۱۳۹۶/۰۵/۲۴

اسرار درجه ۳۳ ماسونری


پژوهش: امید عطایی فرد
  درجه ی ۳۳  فراماسونری و ریشه های مغانه اش
بازتاب این نوشتار با نام وبلاگ و نام نویسنده آزاد است.
.


در فرقه ی فراماسونری که آیینها و نمادهایی بسیار از مکتب مغانه برگرفته است،    درجه ی پایانی و بالاترین، درجه ی سی وسوم است که تاکنون هیچ روشنگری و گزارش راستین درباره اش ارایه نشده است. برای نخستین بار، با نشان دادن اسنادی از اوستا و متنهای پهلوی، در می یابیم که این درجه، برگرفته و بازتاب طریقت مزداییست. به این نمونه ها بنگرید:   
۱- اخت جادوگر از یوشت فریان (پیرو زرتشت) ۳۳ پرسش میکند و با شنیدن پاسخها، کشته میشود.
۲- زرتشت با ۳۳ بند گرفتار و سرانجام ازاد میشود. زرتشت خودش میگوید: سی و سه تن از این بدکاران دروغ وند و دیوپرست، سی و سه سخن نادرست درباره ی من گفتند و با سی و سه بند، مرا بستند. با گرسنگی دیرپای و تباه کننده، زور و نیروی پا و بازویم گرفته شد، شنوایی و بینایی ام فرو گرفته شد، و سینه ام به پشتم چسبید. گرسنگی مرگباری بود.* اما با پایداری و زنده ماندن زرتشت در برابر آن شکنجه ها، یعنی تشنگی و گرسنگی و بند گران که هیچ فردی تاب و توانش را نداشت، شگفتی بزرگی بر شاه و درباریانش پدیدار شد.
۳- در یسنا، چند بار از ۳۳ ایزد یاد شده است: به آیین اشا میدهم همه ی این ردان را که ۳۳ ردان اشونی اند (ایزدان و امشاسپندان) به پیرامون هاونی (کهکشان). آنان از آن بهترین اشا هستند که مزدا آموزانده و زرتشت گفته است.
۴- در گفتگوهای زرتشت با اورمزد میخوانیم:
زرتشت: این مرد کیست که همه ی تن او در دوزخ است اما پای راستش بیرون از دوزخ مانده است؟
اورمزد: او پادشاه سی و سه شهر بود که سالهای دراز پادشاهی داشت اما هیچ کار نیک نکرد بلکه بسیار ستمکاری و بیدادگری نمود. روزی که برای شکار رفته بود، گوسفندی گرسنه را دید که بسته شده بود و نمیتوانست به گیاهی برسد. پادشاه با پایش آن گیاه را جلو گوسفند انداخت. اکنون به پاداش آن کار، یک پایش از دوزخ بیرون است.
۵- در کتاب «سد در نثر» میخوانیم: در دین بهی پیداست که ۳۳ راه به بهشت است؛ الا روان رادان، روان هیچکس دیگر بدان راهها به بهشت نتواند رسید مگر یک راه. و روان رادان به ۳۳ راه به بهشت تواند رسید.
۶- کاربانان و کاهنان کی ویشتاسپ، سی و سه دروغ دشمنانه درباره ی زرتشت گفتند که نمودار سی و سه دین بد در رویارویی با دین یزدان بود. پیداست که سی و سه بند کمربند دین (کوشتی، کستی)، نشانه ی بستن راه از سوی سی و سه کار نیک، بر سی و سه بیدادگری میباشد.
۷- یکی دیگر از کارهای زرتشت در زمینه ی گزینش و دادوری (قضاوت) برای نمودار شدن بیگناهی یا بزهکاری: «ور پساخت» یا آزمایش ایزدی بوده است که در دادستانی ها و قانونها نهفته و نگاشته شده است. این آزمونها بر سی و سه گونه است و تا پایان ایران - خدایی (فرمانروایی ساسانیان) شاگردان زرتشت به کار می بستند. (دینکرد)

. {پژوهش: امید عطایی فرد}
شمار نمادین و استوره ای ۳۳ بسان بسیاری دیگر از شمارهای آیینی، ریشه در گاهشمار کیهانی دارد: کمابیش هر ۳۳ سال یک بار، روزشمار سال شمسی و قمری با هم برابر میشود و گاهشمار قمری یک سال از شمسی بیشتر میگردد.

ناوگان کیهانی سیاوش و کیخسرو

پژوهش:  سوشیانت مزدیسنا
.
<هرگونه بازتاب بدون درج نام نویسنده و نوشتگاه، ناپسند و دزدی به شمار میرود>
.
برپایه ی نوشتارهای پهلوی، با این انگاره روبرو میشویم که سیاوش و کیخسرو دارای ناوگان کیهانی و سفینه ی فضایی بودند و در آینده این فضاپیما به زمین بازمیگردد و ایران مزدایی را از نو می آراید:
{} برای پاییدن و بی بیم نگه داشتن کیخسرو و پشوتن از اهریمن و دیوها، سیاوش: کنگ دژ را به درازای هفتسد فرسنگ و پهنای هفت فرسنگ ساخت. کنگ دژ در میان ستاره پایه (کهکشان) و زمین است؛ همچون آسمان، ستارگان، ماه و خورشید که جدا جدا و خود-رونده هستند. همان سان که کره ی زمین بر روی باد (جاذبه) نهاده شده است، آن کنگ دژ نیز برنهاده به بادی بوده است که فرازش به اختر «هفت اورنگ» بسته شده بود تا آنکه سیاوش به کنگ دژ شود. آنچنانکه روش (چرخش) هفت اورنگ بود، کنگ دژ به بهیزه (دوره های مشخص و معین نجومی) می آمد و میرفت. سیاوش با راهنمایی اورمزد، کنگ دژ را آراست تا کیخسرو پسر سیاوش، کنگ دژ را بدان گونه ای که ساخته و پرداخته شده بود، در دست بگیرد. پشوتن پسر گشتاسپ و دیگر دین برداران که برای پاک گردانیدن دین، ایستاده و آماده اند، آنها نیز به کنگ دژ رفته اند. سیاوش کنگ دژ را بر فراز کوه آنگونه آراسته بود که تا آمدن کیخسرو به آن جایگاه، بر جای بماند و به آسمان نرود. هرکس سرایش و فرمان کیخسرو را بپزیرد، آنگاه او در پناه کیخسرو و پشوتن و دیندارانی خواهد بود که با پشوتن هستند.
{} کنگ دژ دارای دست و پای (پایه های متحرک)، درفشهای افراشته، همیشه گردان و یکنواخت رونده، و بر روی سر دیوها بود. کیخسرو آن را بر زمین نشانید.
{} ورجاوندی سیاوش پسر کاووس چنان بود که با فره ی کیانی اش، کنگ دژ را به دست خویش و با نیروی اورمزد و امشاسپندان، بر سر دیوها نشانید و به فرمان سیاوش همیشه رونده و سپهرپیما بود. تا آنکه کیخسرو آمد و به مینوی کنگ دژ گفت: تو خواهر منی، و من برادر تو هستم. زیرا سیاوش تو را با دست و مرا با نطفه اش ساخت. به سوی من بازگرد.
{} کنگ همان کار را انجام داد و به سوی زمین آمد؛ در سوی خوراسان (شرق)، در توران، جایی که سیاوش-گرد میخواندند، فرود آمد و ایستاد. کیخسرو آن را هزار بند افکند و با هزار میخ نگه داشت. پس از آن، کنگ دیگر به آسمان نرفت و همه ی توران با چارپایان و ستوران را نگهبان بود. و کیخسرو مردم ایرانی را در آنجا نشانید.
{} کنگ دژ هفت دیوار داشت: زرین، سیمین، پولادین، برنجین، آهنین، آبگینه ای و کاسگین (لاجوردی). دیوارهای آهنین و سنگی و رویین نیز گفته اند. کوشک هایش سیمین و دندانه هایش زرین بود. راسته اش هفتسد فرسنگ بود و پانزده دروازه داشت. در یک روز بهاری، با اسبی راهوار، از دری به دروازه ی دیگر، پانزده روزه میشد رفت. هر دروازه به بلندای پانزده مرد بود. بالا و ارتفاع کنگ دژ به اندازه ی تیری بود که یک مرد جنگی پرتاب کند. درون آنجا آکنده از یاقوت و طلا و نقره و گوهرهای گرانبها بود. چهارده کوه و هفت رود ناوتاز و قابل کشتی رانی، و هفت مرغزار که پناهگاه شاهان میشد کرد. زمینش چنان نیک و درخور کشت بود که اگر خری میشاشید، تا شب علفهایی به اندازه ی یک مرد میرویید. کنگ دژ همیشه بهار بود. سراسر آبادی و پربار، به دور از گرما و سرمای سخت؛ و کم گزند.
{} کیخسرو، افراسیاب تورانی جادوگر را شکست داد و همراه خویشاوند بدکار او «گرسیوز وگیرگان» برافکند و کشت. او همچنین بتکده ای که در کرانه ی دریاچه ی چیچست بود، از بتها زدود و با شگفت کاری، آن دروغ ورزان بتکده را در هم شکست؛ زیرا این کار، ابزار بایسته ای برای نوسازی جهان بود. به یاری وخش (نیروی یاور روان) به جایگاهی رازمند به نام کنگ دژ کوچید و تا رستاخیز پیکری بی مرگ خواهد داشت. سوشیانس پیروزگر که آراینده ی مردگان است، در تن پسین، رستاخیز را به یاریِ کیخسرو بهتر می تواند انجام دهد.
{} کنگ دژ (ناوگان کیهانی) به سوی اوش استر (ستاره ی بامدادی، شرق سپهر) رانده شده و نزدیک ور (سینه ی) ستاره ی سدویس گمارده شده برای دیده بانی ایران ویج.
<هرگونه بازتاب بدون درج نام نویسنده و نوشتگاه، ناپسند و دزدی به شمار میرود>

۱۳۹۶/۰۴/۲۱

قبله گاه زرتشت



برافروز دلم را - چون آذر مزدا
که زرتشت بدیدست - فره ی فردا را
مزدایی مزدایی - اهورا مزدایی -(۲ بار)
برچینند اهریمن - از پهنه ی گیتی
اهورای مزدا - ایزد ایریمن
مزدایی مزدایی - اهورا مزدایی
قبله گاه زرتشت - عشق آتشین است
که یزدان یارت باد - هم پناه و هم پشت
مزدایی مزدایی - اهورا مزدایی -(۲ بار)

>> بر وزن و آهنگ: نوایی نوایی
{ترانه سرا: سوشیانت مزدیسنا}

۱۳۹۶/۰۴/۱۳

سه پیشوای ما

بیش از یک دهه میگزرد از زمانی که سه پیشوای بزرگ ایرانی و جهانی را به گونه ی برگهای برنده درون مرزی و برون مرزی مطرح کرده ام؛ اینک این سه پیشوا در سروده ها و نگاره ها و نوشتارهای دیگر، کم کم شکل و جای میگیرند. شایسته است این تثلیث مقدس که سه ایران بان جاودان به شمار می آیند، بیش از پیش شناخته شود و گسترش یابد. نیروی نهانی میهنی، با همزمانی منش و کنش این سه سیما، به جوش خواهد امد: زرتشت - کورش - فردوسی.
{سوشیانت مزدیسنا}

