۱۳۸۷/۱۱/۰۶

حافظ مهر آیین




{از: م.ص. نظمی افشار / بخش ۲۴}

* پير مغان
واژة پير يكي از قديمي‌ترين واژه‌هاي موجود در زبان فارسي است كه وجود آن در زبان ايلامي كهن نيز به اثبات رسيده است. «هاني» يكي از پادشاهان قديم ايلام(سدة هفتم قبل از ميلاد) در كتيبه‌اي كه از او در ايذه به جا مانده در چند جاي مختلف از اين واژه استفاده كرده است. بايد توجه داشت كه كتيبة مذكور كاملا جنبة مذهبي دارد و در ارتباط با قرباني براي خداي «تيروتير» رب‌النوع قدرتمند و حامي سرزمين «آياپير» انجام مي‌پذيرد. و هاني پادشاه آياپير به همراه وزير و ساقي و گروهي از قرباني كنندگان و يك اركستر موسيقي در آن شركت دارند. فرايض مذهبي به وسيلة كاهن بزرگ و در مقابل آتش مقدس اجرا مي‌شود. در بخش‌هايي از اين كتيبه آمده است كه: تيروتير پروردگار مقدس من... خداي مهربان و عطا كنندة طلسم حمايت يك زيبا كننده است... خداي درخشندة ”ناپير“ و خداي ”شيموت“ پيام آور خدايان (باد) هداياي قدرت مرموز حامي را... من، هاني، پسر تاهيهي فرمان رواي آياپير... پرستش خداي هومبان را به جاي آوردم. بزرگترين خدايي كه پادشاه در تحت حمايت قدرت مرموز وي مي‌باشد... يك معبد الهه ”نارسينا“ را در آياپير، بر پا كردم... من در ”شيل هي تي“ 120 بز كوهي را گرفتم و خونشان را در آياپير براي خدايان در ساختمان معبد قرباني كردم... هنگامي كه ساكنين منطقه‌اي در اطراف رودخانه “پيرين (كارون) بر من عاصي شدند... او به گونة گمشده‌اي بر روي زمين بايستي ديگر هيچ وقت در زير آفتاب حركت نكند... (نقوش برجستة ايلامي، رحيم صراف، ص ۲۸ تا 30).
همانطور كه در اين بخش از كتيبة ايلامي مشاهده شد. در يك مراسم مذهبي چندين بار از واژة پير به انحای مختلف استفاده شده است. همچنين اين نكته كه ايرانيان باستان به رودخانة كارون پيرين مي‌گفتند، گواهي بر باستاني بودن اين واژه است.
(غزل شمارة 1)
به مي سجاده رنگين كن، گرت پير مغان گويد
كه سالك بي خبر نبود، ز راه و رسم منزل‌ها
فردوسي در شاهنامه پير را همان موبد موبدان(سر موبدان) مي‌داند، او در داستان سياوش آورده است:
و ديگر كه از پير سر موبدان/ ز كار ستاره شمر بخردان
در داستان‌هاي پادشاهي قباد، پادشاهي بهرام گور، هنگامة كوه هماون، پادشاهي هرمزد و داستان رستم و سهراب نيز فردوسي به وجود پير و اهميت و مقام او در نزد ايرانيان اشاره دارد.
شهنشاه بنشست با موبدان / خردمند پيران و گويندگان
چه گفت آن سخنگويِ داناِ پير/ سخن چون از او بشنوي يادگير
يكي با خرد پير كردم بپاي/ سخنگوي و با دانش و رهنماي
نگر تا چه گفت آن خردمند پير/ بري چون دلش تنگ شد ز اردشير
دلير جوان سر بگفتارِ پير/ بداد و ببود اين سخن دلپذير
(غزل شمارة 16)
نصيحتي كنمت يادگير و در عمل آر
كه اين حديث ز پير طريقتم ياد است
چه گويمت كه به ميخانه دوش مست و خراب
سروش عالم غيبم چه مژده‌ها دادست
(غزل شمارة 28)
بندة پير خُراباتم كه لطفش دائم است
ور نه لطفِ شيخ و زاهد، گاه هست و گاه نيست
هر كه خواهد گو بيا و هر چه خواهد گو بگو
گير و دارِ حاجب و دربان درين درگاه نيست
بر در ميخانه رفتن كارِ يكرنگان ُبود
خود فروشان را به كوي مي فروشان راه نيست
(غزل شمارة 33)
منم كه گوشة ميخانه خانقاه من است
دعاي پير مغان ورد صبح‌گاه من است
گرم ترانة چنگ و صبوح نيست چه باك
نواي من به سحر آه عذرخواه من است
غرض ز مسجد و ميخانه‌ام وصال شماست
جز اين خيال ندارم خدا گواهِ من است
از آن زمان كه بر اين آستان نهادم روي
فرازِ مسندِ خورشيد تكيه‌گاه من است
گناه اگر چه نبود اختيار ما حافظ
تو در طريق ادب باش و گو گناهِ من است
(غزل شمارة 39)
از آستان پير مغان سر چرا كشيم
دولت در اين سرا و گشايش در اين در است
(غزل شمارة 55)
گر پير مغان مرشد من شد چه تفاوت
در هيچ سري نيست كه سري ز خدا نيست
(غزل شمارة 73)
غمِ كهن به مي سالخورده دفع كنيد
كه تخم خوش‌دلي اين است، پير دهقان گفت
نكتة مهم در اين بيت اين است كه حافظ به جاي واژة پير مغان از پير دهقان استفاده كرده و به نوعي اين دو واژه را مترادف هم قرار داده.
(غزل شمارة 132)
گفتم صنم پرست مشو با صمد نشين
گفتا به كويِ عشق هم اين و هم آن كنند
گفتم شراب و خرقه نه آيينِ مذهب است
گفت اين عمل به مذهبِ پير مغان كنند
(غزل شمارة 136)
كيميايي است عجب بندگي پير مغان
خاكِ او گشتم و چندين درجاتم دادند
(غزل شمارة 157)
مريدِ پيرِ مغانم ز من مرنج اي شيخ
چرا كه وعده تو كردي و او بجا آورد
(غزل شمارة 160)
صبا به تهنيتِ پير مي فروش آمد
كه موسمِ طرب و عيش و ناز و نوش آمد
(غزل شمارة 164)
پير ما گفت خطا بر قلمِ صنع نرفت
آفرين بر نظرِ پاكِ خطاپوشش باد
مولوي در بارة لزوم وجود پير در راه طريقت گويد:
من نجويم زين سپس راهِ اثير/ پير جويم پير جويم پير پير
پير باشد نردبانِ آسمان/ تيرِ پران از كه گردد در كمان
(غزل شمارة 176)
من اين دلقِ مرقع را بخواهم سوختن روزي
كه پيرِ مي فروشانش، به جامي بر نمي‌گيرد
بيت الحاقيِ زير نيز در همين غزل آمده:
من از پير مغان ديدم كرامت‌هاي مردانه
كه اين دلقِ ريايي را به جامي‌ بر نمي‌گيرد
(غزل شمارة 193)
تا ز ميخانه و مي نام و نشان خواهد بود
سرِ ما خاكِ رهِ پيرِ مغان خواهد بود
حلقة پيرِ مغان از ازلم در گوش است
بر همانيم كه بوديم و همان خواهد بود
(غزل شمارة 225)
گر مدد خواستم از پير مغان عيب مكن
پير ما گفت كه در صومعه همت َنُبَود
(غزل شمارة 239)
نيكي پير مغان بين كه چو ما بد مستان
هر چه كرديم به چشم كرمش زيبا بود
فردوسي مي‌فرمايد:
برفتند تركان ز پيش مغان / كشيدند لشكر سويِ دامغان
در سه كيلومتري غرب شهر سمنان قلعه‌اي با نامِ كوشمغان(كوشكِ مغان) وجود دارد كه از دورة قديم محل زندگي زرتشتيان بوده است. ظاهرا اشارة فردوسي به همين قلعه است.(سيماي استان سمنان. ص 139) آرتور كريستين سن، در كتاب: ايران در زمان ساسانيان(ص 70) مي‌نويسد كه: مغان قبل از زرتشت نيز رياست امور مذهبي ايران را به عهده داشته‌اند. رضا قلي خان هدايت(1215الي 1288 قمري) سروده است:
به هدايت چه زني طعنه كه صوفي گرديد
همه را پير مغان كاش هدايت مي‌كرد
محمد علي طاهريا شاعر معاصر سروده است:
ما در فسونِ عشقِ تو افسانه بوده‌ايم
مجنون صفت به كويِ تو ديوانه بوده‌ايم
شرمنده‌ايم در برِ پير مغان هنوز
از آن گنه كه زاهد و فرزانه بوده‌ايم
ما طاهريم و باده پرستيم و پاكباز
تا در هوايِ شاهد و پيمانه بوده‌ايم
(دامغان شش هزار ساله. ص 211)
عنصري سروده است:
گل از رويش برد گونه به هنگام بهار اندر
مغ از چهرش برد صورت به فغفوري نگار اندر
ادبيات عرفاني و شعر كلاسيك ايراني همواره تحت تاثير آيين‌هاي ايران باستان بوده‌اند. اغلب داستان‌هاي ايراني كه به نظم كشيده شده‌اند منشا در حوادثي دارند كه در دوره‌ ساساني يا پيش از آن وقوع يافته و يا داستان‌هايي هستند كه از دوره‌هاي كهن در ادبيات فارسي وجود داشته‌اند. شاعران نيز در جاي‌جاي آثار خود به اين نكته اشاره دارند. نظامي گنجوي سروده است:
گزارشگر كارگاه سخن/ چنين گويد از موبدانِ كهن