۱۳۸۹/۰۶/۲۴

خوزی ها

عزت الله نگهبان: حفاری هفت تپه دشت خوزستان
خوزی ها(آنشانی ها و شوشی ها) سرزمین خود را: هاتمتی(hatamti) می خواندند که به معنی «سرزمین خدایان» یا «سرزمین مقدس» می باشد... پارسیان، سرزمین آنها را به نام اوجا(uja) یا هوجا(huja) می خواندند... میتوان ابتدای تاریخ ایران را مربوط به تمدن ایلام {انشان} دانست و شروع تاریخ طویل پادشاهی ایلام یعنی از اوایل هزاره سوم ق.م تا اواسط هزاره اول ق.م در حدود بیش از دو هزار سال - و رسالت و مسئولیتی که این قوم به تنهایی در حفاظت و نگهداری این مرز و بوم در مقابل دشمنان احساس نموده و سپس با تشکیل شاهنشاهی ماد در نیمه شمالی فلات ایران، چگونه دست در دست آنها مبارزات خود را با آشوری ها پیگیری نموده و سرانجام باعث از بین رفتن آنها گردیده است، به خوبی اهمیت و ارزش این قوم را در حمایت و نگاهداری مرز و بوم ایران، آشکار می سازد.
رکن الدین همایونفرخ: تاریخ هشتهزار سال شعر ایرانی
سرزمینی که به جعل: «عیلام» نام گرفته و آنجا را بر اساس کتیبه های آن قوم و کتیبه های کورش و داریوش، سرزمین «انشان» می شناسیم، سه قسمت بوده است: قسمتی را «هاتم تی» یا به گفته کورش بزرگ:«گوتو» می خوانده اند و قسمت دوم را «انشان» یا «انزان» و بخش سوم را به مناسبت شهر شوش و جلگه ای بودن آن:«انزان سوسونکا» می نامیده اند زیرا شوش نامش «شوشیانا» یا «سوسیانا» بوده است.... در کاوش هایی که در سرزمین «انشان» انجام گرفته، آثاری به دست آمده و «دمرگان» اظهار عقیده کرده است که مردم انشان در پایان عصر سنگی قدیم یعنی هزاره ششم ق.م و همچنین تمدن عصر نو سنگی و فلز، از مدنیت و فرهنگ و هنر برخوردار بوده اند... آنچه مسلم است زبانن مردم سرزمین انشان یا انزان چه در دوران کهن و چه در دوران پادشاهان هخامنشی، لهجه ای از پارسی باستان بوده است. آنچه را که یهودیان به آن نام عیلام داده اند، سرزمین آریایی است و مردمش هم آریایی نژاد بوده... آنها اجداد کورش و داریوش بوده اند و هخامنشی ها طایفه ای از قوم هخامنشی هستند. آشوری ها یکی از شهرهای آنها را که در محل «دره شهر» کنونی بوده «ماداکتو» نامیده اند و با این ترتیب نشان داده اند که آنها هم از مردمی بوده اند که در ناحیه ماد زندگی می کرده اند.
محمد علی سجادیه: ایزدان ایلامی و اوستایی+ نژاد خوزیان باستانی/فروهر،1366 و 1368
هخامنشیان که به نژاد آریایی اهمیت بسیاری داده اند ولی خوشبختانه این امر را برای نابود کردن سایر اقوام، دستاویز قرار ندادند. خوزیان را در مرتبه سوم بار عام خود قرار داده و بلافاصله پس از فارس ها و مادها مورد توجه ساخته بودند. زبان ایلامی یکی از زبانهای رسمی شاهنشاهی به شمار می آمد.. بخشی از سپاه جاویدان که در «ترموپیل» یونانیان را قلع و قمع کردندف خوزی بوده اند. لباس پارس ها و خوزی ها به روایت هرودوت مانند هم بوده و شباهت های فراوان دیگری نز محسوس بوده است{...} نگاره ها و جمجمه ها گویاتر از همه هستند و نشان می دهند که ایلامیان همان ایرانیان و آریاهای اصیل بوده اند و چون برخی دانشمندان مدعی شده اند که ایلام از ابتدا زیر نفوذ بین النهرین بوده، نظریه ی «ساموئل کریمر» سومر شناس معروف را ذکر میکنیم:
نظر رایج کنونی این است که تمدن مزبور را مهاجرانی از جنوب غربی ایران همراه خود به بین النهرین آورده اند. از خصوصیات این مهاجران استفاده از ظروف سفالی رنگی بوده است.(الواح سومری)
ایلامیان منقرض نشده و فرزندان آنها هنوز هم در لرستان و خوزستان زندگی می کنند. روشن است که مردم این سامان، ایرانیان خالص و تمام عیاری هستند و هیچگونه آثار نژاد ناخالص در لرستان و مناطق مجاور مقل کهگیلویه دیده نمیشود. اگر ایلامیان مردم غیر ایرانی و از نژاد متفاوتی بودند، می بایستی رگه های عمیق تفاوت را در اینان می یافتیم؛ در حالی که این طور نیست و بخصوص مردم لرستان از تبار خالص آریایی به شمار می روند.
یادداشت{از امید عطایی فرد}:
لولوبیان(لولو، لوللو) که اجداد لرها محسوب شده اند، در گذشته ی دور در زهاب، سلیمانیه و شهر «زور» زندگی می کردند. کهن ترین سندی که در باب لولوبیان در دست است، سنگ نبشته ی «نارام سین» است که در نیمه ی دوم هزاره ی سوم ق.م نوشته شده است...سند دیگری که می شناسیم نقش و کتیبه ای است از « آنوبانی نی» شهریار «لولویی» که بر صخره های سرپل زهاب (بر کوه هزار گریه() بر ساحل چپ آب حلوان) هنوز پا برجاست...
«سپایرز» و «اُمستد» معتقدند که در سده های نوزدهم و هجدهم ق.م فرمانروایان آشوری از لولوبیان بودند.(1)
 

پی نوشت:
1.مسعود گلزاری: کرمانشاهان-کردستان، مقدمه.

به نقل از:
کتاب ایران بزرگ، رویه 82 تا 84. پژوهشی از امید عطایی فرد.انتشارات اطلاعات.

با سپاس از یزدان صفایی

۱۳۸۹/۰۶/۲۲

مهرازی (معماری) ایرانی

برگرفته از: شگفتیهای باستانی ایران / امید عطایی فرد
استاد پيرنيا مهرازي ايراني را بر پنج پايه ميداند:
1)مردم واري: داشتن مقياس انساني با نگرش به نيازهاي گوناگون ساكنان خانه مانند نورگيري اتاق و بهره وري از پنام(عايق) براي جلوگيري از گرما و سرماي زياد
2)پرهيز از بيهودگي: هيچ شيوه و مايه اي بيهوده به كار نميرفت. براي نمونه در جاهايي كه شمار زيادي از مردم, آمد و شد داشتند در بخش ازاره(پايين ديوار) اگر از اندود بهره برده ميشد, پس از مدتي از ميا ميرفت. بنابر اين ازاره را از كاشي ميساختند.
3)نيارش: به همه ي چيزهايي كه بنا را نگاه ميدارد گفته ميشود مانند استاتيك بنا, علم يا فن ساختمان و مصالح شناسي.
4)خود بسندگي: جدا از بناهاي ويژه, سازندگان همواره ميكوشيدند از مايه هاي پيرامون خود كه ارزانتر به دست مي آمد و با زيستگاهشان هماهنگي داشت, بهره برداري كنند.
5)درون گرايي: ويژگي بسياري از بومهاي ايران, مانند خشكي, تندباد, شنهاي روان, و نيز ارج و حرمت زندگي شخصي و خصوصي, پيامدش خانه هايي با نقشه ي درونگرايانه بوده كه دو بخش اندروني(براي خودي ها) و بيروني(براي مهمانها) را در بر داشته است. (شيوه هاي معماري ايراني, بخش اول)

 يكي از نكته هايي كه درباره ي مهرازي(معماري) ايراني پوشيده مانده, نقش ايزد ميترا و چشمداشت به مهرپرستي در بناهاييست كه خود, هشت ضلعي هستند و با تاق و تالار هشت گوشه دارند. شمار8 نشانگر چهار سوي ميانين(چهار جهت اصلي)و چهار سوي كنارين(چهار جهت فرعي) ميباشد كه در استوره ي ايزد مهر(ميترا) اينچنين بازتاب يافته است:
هشت تن از ياران او بر فراز كوهها, همچون ديدبانان مهر, بر بالاي برجها نشسته اند.(مهريشت, بند 45)
و در بخش ديگري از اوستا ميبينيم ايزد آناهيتا كه داراي تاج زرين هشت گوشه ميباشد, به زرير پسر گشتاسپ ياري ميكند تا بر دشمنش بنام هوم يك كه در(هشت خانه) بسر ميبرد پيروز شود.(آبان يشت, بند113)
در شاهنامه ,يكي از پهلوانان بنام گرازه داراي درفشي با نگاره ي هشت باز(پرنده شكاري) ميباشد كه نمايه ي هشت ياور ميتراست. در اينجا نمونه هايي ياد ميكنيم كه با چشمداشت به هشت سوي تابش ايزد ميترا داراي ساختارهشت گوشه و يا نام هشت بهشت هستند:
اتشگاه سپاهان(اصفهان) / كاخ هشت بهشت(اصفهان) / كاخ هشت بهشت(تبريز) / آرامگاه خواجه اتابك(كرمان) / كلاه فرنگي(رشت)
و بسياري از آتشكده ها و ديگر بناها در اين شمارند و گاهي گنبد مسجدها داراي هشت دريچه هستند. در ادب پارسي با اين ويژه نامها روبرو ميشويم: هشت باغ, هشت بستان, هشت خلد, هشت ماوي, هشت مرعي, هشت منظر, هشت هيكل رضوان. در شاهنامه و ديگر گزارشهاي پيشين, بارها از آرايه ها و نمايه هاي كاخها و بناهاي با شكوه ياد شده كه داراي باغ و ميدان, گلشن زرنگار و ايوان زرآزده(طلاكاري)بوده اند. براي نمونه, انوشيروان دادگر در شهر تازه ساز سورستان:

 يكي كاخ كرد اندران شهريار- بدو اندر ايوان گوهر نگار
همه شوشه ي تاقها سيم و زر- به زر اندرون چند گونه گهر
يكي گنبد از آبنوس و زعاج- به پيكر چو بايسته از شيزو ساج
رودكي نيز درباره ي بنايي ناشناخته ميگويد:

بهشت آيين سرايي را بپرداخت- ز هر گونه درو تمثالها ساخت
ز عود و چندن او را آستانه- درش سيمين و زرين پالكانه
در كاخها چهره ي شهرياران و بزرگان را مينگاريدند. رودابه:

يكي خانه بودش چو خرم بهار- ز چهر بزرگان بر او برنگار
اسكندر اشكاني در راه يمن به بابل, به شارستاني ميرسد كه:

نبيني بد و اندر ايوان و خان -مگر پوشش از ماهي و استخوان
بر ايوان ها چهر افراسياب- نگاريده روشنتر از آفتاب
همان چهر كيخسرو جنگجوي- بزرگي و مردي و آهنگ اوي
بلعمي ميگويد: بر ديوار كاخ خورنه(خورنق) نمايه اي از شكار بهرام گور نقش كرده بودند كه با يك تير, شيري را بر روي گوره خري جهيده بود, به هم دوخته و نوك تير به زمين فرو رفته بود.

۱۳۸۹/۰۶/۲۰

پادشاهی های اروپایی / هلند

هلند يك كشورسلطنتي مشروطه با سيستم پارلماني است.پارلمان همراه با وزراي پادشاهي ودولتي ، مجلس شوراي ملي را تشكيل مي دهند و پادشاه ووزراء نيز قوه مجريه را تشكيل مي دهند. پارلمان داراي دو مجلس است مجلس اعيان كه 75 عضو داشته واعضاي آن به طورغير مستقيم توسط شوراهاي استانها انتخاب مي شوند.مجلس عوام نيز 150 عضو دارد كه مستقيماً با راي عموم شهروندان هلندي بالاي 18 سال انتخاب مي شوند. وظيفه اصلي 15عضو قدرتمند كابينه هماهنگ مردم سياست هاي دولت است.ممكن است كه دولت معاونان ايالتي را كه در حال حاضر 14 نفر هستند منصوب نمايد.دوره رياست دولت 4 سال است.معاونان ايالتي در حيطه حد ومرزهاي سياسي كه توسط وزير به ترتيب براي آموزش ابتدايي ومتوسطه وفرهنگ ورسانه تعيين شده است داراي مسئوليت هستند .
در کشور هلند حکومت‌هاي محلي هر يک شوراي خاص خود را دارا هستند و توسط مردم انتخاب شده و هر يک در قلمرو خاص خود با نظارت مستقيم حکومت مرکزي و مطابق قانون اساسي کشور فعاليت مي‌کنند. در قانون اساسي اين کشور پيش‌بيني شده است که استان‌ها و شهرداري‌ها به وسيله قانون ايجاد يا منحل مي‌شوند، همچنين ساختار حکومتي آنها و ميزان نظارت و مباشرتي که توسط مسوولان بالاتر بر فعاليت‌شان اعمال خواهد شد، نيز تعيين شده است. با توجه به اين امر که به استان‌ها و شهرداري‌ها به مقدار زيادي استقلال عملکردي داده شده است، با اين وجود قانون اساسي کنترل‌هاي لازمه را نيز پيش‌بيني کرده است، بدين معني که بودجه و ماليات مي‌بايست توسط قوانين وضع شود همچنين تصميمات مهم مالي استان‌ها و شهرداري‌ها نيز ‌بايد براي تصويب به سطوح بالاتر از طريق اين نهادها منعکس شود. اما اين نکته براي مردم هلند و دستگاه نظارتي بسيار حائز اهميت است که تصميمات استان‌ها و شهرداري‌ها که بر خلاف منافع عمومي يا غيرقانوني باشد مي‌تواند به وسيله حکم سلطنتي لغو شود همچنين محدوديت‌هاي ايجاد شده براي استان‌ها و شهرداري‌ها مي‌توانند به وسيله قانون تغيير يا اصلاح شوند.
نخستين قانون برنامه‌ريزي کالبدي هلند که به تصويب رسيد و این قانون مورد بازنگري قرار گرفت و چارچوب کنوني قوانين برنامه‌ريزي شهري در هلند را تشکيل داد. برنامه‌ريزي توسعه شهري و اهداف آن در هلند با ساير نقاط جهان کمي متفاوت است بدين صورت که تو سعه شهري در اين کشور به انجام عمليات ساختاري مهندسي، معدني و غيره روي زمين يا زيرزمين و يا انجام تغييرات در کاربري ساختمان و يا زمين گفته مي‌شود و به استفاده زمين براي انواع فعاليت‌هاي کشاورزي اعم از جنگل‌کاري، حفاظت از طبيعت و غيره اشاره مي‌کند. در برنامه‌ريزي توسعه شهري اين کشور نگهداري جاده‌ها و يا تغييرات جزئي در ساختمان‌ها نيازمند مجوز ويژه از نهادهاي دولتي نيست و استفاده از زمين و ساختمان به گروه‌هاي مختلف طبقه‌بندي شده‌اند و ايجاد تغييرات در يک گروه نيازمند اخذ مجوز نيست.
کارشناسان مديريت شهري هلند هدف از برنامه‌ريزي شهري  در اين کشور را، جلوگيري از سوء استفاده از زمين و يا ساختمان مي‌دانند بدين معنا که مي‌بايست در راستاي توسعه شهري منافع جامعه، تک تک اعضا جامعه و اکوسيستم زيست محيطي به خطر نيافتد. نظام برنامه‌ريزي فضايي در هلند از سه سطح دولت مرکزي، استان و شهرداري تشکيل يافته است . هر يک از سطوح برنامه‌ريزي مي‌توانند اهداف برنامه‌ريزي و محتواي طرح‌هاي خود را تعيين کنند. لذا، سلسله مراتب رسمي برنامه‌ريزي بين برنامه‌هاي مختلف وجود ندارد.
در سطح ملي، اسناد برنامه‌ريزي فضايي با نام «برنامه‌ريزي و تصميمات کليدي»، عنوان مي شود و تصميمات کليدي مي‌تواند شامل سياست‌ها و يا اختصاص دادن اراضي خصوصي جهت کارهاي ويژه شود. کارشناسان مديريت شهري کشور هلند معتقدند اسناد برنامه‌ريزي از لحاظ ماهيت تصميمات کليدي چيزي مابين سياست‌ها و لوايح قانوني است. براي اين که سياستي به عنوان تصميمات کليدي خوانده شود، ‌بايد از طرف پارلمان هلند تصويب شده باشد و مسئوليت تدوين اين برنامه‌ها اصولا به عهده وزارت مسکن، برنامه‌ريزي کالبدي و زيست محيطي هلند است. در سطح استاني، طرح‌هاي منطقه‌اي ابزار عمده به حساب مي‌آيند. يک منطقه بخشي از يک استان محسوب مي‌شود و طرح‌هاي منطقه‌اي تنها ماهيت پيشنهادي دارند و شامل پيشنهادات کلي در راستاي توسعه‌هاي شهري، تفريحي و صنعتي و يا کاربري‌هاي زمين در بعضي نواحي مي‌شوند. مسووليت‌ تهيه طرح‌هاي منطقه‌اي بر عهده سازمان برنامه‌ريزي استاني است.
برنامه‌ريزي در سطح شهري از سطوح ديگر مهم‌تر است. در سطح شهري دو نوع طرح    وجود دارد. يکي طرح ساختاري است (Structure Plan) که حاوي سياست‌ها و مطالعات در مورد توسعه شهري در آينده بوده و ‌بايد از سوي شوراي شهر به تصويب برسد و طرح ديگر، طرح کاربري زمين (Bestemmings plan) است که اين طرح نواحي متراکم و خالي شهري را در برمي‌گيرد. اين طرح حاوي اطلاعات در زمينه کاربري زمين و ساختمان در آينده است و اطلاعات عملکرد و فرم تغييرات را شامل مي‌شود. افق زماني اين طرح‌ها ?? سال تخمين زده مي‌شود از پشتوانه‌هاي قانوني برخوردارند، بدين معنا که پيروي از آن چه براي شهرداري‌ها و چه براي افراد جامعه الزامي است تمامي مجوزهاي ساخت و ساز ‌بايد بر اساس اين طرح‌ها صادر شود.
چنانچه قبلا اشاره شد طرح کاربري زمين نيز ‌بايد از طرف شوراي شهر به تصويب برسد، به علاوه به جهت جنبه قانوني اين طرح، ‌بايد از سوي حکومت استاني نيز مورد تاييد قرار گيرد و در صورت تاييد نشدن از سوي شوراي استاني، شوراي شهر موظف به تهيه يک طرح کاربري زمين جديد است، در غير اين صورت مي‌تواند به دادگاه عالي در هلند شکايت خود را منعکس کند. در هلند اگر چه مسئوليت برنامه‌ريزي منطقه‌اي بر عهده شوراي شهر بوده و در سطح پايين‌تر شهرداري‌ها قرار دارند، با اين وجود دولت مرکزي توسط کميسيون ملي برنامه‌ريزي به امور برنامه‌ريزي شهري و منطقه‌اي نظارت مي‌کند.


 

۱۳۸۹/۰۶/۱۹

پرسشهایی درباره پیامبر آریایی


پرسشها از: آریادخت 

درود بی کران بر تو ای یگانه و نادر استاد ایران زمین که میهن دوستی و راست اندیشی تان در تمامی کتابهایتان آشکار است. استاد گرامی و فرهیخته امید عطایی فرد، سپاس بی پایان دارم از تمامی رنج و کوشش در سالیانی که به ایران اندیشیدید و در ذهنتان جز راستی و حقیقت چیزی نبود. استادا باور کنید هرچقدر بیشتر میخوانم و می پژوهم به کتابهایتان بیشتر ایمان می آورم. پیرامون کتاب گرانبهای پیامبر آریایی پرسشهایی دارم راهبر و یگانه استاد راستی ام می پرسم یک به یک :
1- در رویه 67 کتاب در بن دهش آمده که : هرمزد پیش از آفرینش خدا نبود...او را خدایی از آفرینش بود---
استادا!من این را درک نمیکنم که هرمز پیش از آفرینش خدا نیست به چه معناست؟


# شاید هویت و ماهیت خداوند در آفرینش جهان نمودار شده و از این رو به وی خالق یا خلق کننده نیز گفته اند. مانند بانویی که تا دارای فرزند نشود به او مادر نمیگویند.
2- در رویه 160 کتاب از معجزات پیامبر بزرگ اشوزرتشت نام برده اید ولی در اینجا چون نام از گشتاسب آوردید به وارتوش باز می گردد چرا از معجزات سپیتمان که پیامبر یگانه است سخنی نیست؟
# هم در کتاب پیامبر آریایی و هم در کتاب قبله زرتشت از نیروهای فرامادی سپیتمان و وارتوش سخن گفته ام.
3- در رویه 232 در چکامه نام از زند و اوستا با هم است چرا برخی گمان میبرند زند و اوستا را اشوزرتشت با هم آورده و در اینجا هم همین را گفته است؟ مگر زند تفسیر اوستا نیست؟ 
# نه! زند همان گاتهاست و اوستا مجموعه نوشتارهای مغان است که بسیار به زند چشم داشته و آن را گزارش کرده اند. پیامبر ، ص31
4- در رویه 318 از اسکندر در چکامه با نام " شه نیک رای " نام برده است؟اسکندر نیک نبود. 
# این اسکندر همان ارشک بزرگ است نه الکساندر مقدونی. 5- استاد گرامی ام ! من به سبب نادانی خویش و ژرف بی شمار کتاب بسیار گرانبهایتان کمی سردرگم شدم و نمیفهمم و برایم واضح نیست چرا عیسی و مسیح 2شخص جدا هستند؟ 
# پیش از عیسا ناصری مصلوب، در زمان اشکانیان مسیحی مصلوب نشده ظهور کرد که استاد بهروز وی را مهر تاریخی میداند اما من بر این باورم که وی همان ارشک بزرگ شاه پیامبر اشکانیان است. 

6- در رویه 486 آمده که ابراهیم در روزگار جمشید بوده است پس کهن تر از زرتشت است!!!چگونه؟

# نقل قول است و نگرش من نیست. اما میتوان دریافت که ابراهیم زرتشت را با سپیتمان زرتشت اشتباه گرفته اند.
7- استاد گرامی ام چرا کریستن سن ویشتاسب و گشتاسب را یکی دانسته است؟؟ رویه 494 
 # چنین نیست. او ویشتاسپ پیشدادی (زمان سپیتمان) را با ویشتاسپ هخامنشی یکی نمیداند.
8- در رویه 495 آیا این ویشتاسب پسر لهراسب همان است که در قبله زرتشت آمده است؟؟
9- استاد راستی و درستی من که مرا به راستی وام دار خود کرده ای من متوجه نشدم که چرا در شاهنامه گشتاسب چهره ای نیک ندارد و در اوستا نیک است؟چرا؟
10 - در رویه 500 چرا جدول آورده شده نشان دهنده ان است که جاماسب وزیر گشتاسب است؟در قبله زرتشت وزیر ویشتاسب بود.


# چیستان دو زرتشت بسیار پیچیده و داستانشان در هم آمیخته است. ویشتاسپ خوشنام اوستا همزمان سپیتمان و گشتاسپ بدنام شاهنامه همزمان با وارتوش (زرتشت ماد - هخامنشی) است.
11 - زرتشت شاهنامه همان وارتوش است؟ 
آری. زرتشتی که کشته شد، سپیتمان نیست.
12- استاد والا مقام! در قبله زرتشت خواندم نام گیومرت انسان هستی بخش است (رویه )207 و در کتاب پیامبر آریایی (گیومرت عیسی رویه 310 ) معنی دگر دارد. 
# واژه های ویژه دارای یک معنای بنیادین و چند مفهوم و دریافت است. بسته به زمینه ی آورده شده، باید دید چه مفهومی دارد:
گیو: گیتی / جان بخش
مرت: مرد / مسیح

13 - در رویه 205 قبله زرتشت در برابر پدر ، پسر و روح القدوس اهورا ، اشا،وهومن را نام بردید در کتاب پیامبر آریایی رویه 311 در برابر آن از اهورا ، اشا و سپند مینو نام بردید در واکاوی ریشه آن در گرچه به هم نزدیک اند ولی باهم یکی نیستند. 
# هر دو درست است هرچند سپندمینو دقیقتر است. وهومن نخستین امشاسپند و مانند سپندمینو (که در برابر اهریمن است) با اکومن میستیزد.
14 - در رویه 107 کتاب قبله زرتشت آمده موسی مهر آیین بود در اندیشه ام مانده موسی یهودی بود.
 # بنگرید: پیامبر آریایی، گفتارهای 32و 37.
15 - در رویه 112 قبله زرتشت آیا وارتوش اوستا را نگاشت؟؟ یا سپیتمان؟ 

 گاتها از سپیتمان است و اوستا از وارتوش.
16 - استاد گرامی ام در رویه 62 کتاب قبله زرتشت از فرشوشتر به عنوان مشاور ویشتاسب نام بردید و در کتاب پیامبر آریایی از فرشوشتر به عنوان مشاور گشتاسب....من سردرگم اینها شدم! 
# ویشتاسپ را به گونه گشتاسپ و بشتاسپ نیز نوشته اند. فرشوشتر در زمان سپیتمان بوده.

از خرده گیری و نقدهای سازنده ی همه شما سپاسگزارم
شاد باشید

 

۱۳۸۹/۰۶/۱۸

معمای مصدق/7

خاندان همسری مصدق

مصدق در 17 سالگی سالها بعد از فوت پدرش مستوفی خراسان شده بود. تا آن زمان کسی در اين سن و سال چنين شغلی در دستگاه عريض و طويل قاجار بدست نياورده بود. چون مادر مصدق به گواهی برخی معشوقه مظفرالدين ميرزا وليعهد و به روايتی فرزند نا خواسته او و مادرش نجم السلطنه دختر عموی ناصرالدين شاه بود و يا شايد بدليل اينکه قبلا پدرش(!) ميرزا هدايت الله وزير دفتر بود اين سمت به او واگذار گرديد و يا دست های غيبی اين چنين سعادتی را به او ارزانی داشته بوند! گرچه ممکن است در روی کاغذ آدم های ديگری هم چنين شغلی اسمی را بدست آورده باشند تا از مزايای آن استفاده کنند و مستمری دريافت دارند ولی مصدق تنها جوانی در اين سن بود که بر مسند سوار بود و در خراسان مستوفی گری ميکرد. مستوفی ها انواع پول ها که بنام "رسوم" معروف بود که نوعی رشوه است از خلق دريافت می کردند. مصدق ده سال در اين شغل در خراسان دوام آورد. در همين زمان نام او و مادرش از جمله 93 نفر ديگری است که در ليست فئودالهای بزرگ زمان قاجاريه به ثبت می رسد. اين نکته در کتاب خاطرات وحيد نيا بروشنی ذکر شده است.
در زمان مظفرالدين شاه به فکر فروش املاکی که به دولت و مردم ايران متعلق بود افتاده بودند و تعداد زيادی از اين املاک را بقيمت مالياتی که به آنها تعلق می گرفت يعنی به قيمتی معادل يک دهم و يا يک بيستم قيمت منطقه ای به ديگران فروختند که يکی از اين املاک ملک قارپوز آباد در نزديکی احمد آباد است که توسط مصدق خريداری شده است.
شخصيت مصدق در خانواده ای که شديدا گرايش به انگليس داشت شکل می گرفت. يکی از شخصيت هائی که با خانواده مصدق ارتباط داشد و قابل احترام خانواده او بود ميرزا حسين خان سپهسالار بود که قبل از مصدق می زيسته است. او قبل از فراماسونری ميرزا ملکم خان خودش عضو فراموشخانه بود. ميرزا حسين خان سپهسالار پيشوای ميرزا هدايت الله وزير دفتر پدر(!) مصدق که شديدا مريد سيد جمال الدين اسد آبادی بود. ميرزا هدايت الله وزير دفترعضو فراموشخانه ميرزا ملکم بود. ميرزا ملکم و سيد جمال الدين هردو از طرف دولت عِلـّيه انگليس برای انجام ماموريت های خاصی که همانا تشکيل فراموشخانه و "اتحاد اسلام" توسط اين دو نامبرده میباشد به ايران اعزام شدند. علاوه بر اين بزرگان خانواده مادری مصدق همواره آنگلوفيل و طرفدار انگليس بوده اند.
مصدق در 21 سالگی در حاليکه هنوز مستوفی خراسان بود با دختر امام جمعه ازدواج می کند. امام جمعه های اصفهان و تهران همواره از افرادی که سابقه طولانی همکاری با انگليس را داشته اند انتخاب می شده اند...

http://www.1400years.org/ImamJomMosadegh.asp

۱۳۸۹/۰۶/۱۷

میتانی ها

ل.و.کینگ: تاریخ بابل/فصل هفتم
دولت میتانی تحت سلسله ی آریایی خود، به منزله ی مانعی در راه توسعه ی آشوریان بود... دولت میتانی در عین اعتلای قدرت خود، ظاهراً نواحی جنوبی آشور را ضمیمه و تا مدتی بر «نینوا» حکمروایی کرده است.
احمد بهمنش:تاریخ ملل قدیم آسیای غربی
میتانی که در هزاره دوم ق.م نقش مهمی در تاریخ سیاسی آسیای غربی بر عهده داشت، به سرزمینی گفته میشد که در شمال بابل و میان رودخانه های دجله و فرات واقع بود.این سرزمین را مصریان و اهالی سوریه: «نهرین: یا «ناهارینا» میخواندند. پایتخت این کشور «واشوگانی» بود.
دیاکونوف: تاریخ ماد
ماتیانیان که نویسندگان تورات دریاچه ارومیه را به نام ایشان دریاچه ی «ماتیان» یا «مانیان» خوانده اند، محتملاً هوری بوده اند. اصطلاح matienon را از دیرباز با میتانی mitanni كه نام دولت هوریان در بین النهرین (هزاره دوم ق.م) بوده، مقایسه میکنند{...} «فورر» فرمانروایان میتانیایی را با «اومان مندا» در متون بابلی و آشوری، یکسان دانسته{...} به گفته «پراشک» و عده ای دیگر از محققان، «اومان مندا» از لحاظ منشا دارای وجه مشترک با مادهاست. اصطلاح مزبور در هزاره دوم و حتی سوم ق.م نیز دیده میشود{...} در کتیبه های آشوری از کشور «مهری» یاد شده است. بعدها در قرن هفتم ق.م گفته شده که بخشی از مردم «ماد» به زبان «مهرانی» سخن میگفتند. گمان میرود اگر اصطلاح mehri وmehrani را با نامی که «آواریان داغستان» خویشتند را به آن میخواندند، یعنی : مار (maar) و maarulai مربوط سازیم، خطر کرده ایم.{؟!}
یادداشت{از امید عطایی فرد}:
دیاکونوف خود را به آب و آتش زده تا هر گونه پیوستگی میان نامهای «مادا» و «متیه نوی» (metienoi) را منکر سازد(ص 583). همچنین خطری که دیاکونوف از آن می هراسد، خطری علمی نیست بلکه خطری است سیاسی که حکایت از افتادن سرزمینهای ایرانی به کام روسها دارد! وگرنه به گفته ی خودش، در زمان ارمنی قدیم، ماد را «مار» میخواندند.
اومستد: تاریخ شاهنشاهی هخامنشی
نقش های قبری های مصری نشان می دهد که آنها {میتانی ها} از نژاد پاک شمالی هستند که فرزندانشان کردهای شمالی نژاد ایرانی زبان مانده اند.

بن مایه:کتاب ایران بزرگ، رویه 85 و 86. پژوهشی از امید عطایی فرد.انتشارات اطلاعات
با سپاس از یزدان صفایی

۱۳۸۹/۰۶/۱۵

استوره های فردوس/8

امید عطایی فرد

بنای بهشتی
به گمان نگارنده، بهترین معنا برای پردیس: دژ آسمانی (فرا دژ) می باشد. در «بن دهش» نمایه ی خود آسمان به این گونه است:
دژگونه بارویی که آن را هر افزاری که برای نبرد بایسته است، در میان نهاده شده باشد؛ یا بمانند خانه ای که هر چیز در آن بماند. بن پایه ی آسمان را آن چند پهناست که آن را درازاست؛ او را آن چند درازاست که او را بالاست؛ او را آن چند بالاست که او را ژرفاست.
در جای دیگر از کتاب «بن دهش» آمده:
(ایزد) اَرد، مینوی پرهیزگاری و بهشتی بودن است... بهشت را نیز نگهبانی می کند که خانه مانندی است گوهر نشان. بهشت را چنین گوید: خانه ای که مسکن مردم نیکو است.
ایزدان دیگر نیز دارای بنای بهشتی هستند:
سروش ... را می ستاییم. کسی که خانه سد ستون پیروزمندش در بالای بلندترین قله ساخته شده است. داخل آن با روشنایی خود و خارج آن با ستارگان آراسته است.(1)
(آناهیتا) دارای هزار رود و هزار دریاچه.. است. در کرانه ی هر یک از این دریاچه ها، خانه ای خوب ساخت، با یکسد پنجره ی درخشان و هزار ستون خوش تراش برپاست. خانه ای بس بزرگ که بر فراز هزار پایه جای دارد. در هر یک از این خانه ها بر روی تختی، بستری زیبا و بالش هایی خوشبو گسترده است.(2)
سراهای آسمانی و بناهای بهشتی در زمین نیز دارای بازتاب بود. در نوشتارهای پهلوی می خوانیم:
ورجمکرد در ایرانویچ زیر زمین ساخته شده است. و همه گونه تخم از همه ی آفریدگان اورمزد خدا از مردم و ستور و گوسفند و پرنده، هرچه بهتر و گزیده تر است، بدانجا برده شده است. و هر چهل سال از زنی و مردی که آنجا هستند فرزندی زاده شود. و مردم زندگیشان سیسد سال است. و درد و آفت کم دارند.(3)
درباره ی خانه افراسیاب گوید که زیر زمین به جادویی ساخته شده است. به روشنی، خانه در شب چون روز روشن بود. چهار رود در آن می تازد: یکی آب، یکی می، یکی شیر، و یکی ماست زده(دوغ). بر سقف آن، جایگاه خورشید و جایگاه ماه به روشنی در آراسته است. به بالای یک هزار مرد میانه بالا، بالای خانه بود.(4)
تخت جمشید هم نمودار بنای بهشتی به شمار می رود. آرتور پوپ می نویسد: نقشه ساختمان تخت جمشید یکجا و برای یک آرمان که تا اندازه ای نیز جنبه شخصی و سیاسی هم داشت، اما اساساً جنبه مذهبی آن بر دیگر نجبه ها غلبه داشته است، کشیده و اجرا شده بود. تخت جمشید در حکم کعبه ی دینی و مقام شهر خدایی در زمین را داشته که نماینده ی شهرر آسمانی (ملکوت الهی) شناخته می شده و سراسر آن حاکی از این بود که قدرت شاهی را اهورامزدا به ودیعه داده است... آماج اصلی از ساختن تخت جمشید آن بوده که یک نمونه ی عالی از آسمان، در زمین باشد و با شکوه شگفت آور و زیبایی آسمانی خود، نیروی مقاومت ناپذیری به خواهش ها و نیایش های مردم بخشد، و ایزدان را تشویق نماید تا فراوانی نعمت را که در مراسم جشن نشان داده می شود، در سراسر زمین برقرار کنند.(5)
در قرآن آمده:
ایشان(پرهیزگاران) راست غرفه هایی که بالای آ ها غرفه ای بنا شده و از زیر آن ها نهرها روان میشود(...) و به سوی بهشت کشانده شوند گروه گروه، کسانی که از پروردگارشان پرهیز کردند تا چون بیایند به آنجا درهای آن گشاده گردد و خازنان آن به ایشان گویند: «درود بر شما، پاک بودید، به بهشت در آیید و جاودانه در آن بمانید.»(6)
در «مهابهارات» می خوانیم:
این خانه که دارای درخشندگی خورشید است، هر چه را آرزو کنند، می بخشدو آنجا که نه بسیار سرد است و نه بسیار گرم، دل را شادمان کند. در آن انجمن سرا، نه اندوه است، نه ناتوانی سالخوردگی، نه گرسنگی و نه تشنگی . نه هیچ چیز ناخوشایندی را در آن جای است و نه هیچ گونه بدبختی یا اندوه. در آنجا هیچ خستگی و هیچ گونه احساس بد نمی تواند وجود داشته باشد. هر چه آرزو کردنی است- آسمانی یا بشری- در آن سرا می توان یافت. همه گونه چیزهای لذت بخش، هم چنین همه گونه خوردنی های شرین پر آب، دلپذیر و لذیذ، لیسیدنی و مکیدنی و آشامیدنی، به فراوانی آنجا هست. حلقه های گل در آن سرا، دلپذیرترین عطر را دارند و درختانی که پیرامون آنند، میوه هایی را که از آن بخواهند، میدهند. هم آب های گرم و هم آب های سرد آنجاست، و اینها شیرین و دلپذیرند. آن انجمن سرای دلپذیر که همه جا به خواست صاحبش در حرکت است، بس وسیع است. این سرا، تابنده با درخشندگی خویش، جلوه گر با همه ی زیباییش بر پاست. عطرهای عالی و صداهای خوش، و تاج هایی از گل های آسمانی پیوسته دست به دست هم می دهند تا آن سرا را به نهایت خجسته سازند.(7)
در استوره های اسکاندیناوی آمده است:
در آغاز هستی، اودین odin دوازده داور برای فرمان راندن بر آس گارد asgard 9 و به دست گرفتن سرنوشت مردمان برگزید. آنان نخست کتخی بزرگ برآوردند که مسند همه، به جز تخت «پدر خویشتن خویش» در آن قرار داده شده بود. آن را گلادهایم Gladheim می خوانند که بزرگترین و زیباترین کاخ دنیاست و درون و بیرون آن، همه با زر ناب ساخته شده است. در قسمت جنوبی تر آس گارد، کاخی است به نام کاخ گیمل Giml. این کاخ با شکوه ترین کاخ است و چون خورشید می درخشد. می گویند حتی پس از در هم ریختن زمین و آسمان ها نیز پا بر جا خواهد بود و مردمان نیک و پرهیزگار را در آن مسکن خواهند داد.(10)

پی نوشت ها:
1. سروش یشت(یسنا 57)،کرده ی 9.
2.آبان یشت، کرده 23.
3.مینوی خرد، پرسش 61، بند 15 تا 19.
4.بن دهش، ص 138.
5.برگرفته از: چهارسو، ص 163 و 165.
6.سوره الزمر، ایات 20 و 73.
7.مهابهارات/برگرفته از: نخستین انسان، رویه 293.
8.اودین: پدر خدایان.
9.آس گارد: نشست گاه آس ها یا خدایان در میانه ی زمین.
10.داستان های وایکینگ ها، ص 14 و 15.

پایان./ با سپاس از یزدان صفایی

۱۳۸۹/۰۶/۱۴

تاق کسرا: کربلای ساسانیان!


تاق خسروانی، یادگار شکوه ایران باستان، با بی توجهی عراق، روز به روز به پایان خود نزدیکتر می‌شود. پرسش اینجاست، کشورمان تا کنون برای حفظ این میراث ایرانی، چه کرده است؟

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی شبکه خبر، روزانه ایرانیان بسیاری با هدف زیارت به کشور عراق سفر می‌کنند، با وجود این، درصد اندكی از آنان حتی می‌دانند یکی از با شکوه ترین آثار معماری ساخته دست پدرانشان، در این کشور واقع است. طاق كسری یا تاق خسرو (ایوان مدائن)، در شهر مدائن و در 35 كیلومتری جنوب بغداد در استان دیاله قرار گرفته است و به نظر می‌رسد اتفاق بدی نمی‌افتد اگر تورهای زیارتی و سیاحتی که وظیفه گرداندن ایرانیان را بر عهده دارند، تدابیری بیندیشند که ایرانیان بتوانند از تاق خسروانی نیز دیدن کنند. این کار دو مزیت دارد: نخست اینکه ایرانیان زائر، با تاریخ کشورشان نیز بیشتر آشنا می‌شوند و دوم اینکه عراق در صورت افزایش شمار بازدیدکنندگان از این اثر تاریخی مجبور می‌شود حفظ و مرمت و رسیدگی به زیرساخت‌های گردشگری این اثر تاریخی ایرانی را جدی تر بگیرد.
تا هنگامی که خودمان جهت حفظ و نگهداری از میراث فرهنگی سرزمینمان کوشا نباشیم، نه تنها دیگران برای حفظ و نگاهبانی از داشته‌های فرهنگیمان دل نمی‌سوزانند، چه بسا (با تجربه‌ای که در این زمینه وجود دارد)، در جهت نابودی هر آنچه در منطقه به نام آثار ایرانی وجود دارد، همه ابزارهای خود را به کار گیرند. به جایی بر نمی‌خورد اگر از بودجه‌های هنگفتی که برای سازندگی عراق سرازیر می‌شود، مبلغ ناچیزی نیز به حفظ، نگهداری و مرمت طاق کسری و توسعه زیرساخت‌های گردشگری این بنای ایرانی اختصاص یابد.



نابودگران تاریخی طاق کسری

خوشبختانه توده مردم عراق با توجه به ریشه‌های مشترک تاریخی با ایران، هیچگاه درصدد نابودی آثار ایرانی کشور خود نبوده و نیستند. مشکل اصلی در این زمینه، حکومت‌های نژادپرست و خودکامه و افراد متعصبی هستند که با ایران و ایرانی دشمنی و کینه تاریخی دارند؛ دشمنی و کینه‌ای که باید از لحاظ جامعه شناسی، درباره آن کنکاش تاریخی صورت گیرد. هارون الرشید، خلیفه عباسی کوشید طاق کسری را کاملا ویران کند، ولی در انجام هدف خود ناکام ماند.

صدام و تلاش برای نابودی کاخ خسروانی
تاق خسرو تا اواخر حكومت رژیم بعث عراق، به عنوان یكی از مهمترین تفریح‌گاه‌‌های اعراب شناخته می‌شد، اما رژیم بعث كه تاب این استقبال را نداشت، اقدام به تخریب بیشتر این مكان كرد.نخست به دستور صدام، موزه ‌ای از عكس ‌های وی به شیوه‌ ای مدرن نزدیك این مجموعه تاریخی ساخته شد كه هدف از آن، تغییر مكان تجمع مردم از ایوان مدائن به آن مكان بود. اما این موزه نتوانست جایگاه باارزش ایوان مدائن را نزد مردم تغییر دهد؛ از این رو صدام دستور تخریب برخی مكان‌ها و دیوارهای باستانی این مجموعه را صادر كرد.



این جنایتکار نژادپرست حتی در نوشته‌‌های سنگی قدیمی مجموعه نیز دست برد و به عمد، اسم خود را وارد آنها كرد تا با خدشه‌ دار كردن این مجموعه تاریخی، مردم را از تجمع در آن باز دارد. این عمل وی سبب شد تا یونسكو، با ارسال نامه‌ ای از این اقدام دولت عراق شكایت كرده و پس از آن، طاق كسری و ایوان مدائن را از فهرست آثار ثبت شده یونسكو حذف كند.پس از مدتی، رژیم بعث، سفر به این مكان را ممنوع اعلام كرد و با گذشت یك سال از منع سفر به آن، صد و هفتاد نفر از متخلفان را به جرم رفتن به این مكان، اعدام كرد. پس از این واقعه، این مكان متروك باقی ماند و هیچ اعتنایی به آن نشد و روز به روز بر فرسودگی و خرابی‌‌های آن افزوده شد.

تاق خسرو و تروریست‌های فرهنگی
در پی تصرف عراق به دست نظامیان آمریكا و هم پیمانانش در سال 2003، آسیب‌های بسیاری به این مكان وارد شد؛ به گونه ‌ای كه در پی درگیری‌های پیاپی نظامیان خارجی با نظامیان بعثی، این مكان نیز هدف گلوله و بمب ‌های دو طرف قرار گرفت. این در حالی بود كه پس از آن، امكان سفر به این مكان برای مردم مهیا شده بود و رونق از دست رفته، به تدریج دوباره به آن باز می‌گشت.با شروع فعالیت گروه‌های تروریست در عراق، وضع مجموعه ایوان مدائن باز هم بدتر شد. در ماه فوریه 2005، تروریست‌‌ها با انجام یك عملیات تروریستی، قسمتی از ایوان مدائن را تخریب كردند كه از آن به عنوان بزرگ ‌ترین آسیب به این مجموعه پس از اشغال عراق یاد شده است.


در پی اعلام خطر نابودی این مجموعه تاریخی ارزشمند در عراق، مقامات میراث فرهنگی ایران اعلام كردند قصد دارند با كمك یونسكو، این مكان تخریب شده را بازسازی كنند و دوباره آن را به جمع آثار ثبت شده در اسناد میراث فرهنگی یونسكو بازگردانند.بر خلاف انتظار، این عمل پسندیده ایرانی ‌ها را اعراب افراطی و تندرو، مداخله در امور عراق و راهی برای حاكمیت بر این كشور تعبیر كردند؛ به گونه‌ ای كه یكی از پایگاه‌های اینترنتی عرب، موسوم به الصوت العروبه نوشت: «ایرانی‌‌ها با كمك سپاه پاسداران و سازمان اطلاعات خود، به بهانه‌ بازسازی ایوان مدائن كه یادآور ستیز پیشینیان آنها ضد پیغمبر اسلام (ص) است، می‌ خواهند عراق را به تصرف خود درآورده و یاد و خاطره سلسله‌ گذشتگان كفار خود را زنده كنند.»
البته مقامات عراقی نه فقط تا كنون پاسخ منفی‌ به مقامات ایرانی نداده ‌اند، بلكه حاضر به همكاری و ادامه مذاكرات با مقامات ایرانی در این باره نیز شده ‌اند. البته این مذاكرات به سبب وجود ناامنی در عراق به تعویق افتاده است. اما مقامات عراقی اطمینان داده ‌اند كه به حرف‌‌های مغرضانه برخی رسانه ‌های عربی گوش نخواهند داد و با كمك ایرانیان، میراث فرهنگی خود را كه مشتركات زیادی با ایرانیان دارد، بازسازی و زنده خواهند كرد.

چیستی تاق خسروانی...

طاق کسری (تاق خسرو) یا ایوان مدائن، کاخ پادشاهان ساسانی در شهر «اسبانبار» در ساحل خاوری رود دجله و از مهم ترین سازه ‌های دوران ساسانیان است، محلی که در شهر مدائن در 35 كیلومتری جنوب بغداد کنونی در استان دیاله که از استان‌های مرزی و شرقی عراق است، قرار گرفته است.بیشتر گمان می‌ شود که طاق کسری در تیسفون جای‌ دارد، ولی تیسفون، اسبانبر و چند شهر کوچک دیگر مانند بغداد، روی هم شهرگان یا مدائن را تشکیل می‌ دادند. طاق اصلی این کاخ، بلندترین طاق خشتی ساخته شده به دست انسان است. بلندای این طاق 35 متر، پهنایش 25 متر و درازایش 50 متر است.بنا بر آنچه در نوشتار پهلوی خدای‌ نامگ آمده ‌است، این کاخ به دستور شاپور اول ساخته ‌شده ‌است.بسیاری نیز ساخت این کاخ را به نوشیروان بزرگ، شاه مشهور و مقتدر ساسانی نسبت می‌دهند.برخی نیز اینچنین می‌گویند که تاریخ ساخت این بنا، به زمان اشكانیان باز می‌‌گردد كه در زمان ساسانیان به دستور انوشیروان ساسانی بازسازی و توسعه یافته است.گفتنی است شیوه معماری این بنا پارتی است.
مدائن در حقیقت همان تیسفون، پایتخت سلسله ساسانی است كه با حمله اعراب و تصرف آن به دست آنها، به مدائن تغییر نام یافت.این شهر در روزگار خود، از چنان زیبایی‌ ای برخوردار بود كه اعراب ساده سپاه اسلام وقتی آن را فتح كردند، به چنان حیرتی دچار شدند كه گفتند تیسفون همان بهشت موعودی است كه پیغمبر وعده ‌اش را به ما داده بود !پس از آن، این شهر تبدیل به تل ویرانه ‌ای شد كه زیبایی گذشته خود را هرگز باز نیافت.این كاخ پس از حمله اعراب، به كلی نابود شد و جز ویرانه ‌های طاق آن كه ارتفاعی در حدود 70 متر دارد و شماری از دیوارهای كاخ هیچ چیز باقی نماند.
در گذر زمان، شهر پویایی خود را باز یافت. قرن‌ها بعد، این مكان به یك تفرج‌گاه زیبا برای مردم تبدیل شد كه همه ساله پذیرای خیل عظیمی از مردم عراق بود كه با وجود هوای بسیار خوش و باغ ‌های وسیع به آنجا سفر كرده و وقت خود را در كنار بقایای طاق كسری و دیوارهای اطراف آن می‌ گذراندند.
مردم عراق و اعراب منطقه از این بنا نه به سبب پیشینه تاریخی، بلكه به علت سندیت اسلامی آن مبنی بر اینكه روزی كه پیامبر اسلام (ص) به دنیا آمد، طاق بلند آن شكاف خورد، از آن یاد می‌ كنند.
طاق کسری بقایای تالار بزرگ عهد ساسانی در محل تیسفون، عراق حالیه، که جزء کاخ سلطنتی بزرگ معروف به ایوان کسری بوده ‌است؛ طول و عرضش را به ترتیب حدود 365 و 275 متر تخمین زده‌اند. این ایوان در محله جنوبی تیسفون موسوم به اسفانبر یا اسانبر واقع بود.
در مجاورت طاق، چهار دسته ویرانه مشاهده می‌شود که جالب‌ ترین آنها تلّی است معروف به حرم کسری؛ این ویرانه ‌ها جزء ایوان کسری بوده ‌است. به فاصلهٔ حدود ۴۶۰ متری جنوب شرقی طاق، بقایای ساختمان ‌هایی مشاهده می‌شود که تا گوشهٔ دیوار معروف به بستان کسری، که شاید حصار باغ وحش بوده ‌است، امتداد دارد.در فاصله حدود 190 متری جنوب غربی بستان، تلی به ارتفاع 6 الی 5/ 7 متر واقع است که قاعده ‌اش چهارگوش است. معروف به تل‌ الذهب (تل طلا) یا خزانهٔ کسری است و آن ظاهراً در اصل بنای واحدی بوده که خسرو پرویز برای خزائن خود ساخته بوده ‌است. طاق کسری که بزرگ‌ترین و نظرگیرترین یادبود عظمت گذشته تیسفون است، در وسط ویرانه‌‌های مدائن قرار دارد.
در برابر ایوان تیسفون، پرده بسیار مجللی آویزان شده بود جواهرنشان که پس از یورش اعراب توسط مهاجمان، قطعه قطعه و میان آنها تقسیم شد.هنگامی که کاخ تسیفون برپا بود، در روز بار عام، شاهنشاه روی تخت طلای خود می‌نشست و چون تاجی که باید برسر بگذارد، بسیار سنگین بود، آن را به زنجیری از طلا در بالای سر شاهنشاه از بالای طاق، طوری آویزان می‌‌کردند که در بالای سر وی قرار گیرد. (همین کارها را در همین اواخر برای پادشاهان قاجاریه انجام می‌ دادند و این نشانه این است که این رسوم، از دهان به دهان تا دوره ‌های جدید ادامه یافته ‌است) سپس اعیان و طبقات مختلف امپراتوری در بیرون پرده، صف می‌‌کشیدند و طی مراسمی، پرده را کنار می‌‌زدند و شاهنشاه ایران باشکوه و جلال مخصوصی روی تخت خود پدیدار می‌گشت و به طبقات مختلف بار می‌ داد.


هان ای دل عبرت بین ...
و چه خوش گفت خاقانی به شاهان و رهبران خودکامه همه اعصار تاریخ، هنگامی که شکوه بر باد رفته تاق خسروان را مشاهده کرد:
هان ای‌ دل‌ عبرت‌ بین‌ از دیده‌ نظر كن‌ هان‌
ایوان‌ مدائن‌ را آیینه‌ عبرت ‌دان‌
.. مست‌ است‌ زمین زیرا؛ خورد است‌ به جای‌ می‌
در كاس‌ سر هرمز، خون‌ دل‌ نوشروان‌
كسری‌ و ترنج‌ زر، پرویز و تر‌ زرین‌ بر
بر باد شده‌ یكسر، با خاك‌ شده‌ یكسان‌
 

۱۳۸۹/۰۶/۱۳

ماه بخارا/6

امید عطایی فرد (سوشیانت مزدیسنا)
بخارا. لشگرگاه. سال ۳۳۱ قمری. برای سربازان کمی شگفت مینمود که برخی از سردارانشان بیش از پیش، دور هم جمع میشوند و مذاکراتی محرمانه دارند. عجیبتر این بود که علمای اهل سنت نیز به آنجا آمدوشد داشتند. در خیمه سردار «محمد مهلب» که آکنده از گویشهای ترکی و تازی بود، دو تن آهسته با یکدیگر به پارسی سخن میگفتند:
ــ شنوده ام که «اسماعیل» پسر بزرگتر امیرنصر درگزشته و گویا برادر کوچکش «نوح بن نصر» به جای او ولیعهد میگردد.
ــ ــ آری چنین است. و «احمد» فرزند «حمویه» سپهسالار پیشین امیرنصر که صاحب تدبیر اسماعیل بود از این بابت، اندیشناک مینماید زیرا امیرنصر به او گفته بود: اگر مرا حادثه باشد، نوح با تو نیکویی نکند!
ــ پس راست میگفتند که میان پسران امیرنصر دشمنی و کینه راه یافته بود؟
ــ ــ آری؛ و ان خشم در دل امیرزاده (نوح) به جای مانده است.
ــ امروز بهر چه گرد هم آمده ایم؟
ــ ــ به فراخوان محمد مهلب آهنگ این جایگاه نموده ایم تا از فتوای قاضی القضات بخارا یعنی «ابوذر بخاری» آگاهی یابیم...
در همین هنگام قاضی وارد شد و همه به احترام او برخاستند. ابوذر در کنار مهلب نشست. بر اثر اخم و ترشرویی، چین عمیقی در پیشانی و میان ابروانش به چشم میخورد. دستار علمای سنی یکسر با عمامه روحانیون شیعه و علویان تفاوت داشت؛ همچنین شیوه وضو، اذان، نماز و غیره. با آمدن قاضی ابوذر خاموشی و سکوتی سنگین در آن مجلس برقرار گشت و چشمها به زمین دوخته شد. جان و مال مردم در دست این حاکم شرع بود. قاضی با صدایی خفه اما خوفناک آیاتی برخواند و سپس بر سردار بانگ زد:
ــ دریاب که مسلمانی در ماوراءالنهر خراب شد و این مردک محمد نخشبی، پادشاه را از راه بـِبـُرد و قَرمَطی کرد. و مردمان را بیراه کرد و اینک کار او به جایگاهی رسید که آشکارا دعوت میکند. بیش از این خاموش نتوانیم بودن...
حاضران میدانستند که خطاب قاضی به همه آنهاست. سردار پیر و از کار افتاده ای به نام «طلن اوکا» با صدایی لرزان، گفتار قاضی ابوذر را پی گرفت:
ــ رییس بخارا و صاحب خراج و بزرگان و بازاریان یکایک به این مذهب در می آیند. از آخرین کسانی که خبر داریم: «حسن ملک» والی ایلاق (روستا پیشه در سرزمین چغانیان) و «علی زراد» وکیل خاص امیرنصر نیز قرمطی شده اند.
محمد مهلب دستی به خنجرش کشید و با افسوس گفت: ــ این معنی را با امیرنصر بازگفته ام اما سودی نداشت.
همهمه ای برخاست و سران لشگر با یکدیگر به رایزنی پرداختند:
ــ به هیچ هال، همداستان نباشیم به این دین که پادشاه اختیار کرده است.
ــ ــ تدبیر این کار چیست؟
و «طلن اوکا» سردار ترک پاسخ را اینچنین برای مهلب در آستین داشت:
ــ پادشاه کافر نخواهیم. پادشاه را بکشیم و تو را که سپاهسالاری، به پادشاهی بنشانیم و سوگند خوریم که از این قول بازنگردیم.
چشمان محمد مهلب برق زد و به طمع امارت و نمایندگی خلافت عباسی در خراسان بزرگ، در پوست نمیگنجید. بخت و فرصتی برایش پیش آمده بود که در خواب هم نمیدید. به لشگریانش گفت:
ــ اول تدبیری باید کرد که سران سپاه در این جایگاه با هم بنشینیم و به یک جا متفق گردیم و سوگندخوارگی کنیم و بسگالیم که این کار را چگونه بر دست باید گرفت، چنانکه پادشاه نداند.
سپس از جا برخاست و به قاضی ابوذر و دیگران ندا داد:
ــ سپاس دارم. شما بازگردید و ساکن باشید. ان شاءالله خدای تعالا به صلاح باز می آورد.
همه کسانی که سپاهی نبودند از خیمه گاه بیرون رفتند. اما یکی از آن دو تنی که در آغاز مجلس با دیگری گفتگو میکرد، به دور از چشم سربازان در نزدیکترین نهانگاه به خیمه، به رایزنی و مذاکرات سران سپاه گوش سپرد.
بخارا. یک هفته بعد. کاخ شاهی. «ابوطیب مصعبی» وزیر جدید امیرنصر کتابی درباره قرمطیان برای شاه آورده بود. این کتاب را «ابوحاتم بُستی» نوشته، و به پاس آن، از سوی وزیر به مقام قاضی القضات سمرقند گمارده شده بود. اما مردم سمرقند که از نگارش این دفتر آگاه گردیده بودند، در پی قتل ابوحاتم برآمدند و او به ناچار به بخارا گریخت. هنوز امیرنصر چند برگی از کتاب را نخوانده بود که سپهسالار محمد مهلب اجازه باریابی خواست. وی با نیشخندی چندش آور و در هالی که ناخودآگاه دستهایش را به هم میمالید، گستاختر از همیشه مینمود:
ــ ای امیر نصر! سران سپاه از من مهمانی میخواهند و هر روز تقاضا میکنند.
ــ ــ بکن؛ اگر ساز و برگ مهمانی ایشان را داری، تقصیر و کم کاری مکن.
ــ مرا از خوردنی و شراب، کمبود و نایابی نباشد؛ ولیکن فرش ابریشم و آلت و زینت مجلس از زرینه و سیمینه چنانکه باید، بنده را نیست. از قدیم گفته اند: مهمانی که میکنی، نیک باید کرد؛ وگرنه نشاید کرد.
ــ ــ هرچه به کار آید از این معنی، از خزانه و شرابخانه و فراشخانه ما ببر...
سپس امیرنصر با کمی شک و گمان پرسید:
ــ ــ این مهمانی را چه مناسبت باشد؟
سردار مهلب همانگونه که از طلن اوکا آموخته بود با چاپلوسی پاسخ داد:
ــ بنده مهمانی به شرطی میکند که چون سپاهیان خوراک بخورند، به جنگ کافرانی شوند که به مرزها دست اندازی میکنند و مظلومان را به ناله و نفیر می اندازند.
امیرنصر سری به نشانه موافقت و پزیرش تکان داد و سردار بیرون آمد. پس از سه روز پیکهای محمد مهلب برای سرداران و سرهنگان همپیمان، این پیام کوتاه و رمزآمیز را فرستادند:
ــ فلان روز، رنجه باشید!
در روز موعود، از سپاهیان مهمان در لشگرگاه با گلاب و دیگر نوشیدنیها پزیرایی میکردند. درهای قلعه بسته بود و کسی حق خروج نداشت. لشگریان تا آن زمان چنین مهمانی پرشکوه و پرهزینه ای ندیده بودند. در سرتاسر تالارهای تودرتو، فرشهای گرانبها و رنگارنگ دیدگان را خیره میساخت. محمد مهلب در حجره مخصوصش با یکایک سردارانش دیدار و گفتگو داشت. سربازان در بیرون از سرای، در حیاط قلعه از آنچه که در داخل میگزشت آگاهی نداشتند. سخن سردار یاغی با سرکردگان کمابیش چنین بود:
ــ ... در این مجلس هرچه از سیم و زر باشد، از آن شماست. پادشاه را فروگیریم و بکشیم. هیچکس را از ندیمان و هم مذهبان او زنهار و امان ندهیم. خزانه و استبل شاهی را به غارت دهیم. با شمشیرهای کشیده در شهر و روستا می افتیم و هرکه را از قرمطیان بیابیم میکشیم و خان و مان ایشان را میسوزانیم...
بانگ اذان برخاست و همه به نماز جماعت شدند. یکی از نوکران پنهانی از راه پشت بام خارج شد و به سرای «نوح» پسر امیرنصر رفت و به او چیزهایی با شتاب گفت. نوح بن نصر بیدرنگ به کاخ پدرش شتافت و به شاه سامانی گفت:
ــ پدر! چه نشسته ای که در این ساعت سران لشگر با سپهسالار مهلب سوگندخوارگی و بیعت کردند. و چون از نان خوردن به مجلس شراب شوند و هر یک سه قدح شراب بخورند، هرچه در آن مجلس از زرینه و سیمینه است، و آنچه از خزینه تو برده اند، یغما کنند و از آنجا خویشتن را به سرای ما افکنند. تو را و مرا و هرکه را بیابند، بکشند؛ و غرض از این مهمانی، هلاک ماست!
در سر امیرنصر خروش شیهه هایی شوم پیچید. به یاد کابوسش در «چشمه سبز» توس افتاد. با پریشانی از پسرش پرسید:
ــ اکنون تدبیر این کار چیست؟
ــ ــ تدبیر تو آن است که هم اکنون ، پیش از آنکه از سر نان خوردن برخیزند و به مجلس شراب شوند، دو خادم خاص را بفرستی تا به سپهسالار بگویند که...
در قلعه سپاهیان کم کم آماده باده خواری میشدند که ناگاه دو خادم شتابان به نزد مهلب آمدند و اولی گفت:
ــ امیرنصر میفرماید: شنودم که کاری بس به تکلف بر دست گرفته ای و مهمانی یی سخت نیکو ساخته ای. مرا یک تخت زرین مرصع است چنانکه امروزه هیچ پادشاهی را نیست. بیرون از خزینه در جایگاهی نهاده شده بود و تا اکنون مرا به یاد نیامد. آن نیز ببر تا مجلس را زینتی باشد هرچه تمامتر؛ و قیمت این تخت ده هزار دینار است.
ــ ــ امیر افزود که: زود بیا تا تخت به دست تو دهم پیش از آنکه مهمانان به مجلس شراب شوند.
سپهسالار پس از شنیدن سخن خادم دوم با تردید از سرداران پرسید:
ــ به راستی پادشاه مرا از بهر چه میخواند؟
طلن اوکا که با ولع لقمه ها را نجویده فرو میداد با دهان پر گفت:
ــ برو و آن نیز بیار که امروز ما را همه درخور است.
سپهسالار با عجله به سوی کاخ پادشاه رفت. در خیالش خود را میدید که بر تخت نشسته و چاکران و حاجبان دست بر سینه در پیشگاهش ایستاده اند!
هنوز ساعتی نگزشته بود که سران سپاه دیدند به جای سپهسالار، پادشاه و پسرش به آنجا آمدند. همه با بیم و حیرت برخاستند و ناچار به پیشواز رفتند. طلن اوکا چشمکی به شاهزاده نوح زد و با لبخندی مرموزانه و حالتی روباه صفتانه خطاب به امیرنصر گفت:
ــ مگر پادشاه را بدین مهمانی رغبت افتاد؟!
شاهزاده که این سیاست بازیها را مدیون طلن اوکا بود به جای پدرش به سپاهیان پاسخ داد:
ــ شما بنشینید و تمام نان و خورش را بخورید.
امیرنصر بیخبر از دسیسه طلن اوکا و شاهزاده هژده ساله اش در جایگاه نشست. سلاح داران در پشت سر او، و شاهزاده نوح بر دست راست پدرش ایستاد. خوراک دیگر از گلوی سرداران پایین نمیرفت و ناهار زودتر به پایان رسید. امیرنصر بانگ برآورد:
ــ بدانید که از آنچه شما سگالیده اید من آگاه شدم. و چون قصدتان را بدانستم، دلم بر شما بد شد؛ و دل شما نیز اکنون بدتر شده... بعد از این، نه شما را بر من ایمنی باشد و نه من از شما...
امیرنصر کمی مکث کرد. برایش دشوار بود که دنباله گفتارش را بیان کند اما چاره ای نداشت:
ــ اگر من از راه بیفتادم و یا مذهبی بد گرفتم، یا گناهی از من در وجود آمد بدان سبب، دلهای شما بر من بد شد، این پسر من نوح را هیچ عیبی هست؟
سرداران با سردرگمی به طلن اوکا نگریستند و با دیدن اشاره او همآوا پاسخ دادند:
ــ ــ نه! عیبی نیست.
ــ پس از این، نه شما لشگری مرا شایسته اید و نه من، پادشاهی بر شما را... نوح را ولی عهد خویش کردم. پادشاه شما اکنون اوست. اگر بر صوابم و اگر بر خطا، به عذر و توبه مشغول خواهم گشت پیش خدای عز و جل. و آن کس که شما را بر این داشت، جزای خویش یافت!
به اشاره نصر، توبره ای آوردند و کله بریده شده سپهسالار را از درونش برآوردند و به سوی سرداران انداختند؛ هنوز از سر محمد مهلب باریکه ای از خون میچکید. سپس نصر از تخت به زیر آمد و نوح بر جای او نشست. سران سپاه شگفت زده و بدون داشتن عذر و بهانه ای به نوح بن نصر تهنیت و شادباش گفتند و همه جرم را به گردن مهلب گزاشتند. طلن اوکا با لبخندی اهریمنی و در هالی که دندانهای کج و سیاهش نمایان شده بود به امیر جدید گفت:
ــ ای نوح! ما همه بنده ایم و تو صاحب. فرمان تو راست.
نوح بن نصر با هیجان بانگ برآورد:
ــ بدانید که من در همه معانی، نوح هستم و نه نصر! هرچه رفت، رفت. من این خطای شما به صد صواب برداشتم و مرادهای شما همه از من حاصل است. گوش به فرمان من بدارید و بر سر عیش خویش باشید. اکنون برخیزید تا به مجلس شراب شویم.
نوح در هالی که میکوشید چشمانش به دیدگان پدرش دوخته نشود، همراه سرداران به تالاری دیگر رفتند. با اشاره طلن اوکا بر پای امیرنصر بند نهادند. محافظان او در برابر چندهزار سرباز درون قلعه هیچ کاری نمیتوانستند بکنند. شاه عزل شده را به بیرون بردند. اسب نصر با دیدن سوار در بندش، پیاپی شیهه زد و پا بر زمین کوفت. کابوس شاه اینک تعبیر شده و سرنوشتی شوم به او چشم دوخته بود. وی را در ارابه ای سرپوشیده به سوی سردابه ای نمناک و آلوده در زیر زمین کهندژ فرستادند و دیری نپایید که بر اثر نارساییهای زندان و شکنجه های روحی، بیماری سل او را فروگرفت و در آستانه چهل سالگی درگزشت. فرمانروای جدید که به سبب جهالت جوانی و عقده های حقارت، اینک از دو رقیب خود: پدرش نصر و برادر بزرگش اسماعیل، آسوده دل مینمود، در مجلس شراب با سران سپاه چنین گفت:
ــ شما چنین سگالیده و اندیشیده بودید که چون سه قدح شراب بخورید هرچه در این مجلس نهاده است، یغما و تاراج کنید! یغما نمیفرمایم اما همه را به شما بخشیدم. همه برگیرید و بر یکدیگر قسمت کنید. هرکس را بر اندازه او، تا به همه کس برسد
سران سپاه با حرص و آز لوازم و زینتهای مجلس را چپاول کردند و سپس نوح بن نصر افزود:
ــ اگر سپهسالار بر ما بد اندیشید، جزای خویش دید. و اگر پدرم از راه راست بتافت، سزای خویش میبیند. برخیزید تا به رزم و غزا مشغول شویم. هرکه در ماوراءالنهر و خراسان ملحد گشته و این مذهب باطنی گرفته است که پدرم گرفته، همه را بکشید و مال و خواسته و نعمت ایشان، شما راست! اینها را که از آن پدرم در مجلس بود، امروز شما را دادم و آنچه در خزینه است، فردا شما را دهم که کالای باطنیان را جز غارت نشاید! و خواهم که هم اکنون محمد نخشبی را بیاورید با همنشینان پدرم؛ و گردن بزنید. سپس در شهر و نواحی درافتید...

پایان

۱۳۸۹/۰۶/۱۲

معمای مصدق/6

مصدق هرگز در جای نماينده انگليس ننشست!!

مدتی است شايعه پراکنان در اينترنت پخش کرده اند که در هنگاميکه مصدق به همراه هيات برای شرکت در جلسه دادگاه لاهه رفته بود زودتر به جلسه دادگاه رفته و در صندلی نماينده انگلستان نشسته و باوجود اعتراض نماينده انگلستان بدون توجه به اعتراض او از جايش بلند نشده است... اين داستان و تعدادي داستان شبيه آن که اخيراٌ جعل شده است همگي دروغ ميباشند. چون طرفداران مصدق هيچ دليل و مدرکي براي اثبات گفته هاي خود ندارند به جعل داستان و پخش اکاذيب روي آورده اند. مصدق در روز 7 خرداد 1331 به همراه يک هيئت نمايندگي رسمي به لاهه سفر کرده بود. پسرش (دکتر غلامحسين مصدق) نيز به عنوان پزشک مخصوص همراه او بود.
دهها خبرنگار خارجي و نمايندگان روزنامه هاي داخلي جزئيات رفتار و سخنان او را مخابره ميکرده اند. تعداد زيادي ايراني، داوطلبانه و مرتباً جزئيات اخبار مربوط به مسافرت مصدق را براي روزنامه هاي داخلي ميفرستاده اند مثلاٌ شخصي به نام اسمعيل ناهيد مرتباٌ جزئيات اخبار مربوط به اقدامات مصدق را به روزنامه اطلاعات مخابره ميکرده است. ما اکنون دقيقاٌ ميدانيم که پس از رسيدن هواپيماي حامل مصدق به لاهه چگونه يک زير بغلش را مهماندار هواپيما و زير بغل ديگرش را دکترغلامحسين مصدق، براي پياده شدن گرفته بوده اند، و بعد چگونه جاي مهماندار و حسين نواب، وزير مختار ايران در هلند، عوض شده است.
خبرنگاران داخلي و خارجي دائماً در جلوي هتل و در ديوان لاهه حاضر و آماده بوده و از هر کار و سخن مصدق عکس و گزارش تهيه ميکرده اند. تمام همراهان مصدق و اعضاي هيئت نمايندگي ايران، بدون استثناء، يا خودشان خاطرات خود را از اين سفر منتشر کرده اند و يا مصاحبه هاي آنان از اين مسافرت وجود دارد. هرگز چنين داستاني که به دروغ در اينترنت رواج داده اند، رخ نداده است و نويسند? آن يک نفر دروغگو بيش نيست و کساني که آن را باور ميکنند يک لحظه به فکر نمي افتند که چگونه اين داستان در مدت پنجاه و چند سال در هيچ جا چاپ نشده بوده و حالا ناگهان به نويسنده آن الهام شده است. براي اينکه بدانيد که نويسنده تا چه اندازه دروغگو ميباشد عين نوشته دکتر غلامحسين مصدق پسر مصدق را، که خود شاهد تشکيل اولين جلسه دادگاه بوده است، ذيلاً نقل مينمايد:
« روز١٩ خرداد [١٣٣١]، ديوان دادگستري بين المللي، براي رسيدگي به عرضحال دولت انگليس عليه ايران تشکيل جلسه داد و عده زيادي از ايرانيان ساکن اروپا و نيز گروهي از خبرنگاران روزنامه ها و خبرگزاريهاي مهم جهان در دادگاه حاضر شده بودند. تعداد تماشاچيان به حدي بود که عده اي به علت نبودن صندلي براي نشستن ايستاده بودند. سيزده تن قضات دادگاه، با لباس رسمي در جايگاه خود که تربون وسيعي بود، قرار گرفتند. جايگاه هيئت نمايندگي ايران و پروفسور رولن در برابر قضات بود. دکتر کريم سنجابي برحسب اساسنامه ديوان، از طرف دولت ايران به سمت قاضي اختصاصي برگزيده شد . .. . » (نقل از کتاب درکنار پدرم مصدق – خاطرات دکتر غلامحسين مصدق – تهيه و تنظيم غلامرضا نجاتي – صفحه ١٠٨) از قول حتي يک نفر از آنهمه جمعيت که در اولين جلسه دادگاه حضور داشته اند چنين داستاني در جائي نوشته نشده بوده است.
بدنبال پخش اين خبر از ايميل «استاد مهدی شمشيری» آقای هاشم حکيمی که سفير شاهنشاه آريامهر بوده و خود در زمان وزارت امورخارجه حسين فاطمی منشی دفترش بوده است، نوشته است: "درباره این ادعای بیجا که مصدق در جایگاه انگلیسها نشست که بسیار هم ابلهانه است کتابی بنام * راستی بیرنگ است * را روانشاد عبدالحسین مفتاح معاون سیاسی وسپس کفیل وزارت امورخارجه، دستچین شده مصدق و فاطمی نوشته که شرح کامل جریان دادگاه لاهه که خودش هم حضور داشته آمده است ولی کوچکترین اشاره ای به این حرکت مذبوحانه نکرده است!

در ضمن عکسی که در همان کتاب از شرکت کنندگان در دادگاه لاهه چاپ شده و روانشاد مفتاح هم در آن هست جهت مزید بر آگاهی به پیوست تقدیم میکنم. برای جنابعالی تندرستی و شاد کامی آرزو میکنم. با تقدیم شایسته ترین احترامات، هاشم حکیمی "
فرتور (عکس) بالا مربوط به دادگاه لاهه میباشد و در دست راست مصدق – نصرالله انتظام و دکتر علی شایگان قرار دارند. اشیاء روی میز را با دقت نگاه کنید- تمام آنها عیناً بدون کوچکترین تغییری در روی میز در عکس پائین هم دیده میشوند، ولی در طرف راست مصدق پروفسور رولن بجای انتظام آمده و دکتر شایگان یک نفر به عقب رفته. لباس و پیراهن و کراوات مصدق و شایگان و دیگران را در دو عکس مقایسه کنید کاملاً یکی است و تردید ندارد . گمان ميرود که نفر پشت سر مصدق در هر دو عکس دکتر غلامحسین مصدق پسر مصدق باشد. عبدالحسین مفتاح هرگز عضو هیچ یک از هیئت های نمایندگی ایران در لاهه یا شورای امنیت نبوده است.





مصدق و همراهان که هنگام پياده شدن از اتومبيل زير بازوانش را گرفته بودند در جلوی در ورودی دادگاه لاهه ناگهان با عجله وارد ساختمان می شود

۱۳۸۹/۰۶/۱۱

پادشاهی های اروپایی / بلژیک


بلژيک کشوري پادشاهيست. پادشاهي اي داراي وجهه ملي و دموکراسي مجلسي که پس از جنگ جهاني دوم از يک ايالات متحده به يک اتحاديه تبديل شد. سيستم دو پارلماني از سنا و مجلس شورا تشکيل شده‌است.در حالي که سنا مجموعه‌اي از سياستمداران بالارتبه منتخب و نمايندگان انجمن‌ها و مناطق است، مجلس شورا نشانگر تمام بلژيکي‌هاي بالاتر از هجده سال در يک نظام راي گيري همزمان مي‌باشد. بلژيک از معدود کشورهاييست که راي دادن در آن اجباريست و به همين علت در جهان يکي از بالاترين آمار راي گيري را داراست.
دولت فدرال که رسما توسط پادشاه معرفي مي‌شود، بايد از مجلس شورا راي اعتماد بگيرد. توسط رئيس جمهور رهبري مي‌شود. تعداد وزراي هلندي و فرانسوي زبان طبق آنچه توسط قانون اساسي تعريف شده بايد مساوي باشد.
شاه يا ملکه رهبر کشور محسوب مي‌شوند اگر چه از طريق امتياز مخصوص حق ارثي محدود است. قدرت حقيقي در دست رئيس جمهور و دولت‌هاي مختلفي است که کشور را اداره مي‌کنند. نظام قضايي بر پايه حقوق مدنيست و از مجموعه قوانين ناپلئوني سرچشمه مي‌گيرد. دادگاه استان يک رده از دادگاه فرجام خواهي که نهادي بر پايه دادگاه فرجام خواهي فرانسوي است پايين تر است. نهادهاي سياسي بلژيک پيچيده‌اند. بيشتر قدرت سياسي حول و حوش نياز به ارائه انجمن‌هاي زبان مي‌گردد. از حدود سال 1970، حزب‌هاي سياسي ملي مهم بلژيک به اجزاي جداگانه‌اي تقسيم شده‌اند که به طور عمده علايق اين انجمن‌ها را نشان مي‌دهند.
بعد از جنگ جهاني دوم بلژيک به نيروهاي ناتو پيوست و همراه با هلند و لوگزامبورگ گروه ملل بنلوکس را تشکيل داد.بلژيک همچنين يکي از شش عضو پايه گذار اتحاديه اروپايي فولاد و ذغالسنگ تاسيس شده در سال1951 ,اتحاديه اقتصادي اروپايي تشکيل شده در سال 1957 و اتحاديه انرژي اتمي اروپايي مي‌باشد.بلژيک ميزباني فرماندهي ستاد مرکزي ناتو بر عهده دارد و همچنين بخش مهمي از نهاد‌ها و موسسات اتحاديه اروپاست که شامل هيئت اروپايي,شوراي اتحاديه اروپا و جلسات فوق العاده پارلمان اروپا بعلاوه بخشي از موسساتش مي‌باشد.
http://www.negahak.com/infoshow.aspx?id=1733

۱۳۸۹/۰۶/۰۸

استوره های فردوس/7

امید عطایی فرد

کوه بهشتی

«آرتور پوپ» می نویسد: درباره ی کنگره های کوه مانند که بر روی تمام دیوار ها ساخته شده اند، چگونه باید اندیشید؟... در حقیقت این کنگره ها نشانه ی کوه مقدس است. اعتقاد به کوه برای مدت چند هزار سال نقش بسیار مهمی در چگونگی اندیشه ی دینی و عملی مردم باستانی مشرق زیمن داشته است. کوه در این سرزمین ها، در همه ی زمان ها مورد توجه و احترام همگانی بوده و نقش ارزنده ای در مراسم و آداب سال نو داشته است. کوه عادی ترین جاییست که نیروهای مافوق بشری از آنجا تجلی می نماید. از این رو، نشانه ی نماد کوه در همه جا به گونه های مختلف مانند اهرام و ستایشگاه های سترگ، و سکوی پلکان مانند اآرامگاه کورش بزرگ و کنگره های دیوارهای تخت جمشید نشان داده شده است. این هرم های کوچک پله پله، نمودار کوه مقدس بوده و در گذشت زمانی بیش از پنج هزار سال به همین منظور به کار رفته است... در زمان ساسانیان، تاج شاهی نمودار این کوه بوده و سر در ساختمان های مذهبی نیز به همین گونه ساخته می شده است. این نقش در روی پارچه هایی که به سبک ساسانی اخیز بافته شده و در روی قالیچه های عشایر نیز دیده میشود.(1)
به کوه رهو برگرفتند راه/ چه کوهی بلندیش بر چرخ ماه
که گویند آدم که فرمان بهشت/ بر آن کوه بر اوفتاد از بهشت
(گرشاسب نامه)
در متنی پهلوی می خوانیم:
کوهی است که آن جای را «کوه خدا» خوانند و مردم بسیار از بهدینان، آنجا نشسته اند. هر سال، روز نوروز و چون مهرگان آید، آن مردمان دختران خانه را بفرستند تا در آن آب دریاچه کیانسه نشینند؛ چه زراتشت اسپنتمان، آن حال بدیشان گفته است که هوشیدر و هوشیدرماه و سیاوشانس (سوشیانت) از دختران شما پدیدار خواهد آمدن.(2)
در بالای هربز(البرز) درخشان کثیرالسلسله... در آن جایی که نه شب است و نه تاریکی، نه باد سرد است نه گرم؛ نه ناخوشی بسیار مهلک نه پلیدی دیو آفریده؛ و آن هربزی که از آن مه بر نخیزد.(3)
آنجا که نه شب است و نه تاریک؛ نه باد سرد هست و نه باد گرم؛ نه ناخوشی مرگ آور هست و نه پلیدی دیو آفریده. از فراز کوه هرئیتی مه برنخیزد.(4)
البرز پیرامون این زمین، به اسمان پیوسته است. تیرگ البرز آن است که ستاره و ماه و خورشید بدو فرو گردند و بدو باز آیند. هوگر بلند آن است که اب اردویسور از او فرود آید. اوسیندام کوه آن است که از خماهن، از گوهر آسمان، میان دریای فراخکرد است. چکاد دائیتی آن است که میان جهان، چینود پل بر او ایستد.(5)
در دین گوید که نخستین کوهی که فراز رُست، البرز ایزدی بخت بود. از آن پس، همه ی کوه های دیگر به هیجده سال فراز رستند. البرز تا بسر رسیدن هشتسد سال می رست: دویست سال تا به ستاره پایه، دویست سال به ماه پایه، دویست سال تا به خورشید پایه، دویست سال تا به بالای آسمان. چنین گوید که دیگر کوه ها از البرز فراز رستند، به شمار 2233 کوه.
ابورحان بیرونی در کتاب «تحقیق ماللهند» گفتارهای گوناگونی را از دفترهای دیرین هندی در ذکر کوه میرو(مرو) برنگاشته که چکیده ی آن ها چنین است:
این کوه را علوی است بر روی زمین به افراط و خود به زیر قطب و اختران است و (آنها) بر گرد بالای آن همی گردند و از این روی، طلوع و غروب از آن باشد. و از آن روی «میرو» نام آن کرده اند که توانای بر این (امر) است و نیز از آن روی که راس (آن) به قوت خویش دو رخشنده (خورشید و ماه) را پدیدار می آورد. و روز فرشتگانی که بدان ساکنند شش ماه بود و شب آنان شش ماه...
برخی از مردمان گویند که زمین گسترده است و کوه «میرو» روشنگر پرتوافکن... زرین است و تابنده همچون آتش صافی از کدورت دود، دارای چهار رنگ به چهار سوی خویش، و رنگ شرقی از آن سپید بود همچون رنگ «براهمه» و رنگ شمالی سرخ همچون رنگ «کشتر» و رنگ جنوبی زرد همچون رنگ «بیش» و رنگ غربی سیاه همچون رنگ «شودر»...
نهرهایی گوارا بدان جاری است و در آن مساکنی است زرین پاک که از روحانیون «دیو» بدان ساکن است و رامشگران آنان «گندهرب» ها باشند.. و به حول آن حوض «مانس» باشد و به حول حوض از چهارسو «لوکپال» نگه داران عالم و اهل آن. و کوه «میرو» را هفت سلسله است. هر یک کوهی سترگ... در (باب) «میرو» یاد کرده است که میانه ی چهار عالم است در چهار سو؛ مربع از فروئین (پایین) و مدور از سوی برین(بالا). طول آن هشتاد هزار جوژن(واحد طول) است (و) نیمه ی آن رونده ی به اسمان است و نیمه ی (دیگر) آن فرو رفته در زمین. و جانب جنوبی آن که بر عالم ما همی اید از یاقوت اسمان گونی است و این است سبب آنچه که از سبزی اسمان در چشم در آید وو جوانب دیگر از یاقوت های سرخ است و زرد و سپید و این است کوه «میرو» متوسط مر زمین را. و اما «قاف» ی که عوام ما می گویند، به نزد هندوان «لوکالوک» باشد (و) همی پندارند که خورشید از آن به سوی کوه میرو همی گردد و از آن جز جانب داخل شمالی بر نمی تابد. نیز گبران (سغد) اعتقادی ماننده ی بدین می کنند( و آن این است) که کوه (اردیا) حول عالم است و خارج آن (خوم) ماننده ی به مردمک دیده (و) در آن است از هر شیئی و ورای آن خلاء باشد و به میانه ی عالم کوه گرنغز(افتاده) است که کرسی ملکوت است بین اقلیم ما و شش اقلیم (دیگر). و بدانچه که به میانه ی هر دو اقلیم است، رملی باشد سوزان (که) قدمی بر آن استوار نیاید و افلاک( بدان) اقالیم چون سنگ آسیا همی گردد و به اقلیم ما، مائل بود از آن روی که فوق است و در آن مردمانند...

پی نوشت:
1.چهارسو،ص 164 و 165.
2.سد در بندهش،در 35.
3.رشن یشت،بند 23.
4.مهریشت،کرده 12.
5. بن دهش، ص 71.

دنباله دارد..

۱۳۸۹/۰۶/۰۶

ماه بخارا/5

شورشیان در کرانه های آمودریا با خستگی و بیحوصلگی به آنسوی آبها چشم دوخته بودند تا کی سپاه امیرنصر هویدا میشود. حسن پسر حسین مرورودی که به دستیاری ابوبکر خباز فرستاده شده بود در خیمه اش برای چندمین بار نامه بلعمی وزیر را که پنهانی به دستش رسیده بود بازخوانی کرد. تا فرا رسیدن شب برایش به اندازه یک قرن گزشت. سپس از خیمه‌اش بیرون آمد و پیرامونش را نگریست. آن طباخ پیشین و سرهنگ کنونی در چادرش خفته بود و با هر خروپف، شکمش بالا و پایین میرفت! حسن مرورودی به یاری یکی از سربازانش گردی بیهوش کننده در جام شراب ابوبکر ریخته بود. ناگاه در آنسوی جیهون آتشی کم فروغ به گونه سه گوشه برافروخته شد. مرورودی با دیدن آن آتش، به سپاهیان خسته از آماده باش، دستور استراحت و آزادباش داد. سپس به سربازان ویژه اش سپرد که آنان نیز به دور از اردوگاه، آتشی سه گوشه برافروزند.
نیمه های شب پارتیزانهای که بر روی مشکهای پرباد دراز کشیده بودند شناکنان خود را به قرارگاه شورشیان رساندند و سران سپاه را یکی پس از دیگری خفه کردند و یا خنجر زدند؛ اما ابوبکر را به اسارت گرفتند تا زنده به بخارا ببرند.
بخارای همیشه بهار، اروس سامانیان، تلی از خاکستر شده و نفرین مردم به برادران شورشی، همه جا را پر کرده بود. سه برادر از ایوان کهندژ به سپاهیانی مینگریستند که با آوای تبل و کرنا به پایتخت نزدیک میشدند. نخست گمان کردند که آنها شورشیان هستند اما دیری نپایید که به خطای خود پی بردند. در میان لشگر، ابوبکر طباخ را وارونه سوار خری کرده بودند و می آوردند. سه برادر بیدرنگ به تدارک فرار پرداختند و پراکنده شدند. یحیا به سوی سمرقند میرفت تا از آنجا به بلخ و سرانجام به بغداد برود و به خلیفه عباسی پناهنده شود. از سرنوشت دو برادر دیگر خبری نبود.
در میان هلهله مردم بخارا امیرنصر به پایتخت خاکسترشده اش بازگشت. شورشیان برخی از دوستان و دستیارانش را کشته بودند و در آن میان سوگ دلبرش «خورشید» دلگدازتر مینمود. طباخ دیوانه، خورشید را پس از بریدن گیسوانش از بالای بارو به زمین افکنده بود.
به زودی بلعمی وزیر و دیگر مقامات و یارانی که از چنگال سه برادر بیوفا جان به در برده بودند، در کهندژ به نزد شاه سامانی گرد آمدند. امیرنصر فرمان داد تا همدستان برادرانش را به سزایشان برسانند و آخر از همه، ابوبکر طباخ را از پاهایش به تیری آویختند و پیکرش را زیر تازیانه گرفتند تا جان دهد. اشعث دبیر جلو آمد. رشته های خون از تن و سر ابوبکر بر زمین میچکید. دبیر با زهرخند به او گفت:
ــ ابوبکر را از امیرنصر باید رنج دید!! 

بخارا. سال ۳۲۴ قمری
«بلعمی» وزیر بزرگ امیرنصر و «ابوطیب مُصعَبی» صاحب دیوان رسالت، در بارگاه چشم به راه شاه بودند. و در این فاصله، «مصعبی» تازه‌ترین سروده‌اش را برای بلعمی میخواند:
جهانا همانا فسوسی و بازی * که بر کس نپایی و با کس نسازی
چرا زیرکانند بس تنگ روزی * چرا ابلهان راست بس بی‌نیازی
اگرنه همه کار تو باژگونه * چرا آنکه ناکس‌تر، او را نوازی
جهانا همانا ازین بی‌نیازی * گنهکار ماییم تو جای آزی
مصعبی نه تنها در سرایش به دو زبان پارسی و عربی، چیره دست بود بلکه در انشا و نثر نیز به قول ادیبان اعجاز مینمود. با آمدن شاه سامانی، از جا برخاستند و کرنشی نمودند و با اجازه او بر کرسی‌هایشان نشستند. «نصر سامانی» به راستی بی‌همتا و آداب‌دان و خوش سیما بود. پس از کمی گفت و شنود، شاه جوان به عیب بزرگ خویش اشاره کرد و اینکه گاهی فرمانهایی از سر خشم، و نه خرد، میدهد و افزود:
ــ میدانم این که از من میرود، خطایی بزرگ است ولیکن با خشم خویش برنیایم و چون آتش خشم بنشست، پشیمان میشوم. و چه سود دارد اگر گردنها را زده و خانمانها را برکنده باشند؟! تدبیر این کار چیست؟
آن دو فرزانه به یکدیگر نگریستند و مصعبی سری فرود آورد به این نشانه که بلعمی سخن گوید. وزیر با تدبیر، چنین چاره‌ای فراچید:
ــ صواب آن است که خدایگان، ندیمانی خردمند در پیشگاهش بایستانـَد که دارای رحمت و مهر و شکیبایی باشند. و ایشان را دستور دهد تا به دور از ترس از حشمت شاهانه، هنگامی که خدایگان در خشم میشود، شفاعت کنند و با نازک بینی، آن خشم را فرو بنشانند. و نیکوییها و خدمات مردمان را در چشم شاه بیارایند. چنان دانیم که چون بر این جمله باشید، این کار به صلاح بازآید.
امیر نصر گفتار وزیرش را پسندید و خوشش آمد. کمی اندیشید و گفت:
ــ من چیز دیگری نیز به این پند میپیوندم تا کار تمام شود و سوگند میخورم که هر چه من در هنگام خشم فرمان دهم، تا سه روز آن را امضا نکنند تا در این مدت آتش خشم من سرد شده باشد. آنگاه نظر کنم که آن خشم، به حق گرفته باشم یا ناحق. اگر عقوبت به مقتضای شریعت باشد، چنانکه قضات حکم کنند، برانند.
مصعبی چند بار سرش را تکان داد و گفت:
ــ هیچ چیز کم نماند و این کار به صلاح بازآمد.
شاه به آن دو دستور داد:
ــ طلب کنید در مملکت من که خردمندترین مردمان را به درگاه آرند تا از میان ایشان شفیعان را برگزینم.
پس از پایان گفتگوها به بزمگاهی بهشتی رفتند که در تالاری دیگر آراسته شده بود. همه جا فرشهای نوبافته، گل و یاسمین و ریحان و دیگر گیاهان خوشبو به چشم میخورد. ترک بچگان به پزیرایی و باده‌گردانی سرگرم بودند و بر سر هر کدام، شاخه‌هایی درهم بافته از درخت «مورد» دیده میشد که «بساک» میخواندند. در پیشگاه شاهانه، دو رده روبروی هم، تختهایی نهاده بودند که یک رده برای بلعمی وزیر و امیرزادگان، و در سوی دیگر، بزرگان و درباریان نشسته بودند. آنچه که بر گرمای بزم می‌افزود، خنیاگری سلطان شاعران: «رودکی» بود که از او با لقبهایی دیگری چون «امام فنون سخن» و «صاحبقران شاعری» نیز یاد میکردند. وی صدایی خوش داشت و چنگ و بربَت را چیره‌دستانه مینواخت. اینگونه هنرنماییها و به ویژه به نظم درآوردن داستان «کلیله و دمنه» مایه محبوبیت او در نزد امیرنصر گردید و رودکی را سرشار از مال و دارایی نمود. تقدیر چنین بود که وی تا هنگام مرگش، کمابیش یک میلیون بیت در قالبهای گوناگون بسراید. در میان آن انجمن، رودکی دلبستگی ویژه‌ای نشان میداد به موبد بزرگ هرات که «ماخ» نام داشت و به او «پیر صالح دهقان» لقب داده بودند. وی از حافظه‌ای نیرومند برخوردار بود و روایاتی بسیار از ساسانیان به یاد داشت. رودکی به شاه سامانی که در صدر مجلس نشسته بود کرنشی کرد و به موبد گفت:
ــ ای ماخ، اکنون تو شعر من را از بر کن و بخوان.
سپس سروده اش را درباره امیرنصر با آوای چنگ در آن انجمن پراکند:
دیر زیاد آن بزرگوار خداوند * جان گرامی به جانش اندر پیوند
از ملکان چون‌ او نبود جوانی * راد و سخندان و شیرمرد و خردمند
همچو معماست فخر و همت او شرح * همچو اوستاست فضل و سیرت او زند
سیرت او بود وحی نامه به کسرا * چونکه به آیینش پندنامه بیاکند
موبد «ماخ» با شادمانی میشنید و به یاد میسپارید. هنوز سه سده پس از سرسام تازیان، سخن از آیین دیرین و شاهان شاهین‌آسای ایران زمین، به جای بود. اما در آن بزمگاه بودند اندک کسانی که با شنیدن این خنیاها، اخم بر پیشانیشان نمودار میشد.

نوشته ی: سوشیانت مزدیسنا (امید عطایی فرد)
_________________
omidataeifard.blogspot.com