۱۳۸۸/۰۱/۲۱

مصایب کیهانی (۲)


برای آنکه یک بلای طبیعی آب وهوای مناطق وسیعی را برای همیشه دگرگون کند، صدها آتشفشان باید همزمان با هم شروع به فعالیت بنمایند. همانطور که هاپگود می گوید: « چنانچه به ابرهای حاصل از گرد و غبار آتشفشانی بیاندیشیم که در هوا پخش می شوند،تابش نور خورشید را کم می کنند و اتمسفر را سرد می سازند، دیگر تصور توفان هایی که بتوانند برفی به عمق 40 پا یا 40 روز پیاپی باران ایجاد کنند، کاری بس آسان خواهد بود. بارش برفی از این نوع می توانسته حیوانات را در محدودۀ وسیعی نابود و اجسادشان را منجمد کند، بدین شکل که آنها را در جامه ای از برف بپوشاند که در تابستانی که از پی می آید ذوب نشود، ولی در هر زمستان ارتفاعش بیشتر شود».
بنا به عقیدۀ این دانشمند آمریکایی، این سری فوران های آتشفشانی دهشتناک باید از حرکات سطح زمین ناشی شده باشد. طبق گفتۀ آلفرد وگنر، در ابتدا قاره ها از تکه تکه شدن یک جرم و تودۀ نخستین به وجود آمدند؛ بخش هایی از این توده شروع به حرکت در جهات مختلف کردند و بر روی لایه های زیرین زمین که سر جای خود مانده بودند، آمدند. به نظر می رسد که هاپگود معتقد است که یک سلسله از این جابجایی ها حدود ده هزار سال پیش رخ داد که در نتیجۀ آنها آمریکا به سمت جنوب حرکت کرد، در حالیکه سیبری و قطب جنوب که پیشتر در عرض جغرافیایی دارای آب و هوای معتدل قرار داشتند، تبدیل به سردترین نقاط کرۀ زمین شدند. از سوی دیگر واگنر معتقد است که از هم شکافتن و جدا شدن قاره ها در حدود 250 میلیون سال پیش آغاز شد و حدود یک میلیون سال پیش قاره ها در موقعیت فعلی خود قرار گرفتند. ما مجبور نیستیم که این نظریه را بپذیریم ولی به نظر می اید که به اندازۀ کافی قابل تحسین باشد. ولی قبول کردن فرضیۀ هاپگود مبنی بر اینکه جدا شدن و حرکت آمریکا، سیبری و قطب جنوب در زمان نسبتاً کوتاهی انجام شد- درحقیقت آنقدر کوتاه که باید لرزه های بسیار شدیدتری را از آنچه که وی متصور شده است به وجود می آورد- ولی آنقدر ادامه یافت که یک سلسله فوران های آتش فشانی و زمین لرزه ای را باعث شود. این فورانها و لرزه ها می توانست هر گونه حیاتی را بر روی سیاره مان نابود سازد، ولی در هر صورت زمین را در لفاف ضخیمی از گرد و غبار می پوشاند و نتیجه اش این می بود که هر گوشه ای از سطح زمین به زمستانی دچار می شد که قرن ها دوام می آورد. نه تنها ماموتها بلکه تمام ارگانیزمهای برتر جهان حیوانات و گیاهان در مقابل این فاجعۀ طبیعی به زانو در می آمدند.
با این حال در حقیقت واقع، گرچه هجوم « سرمای فراگیر » آنقدر بود که سیبری و قطب جنوب را به ویرانی بکشد، در دیگر نقاط جهان دوام زیادی نیاورد: بنا به دلایلی که بعداً سعی می کنیم آنها را توضیح بدهیم، این هجوم سرما منجر به افزایش دما به حدی قابل توجه در اروپا و آمریکا شد.
برخوردهایی در فضا
اگر به دنبال توضیحات دیگری در خصوص حوادث آخرالزمان مانندی که اعصار یخی متوالی را باعث شدند باشیم، فقط می توانیم اینطور فرض کنیم که حوادث مزبور منشأ فرا زمینی داشتند. درک این مطلب آسان است که در گذشتۀ خیلی دور پوستۀ زمین آنقدر نازک بود که گدازه های آتشفشانی که در زیر سطح زمین در حال غلیان و جوشش بودند، می توانستند در فوران های شدید بیرون بپاشند؛ ولی باور کردن فوران های ناگهانی فعالیتهای آتشفشانی در همه جای این کرۀ خاکی، همزمان با هم در دورانی که از دیدگاه زمین شناسی بسیار به ما نزدیکتر است، کار دشواری خواهد بود. چنین حادثه ای فقط می توانسته ناشی از عاملی خارجی بوده باشد.
این عامل چه می توانسته باشد؟ بدون اینکه بخواهیم به قلمرو داستانهای علمی تخیلی قدم نهیم فقط می توانیم بگوییم که فاجعۀ طبیعی ای که صحبتش رفت در اثر برخورد جرمی آسمانی با سطح زمین به وجود آمد. در این راستا می توانیم سیارکی را تصور کنیم که طی یک تقارن سیاره ای غیرعادی، از مدار خود بیرون کشیده شده بود، یا شهاب سنگهایی که از فضای خارج می آمدند یا اقمار قبلی خود زمین.
این فرضیه با حرکت مناطق قطب شمال و قطب جنوب، که به نظر می رسد بیش از یکبار در تاریخ سیاره مان رخ داده، سازگار است. این مسأله در اسناد مصری کهن، در پاپیروس های هرمیتاژ، ایپوور و هریس بازتاب یافته است. مورد اخیر الذکر صحبت از بلای ناگهانی ای می کند که به دنبال آن « جنوب شمال گشت ... و زمین به دور خویش چرخید ». بعلاوه هردوت به ما می گوید که به گفتۀ کاهنین تبس: « در اعصار گذشته دو بار خورشید از نقطه ای متفاوت از آنچه امروز از آن طلوع می کند، طلوع کرد، و دو بار به غروب کردن در شرق به جای غرب خو گرفته بود».
شواهد علمی در این زمینه کم نیستند: به گفتۀ کرایش گراور، در دوران زغال سنگ وسنگواره ها، قطب شمال جایی در نزدیکی هاوایی قرار داشت، در حالیکه در زمانهای پسین در دریاچۀ چاد در آفریقا واقع بود. بنابه گفتۀ برخی زمین شناسان آمریکایی، این حقیقت که این ذخیرۀ عظیم آب نه دارای رودهایی بود که به آن بریزند و نه دارای مخرج، ثابت می کند که از ذوب شدن یخچالی عظیم تشکیل شده است. چنین جابجایی های خارق العاده ای می توانسته به راستی ناشی از فوران شدید آتشفشانهای زیادی باشد که کم و بیش همزمان با هم در سراسر کرۀ زمین رخ دادند. ما می توانیم اثر آنرا با تصور فشفشه ای که به دور خود می چرخد و میجهد در حالیکه انفجارهای پیاپی در نقاط مختلف سطح آن رخ می دهند، مجسم کنیم. یک زمین شناس آلمانی تأثیر یک چنین فاجعۀ طبیعی ای را به شکل زیر بازسازی کرده است:
« به سمت شمال غربی رگه های خیره کنندۀ سفید گاز، به طول حدودا ً1200 یا 1500 مایل درون قوسی بزرگ در پهنای آسمان محبوس شده بود. بی صدا و با سرعت نور، در حالیکه وسیعتر و وسیعتر می گشت نزدیک شد، و مانند ماری عظیم گرداگرد زمین را فرا گرفت، در حالیکه آتش سوزی های مهیبی در هر دو سوی زمین رخ می داد. سپس از فضای خارج، مرگ به چهر سیارک یا اختر واره ای که از مدارش بیرون کشیده شده بود، بر زمین نازل گشت. زمانیکه این جرم هنوز با سیارۀ ما کمی فاصله داشت دو تکه شد: هر دو تکه با چنان نیرویی به درون اقیانوس اطلس فرو افتادند که ناگهان داخل پوستۀ زمین شدند. ستونی آتشین با غرشی سهمگین به سوی آسمان برخاست، و با خود گاز، خاکستر، مواد مذاب، سنگ و توده های عظیمی از گدازه های آتشفشانی منور را روبید. نابودی هزاران و هزاران مایل را فرا گرفت؛ اقیانوس شروع به جوشیدن کرد، مقادیر زیادی آب تبخیر شد و به همراه گرد و خاک و خاکسترهای آتشفشانی، متراکم گشته و ابرهای سیاهی را تشکیل داد که خورشید را پنهان کردند. تمام آتشفشانهای زمین با شدت وحشتناکی فوران نمودند ...».
همانطور که بعداً خواهیم دید، این توصیفی از فاجعۀ طبیعی ای بود که نژاد ماموتها را منقرض کرد، برخوردی کیهانی که 11000 سال پیش رخ داد، و شهرهای بندری را دربر گرفته و به ارتفاع 13000 پایی از سطح دریا رساند؛ در میان دیگر شگفتیهایی که در زمین اتفاق افتاد، ما بوجود آمدن آبشارهای نیاگارا را مدیون این بلای طبیعی هستیم. مسأله ای که در اینجا بسیار حیرت آور می باشد این است که فاجعۀ مزبور به خودی خود آنچه را که به درستی عصر یخی می نامیم، به دنبال نیاورد؛ بلکه باران ها و سیل های ناشی از آن بود که توفانی را ساخت که در کتب مقدس درباره اش خواندیم. برخی دانشمندان معتقدند که سبب این فاجعه این بود که حوزۀ جاذبۀ زمین، اخترواره ای را در یک وضعیت استثنایی که طی آن، زمین، ماه و ناهید بسیار به هم نزدیک شده بودند، به درون خود جذب کرد. ولی وقتی اینرا در مقیاس کیهانی بسنجیم، در میابیم که این فاجعه در مقایسه با فجایای قبلی ابعاد بسیار کمتری داشته است، فجایایی که به عقیدۀ برخی دانشمندان، تصادم سه قمر پیشین زمین با سیاره مان یکی از آنها بود. ماهی که امروزه می بینیم چهارمین قمر از اقمار زمین می باشد.
{ترجمه: کامبیز منزوی}

۱۳۸۸/۰۱/۱۹

مصایب کیهانی (۱)


چه نیرویی می توانسته تمدن های در حال شکوفایی را با یک ضربت از صفحۀ روزگار محو کند، شمار بسیاری از جمعیت جهان را بکشد و بازماندگان را محکوم نماید که در غارهایی که نیاکانشان هزاران سال پیش بیرون از آنها با مشقت بسیار کوشیده بودند، پناه بگیرند؟ مشخص است که این عامل می باید نوعی مصیبت دهشتناک بوده باشد. مصیبتی که تمام سیارۀ ما را دگرگون ساخت. شواهد زیادی در دست است که نشان می دهد فجایعی در این مقیاس حقیقتاً اتفاق افتاده اند. نخستین ماموتی را که کاملاً سالم باقی مانده بود، یک قزاق در سال 1797 کشف کرد. ولی متأسفانه گوشت آنرا به خورد سگهای سورتمه اش داد؛ چنین کشفی در آن دوره در نظر علم ارزش زیادی نداشت. آنهایی که در سالهای بعد نمونه های دیگری را کشف کردند با دقت و مراقبت بیشتری با آنها رفتار نمودند، و همچنانکه وضعیت علم و دانش پیشرفت کرد این امکان به وجود آمد که بتوان توصیف دقیقی از این حیوان وحشی ماقبل تاریخ ارائه داد. معهذا بنا به گفتۀ دانشمند آمریکایی، چارلز اچ هاپگود، «گرچه گاهی لاشه ها و اسکلتهای کامل یافت می شوند، به نظر می رسدکه بقایای مزبور توسط نیرویی عظیم دریده شده اند. در برخی نقاط توده های استخوانی وجود دارند که ارتفاعشان به اندازۀ یک تپۀ کوچک می باشد، بقایای ماموتها با بقایای اسبها، بزهای کوهی، گاومیش کوهاندار آمریکایی و اروپایی، گربه سانان غول پیکر و دیگر حیوانات کوچکتر درهم آمیخته و اینجا و آنجا به چشم می خورد. در طول قرون گذشته، بشر از این گورستانهای اسرار آمیز خبر داشته است، و عاجهای ماموت که طولشان به 10 پا نیز می رسید، قرن ها اگر نه هزاره ها، وسیلۀ داد وستد در آسیا بوده اند. بین سالهای 1880 و 1900 حدود ده میلیون جفت عاج در سیبری کشف شدند، و به نظر می رسید که هنوز خیلی مانده تا بقیۀ موجودی این عاجها تمام شود.
«در سال 1901 ، کشف جسد کامل یک ماموت نزدیک رودخانۀ برزووکا، هیجان زیادی را به بوجود آورد، چرا که به نظر می رسید که حیوان مزبور در وسط تابستان از سرما مرده است. محتویات شکمش که به خوبی حفظ شده بودند شامل گل آلاله و لوبیای وحشی ای که در حال گل دادن بوده می شدند: این به این معناست که حیوان آنها را در آخر ماه جولای یا اوایل ماه آگوست بلعیده. جانور آنچنان ناگهانی مرده بود که هنوز دهانش پر از علفها و گلها بود. واضح بود که نیروی عظیمی آنرا گرفتار و چندین مایل از زمینی که در آن مشغول چرا بوده دورتر پرتاب کرده. لگن خاصرۀ جانور و یک پایش ترک برداشته و شکسته بود، یعنی در زمانیکه در حالت عادی گرمترین موقع سال است، حیوانی غول پیکر به زانو افتاده و از سرما منجمد شده بود».
امروزه همانطور که می دانیم تندرای سیبری سرزمین وسیع و متروکیست که در زمستان دمایش از قطب شمال پایین تر است: میانگین دمای سالانه 16 درجۀ سانتیگراد زیر صفر می باشد، در گرمترین موقع یعنی در جولای دما 15 درجه بالای صفر است و در سردترین موقع یعنی ژانویه درجه حرارت به 49 درجه زیر صفر می رسد ( برابر56 درجۀ فارنهایت زیر صفر ). امکان ندارد که آن ماموت در یک چنین آب و هوایی می زیسته است: آزمایشات بر روی جسد حیوان نشان داده که بر خلاف آنچه که هنوز خیلی ها باور دارند، ماموت با زندگی در منطقه ای معتدل خو گرفته بود، همچون اسب، گاومیش کوهاندار، ببر، بز کوهی و دیگر پستاندارانی که با هم در یک نابودی فراگیر از میان رفته بودند. مواد غذایی که در شکم این خرطوم داران بزرگ یافت شده نشان می دهدکه سیبری در روزگار آنان منطقه ای با آب و هوای نسبتاً گرم و دارای پوشش گیاهی انبوهی بوده است.
پس باید نتیجه گیری کنیم که همۀ گونه های ماموتها در حادثۀ غم انگیز ناگهانی ای از میان رفته، و بلافاصله بعد از آن شمار زیادی از اجسادشان در گوری یخی محصور شده اند، چنانچه این گور یخی نمی بود اجساد این جانوران از میان میرفت. اثر این فاجعۀ طبیعی این بود که آب و هوایی قطبی را در سیبری و نیز در دیگر نقاط جهان حاکم ساخت. هنوز اکثریت بر این باورند که آنچه را که امروزه قطب جنوب می نامیم میلیونها سال زیر لایه های یخی به ضخامت بیش از یک مایل، قرار داشت؛ ولی هیاُت اکتشافی دریا سالار بیرد، در سال های 7- 1946شواهدی متفاوت به دست آورد که ابتدا آنها را نادیده گرفتند ولی تحقیقاتی که در سال جهانی ژئوفیزیک انجام شد این شواهد را تأیید کرد. دانشمندان آمریکایی از بستر اقیانوس قطب جنوب نمونه های رسوبی گل آلودی را بیرون آوردند که نشان می داد در زمانهای نسبتاً اخیر رودهای قطب جنوب رسوبات ته نشین شدۀ سرزمینی را با خود به دریا ریخته بودند که عاری از یخ بود. ظاهراً این مورد مربوط به ده تا یازده هزار سال پیش می شد، یعنی درست پیش از زمانیکه ماموتها ناگهان منقرض شدند؛ و دلایل زیادی در دست است که فکر کنیم این همان فاجعۀ طبیعی است که آب و هوای قطب جنوب وسیبری را به کلی دگرگون کرد.
لفافی از جنس گرد و غبار
برخی زمین شناسان معتقدند که پدیده ای که انقراض ماموتها را به دنبال آورد باید مشابه آن پدیده هایی باشد که اعصار یخی را در گذشته های دور تر باعث شدند، البته در ابعادی بسیار کوچکتر.ما در حقیقت از عامل پدیدۀ انجمادی که تمام زمین را زیر لحافی از یخ پوشاند بی اطلاع هستیم. در میان صد ها نظریۀ موجود، آن که احتمالش از همه بیشتر است این می باشد که یک سری فوران های آتشفشانی زمین را در ابری از گرد و غبار پوشاند، و غلظت این ابر به حدی بود که نور خورشید نمی توانست از میانش عبور کند. این فرضیه آنقدرها که به نظر می آید اغراق شده و بعید نیست. انفجار یک بمب هیدروژنی در سطح زمین میلیون ها تن گرد و خاک را به هوا بلند میکند که به شکل ذرات بسیار ریز خاک، همچون گردبادی چرخ زنان تا ارتفاعی مابین 45 تا 60 مایل بالا می روند. پیش از آنکه این ذرات بتوانند دوباره به زمین بازگردند بادهای شدیدی آنها را با خود برده و در وسعت زیادی پخش می کنند. هنگامی که این ذرات همچنان در هوا معلق هستند فیلتری را به وجود می آورند که تا حد زیادی مانع عبور نور می شود، در نتیجه دمای زمین زیرشان به شدت کاهش پیدا می کند.
همچنین می توانیم دو فوران آتشفشانی مشهور را در قرن گذشته به خاطر آوریم. در 27 آگوست سال 1883 کوه راکاتا واقع در جزیرۀ کراکاتاو در تنگۀ سوندا فوران کرد و ابری از خاکستر را به اتمسفر فرستاد. همچنانکه این خاکستر ها از فراز آسمان به سوی زمین پایین می آمدند، جلوه های بصری حیرت آوری را به وجود می آوردند؛ ماه و خورشید در رنگمایه‌های متنوع بنفش، آبی و سبز به چشم می خوردند و در هنگام غروب خورشید، انوار پری شکل صورتی و طلایی، زمین را تا وسعت زیاد و تا فاصلۀ دوری روشن کرده بودند. ولیکن این منظرۀ جالب برای کشاورزان جهان به بهای سنگینی تمام شد، چراکه تقریباً در تمام کشورها، به مدت سال یا بیشتر از میزان تابش عادی نورخورشید 15 درصد کاسته شد. همچنین زمانیکه کوه کاتامی در شبه جزیرۀ آلاسکا، در تاریخ 8 ژوئن سال 1912 فوران کرد، حتی در الجزیره کاهش های شدید دما بین 12-10 درجۀ سانتیگراد ثبت شد. بنابه گفتۀ دبلیو. هامفری شهاب شناس، اثر فوران آتشفشانی مزبور تا مدت زمان قابل ملاحظه ای، این بود که یک پنجم میزان حرارتی را که زمین از خورشید دریافت می نمود کم کند.
{ترجمه: کامبیز منزوی}

۱۳۸۸/۰۱/۱۷

حافظ مهر آیین (۳۲)


{از: م.ص. نظمی افشار}


* سروش
در خراسان باستان جشني با نام «باز»، در عربي زمزمه يا غنه، برگزار مي‌شد. اين جشن در روز سروش يعني هفدهم فروردين ماه بود. رسم آن (از سخن باز ايستادن باشد و با كسي سخن نگويند). و اين روز بنام فرشتة سروش(جبرئيل) ناميده شده كه بر اجنه و ساحران غالب و موكلِ شب باشد. و هر شب سه بار از مردم شرِ جن و ساحران را دفع كند.(حبيبي. تاريخ افغانستان. ص 649)
سروش نامِ يكي از ايزدانِ آيين مزديسني است. اين نام به معني اطاعت و فرمانبرداري است و در بخش‌هايي از اوستا بارها به همين مفهوم به كار رفته است. سروش از ايزداني است كه در مبارزه عليه ديوان، وظايف خاص بر عهده دارد. در ونديداد، مبارزة سروش با ديو دروغ آمده است. خروس كه مرغ ايزدي دانسته شده، گماردة اوست كه مردمان را از بوشاسب (=خواب سنگين) به دور مي‌دارد. در اَرت يشت، ايزد سروش برادر ايزد مهر دانسته شده است. همچنين سروش به همراه ايزدان مهر و رشن داوران روز جزا هستند. روز هفدهم ماه، سروش روز است. سروش نخستين كسي است كه مردم را به زمزمه امر كرده است. به اعتقاد دكتر فاروق صفي‌زاده، سروش همان جبرئيل در آيين اسلام است. چاه زمزم كه پيش از اسلام مزدكيان و مانويان در كنار آن زمزمه مي‌كردند يادگار تاثير اين امشاسبند در اين مذاهب است. سروش در ادبيات متاخر زردشتيان پيك ايزدي خوانده شده است. خانة هزار ستوني سروش در بالاترين قلة كوه البرز(هَرَيتي) است. در اوستا بارها از كوه هريتي به عنوان محل مناجات ايرانيان با خدا نام رفته است. چه بسا كوه حرا در عربستان كه محل مناجات پيامبر اسلام با خداوند بوده نيز از همين واژه گرفته شده باشد.(گاهشماري چهارده‌هزار سالة ايراني. ص 48).

۱۳۸۸/۰۱/۱۵

اختر – فیزیک در ایران باستان


" امید عطایی فرد "
بر پایه ی بینش ژرف و شگفت انگیز مغان ایران، زروان یا زمان، سرآغاز جهان بود؛ زمانی بیکرانه و ناشمردنی. (۱) سپس سپهر (فضا) از زمان آفریده می شود و با آن پیوستگی می یابد. (2) طبق نظریه‌ی نسبیت، فضا سه بعدی نیست و زمان نیز تافته ی جدا بافته ای نبوده و هر دو با هم، پیوند تنگاتنگی داشته و دستگاه متحد چهار بُعدی (زمان-فضا) را تشکیل می دهند. بنابراین در تئوری نسبیت نمی توانیم از فضا صحبت بداریم بی آنکه یادی از زمان کرده باشیم و برعکس. (۳) همسانی مکان و زمان را در واژه ی "گاه" نیز می توان به دست آورد. نکته ی دیگر اینکه به پدید آمدن زمان کرانه مند (محدود) از زمان بیکرانه (نا محدود) اشاره شده و زایش زمان از زمان، بسی حیرت آور و گیج کننده است. شگفت تر از این، در یک جا، توان (انرژی) و زمان با یکدیگر همسان و همبسته هستند. (4) چارلز موزِز، یکی از پیشگامان فیزیک نظری در ایالات متحده، می پذیرد که زمان نیز ممکن برای خود، الگوی خاص انرژی داشته باشد. او می گوید: بالاخره خواهیم دید که زمان را به عنوان طرح عِلّی نهایی برای هرگونه رها شدن انرژی می توان تعریف کرد. (۵) تا پیش از فیزیک نوین، زمان، تابعی از رویدادها به شمار می آمد و وابسته به حرکت بود. اما به نظر می رسد دانش امروز کم کم به بینشی از دیروز (زروان گرایی) نزدیک می شود که بر پایه ی آن: حرکت موجب پیدایش زندگی می شود و انگیزه ی آن، زمان است. در اینجا دو گوشه ی تثلیث به دست می آید. نخست، مکان یا فضای خود آفریده، و دیگری، نور، و رأس سوم نیز که همان زروان (زمان) می باشد. (۶) بر پایه ی بینش مزدایی، آفرینش، از روشنان بیکران شکل گرفت؛ از آتشی روشن، سپید و گرد. دانشمندان نیز از گلوله ی آتشینی می گویند که در نخستین لحظات آفرینش، کیهان از آن پدید آمد: این مسأله هنوز برایمان کاملاً روشن نیست که در این اولین اجزای ثانیه ها، چه چیزی تبدیل به گلوله ی آتشینی شد که کیهان باید بعداً از آن ایجاد می گردید. (۷) پاسخ را می توان در "روایت پهلوی" یافت که به ذره ی نورانی اولیه اشاره کرده است (8) و نیز در آثار رهروان مغان که سده ها پیش از دانش نوین هسته ای، سروده های شگفت آوری درباره ی شکافت هسته ای و انفجار اتمی، به جای نهادند، "هاتف اصفهانی" می گوید: دل هر ذره که بشکافی/ آفتابیش در میان بینی.
و به گفته ی مولانا:
آفتابـــی در یکـی ذره نهــان/ ناگهــــان آن ذره بگشـــایـــد دهــــان
تکه تکه گردد افلاک و زمیـن/ پیش آن خورشید چون جست از کمین
حافظ در سروده اش اشاره به جهانی می کند که در آن، خورشید ما، بسان ذره ای در برابر خورشید های آنجاست:
در محفلی که خورشید اندر شمار ذره است /خود را بزرگ دیدن، شرطِ ادب نباشد.
نظریه ی روشنان بزرگ را امروز به گونه ی انفجار بزرگ (Big Bang) می شناسند و نیز در این باره پژوهش می کنند که آیا در آغاز، یک ذره ی بنیادی و یا یک نیروی اولیه وجود داشته است؟ اگر بتوانیم مینو را با موج، و ماده را با ذره برابری دهیم، به برآیندهای دیگری دست می یابیم. برای نمونه: چیستی (ماهیت) اهورا، پرتو یا نور می باشدو گفته شده که اهورا هم مینوی و هم مادی است که کاملن با چیستی موجی-ذره ای نور، همخوانی دارد. بینش مغانی می آموزاند که جهان در آغاز به گونه ی مینوی یا موجی بود و از آن، جهان مادی پدید آمد. در "بُندَهِش" می خوانیم که اهورا آفرینش مادی را نخست به گونه ی مینوی آفرید و سپس به چهر مادی در آورد. درباره ی ویژگی آسمان یا فضا ، آمده که آسمان از الماس ساخته شده است. (9) به تازگی نیز دانشمندان در آسمان به الماس دست یافته اند: کشف الماس های میکروسکوپی در فضای بین ستاره ای، ممکن است برای ستاره شناسان در جهت درک بهتر چگونگی آمیختن گاز و غبار در کهکشان ما – راه شیری- راهنمای خوبی باشد. شکل گیری الماس در امواج ضربه ای، مخلوق بیرون پاشی مواد خام ستارگان غول قرمز در فضای بین ستاره ای است. اخترشناسان ایرانی 000/760/77 ستاره را شناسایی کرده و گفته بودند که این شمارش، در بردارنده ی همه ی ستارگان نیست و هنوز اختران بی شمار دیگری در کیهان می باشند. افزون بر این، ایشان از ستارگانی یاد کرده اند که دارای زمان نیستند و نمی توان محاسبه ای درباره شان انجام داد. (10) آیا ستاره شناسان نابغه ی ایران، به وجود سیاهچاله ها پی برده بودند؟ سیاهچاله به ستاره ای می گویند که در پایان عمرش، تابش خود را از دست داده و جرم آن به بیشترین فشردگی (تراکم) می رسد: نیروی جاذبه در سطح آن، قوی و قویتر شده و در نتیجه، فضا – زمانِ پیرامون آن، بیش از پیش خمیده می شوند. فضای بیرون ستاره، آنقدر خمیده است که تمامی نور در آن به تله افتاده و نمی تواند از آن گریزی داشته باشد. ما قادر به دیدن چنین ستاره ای نیستیم زیرا نورش هرگز نمی تواند به ما برسد و به همین دلیل به آن سیاهچاله می گویند. (1۱) برای یک ناظر خارجی، گذشت زمان در سطح این ستاره، کُند و سرانجام به کلی متوقف می شود. (۱۲) دانشمندان ایرانی همچنین پی برده بودند که گروه های ستارگان، تشکیل کهکشان هایی را می دهد که بسان چرخه ای در حال حرکت هستند. آنان هزاران سال پیش از گالیله، حلقه ی زحل را یافته و نام "یوغ کیوان" بر آن نهاده بودند. (13) از کروی بودن زمین و رهسپاری آن آگاهی داشتند (14) و هنوز دانشهای شگفت انگیز دیگری از آن دوران پنهان مانده است.
یاری نامه: 1) برای آگاهی بیشتر بنگرید به: زروان در قلمرو دین و اساتیر. 2) بُن دَهِش، فرن بغ دادگی ،48. (سپهر را از زمان آفرید که تن زروانِ درنگ خدای و تقدیر ایزدی است 3) تائوی فیزیک، فریتیوف کاپرا، حبیب الله دادفرما، 68. 4) بُن دَهِش، فرن بغ دادگی، 36. 5) فوق طبیعت، 305. 6) زروان در قلمرو و اساتیر، 38 و 39. 7) فیزیک نوین، 51. 8) روایت پهلوی، 53. 9) بُن دَهِش، 37 و 39. 10) بُن دَهِش، 43 و 44. 11) در نوشته های مانوی، از دیوهایی یاد شده که بلعنده ی نور بودند. 12) تائوی فیزیک، 182 و 183. 13) بُن دَهِش، 44 و 61. 14) یشت ها + بُن دَهِش 145
{با سپاس از ارتباز برای بازتاب این نوشتار در تالار هخامنشیان}
{نگاره بالا زرتشت را با کره آسمانی و بتلمیوس را با کره زمین نشان میدهد و گویا اثر رافایل است. اگر درباره این نگاره اگاهی دقیق دارید ارسال کنید. سپاس} 

۱۳۸۸/۰۱/۱۳

۱۳ دروغ سیزده!


۱. امسال تورم به صفر میرسد و همه چیز ارزان میشود. (بجز شیر مرغ و جان آدمیزاد!)
۲. آبگیری سد سیوند متوقف میشود.
۳. نام کورش بزرگ به خیابانها برمیگردد و تندیسهایش در میدانها نهاده میشود.
۴. همانند فلستین، برای سرزمینهای اشغال شده ایرانی و بازگشت آنها دولت و ملت دست به کوششهای فراوانی میزنند.
۵. مردم ایران نسبت به یکدیگر با ادب و درستکار خواهند بود و دستهایشان را از جیب یکدیگر درخواهند آورد.
۶. پان – قومها با ابراز شرمندگی از اشتباهات و خیانتهایشان، شعار «همه جای ایران سرای من است» را سر میدهند.
۷. رانندگان ایرانی از همه قوانین پیروی خواهند کرد؛ راهنما میزنند و سرعت و سبقت غیرمجاز ندارند.
۸. زدن کراوات در عکسهای گزرنامه و گواهینامه و غیره و سازمان سماع (تلویزیون سابق) آزاد میشود.
۹. جبهه ملی – مذهبی با انحلال خودش خیال همه ایران دوستان را آسوده مینماید.
۱۰. چپها با عمل کردن چشمانشان، جوانان ساده لوح را دیگر به دره ی جهان وطنی نمی اندازند.
۱۱. انگل.ستان دست از صدور جمهوریت برداشته و خودش نیز جمهوری میشود.
۱۲. باراک اوباما سیاه بازی و خیمه شب بازی را در ام.ریکا رواج میدهد.
۱۳. آمار بازدید روزانه از نوشتگاه من به بالای هزار تن خواهد رسید!

۱۳۸۸/۰۱/۱۲

جشنهای نوروزی از دیدگاه آیت الله مطهری



... پس شما باید بگویید که الحمدالله در روز نحس قرار نگرفته ایم ؛ اتفاقا باید بدانیم که الان تمام روزهای ما نحس هست. روز اول فروردینماه هم نحس است. بین روز اول و دوم و سوم و چهارم فروردین ؛ دوازدهم و سیزدهم فروردین هم نحس است! ما از این نحس باید خارج بشیم ! چه باید بکنیم ؟ بریم بیرون سبزه ها را گره بزنیم از نحسی خارج می شیم ؟ با سمنو پختن از نحسی خارج می شیم ؟ با پهن کردن سفره هفت سین از نحسی خارج میشیم ؟ بیچاره بد بخت ! چرا خانه ات را ول می کنی میری بیرون ؛ از این کارهای زشت بیا بیرون. از این عادت زشت بیرون بیا ؛ از این حرکات زشت خودت خارج شو تا از نحوسات بیای بیرون. از این حرکات زشت و کثیف و پلید که به آن گرفتار هستی خارج شو تا از نحوست بیای بیرون. سیزده چه گناهی دارد ؟ از سمنو چه کاری ساخته است ؟ از سبزه و هفت سین چه کاری ساخته است ؟ بخدا ننگ این مردم است که روز سیزده و این ایام را بعنوان جشن سیزده بدر بیرون میرن. ننگ باشه بر اینها که بعنوان پرورش افکار این ها را به مردم نمی گویند. و شما احمقها هم این حرکات را هر سال انجام می دهید بلکه آنها شما بدبختهای احمق را تمجید می کنند تشویق می کنند. اینها از اسلام نیست اینها ضد اسلام است... نیاکان ما در گذشته جشن می کردن ؛ پس ما هم باید چنین کنیم. چهار شنبه آخر سال می شود ؛ بسیاری از خانواده ها که باید بگویم خانواده احمقها آتش روشن می کنند و هیزمی روشن می کنند و آدمهای سر و مر و گنده با آن هیکلهای نمی دانم چنین و چنین از روی آتش می پرن که ای آتش زردی من از تو سرخی تو از من. این چقدر حماقت است؟ خب چرا چنین می کنید؟ می گویند پدران ما چنین می کردند ما نیز چنین می کنیم. اگر پدران شما چنین می کردند و شما می بینید که آن کار احمقانه است و دلیل خریت پدران شما است رویش را بپوشید. چرا این سند حماقت را سال به سال تجدید می کنید ؛ این یک سند حماقت است که شما هی می کوشید که این سند حماقت را زنده نگهدارید و بگویید ماییم که چنین پدران خری داشته ایم......

ــــــــــ سخنرانی: ۱۳ فروردین ۱۳۴۹

۱۳۸۸/۰۱/۰۹

نهم فروردین: ۴۴ سال گزشت…


... من در میان کتابها بزرگ شدم زیرا پدرم (احمد عطایی) یکی از پیشکسوتان نشر بوده است. کتاب، همانند خوراک و پوشاک، بخشی جدا ناشدنی از زندگیم به شمار میرفت. و به راستی، به قول شادروان «یمینی شریف»، کتاب، دوستی دانا و مهربان مینماید. زمانی که بیست ساله بودم (۱۳۶۴) کانون ایرانشناسی جوانان (کاج) را بنا نهادم و یک دهه پس از آن، انجمن شاهنامه دوستان ایران (اشا) را پایه گزاری کردم. در این انجمنها و دیگر همایشها و سخنرانیهایی که داشتم، به دور از هرگونه سیاست بازی و جریان سازیهای ایدئولوژیک، تنها به زمینه‌ها و برنامه‌های فرهنگی پرداختم و کوشیدم راه راست و روشن را که همانا میهن پرستی بود، به جوانان وطنم نشان دهم. از آنجا که در بسیاری از پهنه‌ها پژوهشی در کار نبود و یا پژوهندگان دارای بینش درستی نبودند، با کوششی پر دامنه به کار پرداختم که فهرست فشرده ای از برنامه‌هایم را در اینجا یادآور میشوم:
ارایه دیدگاه و گمانه‌هایی نوین در استوره‌شناسی ایرانی و رمزگشایی داستانها.
• بازسازی اوستا بر پایه متنهای پهلوی و ترجمان پارسی.
• ترجمانی تازه و متفاوت، از پاره‌ای از بندهای گاتها.
• ویرایش شاهنامه فردوسی.
• یافتن و ساختن واژگانی در برابر کلمات بیگانه.
• بررسی بنیادها و مبدا تاریخ ایران که دستکم به ده هزار سال میرسد.
• کاوش در فلسفه سیاسی و جامعه شناسی ایران باستان و آیین شهریاری.
• یافته‌ها و کشفیاتی درباره بناهای باستانی.
• نگارش داستانهایی درباره چهره های استوره‌ای.
• دانشنامه ایران باستان.
و... اکنون در سالروز چهل و چهارمین سال زندگی، همچنان در آرزو و افسوس ایرانی بزرگ و شکوهمند هستم. و بهترین ارمغان شما دوستان و یاران ارجمندم به من، همانا پیوستن به پویشهای ایرانشناسی و شناساندن این تارنگار و نیز آثاریست که برای جوانان میهن دوست به یادگار نهاده‌ام.

۱۳۸۸/۰۱/۰۶

ششم فروردین: روز ملی ایران زمین


روز خرداد از ماه فروردین در تاریخ استوره‌ای ایران از ارج ویژه ای برخوردار است و از این رو، ششم فروردین ماه را «روز ملی ایران زمین» باید خواند. در این روز:
* ایران زمین پدیدار شد
* نخستین جفت مردمان (مهر . مهریانه) آفریده شدند.
* هوشنگ پیشدادی زاده شد.
* تهمورس، اهریمن را به بند کشید.

۱۳۸۸/۰۱/۰۳

حافظ مهرآیین (بخش ۳۱)


{از: م.ص. نظمی افشار}
زهره- ناهيد
يكي از قديمي‌ترين روايات اسطوره‌اي در بارة خداي عشق مربوط به افسانة گيلگميش است كه از روايات سومري است و قدمت آنرا مربوط به 2400 سال قبل از ميلاد مسيح مي‌دانند. در اين داستان آمده:....” برو به اوروك(شهر باستاني در بين‌النهرين) نزد گيلگميش.... زن زيبايي از او خواستار شو كه خود را نثارِ ايشتر، الهه عشق كرده باشد...“(گيلگميش. ص 10)....”گيلگميش را در معبد مانند خدايي جامعة خواب گسترده‌اند تا پادشاه با ايشتر الهة بارور عشق بخسبد...“(همان كتاب. ص12) .....”گيلگميش زيبا بود، ايشتر، الهه نشاطِ عشق، خود چشم بر گيلگميش انداخت، بيا گيلگميش محبوب من باش نطفة خود را به من ببخش، تو مردِ من باش من زنِ تو باشم، من عرابه‌اي آماده مي‌كنم، عرابه‌اي از زر و لاجورد، چرخ‌هاي آن زرين‌اند، شاخ‌هاي آن با جواهر تزيين شده، هر روز بايد قويترين و زيباترين اسب‌ها عرابة تو را بكشند.(گيلگميش. ص 19)“. بعدها در همين مبحث خواهيم ديد كه ارابة زرين ناهيد را نيز چهار اسب تنومند سفيد رنگ مي‌كشند. ادامة صحبت‌هاي گيلگميش و ايشتر بسيار شنيدني است. مقايسة توصيفي كه گيلگميش از ايشتر الهه عشق مي‌كند درست مانند توصيفاتي است كه در شعر حافظ و در كلية اشعار زبان فارسي كه در بارة زهره سروده شده آمده است. در حالي كه حافظ سه‌هزار و دويست سال بعد از سروده شدن افسانة گيلگميش مي‌زيسته اما چنان مي‌نمايد كه انديشه‌هاي نويسندة اين افسانه و حافظ درست مانند هم بوده و داستان عشق‌هاي گدازندة زهره بدون كم و كاست صدها نسل سينه به سينه و صفحه به صفحه نقل شده و خود را به حافظ رسانيده و به وسيلة قلم جادويي شاعر بزرگِ ايراني تا ابد جاودان گشته است. باري اعجاز حافظ در فرهنگ بي همتاي قوم آريايي است. فرهنگي كه لااقل در يك دورة ده هزار سالة تمدني آب ديده شده و از نثر سادة دورة اسطوره‌اي به نظم بي همتاي دورة حافظ تكامل يافته است.
اينك سر آن داريم كه بخش‌هايي از افسانة گيلگميش در بارة ايشتر الهة عشق را با گفته‌هاي حافظ در بارة زهره الهة عشق مقايسه كنيم. گيلگميش در ادامة صحبتها‌يش با ايشتر چنين مي‌گويد: گيلگميش دهان باز كرد و با ايشتر توانا گفت: ..... جامه‌اي كه ترا پوشيده فريبنده است. من مشت فريبندة تو را باز مي‌كنم. خواستاري تو سوزان است، اما در قلبِ تو سردي است، يك درِ پنهانيي كه بادِ سرد از آن به درون مي‌وزد، ... فيلي كه زين خود را فرو مي‌اندازد، زفتي كه مشعلدار خود را مي‌سوزد، مشكِ شنايي كه زير سوار خود مي‌تركد، ... كفشي كه صاحب خود را مي‌فشارد، كجاست آن محبوبي كه تو هميشه دوست بداري؟ كجاست آن شبان تو كه بر او هميشه مايل باشي، بايست همة كارهاي ننگين خود را بشنوي، مي‌خواهم حسابِ تو را بپردازم، ...اينك عشقِ مرا مي‌طلبي و مي‌خواهي با من چنان كني كه با ديگران كردي...(گيلگميش. ص 19)
در آسمان چه عجب گر به گفتة حافظ
سماع زهره به رقص آورد مسيحا را
تخت زهره زدست گل به چمن
راح چون لعل آتشين درياب
شاهد و مطرب به دست افشان و مستان پاي‌كوب
غمزة ساقي ز چشم مي‌پرستان برده خواب
باشد آن مه مشتري دُرهاي حافظ را اگر
مي‌زند هر دم به قول زهره گلبانگ رباب
(غزل شمارة 79)
يا رب آن شاه وشِ ماهرخِ زهره جبين
ُدرِ يكتاي كه و گوهر يكدانة كيست
ايرانيان باستان در بخش شرقي فلات روز سوم فروردين ماه را به نام عيد ”گورتر“ جشن مي‌گرفتند اين عيد مخصوص زنان برگزار مي‌شد. گورتر زوجة مهاديو بود. در اين مراسم بعد از غسل بدن در كنار بت مربوطه چراغ روشن مي‌كردند و بخور مي‌دادند. در دهم همين ماه برهمنان آتش عظيمي در صحرا روشن مي‌كردند كه تا 16 روز از همين مراسم روشن نگه‌داشته ميماند. در روز سوم آبان جشن عيد زنان و ماه‌پوش (پوه) برگزار مي‌گرديد در روز سوم ماه دي نيز عيد زنان و اجتماع ايشان در نزد بت گور بود. در اين روز زنان با آب سرد بدنشان را مي‌شستند و در بالاي بلندي‌ها آتش برمي‌افروختند(تاريخ افغانستان حبيبي. ص 644). امروزه بقاياي فراواني از قلاع دختر در ستيغ بعضي از كوه‌هاي ايران وجود دارد بسيار امكان دارد كه اين معابد اختصاص به انجام همين آيين‌ها داشته است. مانند قلعه دختر ميانه و سبزوار و... در همين رابطه غارهايي نيز در ايران وجود دارد كه منسوب به زنان و دختران هستند از جمله غار دو خواهران در شاهزند اراك كه ورودي آن معبر تنگي دارد و در داخل آن آب جاري وجود دارد و استخرهايي براي استحمام تعبيه شده و از نام آن پيداست كه منسوب به زنان و احتمالا محل حمام و يا انجام آيين‌هاي مذهبي و يا هر دو اينها بوده است.
در گاهشماري ايران باستان نخستين روز هفته يعني يكشنبه روز خورشيد- دوشنبه روز ماه- سه شنبه روز بهرام- چهارشنبه روز تير- پنج شنبه روز برجيس و جمعه روز ناهيد بوده است.(طالع بيني ايراني. ص 14) عدد 6 نشانگر ناهيد(زهرة اعراب)، ونوس اعراب و آفروديتِ يوناني است.(طالع بيني ايراني. ص 47). به گفتة هرتسفلد كه از قولِ نويسندگانِ كليسا نوشته: ”يونانيان اهورا، ميترا و آناهيتا را اقتباس كرده و آنها را بنامِ زئوس ماگيستس، آپولون و آتنا با همان خصايص شناخته‌اند“. از اين رو برخي از مورخان گمان برده‌اند: ايرانيان نيز مانند يونانيان به سه خدا عقيده داشته‌اند.(يكتايي: ميترائيسم و سوشيانس مهر. ص 1)
طبق روايات يكي از سه فرشته (هاروت و ماروت و عزاريل) كه خدا آنان را به كرة زمين فرستاد تا مانند آدميان زندگي كنند و از محرمات بپرهيزند والا تنبيه شوند، عزاريل پس از چندي چون احساس عجز كرد از اين مأموريت عذر خواست و معاف شد. ولي آن دوتن به مأموريت خود ادامه دادند و پس از چندي از زني به نام (زهره يا ناهيد) فريب خوردند و شراب نوشيدند و اسم اعظم را بدان زن گفتند و به خاطر اين كردار در چاه بابل معلق شدند و تا روز رستاخيز بدين حال خواهند ماند. «فرهنگ معين»
سيارة زهره معمولا پس از سحر در سمتِ شرق آسمان ظاهر مي‌شود به همين مناسبت اين سياره به ستارة صبح نيز معروف است(فرهنگ مردم شاهرود. ص 513)
خاقاني شرواني سروده است:
لبِ زهره ز دور بوسة تر/با لبِ خشك ساغر اندازد
(غزل شمارة 52)
گوش همه بر قول من و نغمة چنگ است
چشم همه بر لعل لب و گردش جام است
(غزل شمارة 92)
در كنجِ دماغم مطلب جاي نصيحت
كاين حجره پر از زمزمة چنگ و رباب است
(غزل شمارة 107)
مباش بي مي و مطرب كه زير طاقِ سپهر
بدين ترانه غم از دل به در تواني كرد
(غزل شمارة 110)
مژدگاني بده اي دل كه دگر مطرب عشق
راه مستانه زد و چارة مخموري كرد
(غزل شمارة 112)
مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق
كه بدين راه بشد يار و ز ما ياد نكرد......
غزليات عراقي است سرود حافظ
كه شنيد اين ره دلسوز كه فرياد نكرد
معلوم نيست كه منظور حافظ عراقيِ شاعر است يا دستگاه موسيقي منسوبِ به عراق، بايد در اين باب تحقيق شود.
(غزل شمارة 123)
اول به بانگِ ناي و ني آرد به دل پيغام وي
وآنگه به يك پيمانه مي با من وفاداري كند
(غزل شمارة 125)
مطرب بساز عود كه كس بي اجل نمرد
و آنكو نه اين ترانه سرايد خطا كند
(غزل شمارة 144)
مطرب عشق عجب حال و هوايي دارد
نقشِ هر پرده كه زد راه به جايي دارد
عالم از نالة عشاق مبادا خالي
كه خوش آهنگ و فرح بخش نوايي دارد
(غزل شمارة 148)
چنگِ خميده قامت، مي‌خواندت به عشرت
بشنو كه پندِ پيران هيچت زيان ندارد
(غزل شمارة 165)
مطرب از گفتة‌حافظ غزلي نغز بخوان
تا بگويم كه ز عهدِ طربم ياد آمد
(غزل شمارة 172)
قدح مگير چو حافظ مگر به به نالة چنگ
كه بسته‌اند بر ابريشمِ طرب دلِ شاد
فرخي سروده است:
سرو ساقي و ماه رود نواز/پرده بر بسته در رهِ شهناز
زخمة رود زن نه پست و نه تيز/زلفِ ساقي نه كوته و نه دراز
(غزل شمارة 200)
بنوش جامِ صبوحي به نالة‌ دف و چنگ
ببوس غبغبِ ساقي به نغمة ني و عود
(غزل شمارة 205)
ما مي به بانگِ چنگ نه امروز مي‌كشيم
بس دور شد كه گنبدِ چرخ، اين صدا شنيد
(غزل شمارة 215)
معاشران ز حريفِ شبانه ياد آريد
حقوقِ بندگيِ مُخلصانه ياد آريد
به وقت سرخوشي از آه و نالة عشاق
به صوت و نغمة چنگ و چغانه ياد آريد
چو لطفِ باده كند جلوه در رخِ ساقي
ز زاهدان به سرود و ترانه ياد آريد
(غزل شمارة 224)
خدا را محتسب، ما را به فريادِ دف و ني بخش
كه سازِ شرع زين افسانه بي قانون نخواهد شد
(غزل شمارة 231)
مطربا مجلسِ انس است، غزل خوان و سرود
چند گويي كه چنين رفت و چنان خواهد شد
دكتر فوريه طبيب فرانسوي دربار ناصرالدين شاه قاجار در بارة رسم زدن نقاره در ايران مي‌نويسد: در بالاي يكي از اين سردرها يعني آنكه به ميدان ارك راه دارد نقاره‌خانه قرار گرفته و در آنجا صبح و عصر يك عده مطرب و رقاص طلوع و غروب را به شادي تمام اعلام مي‌كنند و شايد اين يكي از آداب پرستندگان آفتاب باشد كه از آيين زردشتي باقي مانده (سه سال در دربار ايران، فوريه ص 108)
خاقاني شرواني سروده است:
مطرب چو طوطي بلهوس، انگشت و لب در كار و بس
از سينة بربط نفس در حلق مزمار آمده
آن آبنوسِ شاخ بين، مارِ شكم سوراخ بين
افسونگر گستاخ بين، لب بر لبِ مار آمده
بربط چو عذرا مريمي، كآبستني دارد همي
وز درد زادن هر دمي، در نالة زار آمده
نالان رباب از عشقِ مي، دستينه بسته دستِ وي
بر ساعدش چون خشك ني، رگهاي بسيار آمده
آن لعبِ دف گردان نگر، بر دف شكارستان نگر
وان چند صف حيوان نگر، با هم به پيكار آمده
وان كوس عيدي بين نوان، بر درگه شاه جهان
مانند طفل لوح خان، در درس و تكرار آمده
(غزل شمارة 239)
مطرب از درد محبت غزلي مي‌‌پرداخت
كه حكيمان جهان را مژه خون پالا بود

۱۳۸۸/۰۱/۰۲

نوروز نامه



اما سبب نهادن نوروز آن بوده است كه چون بدانستند كه آفتاب را دو دور بود يكي آنكه هر سيصد و شصت و پنج روز و ربعي از شبانه‌روز به اول دقيقه حمل باز آيد به همان وقت و روز كه رفته بود بدين دقيقه نتواند1 آمدن، چه هر سال از مدت همي كم شود، و2 چون جمشيد آن روز3 دريافت نوروز نام نهاد و جشن آيين آورد و پس از آن پادشاهان و ديگر مردمان بدو اقتدا كردند، و قصة آن چنان است كه چون گيومرث اول4 ملوك عجم به پادشاهي بنشست خواست كه ايام سال و ماه را نام نهد و تاريخ سازد تا مردمان آن را بدانند بنگريست كه آن روز بامداد آفتاب به اول دقيقه حمل آمد موبدان عجم را گرد كرد و بفرمود كه تاريخ از اينجا آغاز كنند، موبدان جمع آمدند و تاريخ نهادند و چنين گفتند موبدان عجم كه دانايان5 روزگار بوده‌اند كه ايزد تبارك و تعالي دوانزده فريشته آفريده است، از آن چهار فرشته بر آسمان‌ها گماشته است تا آسمان را به هر چه اندر او است از اهرمنان نگاه دارند، و چهار فريشته را بر چهار گوشة جهان گماشته است تا اهرمنان را گذر ندهند كه از كوه قاف برگذرند و چنين گويند كه چهار فرشته در آسمان‌ها و زمين‌ها مي‌گردند و اهرمنان را دور مي‌دارند از خلايق، و چنين مي‌گويند كه اين جهان اندر ميان آن جهان چون خانه‌اي است نو اندر سراي كهن برآورده و ايزد تعالي آفتاب را از نور بيافريد و آسمان‌ها و زمين‌ها را بدو پرورش داد، و جهانيان چشم بر وي دارند كه نوري است از نورهاي ايزد تعالي و اندر وي با جلال و تعظيم نگرند كه در آفرينش وي را ايزد تعالي عنايت بيش از ديگران بوده6 است.
و گويند مثال اين چنان است كه ملكي بزرگ اشارت كند به خليفتي از خلفاي ]خويش[7 كه او را بزرگ دارند و حق هنر وي بدانند كه هر كه وي را بزرگ داشته است ملك را بزرگ داشته باشد و گويند چون ايزد تبارك و تعالي بدان هنگام كه فرمان فرستاد كه ثبات بر8 كرد تا تابش و منفعت او به همة چيزها برسد. آفتاب از سر حمل برفت و آسمان او را بگردانيد و تاريكي از روشنايي جدا گشت و شب و روز پديدار شد و آن آغازي شد مر تاريخ اين جهان را، و پس از آن به هزار و چهارصد و شصت و يك سال به همان دقيقه و همان روز باز رسيد، و آن مدت هفتاد ]و سه بار قران[9 كيوان و اورمزد باشد كه آن را قران صغري خوانند، و اين قران هر بيست سال باشد و هر گاه كه آفتاب دور خويشتن سپري كند و بدين جاي برسد و زحل و مشتري را به همين برج كه هبوط زحل اندر او است قران بود با مقابلة اين برج ميزان كه زحل اندر او است يك دور اينجا و يك دور آنجا بر اين ترتيب كه ياد كرده آمد، و جايگاه كواكب نموده شد، چنانكه آفتاب از سر حمل روان شد و زحل و مشتري با ديگر كواكب آنجا بودند، به فرمان ايزد تعالي حال‌هاي عالم ديگرگون گشت، چيزهاي نو پديد آمد، مانند آنكه در خورد عالم و گردش بود، چون آن وقت را دريافتند ملكان عجم، از بهر بزرگداشت آفتاب را و از بهر آن كه هر كس اين روز را در نتوانستندي يافت نشان كردند و اين روز را جشن ساختند و عالميان را خبر دادند تا همگان آن را بدانند و آن تاريخ را نگاه دارند.
و چنين گويند كه چون گيومرث اين روزها آغاز تاريخ كرد هر سال آفتاب را و چون يك دور آفتاب بگشت در مدت سيصد و شصت و پنج روز به دوانزده قسمت كرد هر بخشي سي روز، و هر يكي را از آن نامي نهاد و به فريشته‌]اي[10 باز بست از آن دوانزده فرشته كه ايزد تبارك و تعالي ايشان را بر عالم گماشته است، پس آنگاه دور بزرگ را كه سيصد و شصت و پنج روز و ربعي از شبانروزي است سال بزرگ نام كرد و به چهار قسم كرد، چون چهار قسم از اين سال بزرگ بگذرد نوروز بزرگ و نو گشتن احوال عالم باشد. و بر پادشاهان واجب است آيين و رسم ملوك بجاي آوردن از بهر مباركي و از بهر تاريخ را و خرمي كردن به اول سال، هر كه روز نوروز جشن كند و به خرمي پيوندد تا نوروز ديگر عمر در شادي و خرمي گذارد، و اين تجربت حكما از براي پادشاهان كرده‌اند.
• آمدن موبد موبدان و نوروزي آوردن:
آيين ملوك عجم از گاه كيخسرو تا به روزگار يزدجرد شهريار كه آخر ملوك عجم بود چنان بوده است كه روز نوروز نخست كس از مردمان بيگانه موبد موبدان پيش ملك آمدي با جام زرين پر مي، و انگشتري و درمي و ديناري خسرواني و يك دسته خويد سبز رسته و شمشيري و تير و كمان و دوات و قلم و استر و بازي و غلامي خوب‌روي و ستايش نمودي و نيايش كردي او را به زبان پارسي به عبارت ايشان. چون موبد موبدان از آفرين بپرداختي پس بزرگان دولت درآمدندي و خدمت‌ها پيش آوردندي.
• آفرين موبد موبدان به عبارت ايشان:
«شها به جشن11 فروردين به ماه فروردين آزادي‌ گزين يزدان و دين كيان، سروش آورد ترا دانايي و بينايي به كارداني، و ديرزيو با خوي هژير و شادباش بر تخت زرين، و انوشه خور به جام جمشيد، و رسم نياكان در همت بلند و نيكوكاري و ورزش داد و راستي نگاه‌دار، سرت سبز باد و جواني چو خويد، اسپت كامگار و پيروز و تيغت روشن و كاري به دشمن و بازت گيرا و خجسته به شكار، و كارت راست چون تير12، و هم كشوري بگير نو، بر تخت با درم و دينار، پيشت هنري و دانا گرامي، و درم‌خوار، و سرايت آباد و زندگي بسيار!»
چون اين بگفتي چاشني كردي و جام به ملك دادي و خويد در دست ديگر نهادي و دينار و درم در پيش تخت او بنهادي و بدين آن خواستي كه روز نو و سال نو هر چه بزرگان اول ديدار چشم بر آن افگنند تا سال ديگر شادمان و خرم با آن چيزها در كامراني بمانند، و آن برايشان مبارك گردد كه خرمي و آباداني جهان در اين چيزهاست كه پيش ملك آوردندي.
ـــــــ پي‌نوشت‌ها:
(1). متن «بتواند». (2). «و» را خط زده بالاي آن «پس» نوشته‌اند. (3). به خط جديدي «را» در بالاي سطر اضافه شده است. (4). «از» به خط ديگري اضافه شده است. (5). در نسخة دانايان. در بالا به خط ديگري «يان» اضافه شده است. (6). به خط جديد بالاي «بوده» يك «را» اضافه شده است. (7). در متن افتاده ولي در پاصفحه هست. (8). متن: ثبات نو بر كرد تا تابش. (9). در متن نيست، اصلاح مجتبي مينوي. (10). در متن نيست. (11). در متن: بخشش. (12). «تير» بالاي سطر نوشته شده است.
{منسوب به خیام نیشابوری • ويراستار: علي حصوري}

۱۳۸۸/۰۱/۰۱

روز هرمزد از ماه فروردین


سر سال نو هرمز فَروَدين
برآسود از رنج وز درد و كين
بزرگان به شادي بياراستند
مي و جام و رامشگران خواستند
چنين جشن فرخ از آن روزگار
به ما ماند از آن خسروان يادگار

۱۳۸۷/۱۲/۳۰

نیایش نوروزی


درود و سپاسگزاری



اینک در واپسین روز سال بایسته میدانم که بر فروهر همه ایرانیان پاک و میهن دوست درود بفرستم و از دوستان و گرامیانی که مرا یاری و همراهی کردند سپاسگزاری نمایم.
با آرزوی سالی خوش
اهورامزدا این سرزمین را از دروغ و دشمن و خشکسالی به دور دارد.
ایدون باد.
امید عطایی فرد