۱۳۸۸/۱۱/۲۴

از مدرسه تا میکده (4)

دوستان و دشمنان حافظ


دوستان)

- پير مغان:

گر پير مغان مرشد من شد چه تفاوت

بنده ي پير مغانم كه زجهلم برهاند

گر مدد خواستم از پير مغان عيب مكن

دولت پير مغان باد كه باقي سهلست

به ترك خدمت پير مغان نخواهم گفت

- پير خرابات:

بنده ي پير خراباتم كه لطفش دائمست

به فريادم رس اي پير خرابات

من سالخورده پير خرابات پرورم

به جان پير خرابات و حق صحبت او

- پير ميخانه:

پير ميخانه چه خوش گفت به دردي كش خويش

پير ميخانه سحر جام جهان بينم داد

به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات

پير ميخانه همي خواند معمايي دوش

... به يمن عاطفت پير مي فروش

دشمنان)

- زاهد:

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست

زاهد غرور داشت سلامت نبرده راه

زاهد و عجب و نماز و من و مستي و نياز

- شيخ:

ز رهم ميفكن اي شيخ به دانه هاي تسبيح

مريد پير مغانم ز من مرنج اي شيخ

ما شيخ و واعظ كمتر شناسيم

- واعظ:

واعظ شحنه شناس، اين عظمت گو مفروش

حديث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ

واعظ ما بوي حق نشنيد ...

- محتسب:

باده با محتسب شهر ننوشي زنهار

محتسب داند كه حافظ مي خورد

خدا را محتسب ما را به فرياد دف و ني بخش

- فقيه:

عيبم مكن به رندي و بدنامي اي فقيه

اگر فقيه نصيحت كند كه عشق مباز

مباش غره به علم و عمل فقيه مدام

- صوفي:

صوفي نهاد دام و سر حقه باز كرد

نقد صوفي نه همه صافي و بي غش باشد

صوفي شهر بين كه چون لقمه ي شبهه مي خورد

- قاضي:

عاشق از قاضي نترسد مي بيار

احوال شيخ و قاضي و شرب اليهودشان

- ملك الحاج:

جلوه بر من مفروش اي ملك الحاج ...


{امید عطایی فرد}