هات ۴۳ یسنا
.
روشن آن کو، چو روشن بکند هم دگران
پادشایی بدهد مزد به خواهندهگـَران
تا که بایسته شود توش ُ توان ُ هم زور
پایداری برسد از تو به کام ِ یاران
آن که اشّا و درستی، بدارد و دهد
دهش از سوی سپندارمئیتی، پایان
رای ُ تابش که ز اَشَّی به پاداش رسد
از وهومن به در آید، بباشد به جهان
بهترین فرهی روشن چو دهی هم بر او
که از آن فره به دانش برسد با سامان
ای تو مینوی سپنتا که مزدا خوانیم
دادهای اشّه و مایه ز وهومن، همگان
باشدا ما که سراسر که ببالیم همی
به درنگ ُ به درازای همه، روزگاران
خوش به آن هستی ِ نیکوی بهی در گیتی
که به «اَرزِه» و به «سَوِه»، به درستی شادان
درس ِ این هستهی هستی، منش ِ راست بُود
استوارش به اهورا که ز اشّا شایان
بُود آنان که نکویند به دانایی ُ «زند»
که یگانه به تو مزدای سپنتا، پاکان
به تو اندیشهی تهم است ُ سپنتا مزدا
بشناسم که ز دستان تو آید آرمان
ز تو تاوان ُ همان بوده ز پاداش ِ اَشی
آن که اشّا بشود یا که دروغش، زاران
گرمی ِ آذرِ تو، اوج ز اشا دارد
زور و نیروی وهومن بنماید خواهان
ز تو مزدای اهورا چو منشْ گشتْ سپند
زایش ِ هستی بدیدمت زمان ِ باستان
مژده وُ مزدِ تو در شیوه و گفتار ُ سخن
که به فرجام ِ بَدان، بد بشود در تاوان
ز «اَشیشْ وَنگ» بشاید که به نیکان، پاداش
هنرِ تو، به «داموئیش اوپَمَن»، پایان
آنگهی مینو سپنتای تو بالـَد و جَهَد
شیوه از بهمن ُ شهرورِ مزداست جهان
از اشا گیتی برفته به فراسوی فریب
سنجش ِ رهبری از آرمَئیتی، پویان
من چو آموختم از سوی خرد، گشتم «رَد»
نه دگر دَبّه ز کس بینم ُ هم از دیوان
ز تو مزدای اهورای سپنتامینو
سوی من جست وهومن و فرا شد پُرسان:
تو چه هستی ُ که هستی ُ کدامین یاری؟
چه نشانی تو به پاسخ بنشانی چیستان؟
به تن ُ پیکرِ خویشتن چه نمایی به خدا؟
به چنین گیتی ُ این راه ُ همانت کیهان.
به نخستین، به بهمن بنهادم پاسخ
که: زراتشت منم، دشمن ِ دیوان ُ بَدان
چه هویدا، چه دشوار، بخواهم که همی
که به پیکارِ دروغان ُ پناهِ نیکان
چو هرآنکس که به پرهیز، به اشّا بشود
بهرهی اوست به اوجش بشوَد هم شادان
تا به جاوید که شهرور ُ آنْ شاهی ِ تو
من ببافم به سرودی که ستایم یزدان
تو که مزدای اهورای سپندی، دانی
که وهومن چو فرا جست مرا در جانان
تا بدانم و بداند که چه شد وسوسهام
که چه خواهم که ببینم و بیابد چشمان
پاسخم رادی ِ اشّا، به نمازست ُ منش
که به پیش اندرِ آن آذرِ تو، من پویان
تو مرا روی نما زمزمهی راهِ اشا
که به همسازهی آرمیتی برآرم شایان
چو بپرسی تو از آن راه وَ آزمون ِ خدا
که به ما چون ُ چرایَست به نیرو وُ توان
من بگویم که ز شهرور ُ شاهی ِ من است
که به زور ُ که به نیرو بشَوَندَش خواهان
ز تو مزدای اهورای سپند است منش
چو وهومن به فرایام بشُدَستی جویان
ز سخنها وُ ز اندرزِ شما پیشاپیش
من بدیدم که چه سخت است شَوَم در فرمان
سوی مردم بشدم پیک ُ ببردم پیغام
تا بوَرزَم به بهین هرچه که گفتی پنهان
تو چو گفتی که: تو جویای اشا باش مرا
که به فرّاخ، شناسی ُ شنیدارِ نهان
ناشنیده سخنی بر دلِ من بگشودی
که درآید ز سروش، گنج ِ اشی در پایان
رای ُ فرّ است ُ چه تابان ُ مهین پاداشش
ز اشی، دوستی بینی به همه انجمنان
ای سپنتایی که مینویی اهورامزدا
که بجویید وهومن که چه باشد آرمان
گفتمش از تو پژوهم که چه دارم کامه
تا مرا زیست، درازا شود اندر سامان
به درشتی، نه کسی یارد ُ آورده به من
تا ستایندهی آن شهرورَت آواخوان
مِهر ُ دوستی و توان، دیده تو دادی مرا
که برآسوده پناهت همه فَرهْیْخْتِگان
که پدافندِ تو اشّا وُ دگر شهرور است
تا فراهم بشود پویش ِ ما پیشکاران
سنجش ُ درس ِ همه چونکه به تو دل دادند
همه مانترای تو باشد که شود پیشگامان
تو به اندیشه، اهورای سپنتا مزدا
که وهومن چو مرا جست هَمَم نام ُ نشان
به بهیناش به منش، بال ُ توانم بِنْمود
که مبادم به دروغان ُ کهشان پیشوایان
که به پاکان ُ نکویان چو بباشند دشمن
نهشوم هَمرَه ُ از من نهشوند خُرسندان
پس ز مزدای اهورا بِگــُزینَم خود را
آن سپنتای مَئینْو که زراتشت، خواهان
استواری ز اشا باشد ُ اوجش نیرو
که چو خورشید شود شهرورَت هم رخشان
شیوه از بهمن ُ اَشّی ُ دگر آرمیتی
دهش ِ ما بشود پُر ز همه پاداشان.
هات ۴۴ یسنا
.
گفتم که: ای اهورا، پُرسَم تو را خدا را
پاسخ بگو درستی، من را به واژهها را
از تو به من چو آید، آنسان که دوست، اشا شد
کرنش کنم نمازت، تن را به نیم، دو تا را
دستم دهد وهومن، کارِ خوشش برآید
چونست جهان به آغاز، آن بهترین سرا را
آنکس که مُردهریگش، میراثِ او اشا شد
باشد که تا بدانم، سودای آشنا را
مینوسپندِ مزدا، پاسدارِ بس کسان است
از مهرِ او به درمان، گیتی شود بهارا
پُرسم ز تو اهورا، آن کس که بوده دادار
پَروَرد ُ آفریدَش، کو شد پدر، اشا را
آن کیست که هور ُ اختر، ره را نموده، گـَردَند
چیست آن فزایش ِ ماه، یا کاهَدَش به ما را
ویدای آن ُ هر چیز، خواهندهام بدانم
از چه زمین بدرّید، نَم شد به زیر، نما را
آب ُ گیاهِ شاداب، بادِ دمندهی اَبْر
آن کیست بر وهومن، دادش خِرَد، نوا را
نیکو روان به پا کرد، استادِ بیهمالش
روشن وَ سایهها شد، بیدار ُ خفتهها را
بام ُ پگاه ُ نیمروز، شب را چو بسترِ روز
یادآور است به پاکان، بایستهْ کارها را
پُرسم ز تو اهورا، با شیوههای اشّا
آیا فرا رَوَم من، افزوده «آرمَتا» را
شهریور ُ وهومن، چونست به چیستانت
رامش وَ خرمی شد، سازی زمین کهها را؟
از کیست ارج ُ بهره، کرده تراش ُ سازه
شهریور - آرمئیتی، آورده آن دو تا را
آن کیست؟ چاره کرده، دوستانه دَم نهادن
فرمانبرِ پدر شد، آنکس پسر که دارا
خواهم فرا شناسم، مینوسِپندِ خود را
