۱۴۰۴/۱۰/۱۹

سپنتمد گاه.-سرایش هیربد سوشیانت مزدیسنا

سپنتمد گاه.

هات ۴۷ یسنا

.

او که مینوی سپند است ُ جهان افزایَست

و وهومن که منش، نیک به برتر بایَست

چو وهیشتای اشا شیوه وُ گفتارِ خوش است

ما به خرداد ُ امرداد به پاداش، پای است

ز سپندارمئیتی ُ دگر شهریور

دهش ِ اوست اهورا که همی مَزدایَست

بهترین است به مینوی سپنتا به لبان

سخنی کو که زبانش ز وهومن شایست

به دو دستان، کنش ِنیک به آرمیتی کند

چو بداند که اشا را پدرش مزدایست

تو سپنتای مئینو که جهان برساختی

رامش ُ رادی ِ گیتی به شبان‌ات، رای است

پاسبانی ُ پناهت ز سپندارمَئیت

پرسش ُ پاسخ ِ مزدا به وهومن جای است

رنج ُ درد است به دیوان ُ دروغان ز خدای

که سپنتای مئینو وُ همان مزدایست

نه ز یزدان بشود خوار ُ نژند، پرهیزگار

که نکو سوی نکو، بد به بَدان، همپای است

ز سپنتای مئینوی اهورامزدا

بچشد اهل ِ اشا آنچه که خوش‌آرایست

که دروغان نه به یزدان، کنش ِ دوست دهند

منش ُ بخشش نیکو، نه اکومن رای است

تو سپنتای مئینو، تو اهورامزدا

دو رده، کیفر ُ پاداش ِ تو را بر پای است

آذر است ایزدِ آتش که به نیکان ُ بَدان

بنماید که به ایشان که کدامین جای است

آنکه پیکارِ خدا کرد به پادافره‌اش

رسد ُ مژده‌ی آرمیتی به نیکان، رای است

تا که سرشار شود کیش ِ اهورا به جهان

بس گرایند و بخواهند که به پیشش پای است

.

هات ۴۸ یسنا

.


دهش ِ تن ِ پسّین ، چونکه ز اشا باشد

راستان را به دروغان، همه شایا باشد

که به پیروزی به هر آن چه فریفتاران است

مردم ُ دیو به پادافره، پایا باشد

سود نیکان ز امرداد، برافشانده شود

مانده در وهم ُ فریب آنکه فریبا باشد

ای اهورا تو به آواز، مرا بیدار کن

که نه آشفتگی اندر منش‌ام، جا باشد

باشد از راستی، بشکسته همه کید ُ دروغ

که نشان است به پایان ِ جهان، تا باشد

ایدون آنچه ز اشا، درس ِ ورا خوش خوانیم

آن بهین است که ویدایی به دانا باشد

اورمزد کو که سپند است ُ فزاینده‌ی جان

خردِ بهمن ِ او، سنجش ِ ژرفا باشد

به خودش داد ُ دهش، او که منش، نیکویست

بگرفت آنچه که اشّای اهورا باشد

او که گلبانگ ِ «بهی-دین» ِ تو، در کارش شد

خواهش ُ باورِ او پیروِ گویا باشد

به سرانجام ِ جهان، روشن ُ آشکار بُود

خردِ نابِ اهورا که چه پویا باشد

خوش به آن روز که فرمان ِ نکو شاه بریم

که نه آن دشمن ِ شاهانه به شایا باشد

دانش ُ شیوه‌ی مردم که بهین در زایش 

دل ِ پاکیزه‌ی آرمیتی‌سپنتا باشد

پس به گیتی چو بورزیم همه بهرِ خدا

خورش ُ پرورش ِ ما چه خوش‌افزا باشد

آرمیتی چو پناهگاهِ نکو کردارست

که به ما توش ُ توانش، همه یارا باشد

رویش از خواسته‌ی بهمن ُ اشّا ز خداست

که گیاهان ز سرآغازِ جهان را باشد

تو، به خشم ُ به ستم، گو: «مَباش» ُ بستیز

که تن ُ جان، به وهومن و به اشّا باشد

مردم پاک ُ سپنتا که فزاینده‌ی نیکی بشوند

یک به یک در «دَر» ُ دامان اهورا باشد

کـِی آن شاهی ُ شهریوری از بهرِ خدا  

که چه پاک ُ چه نکو، کامه‌ی مانا باشد

ز اشویی وَ اشای تو اهورامزدا 

خواهش ِ مزدِ همه یاوری ِ ما باشد

باید آشکار شود آنچه به رادی ُ به وَرج

که ز بهمن، منش نیک، چه پایا باشد

کِی به آن شاهی ِ مزدای اهورا شایم

چون که ویدایی از آن شاه ُ ز اشّا باشد

به گمانم بدهم گاه به زیست ُ رهِ راست

که وهومن چو ز آشوب، نه کانا باشد

هر که شد سودرسان آنکه بخوانم سوشیان

ز «اَشَیَ» به چه پاداش، چو او را باشد

کی رسد او که به نیروی خودت سرشارست

که «کــَرَپَن» به مغاک‌اش نه دگر جا باشد

به خورشهای پلیدست ُ همی دیوپرست

که به شاش و که به گــُشن‌آب، بدیها باشد

خردش: خواب ُ دلش: کور ُ کر ُ پست ُ پلید

دشمن ِ شاه به هر شهر ُ به روستا باشد

کِی ز مزدا برسند آرمَئیتی با اشا

کی ز شهرورِ تو، خانی خوش‌آسا باشد

او که پاس است ُ پناهست ز خونخواره دروغ

بدهد رامش ُ کاری که شکوفا باشد

کیستند آن که ز بهمن چو که چیستان چینند

ز منشهای نکو، دانش ُ بینا باشد

سوشیان‌ها ز تو مزدا چو به کشور برسند

به وهومن همه خرسند ُ چه شیدا باشد

سنجش ِ درس ِ تو، بِشکستَن خشم است همی

شیوه، اشّای اهورا که چه شیوا باشد

.

هات ۴۹ یسنا

.

من گلایه چو ز «بِندُو» به مزدا دارم

بس ز آزارِ چنان دیو، هویدا دارم

که ازو سوز و ستم، سختی چنان ساز بکرد

که به پیکار و پریشانی، سخنها دارم

دشمنانه نگــَرَد چونکه به آزارِ زمان 

پاس ِ مردم همه را از رهِ بدها دارم

بِچِشَم راستی از دین ِ اهورامزدا

چونکه گیتی به اشا گام ِ گزرها دارم

تو، به یاری ِ من آی ُ شکن آن دیوِ پلید

چو وهومن که به بیداری ُ ویدا دارم

به دروغ است ز «بندُو» چو اندیشه وُ کیش 

رنج ُ دردش ز اشا بوده وُ راستا دارم

نه ستایش به سپندارمَئیتی بگــُزید

نه ازو پرسش ِ بهمن به فرازا دارم

بی گمانم که ز مزدا همگان آبادند

که گرایند به این کیش که اشّا دارم

چه ازین سود بُود، از بدی آید به زیان

من به پیوندِ وهومن، نه فریبا دارم

تا بپرهیخته از دشمن ِ خِرّد و فروغ

که نه آن خشم ُ همان رشک، به زیبا دارم

به زبان‌اند شبان ُ به نهان‌اند بَدان

من چنان دیوِ دروغکار، هویدا دارم

نه به خوش‌ورزیِ او، وسوسه‌اش بدکاریست

من به آن دین ِ دروغین، شناسا دارم

ز تو مزدا بسی چربی ُ شیرینی همی

که به دین است ُ به بهمن، سراپا دارم

تا سپندارمئیتی ُ اشا، شهریور

همه را بازشناسم، ز اهورا دارم

می‌فرازم به شما آنچ که فرمان ِ شماست

که گوا را به اشا پس که گوارا دارم

به منش چیست درستی که به هم چیده شود

میسرایم خِرَد ُ دین ِ شما را دارم

هرکه او گوش به بهمن و اشا بسپارد

من به دوستی ُ به خویشی ِ اهورا دارم

به گواهی که بورزند ُ به باور دارند

آنچه داد است ُ به آیین، فرهزا دارم

دهش، اشّای وهیشتا به «فَرشوشتَر» است

که به گرمیش، ورا سَروَر ُ والا دارم

همه شاگردِ من ُ او، پی ِ شهریور

که به فرمانبری از خوب ِ خدا را دارم

شنوید آنچه که آموزش ِ فرشوشتر است

که سری پُر ز تراشنده‌ی سودا دارم

راستگویان نه‌کنند بستگی ِ فردِ دروغ

تو که جاماسپِ دانایی، به یارا دارم

هرکه دینش به اشا یوغ ُ به هم پیوندد

مزد ُ پاداش ِ ورا یاد به فردا دارم

آفریدی چو روانهای نکو ای مزدا

به وهومن‌ت، همی مهرِ دل‌آرا دارم

شادی از بهرِ نماز است به آرامَئیتی

به مهین شهرورت، شورِ خدا را دارم

آن که وا داده منشهای نکو را وارون

زو فرو مُرد چو خوبی، نه پزیرا دارم

هرکه شاهی ُ کنش، دین ُ سخن، کژ باشد

منش ِ پستِ ورا، من نه به اینجا دارم

دوزخ آن است کنامش که شود خوار ُ پلید

او که بد بوده روان را، نه به کارا دارم

من زراتشت‌ام ُ اشّا بخوانم یاری

با وهومن چو ستایش به اهورا دارم

آفرینم به خدای است ُ بهین میخواهم

ارمغانی که چو شیدا وُ توانا دارم

.

هات ۵۰ یسنا

.

خواهم آنان که روانم به ایاری دارند

مزد ُ پاداش ِ مرا رّمه وُ «یار»ی دارند

تا سراینده به مزدای اهورا گشتم

یافتم آنچه اشا را به بهشتی دارند

گویم آنگونه که بهمن به منش گشت بهین

که من ُ یار مرا پاس ُ پناهی دارند

ز چه راد، اوست که آبادی ِ گیتی خواهد

مگر آنان که همی خیمِ نکویی دارند

استوارند ُ چه خرسند به پاسداریِ جان

همچو چوپان که رمه را به نگاهی دارند

زیستن ِ راست ُ با پرتوِ پاکیزه اشّا

دهشی نیک که آشکاره به هستی دارند

ایدون ارزنده‌ی اشّا کسی را ببُوَد

که دهد مزد ُ خوراک، هرکه سپاهی دارند

تا به ارج است و ببالد ازو زور ُ توان

که به شهریور ُ بهمن همه راهی دارند

آنچه نزدیک ُ شده بخش به دستان ِ دروغ

بستانند ُ به آبادی ِ گیتی دارند

میستایم و نیایش به خدا باز کنم

ز اهورا چه دهشهای فراوان دارند

به وهومن و وهیشتای اشا، شهریور

بشوند زآنکه درستی که به راهی دارند

او که راد است به اهورای خدا آشکارا

به «گرودمان»، سرای‌اش به خوشی می‌دارند

ز شما مزدااهورا وُ اشا، سرشارم

که به مَنثَر، همگان وَرجی ُ اَرجی دارند

تا گزارنده‌ی رامش وَ هویدا، یاری

خواهش از بهرِ توانمندی ُ زوری دارند

که ز آسایش ِ مانثَر که به یزدان ورزند

سوی آن روشن ِ وی، شادی و شوری دارند

چو به مزدای خدا، منثَرَش آواز برند

به اشایی که وهیشتاست، نمازی دارند

به زراتشت تو دادی خرد ُ راه ُ زبان

ز وهومن که به رازی ُ به درسی دارند

یوغ ِ دوستی به بغان یازم ُ اَروَند منم

که وهومن و اشا چیره‌ به راهی دارند

پاس ِ پیروزی، پرستش بکنم مَر یزدان

که گرفتار، ازو چاره‌گشایی دارند

من چکامه به تو مزدا بسرایم به فراز

که ز دل آیدم این شور، گرامی دارند 

به دو دستانی که ایستاد به پهنای سپهر

تا بجویم که اشا را به چه رایی دارند

رادم ُ سوی نمازم به وهومن باشد

هنری که هنرم را به درستی دارند

به اهورا وُ اشا، شیوه‌ی بهمن دارم 

بس ستایش و یزش، آنچه به کاری دارند

استوارم یاد باد آنچه به شاهی خواهم

گنج ِ دانش، همگان، چون به گدایی دارند

اینک آن شیوه بورزم که ز پیشین کردند

که به چشمان ِ وهومن، زر ُ ارزی دارند

رویش ِ روشنیِ خور، نشان ِ یزش است

که پرستش به خدا را به پگاهی دارند

تا که نیروی پرستش به شما را دارم

دگران را بسرایم که چه راهی دارند

من هویدا چو ز مزدای اهورا بکنم

گویم آنکه ز اشا هرچه توانی دارند

تا فرشگرد شود جان ِ جهان آشکارا

مهرورزان ز وهومن، همه کامی دارند

هیچ نظری موجود نیست: