۱۳۸۹/۰۵/۰۲

نخستینهای ایرانی


 در منظومه ای که به نام بانوگشسپ (دختر رستم و همسر گیو) میباشد، سوزن دوزی را اختراع او دانسته است:
پس آنگاه بانو مه روزگار / به سوزن نگارید سوزن نگار
ز بانو بماندست آن یادگار / که از سوزن آرند نقش و نگار
 شنیدم اولین کسی که در عالم، فانوس ساخت بهروز عیار (پارتیزان داراب شاه) بود. [مولانا بیغمی: داراب نامه]
 یکی از شیوه های جنگی آبتین پدر فریدون، افکندن سنگهای کلان از بالای کوه به سوی دشمن با دستگاه مکانیکی مخصوص بود. [جلال متینی: مقدمه کوش نامه]
 در نوروزنامه (منسوب به خیام نیشابوری) آمده است که شراب نخستین بار در شهر هرات درست شد.
 در کتاب مجمل التواریخ درباره شاپور پسر اردشیر ساسانی آمده: شادُر وان شوشتر او کرد که عجایب عالمست... شهر گندیشاپور بر مثال عرصه شطرنج نهادست. میان شهر اندر، هشت راه اندر هشت... و اندر آن وقت، شهرها بر سان چیزها کردندی، چنانک شوش بر صورت «باز»ی نهادند؛ و شوشتر بر صورت اسبی؛ و قلعه طبرک بر صورت کژدم.
 در کتاب «تاریخ مصور تکنولوژی اسلامی» که یک عرب و یک فرنگی نوشته اند (1992 میلادی) و کوشیده اند هیچ سخنی از ایرانی بودن مخترعان و مکتشفان دوره اسلامی به میان نیاورند، این فهرست به چشم میخورد: دستگاه های مخصوص بالا کشیدن آب، ساعت آبی و ساعتهای مکانیکی، آب نماها و بازیچه های مکانیکی، سلاح های آتشزا، پالایش نفت، تقطیر و استخراج روغنها و چربیهای صنعتی، ذوب و به عمل آوردن فلزات غیرآهنی، ظرفهای براق نقاشی شده، اختراع ظروف بدنه سفید، کاربرد چرخاب برای به حرکت درآوردن کوبه مکانیکی در صنعت کاغذ سازی، اختراع قالب خیزران برای آبکشی ورقه خیس کاغذ و... [ترجمه ناصر موفقیان، انتشارات علمی و فرهنگی. شگفت است که مترجم روشنگری بایسته ای درباره ایرانی بودن این دستاوردها ندارد!]
در کتاب یادشده اشاره شده که دستگاه های پیشرفته نخ ریسی از طریق سیسیل (ایتالیا) در اروپا رواج یافت. همچنین با بهره گیری از دستنوشته های دانشمندان ایرانی بود که دانش شیمی در غرب پیشرفت کرد و: داعیه هایی که به موجب آنها الکل ابتدا در مغرب زمین کشف شده کاملن نادرست است... ما به نخستین طرح های نوعی فندک گازی قابل حمل برخوردیم... شهر کاشان در ایران مشهورترین مرکز کاشی سازی در سرزمینهای اسلامی محسوب میشد... ابوریحان بیرونی در کتاب الجماهر عملیات غواصی صیادان مروارید را به تفصیل شرح میدهد و از نوعی چرخ دنده جدید مخصوص غواصی سخن میگوید که بسیار جالب توجه است. به گفته جوزف نیدهام تاریخچه آسیای بادی در حقیقت با فرهنگ اسلامی و در ایران آغاز میگردد... یکی از مورخان تکنولوژی رابرت فوربز بر این اعتقاد است که آسیای بادی دوره اسلامی در حقیقت ابتکاری از جانب ایرانیان بوده است برای انطباق چرخ آب افقی با شرایط ویژه ی مناطقی که فاقد منابع آب کافی ولی در عوض بادخیز بوده اند. 
امید عطایی فرد

۱۳۸۹/۰۴/۳۱

پیشینه پزشکی در ایران /3

پژوهش: امید عطایی فرد

                                                  پزشکان نامدار ایران باستان


ثریتا(فریدون)
در «وندیداد»: ثریتا بود نخستین پزشک خردمند، فرخنده، توانگر، فره مند، رویین تن و پیشداد که بیماری را به بیماری بازگرداند؛ که مرگ را به مرگ بازگرداند، که نخستین بار نوک دشنه و آتش تب را از تن مردمان دور راند. او بود که به جستجوی داروها و شیوه های درمان برآمد.
به نوشته ی جلیل دوستخواه: ثریتا نخستین کسی است که بیماری و مرگ را از جهان دور می راند. اهورامزدا ده هزار گیاه دارویی را که گرداگرد درخت جاودانگی - گورکن یا هوم سفید- روییده است، در دسترس او می نهد. از آنجا که هوم مایه ی زندگی و تندرستی است، نخستین نیایشگران وی نیز باید نخستین پزشکان باشند. ثریتا در اصل با ثروتئون (فریدون) یکی بوده است. بنا به نوشته ی حمزه اصفهانی، او بنیان گذار دانش پزشکی و داروسازی است و بر تعویذها یا عزایمی که برای دفع موجودات شریر و درمان بیماری ها به کار می رود، نام او را می نگارند. در اوستا برای از میان بردن بیماری های گری، تب، آبگونه های چرکین گوناگون، ناتوانی و آسیب های دیگری که از مار پدید آمده است، فروشی (روان( فریدون ستوده می شود. چنین بر می آید که ایرانیان، بیماری ها را پدید آمده از مار، و به دیگر سخن، گونه ای زهرآلودگی می دانسته اند. این نظریه که دانش جدید نیز آن را یکسره رد نمی کند، نقش بزرگ مار را در پرستش آسکلپیوس(1) یادآوری میکند. همان گونه که بیماری از مار پدید می آید، درمان آن نیز باید -یا می تواند- از مار پدید آید. به نظر می رسد که در ودا ها نیز ثریت خدای پزشکی بوده است.(2)
تاریخ بلعمی : نخستین ملکی که به علم نجوم اند نگریست و به علم طب نیز رنج برد و تریاک بزرگ (تریاق) او (فریدون) به دست آورد.
تاریخ پیامبران و شاهان: فریدون افسون ئ تیز تریاق را که از جرم افعی به دست می آید به وجود آورد و دانش پزشکی را بنیاد نهاد و از گیاهان، داروهایی برای رف بیماری های جانداران ساخت.

زرتشت
زرتشت از راه دانش ایزدی و بینش مینوی، درمانِ بیماری هایی را که بیرون از اندیشه ی پزشکان بود، آشکار کرد. وی از وردهای ویژه، مهره های مرهم بخش و آب های شفابخش، آگاهی داشت. افزون بر مردمان، در بهبود و درمان جانوران نیز چیره دست بود؛ برای نمونه هیچکس جز او نتوانست چاره گر اسب گشتاسب شاه باشد که چار دست و پایش در بدنش فرو رفته بود و دیگر نمی توانست بیاستد.(3)
نویسندگان یونانی از میان آثار زرتشت، از کتابی به نام «درباره ی خواص احجار» یاد کرده اند که درباره ی گوهر شناسی بوده و خواص طبی و جادویی کانی ها را شرح می داده است. هم چنین زرتشت کتاب دیگری به نام «درباره ی طبیعت» داشته که بخشی از آن درباره ی گیاه شناسی بوده است.(4)

سئنا
به نوشته ی «ن. بختورتاش»: پس از زرتشت، پژوهنده ی دیگری به نام سئنا مکتب پزشکی خاصی را پایه گذاری کرد و صد دانشجو در مجلس درس او به فراگرفتن پزشکی و هنر جراحی سرگرم بودند. دنباله ی مکتب او در سده های بعد به نام «مکتب اکباتان» برقرار شد و همواره سکصد دانشجوی برجسته در حلقه ی درس گرد می آمدند. تمیستوکلس یونانی که به مکتب اکباتان راه یافته می گوید شرایط ورود به تحصیل در آن بسیار سخت و دشوار است و فلسفه، اخترشناسی، پزشکی و جغرافیا تدریس می گردد.
به احتمال قریب به یقین، سئنا همان نامی است که به زبان پهلوی به صورت «سئین مورو» درآمده و رفته رفته در فارسی کنونی سیمرغ شده است. سیمرغ که به نام فرزانه و حکیم در ادب و عرفان ایران برای خود جایی باز کرده است، معرف انسانی دانش پژوه، جراح و عارف می باشد. «سئین مورو» سرپرستی زال را به عهده می گیرد و سپس هنگام تولد رستم، زال را که نگران زاییدن رودابه است دلداری می دهد و به راهنمایی فرزانه ای، با انجام مل بیهوشی، پهلوی رودابه را می شکافد و کودک را از شکم رودابه بیرون می کشد و سپس جایگاه زخم را می دورد و با آمیخته ای از گیاهان دارویی، زخم را می بندد و درمان میکند.(5)
پر سیمرغ، مرهم زخم ها بود. هنگامی که رستم در نبرد با اسفندیار دچار زخم و خستگی (جراحت) می شود، سیمرغ به یاری اش می آید.
نگه کرد مرغ اندر آن خستگی بجست اندرو روی پیوستگی
به منقار از آن خستگی خون کشید فرو هشت پیکان و بیرون کشید
بر آن خستگی ها بمالید پر هم اندر زمان گشت با هوش و فر

اُستانس
از دانشمندان نامدار هخامنشی و آموزگار «دموکریت» یونانی بود. وی در زمینه های کیهان شناسی و الهیات، دنیای طبیعت(جانوران،گیاهان،کانی ها) و کیمیاگری، بسیار چیره دست بود و کتابی هشت جلدی از خود به یادگار گذاشت. فهرست گیاهان دارویی که از وی در نوشتارهای یونانی نقل شده، نشان می دهد که در گیاه درمایی دست داشته است. اما بیشترین شهرت او در زمینه ی روان پژوهی و فراهستی (ماوراءالطبیعه) بود و می توان استانس را یک مانترا پزشک زیردست به شمار آورد.

مهرداد ششم
از افرادی که در دوره ی اشکانی می زیسته و یادش می تواند نام ایران را تا ابد زنده نگاه دارد، مهرداد ششم حکمران پونتوس است. سلسله ی پادشاهان پونتوس کاپادوکیه در واقع در آن قسمت از کاپادوکیه حکم می راندند که در مجاورت دریای سیاه (پونتوس) بود. تختگاه این سلسله، نخست آماسیه در کنار رود ایریس (یشیل ایرماق) بود و مقابر چهار تن از فرمانروایان آن ها هنوز در دل سنگ ها باقی است. چون تداد زیادی از پادشاهان این سلسله میتریداتس یا مهرداد نام داشته اند، شاید عنوان مهردادیان برای سلسله آن ها نام مناسبی باشد. این پادشاهان نَسَب خود را به داریوش اول پادشاه هخامنشی می رسانیدند.
مهرداد ششم از 11 سالگی به تخت نشست و مادرش نایب السلطنه بود. در انواع ورزش و شکار تقریباً بی همال بود و در عین حال به انوا هنرهای زیبا، ادبیات و فلسفه علاقه داشت. بیست و دو زبان یا لهجه را حرف می زد چنان که در گفت و گو با طبقات و اقوام مختلقِ قلمرو خود، هرگز از مترجم استفاده نکرد. سوء ظن به دیگران او را واداشت تا در انواع زهرها مطالعه کند و عادت تدریجی به آن ها وی را در مقابل زهرهای جانگزا مصونیت داد.
در طی این آزمایش ها ملومات طبی سودمندی هم به دست آورد که حتی بد از وی مورد توجه پومیه فاتح رومی قلمرو او نیز واقع گشت. به همین جهت اصطلاح میتریداتیسم (6) در پزشکی از نام این پادشاه گرفته شده و به منی اکتساب ایرمنی از طریق خوردن زهر است؛ به این ترتیب که مقدار مصرف زهر هر بار، از بار پیش، بیشتر میشود تا ایمنی حاصل شود. طبق نظر مورخ مشهور آمریکایی اتول بتمان (7) در تاریخ مصور طب، مهرداد در تاریخ طب به عنوان ایمنی شناس مهروف است.

مانی
مانی، بینشور و هنرمند نامدار، در پزشکی نیز دست داشت؛ به ویژه خواب کننده (هیپنوتیزور) چیره دستی بود.

برزویه
در زمان سلطنت انوشیروان آثار مهم یونانی و هندی به فارسی ترجمه شد. از جمله این کتب می توان کتب افلاطون، ارسطو و نیز «کیله و دمنه» را ذکر کرد. برای تهیه ی کلیله و دمنه، برزویه طبیب مخفیانه به هندوستان عزیمت کرد. برزویه تنها طبیب دوره ی ساسانی است که اطلاعات کاملی درباره اش وجود دارد. در کتاب کلیله و دمنه، در شرح حال برزویه از زبان وی چنین آمده است:
چنین گوید برزویه، مقدم اطبای پارس، که پدر من از لشکریان بود و مادر من از خانه ی علمای دین زرتشت لودريال و اول نعمتی که این ایزد، تعالی و تقدس، بر من تازه گردانید دوستی پدر و مادر بود و شفقت ایشان بر حال من، چنان که از برادران و خواهران مستثنی شدم و به مزیت تربیت و ترشح مخصوص گشت. و چون سال عمر به هفت رسید مرا بر خواندن علم طب تحریص نمودند و چندان که اندک وقوفی افتاد و فضیلت آن بشناختم. به رغبت صادق و حرص غالب در تعلم آن می کوشیدم. تا بدان صنعه شهرتی یافتم و در معرض معالجت بیماران آمدم. آنگاه نفس خویش را میان چهار کار که تکاپوی اهل دنیا از آن بتواند گذشت ممیز گردانیدم: وفور مال و لذات حال و ذکر سایر و ثواب باقی.
و پوشیده نماند که لم طب نزدیک همه ی خردمندان و در تمامی دین ها ستوده است و در کتب طب آورده اند که فاضلتر اطباء آن است که بر معالجت از جهت ذخیرت آخرت مواظبت نماید، که به ملازمت این سیرت نصیب دنیا هر چه کاملتر بیابد و رستگاری عقبی مدخر گردد؛ چنان که غرض کشاورز در پراکندن تخم دانه باشد که قوت اوست، اما کاه که علف ستوران است به تبع آن هم حاصل آید. در جمله بر این کار اقبال تمام کردم و هر کجا بیماری نشان یافتم که در وی امید صحت بود و معالجت او بر وجه حسبت بر دست گرفتم...»
در این باب از کلیله و دمنه، برزویه نکات جالبی در باب جنین شناسی دارد. وی در جایی از این باب می نویسد:
...آبی که اصل آفرینش فرزندان است چون به رحم پیوندد با آب زن بیامیزد و تیره و غلیظ ایستد و بادی پدید آید و آن را در حرکت آرد تا همچون آب پنیر گردد. پس مانند ماست شود، آنگه اعضا قسمت پذیرد و روی پسر سوی پشت مادر و روی دختر سوی شکم باشد و دست ها بر پیشانی و زنخ بر زانو و اطراف چنان فراهم و منقبض که گویی در صره ای بستستی. نفس به حیلت می زند. زبر او گرمی و گرانی شکم مادر و زیر انواع تاریکی و تنگی، چنان که به شرح حاجت نیست. و چون مدت درنگ وی سپری شود و هنگام وضع حمل و تولد فرزند باشد بادی بر رحم مسلط شود و قوت حرکت در فرزند پدید آید تا سر سوی مخرج گرداند و از تنگی منفذ آن رنج بیند که هیچ شکنجه ای صورت نتوان کرد...»
در شاهنامه درباره ی برزوی آمده است:
به گاه شهنشاه نوشیروان که نامش بماناد تا جاودان
ز هر دانشی موبدی خواستی که درگه بدیشان بیاراستی
به فرمان او بود یکسر جهان بزرگان و کارآزموده مهان
پزشک و سخنگوی و کندآوران گذارنده و آزموده سران
ابر مردمی ناموی مهتری کجا بر سری داشتی افسری
پزشک سراینده برزوی بود به پیری رسیده سخنگوی بود
ز هر دانشی بهره ای داشتی بدانش همی سر بر افراشتی

پی نوشت:
1. در اساتیر یونان آسکلپیوس یا اسکولاپ، هم قهرمان و هم خدای پزشکی به شمار می آید و از نشانه های ویژه ی او، مارهای پیچیده به دور یک چوب است.
2.اوستا کهن ترین سروده های ایرانیان، ص 875 و 876
3.برای آگاهی بیشتر بنگرید به: استوره ی زندگی زرتشت
4.تاریخ کیش زرتشت،جلد سوم، ص 672 به بعد
5.حکومتی که برای جهان دستور می نوشت، ص 448
6.Mithridatism
7. Autol Betman
با سپاس از یزدان صفایی


۱۳۸۹/۰۴/۳۰

کتاب: منم فردوسی، شاه شاعران

اين كتاب برگزيده اي است از اندرزها و جهانبيني پير توس كه در دل شستهزار بيت ماندگار بوده و با گزارش اشعار و نيز معناي واژگان ناآشنا، راهنماي خوب و روشنگري براي خوانندگان ميباشد. همچنين گزيده هايي از ديدگاه پژوهشگران و نويسندگان ايراني و بيگانه درباره شاهنامه و فردوسي، خوانندگان را با ارج و شكوه اين شاهكار بيشتر آشنا ميسازد. و نيز نكته هايي نهفته از زندگي فردوسي بزرگ و رنجهاي او براي جلوگيري از نابودي هويت ملي، زينت بخش اين دفتر است. بر هر شاهنامه دوستي بايسته است كه اين كتاب را بخواند و شناختي اساسي به دست آورد.


فروشگاه: آشیانه کتاب / 66463430

عجایب العجم فی سنوات العدم


به یاد روشنفکران بزرگ معاصر:
صادق هدایت – ذبیح بهروز – سعیدی سیرجانی
یادداشت ویراستار (ا.ع.ف): از رساله عجایب العجم (سده نهم قمری؟) چهار دستنویس به جای مانده و دارای این نشانه های اختصاری است: کتابخانه پاریس (فرنگ)، کتابخانه مسکو (چپنگ)، کتابخانه استانبول (مشنگ) و کتابخانه قاهره (جفنگ). این رساله درباره خوابنما شدن مشهدی میرزا و مکاشفات وی در این چند دهه ی کنونی میباشد و در این گفتارها گنجانده شده است:
فصل اول: اندر باب حیوان شهر.
فصل دوم: اندر باب قاطیونالیسم.
فصل سوم: اندر باب نوابغ.

مقدم المدخل:
و  اما بعد، چنین گوید احقر الحقرا حاج شیخ میرزا مشهدی کربلایی، عبد العابدین: بعد سیر و سلوک بسیار، و دیدن بسی دیار، گزار این فقیر به تاق کسرا افتاد و از آن همه عظمت بی مرمت، انگشت حسرت به دندان گزیدم و قصیده ی خاقانی  را فرایاد آوردم که: ایوان مداین را آیینه ی عبرت دان.
شب را تا نیمه به یاد شبدیز (نسخه فرنگ: ساندیس) و پرویز همی بودمی تا آنکه خواب به خیالاتم خلندید و قرونی چند، به ریش (فرنگی: دیش) من خندید. شرح عبرت انگیز رویاهای صادقه خود را در این رساله برای آیندگان (نسخه عربی: عایدان) به میراث نهاده و آمرزش خویش را از عزوجل طالبم.
باب یکم: حیوانشهر
علمای فرس قدیم روایت کرده اند که اول ملوکی که فکر بلدیه و مدینه ای فاضله برای آدمی را در سر افتاد، ملک جمشید بودی که شهر او را ور جم کرد (نسخه عربی: جمکران) خواندندی. و گویند که تا حال در زیر زمین با ساکنانش مدفون بودی تا در رستاخیز به بیرون بتافتی. ولی ابنای جم:
اما بعد، این اضعف الضعفا در رویا خود را در شهری شلوغ (عربی: بلوغ) در دیار عجم دیدی که دارالسلاله (نسخه ترکی: دارالملافه) بودی و چون کسی را یارای به ته رسیدن آن نبودی، اسمش را تهران (عربی: طه ران) نهادندی. و گاریهای آهنین که دود از ماتحت برون دادی، فراوان بوق زدندی و به هم خوردندی. و این حاجب حیران را که اسب خواستی، همگی لاغ (فرنگی: لاو، ترکی: الاغ) ورزیدندی و تمسخر نمودندی. و چون از سموم هوا لاینقطع سرفه کردمی، مرا بنگی (فرنگی: پانکی) خیال کردندی.
و اندر مسیرات متقاطع، راکب و مرکوب، سواره و پیاده، همچون جنود و قشون به هم کوفتندی و از فحشات یکدیگر سوختندی. و هراس این بنده ی وحشتمند، بیشتر از یابوهای دوچرخ دار بودی که موتو سیکلت خواندندی و اندر مسیر عابر و سواره، بسان مجانین (ترکی: مجانی) گازیدندی. و این جماعت، فانوس سبز از قرمز بازنشناختی و همچون صوفیان، بی رنگی را پسندیدی.
و اندر ساعات شلوغ اندر میادین و خیابانها، گزمه های راهنما (ترکی: گزنده های راهزنا) هویدا نبودی و گاو از خر پیدا نبودی. حال آنکه سحرگاهان که خلوت بودی، قدم به قدم ترسایان (روسی: مترسکان) نهادندی و به کف اندر، قلم و دفتر (ترکی: تخمه کفتر) داشتی که راکبان ارابه ها را بس خوفناک آمدی. و بسا که به جای هدایت عراده ها در گوشه و کنار کمین کردی و مچ مردم را بسان طفل مکتبخانه گرفتندی و جیبش را چلاندندی.
و در نبوغ و کیاست اداره راه (ترکی: چاه) نمویی همان بس که علایمش را با عقل (عربی: خلق) جور نبودی. من باب مثال از سر تا ته خیابانها را کتیبه توقف مطلق ممنوع نهادی و ملت را زیر آفتاب املت نمودی تا کجا جایی برای ایستاندن گاریها بیابند، و کوی و برزن انباشته از بناهای کاشته و خودروهای سرگشته بودی. و روسای متفکر را این دغدغه نبودی که خلق با کدامین ریش باید به تجریش رود؟ و اگر در پیچ شمیران کاری داشتی، خودرو را باید در پل چوبی گزاشتی!
و اما بعد، خلق را عادت بودی که نه از روی پول (عربی: بول) عابر، بلکه درست از زیر آن عبور کردندی و گاه از نرده های وسط خیابان بالا رفتی اما از پلکان، زورشان آمدندی. و هرآنچه از دست و دهانشان بر می آمدی، در کوی و خیابان ریختندی. و اینجانب بی جانب در تحیر اندر که اینان همان نوادگان فارسیان باشند که به حکایت مورخ الیونی هرودوتوس: آب دهان به زمین نمی انداختند، محیطشان را نمی آلودند، به شاه وفادار بودند، با ادب و مهربان بودند، یکسر به درختکاری و آبادانی میپرداختند و...
و این فرزندخواندگان پارسی، بسان برادرخواندگان تازی شان، هر باغ و کشتزار که داشتندی و دیدندی، از دم بولدوزر (عربی: ابوالداضر) گزراندندی و تفاخر کردندی که آهن به جای درخت کاشتندی. و ملک و زمین فراوان در این مملکت بودی بایر و بی صاحب، اما قیمت یک ذراع در دار القالی الباف (ترکی: خالی باف) زهره ها را بشکافتی و گاه از بهای اجارات، به دیار عدم بشتافتی.

۱۳۸۹/۰۴/۲۹

عرفان چیست؟ /3

یگانگی یا وحدت وجود


یا رب مددی کز خودی خود برهم؛ از بد ببرم وز بدی خود، برهم
در هستی خود، مرا ز خود بیخود کن؛ تا از خودی و بیخودی خود، برهم
توحید به عرف صوفی ای صاحب سیر؛ تخلیص دل از توجه اوست به غیر
[عبدالرحمان جامی]

توحید نه آن است که او را یگانه دانی؛ بلکه توحید آن است که با او یگانه گردی. [خواجه عبداله انصاری]
در اوپانیشاد با اشاره به اینکه «من» و هویت فردی در ماه هشتم بارداری شکل میگیرد، میخوانیم که پروردگار بزرگ: جان همه، و لطیفتر از هر لطیف است. تو: اویی، و او: تویی... زمانی که به سبب معرفت، تو: او میشوی، با روح اعلا و ذات مطلق یگانه میگردی.
من و ما و تو و ما هست یک چیز؛ که در وحدت نباشد هیچ تمییز
هر آن ک او خالی از خود چون جلا شد؛ اناالحق اندر او صوت و صدا شد
[محمود شبستری]
از عالم توحید، تو را چه؟ از آنکه او واحد است تو را چه؟ چو تو سدهزار بیشی. هر جزوت به طرفی. هر جزوت به عالمی. تا تو این اجزا را در واحدی (یگانگی) او درنبازی و خرج نکنی، تا او تو را از واحدی خود همرنگ کند، سَرت بماند و سِرّت!... اگر بالای ارش روی و اگر زیر هفت طبقه زمین، هیچ سود نباشد. در ِ دل میباید که باز شود. همه عالم در یک کس است. چون خود را دانست، همه را دانست... صـُوَر، مختلف است و اگر نه، معانی یکی است... مردی میباید که دردی باشدش که وهم و خیال و تردد (دو دلی) را بسوزد و بر هم دراند... توحید آن است که بدانی همه چیزها از آن ِ خداست و به خداست و بازگشت به خداست. [شمس تبریزی]
از دید سرخپوستان فرزانه، جهان دارای سه قانون است:
1. آنچه ما را در بر گرفته، اسراری بیکرانه میباشد. رازهای هستی برای راهجو پایانی ندارد.
2. باید بکوشیم از این رازها سر درآوریم؛ بی آنکه امیدی به کامیابی کامل داشته باشیم.
3. به خویشتن نیز بسان یکی ازاین اسرار بنگریم و با فروتنی بدانیم که انسان با هر چیزی یکسان و یگانه است؛ خواه سنگریزه باشد یا مورچه! [کاستاندا: هدیه عقاب]
همانگونه که در سرآغاز آفرینش، همه آفریدگان با اهورامزدا یگانه بودند، در رستاخیز نیز: اهوراییان با یزدان جاودانه میشوند. [بن دهش] بی مرگی امشاسپندان (فرشتگان زرتشتی) به سبب آن است که هم اندیش، هم گفتار و هم کردار هستند. و اگر مردمان نیز چنان باشند، به دور میمانند از پیری و بیماری و فرسودگی. [زادسپرم]
نسفی درباره رسیدن به وحدت وجود، از چنین پایه هایی یاد کرده است:
1/ کفر: پوششی که مانع دیدن خدا و غیر خدا شود.
2/ توحید: چیزهای بسیار را یکی کردن از دو طریق توحید علمی و توحید عملی.
3/ اتحاد: یکی شدن میان دو چیز (انسان و یزدان).
4/ وحدت: یگانگی. برخلاف پایه های پیشین، در این پایه کثرتی وجود ندارد. وجود، یکی بیش نیست و آن، وجود خدا است. [انسان کامل]
سهروردی توحید را بر پنج پایه میداند:
1- توحید و مقام عوام: «لا اله الا الله» توحید عوامست که نفی الوهیت میکنند از ماسوی الله؛ و اینان اعم عوامند.
2- توحید خواص: ورای این، گروهی دیگرند که به نسبت با اینان، خاصند. و توحید ایشان: «لا هو الا هو» عالیتر باشد از بهر آنکه گروه پیشین، نفی الوهیت کردند و گروه دوم جمله هویتها را نفی کردند در معرض هویت حق تعالا. و گفتند که: جز اوی، او را کسی دیگر نتوان گفت که اویی ها همه از اوست؛ پس اویی مطلق، او را باشد.
3- توحید «لا انت الا انت»: این عالیتر از آنست که حق را «هو» گفتند. هو غایب را گویند و اینان (گروه دوم) همه تویی ها را در معرض تویی شاهد خویش نفی کردند و اشارت ایشان به حضورست.
4- توحید «لا انا الا انا»: این گروه بالاترند و گفتند کسی که دیگری را خطاب «تویی» کند، او را از خود، جدا داشته باشد و دویی از عالم وحدت دورست. ایشان (گروه چهارم) خود را گم کردند و گم گرفتند و توحید حق جل و علا «لا انا الا انا» گفتند.
5- توحید مقام لاهوت: محقق ترین ایشان (عارفان) گفتند که اثنیت و انانیت و هویت، همه عبارت زاید بود ذات قیومیت را. هر سه لفظ را در بحر طمس غرق کردند. و اینانرا مقام رفیعتر است. و مردم تا با این عالم، علامتهای ناسوت (مادی) دارد، به مقام لاهوت (مینوی) نرسد. بالای آن، مقامی دیگر نیست. [صفیر سیمرغ]
اینجاست که به ژرفای عرفان فردوسی درباره یزدان پی میبریم؛ چه او نیز خدا را به دور از وصف و شرح و صفت میداند و میگوید:
ز نام و نشان و گمان برترست/نگارنده ی برشده گوهرست


امید عطایی فرد omidataeifard.blogspot.com

۱۳۸۹/۰۴/۲۶

کتاب «قبله ی زرتشت»

تنها داستان مستند و فراگير درباره پيامبر باستاني ايرانيان با چشمداشت به متنهاي پهلوي و پارسي ميباشد. سرگذشت شگفت انگيز "سپيتمان زرتشت" و انديشه هاي والاي او بازتابي جهاني و جاودانه داشته و بزرگترين مكاتب عرفاني و فلسفي دنيا از كيش مزدايي بسي بهره ها برده اند. داستان "قبله زرتشت" نشان ميدهد كه چگونه اين بزرگترين انديشمند ايران و جهان كه ششهزار سال پيش از هخامنشيان زاده شده بود، با دين ورزان دروغگو و فريفتار به جدال ميپردازد و در ميان درياي خرافات، مردمان را به سوي خرد و دانش رهنمون ميگردد.
افزون بر داستان سپيتمان، ما با داستان زرتشتي ديگر به نام وارتوش در زمان هخامنشي آشنا ميشويم و ماجراهاي پرهيجان او را دنبال ميكنيم.
و سرانجام كتاب قبله زرتشت با دو داستان ديگر درباره مزدك و حافظ، خواننده را به ژرفناي تاريخ ميكشاند و پرده از اسراري نهفته برميدارد.

آشینه کتاب / 66463430

عرفان چیست؟ /2

در اوپانیشاد آمده: عارف به منزله روح عالم است... جانهای عارفان به جایی نمیروند و در خود محو میشوند... همه عارفان باور دارند که از شناخت، آرزوها میسر میشود و طالب عین مطلوب میگردد... آنهایی که وداها را خوانده اند و معنی اش را دریافته اند همین اندازه میدانند که: آفریدگار هست. و آنهایی که به ریاضت و سلوک، گناهان خود را دور کرده و دل را صاف نموده اند میدانند که: راه رسیدن به آفریدگار همین ریاضت و سلوک است... معرفت را که جوگ (یوگا) گفته اند از آنست که جوگ به معنی یک گرداندن همه است. و چون پران (جان و نفس) را و دل را و همه حواس را یکی میکند و صفتهای اینها را از اینها زایل میگرداند همین را جوگ و عرفان میگویند... از برهما (یزدان) گرفته تا یک برگ کاه را عارفان به چشم معرفت هرچه میبینند همان پاک محیط یگانه را میبینند... با آنکه عارفان، بسیار و بیشمارند اما طریق معرفت و مشغولی هر کدام به یک روش است... هر کس از این جهان به جهان دیگر (عالم اصل) بدون شناخت خویشتن برود، اگرچه نیکوکردار نیز بوده باشد، پرورش نمی یابد و از فیضهای جهان دیگر سودی نمی برد... فرزانه: زنده جاوید، و روح نادان و تبهکار: در همین عالم، در میان کردارهای بد خویش سرگردان میماند.

گر افزون شود دانش و رای من – پس از مرگ، روشن بود جای من
[شاهنامه: گفتار بهرام گور]
گیان یعنی معرفت حق. شاید گیومرت را بتوان مرد (مرت) شناسا (گیو) معنی کرد.
گیانیان بزرگ فرموده اند که همه عناصر و موجودات در اتما (روح کیهانی) میباشد و او نیز در آنان است. او مددکار همه است. [اوپانیشاد]
در ادب پهلوی – پارسی گیان را به گونه کیان میبینیم. کلمه «کی» فشرده «ک َوی» است که به شاهان ایران از همان زمان پیشدادیان گفته میشد.
آماج و هدف عرفان مزدایی، آزادی بخردانه انسان است. در بخشی از اوستا به نام یسنا (آيه 31، بند 9 تا 11 و آیه 12، بند 3) آمده که مردم به یاری خرد و اندیشه خود، دارای آزادی گزینش در زمینه های گوناگون هستند:
• اي اهورامزدا؛ تویی آفریننده جهان مادی و خرد مینوی. و تویی که به مردم جهان اختیار انتخاب راه نیک و بد دادی تا به اراده خود، یا به سوی رستگاری بشتابند یا به گمراهی گرایند.
• ای مزدا هنگامی که در روز نخست با خرد خویش به کالبد ما جان بخشیدی و به ما نیروی اندیشه و قوه تمیز نیک از بد دادی... خواستی که هر کس بنا به اراده خود و با آزادی کامل، راهی را که خود صلاح داند برگزیند. [ترجمه موبد رستم شهزادی]
• من آزادی رفت و آمد، و آزادی داشتن خانه و کاشانه را برای مردمانی که با چارپایان خویش بر این زمین به سر میبرند، روا میدارم... اين آزادي را مي‌ستايم. [ترجمه جلیل دوستخواه]
نسفی انسان آزاد را کسی میداند که این چهار چیز را داشته باشد: ترک، عزلت، قناعت، خمول. و اگر به چهار چیز دیگر دست یابد، انسان کامل است: اقوال نیک و افعال نیک و اخلاق نیک و معارف. ولی کسی که همه هشت ویژگی را داشته باشد انسان بالغ و حرّ، کامل و آزاد است.
در عرفان تولتک با به یادآوری خویشتن و شکستن قالب تنگ ذهنی است که به آزادی میرسیم. از دست دادن شکل پیشین، مانند مارپیچ میباشد... سالک مبارز به کسی میگویند که در طلب آزادی باشد. حزن و اندوه، آزادی نیست و بایستی خود را از قید آن رها سازیم... سه مرحله رشد یک سالک مبارز:
1. درک قانون بسان یک نقشه.
2. رسیدن به آگاهی برتر.
3. گزرگاهی واقعی به دنیای نهانی آگاهی. [کاستاندا: هدیه عقاب].
در مقدمه دفتر پنجم مثنوی معنوی نیز، با سه گزرگاه آشنا میشویم:
1. شریعت: همچو شمع است؛ ره مینماید. و بی آنکه شمعی به دست آوری، راه، رفته نشود.
2. طریقت: چون در ره آمدی، آن رفتن تو طریقت است.
3. حقیقت: چون رسیدی به مقصود، آن حقیقت است.
شمس تبریزی که طریقت را غیر از جبر میداند، هشدار میدهد که اصل و فرع زندگی را اشتباه و جابجا نکنیم: اصل خود را رها کرده و خوار کرده از بهر اعزاز (عزتهای) فرعی... تو اصل را بگیر. جهت جامه میگریی و می زاری، و نان و دشمنکامی که مرا چگونه خوار نگرند یا فلان از من بیگانه شود... و فروع دیگر. جهت اصل: گریه و جهت اصل: دلتنگ نشین و ناله کن و شکایت کن تا آن فروع (فرعیات زندگی) را بینی که می آید و در پای تو می افتد... این عارف بر حال همه مطلع است. هر سخن که میشنود، میخندد و میداند که در کدام مقام است آن کس. و مقامات هر یکی را میبیند و شکر میکند که خدا او را بدان مقام گرفتار نکرده و از آن گزرانیده است... صحبت (همنشینی) بیخبران سخت مضر است، حرام است. صحبت نادان حرام است، طعامشان حرام است... عجب این دوستی خدا را چگونه چیزی میدانند اینها؟ این خدا که آسمانها آفرید و زمین آفرید و این عالم را پدید آورد، دوستی او همچنین آسان حاصل میشود که درآیی پیش او بنشینی؛ میگویی و میشنوی؟ پنداری دکان تـُتماجی (آش فروشی) است که درآیی و برآشامی!/
از دیدگاه شمس با کوشش و پویش باید به حق رسید نه آنکه تنها حق را به جانب خود دانسته و دست روی دست بگزاریم: حق به دست من است؛ حق با من نیست.
در عشق عرفانی، سرشک عاشق (سالک) برای جلب معشوق (حق) است. به گفته شمس: تا ابر غم تو برنیاید، دریای رحم نمیجوشد. کاستاندا مینویسد سالکی که هنگام غم، خون میگرید، به سکوتی ژرف میرسد که پیامدش اراده است. [هدیه عقاب] تنها چیزی که ناوال (سالک) از آن میهراسد، «اندوه هستی شناسانه» است. نه دلتنگی برای روزهای خوش گزشته، که خود شیفتگی به شمار میرود. اندوه هستی شناسانه، نیرویی پایدار در کیهان مانند گرانش است که ناوال آن را احساس میکند. این حالتی روانی نیست. پیوندی از نیروهاییست برای شکست دادن میکروبی بیچاره به نام منیت (ego). زمانی فرا میرسد که هیچ دلبستگیی احساس نمیشود. [آیین فرزانگی]
از دیگر دستاوردهای فرزانگی ایرانی، به ویژه دیدگاه زرتشتی، نوگرایی و تازه گردانی گیتی است. و از شمس است که: من هیچ کهن نشوم.
خدای تعالا از این همه خلق، سه چیز درخواست:
یکی – فرمانبرداری: عبادتست.
دوم – بسنده کاری: عبودیت است.
سوم – یاد داری: معرفت است... معرفت، زندگی دل است به خدای عز و جل.
معرفت: در دل است. از دل، شناخت و شفقت بر خلق.
شهادت: بر زبان است. از زبان، ذکر و خوش زبانی به خلق.
خدمت: بر اندام است. از اندام، پرستش و یاری دادن به خلق.
حجاب (جدایی) بنده از خدا، تن است. تن چهار چیز است: فرج (شهوت)، گلو (شکم بارگی)، مال و جاه. [مقالات شمس]
از دستاوردهای فرزانگی مزدایی، بی آزاری میباشد که بازتاب آن را بارها در عرفان دوره اسلامی میبینیم: در بند آن مباش که آزاری از تو به کسی رسد؛ به قدر آنکه میتوانی راحت میرسان. [نسفی: انسان کامل]
در کتاب «بگ وت گیتا» آمده است: آنچه «نا بود» است، بود نمیشود؛ و آنچه «بود» است، نابود نمیگردد. آنانکه حقیقت هر دو را دانسته اند، کنه ی اشیا را درک کرده اند... به عمل، متوجه شده به نتیجه ی آن باید بی علاقه باشی. نه نتیجه عمل را در نظر آوری و نه آنکه به بیکاری پابند گردی.


امید عطایی فرد omidataeifard.blogspot.com

۱۳۸۹/۰۴/۲۵

پاژ نژند


پانزدهم خرداد 2569 / 1389 به آرامگاه فردوسی در تابران رفتیم. در دوردست هنوز دیواره های کهن شهر، از میراثی سوخته نگاهبانی میکردند. دو سوی جاده ای که به آرامگاه میرسید، نه مهمانسرا و جاذبه های جهانگردی، بلکه مغازه ها و کارگاه های صنعتی و دکلهای فشار برق قوی خودنمایی میکرد. کوچه های دور و بر آرامگاه، بی روح و افسرده آور بود. پیرامون بیرونی بنا، چمن کاریها در هال خشک شدن بود. یاران من در سناباد داوطلب کاشتن نهال و بهبود آن محوطه بودند اما با درخواستشان مخالفت شده بود. دستفروشهای ژولیده، افزون بر تندیسک های فردوسی و آرامگاهش، زینت آلات و اسباب بازی و غیره نیز میفروختند و چهره ای ناهنجار از آن جایگاه بلند، ساخته بودند. درون آرامگاه، پیکرک هایی از پرده ها و داستانهای گوناگون شاهنامه به دیوار نهاده بودند که چندان با سروده های فردوسی همخوانی نداشت. همچنین بر روی یک کتیبه، دروج دبیرگانی از آن کاتبان ولی از زبان پیر توس درباره نبی و وصی دیده میشد. در اینجا نیز مانند دیگر بناها یاوری شاهان پهلوی زدوده شده است. دمی سرم را روی قبر او که با قاب شیشه ای پوشیده بود نهادم و برای رنجها و غربتش در میهنش اشک ریختم. زمانی که از جا برخاستم جوانی با دو دلی به من نزدیک شد و پرسید: ببخشید، شما میتوانید به فارسی صحبت کنید؟! پرسش دردناک و گیج کننده ای بود. آیا ایرانی بودن دیگر سر بر تازیخانه ها نهادن و سنگ سیاه گجستگان به سینه زدن، شده است؟ آن جوان باور نمیکرد که من ایرانی و هم میهنش باشم! من هم باور نمیکردم جنازه سرای هارون الرشید و دیگر نامگانه های این قاتل برمکیان را بهتر از بزرگان ایرانی نگه دارند! از آرامگاه کم جمعیت، به سوی پاژ رفتیم؛ روستایی که فردوسی در آنجا زاده شده بود. هیچ تابلوی راهنمایی نبود و پرسان پرسان جاده های فرعی را پیمودیم. از آن روستا و باغسارانی که در پندار داشتم، نشانی ندیدم. تشنگی ما را یک تک درخت توت سفید فرو نشانید. چنین طعم و بوی شیرینی را تا کنون نچشیده بودیم. دست پر چین و چروک این خاک، نیازمند مهرورزی فرزندان فردوسی مینمود. همه روستا چند خانه خشت و گلی و کوچه هایی بود که خیلی زود به زمینهای خالی میرسید. غربتی عجیب دلم را چنگ میزد و زمانی که بچه های محل، مرا به جایی بردند که سرای فردوسی میدانستند، انگار که دلم را با تیغ تازیان میخراشیدند. بر روی تپه ای نه چندان بلند، ویرانه هایی به جا بود که در میان آنها، چهار پنج خانواده در بدترین شرایط زندگی میکردند. تاکنون چنین فقر و بینوایی ندیده بودم. در آن پایین، در پیچ یکی از کوچه ها پیرزنی از نبود آب و امکانات مینالید. همه جای جهان متمدن، خانه و افزار نامداران درجه دوم خود را موزه و یادگاه میکنند و در اینجا، در زادگاه بزرگترین سراینده جهان، من با شگفتی به کابوسی راستین مینگریستم. در گرمابه ای نیمه ویران، چکه های آب، زندگی را صدا میزدند. زنان روستا نگاهی نیرومند و باصلابت داشتند؛ انگار که از درونشان عقابی با غرور و بی نیازی به ما مینگریست. شباهتی شگفت به نگاه فردوسی در تندیسهایش داشت. پیرمردی با چهره آفتاب سوخته برایمان از فردوسی و نقش او در پاسداری از زبان پارسی سخن میگفت. در کنار یکی از همان کوخ ها نشسته بود و فردوسی را میستایید. نوجوانان هیچ چیز از شاهنامه نمیدانستند. روستای ناآباد پاژ واپسین نفسهایش را میکشید. هنگام بازگشت به مشهدالرضا (سناباد سابق) خودم را دلداری میدادم که فردوسی گفته است بناها ویران میشود اما کاخ شاهنامه بیگزند خواهد ماند. اما باز پرسشی در سرم میپیچید: پس چرا مردم ایران هنوز ارج شاهنامه را درنیافته اند؟ آیا گزشت هزار سال، بس نیست تا به خود آییم و از کهف کاهلی به در آییم؟ تفو نه بر چرخ گردون بلکه بر آن مردمی که فرزانگانش را به فراموشی سپارد. ای فردوسی بزرگ، تو همیشه زنده ای.

۱۳۸۹/۰۴/۲۴

عرفان چیست؟ /1

عرفان چیست؟ عارف کیست؟




مردی نباشد آنکه کنی جنگ با کسان
با خویش جنگ کردن، مردی و رستمیست
[مولانا]


عرفان یعنی شناخت خویش و دریافتن جهان یا جهانهایی که در آن به سر میبریم. اندرز اهورامزدا به مردمان این است که: مرا بشناسید؛ زیرا هرکس مرا بشناسد، از پی من می آید. اما اهریمن، این نماد نادانی و جهالت درخواستی وارونه از مردمان دارد و نمیخواهد شناخته شود.[کتاب پهلوی مینوی خرد] خدایی ِ اورمزد را آنکس افزایش دهد که بلا را از درویشان دور نگه دارد. چیزداران باید بیچیزان را یار باشند. آگاهان، ناآگاهان را بیاموزند. [گزیده های موبد زادسپرم] نماد و نشان اهورامزدا در زمین، فرد پرهیزکار است. روان پرهیزکار، خویشاوند خداوند به شمار می آید. [روایت پهلوی] نشان «مرد خدا» آن است که او را ببینی از خدا یاد آید. [شمس تبریزی]
نظر پاک تواند رخ جانان دیدن؛ که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد
[حافظ]
سرسلسله درویشان و عارفان «سپیتمان زرتشت» که شش هزاره پیش از هخامنشیان میزیست، در سرودهایش (گات ها) بارها از درویشی (و نه دریوزگی) و خویش سازی به گونه مهمترین کارها یادکرده و این سه اندرز جاودانه را به یادگار نهاده است: منش نیک، گویش نیک، کنش نیک. و در پرتو این سه پند بود که خود به دیدار جهان اهورایی راه یافت.
در مقالات شمس تبریزی آمده که حکمت بر سه گونه است:
1. حکمت گفتار: ویژه عالمان.
2. حکمت کردار: ویژه عابدان.
3. حکمت دیدار: ویژه عارفان.
علامت عارف آن است که مانده نگردد از یادکرد دوست (یزدان) و سیر نشود از دوستی او... علامت عارف سه چیز است:
1- دل مشغولی به فکرت
2- تن مشغولی به خدمت
3- چشم مشغولی به قربت.
عزیزالدین نسفی میگوید: ای درویش. از تو تا خدا راه نیست و اگر هست، راه تویی؛ خود را از میان بردار تا راه نماند... اهل حکمت میگویند از تو تا خدا، راه (سلوک) به طریق طول است؛ مانند مراتب درخت (تنه و شاخ و برگ و میوه و...) با تخم درخت. اهل تصوف میگویند به طریق عرض است؛ مانند نسبت حروف کتاب با کاتب. اهل وحدت میگویند از تو تا خدا راه (فاصله) نیست؛ نه به طول و نه به عرض، بلکه مانند نسبت هر حرف با مداد است. (مماس بودن مداد یا آفریدگار با حرف یا آفریده).
باید که نیت سالک در ریاضات و مجاهدات، آن باشد که تا آدمی شوند و مراتب انسانی در ایشان تمام ظاهر شود. سالک باید که بلندهمت باشد و تا زنده است در کار باشد و به سعی و کوشش مشغول بود که علم و حکمت خدا نهایت ندارد.
نسفی آرمان یک رهرو و سالک را رسیدن به آزادی و فراغت میداند و درباره شناخت واجب الوجود (یزدان)، مردم را بر سه طایفه و گروه بخش کرده است:
1. اهل تقلید (طایفه عوام): اعتقاد این طایفه، به واسطه حس و سمع است.
2. اهل استدلال (طایفه خاص): به طریق دلایل قطعی و برهان یقینی است. (علم الیقین)
3. اهل کشف یا اهل وحدت (طایفه خاص الخاص): از تمام حجابها گزشته و به مشاهده خدا رسیده اند. (عین الیقین)
و در بخش بندی دیگری:
1. خدا: انبیا و اولیا مظاهر خدا هستند.
2. عقل: حکما و علما مظاهر عقل اند.
3. نفس: سلاطین و ملوک مظاهر نفس اند.
4. طبیعت: عوام و صحرانشینان مظاهر طبیعت اند.
تو کز سرای طبیعت نمیروی بیرون؛ کجا به کوی طریقت گزر توانی کرد
دلا ز نور هدایت گر آگهی یابی؛ چو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد
ز تندباد حوادث نمیتوان دیدن؛ در این چمن که گلی بوده است یا سمنی
مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ؛ کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی
[حافظ]


امید عطایی فرد omidataeifard.blogspot.com

۱۳۸۹/۰۴/۰۱

تیر آرش

شنودم که هنگام با فر و جاه / که بودی به ایران، منوچهر شاه
بیامد فرومایه افراسیاب / که از خون به گردش کند آسیاب
بگفتا که: اورنگ ایران زمین / که بهرش بیازیم کمان و کمین
هرآنجا که تیری فتد در میان / همان باشدش مرز ایرانیان.
بخشکید لب، خاک ایران ز گرگ* / نه ابر و نه باران، نه برف سترگ
نبد چون به ایرانیان بخت یار/ پراکنده شد لشگر شهریار
یکی پهلوان بود آرش به نام / کمانگیر و خوش پیکر و شادکام
همه ایزدان را نیایش گرفت / کمان را چو چنگی به رامش گرفت
به ترکش چو پیکان کشید از نهفت / به زه کرد و با شاه ایران بگفت
که: «آرش منم باب اشکانیان / ببستم همی مهر میهن، میان
بیاید ز پشت و تبارم ارشک / بِِدو دشمنان خیره از بیم و رشک
نگه کن بر این برز و بازوی من / که ایران رهانم از آن اهرمن*
کنم زار دشمن در این کارزار / یکی مرد جنگی به از سدهزار
چو ایران نباشد تن من مباد». / بیفکند تیری شتابان چو باد
گسست بند از بند آن پهلوان / که تا بخت میهن بماند جوان
بپیمود تا رود آمو، خدنگ/ که پیدا شود مرز ایران ز جنگ
تو گفتی ز تیرش شکافید ابر / که بارید و غرّید، مانند ببر
سرافکنده برگاشت افراسیاب / ز ایران به توران، فراسوی آب
بگفتند ترکان بر خون دلیر / که: ایران به هنگام تنگی چو شیر
به چنگ و به دندان کند سینه چاک / ز بهر بر و بوم و آن مرز پاک
*
کنون کشورم را نیازست تیر / کمانگیر شیری چو آرش، دلیر
که میهن بگردد دوباره بزرگ / نه هر پاره  در پوزه ی مار و گرگ
ز جیهون و سیهون و سند و فرات / همان کوه قفقاز و تالش، و تات

کجا شهسواری که رزم آورد / همه شهر ایران به بزم آورد

امید عطایی فرد
OMIDATAEIFARD.BLOGSPOT.COM
تیرگان 2569 شاهنشاهی

* گرگ و اهرمن: کنایه از افراسیاب است. با تاختن او ایران در خشکسالی فرو رفت اما تیر آرش که کنایه از آذرخش نیز میباشد، باران را به ایران بازگرداند و به همین یادبود، جشن تیرگان برپا شد. در شاهنامه آمده که اشکانیان خود را تبار آرش میدانستند.

۱۳۸۹/۰۳/۲۵

زرتشت باستانی و فلسفه او

زرتشت باستانی و فلسفه او



کتاب «زرتشت باستانی و فلسفه او» پژوهش «عبدالمحمد خان ایرانی» در سال 1339 قمری هجری برابر با 1920 میلادی در کشور مصر به گونه خوشنویسی (دست نوشته) به طبع رسید و به شاهنشاه پهلوی اول تقدیم شد. پیش از این، کتابهایی دیگر به این نامها نگاشته بوده است: پیدایش خط و خطاطان، امان التواریخ (تاریخ عام)، فواد التواریخ (تاریخ مصر). وی که لقب «مودب السلطان» داشت، مدیر نشریه «چهره نما» بود و در بخشی از خاطراتش نوشته است:
از سی سال پیش بدین طرف که نگارنده در خدمت به ملت ایران اعم از مسلمان، زردشتی، یهودی، ارمنی و غیره همت گماشته ام در صفحات جریده چهره نما هماره سبقت و تجدد را در افراد ایرانی طالب بوده و هستم [...] مثلا بکرات از دسایس روسهای تزاری بر ضد کمپانیهای مستقل جمشیدیان و جهانیان و غیره که تجارت عمده ایران را در دست داشتند... گوشزد نموده و هموطنانم را آگاه ساخته ام./
نویسنده در دیباچه کتاب «زرتشت باستانی و فلسفه او» آورده است: نظرم به احوال و سرگذشت مدهش وخشور پاک و پیغمبر پارسی نژاد، آشو شت زردشت پیامبر پیشین ایرانیان و ایران باستانی افتاد و چنان مرا غرق دریای مزایای فلسفی و حکمت آمیز آن فیلسوف اعظم و پیغمبر اکرم نمود که تا مدتی به حال بهت درافتاده و تاسف بسیار خوردم که چرا در کتب مختلفه پارسی، تالیفی جامع و سِفری لامع که مبنی بر سرائر احوال و حقایق بعثت و شریعت آن برگزیده اهورامزدا باشد، تا به حال به رشته تحریر و تدوین درنیامده... خیلی جای تاسف است که ما ایرانیان نباید از دوره حیاتی پیامبر باستانی خود کاملا واقف باشیم... این است که نگارنده متعهد گشتم که سرگذشت این پیامبر باستانی ایران را به طریق جامع از مصادر موثقه به دست آورده و به انظار عام برسانم... اگر اندکی تعمق کنیم که چنین بزرگواری را که تاریخ حیات و تعلیمات او را بزرگان عالم و مستشرقین و برگزیدگان امم اروپا و امریکا مورد مطالعه خود قرار داده اند، چقدر باعث تاسف و سرزنش است که ابناء (فرزندان) وطنش از تاریخچه کامل او بی اطلاع باشند. پس هر ایرانی غیوری راست که از سرگذشت پیامبر باستانی خود به هر نحوی شده اطلاع کامل حاصل نموده و تعلیمات او را مورد مطالعه قرار دهد./
اثر یاد شده که به شیوه ای دانشگاهی (آکادمیک) و به پارسی شیرین نگاشته شده، دارای تصاویر، فهرست مطالب و نیز نام یاب بوده و نگرشهایی فراگیر دارد به: زبان و الفبای اوستایی، زندگینامه زرتشت، آیین و آداب زرتشتی، جهانبینی مزدایی، پارسیان هند. نویسنده تا آنجا که توانسته، بدون تنگ نگری، به دیدگاه های گوناگون پژوهشگران اشاره کرده است؛ مانند زمان و زادگاه زرتشت. این کتاب گرچه به دور از برخی اشتباهات نیست اما هنوز نزدیک به یک سده پس ازنگارش، تازه و سودمند مینماید. نمونه هایی از نگرش او:
کلمه اهورا از دو کلمه «اهو» و «را» ترکیب است و به معنی «هستم هستی» یعنی: آن هستی منم، آمده است. و مزدا به معنی خالق و بخشنده آمده که معنی ترکیبی اهورامزدا این خواهد شد: منم هستی بخش... زرتشت اولین پیامبری بود که بشر را به یکتاپرستی دعوت نمود... اوستا و گاتاها تنها کتاب آسمانی [باستانی] است که عاری از اباطیل و خرافاتست... فلسفه زردشت از مرامهای ارستو و افلاتون و غیره برتری کامل دارد./
مهر به میهن در سراسر کتاب موج میزند؛ برای نمونه :
نظری به عهد ساسانیان و زمان اوستاشناسی ایرانیان باستانی به ما ثابت خواهد کرد که تا چه اندازه جامعه ایرانی مسیر تکامل و ارتقا را پیموده و تا چه حدی برتری و سروری بر سروران دنیا احراز نموده بودند... بزرگی و کشورستانی آنان اغلب در پرتو تعلیمات مذهبی آنان بود که تحت لوای آن زیست مینمودند... خرابی و ویرانی اعراب در زمان تسلطشان به ایران طوری است که شعرای بزرگ فارسی هر یک مکنونات قلبی خود را بر نوک قلم آورده و سرودهای مهیج و سوزناک وطنی سروده اند... آتشی که اسکندر مقدونی در ایران برپا ساخت هیچ کمتر از آتش فتنه اعراب بادیه نشین نبود... آیا جای تاسف و شرمندگی نیست که از میان مسلمانان هندوستان شعرا و ادبای با فضل «پارسی بیان» ظهور کرده باشند ونیز برهمنان و بوداییان از زبان شیرین پارسی بهره و نصیبی داشته و حتا اشعار آبداری بسرایند، در حالتی که پارسیان (زرتشتیان هند) که واقعا حافظ و نگهبان زبان خود باید باشند، بکلی آن را فراموش کرده و از آن بی بهره و نصیب مانده باشند.


به کوشش: امید عطایی فرد


۱۳۸۹/۰۳/۲۰

نقدی بر ترجمه و گزارش دینکرد

نقدی بر ترجمه و گزارش دینکرد
امید عطایی فرد

کتاب پهلوی دینکرد را میتوان از مهمترین متنهای پهلوی و نیز بازمانده ی اوستای گمشده دانست. فریدون فضیلت که به این کار سترگ همت گماشته در ترجمانش دارای چنین کمبودها و لغزشهاییست:
 ترجمه ساستاریه sastarih به: جدایی دین از سیاست./ ترجمه درست: آموزش دینی.
 ترجمه اخو axw به: اندیشگی. در کرده (بخش) 60، کلمهaxwan ترجمه شده: جهان. / معنای درست: جان. همخانواده با اهو. گزارشگر در کرده 126 همین معنا را به کار برده است.
در کرده 117 andartom axw :ترجمه شده اندرونی ترین نیروی اهورایی. ترجمه درست میتواند این باشد: اندر تخمه هستی.
پرسش برانگیز است که در کرده 133 کلمه Hu axwih را ترجمه کرده: رای استوار./ معنای درست: جان نیک.
 ترجمه chmig به: خردورانه./ درست: چم.
 ترجمه pad nerog به: اقتدار. / ترجمه پارسی و درست تر: نیروی پاینده.
 Wihan : بن انگیز. / درست تر: بهانه.
 Nigeridar: نگاهبان./ درست: نگریدار، نگرنده.
 Boy: شعور. / پارسی: بوی بردن.
 Chihrig: سرشت و غریزه./ درست تر: چهره.
 Hamag dad :مجمع القوانین. / پارسی: دادگری همگانی.
 Brah paywastariha :بهره وری از فروغ الاهی./ درست تر: برق (نور) پیوستار.
 Snayishn: سپاس گویی. / درست تر: ثنا. از اینجا ایرانی بودن کلمه ثنا دریافته میشود.
 zahag: تخمه./ درست: زهدان. به نوشته خود گزارشگر واژه tohmag میشود: تخمه. این آشفتگیها بارها در ترجمان فریدون فضیلت دیده میشود.
 Frax menishnih : بلند نظری./ پارسی تر: فراخ منشی یا فراخ اندیشی.
 Ray: فلک جو، آسمان پایه./ درست: رای. این کلمه در نوشتارهای پارسی به معنای فروغ نیز آمده و همبسته با فره است.
 oshmurdan : وارسی./ درست تر: شمردن.
 معنای Sazag baxtarih برایش روشن نیست. به گمان من میشود: بخشش به سزا یا بخت سزاوار.
 A-niyoshag : فرمان نابرداری رام نشدنی./ درست تر: نه نیوشیدن، نا شنیدن.
 xem : جان خدایی./ درست: خیم.
 wazag : فتوا./ پارسی: بازه.
 Wazag wizidan: استخراج./ پارسی: باز گزیدن.
 Paydagenidan: توضیح دهد./ پارسی: پیدا کنیدن، پدیدآوری.
 سپاهش را که با آن (=سپاهش) خشم می افروخت؟ (sturgihist?)/ آوردن دوباره سپاه در کمانک () نادرست است و معنای sturgihist شاید میشود: ستور جهاندن. بنابراین ترجمان درست: سپاهش را که اسب برمی انگیخت.
اما گزارشهای نادرست فریدون فضیلت:
 مینویسد در این بند از کرده 27 دینکرد، با دستکاری مزدائیان، جای دو ایزد اورمزد و زروان عوض شده است: دادار اورمزد است که زمان را با بن پاره ها رزیده است.
اشتباه گزارشگر را با نگرش به کتاب بن دهش میتوان دریافت که زمان را آفریده ی اورمزد میداند و نه زروان. بنابراین هیچ دستکاری نبوده است.
 بدترین و نارواترین دیدگاه مترجم چنین فرازهاییست که خوانندگان و پژوهندگان را گمراه و دروغ آلود میسازد:
تدوین کنندگان دینکرد در پی بنیادی خردپسند و ارستویی برای همه بن باورهای مزدایی بوده اند و سر آن داشته اند چیزی را پی افکنند که با نمونه های (فلسفه) مسیحی و اسلامی آن آشنایی داریم. یعنی با بهره گیری از فرزانش ارستویی، در پی استوارکرد باورهای مزدایی برآیند. اگر زمانه به چنین دستگاهی از اندیشه، پروای زیستن و بالیدن میداد، دور نمینمود که امروزه نیز با دستگاهی اندیشگانی زیر نام «فلسفه مزدایی» روبرو میبودیم. [کتاب سوم، دفتر دوم، رویه 276] سرواژه های بحث [کرده 142] سر به سر ارستویی است هرچند در چهارچوب دستگاه اندیشگانی مزدایی به کار گرفته شده اند. [رویه 109].
پاسخ: آیا ارستو پیش از زرتشت میزیست که بخواهد بر بازمانده اوستا و گزارش گاتها (یعنی کتاب دینکرد) اثرگزار باشد؟!! آیا در گاتهای زرتشت نظام فلسفی به چشم نمیخورد؟ شوربختانه فریدون فضیلت نه از گاتها آگاهی درستی دارد و نه از متنهای کهن تاریخی که از ترجمه اوستا به زبان یونانی در زمان هخامنشیان و شاگردی فیلسوفان یونانی در پیشگاه مغان ایرانی حکایت دارند. وی با این گزارشهای نادرست، رنج ارجمندش را در ترجمه دینکرد دچار خدشه نموده است. برای آگاهی بیشتر بنگرید به:
ــ مری بویس: تاریخ کیش زرتشت / هخامنشیان
ــ استفان پانوسی: تاثیر جهانبینی ایرانی بر افلاتون

۱۳۸۹/۰۳/۱۱

شاهین شرق


بیا کورش که ایران جانفشان است
به گیتی از تو هر گوشه، نشان است
درفش شهریاری را برافراز
همای بخت ما، در آسمان است
بیا کورش نگر بر خاک میهن
که بر باد میرود آباد میهن
تویی شاهین شرق، اژدر برافکن
که از ماست، دشمن ِ این مام میهن
بیا کورش که ایرانی فدایت
دلی پر آتش و تن، خاک پایت
به اشک دیدگان بنگر که دریاست
که سوز سینه ها کرده هوایت...

سوشیانت مزدیسنا
Omidataeifard.blogspot.com