۱۳۹۶/۰۳/۰۳

ارابه ی خودرو سریت ویسرپان

گزارش: امید عطایی فرد - از: دینکرد هفتم
.
{} «سریت ویسپرپان» ارابه ای را ویراست و برساخت که شگفت انگیز و نامور بود. آوازه ی این ارابه ی بی همتا به ویشتاسپ رسید و آن را از سریت درخواست کرد. سریت پاسخ داد: آن ارابه زمانی داده میشود به مردی پارسا و اهل که روح من (روان سریت) با تن زنده ی من (زندگی سریت)، و تن (مینوی) آن مرد پارسا با تن زنده (مادی) اش یگانه گردند و (هر دو روح) در گیتی و جهان مادی، به هم برسند. آنگاه که روان من (روح گناهکار سریت) بخشیده شود، ارابه را به چشم آن مرد اهل و پارسا پدیدار و پیدا میکند. باید (این ارواح) به دیدار هم بایستند و هیچگونه و شیوه ی دیگری نمیشود کرد.
{} کی ویشتاسپ برزآوند (گشتاسپ شاه والا مقام) در آن هنگام چون از معجزه ی دین آگاه بود، برای پیدا شدن شگفتی بیشتر به جهانیان و نیز باور خواناتر و درست تر به دین مزدایی برای اهل کشور، دیدار (روان سریت) را درخواست کرد. همان زمان پیدا شد معجزه ای بزرگ به ویشتاسپ و جهانیان؛ روان او را امشاسپندان فرا کشیدند از روشنی گرودمان (عرش اعلا) به سوی زمین آفریده ی اورمزد. ویشتاسپ به پزیره ی روان خودش رفت که از روشنی افزونگر و آسایش بخش نیمروزی و جنوبی آمده بود. روان ویشتاسپ یابنده تر از یابندگان، پرسنده تر از پرسندگان، هرآنچه دیده بود به ایشان (امشاسپندان) گفت. ایشان شنیدند و پزیرفتند. روان و تن (کالبدهای مینوی و مادی) ویشتاسپ با دیدن امشاسپندان، برایستادند و به نیایش ایشان پرداختند.
{} به زودی و نه دیرهنگام، روان سریت ویسرپان فراز آمد و دوران کرد از سوی اباختر و شمال که نیمه ی آزارگر و زننده (در سپهر) بود. روان سریت خودش سیاه بود و نیز کنش سیاه (کارنامه ی تاریک) داشت؛ سیاهتر و آزاردهنده تر از دیوها بود. آنگاه روان سریت (به کالبد مادی خودش در زمین) خدایی کرد و فرمان داد که: بده این گردونه ی خودورزنده (خودرو و بی نیاز به اسب) را به ویشتاسپ؛ به سبب دوستی دوستی نیک برای همراهی و پرهیزگاری سزاوار برای پاکی اش. و نه به دلیل پسند و سود مادی، بلکه عشق به پرهیزگاری که برترین هستان و موجودات است.
{} سریت ویسرپان با شنیدن گفتار روان خودش، در پیش گردونه ایستاد و اینگونه بازگفت: ای کی ویشتاسپ تگاور، برای اهلیت و پارسایی ات این ارابه ی خود-رونده را به تو میدهم در ازای عشق و دوستی ات به پرهیزگاری که والاترین هستی و وجود میباشد. اینچنین به دارنده ی برترین اهل و روان میبخشم.* سریت سه بار این دهش و ارمغان را بیان کرد تا به ویشتاسپ، پزیرش خود را پیدا و آشکار کند.
{} آنگاه آن گردونه دو تا ارابه شد؛ یکی مینویک (متافیزیکی) و دیگری گیتیک (فیزیکی). کی ویشتاسپ بلندپایه، با آن گردونه ی مادی و زمینی، با شادمانی و نیک منشی، به سوی بیت و قلمرو نوذران (خاندان نوذر) فرا وزید (پیش رفت). و با آن گردونه ی مینوی نیز روان سریت ویسرپان به سوی برترین هستی (بهشت) فراز وزیده شد.
<هرگونه بازتاب بدون درج نام نویسنده و نوشتگاه، ناپسند و دزدی به شمار میرود>.

۱۳۹۶/۰۲/۰۶

دامداد نسک - فرگرد هشتم

گزارش : سوشیانت مزدیسنا
.
اشو زرتشت از اورمزد پرسید: در این روزگاران (هزاره های پایانی)، دین مزدایی را کدام مردم در گیتی پیدا و هویدا میکند؟ کیست برترین نیایشگر و آموزنده ی سرایه های زرتشت  و رهرو راه راست که دین مزدایی مهمان و پاینده در اوست؟ چه کسی بی شک و گمان و کرفه-منش (نیک اندیش) است؟*
اورمزد پاسخ داد: آنکه گفتاری آتش ورانه و مغانه دارد. آنکه سروده های زرتشت درباره ی راستی و درستی، و آگاهی از دین اورمزدی را به همه ی مردم گیتی بگوید تا با بینایی به راه بی گمانی و نیک اندیشی بروند. ای زرتشت، با آن کار، جهانیان: آسوده تر، فرهیخته و فراختر، بی زیانتر و چیره تر بر درد و بیماری میباشند. اگر آتش بانان و موبدان، فریبکاری کنند، در گزران گیتی، دین پیدا و آشکار مزدایی آنگاه با خیم و خرد و فره اش، فرو میرود و در دهستانها و سرزمینهای ایران گم میشود. اینگونه نزد دین مزدایی و اهلان پارسایی، خشکسالی و قحطی میرسد همراه با آسیب و رنج و مرگ از سوی مردم دروغ وند، بددین، کوردل و پلید. این را نیز گویم که شاگردان و پیروان تو ای زرتشت، با مهتری و نیرومندی و بالندگی و اهلیت بیشتری، پارسایی می ورزند. آنان که دین تو را پرسان و پیرو میباشند، آزار می بینند از سوی کوردلان که مردمی ناآگاهند و دروغگو، بددین و بدکار که در نزد ایشان، پتیارگی و دشمنیست.همچنین بی چیزی و بینوایی، کاهش و کمبود، زمستان دیوآور که پربرف و کم باران باشد، آسیبهایی که در نهان و نادیدنی میرود، فریفتاران مرگبار، ریش و زخم، همه با هم هجوم می آورند و بیشتر میشوند. مردمی که خرد و بینایی دین زرتشتی را برابر و همساز با زند (گاتها) ندانند و بی دانش، به یزش و دورون (مراسم مذهبی) بپردازند، اهریمنی ها را بیشتر میکنند؛ با نااهلان بسان دوستان همراه میشوند و در چشیدن آموزه ها و رایزنیها همکار ایشان میباشند. در دامنه و آفرینش سپندمینو، میزنند مردمی را که از دودمان و تبار بهان و نیکان، اهل پارسایی، راه راست و دین آموزی هستند. آتش، آب، گیاه و خوراک نیکان را میزنند و آلوده میکنند. می ستیزند با دهبدان و فرمانروایان جهان که از ایشان: عدل و داد اراسته میشود، داده های آفرینش را میپرورند، رادی و راستی، خیم و خوی نیک، مهترین و بلندآوازه ترین نام را دارند.
ای زرتشت، هنگامه ای است از نااهلان، فریفتاران، بدترین نموداران دین (روحانی نمایان)، زدن و خاموش کردن آتشگاه، پختن نعش و جسد، دفن جنازه و لاشه، زنان جهی و روسپی و مردان لواط کار. هفت دیو که تن را نیست و نابود میکنند و زننده تر هستند، از برای ایشان و اهریمن در کار میباشند؛ دیوهای آفریده ی اهریمن: اکومن (دیو بدمنشی)، خشم، دروغ (آفت) زمستان، بوشاسپ (دیو تنبلی و خواب)، زاریر (دیو گرسنگی و قحطی)، است-وی-هاد (دیو تباهگر تن)، وایو بد (بخش تباهگر کیهان)، دروغ تارزاریگ (دیو تشنگی)، دروغ تُشت منشی (دیو تباه اندیشی) و پتیاره (ناهمیار). این دیوهای همکار را اهریمن پیشاپیش به آفرینش سپندمینو افکند و جهان را به پلشتی و گند زد. تا زمانی که آن مرد فرا رسد که «چهرو-میان» اهل و پارسا میباشد و با گرز ستوده و پیروزگر همراه یکسدوپنجاه مرد پیش برود و به یکباره آن مردم تبهکار را به زیان و زخم و مرگ بیندازد.
زرتشت پرسید: ای اورمزد، چگونه به ایشان فرمان میدهی در شرایطی که نه توانمند و مجهز به جنگ افزار بزرگ هستند و نه سپاه و پناهبخشی دارند؟ اهریمن ایشان را بسی رنج میدهد با آن مردمی که واپسین کوشش را میکنند و از آنها بدترین کنش به خوشی و خرمی میرسد. دیوها نیز اخوان مینوگان (هستی مینوی و روحانی) و روانهای خویشاوند با ایشان و هستی مندان جهان مادی را میرنجانند. روانهای مینوی از رنج کشیدن از دیوها خروش سر میدهند و اخوان پهلوم (جانهای پاک)، خسته تر میشوند.
اورمزد به زرتشت گفت: گرچه ایشان مردمی تیره منش هستند اما کسی که نشانه های از وخش و بالندگی دارد، میداند خودش دین را چگونه بیاراید؛ مردم خوب دین و دستیار دین-آگاه و گفتار زرتشت را باز میشناسد از: دین-نمودار بدکار (روحانی نما) که در هزاره ی آخر زمان، بیشترین آیینها و زیانهای مرگبار از اوست.
زرتشت از اورمزد پرسید: ای همانا همه-آگاه، از کجاست که کاوی (کدخدا) و کرپ (کاربان دیوپرست)، آن خدایی دشمنانه و تاریکانه را دارند و پس از آنکه به پادشاهی میرسند، بهان و نیکان را آمیخته و آلوده ی خویش میکنند؟
اورمزد به زرتشت گفت: از دوزخ به آن بهان آمیخته شوند و آنان را آلوده کنند. مردم انگونه باشند که دورسرو (جادوگر دشمن زرتشت) از نیاکان خویش دارد.
زرتشت پرسید: نیاکان دورسر را چه آیین بوده است؟
اورمزد گفت: بر آیین این بدترین مردم؛ مال و ثروت را بیشتر از پارسایی و اهلیت دوست دارند. پاره و رشوه را بیشتر از کار نیک و ثواب می پسندند. تاریکی را دوست تر هستند تا روشنایی. بدترین هستی (دوزخ) را دوستدارتر هستند از برترین هستی (بهشت). آنانکه دشواریها را بر می افکنند، به جایگاه بهشت روشن و سراسر آسودگی، خواهند رفت. همانا از کردارشان به کام میرسند. پاداش روان تو (زرتشت) میشود و نیکی ارزانی ات میباشد.
> دستنویس ام.او.۲۹ 


۱۳۹۶/۰۱/۰۳

سه گاه: هرمزنامه


:

هرمز نامه
{سوشیانت مزدیسنا}

ایزد آسمان من
زمزمه ی زبان من
نام تو بر لبان من
هرمز یارسان من
پیر من و مغان من
آتش جاودان من
روشن خان و مان من
هرمز یارسان من
آزر زرنگار من
افسر شهسوار من
داور دیو زدار من
هرمز یارسان من
.
نور سپیتمان من
همای آشیان من
سروش هر شبان من
هرمز همزبان من
پیامبر از تو بشنید
مهر تو بر دلش دمید
تا که به راز تو رسید
هرمز همزبان من
زریر کرده ماندگار
کیش تو را به یادگار
دشمن دینت خوار و زار
هرمز همزبان من
.
جان جهان را تو نوید
رام روان را تو امید
شادی و عشق از تو پدید
هرمز گل ستان من
از تو شده جهان، جوان
آهوی جان من دوان
به راغ و دشت بیکران
هرمز گل ستان من
نوشیده جم ز جام تو
پوییده ی پیام تو
گشته جهان به کام تو
هرمز گل ستان من
.
ایزد ایزدان تویی
تاج سر کیان تویی
مرهم مردمان تویی
هرمز دل ستان من
نغمه ی هر مغانه یی
باده ی هر بغانه یی
چهچه ی چغانه یی
هرمز دل ستان من
یاور و سرورم تویی
دو چشم بر درم تویی
همای بر سرم تویی
هرمز دل ستان من
.
جان و تن و روان من
آینه ی جهان من
فروهر و توان من
هرمز بو ستان من
پاکدل و فروتنی
شاه جهان، وهومنی
خور و مهی به هر تنی
هرمز بو ستان من
فشان فروغ مهر خود
نشان، تو تاک چهر خود
مِی بدهی به یار خود
هرمز بو ستان من
.
شنو نوای زار ما
بیا بدین دیار ما
بشو دوباره یار ما
هرمز مهربان من
میهن ما تیره شدست
دشمن ما خیره شدست
نگر که غم چیره شدست
هرمز مهربان من
ساغر ساقی بشکست
چنگ و چغانه بگسست
پیاله در خون بنشست
هرمز مهربان من

قافله، غافل چو رود
به کعبه ی گِل برود
به سوی دل، نمیرود
هرمز پر توان من
آن گل سرخ سهرورد
توسی پر شادی و درد
«حافظ مغ» نگر چه کرد
هرمز پر توان من
بهشت ایران بنگر
دوزخ یاران، سر به سر
دین بهی ات در به در
هرمز پر توان من

    ۱۳۹۵/۰۹/۱۸

    دینکرد۴-بندهای ۱۰۴ تا ۱۰۸


    در بینش ایشان، تن مردمان بسان چهار پیشه ی جهانیان، بخش بندی شده است؛ سر برابر است با: آتوربانی و موبدی. دست و بازو: ارتشتاری. شکم: واستریوشی و کشاورزی. پا: خوب تخشایی و صنعت.
    از چم و چگونگی هر یک پیداست که زبر و بالادست این چهار پیشه: جان و زندگیست. خدایی و فرمانروایی با جانهاست.
    گویشی که کردار می یابد و از حرف به عمل در می اید، دو جایگاه دارد (افراط و تفریط)؛ و آنکس که پیشه ای را اموخته است، آن (کار خودش) را برتر می انگارد. همه ی ایران پیمان و تعادل را ستاییده و زیاده روی و کم روی را نکوهیده است.
     به چشم فیلسوف رومی و دانای هندی، و برای یک دانای شناسا، آن کس برتر و بیشتر ستاییده میشود که گفتارش با نظم و گشاده زبان باشد. از ایشان (فیلسوفان و دانایان جهان) پیداست که فرزانگان ایرانشهر پسندیده تر هستند.
    <گزارش: سوشیانت مزدیسنا>

    ۱۳۹۵/۰۹/۰۷

    دینکرد ۴- بندهای ۱۰۰ تا ۱۰۳


    در کوششی نابینا و کورکورانه ی رومی مُست (الکساندر)، از آنسان برده شد بن نوشته هایی که در گنج شایگان انداخته و بایگانی گشته بود زیرا در آن دفترها، ویرایشی با چم و منتق بود و به خواستاران دانش همه گونه اگاهی را مینمود.
    هنگام نیرومندی ایشان (ایرانیان)، نبشته ها از نو آراسته گردیدند؛ چراکه به کشور (ایران) آورده و نگریسته و پژوهیده شدند تا هیچ فرازی، نگون و فروگزاشته نشود. و نامه ی بیگانه را به کام نپزیرفتند.
    و چنین بود که بخشش و رشد دانایی را بیشتر ستاییدند. به چشمشان، فرو نهادن نبشته های کشور، گزیده و شایسته نبود.

    اگر ایشان (ایرانیان) نوشته و ماده ای قانونی را پیدا نمیکردند که دربردارنده ی اگاهی و دانش فراگیر و کامل باشد، جدا جدا از نبشته ها و بن مایه های خویش می خواستند و سراسر مجموعه نوشتارهایی را می خواندند که در گنج شایگان از همه گونه، سخنانی در بر داشت.
    {گزارش: سوشیانت مزدیسنا}

    ۱۳۹۵/۰۹/۰۱

    دینکرد ۴ - بند ۸۷ و ۸۸


    مایه وری ایران، هم با بنیاد خویش و هم با ابرویژگی و برگزیدگی اش، دربردارد: خستو شدن و اعتراف به راستی و حقیقت؛ ابزاری به اندازه، که چیزها را به هنجار می ایستاند و نظم میبخشد. فرستادگان کشورهای بیگانه، از شگفتی و اعجازی که دیدند: خاموشی و حیرانی، خستگی و سرگشتگی و درماندگی در ایشان پیدا شد و فرود نیامد. و به هنگام گستاخی شان، به انها (حقیقت ایران) ارایه شد.

    .
    در هنگام نوین و عصر جدید، منش و کردار نیک را برتر و بالاتر از سخن خویش داشتن و به دیگر چیزها نیالودن، نماینده و چشاینده ی یاری به هوش است. دور داشتن دل هوشیار از ستردگی و گیجی و درماندگی است. گزینش برای گزشتن و یافتن چه کردن و نه کردن است. چراکه ایشان میدانستند بیشتر و برتر از فره، برق و درخشش آن فره، بسی در دل نمی ایستد و گزراست. و خورشیدنگری بود که باز به ایشان بهره ی به هنگام داد و به گستاخی بیشتر، بازآزمود. در پیشگاه خدایان و شاهان، سخنی که به هنجار و به اندازه و خوب نگه داشته شود، بی کار و بی فایده نمی ماند.
    گزارش: سوشیانت مزدیسنا

    ۱۳۹۵/۰۸/۱۹

    دینکرد ۴- بند ۸۶


    مایه وری های ایرانشهر از برای برگزیدگی و زایش آن در میانه ی جهان، سروری در رای مندی و امار و بازشناسی است. و مهان بودن بر خدایان هفت کشور، از برای مهمانی و پزیرش دین، و کیانیان دارنده ی فره بود. چراکه انداختن پیوند به ایشان، و همایش ایشان، چم و سبب بوم داری و کشورداری است. چم و دلیل شاهنشاهی ایران داران میباشد. بخشش خدایی هفت کشور به خدایان ایران، از همان دهبدی و ایران داری است. برق و درخشش: از همان فره، بامدادی و روشنایی: از همان برق، دانایی: از همان دین، ابزار برتر: از همان هم -نیرویی و قوه ی مشترک است که اکنون از همان راه، آزمایش و گشوده میشود. تن-کرداری و کارکرد: برخاسته از هم-نیرویی میباشد. در پناه و بی گزند بودن: از هم-پزیری و ابرقدرتی همه ی ایران است و هم رایی را به بار می اورد. و نیز میدهد به کشور: دانش و اموزش، ابزارسازی و صنعت، هنر، تیغ و جنگ افزار، ابادی و توانایی، و همه ی چیزهایی که برایشان بایسته است. اگر اینها را ایرانیان با خویشتن داشته باشند، خدایگانی از دهبدان ایران، بریده نمیشود.
    {گزارش: سوشیانت مزدیسنا}

    ۱۳۹۵/۰۷/۰۷

    ارمغان مغان


    رشته کوه های البرز که از یکسو به هیمالیا و از دیگر سو به قفقاز دامن میکشد، زادگاه دیرین ترین و شگفت ترین فرزندان فرزانگیست. به گفته ی اوستا، نژاد کیومرسی (سپید، آریایی) در کرانه های این سرزمینها بالید و به دیگر کشورها کوچید. این بومهای پر چکاد را ماد میخاندند، یعنی مرز میانه؛ و سرزمینهای پهلوی آن را پهلو یا پارس مینامیدند. ماد و پارس، خاستگاه خردورزی و حکمت به شمار میرفت و فرزانگانش را «مغ» میگفتند. بنیادهای دین و عرفان و فلسفه و دانش و فن، وامدار مغان آریایی بوده است.
    واژگان همخانواده ی مغ:
    مه (ماه)، مجیک (magic)، مجوس،mag:magnify, maj: major, majesty، max: maximum، مجید (مجد، مزدا)، مس، mass, master,  ، مهتر، مز، ماز...
    دامنه ی فرزانگی ایرانی، پوشاننده ی سراسر جهان است. مصری ها با فرهنگی سرشار از نامها و نمایه های اریایی، هندیها با نگاهداشت بخشهایی از اوستای بزرگ، در دل وداها و اوپانیشاد، چین و ژاپن و کره با میانجی و یا بی واسطه، نوشنده ی سرچشمه های مغانه بوده اند. حتا طریقت سرخپوستان تولتک و دیگر مکتبهای عرفانی قاره امریکا، به میانجی نژاد زرد و یا کوچ تورانیان اریایی نژاد و دیگر قومهای ایران بزرگ، بنا شده و بالیده است.
    تا یک سده ی پیش، جسته و گریخته، گزارشهایی از قفقاز ارایه گردیده که نشان میدهد تا آن زمان هنوز بازماندگانی از مغان، هر چند با نام و نمایه ای دیگرگون، رازهای زرین زرتشت را سینه به سینه آموزش میداده اند. نوشتارهای یارسان (اهل حق) سرشار از شناسه های زرتشتی میباشد. ایزدیان که به نادرست یزیدی و شیتان پرست دانسته و خانده شده اند، استوره هایی از طریقت مغانه را در یاد دارند.
    امروزه از آنهمه آتشکده ها و خورابه ها، جز نام و یا ویرانه، چندان چیزی به جای نمانده است. اما خوشبختانه هنوز یک بنیاد بغانه در میانگاه آتورپاتکان، پرتو نهانی خود را برای پیروان پیر مغان نگاه داشته است.
    سفرها و مراقبه هایی داشتم در خورابات تکاب که از دیرباز به شیز و آزرگشسب نامور بود و پس از حمله ی عرب، اسم ناهمگون تخت سلیمان به خود گرفت. آنچه در این کنکاشها کشف کردم این بود که کهنترین مهرایه های جهان را باید در همین جایگاه جستجو کرد و برایم مایه ی شگفتی بود که چرا دالانهای زیرزمینی از چشم باستان شناسان به عنوان مهرابه شناخته نشد؟؟!!!
    روبروی دهانه ی یکی از دالانها، گرمابه ای ساخته بودند تا مهرپرستان پیش از برگزاری آیینهای خود، به قول حافظ مغ: شست و شویی کنند و آنگه به خرابات بخرامند
    نقشه های مهرابه های بزرگ اروپا همگی بر گرفته از مهرابه مرکزی جهان یعنی آزرگشسپ میباشد. بی گمان در انتهای دالانهای زیرزمینی شیز، تندیس های ایزدان و گاوکشی ایزد مهر را نهاده بودند. اینجا در گزر چند هزار سال بارها و بارها به تاراج رفته است.
    به گمان میرسد تاقهای قوسی مهرابه ها و جای داشتن انها در زیر زمین، برای پرهیز از پراکنشها و امواج زیانبار کیهانی، برنامه ریزی شده بود. من در خودکاویها و مراقبه هایم در این مهرابه ها، به خوبی انرژیهای نیرومند و شگرف شان را حس میکردم و دریافتهایی هرچند برق آسا و کوتاه، داشتم.
    از بازمانده های آزرگشسپ کاشی هایی بود که بر رویش توانستم نشانه های هفت پایه طریقت را دریابم؛ مانند: چلیپای چرخان (صلیب شکسته) و پنجه ی شیر و خنجر و ... 
    دریاچه ای که در خورابات تکاب (شیز) چون نگینی زیبا میدرخشد، و چکادهایی که پیرامون آنجا را در بر گرفته، و نیروهای هنوز ناشناخته زمینی و کیهانی، در اینجا دست به دست هم داده اند تا هماجویان به سیر و سلوکی شگرف بپردازند. چنین بوده است ارمغان مغان...
    {امید عطایی فرد}