۱۳۸۷/۰۴/۱۱

میهن سالاری نه مردم سالاری!! (بخش ۳)


رایزنی و گفتگوی سه جانبه داریوش و اتانس و مگابیز، درباره انواع سه گانه ی حکومت (پادشاهی، جمهوری، الیگارشی) بنیاد اندیشه های سیاسی غرب گردید و گاهی آینه وار از زبان فیلسوفان و اندیشمندان آنان بازگو شده است. از دیدگاه برتراند راسل: حكومت را معمولا وقتي دموكراتيك مي‌نامند كه درسد نسبتا زيادي از مردم در قدرت سياسي سهيم باشند. در افراطيترين دموكراسيهاي يونان، زنان و بردگان سهمي نداشتند. و امريكا نيز پيش از آنكه زنان حق راي به دست آورند، خود را يك حكومت دموكراتيك مي‌دانست. روشن است كه در اوليگارشي وقتي كه درسد دارندگان قدرت سياسي افزايش يابد، حكومت به دموكراسي نزديكتر مي‌شود. خصايص اوليگارشي وقتي پديدار مي‌شود كه اين درسد نسبتا كوچك باشد [...] حكومت دموكراسي از آنجا كه ناچار است قدرت را به دست نمايندگان برگزيده بسپارد، هيچ تاميني ندارد كه در اوضاع انقلابي نمايندگانش همچنان نماينده آن باقي بمانند. خواستهاي پارلمان در شرايطي كه به آساني قابل تصور است مي‌تواند مخالف خواستهاي اكثريت ملت باشد. در چنين شرايطي اگر پارلمان خاطرجمع باشد كه زورش خواهد چربيد، ممكن است حرف اكثريت را زير پا بگذارد [...] در دموكراسيهاي بزرگ احساس قدرت راي‌دهنده به قدري ضعيف است كه غالبن لازم نمي‌بيند از حق راي خود استفاده كند... عظمت نيروهايي كه تعيين مي‌كنند چه كسي بايد حكومت كند، باعث مي‌شود كه او سهم خود را به كلي ناچيز بداند... هر شورانگيز(آژيتاتور) يا سازمان‌دهندة سياسي ماهري سعي مي‌كند كه ارادت و سرسپردگي مردم را نسبت به يك فرد برانگيزد. اگر آن فرد رهبر بزرگي باشد، نتيجه عبارتست از حكومت فردي؛ اگر نباشد، آن گروهي كه پيروزي او را در انتخابات تامين كرده‌اند قدرت واقعي را به دست خواهند گرفت. اين دموكراسي حقيقي نيست. حراست دموكراسي در مواردي كه قلمرو حكومت پهناور است، مسئله بسيار دشواريست [...] اعضاي دولت بيش از ديگران قدرت دارند؛ هرچند كه به طريق دموكراتيك برگزيده شده باشند. ماموراني هم كه با حكم دولت دموكراتيك به كار گمارده مي‌شوند باز بيش از افراد عادي قدرت دارند. هرچه سازمان بزرگتر باشد قدرت مدير آن بيشتر خواهد بود. بنابراين افزايش اندازه سازمانها با كاستن از استقلال افراد عادي و گستردن دامنه اختيارات مديريت باعث افزايش نابرابري در قدرت مي‌شود [...] در كشورهاي دموكراتيك مهمترين سازمانهاي خصوصي، سازمانهاي اقتصاديند. اينها برخلاف سازمانهاي سري، مي‌توانند تروريسم خود را در دايره قانون اعمال كنند؛ زيرا تهديد آنها اين نيست كه دشمنان خود را خواهند كشت، بلكه فقط اين است كه نانشان را خواهند بريد... بسيار پيش آمده است كه سازمانهاي اقتصادي، حتا دولت را نيز شكست داده‌اند./
امیرحسین آریانپور در کتاب «زمینه جامعه شناسی» مینویسد: به راستی جامعه ها هنوز از آزادی و مردمسالاری (دموکراسی) بسیار به دورند. در هر جامعه معمولن طبقه حاکم با قدرت اقتصادی و سیاسی خود به نام دموکراسی: دیکتاتوری میکند. وجود دسته بندیهای سیاسی و گروه های فشار و نادانی و فریب خواری مردم باعث تسهیل دیکتاتوری دموکراسی نمای طبقه حاکم میشود. در ایالات متحد آمریکا با آنکه ظاهرن حق انتخاب اعضای مجلسهای قانونگزاری و حتا روءسای نیروی اجرایی جامعه، از آن همه مردم است، حکومت، ذات طبقه ای خود را از دست نمیدهد و با وصفی که دموکراسی زبانزد خاص و عام است و مظاهر صوری آن مراعات میشوند، جامعه به ساز طبقه حاکم میرقصد. تبلیغات رنگارنگ و دامنه دار طبقه حاکم و تحمیلات گروه های فشار، جامعه را آنی آزاد نمیگزارند. و ماموران گروه های تحمیلگر (lobbyist)  علنن به مجلسهای قانونگزاری رفت و آمد میکنند و اعضای مجلسها را به باد تلقین و تحمیل میگیرند. علاوه بر این، فشارهای اقتصادی زندگی، بسیاری از مردم را از شرکت در امور سیاسی و انتخاب رهبران جامعه بازمیدارد./
در مقدمه ابن خلدون با این نکات درباره حکومت و فرمانروایی آشنا میشویم:
* پادشاهی و تشکیل دادن دولت برای انسان پایگاهی طبیعی است... بشر به رادع یا حاکمی که مانع دست درازی یکی به دیگری باشد نیازمند است و چنین حاکمی به مقتضای طبیعت همان پادشاه قاهر و نیرومند است... پادشاهی پایگاهی بلند و شریف است که توسعه طلبیها و مدافعات به سوی آن متوجه میشود و محتاج به مدافعه میباشد.
* هرگاه پادشاهی از دست بعضی قبایل (خاندانهای) ملتی بیرون رود، ناچار به قبیله دیگری از همان ملت بازمیگردد و تا هنگامی که در آن ملت عصبیت (= غیرت و همت) باقی باشد، سلطنت از کف آنان بیرون نمیرود.
* شیفتگی به خصال پسندیده از نشانه های پادشاهی و کشورداری است.
* حکومت مطلق (الانفراد بالمجد)، توانگری و تجمل خواهی،  از امور طبیعی کشورداری است.
* دولتها هم مانند مردم عمرهای طبیعی دارند.
ابن خلدون که پادشاه را از آن همه ی مردم و فراتر از وابستگیهای قبیله ای میداند، پنج مرحله را برای طلوع و غروب حکومت برمیشمارد:
۱. جنگ و چیرگی بر رقیب به یاری همه ی قشرها. (جنگ بیرونی)
۲. کنار زدن و محدودکردن و مهار یاران و نزدیکان و ایجاد حکومت مطلق. (جنگ قدرت درونی)
۳. دوران آسودگی و آرامش.
۴. دوران مسالمت جویی و خرسندی.
۵. دوران اسراف و تبذیر (فرسودگی و سقوط)
اميرشاپور زندنيا در نوشتار «انديشه هاي سياسي از كهنترين متون تا كنون» آورده است:«اشتاد يشت» به راستي ستايش دولت ايراني است... اشتاد و فرشتة او: اردي بهشت نگهبان نظم و آزادي، يعني دو ركن اصلي وظايف دولتي و بنيان حقوق اساسي هستند...  ایزدان نگهبان دولت، هريك مظهر بخشي از حقوق اساسي هستند:
ــ سروش هادوخت: جهان آرا و نگهبان آسودگي مردم و حافظ صلح (نظم و امنيت) است.
ــ سروش رش نگهبان  (عدالت)  دادگستر است.
ــ سروش اوپرتات  نمودار برتري و قدرت عاليه است.
ــ ايزد مهر: امر جنگ و كيفر دشمنان، و نظم و قانون را بر عهده دارد. از وظايف مهر جلوگيري از تجاوز شهرياران به حقوق دودماني و قانون ها و سنت‌هاست‎‎‎؛ چنانكه در «مهريشت» گفته اند: اگر شهريار كشور به او دروغ بگويد... مهر غضبناك و آزرده... شهريار را تباه مي‌كند.
ــ ايزد شهريور: در «شهريور يشت» ايزد تجسم دولت يعني شهريور ستوده مي‌شود. از نام اين ايزد، لفظ شهر (دولت) و ايرانشهر (دولت ايراني) و شهريار يعني نمايندة اين ايزد در جامعه پديدار شده است و فردوسي مي‌گويد:
ز شهريورت باد فتح و ظفر           بزرگي و تخت و كلاه و كمر
به نوشته محمد مقدم (جستار درباره مهر و ناهيد): «شهرستان نيكويي» كه شبستري در «گلشن راز» آورده، برگردانده‌اي از واژه‌هاي اوستايي «وَنهئوش خشَثر» يا «شهر خوبي» است كه در خود «گاهان» يا سرودهاي زرتشت آمده... نيز به گونه «شهر اهورمزد» و «شهر خواسته شده يا مطلوب (شهريور)» ديده مي‌شود و آن خاستگاه «شهر خواسته شده يا پرداخته (مدينه فاضله)» افلاتون و «ملكوت خدا» در انجيل و «شهر خداوند» در نوشته اوگوستين پدر كليساي كاتوليك است. شهرستان نيكويي آماج دين و نويد زرتشت و مغز پيام و مژده اوست. نشاختن [برپايي] شهرستان نيكويي، همچو اميدي براي زرتشت و كساني بود كه در جرگه او همكار و همراه بودند [...] خداوند زرتشت نيازي به قرباني ندارد مگر به «از خود گذشتن» مردمان در راه نشاختن شهرستان نيكويي؛ كه آن جز به ياري مردمان كوشا انجام نمي‌پذيرد./
در اندیشه شاهان میهن سالار، ایران همچو باغی بوده که باید سپاهیان و مردمانش به رهبری پادشاه، نگاهبان آن باشند و نباید به دست ویرانگران به نابودی کشانده شود:
که «ایران» چو باغیست خرم بهار ــ شکفته همیشه گل کامگار
پر از نرگس و نار و سیب و بهی ــ چو پالیز گردد ز «مردم» تهی
سپرغم یکایک ز بن برکنند ــ همه شاخ نار و بهی بشکنند
«سپاه» و سلیحست دیوار اوی ــ به پرچینش بر نیزه ها خار اوی
نگر تا تو دیوار او نفگنی ــ دل و پشت «ایرانیان» نشگنی
اگر بفگنی خیره دیوار باغ ــ چه باغ و چه دشت و چه دریا چه راغ
کزان پس بود غارت و تاختن ــ خروش سواران و کین آختن
«زن و کودک» و «بوم ایرانیان» ــ به اندیشه ی بد، منه در میان
(گفتار خسروپرویز به شیرویه)
و یا شهبانوی ساسانی «پوران دخت» در جشن تاجگزاری اش میگوید:
ز «کشور» کنم دور، بدخواه را ــ بر آیین شاهان کنم گاه را
ز «ایران» ببرم پی ِ بی رهان ــ چنان چون بود رسم و ساز مهان
شادروان استاد حبيب الله نوبخت در پاورقي ترجمان خود از «كتاب تاج» آورده است: آنها كه رژيم ساساني را حكومت مطلقه و استبدادي نام نهاده‌اند، سخت به خطا رفته‌اند و اين قبيل موارد كه نظاير آنها در تاريخ بسيار است، برترين گواه زلت و گمراهي آنهاست و گروهي از متقدمين (يعني در صدر اسلام از روي كينه و تخفيف) و گروهي از متاخرين (يعني نويسندگان بي خبر يا همكاني و بدخون) به عصر ساساني و به مردم ايران تهمت‌هايي به عمد بسته‌اند كه جز آهن و آتش، باطل ايشان را از ميان نبرد و حق را به جاي خود ننشاند. و درين اواخر آنها كه خونشان مسموم است و از دستگاه مخرب يوديسم (صهیونیسم) و بين المللي برخوردار هستند، باك ندارند كه ايران و ايراني را به حيف نكوهيده و آداب نيكوي او را به دگران ببندند و اوهام ديگران را به ايراني نسبت بدهند. و اين گروه ناپاك معدود، در برابر اينگونه موارد تاريخي، كور و نابينا هستند ولي كتابها در محاسن روم و عرب و ترك نوشته يا از منابع خاص بين‌المللي ترجمه كرده و مانند «زادالمعاد» يعني به گونه يك كتاب مقدس به مردم هديه مي‌كنند. اينها به تاريخ فروختن و از آن راه اعاشه كردن، عادت كرده‌اند و چون رفتگان، چيزي ندارند و هم آزاري نتوانند كردن، اين گروه باك ندارند كه بر ايشان بتازند و هر نوع دروغي بسازند./
برای آنکه تیزبینی نوبخت، این پژوهشگر بزرگ عصر رضاشاهی را دریابیم، به پروتکلهای سران صهیونیست مینگریم که مربوط به سال ۱۸۹۷ میلادی میشود:
*‌ ما در تشکیلات قانونی، سازمان انتخاباتی، مطبوعات، آزادی افراد، و مهمتر از همه بر آموزش و پرورش ملتهای غیریهودی دخالت کرده و جوانان  آنان را از راه القای عقاید و نظرات دروغ، تحمیق و سرگرم و فاسد میکنیم. (پروتکل ۹) کتابهایی را که خود ما منتشر میکنیم به بهای ارزان ارایه خواهد شد تا همه بتوانند آن را خریداری و مطالعه نمایند... ادبیات و روزنامه نگاری دو نیروی مهم و موثر در آموزش و پرورش به شمار میروند. (پروتکل ۱۲) چون بر اثر تدریس تاریخ قدیم هر کشور، تصورات نادرستی (؟!) در ذهن دانشجویان پیدا میشود لذا باید تمام دروس و موادی را که به تاریخ گذشته آنان مربوط است، بجز قسمتهای مربوط به اشتباهات و خطاهای تاریخی آنان، از برنامه دروس حذف کنیم. (پروتکل ۱۶) از طریق مطبوعات و سخنرانیها و با تالیف زیرکانه کتابهای تاریخ، درباره آرمان شهدای آشوب طلب تبلیغ میکنیم. (پروتکل ۱۹)
آری، بدین گونه است که قهرمانان قلابی توده ای و تجزیه طلب را با چکش بر سر جوانان ایرانی میکوبند و اندیشه هایشان را با داس دروغ، درو میکنند. اینگونه است که از کل سلسله ساسانی و امروزه سراسر ایران باستان، دیوی میسازند که به دست فرشتگان تازی! بیرون شد.... بازمیگردیم به مقوله میهن سالاری. آیین شاهنشاهی ایران برپایه نگاهبانی میهن بوده و نه فداکردن میهن از برای شاه! شهرياران بزرگ آريايي را هرگز نمي‌توان با فرومايگاني چون سلطان حسين صفوي يا فتحعليشاه قاجار در يك رده جاي داد. شاهان باستاني هنگام رزم، خوان بزم بر مي‌چيدند و پهلوانانه به جنگ دشمن مي‌رفتند. آنچنان دلير بودند كه به نبردهاي تن به تن دست مي‌يازيدند. چنان ماجراجو بودند كه بـه گونه‌اي نـاشناس و يكه و تنها، بـه سرزمين دشمن مي‌شتافتند. آنان به سرزمين اهورايي‌شان عشق مي‌ورزيدند و براي آباداني‌اش مي‌كوشيدند. ايشان با دشواري‌ها و سختي‌ها مـي‌ستيزيـدنـد و گاهي جان خود و افراد خاندانشان را فداي ميهن مي‌كردند. در ترازوي تاريخ، كفة نيكي‌ها و خدماتشان بسي سنگين‌تـر از كژي‌ها و كاستي‌هايشان است (و چه فريبكار و فرومايه‌اند قلمزناني كه اين كفه را ناديده گرفته‌اند). داریوش بزرگ در سنگ نبشته «نقش رستم» میفرماید:
خداي بزرگي است اهورمزدا كه اين همه شكوه و زيبايي را آفريد؛ كه شادي را براي مردم آفريد.... . در نبرد، هماوردي سختكوش هستم. همينكه در آوردگاه بنگرم، با آن كه نافرمان بينم و با آن كه فرمانبر بينم، چنان كنم كه بايد كرد./
شاهان ایران آریایی به رفاه و سربلندی مردم و میهن خود می اندیشیدند بی آنکه شعارهای بی عملانه و فریفتارانه ی مردم سالاری و از این قبیل را در بوق و کرنا بدمند. گزنوفون مورخ یونانی از زبان کورش بزرگ آورده است:
ما امروزه فرمانروای کشوری بزرگ هستیم. یک ایران نیک و پربار؛ و کسانی که به کشت و ورز میپردازند بر ما منت میگزارند... ای دادگر از تو میخواهم که میهنم و خاندان و دوستانم سرشار از شادی و نیکبختی باشند... پس از پروردگار، مردمان را گرامی دارید... در سراسر زندگانیم خواستار خوشبختی آدمیان بوده ام./
مردم از نظر حقوق انسانی و طبیعی با هم برابرند اما در رایزنی های سیاسی و کشوری و بهره وری از دستاوردهای ملی، حق تقدم و برتری با کسانیست که کوشش بیشتر و منش بهتری دارند. کورش بزرگ میفرماید:
چه بهتر که خانه ای (= میهن) تهی باشد تا آنکه کاشانه ی خودفروشان شود و از هم بپاشد ... برایم ناپزیرفتنی است که نیکان و دلیران با مردم دون و زبون، یکسان و برابر باشند ... باید از رهیافت قانون به آماج خویش رسید تا پاکان و بلندپایگان به آزادی و بهزیستی، پشتگرم باشند./
آیین پادشاهی ایران نه بر مبنای استبداد بلکه برپایه رایزنی و مشورت بوده است. استرابو درباره پادشاهی پارلمانی اشکانیان مینویسد: به گفته پوزیدونیوس شورای پارتیان از دو گروه تشکیل میشود؛ یکی: از بستگان شاه، و دیگری: از خردمندان و مغان. شاه را از میان این دو شورا برمیگزینند./
این دو مجلس از سوی روم و انگلیس و امریکا تقلید شد. اگرچه نظریه تفکیک قوا را به ارستو نسبت میدهند اما ایرانیان در این زمینه پیشگام بوده اند. از ديرباز ايران داراي يك مركز روحاني به فرمانروايي «مس مغان» بود كه نهاد «واتيكان» و مقام «پاپ» برگرفته از آن است. اين مركز در شهر ري قرار داشت كه نامدار به «ري زرتشتي» بود. در اين شهر ــ كشور ديني، «مس  مغان» كه لقب «زرتشت تخمه» داشته، در امور ديني از استقلال كامل برخوردار بود و بسان موازنه‌اي در برابر نهاد پادشاهي به شمار مي‌رفت. نهاد روحانيت نقش قوه قضايي را در برابر قوه مجريه (پادشاه) بازي مي‌كرد و موبدان مانند سرداران، از دخالت در امور سياسي و كشوري همواره نهي مي‌شدند. پادشاهان ساسانی دو بار در سال، بارعام مي‌دادند و به دادخواست‌ها رسيدگي مي‌كردند و به نامه‌ها مي‌نگريستند. و نخست به شكايت كساني مي‌رسيدند كه از خود آنها متظلم بودند. «بزرگِ موبدان» را همراه با «بزرگِ دبيران» فرا مي‌خواندند و مي‌فرمودند تا جار بزنند آنها كه از پادشاه شكايت دارند، از آن جمع به يك سو شـوند. سپس قـاضي بـه كـار پـادشاه و مـدعي او نـگريده از روي حـق و عـدالت حكم مي‌كرد. اگر مدعي بر حق بود، قاضي به حكم قانون، پادشاه را مواخذت مي‌كرد.
نیاکان ما در گزر هزاره ها نام و یاد میهن و نژاد آریایی را پاس داشتند. مارک بلوخ در کتاب «جامعه فئودالی» اشاره دارد که: بدون وجود یک نام، تجسم تصویر روشنی از مام میهن آسان نیست... تکلم به یک زبان، مردم را به یکدیگر نزدیکتر میکند و در سنتهای فکری ایشان عناصر مشترک جدیدی پدید می آورد./
وی یادآور میشود که اروپای فئودالی و ملوک الطوایفی، زمانی توانست در راه پیشرفت قدم بگزارد که قدرتهای مرکزی (پادشاهی ها) سرزمینهای متلاشی شده و پراکنده را زیر یک درفش واحد ملی گرد آوردند و احساسات ملی را برانگیختند: <وفاداری به تاج و تخت پادشاهی امکان داد که این احساسات زنده بماند>. و در جای دیگر مینویسد:
پادشاه یا یک بارون بزرگ در دنیای فئودالی تنها سه وظیفه اساسی و درجه اول برای خود قایل بود: نخست آنکه رستگاری معنوی ملت خود را از طریق تاسیسات مقدس کلیسایی و حراست از ایمان واقعی مردم تضمین کند. دوم، دفاع از ملت خود در برابر دشمنان بیگانه؛ کاری که اگر به پیروزی میرسید: ثروت، شرف و قدرت بیشتری هم به بار می آورد. و سرانجام (سوم:) حفظ عدالت و آرامش داخلی.
دفترهای دیگر برای آگاهی بیشتر:
{مارک بلوخ: جامعه فئودالی}
{سرگئی نیلوس: حکومت سازان/ پروتکلهای یهود}
{امیدعطایی فرد: منم کورش شاه جهان}
{دنباله دارد}