۱۳۸۷/۱۲/۱۷

حافظ مهرآیین (بخش۳۰)


{از: م.ص. نظمی افشار}
• سحر
(غزل شمارة 12)
همه شب در اين اميدم كه نسيم صبح‌گاهي
به پيام آشنايان بنوازد آشنا را
به خدا كه جرعه‌اي ده تو به حافظ سحرخيز
كه دعاي صبحگاهي اثري كند شما را
(غزل شمارة 33)
گرم ترانة چنگ و صبوح نيست چه باك
نواي من به سحر آه عذرخواه من است
(غزل شمارة 35)
اي نسيم سحر آرامگه يار كجاست
منزلِ آن مه عاشق‌كشِ عيار كجاست
شبِ تارست و ره وادي ايمن در پيش
آتشِ طور كجا، موعدِ ديدار كجاست
(غزل شمارة 42)
چشمِ جادوي تو خود عينِ سوادِ سحر است
ليكن آن هست كه اين نسخه سقيم افتاده است
سقيم = بيمار ، نادرست(فرهنگ عميد)
(غزل شمارة 43)
بيار مي كه چو حافظ هزارم استظهار
به گرية سحري و نياز نيمه شبي است
(غزل شمارة 46)
سحر كرشمة وصلت به خواب مي‌ديدم
زهي مراتب خوابي كه به ز بيداري است
(غزل شمارة 84)
تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنم
با صبا گفت و شنيدم سحري نيست كه نيست
(غزل شمارة 100)
بيار باده كه روزش بخير خواهد بود
هر آنكه جامِ صبوحش نهد چراغِ صباح
كدام طاعت شايسته آمد از منِ مست
كه بانگِ شام ندانم ز فالق الا صباح
در هند دورة ودايي آكون‌ها دو رب‌النوع دوقلو بودند: رب‌النوع سپيده دم و شفق. كاهنان ودايي در هر صبح در هنگام طلوع آفتاب براي خدايان قرباني مي‌كردند و مامور اجراي آداب و مراسم مذهبي، آتش معبد را روشن مي‌كرد و طبق آداب معموله براي مومنين شراب مي‌ريخت.(مذاهب بزرگ، اژرتر، ص 57) بي شك اين مراسم يك آيين آريايي است كه از ايران به هند رفته است و همين آيين است كه به عرفان نيز وارد شده و حافظ و ديگر عرفا نيز جا به جا به آن اشاره كرده‌اند.
(غزل شمارة 106)
برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر
وه كه با خرمن مجنون دلِ افگار چه كرد
(غزل شمارة 118)
صبحدم از عرش مي‌آمد خروشي عقل گفت
قدسيان گويي كه شعر حافظ از بر مي‌كنند
(غزل شمارة 136)
دوش وقتِ سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آبِ حياتم دادند
بي خود از شعشعة پرتوِ ذاتم كردند
باده از جامِ تجليِ صفاتم دادند
چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي
آن شبِ قدر كه اين تازه براتم دادند
كيميايي است عجب بندگي پير مغان
خاكِ او گشتم و چندين درجاتم دادند
همتِ حافظ و انفاسِ سحرخيزان بود
كه ز بندِ غمِ ايام نجاتم دادند
در بعضي از نسخ بيت آخر به شكل زير آمده است:
همت پير مغان و نفسِ رندان بود/كه ز بندِ غمِ ايام نجاتم دادند
در بيت سوم صحبت از شبِ قدر شده است، شبِ فرود آمدن فروهرها در باور ايرانيان باستان شبِ قدر نامي بوده است. در كردة 13 فروردين يشت آمده كه: فروهر(ارواح) در گذشتگان در هنگامِ ”همس پت مد“ يعني در پايانِ واپسين روزِ سال و آغازِ فرا رسيدن جشن نوروز از آرامگاه‌هاي خود براي ديدار بازماندگانشان به روي زمين مي‌آيند و ده شبانه روز اينجا مي‌مانند. اگر در اين روزها بازماندگان خود را شاد و خرم ببينند خورسند مي‌شوند و از درگاه اهورامزدا براي آنان آسايش و گشايش درخواست مي‌كنند و با شادماني بازمي‌گردند. واژة (همس پت مد) به معنيِ برابر بودن شب و روز و نمودار واپسين روز سال است كه برابر با آغاز فرا رسيدن فروردين ماه است و شب و روز با هم برابر مي‌شود.(بند 49. كردة 13 فروردين يشت).
واژة شب قدر در قرآن كريم نيز آمده، آنجا كه مي‌فرمايد: اِنا اَنزَلناهُ في لَيلَه القَدر... ما فرو فرستاديم در شبِ قدر. تو چه مي‌داني اين شبِ قدر چيست. قدر شبي است كه از هزار شب بالاتر است. در اين شب فرشتگان و فروهرها فرود مي‌آيند به فرمانِ خداوند براي كارهاي مهم و تا هنگامِ سپيده درود مي‌فرستند.(گاهشماري چهارده‌هزار‌سالة ايراني. ص 25)
(غزل شمارة 160)
به گوشِ هوش نيوش از من و به عشرت كوش
كه اين سخن سحر از هاتفم به گوش آمد
(غزل شمارة 162)
سحرم دولت ِ بيدار به بالين آمد
گفت برخيز كه آن خسروِ شيرين آمد
قدحي سركش و سرخوش به تماشا بخرام
تا ببيني كه نگارت به چه آيين آمد
(غزل شمارة 189)
مرو به خواب كه حافظ به بارگاهِ قبول
ز وردِ نيم شب و درسِ صبحگاه رسيد
(غزل شمارة 191)
سحر چون خسرو خاور علم بر كوهساران زد
به دستِ مرحمت يارم درِ اميدواران زد
چو پيشِ صبح روشن شد، كه حالِ مهرِ گردون چيست
برآمد خنده‌اي خوش بر غرور كامكاران زد
(غزل شمارة 197)
آن زمان وقتِ ميِ صبحِ فروغ است كه شب
گردِ خرگاهِ افق پردة شام اندازد
(غزل شمارة 212)
مانعش غلغلِ چنگ است و شكر خواب صبوح
ورنه گر بشنود آهِ سحرم باز آيد
(غزل شمارة 213)
گوييا خواهد گشود از دولتم كاري كه دوش
من همي كردم دعا و صبح صادق بردميد
(غزل شمارة 214)
رقيب آزارها فرمود و جاي آشتي نگذاشت
مگر آهِ سحرخيزان سويِ گردون نخواهد شد
(غزل شمارة 234)
صوفيِ ما كه ز وردِ سحري مست شدي
شامگاهش نگران باش كه سرخوش باشد
خاقاني شرواني سروده است:
صبح ‌وارم كآفتابي در نهان آورده‌ام/آفتابم كز دمِ عيسي نشان آورده‌ام
و باز مي‌فرمايد:
در كامِ صبح از نافِ شب مشك است عمدا ريخته
گردون هزاران نرگس از سقفِ مينا ريخته
صبح است گلگون تاخته، شمشير بيرون آخته
بر شب شبيخوان ساخته، خونش به عمدا ريخته
شب چاهِ بيژن بسته سر، مشرق گشاده زالِ زر
خونِ سياوشان نگر، بر خاك و خارا ريخته
مستان صبوح آموخته، وز مي فتوح اندوخته
مي شمعِ روح افروخته، نقلِ مهيا ريخته
رضوانكده خم خانه‌ها، حوضِ جنان پيمانه‌ها
كف بر قدح دردانه‌ها، از عقدِ حورا ريخته
زر آب ديدي مي‌نگر، مي‌برده كارِ آبِ زر
ساق به كارِ آب در، آبِ محابا ريخته
بادامِ ساقي مستِ خواب، از جرعه شادروان خراب
از دست‌ها جامِ شراب، افتاده صهبا ريخته
مرغِ صراحي كنده پر، برداشته يك نيمه سر
وز نيم منقارِ دگر، ياقوتِ حمرا ريخته
و باز مي‌فرمايد:
مرا صبحدم شاهدِ جان نمايد /دمِ عاشق و بويِ جانان نمايد
دمِ سرد از آن دارد و خندة خوش/كه آهِ من و لعلِ جانان نمايد
لبِ يارِ من شد دمِ صبح مانا/ كه سرد آتش عنبر افشان نمايد
مگر صبح بر اندكي عمر خندد/كه دارد دمِ سرد و خندان نمايد
بخندد چو پسته دورن پوست وانگه/چو بادام زان پوست عريان نمايد
نقابِ شكر فام بندد هوا را/چو صبح از شكرخنده دندان نمايد
اگر پستة سبزِ خندان خونين/نديدي فلك بين كز اين سان نمايد
سيه خانة آبنوسين نايي/به نُه روزن و ده نگهبان نمايد
(غزل شمارة 240)
يك دو جامم دي سحرگه اتفاق افتاده بود
وز لب ساقي شرابم در مذاق افتاده بود