیپای چرخان (صلیب شکسته) و پنجه ی شیر و خنجر و ... 
    دریاچه ای که در خورابات تکاب (شیز) چون نگینی زیبا میدرخشد، و چکادهایی که پیرامون آنجا را در بر گرفته، و نیروهای هنوز ناشناخته زمینی و کیهانی، در اینجا دست به دست هم داده اند تا هماجویان به سیر و سلوکی شگرف بپردازند. چنین بوده است ارمغان مغان...
    {امید عطایی فرد}


    ۱۳۹۵/۰۷/۰۲

    دینکرد ۴ - بند ۷۶ تا ۸۰

    هستی شان: برآیند چیزها و برای چیزهاست.
    و چیزهایشان: برآیند هستی ، و نیز نیستی است. همچون برایند تهیگی و خلا که هستی است و برایند بودن (وجود) و چیزهایش میباشد.
    مایه شان: اندازه اش در دهش زبرین (آفرینش فرازین) همانند نیروی کنش در آن هستی، به اندیشه و هوشیاری نمیرسد.
    دهش شان: به چم و کار و چگونگی بایستگس هاست تا چگونه باز باید کامل شوند.
    پایندگی شان: برآیند ان است که با هیچ چاره ای آزار و اسیب نمی بینند.
    دانسته هایشان: در زمان دارای کرانه (وقت محدود) میباشد و دانا به دانایی زمان بیکرانه است.
    ناچار نبودن شان: فراز پیراستن است و نه هوش سپردن (تبعیت و اجبار).
    بنیادشان: نمودار شدن با هسته و استخان بوده و سپس چیزها از ایشان پیدا شده است.
    دوزخ شان: خانه ای تار و تیره است و نه روشن.
    بند ۸۰ - دینکرد ۴
    هماوردان و همبودهایشان: همچون گرمی و سردی، و خیسی و خشکی، در یک تن، در کار آمیزش و برساختن هستند. و با ایشان، زندگی: آراسته و گمارده (وینارده) میشود. و بهانه و انگیزه ای برای پاییدن تن هستند. از جایگیری و مهمان شدن گناهکاران و تباهگرانی چون «سردی - خشکی»: آشفتگی پدید می اید. اما از پاینده کارانی چون «گرمی - خیسی» و نیز همپیمانی و به اندازه بودن هرچهارتایشان، به همگان آراستگی و نظم (وینارش) میرسد.
    {گزارش سوشیانت مزدیسنا}