هرکس تو هستی مزدا، دادارِ داد آرا
بردن سخن به فرمان، دیدن منش، درونم
آن چیست کز وهومن، پاسخ کنم شما را
هستی، درست بدانم، اشا به شادی خوانم
باشد روان من هم، بهتر شود دلآرا
پاکی به دین چو دارم، پیوند به آن گزارم
باشد به دانش ِ نیک، پاید مرا خدا را
آموزم از سخنها، شهریوری چه باشد
شاهانهای به شاهان، والا وُ راستکارا
از تو همی بخواهم، مزدا از آن نیازم
با اشّه وُ وهومن، ماندن به یک سرا را
دین تو بهترینست، اندر جهان ُ هستی
همگامِ با اشایت، گیتی کنم روا را
نیکو منم به گفتار، آرمیتیام نشان است
شیوه چو باشدم راست، دانش بخواهم آرا
پرسم ز تو اهورا، آرمیتی را چه راهی
تنگا به تنگِ ایشان، دین از تو آشکارا
بیداری در فرا شد، آغازِ کارِ ما شد
دشمن: به ناسپاسی، دوستان: سپاسگزارا
پرسم کدام اشایَند، پاک ُ نکو به جایند
دیگر دروغ کدام است، اهرمناش کجا را
سزای دشمنم چیست، آن کو دروغ ورزد
آیا نه اهرمن هست، وی را مگر خدا را
نیشم از او، نه نوش است، دور رانَمَش چگونه
آن کس که سخت ُ پوشان، نشنیده این نوا را
نیستش اشا وهیشتا، پیوند ُ پیروی هم
نیستش به بهمنات نیز، پیشوای پا به پا را
پرسم تو را چه سان است، اشه: رهش کدام است
آن دیو که او دروغ است، آرد به دست ُ زارا
بِنْهَم ز بهرِ مرگش، سنجم به مانثَرایت
از درس ُ پند ُ اندرز، دیو ِ دروغ، جدا را
درد ُ فریبِ پُر زار، گشته همی دلآزار
بیرون کشم ز دیوان، کینها ز سینهها را
باشی پناه ُ پشتم، دور از گزندِ اینان
با یاری اشا شد، پاینده شهریارا
آیین ِ کامیابی، پیمان: چگونه داریم
آنگه که دو سپاهی، جوید که کارزارا
آن کاو زَنَد «وریترا»، دیوش به سنجش تو
پایندهی چو پاکان، برگو تو آشکارا
آن «رد» که راهِ درمان، هستی بداده هستان
رخ با سروش ُ بهمن، هر کو تو خواستارا
مهر است ُ شیفتگی هم، شور است ُ کامچرانی
پژواکِ من پدیدست، پیوستن ِ شما را
بودن، شدن چو خرداد، همگونه با امرداد
از مایههای مانترا، رهبر بُوَد اشا را
پرسم ز رازِ مزدا، مزدی که چون اشا داد
ده مادیان و نر اسپ، روشن کند چهها را
[پنج است نهاده پنهان، دیگر: چشید، بساوا
دید ُ شنید ُ بویا، پنجی شد آشکارا]
دریافتِ ما از آن دو، خرداد ُ با امرداد
دانگ ُ دهش ز ما شد، از بهرِ پارسا را
آنکس که گفته دارد، راست است به مژدگانی
مزدش نه برگشاید، آن کو دلش چو خارا
باشد کنون چه کیفر، در این جهان ز مهتر
پایان بدانمش هم، آن دیگری سرا را
پرسم ز تو اهورا، ای خوش به شاهیات یار
دیوان چگونه باشند، گشته ستم کهها را؟
«کرپان» که نام: «اوسیخَ»اش، کیشاش: پرستش خشم
«کــِی» کو بَد است به شاهی، گیتی کند به زارا
هرگز مباد ازیشان، چون میغ ُ مِه، گلستان
تنها اشا به آباد، باشد چو پاسدارا
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر