۱۳۸۷/۰۹/۲۳

حافظ مهرآیین (بخش ۱۶)


از: م.ص.نظمی افشار
مهر
در آيين مزدايي، مهر، ايزدِ عهد و پيمان، فروغِ خورشيد و عشق و مهرباني است. در كتابِ ودايِ هنديانِ آريايي، نام او با وارونا در يكجا آمده است، وارونا خدايِ آسمان و شب است و مهر خداوندِ فروغ و روشنايي. در اوستا مهر يكي از ايزدان است و بخشي از اوستا به نام مهريشت در ستايش اوست. در بسياري از سنگ نوشته‌هاي هخامنشي و اشكاني و ساساني نامِ مهر به بزرگي و فر و شكوه ستوده شده است. در گاه‌شمار ايراني، نام ماه هفتم از سال و همچنين روز شانزدهم هر ماه به نام ايزد مهر است. در روز شانزدهم مهر ماه كه روز و ماه مهر با هم تقارن دارند جشني برگزار مي‌شده كه به آن مهرگان مي‌گفته‌اند. در دورة اشكاني آيين مهر دين رسمي ايران بوده است. (گاهشماري چهارده‌هزار سالة ايراني. ص 32)
(غزل شمارة 40)
صد جوي آب بسته‌ام از ديده بر كنار
بر بوي تخمِ مهر كه در دل بكارمت
محراب ابروان بنما تا سحرگهي
دست دعا برآرم و در گردن آرمت
(غزل شمارة 45)
بي مهرِ رخت روز مرا نور نمانده است
وز عمر مرا جز شبِ ديجور نمانده است
صبر است مرا چارة هجران تو ليكن
چون صبر توان كرد كه مقدور نمانده است
(غزل شمارة 85)
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از رهِ نياز به دارالسلام رفت
ديگر مكن نصيحت حافظ كه دًر نيافت
گم گشته‌اي كه بادة مهرش به كام رفت
(غزل شمارة 129)
ز مهر باني جانان طمع مبر حافظ
كه نقشِ جور و نشان ستم نخواهد ماند
(غزلِ شمارة 135)
حافظ از شوقِ رخِ مهر فروغ تو بسوخت
كامگارا نظري كن سويِ ناكامي چند
(غزل شمارة 137)
سرشكِ گوشه‌گيران را چو دريابند، دُر يابند
رخِ مهر از سحرخيزان نگردانند اگر دانند
(غزل شمارة 147)
سر و زر و دل و جانم فدايِ آن محبوب
كه حقِ صحبت مهر و وفا نگه دارد
(غزل شمارة 176)
دلم جز مهرِ مهرويان، طريقي بر نمي‌گيرد
ز هر در مي‌دهم پندش، وليكن در نمي‌گيرد
خدا را اين نصيحتگو، حديثِ ساغر و مي گو
كه نقشي در خيالِ ما، از اين خوشتر نمي‌گيرد
(غزل شمارة 185)
آنچنان مهرِ توام در دل و جان جاي گرفت
كه اگر سر برود مهرِ تو از جان نرود
در طالع بيني ايراني عدد يك :مثبت، مبدا اعداد طبيعي و معرفِ خدايِ يكتا است. سمبلِ نجومي آن خورشيد مي‌باشد. عدد يك و ستارة خورشيد همواره مورد تكريم و تقديس بودند و از اين رو در ستاره‌شناسي، سعد اكبر(خوش يمن ترين) نام گرفته‌اند. (طالع بيني ايراني. ص 23)
(غزل شمارة 210)
بهار مي‌گذرد مهر گسترا درياب
كه رفت موسم و حافظ هنوز مي نچشيد
(غزل شمارة 223)
واعظِ شهر چو مهرِ ملك و شحنه گزيد
من اگر مهرِ نگاري بگزينم چه شود
خواجه بدرالدين دامغاني از شعراي قرن هفتم قمري سروده است:
اي جانِ زندگاني چوني و چيست حالت
روزم به آخر آمد در حسرت وصالت
هر چند بي قرارم، عقلم غلامِ زلفت
با آنكه تيره حالم، جانم فدايِ خالت
پر نور شد ضميرم، از آفتابِ مهرت
روشن شد اندرونم، از پرتو جمالت
خورشيد وار سايد، بر چرخِ چارمين سر
گر بدر باز بيند، ابرويِ چون هلالت
خاقاني شرواني سروده است:
مهر بريدن ز دوست مذهبِ ما نيست
ليك چنين هم طريق و رسم تو را بود