هات ۳۰ یسنا
.
اینک سخن ز مینو، گویم از آن دوتا را
آنان که خواستارند، آموزهی خدا را
مزدا ستوده باشد، از بهرِ آنچه چیدَست
گردد به یسن ِ من هم، بهمن همی دلآرا
خوب ُ مهین ُ والا، دانش: نهادِ مزدا
آرَد به دیدهی ما، آن روشن ِ اشا را
بر این سرودههایم، هم گوش ِ خود سپارید
با بهترین ِ بینش، سوزان شود شما را
باشد منش: گزیند، باور به داوریها
تا مرد ُ زن شناسد، «تنّ ِ پسین»: بها را
آنگه که انجمن هست، گسترده وُ مهانه
هرکو بِسَنْجَدَش این، بْو بُرده آشنا را
آن مینوان ِ همزاد، یادش نخستِ خُفتار
نیک ُ بدِ منشها، گردیده آشکارا
خوبان ُ پارسایان، شیوه: درستی دارند
اندر منش وَ گویش، کردارِ سازگارا
دانا سوی وهومن، نادان سوی اکومن
آن است بهشتِ نیکان، دوزخ شود بَدا را
آنگه که آن دو مینو، جَستند همی به پیکار
پیشش زِ هَر پدیده، از سر بشد به پا را
آن یک: بداده گیتی، دیگر: زدوده جانان
اندر نبردِ هستی، سزا وُ نا-سزا را
هموندِ هر دروغی، فرجام ِ او پلشت است
باشد بهین سرایاش، آن رهروِ اشا را
آیا از آن دو مینو، باور: که؟ را دروغ است
ورزندهی بدیها، بازنده گشت ُ زارا
آنکس که با اشا شد، «مینو سپند»: خدا شد
خرسندیاش اهورا، پوشش چو سنگِ خارا
با شیوهای فراخور، شایسته است ُ درخور
شادان شدش ازیشان، مزدای داد-آرا
آیا پرستش ِ دیو، دَبّه نهباشد ُ ریو
دور از دُرستی بینم، این پیشه، ناروا را
پُرسندهام وَ جویان، ناباورم به دیوان
آن «بدترین منش» را، خشم است ُ هم «هوا» را
تند ُ دَوان شتابان، آلوده کرده هستان
یاد آر از «گیومرت»، مرگش بُود چهها را
جویای این جهانند، شهریور ُ وهومن
اشّا به همرهیشان، کالبد دهد نوا را
«آرامش ِ سپنتا»، مادر بدین زمین است
مهر است ازو وُ ایشان، این زندگی-سرا را
همچون زمان ِ آغاز، آهن شود گدازان
دلبستگان ِ مزدا، آسان که رَهگـُزارا
اندر خَمِ فَرَشگـَرد، آنکو به دیو ُ کین است
گامش به هر گناهی، پادافره: روا را
مزدا ز شَهرِوَر: تو، از بهمن ِ تو: پرتو
درسم دهید سراسر، ویدای روشنا را
باشد که با اشا هم، ایشان ببوده هَمدَم
داده به دستِ ایزد، بندِ دروغها را
از تو شَویْم دوباره، با ساز ُ کارِ تازه
مزدا چو هست اهورا، مست ِ مِی ُ بهارا
بارَنده چون اشا شد، اندیشه در خدا شد
دانش: گمان زداید، چیستای پُر زِ بارا
باید که بر دروغان، بشکسته سَر زِ نیکان
بسپرده بر سپارش، پاک از همه دغا را
با آرزوی یوغش، آنکه بُود دروغش
هر آن به ما برآید، آن گاهِ دلگشا را
بهمن، اشا وُ مزدا، سازندگان ِ فردا
هستی به نیکی بخشند، نام ِ سخنسرا را
.
هات ۳۱ یسنا
.
تا که آیین ِ شما، باور ُ یادم باشد
سخنانی بسرایم که سرایام باشد
بِرِسانم به آن گوش که پندم نهشنید
تا بسنجد وَ بیاموزد ُ شادم باشد
که مبادا که به آیین ِ دروغ دَرمانَد
چو ز دیوان: تَبَه ُ، اشّه: به دادم باشد
آن که پردیس ُ بهشت است سرای ُ دل ِ او
دل سپارد چو به مزدا که به مُزدَم باشد
دست ُ انگیزه نهدارم که به هر بیراهه
پس چه بهتر ز شما راهی به راهم باشد
که اهورا به مَنَست آن رَد ُ هم مَزدایَم
خوش ُ بد را دو گروهان، به شناسم باشد
خوش به آنکو، ز اشا، زیستن ِ راست آموخت
آتش ِ مینویاش همچو چراغم باشد
تو چو گلچین بکنی پند ُ نَویدَت بر ما
وَه که خشنودی ُ خرسندی به باغام باشد
تو چو گویی که چه پاداش ِ خوش ِ دانایَست
که دهان ُ که زبان ُ لبِ تو، دَم باشد
من ز مزدا چو که ویدایم ُ بیدارکنان
زندگان، آن بگرایند که بخواهم باشد
یاد بادا ز اهورا وُ اشا، بهمن را
«اَشَیُ»، «آرَ-مَئیتی» که نگاهم باشد
من برای خود ُ خویشان ُ سراسر خوبان
بهترین را چو بخواهمش، به کامم باشد
بشود اوج ُ فزاینده، همم شهریور
زدن دیو ُ دروغان که به زورم باشد
آنچه باید که بچینم ز اشا با من گو
ز وهومن چه دهش هم که بدانم باشد
چو رسد یا نهرسد آنچه به من فرجام است
من به دیده بنَهَم چونکه دُرُستَم باشد
تو بگفتی که به هستی، بهشتش ببُوَد
آن که بیننده وُ گویندهی رایام باشد
تا به خُرداد ُ امرداد ُ اشا، رَه یابد
او که آماده، همان مَنثَر ِ پاکم باشد
تا ز مزدا گـُزَرَش سوی وهومن گردد
ز شهِ شهرور است آن که شکوهم باشد
آری از منثر ُ اندیشه، نخست شد روشن
تا روان گردد ُ رویان که فروغم باشد
خوش و خُرّم، خِرَدِ ذاتِ خدا در کار است
منش ِ مزدا «وَهیشْتایاَشا»یَم باشد
تاکنون رشدِ درخشنده به مینو چو شود
بر همان بود اهورا و ُ همان هم باشد
یاد آرم که تو اندیشهی پیشین بودی
که سرآغاز و جوانتر ز جهانم باشد
به من ُ هم به وهومن، پدری پایایی
که در اندیشهی یزدان، به تو چشمم باشد
من بگیرم به درستی، رهِ دادارِ اشا
که در آن شیوهی هستی، اَهورَم باشد
مْیْبدانم که سِپَندارمَئیتی از توست
ز تو گیتی شده پیکر که خدایم باشد
ز تو «مینْوْی ِ خرد»، راه به سویم بنمود
که رَوَم یا نهرَوَم آن که شبانم باشد
آنکه بایسته، برآورده شود از رادان
او همانا که نکو رهبر ِ نامم باشد
ای اهورا که اشا را تو نمودی سَروَر
تا مبادا ز فریبنده به چاهم باشد
ز وهومن چو بدانم که سخنچین که بُود
نه به نیکی بکنم یاد ُ نه بَهرَم باشد
به سرآغاز که گیتی ز تو در پیکر شد
به تن ِ من: خرد، اندیشه وُ دینم باشد
هوش ُ روشنشدگی، شیوهی گفتارت باد
آنچه باور به زبانم که بخواهم باشد
آن برآوردهی آوای دروغین-گفتار
یا هر آن کس که مرا گفت ِ دُرُستم باشد
آن که نادان ببُوَد، آن که دگر دانایست
به گمان، زآن دو شَوَم کیست که نزدم باشد
من بپرسم که ز «آرمیتی» چه در دل دارم
که به اندیشه، همیشه، به گواهم باشد
یا فرا پُرسَم از آن چیست نمایان ُ نهان
که ز مزدای اهورا چو به رازم باشد
ز چه بوده گـُنَه ُ کاستی ُ پادافَرّ
یا چه را مهتر ُ پاداش ز بختم باشد
چشم ِ رخشان ُ نگهبان که اشا دارایَست
نِگـَرَد آنچه سراسر که به دیدم باشد
ای اهورا ز تو پُرسم که به من برگویی
هر چه بودست ُ دگر هر چه که دانَم باشد
خواهش ُ داد ُ دهش، بهرِ نکوکارست چون
رزم ِ مزدا به دروغان که به کارَم باشد
کیفرش چیست که شاهی به دروغین بشود
که بِدان شیوهی دشمن، نه پناهم باشد
ای اهورا هنرش نیست چو زیستن که به سود
نه سزاوار ُ نگهدارِ سرایام باشد
رمه وُ مردمِ بیدیو ُ دروغ، بیزارند
که گسسته ز گناهش، دل ِ زارم باشد
باز پُرسَم که چهسان، مژده، سزاوار دهی
آن که را شاهی ِ شایسته به خانام باشد
به همه شهر ُ دِه ُ کشورِ ما شورانگیز
شیوه مانند اهوراست که شاهَم باشد
آن کدامین ز اشایان ُ دروغان، بهتر
که گرایندهی مزداست که جاهم باشد
او که ویداست به بیداری ُ دانش، سخنش
یا که نادان که فریبندهی خامام باشد
ز تو مزدای اهورا بیاموزم من
که وهومن به فرهمندی، فرازم باشد
نهسپارید به مانترای دروغین هم گوش
که به آموزهی بد، دشمن ُ مرگم باشد
کشور ُ شهر ُ دِهستان، دگر دودهی من
استوارست اگر سازِ نبَردم باشد
کیست بیدار به مانترای اشا گوش دهد
تا بداند که به هستی، چو پزشکم باشد
سخن ِ راست، شَه است بر سرِ هر گفت ُ زبان
آذرِ سرخ ِ خدا، داد ُ تَرازَم باشد
او که رخ را به اشا آرَد ُ راستی، سِپَرَد
پس درخشندگیاش نیست دَمی کم باشد
آن که وارونه نشانیده نشان را به دروغ
چه درازست که همی شیون ُ در تَم باشد
دشمنان ِ خرد ُ روشنی در افسوساند
که به دورند از آن شیوه که دینَم باشد
چو «امرداده» وُ «خورداده» بداده مزدا
پُر ز اشّا بشود آنچه سُروشَم باشد
تا بپایند همی شهرِوَر ُ بهمن، من
که از آن شیوهی شیوا، چو خوراکم باشد
چیست آن چیزِ نکو، کو که خداداد بُوَد
که ز شهرور ُ بهمن، نه سرابم باشد
من ز آوای اشا، راه به مزدا شنَوَم
تا که شایستهی او شیوه وُ ارجام باشد
.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر