وهیشتو ایشت گاه
..
هات ۵۳ یسنا
.
برترین آیفت که باشد آرزوی
از سپیتمان ِ زراتشت است، از اوی
آن اهورایی که مزدایی بُوَد
از اشا یابیده خوشزیستی به خوی
دیوِ بدآیین ُ زشت آموزهاش
گشته با دین ِ بهیاش رو به روی
همکنون نیکان پی ِ آموزشاند
از سخنها و کنشها بُرده بوی
چند ُ چونها را شناسند ُ چهگون
با منش، گفتار ُ کردارِ نکوی
تا خدا خشنود ازآن خوبانشناس
در نیایش بهرِ مزدا کرده سوی
شاهِ «ویشتَسپ» ُ «فراشوشتَر» به جاه
با زراتشتِ سپیتماناند بِدوی
در گزرگاهی که راست است ُ درست
داده دین مر «سوشیان»، مزدا به اوی
ای «پوروچیستای هَچتَسپ»، پُر خِرَد
ای ز خاندان ِ سپیتامان، بجوی
ای تو که دختِ جوانتر بودهای
از زراتشت، بابِ خود، این گفتگوی
با وهومن با اشا اندر به رای
پرس ُ جو کن همسرت را آرزوی
با سپندارِمَئیتی را خرد
ورزش ِ نیکوی ِ دانش کن چُناوی
با پدر گوید: سپاریده سزاست
تن دهم آن کس که پاساش شد نکوی
تا به خویشوندی، وهیشتای اشا
تا به پرهیزش وهومن شاد از اوی
روشن ُ خوش زندگی، دین ِ بهی
از اهورا شد همه گسترده سوی.
این سخن را باز گویم با شما
دخت ُ دوشیزه وَ شْوْی است آبروی
در زناشویی وَ پیوند، پندِ من
باشدت اندیشه را گاهِ نکوی
دینتان بایسته بر دانش بُوَد
با وهومن، هستیات، خوب ُ اَهوی
برتر ُ پیروز، آن همسر شود
کو به مهرش در اشا پاکیزه اوی
ماندگارست یکدگر را خُرمی
گر رهِ راستش بپویید هر دو روی
ای اروسان، ای همه داماد ُ شْوْی
آن دروغی چون فریبایست، از اوی
بسته راهش، بگسلید تن از بدی
گرچه آسان باشدت بَد خیم ُ خوی
سخت ُ دشوار، هرچه هست راهِ فروغ
بهتر از کژراهههای تیرهسوی
هرکه راستی را فکنْد، شاد از دروغ
مُرده شد پس هستی ِ مینْوی ِ اوی
تا ز بُن، همبسته وُ در مهر بُویْد
ویژهتان مزدِ مغانه، آرزوی
هم فراخی ُ همانا سخت ُ کم
همدلی را شْوی ُ زن، گوی ُ شنْوْی
جوششِ آن شیفتگی، دور از بدی
وَرنَه پادافر، دریغش سو به سوی
با منشهای دروغین ُ پلید
رخ بتابد از مغانه، ویژه اوی
آنگــَهَش آوای ِ وای است ُ خروش
خودفریب ُ دشمنیاش زیر ُ روی
از نکوشاهی ُ فرماندارِ خوب
باز آید رامش ُ آبان به جوی
در ده ُ شهر ُ سراسر خانمان
بگسلد زنجیره اندر راه ُ کوی
زآن شگفت مرگ ِ گران ُ بس بزرگ
تند ُ تیز افتد ز مردم، بند از اوی
دشمن ِ باور ُ آیین ِ خدا
رنج ُ درد خواهد روا باشد از اوی
سر ز راستی پیچد ُ کینش به ما
پس تناش در کیفر است زین گفت ُ گوی
آن کجاست اهل ُ خدا، دیوان زَنَد
بازدارد از گناه ُ زندگی سازد به بوی
تا تو مزدای اهورا شاهیات
شهرور دارد به درویشان، خوش اوی
امید عطایی فرد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر