.
هات ۵ یسنا
.
اینک اورمزد ستاییم که به ما آبان داد
هم گیاهان ُ زمین، جانور ُ سامان داد
بوم ُ بر، بس به خدایی، همه آباد نمود
به بهی ُ به پناه ُ به مهی، تابان داد
ایدون از بهرِ همه یشتکُناناش به جهان
میستایم که به پیشگامی چو پیشوایان داد
نام مزدای اهورا که دانای خداست
به پرستش بفزایم که به مهر، دوستان داد
زو که فَروَهرِ زن ُ مرد، به نیکی یاد است
او که زیستن، همگان را به تن ُ جانان داد
اینک اشّای وهیشتا ستایم که نکوست
برترین راست که بیمرگی، بسی افزان داد
روشن ِ تن چو بُوَد، خوبی ازویست آباد
همرهش بهمن ِ نیکومنشام، یزدان داد
آن خدایی، ز شاهی ِ خوشش، شهرور است
که خُوَرداد ُ امرداد به همه نیکان داد
دین ُ آیین بهی، زآن دو که با سالاری
دگر اسپندمَئیتی که منش، بالان داد.
هات ۳۵ یسنا
.
نیایش میکنم مزدا شما را
ردِ راستی که رهبر شد اشا را
نیایش میکنم امشاسِپندان
خدایان ِ نکوخواهِ خدا را
نیایش بر همه اهلان ِ هستی
چه مینو وُ چه گیتی، شد نگارا
که پاکی را ببایست کار ُ کرفه
دگر دین ِ بهی، مزداسِتا را
به پندار ُ به گفتار ُ به کردار
نکو باید به هر گاه ُ گزارا
چه دیروز ُ چه امروز ُ چه فردا
بورزم خویش ُ گردم رهسپارا
که مزدم برترین کام ِ نکویی
دو گیتی در کنش باشم سرا را
بفرمایی به مردم کارِ والا
به جانداران دهد آب ُ گیا را
به آباد ُ به رامش، در پناهت
نه بیم است با نوا وُ بینوا را
کسان را بهترین است آن خدایان
وهیشتای اشا، مزدای ما را
چشیدم، برکشیدم چون به خویشتن
کنم، گیرم، دَهَم نیکو سزا را
کنون آن مرد ُ زن، از دین ِ بهتر
چو آگه میشود، باشد بها را
که خود ورزد، به دیگر هم نماید
هویدا آگهی دین ِ خدا را
نیایش بر اهورا کو بهین است
که گیتی را پناهست ُ به یارا
بیاگاهم به مردم، هرچ توانم
بورزم کیش ُ آیین، هر کجا را
اشا را چون به سالاری گزینم
به سینه دارمش پاکی اشا را
جهانها را که مردم، زیستمَند است
دهش باشد همه هستی ِ ما را
کنون گویم سخنهای اهورا
به اهلایی منش دارم گوا، را
نشان از تو به ایشان درپزیرد
نکو اندیشهام پوید فرا را
که از بهمن بُود اندیشهی نیک
که پاکی از وهیشتای اشا را
همان بهتر به شاهی، شهرور شد
نیایش با سخن، مزدا، ستا را
.
هات ۳۶ یسنا
.
به نخست، آتش تو، ورزم و پرهیز کنم
به تو مزدای اهورا برسم، خیز کنم
تا شناسای جهان باشم ُ مینوی سپند
نه برآزرده ز من، آذرِ تو تیز کنم
چو مبادش به پلیدی ُ خوشش با شادی
به نیایشگری بر گوش ِ خود آویز کنم
برسد آذرِ مزدا به مهین روزِ پسین
چو ز هر چیز پلیدش که به ناچیز کنم
تو بنام «آتش ِ وازیشت» ُ بِدانَش به هوا
دو جهان آگهی از پندِ سپند نیز کنم
با منشها و روشهای نکو فرزانه
کنش ُ گویش ِ خوب، بینش ِ خود، ریز کنم
به سپاس ُ به نیایش به تو مزدا برسم
که به پندار ُ به گفتار ُ به کردارِ شباویز کنم
به جهان، پیکرِ تو از همه بالندهتر است
همچو هور، روشن ِ چشمان ُ دلانگیز کنم
.
هات ۳۹ یسنا
.
میستایم آفرینش، «گوش تَشَن» با «گوش وَرون»
این: تن ِ جاندار، دگر: باشد رواناش اندرون
همرهان ِ ما روانهای پسندیده، نکو
داده مزدای اهورا، خوش که زیستن را برون
کو رَتِشتار ُ کشاورز است ُ موبد در دیار
هرکه اهل است ُ نکو، زاده به هر بومی چنون
مرد ُ زن، هرکو که بهدین ُ به یک گون است رده
نیو ُ پیروزی، زمان اندر به هر گاه ُ کنون
میستایم هم نران ُ مادگان، امشاسِپَند
چونکه افزونگر بباشند ُ نه در مرگ ُ به خون
همگنان را زندگی با سود ُ با نیکی منش
جاودانه ماندگارند ُ درستی، رهنمون
میستایم با سپاس، اندر یزش، اورمزدِ پاک
همچو تو گیتی وَ مینو را بخواهم بی زبون
با نکویی در منش، گویش، کنش، همسان ِ تو
میچشانم کیش ِ تو، خود را دَهَم بهرت کنون
من به تو خویشم همی اندر بهی، هم در رَوِش
در جهان دارم نیایش با یزشها گونهگون
میرسم با آن بهینسالاری ُ ارج ِ درست
با فراوان ُ فراگیر در منش، نآیم به دون.
هات ۴۰ یسنا
.
دهد اورمزد به ما، در دو جهان
مهی ُ پُر شدگی کرداران
هرکو آن چیز بگوید و کــُنَد
پـُر ُ پیمان بشود پیدایان
در پناه خِرَد ُ رادم من
که ز دین، مزدِ من است با نیکان
هرکه با اهل ُ اشا همره شد
تا به پایان بدَهیش مینویان
هِربُدان چونکه اشابان بشوند
اهل ُ پاک، کام ِ همه شاگردان
بس به افزون برسد دور ُ دراز
زآن ستبرا که به کارِ همگان
تا سپاهی ُ کشاورز به اشا
بگرایند ُ به رامش، گزران
خواهم آن راستی ُ رادی ُ مال
خود ُ خاندان ُ همه انجمنان.
هات ۴۱ یسنا
.
ستایش با نیایش، آفرین است
به اورمزد ُ اشای بهترین است
سپرده خود بیاموزم به مردم
نوید ُ گفتِ من را اینچنین است
تویی بهتر خدایی، شهریاری
اهورایی نکو شاهِ زمین است
زن ُ مرد از همه شاهنشهیات
به مینو وُ به گیتی خوشترین است
ز فرمان ِ نکویت برده فرمان
جهان را چون فزاینده، همین است
نیایش بر وهیشتای اشا شد
به پاکی، اهلِ او را نازنین است
ز تو جان ُ تن ما شد به هستی
که بی تو، ناتوانی در کمین است
به زیناوندیام زورآوری کن
که پاداش ِمرا ارزنده این است
به رامش، جان ِ من باشد درنگش
که دین را با تن ُ روزِ پسین است
ستاییدم تو با مَنثَر به خرسند
پزیرفتم به پاداشی که دین است
دهش از تو، به مینو وُ به گیتی
تو سالاری به پاکان ِ بهین است
.
هات ۶۰ یسنا
.
برسد خانهی اهلان که شناسا باشند
دهش ُ ارج، پزیرندهی والا باشند
برسد بر دِه ُ روستا چو پاکی ُ چو سود
که به آسوده وُ با فرّ ِ خدا را باشند
دیر ماناد به پیشوایی، فرازندهترین
دین ِ زرتشت ُ اهورا که هویدا باشند
نامبردار ُ فرازند به فرزندی ِ خود
دودهمان را چو نگهبان ِ سراها باشند
تا که پاکان، همان اهل ِ درستی، رمهگان
همه بر پای، بمانَد، نه گــُسَلها باشند
پیش ُ پس، زیر ُ زبر، داورِ دادار بُود
او که مزدای اهورا وُ به او تا باشند
برسد فَروَهَرِ پاک ُ نکویان ابزار
که به افزون، به «اَشَیَّ» چو توانا باشند
به درستی که به درمان ُ پزشکی بینند
گویی پهنا و درازا و به بالا باشند
چو زمین ُ دگرش رود ُ دگر هورِ بلند
نیکی از ایزد اَشَّی به سراپا باشند
استوارند بهان کو چو به خویش، نیک کنند
بازدارنده، بدیهای دیوآسا باشند
رای ُ فره ز اهورا به فرازش رخشد
آن کسان را چو به خویشکاری ُ تخشا باشند
چیره در خانه، سروش گشته به نافرمانی
جای جنگ: آشتی ُ رادی، نه خارا باشند
ایرمنش: آری ُ اندیشهی آریاداری
تر-منش را نه به اندیشهی بد، جا باشند
گفتِ راستان به گفتارِ دروغ پیروزست
که دروغان بشِکسته ز اشاها باشند
اندر آن خانه، نیایش به همه امشاسپند
که به دستورِ سروش، مَرد ُ چه زنها باشند
یزش ِ نیک، ز دستمایهی یزدان بِبَرَد
خُرم آن مزدی که یاور به درازا باشند
هرگزم فرّه از این خانه به بیرون مباد
که به آسانی، به هر خواسته، دارا باشند
پاکی ُ خرمی از ایزد «اَرششوَنگ» است
به درنگ است و به او همره ُ همپا باشند
منش ِ شاد ُ روان: کامه به پردیس کنند
آشکارست به جهانهایی که والا باشند
بهترین اهل ُ نکو اهل ُ اشا را بینند
که رسانا به وی ُ راهِ اهورا باشند
.
هات ۶۱ یسنا
.
ما، دروغان از جهان انداختیم
بی دروغ، درسی ز راستی ساختیم
رهبر ُ هم رهنمون شد سوشیان
بَردگی بر هم زدیم ُ تاختیم
پادشایی را بپاییم از دروغ
تا به هفت کشور، هماورد یاختیم
ما ز هستی بُردهایم رنگِ دروغ
بس ستایش بر اشا، پرداختیم
بر اهورایی که دانایش خوش است
با یزش، خویش ُ دل ِ خود باختیم
سرایش امید عطایی فرد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر