۱۴۰۴/۱۰/۱۹

وهوخشتر گاه - سرایش هیربد سوشیانت مزدیسنا

وهوخشتر گاه

.

.

هات ۵۱ یسنا

.

بهترین است خدایی که همان شهرور است

که به شایستگی، هر ک‌اوست، از آن بهره‌ور است

به اشا کارِ نکو شایدُ اندر بایست

شیوه‌اش را که کنونش بهین پیشه‌ور است

من ز پیش می‌دهمت پیشکشی ای مزدا

که ز اشّا و سپندارمذ ُ شهروَر است

ایزدی-شاهی ِ تو، خواهش ِخوبان باشد

که نیایش به وهومن همه را سودوَر است

هرکه او گوش سپارد به روشهای خدا

بهمن‌اش راهِ اشا را به زبان، راهوَر است

ای اهورا تو ز آغاز نمودی چو نشان

پُرِ و سرشار شود آنکه به تو دیدهور است

آن همه سروری و مهر، ز سالار کجاست

آن کجا بخشش ُ آمرزش ِ تو پای‌ور است

پاکیِ بهمن ُ اشّای‌وهیشتا به کجاست

به کجا آرمئیتی که به ما کامه‌ور است

آن شهنشاهی ُ آن شهرورِ تو، به کجاست

همه پُرسَم ز اهورا چو که او تاجور است

بشود او که اشاست، گیتی ‌به‌آباد کند

پاسبانی که کنش از رهِ پُر مایه‌ور است

چو ز نیکوی خرد، هرکه نمازش به خداست

رهبرِ دادگر ُ راست ُ درست، رایور است

پادشا اوست که فرزانه‌ی اشّا باشد

تا اهورا ز بهی، بهترِ او مژدهور است

تن‌پسینی که به رادی، شهش شهرورست

بدهد بدترِ بد، هرکه به او کینور است

داده گیتی ُ تراشیده اهورامزدا 

که از او آب ُ گیاه است، دگر جانور است

داده خرداد ُ امرداد، سپنتامینو

و وهومن که به سنجیده، همی نامور است

من بگویم چه درخشان ُ چه بالان مزدا

به هرآن کس که به بیداری ُ دانای‌ور است

تا به منثر بشود شاد ُ سراید ویدا

به نکو: دادرس است، چونکه دروغ: رنجهور است

ای اهورا شناسا بدهی هر دو گروه

نیک ُ بد را که چه سان آذرِ تو دادور است

آتش ِ سرخ ِ تو مزدا چو گدازد آهن

بنماید که چه سود: اهل ُ چه بد: آزوَر است

دو جهان سوزد ُ ننگی چو به داغ دارد او

هرکه بر دیو ُ دروغ،  بنده‌ی بی‌مایه‌ور است

او که رنجانَد و اندر پیِ مرگم باشد

زاده‌ی دیو، به آیین ِ خودش مُرده‌ور است

دشمن ِ دانش ُ آگاهی از اویست دروغ

من زبانم به اشا و اَشَیَ، بارور است

او که دوستیِ سپیتمان ِ زراتشت دارد

به ‌سپندارمذ ُ هم به اشا پُرسه‌ور است

چو به فرزانگی از بهمن ُ مزدا داند

به مغانه، به درستی که بسی دست‌وَر است

دو پلشت‌اند «کــَوی» و «کــَرپَان»، اندر گاه

که یکی کژ به شهی ُ دگری دین‌ور است

آن کـَوی‌زاده که خشنود نه‌باشم از او

به گزرگاهِ زمستان نه مرا بخت‌وَر است

من زراتشت سپنتمان‌ام ُ بس پایگهم

رانده از بارگه‌اش چونکه پی ِ گنج‌ور است

سوزِ سرما به بزهکاری ِ او بیش ببود

که به نیروی پلیدش، نه چو فرهنگ‌ور است

دو دروغکار نه‌خواهند چو دین ُ ره راست

چو بمیرند خروشان به «پل چینه‌ور» است

آشکارست که به آن شیوه وُ آن زخم ِ زبان

نه‌شود آن که اشاورز ُ به ره، هوش‌ور است 

چو «کــَرَپّان» نه دوستی ُ نه مهر دارد ُ کار

ریشه، هر چیز به گیتی چو بُود، تیشه‌ور است

نه به پیمان ُ به پویش، پراکنده‌ی پند

پس کنامش به دوزخ وَ همی تیره‌ور است

مزدِ زرتشت چشید انجمن ِ پیرِ مغان

ز گرودمان ِ اهورا که همه فَرّه‌ور است

ز وهیشتای اشا، همرهِ بهمن سوداست

به هرآنکس که بیاموزد ُ بس بارور است

«کِی ِ ویشتاسپ» که شد ویژه به کانون ِمغان

به خدایی وَ شهی، ارزش ِ وی، مایه‌ور است

ز وهومن، به درستی، همان شهروَری

چو به فرزانگی، ویشتاسپ همی اشّه‌ور است

او که پیمانه‌ی هر چیز به فرجام داند

از سپنتای اهورا به نیک، سازه‌ور است

بدهد پاره‌ی تن، دخترِ خود، «فرشوشتر»

که «هُوُوی» به نام ُ ز «هوگو»، دوده‌ور است

به زراتشت، به آیین ُ بدین دین ِ بهی

ز اشا کامه‌ی شاهی ِ خدا یاروَر است

ز همان دوده‌ی هوگو به چنین خواست، رسد

او که «جاماسپِ» فرزانه، به من دست‌وَر است

فره از «اَردِ وَهیشتا» و گراینده‌ی من

رو به راهش همان بهمن ُ‌ هم شهرور است

ای اهورا، «میدیوماهِ سپنتمان»، تو راست

دهش ُ مزدِ نکویت چو که او دین‌ور است

وی بخواهد دو جهان را که به آگاه شود

دل ُ جان، دین ِ خدا داده، چو او دادور است

آگهی گوید ُ کوشش، شمارد به کنش

به اهورا، به گیتی که بهین پویه‌ور است

از شما بهمن ُ اشّا دهش ُ سود شود

تا به ما جوشش ِ همدوش، همی بهره‌ور است

که نمازم به سپندارمئیتی سخنم

بس نیایشگرِ مزدا که به ما رام‌ور است

آن سپندارمئیتی، به سخن هم به کنش

بفَزایید به فرزانه که اندیشه‌ور است

دین ِ اهل دارد ُ پاکی ز اشا هم شیدا

که شهنشاهی ِ نیکش همان شهرور است

شادی از بهمن ُ داد است ُ دهش با مزدا

خوش بِزْی‌ام ز «اَشَیَّ» که بسی گنج‌ور است

به «وهیشتای اشا» چونکه یزش بردم من

پس بداند که اهورا که مرا دیده‌وَر است

آفرین است ُ درود، هر که در این گیتی بود

بستایم و بجویم که ورا نام‌ور است

هیچ نظری موجود نیست: