۱۳۸۸/۰۵/۱۳

ایران. اسلام. عرب (۱۸)


تثلیث سیاسی (۱)
پس از اسلام، مسئله‌ای با سه مجهول، حکومت و امت اسلامی را به چالش کشانید: خلافت، امامت، سلطنت. نخستین انشعاب (امامت) با آل علی رخ داد. و سپس دومین انشعاب (سلطنت) برخاسته از سلسله های اموی و عباسی بود که به قول «ابن خلدون» امر خلافت را به سلطنت تبدیل کردند. البته حکمرانان دو قبیله تازی، خود را نه سلطان بلکه همان خلیفه میخواندند. و رافضیان افریقا نیز فرمانروایان خویش را امام خطاب میکردند. در یک دور چندسدساله، سرانجام ایرانیان بر سلطنت و پادشاهی، مهر مشروع زدند و در کنار خلافت، درفش استقلال سیاسی (و نه دین باستانی) را برافراشتند. تا آنجا که علمای دینی دیدگاهی اینچنین درباره حکومت ارایه دادند:
< شارع، سلطنتی را که به نیروی حق تشکیل یافته باشد و عموم را بر پیروی از دین و مراعات مصالح مجبور سازد، نکوهش نمیکند بلکه آن نوع از پادشاهی را مذمت کرده است که بنیانگزار آن، از راه باطل، غلبه جوید و آدمیان را بر وفق اغراض و شهوت خویش فرمان دهد. لیکن اگر پادشاه در فرمانروایی و تسلط خویش بر مردم از روی خلوص نیت معتقد باشد که فرمانروایی او برای خدا و به منظور وا داشتن مردم به عبادت و پرستش او و جهاد با دشمنان خداست، چنین سلطنتی مذموم نیست... سیاست و پادشاهی، عهده داری امور خلق و خلافت از جانب خدا در میان بندگان اوست تا احکام خدا را در میان آنان اجرا کند. و احکام خدا در میان بندگانش جز نیکی و مراعات مصالح مردم، چیز دیگری نیست... شرع، امور پادشاهی را به ذاته نکوهش نکرده و عهده داری آن را منع ننموده است بلکه مفاسدی را که از سلطنت برمیخیزد (چون: قهر و ستمگری و کامرانی از لذات و شهوات) را مورد مذمت قرار داده است>. {مقدمه تاریخ ابن خلدون}
نکته جالب و مهمی که ابن خلدون اشاره میکند این است که :< سرشت عرب به کلی از سیاست کشورداری دور است و هنگامی به این امر نزدیک میشوند که طبایع ایشان دگرگونه شود و نیروی ایشان به آیین دینی مبدل گردد... چون دین امر سیاست را برای ایشان به وسیله شریعت استوار ساخت و احکام آن، مصالح عمران را در ظاهر و باطن مراعات میکرد و خلفای ایشان پی در پی بر مسند خلافت نشستند، در این هنگام کشور ایشان [عربها] عظمت یافت و سلطنت انان نیرو گرفت. رستم هنگامی که میدید مسلمانان برای نماز اجتماع میکنند میگفت: عمر جگر مرا میخورد که به سگها آیین می آموزد>.
پس از رسیدن ایرانیان به استقلالی نیم بند، سلسله های ایرانی نسب خود را به ساسانیان میرساندند. <چنانچه گزارش «مسکویه» را باور کنیم هدف «مرداویج» از فتح عراق و تصرف شهر باستانی تیسفون که روزگاری تختگاه ساسانیان بود، بازآفرینی شاهنشاهی از دست رفته ایران و نهادن لقب شاهنشاه بر خود بوده است... رکن الدوله با نهادن اسم «فناخسرو» بر پسر بزرگش و «خسرو فیروز» بر پسر دیگرش، به سنت ایرانی بازگشت... >.
تاریخ ایران (کمبریج) با اشاره به نشان یادبود رکن الدوله دیلمی (تاجی بر سر و نوشته ی پهلوی: شکوه شاهنشاه افزون باد)، این نکته مهم را می افزاید که : <تلاشی که رکن الدوله برای زنده کردن سلطنت ایرانی از طریق آشتی دادن آن با شکل اسلامی حکومت آغاز کرده و عضدالدوله ادامه اش داده بود، خواه ناخواه میبایست به شکست بینجامد... آیین تاجگزاری عضدالدوله سررشته ای از تصور او از سلطنت را به دست میدهد. راست است که اسلام تصور کلی از سلطنت را در اصل منسوخ کرده بود اما در عمل، خصوصن در ایران این الغا واقعیت نیافت. در ایران تاریخها را هنوز با مبدا یزدگردی حساب میکردند، هنوز نوروز را جشن میگرفتند، و آتشکده های متعدد هنوز در خدمت آیین زرتشتی بود.>. [بخش هفتم]
بدین گونه کشاکش ایران و اسلام، کیش و کشور، همچنان تا زمان صفویه پابرجا ماند. زیرا پادشاهی ایرانی با خلافت تسنن همگون نمینمود و همیشه سایه خلافت بر سر سلطنت سنگینی مینمود. اینک صفویان بودندکه با اتحاد عنصر سوم (امامت) و رویارویی با خلافتی که این بار ترکان عثمانی سردمدارش بودند، استقلال سیاسی و مذهبی ایران بزرگ را پس از هزاره ای اهریمنی به تمام معنی به دست آوردند.