۱۳۸۸/۱۱/۰۳

از مدرسه تا ميكده (1)

سوشیانت مزدیسنا (امید عطایی فرد)
کدام حافظ؟!
حافظ سحرخيز، مريد جام مي، حافظ شيرين سخن، حافظ خوش كلام، حافظ پشمينه پوش، حافظ خوش گوي، حافظ خوش لهجه ي خوش آواز، حافظ غريب، گداي گوشه نشين، معاشر رندان پارسا، حافظ سرگردان، گشاينده ي نقاب از رخ انديشه، حافظ افتاده، حافظ خسته دل، حافظ درگاه نشين ... در نگاه نخست، همايش اضداد و جمع پريشان است. كليد اين چيستان چنين است: پاره اي از غزل ها كه در قياس با كل ديوان حافظ، بسيار اندك هستند، در آغاز جواني سروده شده اند؛ زماني كه حافظ هنوز در مجلس وعظ و قيل و قال مدرسه به سر مي برد. اما او نيز مانند بسياري از انديشمندان، بينش و منش خويش و مردم را سنجيد، پرسش هايي را پشت سر نهاد و سرانجام از مدرسه به ميخانه و خرابات رفت. حافظ كه كمتر خانه اي، خالي از ديوان اوست، آنچنان نفوذي در ميان مهان و كهان داشته كه شيخان و محتسبان به تكاپو افتادند تا از او سيمايي آنسان كه خود مي خواهند، بسازند. اما با نگاهي فراگير به آنچه كه حافظ، بي پروا و بي باك به زبان آورده، در مي يابيم كه همه تزوير مي كنند. آنان كه حقيقت و مجاز را در شعر حافظ جابجا كرده اند، درباره ي اين سروده ها چه مي گويند؟
خم ها همه در جوش و خروشند ز مستي/و آن مي كه در آنجاست ،حقيقت ، نه مجازست
معني آب زندگي و روضه ي ارم/جز طرف جويبار و مي خوشگوار چيست
زاهد شراب كوثر و حافظ پياله خواست/تا در ميانه خواسته ي كردگار چيست
عيب مِي ، جمله چو گفتي هنرش نيز بگوي/نفي حكمت مكن از بهر دل عامي چند
به يكي جرعه كه آزار كسش در پي نيست/زحمتي مي كشم از مردم نادان كه مپرس
و چه تناقض و آشفتگيست اگر بگوييم هرآنچه حافظ درباره ي باده آورده، استعاريست؛ زيرا:
مي خور به بانگ چنگ و مخور غصه، ور كسي/ گويد تو را كه باده مخور، گو: هوالغفور
هاتفي از گوشه ي ميخانه دوش/گفت ببخشند گنه، مي بنوش
عفو الهي بكند كار خويش/مژده ي رحمت برساند سروش
انگار كه حافظ مي دانست قرن ها پس از او، واعظان و زاهدان ـ چه بي دستار و چه با دستان – به انكار آن كار ديگر بر مي خيزند:
اي خوشا حالت آن مست كه در پاي حريف /سر و دستار نداند كه كدام اندازد
زاهد خام طمع بر سر انكار بماند/پخته گردد چو نظر بر مي خام اندازد
فتوي پيرمغان دارم و قوليست قديم/كه حرامست مي آنجا كه نه يارست نديم
این پير مغان كه فتواي او بالاتر از پند و وعظ زاهد و شيخ و مفتي و فقيه است، كيست؟
مشكل خويش بر پيرمغان بردم دوش/كو به تاييد نظر حل معما مي كرد
آن روز بر دلم در معني گشوده شد/كز ساكنان درگه پيرمغان شدم
چل سال بيش رفت كه من لاف مي زنم/كز چاكران پيرمغان كمترين منم
نيكي پيرمغان بين كه چو ما بد مستان/هر چه كرديم به چشم كرمش زيبا بود
تشويش وقت پيرمغان مي دهند باز/اين سالكان نگر كه چه با پير مي كنند
كيست اين پير دلاور:
پير گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان/فرصت خبث نداد ارنه حكايت ها بود
آنكس كه منع ما ز خرابات مي كند/گو در حضور پير من اين ماجرا بگو