۱۴۰۴/۱۰/۱۹

سرایش چند گات زرتشت - هیربد سوشیانت مزدیسنا

.

هات ۵ یسنا

.

اینک اورمزد ستاییم که به ما آبان داد

هم گیاهان ُ زمین، جانور ُ سامان داد

بوم ُ بر، بس به خدایی، همه آباد نمود

به بهی ُ به پناه ُ به مهی، تابان داد

ایدون از بهرِ همه یشت‌کُنان‌اش به جهان

می‌ستایم که به پیشگامی چو پیشوایان داد

نام مزدای اهورا که دانای خداست

به پرستش بفزایم که به مهر، دوستان داد

زو که فَروَهرِ زن ُ مرد، به نیکی یاد است

او که زیستن، همگان را به تن ُ جانان داد

اینک اشّای وهیشتا ستایم که نکوست

برترین راست که بی‌مرگی، بسی افزان داد

روشن ِ تن چو بُوَد، خوبی ازویست آباد

همرهش بهمن ِ نیکومنش‌ام، یزدان داد

آن خدایی، ز شاهی ِ خوشش، شهرور است

که خُوَرداد ُ امرداد به همه نیکان داد

دین ُ آیین بهی، زآن دو که با سالاری

دگر اسپندمَئیتی که منش، بالان داد.

هات ۳۵ یسنا

.

نیایش میکنم مزدا شما را

ردِ راستی که رهبر شد اشا را

نیایش میکنم امشاسِپندان

خدایان ِ نکوخواهِ خدا را

نیایش بر همه اهلان ِ هستی

چه مینو وُ چه گیتی، شد نگارا

که پاکی را ببایست کار ُ کرفه

دگر دین ِ بهی، مزداسِتا را

به پندار ُ به گفتار ُ به کردار

نکو باید به هر گاه ُ گزارا

چه دیروز ُ چه امروز ُ چه فردا

بورزم خویش ُ گردم رهسپارا

که مزدم برترین کام ِ نکویی

دو گیتی در کنش باشم سرا را

بفرمایی به مردم کارِ والا

به جانداران دهد آب ُ گیا را

به آباد ُ به رامش، در پناهت

نه بیم است با نوا وُ بی‌نوا را

کسان را بهترین است ‌آن خدایان

وهیشتای اشا، مزدای ما را

چشیدم، برکشیدم چون به خویشتن

کنم، گیرم، دَهَم نیکو سزا را

کنون آن مرد ُ زن، از دین ِ بهتر

چو آگه میشود، باشد بها را

که خود ورزد، به دیگر هم نماید

هویدا آگهی دین ِ خدا را

نیایش بر اهورا کو بهین است

که گیتی را پناهست ُ به یارا

بیاگاهم به مردم، هرچ توانم

بورزم کیش ُ آیین، هر کجا را

اشا را چون به سالاری گزینم

به سینه دارمش پاکی اشا را

جهانها را که مردم، زیستمَند است

دهش باشد همه هستی ِ ما را

کنون گویم سخنهای اهورا

به اهلایی منش دارم گوا، را

نشان از تو به ایشان درپزیرد

نکو اندیشه‌ام پوید فرا را

که از بهمن بُود اندیشه‌ی نیک

که پاکی از وهیشتای اشا را

همان بهتر به شاهی، شهرور شد

نیایش با سخن، مزدا، ستا را

.

هات ۳۶ یسنا

.

به نخست، آتش تو، ورزم و پرهیز کنم

به تو مزدای اهورا برسم، خیز کنم

تا شناسای جهان باشم ُ مینوی سپند

نه برآزرده ز من، آذرِ تو تیز کنم

چو مبادش به پلیدی ُ خوشش با شادی

به نیایشگری بر گوش ِ خود آویز کنم

برسد آذرِ مزدا به مهین روزِ پسین

چو ز هر چیز پلیدش که به ناچیز کنم

تو بنام «آتش ِ وازیشت» ُ بِدانَش به هوا

دو جهان آگهی از پندِ سپند نیز کنم

با منشها و روشهای نکو فرزانه

کنش ُ گویش ِ خوب، بینش ِ خود، ریز کنم

به سپاس ُ به نیایش به تو مزدا برسم

که به پندار ُ به گفتار ُ به کردارِ شباویز کنم

به جهان، پیکرِ تو از همه بالنده‌تر است

همچو هور، روشن ِ چشمان ُ دل‌انگیز کنم

.

هات ۳۹ یسنا

.

میستایم آفرینش، «گوش تَشَن» با «گوش وَرون»

این: تن ِ جاندار، دگر: باشد روان‌اش اندرون

همرهان ِ ما روان‌های پسندیده، نکو

داده مزدای اهورا، خوش که زیستن را برون

کو رَتِشتار ُ کشاورز است ُ موبد در دیار

هرکه اهل است ُ نکو، زاده به هر بومی چنون

مرد ُ زن، هرکو که بهدین ُ به یک گون است رده 

نیو ُ پیروزی، زمان اندر به هر گاه ُ کنون

می‌ستایم هم نران ُ مادگان، امشاسِپَند

چونکه افزونگر بباشند ُ نه در مرگ ُ به خون

همگنان را زندگی با سود ُ با نیکی منش

جاودانه ماندگارند ُ درستی، رهنمون

می‌ستایم با سپاس، اندر یزش، اورمزدِ پاک

همچو تو گیتی وَ مینو را بخواهم بی زبون

با نکویی در منش، گویش، کنش، همسان ِ تو

می‌چشانم کیش ِ تو، خود را دَهَم بهرت کنون

من به تو خویشم همی اندر بهی، هم در رَوِش

در جهان دارم نیایش با یزشها گونه‌گون

می‌رسم با آن بهین‌سالاری ُ ارج ِ درست

با فراوان ُ فراگیر در منش، نآیم به دون.

هات ۴۰ یسنا

.

دهد اورمزد به ما، در دو جهان

مهی ُ پُر شدگی کرداران

هرکو آن چیز بگوید و کــُنَد

پـُر ُ پیمان بشود پیدایان

در پناه خِرَد ُ رادم من

که ز دین، مزدِ من است با نیکان

هرکه با اهل ُ اشا همره شد

تا به پایان بدَهیش مینویان

هِربُدان چونکه اشابان بشوند

اهل ُ پاک، کام ِ همه شاگردان

بس به افزون برسد دور ُ دراز

زآن ستبرا که به کارِ همگان

تا سپاهی ُ کشاورز به اشا

بگرایند ُ به رامش، گزران

خواهم آن راستی ُ رادی ُ مال 

خود ُ خاندان ُ همه انجمنان.

هات ۴۱ یسنا

.

ستایش با نیایش، آفرین است

به اورمزد ُ اشای بهترین است

سپرده خود بیاموزم به مردم

نوید ُ گفتِ من را اینچنین است

تویی بهتر خدایی، شهریاری

اهورایی نکو شاهِ زمین است

زن ُ مرد از همه شاهنشهی‌ات 

به مینو وُ به گیتی خوشترین است

ز فرمان ِ نکویت برده فرمان

جهان را چون فزاینده، همین است

نیایش بر وهیشتای اشا شد

به پاکی، اهلِ او را نازنین است

ز تو جان ُ تن ما شد به هستی

که بی تو، ناتوانی در کمین است

به زیناوندی‌ام زور‌آوری کن

که پاداش ِمرا ارزنده این است

به رامش، جان ِ من باشد درنگش

که دین را با تن ُ روزِ پسین است

ستاییدم تو با مَنثَر به خرسند

پزیرفتم به پاداشی که دین است

دهش از تو، به مینو وُ به گیتی

تو سالاری به پاکان ِ بهین است

.

هات ۶۰ یسنا

.

برسد خانه‌ی اهلان که شناسا باشند

دهش ُ ارج، پزیرنده‌ی والا باشند

برسد بر دِه ُ روستا چو پاکی ُ چو سود

که به آسوده وُ با فرّ ِ خدا را باشند

دیر ماناد به پیشوایی، فرازنده‌ترین

دین ِ زرتشت ُ اهورا که هویدا باشند

نامبردار ُ فرازند به فرزندی ِ خود

دوده‌مان را چو نگهبان ِ سراها باشند

تا که پاکان، همان اهل ِ درستی، رمه‌گان

همه بر پای، بمانَد، نه گــُسَل‌ها باشند

پیش ُ پس، زیر ُ زبر، داورِ دادار بُود

او که مزدای اهورا وُ به او تا باشند

برسد فَروَهَرِ پاک ُ نکویان ابزار

که به افزون، به «اَشَیَّ» چو توانا باشند

به درستی که به درمان ُ پزشکی بینند

گویی پهنا و درازا و به بالا باشند

چو زمین ُ دگرش رود ُ دگر هورِ بلند

نیکی از ایزد اَشَّی به سراپا باشند

استوارند بهان کو چو به خویش، نیک کنند

بازدارنده، بدیهای دیوآسا باشند

رای ُ فره ز اهورا به فرازش رخشد

آن کسان را چو به خویشکاری ُ تخشا باشند

چیره در خانه، سروش گشته به نافرمانی

جای جنگ: آشتی ُ رادی، نه خارا باشند 

ایرمنش: آری ُ اندیشه‌ی آریاداری

تر-منش را نه به اندیشه‌ی بد، جا باشند

گفتِ راستان به گفتارِ دروغ پیروزست

که دروغان بشِکسته ز اشاها باشند

اندر آن خانه، نیایش به همه امشاسپند

که به دستورِ سروش، مَرد ُ چه زن‌ها باشند

یزش ِ نیک، ز دستمایه‌ی یزدان بِبَرَد

خُرم آن مزدی که یاور به درازا باشند

هرگزم فرّه از این خانه به بیرون مباد

که به آسانی، به هر خواسته، دارا باشند

پاکی ُ خرمی از ایزد «اَرشش‌وَنگ» است

به درنگ است و به او همره ُ همپا باشند

منش ِ شاد ُ روان: کامه به پردیس کنند

آشکارست به جهانهایی که والا باشند

بهترین اهل ُ نکو اهل ُ اشا را بینند

که رسانا به وی ُ راهِ اهورا باشند

.

هات ۶۱ یسنا

.

ما، دروغان از جهان انداختیم

بی دروغ، درسی ز راستی ساختیم

رهبر ُ هم رهنمون شد سوشیان

بَردگی بر هم زدیم ُ تاختیم

پادشایی را بپاییم از دروغ

تا به هفت کشور، هماورد یاختیم 

ما ز هستی بُرده‌ایم رنگِ دروغ

بس ستایش بر اشا، پرداختیم

بر اهورایی که دانایش خوش است

با یزش، خویش ُ دل ِ خود باختیم


سرایش امید عطایی فرد

وهیشتو ایشت گاه - سرایش هیربد سوشیانت مزدیسنا

وهیشتو ایشت گاه

..

هات ۵۳ یسنا

.

برترین آیفت که باشد آرزوی

از سپیتمان ِ زراتشت است، از اوی

آن اهورایی که مزدایی بُوَد

از اشا یابیده خوش‌زیستی به خوی

دیوِ بدآیین ُ زشت آموزه‌اش

گشته با دین ِ بهی‌اش رو به روی

هم‌کنون نیکان پی ِ آموزش‌اند

از سخنها و کنشها بُرده بوی

چند ُ چون‌ها را شناسند ُ چه‌گون

با منش، گفتار ُ کردارِ نکوی

تا خدا خشنود ازآن خوبان‌شناس

در نیایش بهرِ مزدا کرده سوی

شاهِ «ویشتَسپ» ُ‌ «فراشوشتَر» به جاه

با زراتشتِ سپیتمان‌اند بِدوی

در گزرگاهی که راست است ُ درست

داده دین مر «سوشیان»، مزدا به اوی

ای «پوروچیستای هَچتَسپ»، پُر خِرَد

ای ز خاندان ِ سپیتامان، بجوی

ای تو که دختِ جوانتر بوده‌ای

از زراتشت، بابِ خود، این گفتگوی

با وهومن با اشا اندر به رای

پرس ُ جو کن همسرت را آرزوی

با سپندارِمَئیتی را خرد‍

ورزش ِ نیکوی ِ دانش کن چُن‌اوی

با پدر گوید: سپاریده سزاست

تن دهم آن کس که پاس‌اش شد نکوی

تا به خویش‌وندی، وهیشتای اشا

تا به پرهیزش وهومن شاد از اوی

روشن ُ خوش زندگی، دین ِ بهی

از اهورا شد همه گسترده سوی.

این سخن را باز گویم با شما

دخت ُ دوشیزه وَ شْوْی است آبروی

در زناشویی وَ پیوند، پندِ من

باشدت اندیشه را گاهِ نکوی

دین‌تان بایسته بر دانش بُوَد

با وهومن، هستی‌ات، خوب ُ اَهوی

برتر ُ پیروز، آن همسر شود

کو به مهرش در اشا پاکیزه اوی

ماندگارست یکدگر را خُرمی

گر رهِ راستش بپویید هر دو روی

ای اروسان، ای همه داماد ُ شْوْی

آن دروغی چون فریبایست، از اوی

بسته راهش، بگسلید تن از بدی

گرچه آسان باشدت بَد خیم ُ خوی

سخت ُ دشوار، هرچه هست راهِ فروغ

بهتر از کژراهه‌های تیره‌سوی

هرکه راستی را فکنْد، شاد از دروغ

مُرده شد پس هستی ِ مینْوی ِ اوی

تا ز بُن، همبسته وُ در مهر بُویْد

ویژه‌تان مزدِ مغانه، آرزوی

هم فراخی ُ همانا سخت ُ کم

همدلی را شْوی ُ زن، گوی ُ شنْوْی

جوششِ آن شیفتگی، دور از بدی

وَرنَه پادافر، دریغش سو به سوی

با منشهای دروغین ُ پلید

رخ بتابد از مغانه، ویژه اوی

آنگــَهَش آوای ِ وای است ُ خروش

خودفریب ُ دشمنی‌اش زیر ُ روی

از نکوشاهی ُ فرماندارِ خوب

باز آید رامش ُ آبان به جوی

در ده ُ شهر ُ سراسر خانمان

بگسلد زنجیره اندر راه ُ کوی

زآن شگفت مرگ ِ گران ُ بس بزرگ

تند ُ تیز افتد ز مردم، بند از اوی

دشمن ِ باور ُ آیین ِ خدا

رنج ُ درد خواهد روا باشد از اوی

سر ز راستی پیچد ُ کینش به ما

پس تن‌اش در کیفر است زین گفت ُ گوی

آن کجاست اهل ُ خدا، دیوان زَنَد

بازدارد از گناه ُ زندگی سازد به بوی

تا تو مزدای اهورا شاهی‌ات

شهرور دارد به درویشان، خوش اوی


امید عطایی فرد

وهوخشتر گاه - سرایش هیربد سوشیانت مزدیسنا

وهوخشتر گاه

.

.

هات ۵۱ یسنا

.

بهترین است خدایی که همان شهرور است

که به شایستگی، هر ک‌اوست، از آن بهره‌ور است

به اشا کارِ نکو شایدُ اندر بایست

شیوه‌اش را که کنونش بهین پیشه‌ور است

من ز پیش می‌دهمت پیشکشی ای مزدا

که ز اشّا و سپندارمذ ُ شهروَر است

ایزدی-شاهی ِ تو، خواهش ِخوبان باشد

که نیایش به وهومن همه را سودوَر است

هرکه او گوش سپارد به روشهای خدا

بهمن‌اش راهِ اشا را به زبان، راهوَر است

ای اهورا تو ز آغاز نمودی چو نشان

پُرِ و سرشار شود آنکه به تو دیدهور است

آن همه سروری و مهر، ز سالار کجاست

آن کجا بخشش ُ آمرزش ِ تو پای‌ور است

پاکیِ بهمن ُ اشّای‌وهیشتا به کجاست

به کجا آرمئیتی که به ما کامه‌ور است

آن شهنشاهی ُ آن شهرورِ تو، به کجاست

همه پُرسَم ز اهورا چو که او تاجور است

بشود او که اشاست، گیتی ‌به‌آباد کند

پاسبانی که کنش از رهِ پُر مایه‌ور است

چو ز نیکوی خرد، هرکه نمازش به خداست

رهبرِ دادگر ُ راست ُ درست، رایور است

پادشا اوست که فرزانه‌ی اشّا باشد

تا اهورا ز بهی، بهترِ او مژدهور است

تن‌پسینی که به رادی، شهش شهرورست

بدهد بدترِ بد، هرکه به او کینور است

داده گیتی ُ تراشیده اهورامزدا 

که از او آب ُ گیاه است، دگر جانور است

داده خرداد ُ امرداد، سپنتامینو

و وهومن که به سنجیده، همی نامور است

من بگویم چه درخشان ُ چه بالان مزدا

به هرآن کس که به بیداری ُ دانای‌ور است

تا به منثر بشود شاد ُ سراید ویدا

به نکو: دادرس است، چونکه دروغ: رنجهور است

ای اهورا شناسا بدهی هر دو گروه

نیک ُ بد را که چه سان آذرِ تو دادور است

آتش ِ سرخ ِ تو مزدا چو گدازد آهن

بنماید که چه سود: اهل ُ چه بد: آزوَر است

دو جهان سوزد ُ ننگی چو به داغ دارد او

هرکه بر دیو ُ دروغ،  بنده‌ی بی‌مایه‌ور است

او که رنجانَد و اندر پیِ مرگم باشد

زاده‌ی دیو، به آیین ِ خودش مُرده‌ور است

دشمن ِ دانش ُ آگاهی از اویست دروغ

من زبانم به اشا و اَشَیَ، بارور است

او که دوستیِ سپیتمان ِ زراتشت دارد

به ‌سپندارمذ ُ هم به اشا پُرسه‌ور است

چو به فرزانگی از بهمن ُ مزدا داند

به مغانه، به درستی که بسی دست‌وَر است

دو پلشت‌اند «کــَوی» و «کــَرپَان»، اندر گاه

که یکی کژ به شهی ُ دگری دین‌ور است

آن کـَوی‌زاده که خشنود نه‌باشم از او

به گزرگاهِ زمستان نه مرا بخت‌وَر است

من زراتشت سپنتمان‌ام ُ بس پایگهم

رانده از بارگه‌اش چونکه پی ِ گنج‌ور است

سوزِ سرما به بزهکاری ِ او بیش ببود

که به نیروی پلیدش، نه چو فرهنگ‌ور است

دو دروغکار نه‌خواهند چو دین ُ ره راست

چو بمیرند خروشان به «پل چینه‌ور» است

آشکارست که به آن شیوه وُ آن زخم ِ زبان

نه‌شود آن که اشاورز ُ به ره، هوش‌ور است 

چو «کــَرَپّان» نه دوستی ُ نه مهر دارد ُ کار

ریشه، هر چیز به گیتی چو بُود، تیشه‌ور است

نه به پیمان ُ به پویش، پراکنده‌ی پند

پس کنامش به دوزخ وَ همی تیره‌ور است

مزدِ زرتشت چشید انجمن ِ پیرِ مغان

ز گرودمان ِ اهورا که همه فَرّه‌ور است

ز وهیشتای اشا، همرهِ بهمن سوداست

به هرآنکس که بیاموزد ُ بس بارور است

«کِی ِ ویشتاسپ» که شد ویژه به کانون ِمغان

به خدایی وَ شهی، ارزش ِ وی، مایه‌ور است

ز وهومن، به درستی، همان شهروَری

چو به فرزانگی، ویشتاسپ همی اشّه‌ور است

او که پیمانه‌ی هر چیز به فرجام داند

از سپنتای اهورا به نیک، سازه‌ور است

بدهد پاره‌ی تن، دخترِ خود، «فرشوشتر»

که «هُوُوی» به نام ُ ز «هوگو»، دوده‌ور است

به زراتشت، به آیین ُ بدین دین ِ بهی

ز اشا کامه‌ی شاهی ِ خدا یاروَر است

ز همان دوده‌ی هوگو به چنین خواست، رسد

او که «جاماسپِ» فرزانه، به من دست‌وَر است

فره از «اَردِ وَهیشتا» و گراینده‌ی من

رو به راهش همان بهمن ُ‌ هم شهرور است

ای اهورا، «میدیوماهِ سپنتمان»، تو راست

دهش ُ مزدِ نکویت چو که او دین‌ور است

وی بخواهد دو جهان را که به آگاه شود

دل ُ جان، دین ِ خدا داده، چو او دادور است

آگهی گوید ُ کوشش، شمارد به کنش

به اهورا، به گیتی که بهین پویه‌ور است

از شما بهمن ُ اشّا دهش ُ سود شود

تا به ما جوشش ِ همدوش، همی بهره‌ور است

که نمازم به سپندارمئیتی سخنم

بس نیایشگرِ مزدا که به ما رام‌ور است

آن سپندارمئیتی، به سخن هم به کنش

بفَزایید به فرزانه که اندیشه‌ور است

دین ِ اهل دارد ُ پاکی ز اشا هم شیدا

که شهنشاهی ِ نیکش همان شهرور است

شادی از بهمن ُ داد است ُ دهش با مزدا

خوش بِزْی‌ام ز «اَشَیَّ» که بسی گنج‌ور است

به «وهیشتای اشا» چونکه یزش بردم من

پس بداند که اهورا که مرا دیده‌وَر است

آفرین است ُ درود، هر که در این گیتی بود

بستایم و بجویم که ورا نام‌ور است

سپنتمد گاه.-سرایش هیربد سوشیانت مزدیسنا

سپنتمد گاه.

هات ۴۷ یسنا

.

او که مینوی سپند است ُ جهان افزایَست

و وهومن که منش، نیک به برتر بایَست

چو وهیشتای اشا شیوه وُ گفتارِ خوش است

ما به خرداد ُ امرداد به پاداش، پای است

ز سپندارمئیتی ُ دگر شهریور

دهش ِ اوست اهورا که همی مَزدایَست

بهترین است به مینوی سپنتا به لبان

سخنی کو که زبانش ز وهومن شایست

به دو دستان، کنش ِنیک به آرمیتی کند

چو بداند که اشا را پدرش مزدایست

تو سپنتای مئینو که جهان برساختی

رامش ُ رادی ِ گیتی به شبان‌ات، رای است

پاسبانی ُ پناهت ز سپندارمَئیت

پرسش ُ پاسخ ِ مزدا به وهومن جای است

رنج ُ درد است به دیوان ُ دروغان ز خدای

که سپنتای مئینو وُ همان مزدایست

نه ز یزدان بشود خوار ُ نژند، پرهیزگار

که نکو سوی نکو، بد به بَدان، همپای است

ز سپنتای مئینوی اهورامزدا

بچشد اهل ِ اشا آنچه که خوش‌آرایست

که دروغان نه به یزدان، کنش ِ دوست دهند

منش ُ بخشش نیکو، نه اکومن رای است

تو سپنتای مئینو، تو اهورامزدا

دو رده، کیفر ُ پاداش ِ تو را بر پای است

آذر است ایزدِ آتش که به نیکان ُ بَدان

بنماید که به ایشان که کدامین جای است

آنکه پیکارِ خدا کرد به پادافره‌اش

رسد ُ مژده‌ی آرمیتی به نیکان، رای است

تا که سرشار شود کیش ِ اهورا به جهان

بس گرایند و بخواهند که به پیشش پای است

.

هات ۴۸ یسنا

.


دهش ِ تن ِ پسّین ، چونکه ز اشا باشد

راستان را به دروغان، همه شایا باشد

که به پیروزی به هر آن چه فریفتاران است

مردم ُ دیو به پادافره، پایا باشد

سود نیکان ز امرداد، برافشانده شود

مانده در وهم ُ فریب آنکه فریبا باشد

ای اهورا تو به آواز، مرا بیدار کن

که نه آشفتگی اندر منش‌ام، جا باشد

باشد از راستی، بشکسته همه کید ُ دروغ

که نشان است به پایان ِ جهان، تا باشد

ایدون آنچه ز اشا، درس ِ ورا خوش خوانیم

آن بهین است که ویدایی به دانا باشد

اورمزد کو که سپند است ُ فزاینده‌ی جان

خردِ بهمن ِ او، سنجش ِ ژرفا باشد

به خودش داد ُ دهش، او که منش، نیکویست

بگرفت آنچه که اشّای اهورا باشد

او که گلبانگ ِ «بهی-دین» ِ تو، در کارش شد

خواهش ُ باورِ او پیروِ گویا باشد

به سرانجام ِ جهان، روشن ُ آشکار بُود

خردِ نابِ اهورا که چه پویا باشد

خوش به آن روز که فرمان ِ نکو شاه بریم

که نه آن دشمن ِ شاهانه به شایا باشد

دانش ُ شیوه‌ی مردم که بهین در زایش 

دل ِ پاکیزه‌ی آرمیتی‌سپنتا باشد

پس به گیتی چو بورزیم همه بهرِ خدا

خورش ُ پرورش ِ ما چه خوش‌افزا باشد

آرمیتی چو پناهگاهِ نکو کردارست

که به ما توش ُ توانش، همه یارا باشد

رویش از خواسته‌ی بهمن ُ اشّا ز خداست

که گیاهان ز سرآغازِ جهان را باشد

تو، به خشم ُ به ستم، گو: «مَباش» ُ بستیز

که تن ُ جان، به وهومن و به اشّا باشد

مردم پاک ُ سپنتا که فزاینده‌ی نیکی بشوند

یک به یک در «دَر» ُ دامان اهورا باشد

کـِی آن شاهی ُ شهریوری از بهرِ خدا  

که چه پاک ُ چه نکو، کامه‌ی مانا باشد

ز اشویی وَ اشای تو اهورامزدا 

خواهش ِ مزدِ همه یاوری ِ ما باشد

باید آشکار شود آنچه به رادی ُ به وَرج

که ز بهمن، منش نیک، چه پایا باشد

کِی به آن شاهی ِ مزدای اهورا شایم

چون که ویدایی از آن شاه ُ ز اشّا باشد

به گمانم بدهم گاه به زیست ُ رهِ راست

که وهومن چو ز آشوب، نه کانا باشد

هر که شد سودرسان آنکه بخوانم سوشیان

ز «اَشَیَ» به چه پاداش، چو او را باشد

کی رسد او که به نیروی خودت سرشارست

که «کــَرَپَن» به مغاک‌اش نه دگر جا باشد

به خورشهای پلیدست ُ همی دیوپرست

که به شاش و که به گــُشن‌آب، بدیها باشد

خردش: خواب ُ دلش: کور ُ کر ُ پست ُ پلید

دشمن ِ شاه به هر شهر ُ به روستا باشد

کِی ز مزدا برسند آرمَئیتی با اشا

کی ز شهرورِ تو، خانی خوش‌آسا باشد

او که پاس است ُ پناهست ز خونخواره دروغ

بدهد رامش ُ کاری که شکوفا باشد

کیستند آن که ز بهمن چو که چیستان چینند

ز منشهای نکو، دانش ُ بینا باشد

سوشیان‌ها ز تو مزدا چو به کشور برسند

به وهومن همه خرسند ُ چه شیدا باشد

سنجش ِ درس ِ تو، بِشکستَن خشم است همی

شیوه، اشّای اهورا که چه شیوا باشد

.

هات ۴۹ یسنا

.

من گلایه چو ز «بِندُو» به مزدا دارم

بس ز آزارِ چنان دیو، هویدا دارم

که ازو سوز و ستم، سختی چنان ساز بکرد

که به پیکار و پریشانی، سخنها دارم

دشمنانه نگــَرَد چونکه به آزارِ زمان 

پاس ِ مردم همه را از رهِ بدها دارم

بِچِشَم راستی از دین ِ اهورامزدا

چونکه گیتی به اشا گام ِ گزرها دارم

تو، به یاری ِ من آی ُ شکن آن دیوِ پلید

چو وهومن که به بیداری ُ ویدا دارم

به دروغ است ز «بندُو» چو اندیشه وُ کیش 

رنج ُ دردش ز اشا بوده وُ راستا دارم

نه ستایش به سپندارمَئیتی بگــُزید

نه ازو پرسش ِ بهمن به فرازا دارم

بی گمانم که ز مزدا همگان آبادند

که گرایند به این کیش که اشّا دارم

چه ازین سود بُود، از بدی آید به زیان

من به پیوندِ وهومن، نه فریبا دارم

تا بپرهیخته از دشمن ِ خِرّد و فروغ

که نه آن خشم ُ همان رشک، به زیبا دارم

به زبان‌اند شبان ُ به نهان‌اند بَدان

من چنان دیوِ دروغکار، هویدا دارم

نه به خوش‌ورزیِ او، وسوسه‌اش بدکاریست

من به آن دین ِ دروغین، شناسا دارم

ز تو مزدا بسی چربی ُ شیرینی همی

که به دین است ُ به بهمن، سراپا دارم

تا سپندارمئیتی ُ اشا، شهریور

همه را بازشناسم، ز اهورا دارم

می‌فرازم به شما آنچ که فرمان ِ شماست

که گوا را به اشا پس که گوارا دارم

به منش چیست درستی که به هم چیده شود

میسرایم خِرَد ُ دین ِ شما را دارم

هرکه او گوش به بهمن و اشا بسپارد

من به دوستی ُ به خویشی ِ اهورا دارم

به گواهی که بورزند ُ به باور دارند

آنچه داد است ُ به آیین، فرهزا دارم

دهش، اشّای وهیشتا به «فَرشوشتَر» است

که به گرمیش، ورا سَروَر ُ والا دارم

همه شاگردِ من ُ او، پی ِ شهریور

که به فرمانبری از خوب ِ خدا را دارم

شنوید آنچه که آموزش ِ فرشوشتر است

که سری پُر ز تراشنده‌ی سودا دارم

راستگویان نه‌کنند بستگی ِ فردِ دروغ

تو که جاماسپِ دانایی، به یارا دارم

هرکه دینش به اشا یوغ ُ به هم پیوندد

مزد ُ پاداش ِ ورا یاد به فردا دارم

آفریدی چو روانهای نکو ای مزدا

به وهومن‌ت، همی مهرِ دل‌آرا دارم

شادی از بهرِ نماز است به آرامَئیتی

به مهین شهرورت، شورِ خدا را دارم

آن که وا داده منشهای نکو را وارون

زو فرو مُرد چو خوبی، نه پزیرا دارم

هرکه شاهی ُ کنش، دین ُ سخن، کژ باشد

منش ِ پستِ ورا، من نه به اینجا دارم

دوزخ آن است کنامش که شود خوار ُ پلید

او که بد بوده روان را، نه به کارا دارم

من زراتشت‌ام ُ اشّا بخوانم یاری

با وهومن چو ستایش به اهورا دارم

آفرینم به خدای است ُ بهین میخواهم

ارمغانی که چو شیدا وُ توانا دارم

.

هات ۵۰ یسنا

.

خواهم آنان که روانم به ایاری دارند

مزد ُ پاداش ِ مرا رّمه وُ «یار»ی دارند

تا سراینده به مزدای اهورا گشتم

یافتم آنچه اشا را به بهشتی دارند

گویم آنگونه که بهمن به منش گشت بهین

که من ُ یار مرا پاس ُ پناهی دارند

ز چه راد، اوست که آبادی ِ گیتی خواهد

مگر آنان که همی خیمِ نکویی دارند

استوارند ُ چه خرسند به پاسداریِ جان

همچو چوپان که رمه را به نگاهی دارند

زیستن ِ راست ُ با پرتوِ پاکیزه اشّا

دهشی نیک که آشکاره به هستی دارند

ایدون ارزنده‌ی اشّا کسی را ببُوَد

که دهد مزد ُ خوراک، هرکه سپاهی دارند

تا به ارج است و ببالد ازو زور ُ توان

که به شهریور ُ بهمن همه راهی دارند

آنچه نزدیک ُ شده بخش به دستان ِ دروغ

بستانند ُ به آبادی ِ گیتی دارند

میستایم و نیایش به خدا باز کنم

ز اهورا چه دهشهای فراوان دارند

به وهومن و وهیشتای اشا، شهریور

بشوند زآنکه درستی که به راهی دارند

او که راد است به اهورای خدا آشکارا

به «گرودمان»، سرای‌اش به خوشی می‌دارند

ز شما مزدااهورا وُ اشا، سرشارم

که به مَنثَر، همگان وَرجی ُ اَرجی دارند

تا گزارنده‌ی رامش وَ هویدا، یاری

خواهش از بهرِ توانمندی ُ زوری دارند

که ز آسایش ِ مانثَر که به یزدان ورزند

سوی آن روشن ِ وی، شادی و شوری دارند

چو به مزدای خدا، منثَرَش آواز برند

به اشایی که وهیشتاست، نمازی دارند

به زراتشت تو دادی خرد ُ راه ُ زبان

ز وهومن که به رازی ُ به درسی دارند

یوغ ِ دوستی به بغان یازم ُ اَروَند منم

که وهومن و اشا چیره‌ به راهی دارند

پاس ِ پیروزی، پرستش بکنم مَر یزدان

که گرفتار، ازو چاره‌گشایی دارند

من چکامه به تو مزدا بسرایم به فراز

که ز دل آیدم این شور، گرامی دارند 

به دو دستانی که ایستاد به پهنای سپهر

تا بجویم که اشا را به چه رایی دارند

رادم ُ سوی نمازم به وهومن باشد

هنری که هنرم را به درستی دارند

به اهورا وُ اشا، شیوه‌ی بهمن دارم 

بس ستایش و یزش، آنچه به کاری دارند

استوارم یاد باد آنچه به شاهی خواهم

گنج ِ دانش، همگان، چون به گدایی دارند

اینک آن شیوه بورزم که ز پیشین کردند

که به چشمان ِ وهومن، زر ُ ارزی دارند

رویش ِ روشنیِ خور، نشان ِ یزش است

که پرستش به خدا را به پگاهی دارند

تا که نیروی پرستش به شما را دارم

دگران را بسرایم که چه راهی دارند

من هویدا چو ز مزدای اهورا بکنم

گویم آنکه ز اشا هرچه توانی دارند

تا فرشگرد شود جان ِ جهان آشکارا

مهرورزان ز وهومن، همه کامی دارند