سرآغاز
.
گاهان که زراتشت ِ سپنتمان بهشنود
ایزدش همچو سروش، آمد ُ گفتش به سرود
هر یکش واژه، نشان بود به سالی که گزشت
ز سرآغاز که شد تازش اهرمن ُ دود
سالها: شش به هزار، ششسد ُ شست، شش به شمار
پس ِ آن سال، بسی خرمی ِ ما بزدود
پنج گاه، خوانده: «وَهیشت ایشت» ُ «وهوی خَشتَر»
سه دگر نام: «سپنتامَد» ُ «اَشتود»، «اَهْنود»
که به هر واژه، همان گاه به آغاز شود
پنجه چون گاه ِ شبانروز، چه بیدار ُ غنود
چه نکویست به گهنبار بخوانیم ُ دگر
پنجه روزی که به پایان همه سالان بود
گاثه اندر دو جهان، بوده به هر پاکروان
خورش ُ جامهی نیکو که چو مینو بنمود
یک ُبیست واژه چو مانترای «اَهْوْنْوَر» گردید
گاثهها هم به همان بخش ُ شمارش، پُر سود
.
اهو نَوَد گاه
.
.
هات ۲۷ یسنا؛ بند ۱۳
.
یَتا اَهو وَئیریُو
اَتا رَتوش. اَشات چیت. هَچا
وَنگهِئوش. دَزدا. مَنَنگهُو
شیَئُوتَنَه نام . اَنگِه اوش. مَزدایی
خشَترِم چا. اَهورایی آ
ییم . دریگُوبیُو. دَدَت. واستارِم
.
یازم اینک به اَهو، سرورِ هستان ُ فرای
ایدون آنَک که رَد و رهبر من گشته اشای
دست به دست داده همی بهمن ِ نیکو به منش
شیوهاش زندگی خوش که ز مزدای خدای
شاهی ِ خوب ز شهرور است اندر به پناه
ز اهورا که به درویش بدادش به سرای
.
هات ۲۸ یسنا
.
هان، یازم به نمازم که دو دَست، ایستان است
سوی «مینوی سپند» است که جهان، بالان است
بوده مزدای اهورا زِ همه پیشاپیش
خرد از بهمن ُ شیوه ز اشا، شادان است
چونکه خشنودی ِ گیتیست به کردارِ دُرُست
به روان ُ به تن ُ جان ِ جهان، نازان است
به تو مزدای اهورا که همی جویانم
دو جهان را، ز وهومن به من ُ یاران است
آنچه در گیتی ُ مینو ز اشا دارم من
مژده، آیَفتِ رَهاَم، فرّهی بیپایان است
به تو اشّای وهیشتا که سخن میبافم
ز وهومن کنمش یاد که پیشدادان است
ز تو مزدای اهورا وَ همان شهریور
که نهمیرد دو جهان چونکه همی افزان است
رامش ِ من زِ سِپَندارمَئیتی چو بُوَد
به زبان ُ سخن ِ من، همگان، مهمان است
چو روانم به گـَرودمان بخواهد گشتن
ز وهومن، دهش ِ راهِ اشا آسان است
من که ویدای اهورا بِدان شیوه شدم
خواهم آموختن ِ آنچه توانم آن است
تا بکوشند به هرگاه ُ زمان هم، همگان
به درستی که گزرگاهِ اشا آنسان است
شود آیا که اشا من زِ تو، هم دریابم
یا ز بهمن به من آیا که چه سان فرزان است
راهِ مزدای اهورا چو نمودست سروش
به مَهین مَنثَر ُ پاسخ به دَدان، گویان است
تو بیا بهمن ُ همراهِ اشا با من باش
ز شما آن دهش ِ راست، چه جاویدان است
تو بگفتی به زراتشت، اهورامزدا
و به ما آنچه که والا وُ بسی رامان است
تا که بر دشمن ُ هم دیوپرست چیره شویم
بدهید بهمن و اشّا هرآنچ سامان است
تو سپندارمَئیتی که ز بهرِ ویشتاسپ
ارمغانش بدهی آنچه ورا خواهان است
هرچه مَنثَر که ز دستورِ تو بودست مزدا
شنویم آنچه به ما وُ دگران، فرمان است
که تو شاهی ُ شهنشاه، همه شاهان را
هرکه شد بندهی تو در ردهی رادان است
زآن بهشتی که تو داری، نهباشد بهتر
که ز اشّای وهیشتا به هم جوشان است
من نیازم به اهورا چه شوری دارد
که به «فرشوشتر»، آن شیرِ نر و یاران است
بس که بهمن که بسا نیکمنش داردشان
که سراسر به همه، در همه گـَه، رهبان است
ای اهورا نه تو را نیز اشا را هرگز
نه به آزار شویم زآنکه ز ما شایان است
ما شما را بستاییم به بس شیفتگی
که به شهریورِ پر زور ُ به گوشداران است
چو بدانی که بدارند همی دانش ِ راست
تو به آنها بدهی آنچه که با ایشان است
ز تو سرشار ُ پُر است کام که ایشان خواهند
چو شنیداری، که را فرهی تو جویان است
من بدارم ز وهومن وَ اشا، پا بر جا
تا بیاموزی مرا آنچه ز پیشکاران است
که بگویم چه شنیدم ز دهان ِ مزدا
که به اندیشهی تو، رازِ جهانداران است
..
هات ۲۹ یسنا
.
به شما گیتی بگِریَد، وَ رواناش گویان
که: چرا داشتهای پیکرِ من را پویان
از برای چه تراشیدی و جانم دادی
که چنین بستهی کین، من بشدم از دیوان
خواهم از ریمن ُ خشم، خوی ِ بد و تندیها
که رهانی تو زِ دَرّیدن ِ این نا نیکان
نه مگر پاس ُ پناهی ز شما هیچت نیست
که نمایی به من، او را که نکو پاس است آن.
پس بپرسید تراشندهی گیتی ز اشا:
تو به گیتی که شناسی چو رد ُ رهبانان
که ورا شاهی ُ خوشّی ُ توانش بادا
تا جهان را چو یکی دایه بُود جانافشان
آن که روشن ز اهورا وُ به هستی باشد
شکند خشم ُ دروغ، دردِ همه بدخواهان.
پاسخش گفت اشا: نیست کسی سَر شکند
نه بُود دوست که دشمن بزند در کیهان
که ز ایشان نهشناسم که شود در پیکار
نه هماوردِ نکوکار که اندر میدان
چو شتابنده نهادی تو به دوشم کارش
پس بباید که به یاری بگشایم به زبان
تا که مزدا سخنش باری به یادم بادا
آنچه ورزید چو در پیش، همان است فرزان
دیوی وُ مردمی، هرکس که ازین پس ورزد
ناگزیرست ز اهورا که چه خواهد پایان.
پس به دستانی که ایستنده به سویت باشند
ز دل ُ جان به اهورا بکنم آفْریْنان
نهشود درد ُ زیان بر سرِ هر نیکوکار
آن که زایندهروان، گیتی ز مزدا پُرسان:
که نهخواهم که به من زیست کند دیو ُ دروغ
نه به نزد ُ نه به پیرامون ِ آن پادوسبان
آمد آوای اهورا که همان مزدا بود
کو بداند که چو بافد همه را بس شایان:
نه یکی جان ِ جهاندار، بدارم اکنون
و نه آن راهبرِ راهِ اشا در هستان
که تو را پاس ُ پناهش بنمایم گیتی
چونکه آورده تو را وُ شدهام پیکربان
تا که پیشکش به اهورا همانش مانتراست
بِتراشَد ز اشا آنچه به اویست جوشان
چو ز شیری که ز مزدا به جهان، شیرین است
خورش و نوش چو دانش بشود بس افزان
تو وهومن، چه کسی، رای ُ پسندت داری
که به مردم بشود یاور ُ پشتش یاران؟
ز وهومن به اهورا چو برآمد پیغام
ز زَراتُشت بگفت، آن که بخوانْد اِسپَنتْمان:
که به تنها وُ یگانه بشناسم وی را
که به فرمان ُ به اندرز، دو گوشش جویان
او که در وسوسه وُ خواهش ِ اشّا باشد
به تو مزدا بستاید که بسی سَروادان
به دمِ گرم ُ خوش ُ مهر ُ سرودش همدم
شِنَوَد پند ُ بباشد ز شیرینسخنان
ای اهورا به تو یازَم که ز تو بر داد است
که ز شَهرِوَر ُ اشّا وُ وهومن، یاران
تا که اندیشه که مزدا بورزیده نخست
خوشی ُ خرمی ُ فرخی اندر گاهان.
ای وهومن وَ اشا، شَهرِوَرا، کی باشد
که شتابد سوی من: مامِ زمین، از مردان
ز تو مزدا به فراخی بشناسم اکنون
آن مغانی ُ مهانی که بپاید بومان
تو اهورا به من آور، یکی رهبرِ راد
که بهمانند شما مژده دهد از خوبان.
سرایش امید عطایی فرد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر