۱۳۸۸/۰۱/۱۵

اختر – فیزیک در ایران باستان


" امید عطایی فرد "
بر پایه ی بینش ژرف و شگفت انگیز مغان ایران، زروان یا زمان، سرآغاز جهان بود؛ زمانی بیکرانه و ناشمردنی. (۱) سپس سپهر (فضا) از زمان آفریده می شود و با آن پیوستگی می یابد. (2) طبق نظریه‌ی نسبیت، فضا سه بعدی نیست و زمان نیز تافته ی جدا بافته ای نبوده و هر دو با هم، پیوند تنگاتنگی داشته و دستگاه متحد چهار بُعدی (زمان-فضا) را تشکیل می دهند. بنابراین در تئوری نسبیت نمی توانیم از فضا صحبت بداریم بی آنکه یادی از زمان کرده باشیم و برعکس. (۳) همسانی مکان و زمان را در واژه ی "گاه" نیز می توان به دست آورد. نکته ی دیگر اینکه به پدید آمدن زمان کرانه مند (محدود) از زمان بیکرانه (نا محدود) اشاره شده و زایش زمان از زمان، بسی حیرت آور و گیج کننده است. شگفت تر از این، در یک جا، توان (انرژی) و زمان با یکدیگر همسان و همبسته هستند. (4) چارلز موزِز، یکی از پیشگامان فیزیک نظری در ایالات متحده، می پذیرد که زمان نیز ممکن برای خود، الگوی خاص انرژی داشته باشد. او می گوید: بالاخره خواهیم دید که زمان را به عنوان طرح عِلّی نهایی برای هرگونه رها شدن انرژی می توان تعریف کرد. (۵) تا پیش از فیزیک نوین، زمان، تابعی از رویدادها به شمار می آمد و وابسته به حرکت بود. اما به نظر می رسد دانش امروز کم کم به بینشی از دیروز (زروان گرایی) نزدیک می شود که بر پایه ی آن: حرکت موجب پیدایش زندگی می شود و انگیزه ی آن، زمان است. در اینجا دو گوشه ی تثلیث به دست می آید. نخست، مکان یا فضای خود آفریده، و دیگری، نور، و رأس سوم نیز که همان زروان (زمان) می باشد. (۶) بر پایه ی بینش مزدایی، آفرینش، از روشنان بیکران شکل گرفت؛ از آتشی روشن، سپید و گرد. دانشمندان نیز از گلوله ی آتشینی می گویند که در نخستین لحظات آفرینش، کیهان از آن پدید آمد: این مسأله هنوز برایمان کاملاً روشن نیست که در این اولین اجزای ثانیه ها، چه چیزی تبدیل به گلوله ی آتشینی شد که کیهان باید بعداً از آن ایجاد می گردید. (۷) پاسخ را می توان در "روایت پهلوی" یافت که به ذره ی نورانی اولیه اشاره کرده است (8) و نیز در آثار رهروان مغان که سده ها پیش از دانش نوین هسته ای، سروده های شگفت آوری درباره ی شکافت هسته ای و انفجار اتمی، به جای نهادند، "هاتف اصفهانی" می گوید: دل هر ذره که بشکافی/ آفتابیش در میان بینی.
و به گفته ی مولانا:
آفتابـــی در یکـی ذره نهــان/ ناگهــــان آن ذره بگشـــایـــد دهــــان
تکه تکه گردد افلاک و زمیـن/ پیش آن خورشید چون جست از کمین
حافظ در سروده اش اشاره به جهانی می کند که در آن، خورشید ما، بسان ذره ای در برابر خورشید های آنجاست:
در محفلی که خورشید اندر شمار ذره است /خود را بزرگ دیدن، شرطِ ادب نباشد.
نظریه ی روشنان بزرگ را امروز به گونه ی انفجار بزرگ (Big Bang) می شناسند و نیز در این باره پژوهش می کنند که آیا در آغاز، یک ذره ی بنیادی و یا یک نیروی اولیه وجود داشته است؟ اگر بتوانیم مینو را با موج، و ماده را با ذره برابری دهیم، به برآیندهای دیگری دست می یابیم. برای نمونه: چیستی (ماهیت) اهورا، پرتو یا نور می باشدو گفته شده که اهورا هم مینوی و هم مادی است که کاملن با چیستی موجی-ذره ای نور، همخوانی دارد. بینش مغانی می آموزاند که جهان در آغاز به گونه ی مینوی یا موجی بود و از آن، جهان مادی پدید آمد. در "بُندَهِش" می خوانیم که اهورا آفرینش مادی را نخست به گونه ی مینوی آفرید و سپس به چهر مادی در آورد. درباره ی ویژگی آسمان یا فضا ، آمده که آسمان از الماس ساخته شده است. (9) به تازگی نیز دانشمندان در آسمان به الماس دست یافته اند: کشف الماس های میکروسکوپی در فضای بین ستاره ای، ممکن است برای ستاره شناسان در جهت درک بهتر چگونگی آمیختن گاز و غبار در کهکشان ما – راه شیری- راهنمای خوبی باشد. شکل گیری الماس در امواج ضربه ای، مخلوق بیرون پاشی مواد خام ستارگان غول قرمز در فضای بین ستاره ای است. اخترشناسان ایرانی 000/760/77 ستاره را شناسایی کرده و گفته بودند که این شمارش، در بردارنده ی همه ی ستارگان نیست و هنوز اختران بی شمار دیگری در کیهان می باشند. افزون بر این، ایشان از ستارگانی یاد کرده اند که دارای زمان نیستند و نمی توان محاسبه ای درباره شان انجام داد. (10) آیا ستاره شناسان نابغه ی ایران، به وجود سیاهچاله ها پی برده بودند؟ سیاهچاله به ستاره ای می گویند که در پایان عمرش، تابش خود را از دست داده و جرم آن به بیشترین فشردگی (تراکم) می رسد: نیروی جاذبه در سطح آن، قوی و قویتر شده و در نتیجه، فضا – زمانِ پیرامون آن، بیش از پیش خمیده می شوند. فضای بیرون ستاره، آنقدر خمیده است که تمامی نور در آن به تله افتاده و نمی تواند از آن گریزی داشته باشد. ما قادر به دیدن چنین ستاره ای نیستیم زیرا نورش هرگز نمی تواند به ما برسد و به همین دلیل به آن سیاهچاله می گویند. (1۱) برای یک ناظر خارجی، گذشت زمان در سطح این ستاره، کُند و سرانجام به کلی متوقف می شود. (۱۲) دانشمندان ایرانی همچنین پی برده بودند که گروه های ستارگان، تشکیل کهکشان هایی را می دهد که بسان چرخه ای در حال حرکت هستند. آنان هزاران سال پیش از گالیله، حلقه ی زحل را یافته و نام "یوغ کیوان" بر آن نهاده بودند. (13) از کروی بودن زمین و رهسپاری آن آگاهی داشتند (14) و هنوز دانشهای شگفت انگیز دیگری از آن دوران پنهان مانده است.
یاری نامه: 1) برای آگاهی بیشتر بنگرید به: زروان در قلمرو دین و اساتیر. 2) بُن دَهِش، فرن بغ دادگی ،48. (سپهر را از زمان آفرید که تن زروانِ درنگ خدای و تقدیر ایزدی است 3) تائوی فیزیک، فریتیوف کاپرا، حبیب الله دادفرما، 68. 4) بُن دَهِش، فرن بغ دادگی، 36. 5) فوق طبیعت، 305. 6) زروان در قلمرو و اساتیر، 38 و 39. 7) فیزیک نوین، 51. 8) روایت پهلوی، 53. 9) بُن دَهِش، 37 و 39. 10) بُن دَهِش، 43 و 44. 11) در نوشته های مانوی، از دیوهایی یاد شده که بلعنده ی نور بودند. 12) تائوی فیزیک، 182 و 183. 13) بُن دَهِش، 44 و 61. 14) یشت ها + بُن دَهِش 145
{با سپاس از ارتباز برای بازتاب این نوشتار در تالار هخامنشیان}
{نگاره بالا زرتشت را با کره آسمانی و بتلمیوس را با کره زمین نشان میدهد و گویا اثر رافایل است. اگر درباره این نگاره اگاهی دقیق دارید ارسال کنید. سپاس} 

۱۳۸۸/۰۱/۱۳

۱۳ دروغ سیزده!


۱. امسال تورم به صفر میرسد و همه چیز ارزان میشود. (بجز شیر مرغ و جان آدمیزاد!)
۲. آبگیری سد سیوند متوقف میشود.
۳. نام کورش بزرگ به خیابانها برمیگردد و تندیسهایش در میدانها نهاده میشود.
۴. همانند فلستین، برای سرزمینهای اشغال شده ایرانی و بازگشت آنها دولت و ملت دست به کوششهای فراوانی میزنند.
۵. مردم ایران نسبت به یکدیگر با ادب و درستکار خواهند بود و دستهایشان را از جیب یکدیگر درخواهند آورد.
۶. پان – قومها با ابراز شرمندگی از اشتباهات و خیانتهایشان، شعار «همه جای ایران سرای من است» را سر میدهند.
۷. رانندگان ایرانی از همه قوانین پیروی خواهند کرد؛ راهنما میزنند و سرعت و سبقت غیرمجاز ندارند.
۸. زدن کراوات در عکسهای گزرنامه و گواهینامه و غیره و سازمان سماع (تلویزیون سابق) آزاد میشود.
۹. جبهه ملی – مذهبی با انحلال خودش خیال همه ایران دوستان را آسوده مینماید.
۱۰. چپها با عمل کردن چشمانشان، جوانان ساده لوح را دیگر به دره ی جهان وطنی نمی اندازند.
۱۱. انگل.ستان دست از صدور جمهوریت برداشته و خودش نیز جمهوری میشود.
۱۲. باراک اوباما سیاه بازی و خیمه شب بازی را در ام.ریکا رواج میدهد.
۱۳. آمار بازدید روزانه از نوشتگاه من به بالای هزار تن خواهد رسید!

۱۳۸۸/۰۱/۱۲

جشنهای نوروزی از دیدگاه آیت الله مطهری



... پس شما باید بگویید که الحمدالله در روز نحس قرار نگرفته ایم ؛ اتفاقا باید بدانیم که الان تمام روزهای ما نحس هست. روز اول فروردینماه هم نحس است. بین روز اول و دوم و سوم و چهارم فروردین ؛ دوازدهم و سیزدهم فروردین هم نحس است! ما از این نحس باید خارج بشیم ! چه باید بکنیم ؟ بریم بیرون سبزه ها را گره بزنیم از نحسی خارج می شیم ؟ با سمنو پختن از نحسی خارج می شیم ؟ با پهن کردن سفره هفت سین از نحسی خارج میشیم ؟ بیچاره بد بخت ! چرا خانه ات را ول می کنی میری بیرون ؛ از این کارهای زشت بیا بیرون. از این عادت زشت بیرون بیا ؛ از این حرکات زشت خودت خارج شو تا از نحوسات بیای بیرون. از این حرکات زشت و کثیف و پلید که به آن گرفتار هستی خارج شو تا از نحوست بیای بیرون. سیزده چه گناهی دارد ؟ از سمنو چه کاری ساخته است ؟ از سبزه و هفت سین چه کاری ساخته است ؟ بخدا ننگ این مردم است که روز سیزده و این ایام را بعنوان جشن سیزده بدر بیرون میرن. ننگ باشه بر اینها که بعنوان پرورش افکار این ها را به مردم نمی گویند. و شما احمقها هم این حرکات را هر سال انجام می دهید بلکه آنها شما بدبختهای احمق را تمجید می کنند تشویق می کنند. اینها از اسلام نیست اینها ضد اسلام است... نیاکان ما در گذشته جشن می کردن ؛ پس ما هم باید چنین کنیم. چهار شنبه آخر سال می شود ؛ بسیاری از خانواده ها که باید بگویم خانواده احمقها آتش روشن می کنند و هیزمی روشن می کنند و آدمهای سر و مر و گنده با آن هیکلهای نمی دانم چنین و چنین از روی آتش می پرن که ای آتش زردی من از تو سرخی تو از من. این چقدر حماقت است؟ خب چرا چنین می کنید؟ می گویند پدران ما چنین می کردند ما نیز چنین می کنیم. اگر پدران شما چنین می کردند و شما می بینید که آن کار احمقانه است و دلیل خریت پدران شما است رویش را بپوشید. چرا این سند حماقت را سال به سال تجدید می کنید ؛ این یک سند حماقت است که شما هی می کوشید که این سند حماقت را زنده نگهدارید و بگویید ماییم که چنین پدران خری داشته ایم......

ــــــــــ سخنرانی: ۱۳ فروردین ۱۳۴۹

۱۳۸۸/۰۱/۰۹

نهم فروردین: ۴۴ سال گزشت…


... من در میان کتابها بزرگ شدم زیرا پدرم (احمد عطایی) یکی از پیشکسوتان نشر بوده است. کتاب، همانند خوراک و پوشاک، بخشی جدا ناشدنی از زندگیم به شمار میرفت. و به راستی، به قول شادروان «یمینی شریف»، کتاب، دوستی دانا و مهربان مینماید. زمانی که بیست ساله بودم (۱۳۶۴) کانون ایرانشناسی جوانان (کاج) را بنا نهادم و یک دهه پس از آن، انجمن شاهنامه دوستان ایران (اشا) را پایه گزاری کردم. در این انجمنها و دیگر همایشها و سخنرانیهایی که داشتم، به دور از هرگونه سیاست بازی و جریان سازیهای ایدئولوژیک، تنها به زمینه‌ها و برنامه‌های فرهنگی پرداختم و کوشیدم راه راست و روشن را که همانا میهن پرستی بود، به جوانان وطنم نشان دهم. از آنجا که در بسیاری از پهنه‌ها پژوهشی در کار نبود و یا پژوهندگان دارای بینش درستی نبودند، با کوششی پر دامنه به کار پرداختم که فهرست فشرده ای از برنامه‌هایم را در اینجا یادآور میشوم:
ارایه دیدگاه و گمانه‌هایی نوین در استوره‌شناسی ایرانی و رمزگشایی داستانها.
• بازسازی اوستا بر پایه متنهای پهلوی و ترجمان پارسی.
• ترجمانی تازه و متفاوت، از پاره‌ای از بندهای گاتها.
• ویرایش شاهنامه فردوسی.
• یافتن و ساختن واژگانی در برابر کلمات بیگانه.
• بررسی بنیادها و مبدا تاریخ ایران که دستکم به ده هزار سال میرسد.
• کاوش در فلسفه سیاسی و جامعه شناسی ایران باستان و آیین شهریاری.
• یافته‌ها و کشفیاتی درباره بناهای باستانی.
• نگارش داستانهایی درباره چهره های استوره‌ای.
• دانشنامه ایران باستان.
و... اکنون در سالروز چهل و چهارمین سال زندگی، همچنان در آرزو و افسوس ایرانی بزرگ و شکوهمند هستم. و بهترین ارمغان شما دوستان و یاران ارجمندم به من، همانا پیوستن به پویشهای ایرانشناسی و شناساندن این تارنگار و نیز آثاریست که برای جوانان میهن دوست به یادگار نهاده‌ام.

۱۳۸۸/۰۱/۰۶

ششم فروردین: روز ملی ایران زمین


روز خرداد از ماه فروردین در تاریخ استوره‌ای ایران از ارج ویژه ای برخوردار است و از این رو، ششم فروردین ماه را «روز ملی ایران زمین» باید خواند. در این روز:
* ایران زمین پدیدار شد
* نخستین جفت مردمان (مهر . مهریانه) آفریده شدند.
* هوشنگ پیشدادی زاده شد.
* تهمورس، اهریمن را به بند کشید.

۱۳۸۸/۰۱/۰۳

حافظ مهرآیین (بخش ۳۱)


{از: م.ص. نظمی افشار}
زهره- ناهيد
يكي از قديمي‌ترين روايات اسطوره‌اي در بارة خداي عشق مربوط به افسانة گيلگميش است كه از روايات سومري است و قدمت آنرا مربوط به 2400 سال قبل از ميلاد مسيح مي‌دانند. در اين داستان آمده:....” برو به اوروك(شهر باستاني در بين‌النهرين) نزد گيلگميش.... زن زيبايي از او خواستار شو كه خود را نثارِ ايشتر، الهه عشق كرده باشد...“(گيلگميش. ص 10)....”گيلگميش را در معبد مانند خدايي جامعة خواب گسترده‌اند تا پادشاه با ايشتر الهة بارور عشق بخسبد...“(همان كتاب. ص12) .....”گيلگميش زيبا بود، ايشتر، الهه نشاطِ عشق، خود چشم بر گيلگميش انداخت، بيا گيلگميش محبوب من باش نطفة خود را به من ببخش، تو مردِ من باش من زنِ تو باشم، من عرابه‌اي آماده مي‌كنم، عرابه‌اي از زر و لاجورد، چرخ‌هاي آن زرين‌اند، شاخ‌هاي آن با جواهر تزيين شده، هر روز بايد قويترين و زيباترين اسب‌ها عرابة تو را بكشند.(گيلگميش. ص 19)“. بعدها در همين مبحث خواهيم ديد كه ارابة زرين ناهيد را نيز چهار اسب تنومند سفيد رنگ مي‌كشند. ادامة صحبت‌هاي گيلگميش و ايشتر بسيار شنيدني است. مقايسة توصيفي كه گيلگميش از ايشتر الهه عشق مي‌كند درست مانند توصيفاتي است كه در شعر حافظ و در كلية اشعار زبان فارسي كه در بارة زهره سروده شده آمده است. در حالي كه حافظ سه‌هزار و دويست سال بعد از سروده شدن افسانة گيلگميش مي‌زيسته اما چنان مي‌نمايد كه انديشه‌هاي نويسندة اين افسانه و حافظ درست مانند هم بوده و داستان عشق‌هاي گدازندة زهره بدون كم و كاست صدها نسل سينه به سينه و صفحه به صفحه نقل شده و خود را به حافظ رسانيده و به وسيلة قلم جادويي شاعر بزرگِ ايراني تا ابد جاودان گشته است. باري اعجاز حافظ در فرهنگ بي همتاي قوم آريايي است. فرهنگي كه لااقل در يك دورة ده هزار سالة تمدني آب ديده شده و از نثر سادة دورة اسطوره‌اي به نظم بي همتاي دورة حافظ تكامل يافته است.
اينك سر آن داريم كه بخش‌هايي از افسانة گيلگميش در بارة ايشتر الهة عشق را با گفته‌هاي حافظ در بارة زهره الهة عشق مقايسه كنيم. گيلگميش در ادامة صحبتها‌يش با ايشتر چنين مي‌گويد: گيلگميش دهان باز كرد و با ايشتر توانا گفت: ..... جامه‌اي كه ترا پوشيده فريبنده است. من مشت فريبندة تو را باز مي‌كنم. خواستاري تو سوزان است، اما در قلبِ تو سردي است، يك درِ پنهانيي كه بادِ سرد از آن به درون مي‌وزد، ... فيلي كه زين خود را فرو مي‌اندازد، زفتي كه مشعلدار خود را مي‌سوزد، مشكِ شنايي كه زير سوار خود مي‌تركد، ... كفشي كه صاحب خود را مي‌فشارد، كجاست آن محبوبي كه تو هميشه دوست بداري؟ كجاست آن شبان تو كه بر او هميشه مايل باشي، بايست همة كارهاي ننگين خود را بشنوي، مي‌خواهم حسابِ تو را بپردازم، ...اينك عشقِ مرا مي‌طلبي و مي‌خواهي با من چنان كني كه با ديگران كردي...(گيلگميش. ص 19)
در آسمان چه عجب گر به گفتة حافظ
سماع زهره به رقص آورد مسيحا را
تخت زهره زدست گل به چمن
راح چون لعل آتشين درياب
شاهد و مطرب به دست افشان و مستان پاي‌كوب
غمزة ساقي ز چشم مي‌پرستان برده خواب
باشد آن مه مشتري دُرهاي حافظ را اگر
مي‌زند هر دم به قول زهره گلبانگ رباب
(غزل شمارة 79)
يا رب آن شاه وشِ ماهرخِ زهره جبين
ُدرِ يكتاي كه و گوهر يكدانة كيست
ايرانيان باستان در بخش شرقي فلات روز سوم فروردين ماه را به نام عيد ”گورتر“ جشن مي‌گرفتند اين عيد مخصوص زنان برگزار مي‌شد. گورتر زوجة مهاديو بود. در اين مراسم بعد از غسل بدن در كنار بت مربوطه چراغ روشن مي‌كردند و بخور مي‌دادند. در دهم همين ماه برهمنان آتش عظيمي در صحرا روشن مي‌كردند كه تا 16 روز از همين مراسم روشن نگه‌داشته ميماند. در روز سوم آبان جشن عيد زنان و ماه‌پوش (پوه) برگزار مي‌گرديد در روز سوم ماه دي نيز عيد زنان و اجتماع ايشان در نزد بت گور بود. در اين روز زنان با آب سرد بدنشان را مي‌شستند و در بالاي بلندي‌ها آتش برمي‌افروختند(تاريخ افغانستان حبيبي. ص 644). امروزه بقاياي فراواني از قلاع دختر در ستيغ بعضي از كوه‌هاي ايران وجود دارد بسيار امكان دارد كه اين معابد اختصاص به انجام همين آيين‌ها داشته است. مانند قلعه دختر ميانه و سبزوار و... در همين رابطه غارهايي نيز در ايران وجود دارد كه منسوب به زنان و دختران هستند از جمله غار دو خواهران در شاهزند اراك كه ورودي آن معبر تنگي دارد و در داخل آن آب جاري وجود دارد و استخرهايي براي استحمام تعبيه شده و از نام آن پيداست كه منسوب به زنان و احتمالا محل حمام و يا انجام آيين‌هاي مذهبي و يا هر دو اينها بوده است.
در گاهشماري ايران باستان نخستين روز هفته يعني يكشنبه روز خورشيد- دوشنبه روز ماه- سه شنبه روز بهرام- چهارشنبه روز تير- پنج شنبه روز برجيس و جمعه روز ناهيد بوده است.(طالع بيني ايراني. ص 14) عدد 6 نشانگر ناهيد(زهرة اعراب)، ونوس اعراب و آفروديتِ يوناني است.(طالع بيني ايراني. ص 47). به گفتة هرتسفلد كه از قولِ نويسندگانِ كليسا نوشته: ”يونانيان اهورا، ميترا و آناهيتا را اقتباس كرده و آنها را بنامِ زئوس ماگيستس، آپولون و آتنا با همان خصايص شناخته‌اند“. از اين رو برخي از مورخان گمان برده‌اند: ايرانيان نيز مانند يونانيان به سه خدا عقيده داشته‌اند.(يكتايي: ميترائيسم و سوشيانس مهر. ص 1)
طبق روايات يكي از سه فرشته (هاروت و ماروت و عزاريل) كه خدا آنان را به كرة زمين فرستاد تا مانند آدميان زندگي كنند و از محرمات بپرهيزند والا تنبيه شوند، عزاريل پس از چندي چون احساس عجز كرد از اين مأموريت عذر خواست و معاف شد. ولي آن دوتن به مأموريت خود ادامه دادند و پس از چندي از زني به نام (زهره يا ناهيد) فريب خوردند و شراب نوشيدند و اسم اعظم را بدان زن گفتند و به خاطر اين كردار در چاه بابل معلق شدند و تا روز رستاخيز بدين حال خواهند ماند. «فرهنگ معين»
سيارة زهره معمولا پس از سحر در سمتِ شرق آسمان ظاهر مي‌شود به همين مناسبت اين سياره به ستارة صبح نيز معروف است(فرهنگ مردم شاهرود. ص 513)
خاقاني شرواني سروده است:
لبِ زهره ز دور بوسة تر/با لبِ خشك ساغر اندازد
(غزل شمارة 52)
گوش همه بر قول من و نغمة چنگ است
چشم همه بر لعل لب و گردش جام است
(غزل شمارة 92)
در كنجِ دماغم مطلب جاي نصيحت
كاين حجره پر از زمزمة چنگ و رباب است
(غزل شمارة 107)
مباش بي مي و مطرب كه زير طاقِ سپهر
بدين ترانه غم از دل به در تواني كرد
(غزل شمارة 110)
مژدگاني بده اي دل كه دگر مطرب عشق
راه مستانه زد و چارة مخموري كرد
(غزل شمارة 112)
مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق
كه بدين راه بشد يار و ز ما ياد نكرد......
غزليات عراقي است سرود حافظ
كه شنيد اين ره دلسوز كه فرياد نكرد
معلوم نيست كه منظور حافظ عراقيِ شاعر است يا دستگاه موسيقي منسوبِ به عراق، بايد در اين باب تحقيق شود.
(غزل شمارة 123)
اول به بانگِ ناي و ني آرد به دل پيغام وي
وآنگه به يك پيمانه مي با من وفاداري كند
(غزل شمارة 125)
مطرب بساز عود كه كس بي اجل نمرد
و آنكو نه اين ترانه سرايد خطا كند
(غزل شمارة 144)
مطرب عشق عجب حال و هوايي دارد
نقشِ هر پرده كه زد راه به جايي دارد
عالم از نالة عشاق مبادا خالي
كه خوش آهنگ و فرح بخش نوايي دارد
(غزل شمارة 148)
چنگِ خميده قامت، مي‌خواندت به عشرت
بشنو كه پندِ پيران هيچت زيان ندارد
(غزل شمارة 165)
مطرب از گفتة‌حافظ غزلي نغز بخوان
تا بگويم كه ز عهدِ طربم ياد آمد
(غزل شمارة 172)
قدح مگير چو حافظ مگر به به نالة چنگ
كه بسته‌اند بر ابريشمِ طرب دلِ شاد
فرخي سروده است:
سرو ساقي و ماه رود نواز/پرده بر بسته در رهِ شهناز
زخمة رود زن نه پست و نه تيز/زلفِ ساقي نه كوته و نه دراز
(غزل شمارة 200)
بنوش جامِ صبوحي به نالة‌ دف و چنگ
ببوس غبغبِ ساقي به نغمة ني و عود
(غزل شمارة 205)
ما مي به بانگِ چنگ نه امروز مي‌كشيم
بس دور شد كه گنبدِ چرخ، اين صدا شنيد
(غزل شمارة 215)
معاشران ز حريفِ شبانه ياد آريد
حقوقِ بندگيِ مُخلصانه ياد آريد
به وقت سرخوشي از آه و نالة عشاق
به صوت و نغمة چنگ و چغانه ياد آريد
چو لطفِ باده كند جلوه در رخِ ساقي
ز زاهدان به سرود و ترانه ياد آريد
(غزل شمارة 224)
خدا را محتسب، ما را به فريادِ دف و ني بخش
كه سازِ شرع زين افسانه بي قانون نخواهد شد
(غزل شمارة 231)
مطربا مجلسِ انس است، غزل خوان و سرود
چند گويي كه چنين رفت و چنان خواهد شد
دكتر فوريه طبيب فرانسوي دربار ناصرالدين شاه قاجار در بارة رسم زدن نقاره در ايران مي‌نويسد: در بالاي يكي از اين سردرها يعني آنكه به ميدان ارك راه دارد نقاره‌خانه قرار گرفته و در آنجا صبح و عصر يك عده مطرب و رقاص طلوع و غروب را به شادي تمام اعلام مي‌كنند و شايد اين يكي از آداب پرستندگان آفتاب باشد كه از آيين زردشتي باقي مانده (سه سال در دربار ايران، فوريه ص 108)
خاقاني شرواني سروده است:
مطرب چو طوطي بلهوس، انگشت و لب در كار و بس
از سينة بربط نفس در حلق مزمار آمده
آن آبنوسِ شاخ بين، مارِ شكم سوراخ بين
افسونگر گستاخ بين، لب بر لبِ مار آمده
بربط چو عذرا مريمي، كآبستني دارد همي
وز درد زادن هر دمي، در نالة زار آمده
نالان رباب از عشقِ مي، دستينه بسته دستِ وي
بر ساعدش چون خشك ني، رگهاي بسيار آمده
آن لعبِ دف گردان نگر، بر دف شكارستان نگر
وان چند صف حيوان نگر، با هم به پيكار آمده
وان كوس عيدي بين نوان، بر درگه شاه جهان
مانند طفل لوح خان، در درس و تكرار آمده
(غزل شمارة 239)
مطرب از درد محبت غزلي مي‌‌پرداخت
كه حكيمان جهان را مژه خون پالا بود

۱۳۸۸/۰۱/۰۲

نوروز نامه



اما سبب نهادن نوروز آن بوده است كه چون بدانستند كه آفتاب را دو دور بود يكي آنكه هر سيصد و شصت و پنج روز و ربعي از شبانه‌روز به اول دقيقه حمل باز آيد به همان وقت و روز كه رفته بود بدين دقيقه نتواند1 آمدن، چه هر سال از مدت همي كم شود، و2 چون جمشيد آن روز3 دريافت نوروز نام نهاد و جشن آيين آورد و پس از آن پادشاهان و ديگر مردمان بدو اقتدا كردند، و قصة آن چنان است كه چون گيومرث اول4 ملوك عجم به پادشاهي بنشست خواست كه ايام سال و ماه را نام نهد و تاريخ سازد تا مردمان آن را بدانند بنگريست كه آن روز بامداد آفتاب به اول دقيقه حمل آمد موبدان عجم را گرد كرد و بفرمود كه تاريخ از اينجا آغاز كنند، موبدان جمع آمدند و تاريخ نهادند و چنين گفتند موبدان عجم كه دانايان5 روزگار بوده‌اند كه ايزد تبارك و تعالي دوانزده فريشته آفريده است، از آن چهار فرشته بر آسمان‌ها گماشته است تا آسمان را به هر چه اندر او است از اهرمنان نگاه دارند، و چهار فريشته را بر چهار گوشة جهان گماشته است تا اهرمنان را گذر ندهند كه از كوه قاف برگذرند و چنين گويند كه چهار فرشته در آسمان‌ها و زمين‌ها مي‌گردند و اهرمنان را دور مي‌دارند از خلايق، و چنين مي‌گويند كه اين جهان اندر ميان آن جهان چون خانه‌اي است نو اندر سراي كهن برآورده و ايزد تعالي آفتاب را از نور بيافريد و آسمان‌ها و زمين‌ها را بدو پرورش داد، و جهانيان چشم بر وي دارند كه نوري است از نورهاي ايزد تعالي و اندر وي با جلال و تعظيم نگرند كه در آفرينش وي را ايزد تعالي عنايت بيش از ديگران بوده6 است.
و گويند مثال اين چنان است كه ملكي بزرگ اشارت كند به خليفتي از خلفاي ]خويش[7 كه او را بزرگ دارند و حق هنر وي بدانند كه هر كه وي را بزرگ داشته است ملك را بزرگ داشته باشد و گويند چون ايزد تبارك و تعالي بدان هنگام كه فرمان فرستاد كه ثبات بر8 كرد تا تابش و منفعت او به همة چيزها برسد. آفتاب از سر حمل برفت و آسمان او را بگردانيد و تاريكي از روشنايي جدا گشت و شب و روز پديدار شد و آن آغازي شد مر تاريخ اين جهان را، و پس از آن به هزار و چهارصد و شصت و يك سال به همان دقيقه و همان روز باز رسيد، و آن مدت هفتاد ]و سه بار قران[9 كيوان و اورمزد باشد كه آن را قران صغري خوانند، و اين قران هر بيست سال باشد و هر گاه كه آفتاب دور خويشتن سپري كند و بدين جاي برسد و زحل و مشتري را به همين برج كه هبوط زحل اندر او است قران بود با مقابلة اين برج ميزان كه زحل اندر او است يك دور اينجا و يك دور آنجا بر اين ترتيب كه ياد كرده آمد، و جايگاه كواكب نموده شد، چنانكه آفتاب از سر حمل روان شد و زحل و مشتري با ديگر كواكب آنجا بودند، به فرمان ايزد تعالي حال‌هاي عالم ديگرگون گشت، چيزهاي نو پديد آمد، مانند آنكه در خورد عالم و گردش بود، چون آن وقت را دريافتند ملكان عجم، از بهر بزرگداشت آفتاب را و از بهر آن كه هر كس اين روز را در نتوانستندي يافت نشان كردند و اين روز را جشن ساختند و عالميان را خبر دادند تا همگان آن را بدانند و آن تاريخ را نگاه دارند.
و چنين گويند كه چون گيومرث اين روزها آغاز تاريخ كرد هر سال آفتاب را و چون يك دور آفتاب بگشت در مدت سيصد و شصت و پنج روز به دوانزده قسمت كرد هر بخشي سي روز، و هر يكي را از آن نامي نهاد و به فريشته‌]اي[10 باز بست از آن دوانزده فرشته كه ايزد تبارك و تعالي ايشان را بر عالم گماشته است، پس آنگاه دور بزرگ را كه سيصد و شصت و پنج روز و ربعي از شبانروزي است سال بزرگ نام كرد و به چهار قسم كرد، چون چهار قسم از اين سال بزرگ بگذرد نوروز بزرگ و نو گشتن احوال عالم باشد. و بر پادشاهان واجب است آيين و رسم ملوك بجاي آوردن از بهر مباركي و از بهر تاريخ را و خرمي كردن به اول سال، هر كه روز نوروز جشن كند و به خرمي پيوندد تا نوروز ديگر عمر در شادي و خرمي گذارد، و اين تجربت حكما از براي پادشاهان كرده‌اند.
• آمدن موبد موبدان و نوروزي آوردن:
آيين ملوك عجم از گاه كيخسرو تا به روزگار يزدجرد شهريار كه آخر ملوك عجم بود چنان بوده است كه روز نوروز نخست كس از مردمان بيگانه موبد موبدان پيش ملك آمدي با جام زرين پر مي، و انگشتري و درمي و ديناري خسرواني و يك دسته خويد سبز رسته و شمشيري و تير و كمان و دوات و قلم و استر و بازي و غلامي خوب‌روي و ستايش نمودي و نيايش كردي او را به زبان پارسي به عبارت ايشان. چون موبد موبدان از آفرين بپرداختي پس بزرگان دولت درآمدندي و خدمت‌ها پيش آوردندي.
• آفرين موبد موبدان به عبارت ايشان:
«شها به جشن11 فروردين به ماه فروردين آزادي‌ گزين يزدان و دين كيان، سروش آورد ترا دانايي و بينايي به كارداني، و ديرزيو با خوي هژير و شادباش بر تخت زرين، و انوشه خور به جام جمشيد، و رسم نياكان در همت بلند و نيكوكاري و ورزش داد و راستي نگاه‌دار، سرت سبز باد و جواني چو خويد، اسپت كامگار و پيروز و تيغت روشن و كاري به دشمن و بازت گيرا و خجسته به شكار، و كارت راست چون تير12، و هم كشوري بگير نو، بر تخت با درم و دينار، پيشت هنري و دانا گرامي، و درم‌خوار، و سرايت آباد و زندگي بسيار!»
چون اين بگفتي چاشني كردي و جام به ملك دادي و خويد در دست ديگر نهادي و دينار و درم در پيش تخت او بنهادي و بدين آن خواستي كه روز نو و سال نو هر چه بزرگان اول ديدار چشم بر آن افگنند تا سال ديگر شادمان و خرم با آن چيزها در كامراني بمانند، و آن برايشان مبارك گردد كه خرمي و آباداني جهان در اين چيزهاست كه پيش ملك آوردندي.
ـــــــ پي‌نوشت‌ها:
(1). متن «بتواند». (2). «و» را خط زده بالاي آن «پس» نوشته‌اند. (3). به خط جديدي «را» در بالاي سطر اضافه شده است. (4). «از» به خط ديگري اضافه شده است. (5). در نسخة دانايان. در بالا به خط ديگري «يان» اضافه شده است. (6). به خط جديد بالاي «بوده» يك «را» اضافه شده است. (7). در متن افتاده ولي در پاصفحه هست. (8). متن: ثبات نو بر كرد تا تابش. (9). در متن نيست، اصلاح مجتبي مينوي. (10). در متن نيست. (11). در متن: بخشش. (12). «تير» بالاي سطر نوشته شده است.
{منسوب به خیام نیشابوری • ويراستار: علي حصوري}

۱۳۸۸/۰۱/۰۱

روز هرمزد از ماه فروردین


سر سال نو هرمز فَروَدين
برآسود از رنج وز درد و كين
بزرگان به شادي بياراستند
مي و جام و رامشگران خواستند
چنين جشن فرخ از آن روزگار
به ما ماند از آن خسروان يادگار

۱۳۸۷/۱۲/۳۰

نیایش نوروزی


درود و سپاسگزاری



اینک در واپسین روز سال بایسته میدانم که بر فروهر همه ایرانیان پاک و میهن دوست درود بفرستم و از دوستان و گرامیانی که مرا یاری و همراهی کردند سپاسگزاری نمایم.
با آرزوی سالی خوش
اهورامزدا این سرزمین را از دروغ و دشمن و خشکسالی به دور دارد.
ایدون باد.
امید عطایی فرد

۱۳۸۷/۱۲/۲۸

ملی شدن نفت ایران (بخش۳)


{به یادبود ۲۹ اسفند}
بقول اچسن (Acheason) وزیر امورخارجة آمریکا در سفر دکتر مصدّق به واشنگتن: «مصدّق ناآگاهانه متمایل به شکست خویش بود و این خصوصیّت روانی هنگامی به چشم می خورد که هیجانی را برای جلب حمایت از خویش بر می انگیخت و این هیجانات، خود، موجب میشدند که راه حل های عادیِ مشکلات، مسدود شوند و فقط راه حل های افراطی در برابر او قرار گیرند. بدین طریق، آزادی او در انتخاب راه حلها، محدود می شد».
پس از ماه ها جدال و شعار و عَصَبیّت سیاسی، مصدّق با بازگشت از سفر آمریکا به این واقعیت تلخ رسید که پندار او و همکارانش، همه، نادرست بوده، چنانکه چند روز بعد در مجلس اعلام کرد: « ... ما نمیبایست تصوّر کنیم عایدات نفت داریم ... ، باید بگوئیم این مملکت، نفت ندارد». بدین ترتیب: اشتباه مصدّق و یاران او در محاسبهء درآمدهای نفتی ایران و بن بست مذاکرات، باعث بروز عَصَبیّت ها و کشمکش های جدیدی گردید، در چنان شرایطی، طرح ناگهانی انجام انتخابات دورهء هفدهم توسط مصدّق، جامعه را با بحث ها و بحران های سیاسی تازه ای روبرو ساخت در حالیکه مصدّق، قبلاً گفته بود: «تا آنگاه که مسئلهء نفت حل نشود، با همین مجلس کار خواهد کرد و انتخابات را به تأخیر خواهد انداخت». بقول دکتر محمد علی موحّد: «اوج گرفتن مخالفت ها، مصدّق را به این فکر انداخت تا مخالفان دولت در مجلس، گستاخ تر نشده اند، انتخابات را عملی کند ... و مجلسی یکدست تر و قوی تر از هوادارانش تشکیل دهد».
دکتر مصدّق شخصیّتی بود با باورهای مذهبی که برای پیشبرد آرمان هایش، شور سیاسی را با نوعی «مظلومیّت» و «دادخواهی مذهبی» در هم می آمیخت و باعث همدلی و تحریک احساسات مردم می شد. در مجلس پنجم و ششم، دکتر مصدّق بیش از دیگر نمایندگان - حتّی نمایندگانی چون مدرّس، روحانی معروف - به دین اسلام تظاهر می کرد آنچنانکه می گفت: «باید مملکت را همیشه اصلِ اسلامیّت حفظ کند، امروز در مملکت ما اصلِ اسلامیّت، اقوا است». اینکه دکتر مصدّق، رسالۀ دکترای خود را دربارۀ «وصیّت در حقوق اسلامی» تهیّه و تنظیم کرد، شاید ناشی از تعلّقات اسلامی وی بوده است. مصدّق حتّی ملّی کردن صنعت نفت را ناشی از یک «الهام غیبی» می پنداشت و اظهار می کرد: « در خواب دیدم که شخصی نورانی به من گفت: دکتر مصدّق! برو و زنجیرهائی که به پای ملّت ایران بسته اند، باز کن .... وقتی به اتفاق آراء (طرح) ملّی شدنِ صنعت نفت از کمیسیون گذشت، قبول کردم که حرف آن شخص نورانی غیر از الهام چیز دیگری نبوده است».
مصدق - کاشانی
بدین ترتیب: مصدّق کوشش می کرد تا اقداماتش ضمن داشتن مشروعیّت سیاسی، رنگی از مشروعیّت یا حقانیّت مذهبی نیز داشته باشد. با چنین حقانیّت و مشروعیّتی بود که مصدّق در برابر مخالفان می گفت: « انتقاد از دولت، بی جا است»، یا «هر کس که مخالف دولت است، مخالف ملّی شدن نفت است».
با چنان اعتقاداتی، مصدّق تاریخ تشکیل جلسۀ شورای امنیّت سازمان ملل متحد در نیویورک را برای رسیدگی به شکایت دولت انگلیس علیه ایران (به علّت همزمانی با ایّام عزاداریِ تاسوعا و عاشورا) 3 روز به تأخیر انداخت. درکابینۀ اوّل دکتر مصدّق نیز در حاليكه مذهبي متعصبي بنام باقر كاظمي، وزير امور خارجه مصدّق شد، مهندس مهدي بازرگان معاون وزير فرهنگ و دكتر مهدي آذر (پزشك عمومي) نیز وزير فرهنگ دولت دكتر مصدق گرديد كه اولين اقدامش بستن مدارس مختلط (دخترانه- پسرانه) بود! همچنین، منع فروش مشروبات الکلی و مخالفت با دادن حق رأی به زنان، از تصمیمات اوّلین کابینۀ دکتر مصدّق بود. او در سخنراني ها و پيام‌ هايش - غالباً - ايران و اسلام را با هم و در كنار هم به‌كار مي برد. در واقع، از این زمان است که ما شاهد تولّد و رشد مفاهیمی مانند «ملّی - مذهبی» در فرهنگ سیاسی ایران هستیم.
{{برگرفته ازکتاب: آسیب‌شناسی یک شکست/ دکترعلی میرفطروس}}
شبح مصدق همچنان بر تاریخ معاصر ایران سنگینی میکند!

۱۳۸۷/۱۲/۲۶

چهارشنبه‌ سوري‌ در ابهر


به نام خداوند جان و خرد
{پژوهش: قاسم موسوی}

رسم‌ آتش‌‌افروزي‌ پيش‌ از عيد نوروز بسيار كهن‌ بوده‌ و ريشه‌ در اعماق‌ تاريخ‌ ايرانزمين‌ داشته‌ و تحت‌ نام‌ «شب‌ سوري‌» برگزار مي‌شده‌ و گويا براي‌ راهنمايي‌ «فَرَوَهَرْ»ها بوده‌ تا دودمان‌ خويش‌ را از محل‌ آتش‌ خانواده‌ كه‌ بر روي‌ بام‌ خانه‌ بوده‌ شناسايي‌ كرده‌ و ده‌ روز جشن‌ پايان‌ سال‌ را در ميان‌ فرزندان‌ خويش‌ بسر ببرند. در هر صورت‌ مراسم‌ شب‌ چهارشنبه‌ سوري‌ كه‌ يكي‌ از پر نشاط‌ترين‌ و شادي‌ بخش‌ترين‌ آئينهاي‌ نوروزي‌ محسوب‌ مي‌شده‌ در منطقه‌ ابهر با شور و حال‌ خاصي‌ برگزار مي‌شده‌ است‌، بدين‌ شكل‌ كه‌ در طي‌ روز جوانان‌ و مردان‌ به‌ تپه‌ ماهورهاي‌ اطراف‌ شهر رفته‌ و بوته‌هاي‌ خار و گَوَنْ جمع‌آوري‌ كرده‌ و به‌ شهر مي‌آوردند تا هم‌ به‌ مصرف‌ آتش‌افروزي‌ خانواده‌ خويش‌ رسانيده‌ و هم‌ مقداري‌ از آن‌ را به‌ فروش‌ برسانند. در هر صورت‌ در عصر روز سه‌شنبه‌ پايان‌ سال‌ (شب‌ چهارشنبه‌) مردم‌ با جمع‌ شدن‌ در پشت‌ بام‌ خانه‌ و يا حياط‌ منزل‌ و با افروختن‌ آتش‌، شادي‌ خود را از رسيدن‌ سال‌ نو ابراز نموده‌ و جوانترها با پريدن‌ از روي‌ آتش‌ سرخ‌ (سور sur = سرخ‌) اشعاري‌ نغز مي‌خواندند كه‌ در جاي‌ خود بسيار قابل‌ توجه‌ مي‌باشد كه‌ به‌ چند قطعه‌ از اين‌ اشعار زيبا در ذيل‌ اشاره‌ مي‌نمائيم‌:
شعر تركي‌:
چخون‌ دامه‌ آتون‌ آتش‌ فشنگي‌
قوون‌ گشين‌ تمام‌ اهل‌ فرنگي‌
بو چهارشنبه‌ كه‌ اولموش‌ جاودانه‌
امير مختاردن‌ قالموش‌ نشانه‌
ترجمة‌ فارسي:‌
بيائيد به‌ پشت‌ بام‌ و ترقه‌هاي‌ آتشين‌ روشن‌ كنيد
تمام‌ اجنبي‌هاي‌ فرنگي‌ را از كشور بيرون‌ كنيد
اين‌ چهارشنبه‌ سوري‌ كه‌ جاودانه‌ شده‌ است‌
از امير مختار (ثقفي‌) نشانه‌ مي‌باشد(به يادگار مانده‌ است‌)
كه‌ بيت‌ آخر اين‌ اشعار خود از روايتي‌ تاريخي‌ حكايت‌ مي‌كند و گويا آيين‌ آتش‌ افروزي‌ در نخستين‌ دوره‌هاي‌ اسلامي‌ بهانه‌اي‌ براي‌ يك‌ قيام‌ سياسي‌ گشته‌ و در اين‌ روز سنتي‌ و ملي‌ ايرانيان‌ براي‌ رهايي‌ از زير يوغ‌ بيگانگان‌ قيام‌ كرده‌اند و جنبشي‌ ملي‌ پديد آمده‌ كه‌ در بيشتر روستاها و مناطق‌ ايران‌ زمين‌ و به‌ ويژه‌ منطقه‌ ابهر مردم‌ چنين‌ مي‌پنداشته‌اند كه‌ اين‌ قيام‌ را مختار بن‌ ابي‌ عبيده‌ ثقفي‌ براي‌ خونخواهي‌ امام‌ حسين‌ (ع‌) كه‌ مورد احترام‌ ايرانيان‌ بوده‌ كرده‌ است‌. همچنين‌ شايد شب‌ چهارشنبه‌ سوري‌ و پريدن‌ از روي‌ آتش‌ نشانه‌اي‌ از پريدن‌ سياوش‌ و اسب‌ افسانه‌اي‌اش‌ از روي‌ آتش‌ براي‌ اثبات‌ پاكي‌اش‌ مي‌باشد كه‌ در اين‌ روز به‌ خصوصي‌ از سال‌ اتفاق‌ افتاده‌ است‌ و ايرانيان‌ نيز همچون‌ سياوش‌ با پريدن‌ از روي‌ آتش‌ پلشتي‌ و پليدي‌ را از خود دور كرده‌ و پاكي‌ را براي‌ خود به‌ ارمغان‌ مي‌آورده‌اند، در هر صورت‌ لازم‌ به ذكر است‌ كه‌ در هنگام‌ اجراي‌ مراسم‌ چهارشنبه‌ سوري‌ در پشت‌ بام‌ خانه‌ها و حياط‌ منازل‌ درويشهای‌ متعددي‌ كه‌ در سطح‌ منطقه‌ سكونت‌ داشته‌ و يا به‌ زندگي‌ دوره‌گردي‌ مشغول‌ بوده‌اند در سطح‌ كوچه‌هاي‌ شهر گشته‌ و با خواندن‌ اشعاري‌ دلنشين‌ از مردم‌ هدايا و كمكهايي‌ دريافت‌ مي‌نموده‌اند كه‌ مي‌توان‌ به‌ چند بيت‌ شعر در اين‌ رابطه‌ اشاره‌ داشت‌:
شعر تركي‌:
سن‌ ديوم‌ خانم‌ باجي‌
هچ‌ آغزون‌ اولماسون‌ آجي‌
باشونداوار دولت‌ تاجي‌
گتور بيردوري‌ يمش‌ گردكان‌
ترجمة‌ فارسي:‌
بتو بگويم‌ خواهر كدبانويم‌
كامت‌ هيچوقت‌ تلخ‌ نشود
روي‌ سرت‌ هست‌ تاج‌ دولت‌ و ثروت‌
بياور يك‌ بشقاب‌ كشمش‌ و گردو
ــــــــــــــ مراسم‌ صبح‌ روز چهارشنبه‌‌سوري:‌
در زمان‌ ساسانيان‌ و هم‌ در چند دهه‌ پيش‌ از اين،‌ در برخي‌ از روستاها و شهرهاي‌ ايران‌ زمين‌ رسم‌ براين‌ بوده‌ كه‌ آب‌ پاي‌ سفره‌ هفت‌ سين‌ را مي‌بايستي‌ دختران‌ شوهر نكردة‌ جوان‌ از چشمه‌ها و به‌ ويژه‌ از زير آسياب‌هاي‌ آبي‌ بياورند، زيرا كه‌ نوروز هنگام‌ زايش‌ و باروري‌ طبيعت‌ است‌ و كوزة‌ آب‌ پاي‌ هفت‌ سين‌ نمادي‌ است‌ از آناهيتا كه‌ بايد در اين‌ خوان‌ نوروزي‌ نهاده‌ بشود.‌ رفتن‌ دختركان‌ جوان‌ به‌ سراغ‌ چشمه‌ها و آب‌ زيرگذر آسيابها آييني‌ خاص‌ در منطقه‌ ابهر داشته‌.‌ دختران‌ معصومه‌ شهر ابهر در اين‌ روز خجسته‌ بايد با‌ همراه‌ داشتن‌ چاقو، آئينه‌، قيچي‌ و شانه‌ به‌ لب‌ جوي‌ آب‌ آسياب‌ رفته‌ و پس‌ از هفت‌ بار پريدن‌ از روي‌ اين‌ جوي‌، با قيچي‌ به‌ اصطلاح‌ آب‌ روان‌ جوي‌ را هفت‌ بار قيچي‌ كرده‌ و سپس‌ دستها را رو به‌ آسمان‌ برافراشته‌ و از خداوند سعادت‌ و كاميابي‌ را براي‌ خود و خانواده‌ طلب‌ مي‌نمودند. كه‌ خداوند بخشايشگر مهربان‌ نيز ضمن‌ تضمين‌ سعادت‌ اين‌ زيبارويان‌ شريفه‌ و باز كردن‌ بخت‌ آنها بر آب‌ جوي‌ها افزوده‌ و بركت‌ را بر گندم‌ آرد شده‌ آنها ارزاني‌ داشته‌ و فقر و بدبختي‌ را از خاندان‌ آنان‌ دور مي‌نمود. علاوه‌ بر رسومات‌ ذكر شده‌ فوق‌ در صبح‌ روز چهارشنبه‌ آخر سال‌ مردم‌ اقدام‌ به‌ فالگوش‌ ايستادن‌ مي‌نمودند كه‌ در سرپيچ‌ كوچه‌ها ايستاده‌ يا به‌ پشت‌ پنجره‌ خانه‌ها رفته‌ و به‌ حرفهاي‌ مردم‌ گوش‌ مي‌كردند و سخنان‌ خوب‌ و نيكو را به‌ فال‌ نيك‌ گرفته‌ و اظهار خوشحالي‌ مي‌نمودند از اينكه‌ به‌ يمن‌ اين‌ فال‌ سالي‌ خوب‌ و خوشي‌ در پيش‌ رو خواهند داشت‌ و در صورت‌ عكس‌ نيز با نذر و نياز سعي‌ مي‌كردند تا با توسل‌ به‌ ائمه‌ و نذر كردن‌ نحوست‌ فال‌ بد را از بين‌ ببرند.
ــــــــــــــــــ مراسم‌ شال‌ اندازي:‌
در شهرستان‌ ابهر در شب‌ چهارشنبه‌ سوري‌ رسمي‌ تحت‌ عنوان‌ شال‌ اندازي‌ مرسوم‌ بوده‌ كه‌ در حال‌ حاضر رنگ‌ و بوي‌ خود را از دست‌ داده‌ است.‌ در نزديك‌ به‌ دو دهه‌ قبل‌ در طي‌ اجراي‌ اين‌ آيين‌ و رسم‌ كهن‌ جوانان‌ شهر به‌ ويژه‌ پسرهايي‌ كه‌ نامزد داشتند از روي‌ بام‌ خانة‌ دختر مورد علاقه‌ و نامزد خويش‌ و يا از سوراخ‌ پشت‌ بام‌ (پاجا) شالهاي‌ خود را فرو مي‌انداختند و صاحب‌ خانه‌ شيريني‌ و گاه‌ پيراهن‌ و تخم‌ مرغ‌ و ... در آن‌ مي‌پيچيد و گره‌ مي‌زد و مي‌گفت‌ كه‌: بِكِش‌ كه‌ خداوند تو را به‌ خواسته‌ ات‌ برساند./ البته‌ علاوه‌ بر رسم‌ شال‌ اندازي‌ رسم‌ ديگري‌ به نام‌ قاشق‌ زني‌ نيز مرسوم‌ بوده‌ كه‌ جوانان‌ (اكثراً پسرها ولي‌ گاه‌ دختران‌ و زنان‌ جوان‌ نيز به‌ نيت‌ رسيدن‌ به‌ آرزويي‌ اين كار را انجام‌ مي‌دادند) با به سر كردن‌ چادر و گرفتن‌ صورت‌ خود به‌ پشت‌ درب‌ خانه‌هاي‌ مردم‌ رفته‌ و با كوفتن‌ قاشق‌ بر پشت‌ كاسه‌اي‌ از جنس‌ مس‌ يا روي‌، صاحب‌خانه‌ را به‌ دادن‌ هديه‌ ترغيب‌ مي‌كردند و جالب‌ اينكه‌ هيچگاه‌ صاحبان‌خانه‌ها تلاشي‌ براي‌ شناختن‌ اين‌ افراد نمي‌نمودند و لذت‌ اين‌ مراسم‌ نيز در پشت‌ پرده‌ ماندن‌ بازيگران‌ اصلي‌ اين‌ نمايش‌ها و آيين‌ها بوده‌ است‌ و البته‌ قاشق‌زني‌ و دادن‌ هديه‌ به‌ قاشق‌ زن‌ برخاسته‌ از رسمي‌ كهن‌ در مورد پذيرايي‌ از «فَرَوَهَرْ»ها بوده‌ كه‌ مردمان‌ ايران‌ باستان‌ بر بالش‌ بام‌ خانه‌هاي‌ خود غذاهاي‌ گوناگون‌ مي‌گستردند تا به‌ اين‌ ميهمانان‌ آسماني‌ خوشامدگويي‌ بنمايند.

۱۳۸۷/۱۲/۲۴

چهارشنبه سرخ و نوروز سبز



{پژوهش: امید عطایی فرد}
در كيش مهرپرستي، هر يك از سيارات هفتگانه داراي روز ويژه‌اي بودند و برخلاف آنچه كه بيشتر پژوهندگان نگاشته‌اند، در ايران باستان هفته‌شماري نيز رواج داشت. به نشانه‌اي روشن از شاهنامه مي‌نگريم؛ در گفتار «رزم بهرام چوبينه با پرموده» مي‌بينيم كه فردي طالع‌بين، از گجستگي و گزندآوري روز چهارشنبه سخن مي‌گويد:
ستاره شمر گفت بهرام را
كه: در چهارشنبه مزن گام را
و گر زين بپيچي گزند آيدت
همه كار ناسودمند آيدت
«مسعود سعدسليمان» كه داراي سروده‌هايي دربارة روزهاي هفته است، دربارة چهارشنبه مي‌گويد:
چهارشنبه بتا نوبت عطارد است
نشاط بايد كرد و نبيذ بايد خواست
«منوچهري دامغاني» مي‌سرايد:
چهارشنبه كه روز بلاست باده بخور
بساتكين مي خور تا به عافيت گذرد
دركتاب «داراب‌نامه» اثر «مولانا محمد بيغمي» از جزيره‌اي ياد شده كه: آن را جزيرة چهارشنبه مي‌گويند ... در شب چهارشنبه آن جزيره پيدا مي‌شود و جمعي از دختران پريزاد مي‌آيند و در ميان آن جزيره، در پاي‌ميلي كه گنج در زير آن ميل است، تا روز، عيش مي‌كنند و سماع و صفا مي‌رانند. چون صبح اثر مي‌كند، ناپديد مي‌شوند و آن جزيره نيز ناپديد مي‌شود ... در شب‌هاي ديگر هيچ پيدا نيست الا در شب چهارشنبه./
براي گشودن «طلسم چهارشنبه»، پسر داراب به نام «فيروزشاه»، با لوحي پولادين و خواندن اسم اعظم توانست به جزيره و گنج دسترسي يابد. در تاريخ گرديزي (زين‌الاخبار) هنگام اشاره به سرزمين «سرير» كه در كرانه‌هاي بالاي درياي خزر جاي داشته، از آييني در روزهاي چهارشنبه، ياد گرديده است: به ده فرسنگي «سرير» درختي هست كه هيچ بر ]ميوه[ ندارد و هر چهارشنبه، مردمان اين شهر بيايند و از هر ميوه بيارند و بر آن درخت بياويزند؛ پس او را سجده كنند و آنجا قرباني‌ها كنند./
مردم ايل «قره‌پاپاق» نخستين چهارشنبة ماه اسفند را «دروغگو»، دومين چهارشنبه را «راستگو»، سومين چهارشنبه را «سياه» و واپسين چهارشنبه را «اجر» مي‌خواندند. در سراسر ايران بزرگ در شب آخرين چهارشنبة سال، بر فراز بام‌ها و تپه‌‌ها آتش مي‌افروختند و گيتي را از تيرگي بيرون مي‌كشيدند. هنوز به درستي نمي‌دانيم كه چرا شب چهارشنبه براي آتش‌افروزي، برگزيده شده اما شايد به سرنخي دست يابيم كه در گاهشمار يهوديان ديده مي‌شود. «ابوريحان بيروني» دانشمند بزرگ ايران و جهان در دفتر ارزشمندش «آثار‌الباقيه» نوشته است: «ابوعيسا وراق» در كتاب «مقالات» از طايفه‌اي از يهودان كه آنان را «مغاربه» گويند، نقل مي‌كند كه عقيدة ايشان اين است كه هيچ عيدي صحيح نيست مگر اينكه ماه در شب چهارشنبه‌اي كه روز سه‌شنبه پيش از آن بود، هنگام غروب آفتاب در زمين بني‌اسراييل، بدر باشد؛ و چنين وقتي را طايفة مذكور، سر سال مي‌شمارند و اعياد و شهور ]ماه‌هاي[ خود را از آن روز آغاز مي‌كنند و اعياد ايشان بر اين عقيده، دور مي‌زند. به اين دليل كه خداي تعالي، دو نور عظيم ]خورشيد و ماه[ را در روز چهارشنبه خلق كرده و از عقيدة اين طايفه، دريافته مي‌شود كه جز در روز چهارشنبه، فصح را جايز نمي‌دانند و شرايط و سنت و اعمال آن را جز به آنان كه در زمين بني‌اسراييل باشند، واجب نمي‌شمارند؛ و اين عقيده برخلاف همة اعتقادات يهودي و منافي با منطوق تورات است./
«بيروني» در بخش ديگر آورده است: وقتي كه يهود بخواهند چهار ـ يك‌هاي سال را كه «تقوفه» نام نهاده‌اند، بشناسند، ساليان ناقص آدم را بدل به محزور شمسي كرده و آنچه باقي ماند، از براي هر سالي يك روز و ربع كه سي ساعت باشد، كنار مي‌گذارند و هر چه هفته كه به دست آيد، كنار مي‌نهند تا آنكه كمتر از يك هفته بماند و اين باقيمانده را از اول شب چهارشنبه مي‌شمارند ... از اين جهت در شمارش، از اول شب چهارشنبه آغاز كردند كه به گمان برخي از يهود، آفتاب روز چهارشنبه بيست و هفتم «ايلل» ]ماه دوازدهم سال[ آفريده شده و تقوفة «تشري» ]ماه نخست سال[ در آخرين ساعت سوم از روز چهارشنبه پنجم تشري روي داده بود ... طايفه‌اي از يهود بر اين گمانند كه آفتاب در ساعت اول از شب چهارشنبه كه حساب تقوفات از آن آغاز مي‌شود و در اول حمل ]فروردين[ بود، آفريده شده./

مي‌دانيم كه در گاهشمار پيشين ايرانيان، هر ماه داراي سي روز بود و در پايان سال، يك دورة پنج روزه (پنجه)، شمار روزهاي سال را كامل مي‌كرد. در اين پنج روز، برگزاري جشن‌ها و آيين‌ها و كارناوال‌ها به اوج خود مي‌رسيد و به راستي در ميان هيچ يك از مردم جهان، چنين مراسمي را سراغ نداريم. اينك نگاهي مي‌افكنيم به سرچشمه‌هاي استوره‌اي نوروز. در گاهشمار نوروزي‌، دو روز از ارج‌ ويژه‌اي‌ برخوردار است‌: يكم‌ و ششم‌ فروردين‌. نخستين‌ روز سال‌ كه‌ به‌ نام‌ «هرمزد روز» خوانده‌ مي‌شود، افزون‌ بر آنكه‌ سرآغاز بهار به‌ شمار مي‌رود، يادآور يك‌ استوره‌ نيز هست‌. بر پاية‌ اين‌ استوره‌، در چنين‌ روزي‌، هنگام‌ نيمروز، اهريمن‌ به‌ جهان‌ اهورا آفريده‌ تاخت‌ و آن‌ را به‌ آشوب‌ كشانيد. پيش‌ از اين‌ كشاكش‌، زمين‌ در روشني‌ جاودان‌ و نيمروز پايدار به‌ سر مي‌برد. دو چهرة‌ پيشدادي‌ يعني‌ كيومرس‌ و جمشيد نيز در نوروز كدخداي‌ جهان‌ شدند. كيومرس در نخستين‌ روز از برج‌ بره‌ (حمل‌) پاي‌ به‌ تخت‌، اندر آورد و:
چو آمد به‌ برج ‌بره آفتاب‌
جهان‌ گشت‌ با فر و آيين‌ و آب‌
بتابيد از آنسان‌ ز برج‌ بره‌
كه‌ گيتي‌ جوان‌ گشت‌ ازو يكسره‌
سپس‌ در آشوبهايي‌ كه‌ اهريمن‌ با دستياري‌ ديوان‌ به‌ راه‌ مي‌اندازد، و دوران‌ هوشنگ‌ و تهمورس‌ را نيز در بر مي‌گيرد، ناهنجاري‌هايي‌ در گاهشماري‌ پديد مي‌آيد و جايگاه‌ نوروز گم‌ مي‌گردد. تا اينكه‌ «گرانمايه‌ جمشيد»:
برآمد بر آن‌ تخت‌ فرخ‌ پدر
به‌ رسم‌ كيان‌ بر سرش‌ تاج‌ زر
كمر بست‌ با فرّ شاهنشهي‌
جهان‌ سر به‌ سر گشت‌ او را رهي‌
به‌ جمشيد بر، گوهر افشاندند
مر آن‌ روز را روز نو خواندند
جمشيد نماد نوروز است‌؛ همان‌ گونه‌ كه‌ فريدون‌ نماد مهرگان‌ به‌ شمار مي‌آيد. در زبان‌ رمزآميز استوره‌، پادشاه‌ نمايه‌اي‌ از خورشيد مي‌باشد. تاج‌: برگرفته‌ از پرتو و شعاع‌ خورشيد؛ تخت‌: برگرفته‌ از چهارگوشة‌ آسمان‌؛ و عصا: برگرفته‌ از آذرخش‌ است‌. اين‌ سروده‌ها راهنماي‌ خوبيست‌:
بدانگه‌ كه‌ خورشيد بنمود تاج‌
برآمد نشست‌ از بر تخت‌ عاج‌

به‌ برج‌ بره‌ تاج‌ بر سر نهاد
ازو خاور و باختر گشت‌ شاد

چو خورشيد بر تخت‌ زرين‌ نشست‌
شب‌ تيره‌ رخسار خود را ببست‌
دومين‌ نكته‌ دربارة‌ همبستگي‌ جمشيد با خورشيد اين‌ است‌ كه‌ جمشيد داراي‌ جام‌ جهان‌ نماست‌. در ادب‌ پهلوي‌ و پارسي‌ نيز خورشيد بسان‌ يك‌ جام‌ نموده‌ شده‌ است‌:
چنين‌ تا پديد آمد آن‌ زرد جام‌
كه‌ خورشيد خواني‌ مر او را به‌ نام
‌ سوم‌ اينكه‌ «هرمز روز» يا سرآغاز بهار را «روز پيروزي‌» مي‌دانستند. جمشيد:
سر سال‌ نو، هرمزِ فَروَدين‌
برآسوده‌ از رنج‌: تن‌، دل‌: زِكين‌
به‌ نوروز نو، شاه‌ گيتي‌ فروز
بر آن‌ تخت‌ بنشست‌ فيروز روز
«فيروز روز» يادآور گوشه‌اي‌ از آيين‌ نوروزي‌ در زمان‌ ساسانيان‌ است‌ كه‌ پيكي‌ به‌ نام‌ «پيروزي‌» مژدة‌ آمدن‌ بهار را براي‌ پادشاه‌ مي‌آورد و امروزه‌ به‌ گونه‌ «حاجي‌ فيروز» درآمده‌ است‌. ابوريحان‌ بيروني‌ در كتاب‌ آثارالباقيه‌ اشاره‌ كرده‌ كه‌ ايرانيان‌ باستان‌ به‌ فرشته‌اي‌ به‌ نام‌ فيروز يا پيروز اعتقاد داشتند كه‌ در نوروز به‌ زمين‌ مي‌آمد و به‌ آن‌، بركت‌ مي‌بخشيد. به‌ هر روي‌، فروردين‌، ماه‌ فره‌بخش‌ و پيروز بخت‌ بوده‌ است‌:
جهان‌ انجمن‌ شد بر تخت‌ او
از آن‌ بر شدة‌ فرة‌ بخت‌ او
بزرگان‌ به‌ شادي‌ بياراستند
مِي‌ و رود و رامشگران‌ خواستند
چنين‌ جشن‌ فرخ‌ از آن‌ روزگار
بمانده‌ از آن‌ خسروان‌ يادگار
چهارمين‌ نكته‌ اينجاست‌ كه‌ نوروز هنگام‌ برابري‌ روز و شب‌ و اعتدال‌ (عدل‌) مي‌باشد. از اين‌ رو، جمشيد يا خورشيد نوروزي‌ را دادگر خوانده‌اند و گفته‌اند: «زمانه‌ بر آسوده‌ از داوري‌.» در زمان‌ جمشيد، هر روز براي‌ مردمان‌، نوروز بود: «نديدند مرگ‌ اندر آن‌ روزگار» و «نبد دردمندي‌ و بيماري‌» و «ز رنج‌ و ز بدشان‌ نبُد آگهي‌». به‌ گمان‌ مي‌رسد كه‌ در دورة‌ جمشيد، روند و مدار كرة‌ زمين‌ به‌ دور خورشيد، به‌ گونه‌اي‌ بود كه‌ آب‌ و هوا هميشه‌ بهار مي‌نمود. اينكه‌ چگونه‌ اين‌ روزگار زرين‌، به‌ سر آمد، باز مي‌گردد به‌ يكي‌ از رازهاي‌ بزرگ‌ تاريخ‌، كه‌ من‌ در دفتر «نبرد خدايان‌» به‌ آن‌ پرداخته‌ام‌.
و سرانجام‌ ناگفته‌ نماند كه‌ روز خرداد (ششم‌ فروردين‌) روز ملي‌ ايران‌ به‌ شمار مي‌رفت‌، زيرا بر اين‌ باور بودند كه‌ در چنين‌ روزي‌: ايران‌ زمين‌ پديدار شد؛ نخستين‌ جفت‌ بشر (مشي‌ و مشيانه‌) به‌ گونة‌ دو ساقة‌ ريواس‌ از زمين‌ روييدند؛ تهمورس،‌ اهريمن‌ را به‌ بند كشيد؛ فريدون‌ به‌ نبرد با ضحاك‌ شتافت‌ ... و به‌ گفته‌ «ابوريحان‌ بيروني‌»: در اين‌ روز براي‌ زيندگان‌ كرة‌ زمين‌، نيكبختي‌ را بخش‌ مي‌كنند و از اينجاست‌ كه‌ ايرانيان‌، اين‌ روز را «روز اميد» نام‌ نهادند./
هر روزتان‌ نوروز باد