۱۳۸۹/۰۶/۱۷

میتانی ها

ل.و.کینگ: تاریخ بابل/فصل هفتم
دولت میتانی تحت سلسله ی آریایی خود، به منزله ی مانعی در راه توسعه ی آشوریان بود... دولت میتانی در عین اعتلای قدرت خود، ظاهراً نواحی جنوبی آشور را ضمیمه و تا مدتی بر «نینوا» حکمروایی کرده است.
احمد بهمنش:تاریخ ملل قدیم آسیای غربی
میتانی که در هزاره دوم ق.م نقش مهمی در تاریخ سیاسی آسیای غربی بر عهده داشت، به سرزمینی گفته میشد که در شمال بابل و میان رودخانه های دجله و فرات واقع بود.این سرزمین را مصریان و اهالی سوریه: «نهرین: یا «ناهارینا» میخواندند. پایتخت این کشور «واشوگانی» بود.
دیاکونوف: تاریخ ماد
ماتیانیان که نویسندگان تورات دریاچه ارومیه را به نام ایشان دریاچه ی «ماتیان» یا «مانیان» خوانده اند، محتملاً هوری بوده اند. اصطلاح matienon را از دیرباز با میتانی mitanni كه نام دولت هوریان در بین النهرین (هزاره دوم ق.م) بوده، مقایسه میکنند{...} «فورر» فرمانروایان میتانیایی را با «اومان مندا» در متون بابلی و آشوری، یکسان دانسته{...} به گفته «پراشک» و عده ای دیگر از محققان، «اومان مندا» از لحاظ منشا دارای وجه مشترک با مادهاست. اصطلاح مزبور در هزاره دوم و حتی سوم ق.م نیز دیده میشود{...} در کتیبه های آشوری از کشور «مهری» یاد شده است. بعدها در قرن هفتم ق.م گفته شده که بخشی از مردم «ماد» به زبان «مهرانی» سخن میگفتند. گمان میرود اگر اصطلاح mehri وmehrani را با نامی که «آواریان داغستان» خویشتند را به آن میخواندند، یعنی : مار (maar) و maarulai مربوط سازیم، خطر کرده ایم.{؟!}
یادداشت{از امید عطایی فرد}:
دیاکونوف خود را به آب و آتش زده تا هر گونه پیوستگی میان نامهای «مادا» و «متیه نوی» (metienoi) را منکر سازد(ص 583). همچنین خطری که دیاکونوف از آن می هراسد، خطری علمی نیست بلکه خطری است سیاسی که حکایت از افتادن سرزمینهای ایرانی به کام روسها دارد! وگرنه به گفته ی خودش، در زمان ارمنی قدیم، ماد را «مار» میخواندند.
اومستد: تاریخ شاهنشاهی هخامنشی
نقش های قبری های مصری نشان می دهد که آنها {میتانی ها} از نژاد پاک شمالی هستند که فرزندانشان کردهای شمالی نژاد ایرانی زبان مانده اند.

بن مایه:کتاب ایران بزرگ، رویه 85 و 86. پژوهشی از امید عطایی فرد.انتشارات اطلاعات
با سپاس از یزدان صفایی

۱۳۸۹/۰۶/۱۵

استوره های فردوس/8

امید عطایی فرد

بنای بهشتی
به گمان نگارنده، بهترین معنا برای پردیس: دژ آسمانی (فرا دژ) می باشد. در «بن دهش» نمایه ی خود آسمان به این گونه است:
دژگونه بارویی که آن را هر افزاری که برای نبرد بایسته است، در میان نهاده شده باشد؛ یا بمانند خانه ای که هر چیز در آن بماند. بن پایه ی آسمان را آن چند پهناست که آن را درازاست؛ او را آن چند درازاست که او را بالاست؛ او را آن چند بالاست که او را ژرفاست.
در جای دیگر از کتاب «بن دهش» آمده:
(ایزد) اَرد، مینوی پرهیزگاری و بهشتی بودن است... بهشت را نیز نگهبانی می کند که خانه مانندی است گوهر نشان. بهشت را چنین گوید: خانه ای که مسکن مردم نیکو است.
ایزدان دیگر نیز دارای بنای بهشتی هستند:
سروش ... را می ستاییم. کسی که خانه سد ستون پیروزمندش در بالای بلندترین قله ساخته شده است. داخل آن با روشنایی خود و خارج آن با ستارگان آراسته است.(1)
(آناهیتا) دارای هزار رود و هزار دریاچه.. است. در کرانه ی هر یک از این دریاچه ها، خانه ای خوب ساخت، با یکسد پنجره ی درخشان و هزار ستون خوش تراش برپاست. خانه ای بس بزرگ که بر فراز هزار پایه جای دارد. در هر یک از این خانه ها بر روی تختی، بستری زیبا و بالش هایی خوشبو گسترده است.(2)
سراهای آسمانی و بناهای بهشتی در زمین نیز دارای بازتاب بود. در نوشتارهای پهلوی می خوانیم:
ورجمکرد در ایرانویچ زیر زمین ساخته شده است. و همه گونه تخم از همه ی آفریدگان اورمزد خدا از مردم و ستور و گوسفند و پرنده، هرچه بهتر و گزیده تر است، بدانجا برده شده است. و هر چهل سال از زنی و مردی که آنجا هستند فرزندی زاده شود. و مردم زندگیشان سیسد سال است. و درد و آفت کم دارند.(3)
درباره ی خانه افراسیاب گوید که زیر زمین به جادویی ساخته شده است. به روشنی، خانه در شب چون روز روشن بود. چهار رود در آن می تازد: یکی آب، یکی می، یکی شیر، و یکی ماست زده(دوغ). بر سقف آن، جایگاه خورشید و جایگاه ماه به روشنی در آراسته است. به بالای یک هزار مرد میانه بالا، بالای خانه بود.(4)
تخت جمشید هم نمودار بنای بهشتی به شمار می رود. آرتور پوپ می نویسد: نقشه ساختمان تخت جمشید یکجا و برای یک آرمان که تا اندازه ای نیز جنبه شخصی و سیاسی هم داشت، اما اساساً جنبه مذهبی آن بر دیگر نجبه ها غلبه داشته است، کشیده و اجرا شده بود. تخت جمشید در حکم کعبه ی دینی و مقام شهر خدایی در زمین را داشته که نماینده ی شهرر آسمانی (ملکوت الهی) شناخته می شده و سراسر آن حاکی از این بود که قدرت شاهی را اهورامزدا به ودیعه داده است... آماج اصلی از ساختن تخت جمشید آن بوده که یک نمونه ی عالی از آسمان، در زمین باشد و با شکوه شگفت آور و زیبایی آسمانی خود، نیروی مقاومت ناپذیری به خواهش ها و نیایش های مردم بخشد، و ایزدان را تشویق نماید تا فراوانی نعمت را که در مراسم جشن نشان داده می شود، در سراسر زمین برقرار کنند.(5)
در قرآن آمده:
ایشان(پرهیزگاران) راست غرفه هایی که بالای آ ها غرفه ای بنا شده و از زیر آن ها نهرها روان میشود(...) و به سوی بهشت کشانده شوند گروه گروه، کسانی که از پروردگارشان پرهیز کردند تا چون بیایند به آنجا درهای آن گشاده گردد و خازنان آن به ایشان گویند: «درود بر شما، پاک بودید، به بهشت در آیید و جاودانه در آن بمانید.»(6)
در «مهابهارات» می خوانیم:
این خانه که دارای درخشندگی خورشید است، هر چه را آرزو کنند، می بخشدو آنجا که نه بسیار سرد است و نه بسیار گرم، دل را شادمان کند. در آن انجمن سرا، نه اندوه است، نه ناتوانی سالخوردگی، نه گرسنگی و نه تشنگی . نه هیچ چیز ناخوشایندی را در آن جای است و نه هیچ گونه بدبختی یا اندوه. در آنجا هیچ خستگی و هیچ گونه احساس بد نمی تواند وجود داشته باشد. هر چه آرزو کردنی است- آسمانی یا بشری- در آن سرا می توان یافت. همه گونه چیزهای لذت بخش، هم چنین همه گونه خوردنی های شرین پر آب، دلپذیر و لذیذ، لیسیدنی و مکیدنی و آشامیدنی، به فراوانی آنجا هست. حلقه های گل در آن سرا، دلپذیرترین عطر را دارند و درختانی که پیرامون آنند، میوه هایی را که از آن بخواهند، میدهند. هم آب های گرم و هم آب های سرد آنجاست، و اینها شیرین و دلپذیرند. آن انجمن سرای دلپذیر که همه جا به خواست صاحبش در حرکت است، بس وسیع است. این سرا، تابنده با درخشندگی خویش، جلوه گر با همه ی زیباییش بر پاست. عطرهای عالی و صداهای خوش، و تاج هایی از گل های آسمانی پیوسته دست به دست هم می دهند تا آن سرا را به نهایت خجسته سازند.(7)
در استوره های اسکاندیناوی آمده است:
در آغاز هستی، اودین odin دوازده داور برای فرمان راندن بر آس گارد asgard 9 و به دست گرفتن سرنوشت مردمان برگزید. آنان نخست کتخی بزرگ برآوردند که مسند همه، به جز تخت «پدر خویشتن خویش» در آن قرار داده شده بود. آن را گلادهایم Gladheim می خوانند که بزرگترین و زیباترین کاخ دنیاست و درون و بیرون آن، همه با زر ناب ساخته شده است. در قسمت جنوبی تر آس گارد، کاخی است به نام کاخ گیمل Giml. این کاخ با شکوه ترین کاخ است و چون خورشید می درخشد. می گویند حتی پس از در هم ریختن زمین و آسمان ها نیز پا بر جا خواهد بود و مردمان نیک و پرهیزگار را در آن مسکن خواهند داد.(10)

پی نوشت ها:
1. سروش یشت(یسنا 57)،کرده ی 9.
2.آبان یشت، کرده 23.
3.مینوی خرد، پرسش 61، بند 15 تا 19.
4.بن دهش، ص 138.
5.برگرفته از: چهارسو، ص 163 و 165.
6.سوره الزمر، ایات 20 و 73.
7.مهابهارات/برگرفته از: نخستین انسان، رویه 293.
8.اودین: پدر خدایان.
9.آس گارد: نشست گاه آس ها یا خدایان در میانه ی زمین.
10.داستان های وایکینگ ها، ص 14 و 15.

پایان./ با سپاس از یزدان صفایی

۱۳۸۹/۰۶/۱۴

تاق کسرا: کربلای ساسانیان!


تاق خسروانی، یادگار شکوه ایران باستان، با بی توجهی عراق، روز به روز به پایان خود نزدیکتر می‌شود. پرسش اینجاست، کشورمان تا کنون برای حفظ این میراث ایرانی، چه کرده است؟

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی شبکه خبر، روزانه ایرانیان بسیاری با هدف زیارت به کشور عراق سفر می‌کنند، با وجود این، درصد اندكی از آنان حتی می‌دانند یکی از با شکوه ترین آثار معماری ساخته دست پدرانشان، در این کشور واقع است. طاق كسری یا تاق خسرو (ایوان مدائن)، در شهر مدائن و در 35 كیلومتری جنوب بغداد در استان دیاله قرار گرفته است و به نظر می‌رسد اتفاق بدی نمی‌افتد اگر تورهای زیارتی و سیاحتی که وظیفه گرداندن ایرانیان را بر عهده دارند، تدابیری بیندیشند که ایرانیان بتوانند از تاق خسروانی نیز دیدن کنند. این کار دو مزیت دارد: نخست اینکه ایرانیان زائر، با تاریخ کشورشان نیز بیشتر آشنا می‌شوند و دوم اینکه عراق در صورت افزایش شمار بازدیدکنندگان از این اثر تاریخی مجبور می‌شود حفظ و مرمت و رسیدگی به زیرساخت‌های گردشگری این اثر تاریخی ایرانی را جدی تر بگیرد.
تا هنگامی که خودمان جهت حفظ و نگهداری از میراث فرهنگی سرزمینمان کوشا نباشیم، نه تنها دیگران برای حفظ و نگاهبانی از داشته‌های فرهنگیمان دل نمی‌سوزانند، چه بسا (با تجربه‌ای که در این زمینه وجود دارد)، در جهت نابودی هر آنچه در منطقه به نام آثار ایرانی وجود دارد، همه ابزارهای خود را به کار گیرند. به جایی بر نمی‌خورد اگر از بودجه‌های هنگفتی که برای سازندگی عراق سرازیر می‌شود، مبلغ ناچیزی نیز به حفظ، نگهداری و مرمت طاق کسری و توسعه زیرساخت‌های گردشگری این بنای ایرانی اختصاص یابد.



نابودگران تاریخی طاق کسری

خوشبختانه توده مردم عراق با توجه به ریشه‌های مشترک تاریخی با ایران، هیچگاه درصدد نابودی آثار ایرانی کشور خود نبوده و نیستند. مشکل اصلی در این زمینه، حکومت‌های نژادپرست و خودکامه و افراد متعصبی هستند که با ایران و ایرانی دشمنی و کینه تاریخی دارند؛ دشمنی و کینه‌ای که باید از لحاظ جامعه شناسی، درباره آن کنکاش تاریخی صورت گیرد. هارون الرشید، خلیفه عباسی کوشید طاق کسری را کاملا ویران کند، ولی در انجام هدف خود ناکام ماند.

صدام و تلاش برای نابودی کاخ خسروانی
تاق خسرو تا اواخر حكومت رژیم بعث عراق، به عنوان یكی از مهمترین تفریح‌گاه‌‌های اعراب شناخته می‌شد، اما رژیم بعث كه تاب این استقبال را نداشت، اقدام به تخریب بیشتر این مكان كرد.نخست به دستور صدام، موزه ‌ای از عكس ‌های وی به شیوه‌ ای مدرن نزدیك این مجموعه تاریخی ساخته شد كه هدف از آن، تغییر مكان تجمع مردم از ایوان مدائن به آن مكان بود. اما این موزه نتوانست جایگاه باارزش ایوان مدائن را نزد مردم تغییر دهد؛ از این رو صدام دستور تخریب برخی مكان‌ها و دیوارهای باستانی این مجموعه را صادر كرد.



این جنایتکار نژادپرست حتی در نوشته‌‌های سنگی قدیمی مجموعه نیز دست برد و به عمد، اسم خود را وارد آنها كرد تا با خدشه‌ دار كردن این مجموعه تاریخی، مردم را از تجمع در آن باز دارد. این عمل وی سبب شد تا یونسكو، با ارسال نامه‌ ای از این اقدام دولت عراق شكایت كرده و پس از آن، طاق كسری و ایوان مدائن را از فهرست آثار ثبت شده یونسكو حذف كند.پس از مدتی، رژیم بعث، سفر به این مكان را ممنوع اعلام كرد و با گذشت یك سال از منع سفر به آن، صد و هفتاد نفر از متخلفان را به جرم رفتن به این مكان، اعدام كرد. پس از این واقعه، این مكان متروك باقی ماند و هیچ اعتنایی به آن نشد و روز به روز بر فرسودگی و خرابی‌‌های آن افزوده شد.

تاق خسرو و تروریست‌های فرهنگی
در پی تصرف عراق به دست نظامیان آمریكا و هم پیمانانش در سال 2003، آسیب‌های بسیاری به این مكان وارد شد؛ به گونه ‌ای كه در پی درگیری‌های پیاپی نظامیان خارجی با نظامیان بعثی، این مكان نیز هدف گلوله و بمب ‌های دو طرف قرار گرفت. این در حالی بود كه پس از آن، امكان سفر به این مكان برای مردم مهیا شده بود و رونق از دست رفته، به تدریج دوباره به آن باز می‌گشت.با شروع فعالیت گروه‌های تروریست در عراق، وضع مجموعه ایوان مدائن باز هم بدتر شد. در ماه فوریه 2005، تروریست‌‌ها با انجام یك عملیات تروریستی، قسمتی از ایوان مدائن را تخریب كردند كه از آن به عنوان بزرگ ‌ترین آسیب به این مجموعه پس از اشغال عراق یاد شده است.


در پی اعلام خطر نابودی این مجموعه تاریخی ارزشمند در عراق، مقامات میراث فرهنگی ایران اعلام كردند قصد دارند با كمك یونسكو، این مكان تخریب شده را بازسازی كنند و دوباره آن را به جمع آثار ثبت شده در اسناد میراث فرهنگی یونسكو بازگردانند.بر خلاف انتظار، این عمل پسندیده ایرانی ‌ها را اعراب افراطی و تندرو، مداخله در امور عراق و راهی برای حاكمیت بر این كشور تعبیر كردند؛ به گونه‌ ای كه یكی از پایگاه‌های اینترنتی عرب، موسوم به الصوت العروبه نوشت: «ایرانی‌‌ها با كمك سپاه پاسداران و سازمان اطلاعات خود، به بهانه‌ بازسازی ایوان مدائن كه یادآور ستیز پیشینیان آنها ضد پیغمبر اسلام (ص) است، می‌ خواهند عراق را به تصرف خود درآورده و یاد و خاطره سلسله‌ گذشتگان كفار خود را زنده كنند.»
البته مقامات عراقی نه فقط تا كنون پاسخ منفی‌ به مقامات ایرانی نداده ‌اند، بلكه حاضر به همكاری و ادامه مذاكرات با مقامات ایرانی در این باره نیز شده ‌اند. البته این مذاكرات به سبب وجود ناامنی در عراق به تعویق افتاده است. اما مقامات عراقی اطمینان داده ‌اند كه به حرف‌‌های مغرضانه برخی رسانه ‌های عربی گوش نخواهند داد و با كمك ایرانیان، میراث فرهنگی خود را كه مشتركات زیادی با ایرانیان دارد، بازسازی و زنده خواهند كرد.

چیستی تاق خسروانی...

طاق کسری (تاق خسرو) یا ایوان مدائن، کاخ پادشاهان ساسانی در شهر «اسبانبار» در ساحل خاوری رود دجله و از مهم ترین سازه ‌های دوران ساسانیان است، محلی که در شهر مدائن در 35 كیلومتری جنوب بغداد کنونی در استان دیاله که از استان‌های مرزی و شرقی عراق است، قرار گرفته است.بیشتر گمان می‌ شود که طاق کسری در تیسفون جای‌ دارد، ولی تیسفون، اسبانبر و چند شهر کوچک دیگر مانند بغداد، روی هم شهرگان یا مدائن را تشکیل می‌ دادند. طاق اصلی این کاخ، بلندترین طاق خشتی ساخته شده به دست انسان است. بلندای این طاق 35 متر، پهنایش 25 متر و درازایش 50 متر است.بنا بر آنچه در نوشتار پهلوی خدای‌ نامگ آمده ‌است، این کاخ به دستور شاپور اول ساخته ‌شده ‌است.بسیاری نیز ساخت این کاخ را به نوشیروان بزرگ، شاه مشهور و مقتدر ساسانی نسبت می‌دهند.برخی نیز اینچنین می‌گویند که تاریخ ساخت این بنا، به زمان اشكانیان باز می‌‌گردد كه در زمان ساسانیان به دستور انوشیروان ساسانی بازسازی و توسعه یافته است.گفتنی است شیوه معماری این بنا پارتی است.
مدائن در حقیقت همان تیسفون، پایتخت سلسله ساسانی است كه با حمله اعراب و تصرف آن به دست آنها، به مدائن تغییر نام یافت.این شهر در روزگار خود، از چنان زیبایی‌ ای برخوردار بود كه اعراب ساده سپاه اسلام وقتی آن را فتح كردند، به چنان حیرتی دچار شدند كه گفتند تیسفون همان بهشت موعودی است كه پیغمبر وعده ‌اش را به ما داده بود !پس از آن، این شهر تبدیل به تل ویرانه ‌ای شد كه زیبایی گذشته خود را هرگز باز نیافت.این كاخ پس از حمله اعراب، به كلی نابود شد و جز ویرانه ‌های طاق آن كه ارتفاعی در حدود 70 متر دارد و شماری از دیوارهای كاخ هیچ چیز باقی نماند.
در گذر زمان، شهر پویایی خود را باز یافت. قرن‌ها بعد، این مكان به یك تفرج‌گاه زیبا برای مردم تبدیل شد كه همه ساله پذیرای خیل عظیمی از مردم عراق بود كه با وجود هوای بسیار خوش و باغ ‌های وسیع به آنجا سفر كرده و وقت خود را در كنار بقایای طاق كسری و دیوارهای اطراف آن می‌ گذراندند.
مردم عراق و اعراب منطقه از این بنا نه به سبب پیشینه تاریخی، بلكه به علت سندیت اسلامی آن مبنی بر اینكه روزی كه پیامبر اسلام (ص) به دنیا آمد، طاق بلند آن شكاف خورد، از آن یاد می‌ كنند.
طاق کسری بقایای تالار بزرگ عهد ساسانی در محل تیسفون، عراق حالیه، که جزء کاخ سلطنتی بزرگ معروف به ایوان کسری بوده ‌است؛ طول و عرضش را به ترتیب حدود 365 و 275 متر تخمین زده‌اند. این ایوان در محله جنوبی تیسفون موسوم به اسفانبر یا اسانبر واقع بود.
در مجاورت طاق، چهار دسته ویرانه مشاهده می‌شود که جالب‌ ترین آنها تلّی است معروف به حرم کسری؛ این ویرانه ‌ها جزء ایوان کسری بوده ‌است. به فاصلهٔ حدود ۴۶۰ متری جنوب شرقی طاق، بقایای ساختمان ‌هایی مشاهده می‌شود که تا گوشهٔ دیوار معروف به بستان کسری، که شاید حصار باغ وحش بوده ‌است، امتداد دارد.در فاصله حدود 190 متری جنوب غربی بستان، تلی به ارتفاع 6 الی 5/ 7 متر واقع است که قاعده ‌اش چهارگوش است. معروف به تل‌ الذهب (تل طلا) یا خزانهٔ کسری است و آن ظاهراً در اصل بنای واحدی بوده که خسرو پرویز برای خزائن خود ساخته بوده ‌است. طاق کسری که بزرگ‌ترین و نظرگیرترین یادبود عظمت گذشته تیسفون است، در وسط ویرانه‌‌های مدائن قرار دارد.
در برابر ایوان تیسفون، پرده بسیار مجللی آویزان شده بود جواهرنشان که پس از یورش اعراب توسط مهاجمان، قطعه قطعه و میان آنها تقسیم شد.هنگامی که کاخ تسیفون برپا بود، در روز بار عام، شاهنشاه روی تخت طلای خود می‌نشست و چون تاجی که باید برسر بگذارد، بسیار سنگین بود، آن را به زنجیری از طلا در بالای سر شاهنشاه از بالای طاق، طوری آویزان می‌‌کردند که در بالای سر وی قرار گیرد. (همین کارها را در همین اواخر برای پادشاهان قاجاریه انجام می‌ دادند و این نشانه این است که این رسوم، از دهان به دهان تا دوره ‌های جدید ادامه یافته ‌است) سپس اعیان و طبقات مختلف امپراتوری در بیرون پرده، صف می‌‌کشیدند و طی مراسمی، پرده را کنار می‌‌زدند و شاهنشاه ایران باشکوه و جلال مخصوصی روی تخت خود پدیدار می‌گشت و به طبقات مختلف بار می‌ داد.


هان ای دل عبرت بین ...
و چه خوش گفت خاقانی به شاهان و رهبران خودکامه همه اعصار تاریخ، هنگامی که شکوه بر باد رفته تاق خسروان را مشاهده کرد:
هان ای‌ دل‌ عبرت‌ بین‌ از دیده‌ نظر كن‌ هان‌
ایوان‌ مدائن‌ را آیینه‌ عبرت ‌دان‌
.. مست‌ است‌ زمین زیرا؛ خورد است‌ به جای‌ می‌
در كاس‌ سر هرمز، خون‌ دل‌ نوشروان‌
كسری‌ و ترنج‌ زر، پرویز و تر‌ زرین‌ بر
بر باد شده‌ یكسر، با خاك‌ شده‌ یكسان‌
 

۱۳۸۹/۰۶/۱۳

ماه بخارا/6

امید عطایی فرد (سوشیانت مزدیسنا)
بخارا. لشگرگاه. سال ۳۳۱ قمری. برای سربازان کمی شگفت مینمود که برخی از سردارانشان بیش از پیش، دور هم جمع میشوند و مذاکراتی محرمانه دارند. عجیبتر این بود که علمای اهل سنت نیز به آنجا آمدوشد داشتند. در خیمه سردار «محمد مهلب» که آکنده از گویشهای ترکی و تازی بود، دو تن آهسته با یکدیگر به پارسی سخن میگفتند:
ــ شنوده ام که «اسماعیل» پسر بزرگتر امیرنصر درگزشته و گویا برادر کوچکش «نوح بن نصر» به جای او ولیعهد میگردد.
ــ ــ آری چنین است. و «احمد» فرزند «حمویه» سپهسالار پیشین امیرنصر که صاحب تدبیر اسماعیل بود از این بابت، اندیشناک مینماید زیرا امیرنصر به او گفته بود: اگر مرا حادثه باشد، نوح با تو نیکویی نکند!
ــ پس راست میگفتند که میان پسران امیرنصر دشمنی و کینه راه یافته بود؟
ــ ــ آری؛ و ان خشم در دل امیرزاده (نوح) به جای مانده است.
ــ امروز بهر چه گرد هم آمده ایم؟
ــ ــ به فراخوان محمد مهلب آهنگ این جایگاه نموده ایم تا از فتوای قاضی القضات بخارا یعنی «ابوذر بخاری» آگاهی یابیم...
در همین هنگام قاضی وارد شد و همه به احترام او برخاستند. ابوذر در کنار مهلب نشست. بر اثر اخم و ترشرویی، چین عمیقی در پیشانی و میان ابروانش به چشم میخورد. دستار علمای سنی یکسر با عمامه روحانیون شیعه و علویان تفاوت داشت؛ همچنین شیوه وضو، اذان، نماز و غیره. با آمدن قاضی ابوذر خاموشی و سکوتی سنگین در آن مجلس برقرار گشت و چشمها به زمین دوخته شد. جان و مال مردم در دست این حاکم شرع بود. قاضی با صدایی خفه اما خوفناک آیاتی برخواند و سپس بر سردار بانگ زد:
ــ دریاب که مسلمانی در ماوراءالنهر خراب شد و این مردک محمد نخشبی، پادشاه را از راه بـِبـُرد و قَرمَطی کرد. و مردمان را بیراه کرد و اینک کار او به جایگاهی رسید که آشکارا دعوت میکند. بیش از این خاموش نتوانیم بودن...
حاضران میدانستند که خطاب قاضی به همه آنهاست. سردار پیر و از کار افتاده ای به نام «طلن اوکا» با صدایی لرزان، گفتار قاضی ابوذر را پی گرفت:
ــ رییس بخارا و صاحب خراج و بزرگان و بازاریان یکایک به این مذهب در می آیند. از آخرین کسانی که خبر داریم: «حسن ملک» والی ایلاق (روستا پیشه در سرزمین چغانیان) و «علی زراد» وکیل خاص امیرنصر نیز قرمطی شده اند.
محمد مهلب دستی به خنجرش کشید و با افسوس گفت: ــ این معنی را با امیرنصر بازگفته ام اما سودی نداشت.
همهمه ای برخاست و سران لشگر با یکدیگر به رایزنی پرداختند:
ــ به هیچ هال، همداستان نباشیم به این دین که پادشاه اختیار کرده است.
ــ ــ تدبیر این کار چیست؟
و «طلن اوکا» سردار ترک پاسخ را اینچنین برای مهلب در آستین داشت:
ــ پادشاه کافر نخواهیم. پادشاه را بکشیم و تو را که سپاهسالاری، به پادشاهی بنشانیم و سوگند خوریم که از این قول بازنگردیم.
چشمان محمد مهلب برق زد و به طمع امارت و نمایندگی خلافت عباسی در خراسان بزرگ، در پوست نمیگنجید. بخت و فرصتی برایش پیش آمده بود که در خواب هم نمیدید. به لشگریانش گفت:
ــ اول تدبیری باید کرد که سران سپاه در این جایگاه با هم بنشینیم و به یک جا متفق گردیم و سوگندخوارگی کنیم و بسگالیم که این کار را چگونه بر دست باید گرفت، چنانکه پادشاه نداند.
سپس از جا برخاست و به قاضی ابوذر و دیگران ندا داد:
ــ سپاس دارم. شما بازگردید و ساکن باشید. ان شاءالله خدای تعالا به صلاح باز می آورد.
همه کسانی که سپاهی نبودند از خیمه گاه بیرون رفتند. اما یکی از آن دو تنی که در آغاز مجلس با دیگری گفتگو میکرد، به دور از چشم سربازان در نزدیکترین نهانگاه به خیمه، به رایزنی و مذاکرات سران سپاه گوش سپرد.
بخارا. یک هفته بعد. کاخ شاهی. «ابوطیب مصعبی» وزیر جدید امیرنصر کتابی درباره قرمطیان برای شاه آورده بود. این کتاب را «ابوحاتم بُستی» نوشته، و به پاس آن، از سوی وزیر به مقام قاضی القضات سمرقند گمارده شده بود. اما مردم سمرقند که از نگارش این دفتر آگاه گردیده بودند، در پی قتل ابوحاتم برآمدند و او به ناچار به بخارا گریخت. هنوز امیرنصر چند برگی از کتاب را نخوانده بود که سپهسالار محمد مهلب اجازه باریابی خواست. وی با نیشخندی چندش آور و در هالی که ناخودآگاه دستهایش را به هم میمالید، گستاختر از همیشه مینمود:
ــ ای امیر نصر! سران سپاه از من مهمانی میخواهند و هر روز تقاضا میکنند.
ــ ــ بکن؛ اگر ساز و برگ مهمانی ایشان را داری، تقصیر و کم کاری مکن.
ــ مرا از خوردنی و شراب، کمبود و نایابی نباشد؛ ولیکن فرش ابریشم و آلت و زینت مجلس از زرینه و سیمینه چنانکه باید، بنده را نیست. از قدیم گفته اند: مهمانی که میکنی، نیک باید کرد؛ وگرنه نشاید کرد.
ــ ــ هرچه به کار آید از این معنی، از خزانه و شرابخانه و فراشخانه ما ببر...
سپس امیرنصر با کمی شک و گمان پرسید:
ــ ــ این مهمانی را چه مناسبت باشد؟
سردار مهلب همانگونه که از طلن اوکا آموخته بود با چاپلوسی پاسخ داد:
ــ بنده مهمانی به شرطی میکند که چون سپاهیان خوراک بخورند، به جنگ کافرانی شوند که به مرزها دست اندازی میکنند و مظلومان را به ناله و نفیر می اندازند.
امیرنصر سری به نشانه موافقت و پزیرش تکان داد و سردار بیرون آمد. پس از سه روز پیکهای محمد مهلب برای سرداران و سرهنگان همپیمان، این پیام کوتاه و رمزآمیز را فرستادند:
ــ فلان روز، رنجه باشید!
در روز موعود، از سپاهیان مهمان در لشگرگاه با گلاب و دیگر نوشیدنیها پزیرایی میکردند. درهای قلعه بسته بود و کسی حق خروج نداشت. لشگریان تا آن زمان چنین مهمانی پرشکوه و پرهزینه ای ندیده بودند. در سرتاسر تالارهای تودرتو، فرشهای گرانبها و رنگارنگ دیدگان را خیره میساخت. محمد مهلب در حجره مخصوصش با یکایک سردارانش دیدار و گفتگو داشت. سربازان در بیرون از سرای، در حیاط قلعه از آنچه که در داخل میگزشت آگاهی نداشتند. سخن سردار یاغی با سرکردگان کمابیش چنین بود:
ــ ... در این مجلس هرچه از سیم و زر باشد، از آن شماست. پادشاه را فروگیریم و بکشیم. هیچکس را از ندیمان و هم مذهبان او زنهار و امان ندهیم. خزانه و استبل شاهی را به غارت دهیم. با شمشیرهای کشیده در شهر و روستا می افتیم و هرکه را از قرمطیان بیابیم میکشیم و خان و مان ایشان را میسوزانیم...
بانگ اذان برخاست و همه به نماز جماعت شدند. یکی از نوکران پنهانی از راه پشت بام خارج شد و به سرای «نوح» پسر امیرنصر رفت و به او چیزهایی با شتاب گفت. نوح بن نصر بیدرنگ به کاخ پدرش شتافت و به شاه سامانی گفت:
ــ پدر! چه نشسته ای که در این ساعت سران لشگر با سپهسالار مهلب سوگندخوارگی و بیعت کردند. و چون از نان خوردن به مجلس شراب شوند و هر یک سه قدح شراب بخورند، هرچه در آن مجلس از زرینه و سیمینه است، و آنچه از خزینه تو برده اند، یغما کنند و از آنجا خویشتن را به سرای ما افکنند. تو را و مرا و هرکه را بیابند، بکشند؛ و غرض از این مهمانی، هلاک ماست!
در سر امیرنصر خروش شیهه هایی شوم پیچید. به یاد کابوسش در «چشمه سبز» توس افتاد. با پریشانی از پسرش پرسید:
ــ اکنون تدبیر این کار چیست؟
ــ ــ تدبیر تو آن است که هم اکنون ، پیش از آنکه از سر نان خوردن برخیزند و به مجلس شراب شوند، دو خادم خاص را بفرستی تا به سپهسالار بگویند که...
در قلعه سپاهیان کم کم آماده باده خواری میشدند که ناگاه دو خادم شتابان به نزد مهلب آمدند و اولی گفت:
ــ امیرنصر میفرماید: شنودم که کاری بس به تکلف بر دست گرفته ای و مهمانی یی سخت نیکو ساخته ای. مرا یک تخت زرین مرصع است چنانکه امروزه هیچ پادشاهی را نیست. بیرون از خزینه در جایگاهی نهاده شده بود و تا اکنون مرا به یاد نیامد. آن نیز ببر تا مجلس را زینتی باشد هرچه تمامتر؛ و قیمت این تخت ده هزار دینار است.
ــ ــ امیر افزود که: زود بیا تا تخت به دست تو دهم پیش از آنکه مهمانان به مجلس شراب شوند.
سپهسالار پس از شنیدن سخن خادم دوم با تردید از سرداران پرسید:
ــ به راستی پادشاه مرا از بهر چه میخواند؟
طلن اوکا که با ولع لقمه ها را نجویده فرو میداد با دهان پر گفت:
ــ برو و آن نیز بیار که امروز ما را همه درخور است.
سپهسالار با عجله به سوی کاخ پادشاه رفت. در خیالش خود را میدید که بر تخت نشسته و چاکران و حاجبان دست بر سینه در پیشگاهش ایستاده اند!
هنوز ساعتی نگزشته بود که سران سپاه دیدند به جای سپهسالار، پادشاه و پسرش به آنجا آمدند. همه با بیم و حیرت برخاستند و ناچار به پیشواز رفتند. طلن اوکا چشمکی به شاهزاده نوح زد و با لبخندی مرموزانه و حالتی روباه صفتانه خطاب به امیرنصر گفت:
ــ مگر پادشاه را بدین مهمانی رغبت افتاد؟!
شاهزاده که این سیاست بازیها را مدیون طلن اوکا بود به جای پدرش به سپاهیان پاسخ داد:
ــ شما بنشینید و تمام نان و خورش را بخورید.
امیرنصر بیخبر از دسیسه طلن اوکا و شاهزاده هژده ساله اش در جایگاه نشست. سلاح داران در پشت سر او، و شاهزاده نوح بر دست راست پدرش ایستاد. خوراک دیگر از گلوی سرداران پایین نمیرفت و ناهار زودتر به پایان رسید. امیرنصر بانگ برآورد:
ــ بدانید که از آنچه شما سگالیده اید من آگاه شدم. و چون قصدتان را بدانستم، دلم بر شما بد شد؛ و دل شما نیز اکنون بدتر شده... بعد از این، نه شما را بر من ایمنی باشد و نه من از شما...
امیرنصر کمی مکث کرد. برایش دشوار بود که دنباله گفتارش را بیان کند اما چاره ای نداشت:
ــ اگر من از راه بیفتادم و یا مذهبی بد گرفتم، یا گناهی از من در وجود آمد بدان سبب، دلهای شما بر من بد شد، این پسر من نوح را هیچ عیبی هست؟
سرداران با سردرگمی به طلن اوکا نگریستند و با دیدن اشاره او همآوا پاسخ دادند:
ــ ــ نه! عیبی نیست.
ــ پس از این، نه شما لشگری مرا شایسته اید و نه من، پادشاهی بر شما را... نوح را ولی عهد خویش کردم. پادشاه شما اکنون اوست. اگر بر صوابم و اگر بر خطا، به عذر و توبه مشغول خواهم گشت پیش خدای عز و جل. و آن کس که شما را بر این داشت، جزای خویش یافت!
به اشاره نصر، توبره ای آوردند و کله بریده شده سپهسالار را از درونش برآوردند و به سوی سرداران انداختند؛ هنوز از سر محمد مهلب باریکه ای از خون میچکید. سپس نصر از تخت به زیر آمد و نوح بر جای او نشست. سران سپاه شگفت زده و بدون داشتن عذر و بهانه ای به نوح بن نصر تهنیت و شادباش گفتند و همه جرم را به گردن مهلب گزاشتند. طلن اوکا با لبخندی اهریمنی و در هالی که دندانهای کج و سیاهش نمایان شده بود به امیر جدید گفت:
ــ ای نوح! ما همه بنده ایم و تو صاحب. فرمان تو راست.
نوح بن نصر با هیجان بانگ برآورد:
ــ بدانید که من در همه معانی، نوح هستم و نه نصر! هرچه رفت، رفت. من این خطای شما به صد صواب برداشتم و مرادهای شما همه از من حاصل است. گوش به فرمان من بدارید و بر سر عیش خویش باشید. اکنون برخیزید تا به مجلس شراب شویم.
نوح در هالی که میکوشید چشمانش به دیدگان پدرش دوخته نشود، همراه سرداران به تالاری دیگر رفتند. با اشاره طلن اوکا بر پای امیرنصر بند نهادند. محافظان او در برابر چندهزار سرباز درون قلعه هیچ کاری نمیتوانستند بکنند. شاه عزل شده را به بیرون بردند. اسب نصر با دیدن سوار در بندش، پیاپی شیهه زد و پا بر زمین کوفت. کابوس شاه اینک تعبیر شده و سرنوشتی شوم به او چشم دوخته بود. وی را در ارابه ای سرپوشیده به سوی سردابه ای نمناک و آلوده در زیر زمین کهندژ فرستادند و دیری نپایید که بر اثر نارساییهای زندان و شکنجه های روحی، بیماری سل او را فروگرفت و در آستانه چهل سالگی درگزشت. فرمانروای جدید که به سبب جهالت جوانی و عقده های حقارت، اینک از دو رقیب خود: پدرش نصر و برادر بزرگش اسماعیل، آسوده دل مینمود، در مجلس شراب با سران سپاه چنین گفت:
ــ شما چنین سگالیده و اندیشیده بودید که چون سه قدح شراب بخورید هرچه در این مجلس نهاده است، یغما و تاراج کنید! یغما نمیفرمایم اما همه را به شما بخشیدم. همه برگیرید و بر یکدیگر قسمت کنید. هرکس را بر اندازه او، تا به همه کس برسد
سران سپاه با حرص و آز لوازم و زینتهای مجلس را چپاول کردند و سپس نوح بن نصر افزود:
ــ اگر سپهسالار بر ما بد اندیشید، جزای خویش دید. و اگر پدرم از راه راست بتافت، سزای خویش میبیند. برخیزید تا به رزم و غزا مشغول شویم. هرکه در ماوراءالنهر و خراسان ملحد گشته و این مذهب باطنی گرفته است که پدرم گرفته، همه را بکشید و مال و خواسته و نعمت ایشان، شما راست! اینها را که از آن پدرم در مجلس بود، امروز شما را دادم و آنچه در خزینه است، فردا شما را دهم که کالای باطنیان را جز غارت نشاید! و خواهم که هم اکنون محمد نخشبی را بیاورید با همنشینان پدرم؛ و گردن بزنید. سپس در شهر و نواحی درافتید...

پایان

۱۳۸۹/۰۶/۱۲

معمای مصدق/6

مصدق هرگز در جای نماينده انگليس ننشست!!

مدتی است شايعه پراکنان در اينترنت پخش کرده اند که در هنگاميکه مصدق به همراه هيات برای شرکت در جلسه دادگاه لاهه رفته بود زودتر به جلسه دادگاه رفته و در صندلی نماينده انگلستان نشسته و باوجود اعتراض نماينده انگلستان بدون توجه به اعتراض او از جايش بلند نشده است... اين داستان و تعدادي داستان شبيه آن که اخيراٌ جعل شده است همگي دروغ ميباشند. چون طرفداران مصدق هيچ دليل و مدرکي براي اثبات گفته هاي خود ندارند به جعل داستان و پخش اکاذيب روي آورده اند. مصدق در روز 7 خرداد 1331 به همراه يک هيئت نمايندگي رسمي به لاهه سفر کرده بود. پسرش (دکتر غلامحسين مصدق) نيز به عنوان پزشک مخصوص همراه او بود.
دهها خبرنگار خارجي و نمايندگان روزنامه هاي داخلي جزئيات رفتار و سخنان او را مخابره ميکرده اند. تعداد زيادي ايراني، داوطلبانه و مرتباً جزئيات اخبار مربوط به مسافرت مصدق را براي روزنامه هاي داخلي ميفرستاده اند مثلاٌ شخصي به نام اسمعيل ناهيد مرتباٌ جزئيات اخبار مربوط به اقدامات مصدق را به روزنامه اطلاعات مخابره ميکرده است. ما اکنون دقيقاٌ ميدانيم که پس از رسيدن هواپيماي حامل مصدق به لاهه چگونه يک زير بغلش را مهماندار هواپيما و زير بغل ديگرش را دکترغلامحسين مصدق، براي پياده شدن گرفته بوده اند، و بعد چگونه جاي مهماندار و حسين نواب، وزير مختار ايران در هلند، عوض شده است.
خبرنگاران داخلي و خارجي دائماً در جلوي هتل و در ديوان لاهه حاضر و آماده بوده و از هر کار و سخن مصدق عکس و گزارش تهيه ميکرده اند. تمام همراهان مصدق و اعضاي هيئت نمايندگي ايران، بدون استثناء، يا خودشان خاطرات خود را از اين سفر منتشر کرده اند و يا مصاحبه هاي آنان از اين مسافرت وجود دارد. هرگز چنين داستاني که به دروغ در اينترنت رواج داده اند، رخ نداده است و نويسند? آن يک نفر دروغگو بيش نيست و کساني که آن را باور ميکنند يک لحظه به فکر نمي افتند که چگونه اين داستان در مدت پنجاه و چند سال در هيچ جا چاپ نشده بوده و حالا ناگهان به نويسنده آن الهام شده است. براي اينکه بدانيد که نويسنده تا چه اندازه دروغگو ميباشد عين نوشته دکتر غلامحسين مصدق پسر مصدق را، که خود شاهد تشکيل اولين جلسه دادگاه بوده است، ذيلاً نقل مينمايد:
« روز١٩ خرداد [١٣٣١]، ديوان دادگستري بين المللي، براي رسيدگي به عرضحال دولت انگليس عليه ايران تشکيل جلسه داد و عده زيادي از ايرانيان ساکن اروپا و نيز گروهي از خبرنگاران روزنامه ها و خبرگزاريهاي مهم جهان در دادگاه حاضر شده بودند. تعداد تماشاچيان به حدي بود که عده اي به علت نبودن صندلي براي نشستن ايستاده بودند. سيزده تن قضات دادگاه، با لباس رسمي در جايگاه خود که تربون وسيعي بود، قرار گرفتند. جايگاه هيئت نمايندگي ايران و پروفسور رولن در برابر قضات بود. دکتر کريم سنجابي برحسب اساسنامه ديوان، از طرف دولت ايران به سمت قاضي اختصاصي برگزيده شد . .. . » (نقل از کتاب درکنار پدرم مصدق – خاطرات دکتر غلامحسين مصدق – تهيه و تنظيم غلامرضا نجاتي – صفحه ١٠٨) از قول حتي يک نفر از آنهمه جمعيت که در اولين جلسه دادگاه حضور داشته اند چنين داستاني در جائي نوشته نشده بوده است.
بدنبال پخش اين خبر از ايميل «استاد مهدی شمشيری» آقای هاشم حکيمی که سفير شاهنشاه آريامهر بوده و خود در زمان وزارت امورخارجه حسين فاطمی منشی دفترش بوده است، نوشته است: "درباره این ادعای بیجا که مصدق در جایگاه انگلیسها نشست که بسیار هم ابلهانه است کتابی بنام * راستی بیرنگ است * را روانشاد عبدالحسین مفتاح معاون سیاسی وسپس کفیل وزارت امورخارجه، دستچین شده مصدق و فاطمی نوشته که شرح کامل جریان دادگاه لاهه که خودش هم حضور داشته آمده است ولی کوچکترین اشاره ای به این حرکت مذبوحانه نکرده است!

در ضمن عکسی که در همان کتاب از شرکت کنندگان در دادگاه لاهه چاپ شده و روانشاد مفتاح هم در آن هست جهت مزید بر آگاهی به پیوست تقدیم میکنم. برای جنابعالی تندرستی و شاد کامی آرزو میکنم. با تقدیم شایسته ترین احترامات، هاشم حکیمی "
فرتور (عکس) بالا مربوط به دادگاه لاهه میباشد و در دست راست مصدق – نصرالله انتظام و دکتر علی شایگان قرار دارند. اشیاء روی میز را با دقت نگاه کنید- تمام آنها عیناً بدون کوچکترین تغییری در روی میز در عکس پائین هم دیده میشوند، ولی در طرف راست مصدق پروفسور رولن بجای انتظام آمده و دکتر شایگان یک نفر به عقب رفته. لباس و پیراهن و کراوات مصدق و شایگان و دیگران را در دو عکس مقایسه کنید کاملاً یکی است و تردید ندارد . گمان ميرود که نفر پشت سر مصدق در هر دو عکس دکتر غلامحسین مصدق پسر مصدق باشد. عبدالحسین مفتاح هرگز عضو هیچ یک از هیئت های نمایندگی ایران در لاهه یا شورای امنیت نبوده است.





مصدق و همراهان که هنگام پياده شدن از اتومبيل زير بازوانش را گرفته بودند در جلوی در ورودی دادگاه لاهه ناگهان با عجله وارد ساختمان می شود

۱۳۸۹/۰۶/۱۱

پادشاهی های اروپایی / بلژیک


بلژيک کشوري پادشاهيست. پادشاهي اي داراي وجهه ملي و دموکراسي مجلسي که پس از جنگ جهاني دوم از يک ايالات متحده به يک اتحاديه تبديل شد. سيستم دو پارلماني از سنا و مجلس شورا تشکيل شده‌است.در حالي که سنا مجموعه‌اي از سياستمداران بالارتبه منتخب و نمايندگان انجمن‌ها و مناطق است، مجلس شورا نشانگر تمام بلژيکي‌هاي بالاتر از هجده سال در يک نظام راي گيري همزمان مي‌باشد. بلژيک از معدود کشورهاييست که راي دادن در آن اجباريست و به همين علت در جهان يکي از بالاترين آمار راي گيري را داراست.
دولت فدرال که رسما توسط پادشاه معرفي مي‌شود، بايد از مجلس شورا راي اعتماد بگيرد. توسط رئيس جمهور رهبري مي‌شود. تعداد وزراي هلندي و فرانسوي زبان طبق آنچه توسط قانون اساسي تعريف شده بايد مساوي باشد.
شاه يا ملکه رهبر کشور محسوب مي‌شوند اگر چه از طريق امتياز مخصوص حق ارثي محدود است. قدرت حقيقي در دست رئيس جمهور و دولت‌هاي مختلفي است که کشور را اداره مي‌کنند. نظام قضايي بر پايه حقوق مدنيست و از مجموعه قوانين ناپلئوني سرچشمه مي‌گيرد. دادگاه استان يک رده از دادگاه فرجام خواهي که نهادي بر پايه دادگاه فرجام خواهي فرانسوي است پايين تر است. نهادهاي سياسي بلژيک پيچيده‌اند. بيشتر قدرت سياسي حول و حوش نياز به ارائه انجمن‌هاي زبان مي‌گردد. از حدود سال 1970، حزب‌هاي سياسي ملي مهم بلژيک به اجزاي جداگانه‌اي تقسيم شده‌اند که به طور عمده علايق اين انجمن‌ها را نشان مي‌دهند.
بعد از جنگ جهاني دوم بلژيک به نيروهاي ناتو پيوست و همراه با هلند و لوگزامبورگ گروه ملل بنلوکس را تشکيل داد.بلژيک همچنين يکي از شش عضو پايه گذار اتحاديه اروپايي فولاد و ذغالسنگ تاسيس شده در سال1951 ,اتحاديه اقتصادي اروپايي تشکيل شده در سال 1957 و اتحاديه انرژي اتمي اروپايي مي‌باشد.بلژيک ميزباني فرماندهي ستاد مرکزي ناتو بر عهده دارد و همچنين بخش مهمي از نهاد‌ها و موسسات اتحاديه اروپاست که شامل هيئت اروپايي,شوراي اتحاديه اروپا و جلسات فوق العاده پارلمان اروپا بعلاوه بخشي از موسساتش مي‌باشد.
http://www.negahak.com/infoshow.aspx?id=1733

۱۳۸۹/۰۶/۰۸

استوره های فردوس/7

امید عطایی فرد

کوه بهشتی

«آرتور پوپ» می نویسد: درباره ی کنگره های کوه مانند که بر روی تمام دیوار ها ساخته شده اند، چگونه باید اندیشید؟... در حقیقت این کنگره ها نشانه ی کوه مقدس است. اعتقاد به کوه برای مدت چند هزار سال نقش بسیار مهمی در چگونگی اندیشه ی دینی و عملی مردم باستانی مشرق زیمن داشته است. کوه در این سرزمین ها، در همه ی زمان ها مورد توجه و احترام همگانی بوده و نقش ارزنده ای در مراسم و آداب سال نو داشته است. کوه عادی ترین جاییست که نیروهای مافوق بشری از آنجا تجلی می نماید. از این رو، نشانه ی نماد کوه در همه جا به گونه های مختلف مانند اهرام و ستایشگاه های سترگ، و سکوی پلکان مانند اآرامگاه کورش بزرگ و کنگره های دیوارهای تخت جمشید نشان داده شده است. این هرم های کوچک پله پله، نمودار کوه مقدس بوده و در گذشت زمانی بیش از پنج هزار سال به همین منظور به کار رفته است... در زمان ساسانیان، تاج شاهی نمودار این کوه بوده و سر در ساختمان های مذهبی نیز به همین گونه ساخته می شده است. این نقش در روی پارچه هایی که به سبک ساسانی اخیز بافته شده و در روی قالیچه های عشایر نیز دیده میشود.(1)
به کوه رهو برگرفتند راه/ چه کوهی بلندیش بر چرخ ماه
که گویند آدم که فرمان بهشت/ بر آن کوه بر اوفتاد از بهشت
(گرشاسب نامه)
در متنی پهلوی می خوانیم:
کوهی است که آن جای را «کوه خدا» خوانند و مردم بسیار از بهدینان، آنجا نشسته اند. هر سال، روز نوروز و چون مهرگان آید، آن مردمان دختران خانه را بفرستند تا در آن آب دریاچه کیانسه نشینند؛ چه زراتشت اسپنتمان، آن حال بدیشان گفته است که هوشیدر و هوشیدرماه و سیاوشانس (سوشیانت) از دختران شما پدیدار خواهد آمدن.(2)
در بالای هربز(البرز) درخشان کثیرالسلسله... در آن جایی که نه شب است و نه تاریکی، نه باد سرد است نه گرم؛ نه ناخوشی بسیار مهلک نه پلیدی دیو آفریده؛ و آن هربزی که از آن مه بر نخیزد.(3)
آنجا که نه شب است و نه تاریک؛ نه باد سرد هست و نه باد گرم؛ نه ناخوشی مرگ آور هست و نه پلیدی دیو آفریده. از فراز کوه هرئیتی مه برنخیزد.(4)
البرز پیرامون این زمین، به اسمان پیوسته است. تیرگ البرز آن است که ستاره و ماه و خورشید بدو فرو گردند و بدو باز آیند. هوگر بلند آن است که اب اردویسور از او فرود آید. اوسیندام کوه آن است که از خماهن، از گوهر آسمان، میان دریای فراخکرد است. چکاد دائیتی آن است که میان جهان، چینود پل بر او ایستد.(5)
در دین گوید که نخستین کوهی که فراز رُست، البرز ایزدی بخت بود. از آن پس، همه ی کوه های دیگر به هیجده سال فراز رستند. البرز تا بسر رسیدن هشتسد سال می رست: دویست سال تا به ستاره پایه، دویست سال به ماه پایه، دویست سال تا به خورشید پایه، دویست سال تا به بالای آسمان. چنین گوید که دیگر کوه ها از البرز فراز رستند، به شمار 2233 کوه.
ابورحان بیرونی در کتاب «تحقیق ماللهند» گفتارهای گوناگونی را از دفترهای دیرین هندی در ذکر کوه میرو(مرو) برنگاشته که چکیده ی آن ها چنین است:
این کوه را علوی است بر روی زمین به افراط و خود به زیر قطب و اختران است و (آنها) بر گرد بالای آن همی گردند و از این روی، طلوع و غروب از آن باشد. و از آن روی «میرو» نام آن کرده اند که توانای بر این (امر) است و نیز از آن روی که راس (آن) به قوت خویش دو رخشنده (خورشید و ماه) را پدیدار می آورد. و روز فرشتگانی که بدان ساکنند شش ماه بود و شب آنان شش ماه...
برخی از مردمان گویند که زمین گسترده است و کوه «میرو» روشنگر پرتوافکن... زرین است و تابنده همچون آتش صافی از کدورت دود، دارای چهار رنگ به چهار سوی خویش، و رنگ شرقی از آن سپید بود همچون رنگ «براهمه» و رنگ شمالی سرخ همچون رنگ «کشتر» و رنگ جنوبی زرد همچون رنگ «بیش» و رنگ غربی سیاه همچون رنگ «شودر»...
نهرهایی گوارا بدان جاری است و در آن مساکنی است زرین پاک که از روحانیون «دیو» بدان ساکن است و رامشگران آنان «گندهرب» ها باشند.. و به حول آن حوض «مانس» باشد و به حول حوض از چهارسو «لوکپال» نگه داران عالم و اهل آن. و کوه «میرو» را هفت سلسله است. هر یک کوهی سترگ... در (باب) «میرو» یاد کرده است که میانه ی چهار عالم است در چهار سو؛ مربع از فروئین (پایین) و مدور از سوی برین(بالا). طول آن هشتاد هزار جوژن(واحد طول) است (و) نیمه ی آن رونده ی به اسمان است و نیمه ی (دیگر) آن فرو رفته در زمین. و جانب جنوبی آن که بر عالم ما همی اید از یاقوت اسمان گونی است و این است سبب آنچه که از سبزی اسمان در چشم در آید وو جوانب دیگر از یاقوت های سرخ است و زرد و سپید و این است کوه «میرو» متوسط مر زمین را. و اما «قاف» ی که عوام ما می گویند، به نزد هندوان «لوکالوک» باشد (و) همی پندارند که خورشید از آن به سوی کوه میرو همی گردد و از آن جز جانب داخل شمالی بر نمی تابد. نیز گبران (سغد) اعتقادی ماننده ی بدین می کنند( و آن این است) که کوه (اردیا) حول عالم است و خارج آن (خوم) ماننده ی به مردمک دیده (و) در آن است از هر شیئی و ورای آن خلاء باشد و به میانه ی عالم کوه گرنغز(افتاده) است که کرسی ملکوت است بین اقلیم ما و شش اقلیم (دیگر). و بدانچه که به میانه ی هر دو اقلیم است، رملی باشد سوزان (که) قدمی بر آن استوار نیاید و افلاک( بدان) اقالیم چون سنگ آسیا همی گردد و به اقلیم ما، مائل بود از آن روی که فوق است و در آن مردمانند...

پی نوشت:
1.چهارسو،ص 164 و 165.
2.سد در بندهش،در 35.
3.رشن یشت،بند 23.
4.مهریشت،کرده 12.
5. بن دهش، ص 71.

دنباله دارد..

۱۳۸۹/۰۶/۰۶

ماه بخارا/5

شورشیان در کرانه های آمودریا با خستگی و بیحوصلگی به آنسوی آبها چشم دوخته بودند تا کی سپاه امیرنصر هویدا میشود. حسن پسر حسین مرورودی که به دستیاری ابوبکر خباز فرستاده شده بود در خیمه اش برای چندمین بار نامه بلعمی وزیر را که پنهانی به دستش رسیده بود بازخوانی کرد. تا فرا رسیدن شب برایش به اندازه یک قرن گزشت. سپس از خیمه‌اش بیرون آمد و پیرامونش را نگریست. آن طباخ پیشین و سرهنگ کنونی در چادرش خفته بود و با هر خروپف، شکمش بالا و پایین میرفت! حسن مرورودی به یاری یکی از سربازانش گردی بیهوش کننده در جام شراب ابوبکر ریخته بود. ناگاه در آنسوی جیهون آتشی کم فروغ به گونه سه گوشه برافروخته شد. مرورودی با دیدن آن آتش، به سپاهیان خسته از آماده باش، دستور استراحت و آزادباش داد. سپس به سربازان ویژه اش سپرد که آنان نیز به دور از اردوگاه، آتشی سه گوشه برافروزند.
نیمه های شب پارتیزانهای که بر روی مشکهای پرباد دراز کشیده بودند شناکنان خود را به قرارگاه شورشیان رساندند و سران سپاه را یکی پس از دیگری خفه کردند و یا خنجر زدند؛ اما ابوبکر را به اسارت گرفتند تا زنده به بخارا ببرند.
بخارای همیشه بهار، اروس سامانیان، تلی از خاکستر شده و نفرین مردم به برادران شورشی، همه جا را پر کرده بود. سه برادر از ایوان کهندژ به سپاهیانی مینگریستند که با آوای تبل و کرنا به پایتخت نزدیک میشدند. نخست گمان کردند که آنها شورشیان هستند اما دیری نپایید که به خطای خود پی بردند. در میان لشگر، ابوبکر طباخ را وارونه سوار خری کرده بودند و می آوردند. سه برادر بیدرنگ به تدارک فرار پرداختند و پراکنده شدند. یحیا به سوی سمرقند میرفت تا از آنجا به بلخ و سرانجام به بغداد برود و به خلیفه عباسی پناهنده شود. از سرنوشت دو برادر دیگر خبری نبود.
در میان هلهله مردم بخارا امیرنصر به پایتخت خاکسترشده اش بازگشت. شورشیان برخی از دوستان و دستیارانش را کشته بودند و در آن میان سوگ دلبرش «خورشید» دلگدازتر مینمود. طباخ دیوانه، خورشید را پس از بریدن گیسوانش از بالای بارو به زمین افکنده بود.
به زودی بلعمی وزیر و دیگر مقامات و یارانی که از چنگال سه برادر بیوفا جان به در برده بودند، در کهندژ به نزد شاه سامانی گرد آمدند. امیرنصر فرمان داد تا همدستان برادرانش را به سزایشان برسانند و آخر از همه، ابوبکر طباخ را از پاهایش به تیری آویختند و پیکرش را زیر تازیانه گرفتند تا جان دهد. اشعث دبیر جلو آمد. رشته های خون از تن و سر ابوبکر بر زمین میچکید. دبیر با زهرخند به او گفت:
ــ ابوبکر را از امیرنصر باید رنج دید!! 

بخارا. سال ۳۲۴ قمری
«بلعمی» وزیر بزرگ امیرنصر و «ابوطیب مُصعَبی» صاحب دیوان رسالت، در بارگاه چشم به راه شاه بودند. و در این فاصله، «مصعبی» تازه‌ترین سروده‌اش را برای بلعمی میخواند:
جهانا همانا فسوسی و بازی * که بر کس نپایی و با کس نسازی
چرا زیرکانند بس تنگ روزی * چرا ابلهان راست بس بی‌نیازی
اگرنه همه کار تو باژگونه * چرا آنکه ناکس‌تر، او را نوازی
جهانا همانا ازین بی‌نیازی * گنهکار ماییم تو جای آزی
مصعبی نه تنها در سرایش به دو زبان پارسی و عربی، چیره دست بود بلکه در انشا و نثر نیز به قول ادیبان اعجاز مینمود. با آمدن شاه سامانی، از جا برخاستند و کرنشی نمودند و با اجازه او بر کرسی‌هایشان نشستند. «نصر سامانی» به راستی بی‌همتا و آداب‌دان و خوش سیما بود. پس از کمی گفت و شنود، شاه جوان به عیب بزرگ خویش اشاره کرد و اینکه گاهی فرمانهایی از سر خشم، و نه خرد، میدهد و افزود:
ــ میدانم این که از من میرود، خطایی بزرگ است ولیکن با خشم خویش برنیایم و چون آتش خشم بنشست، پشیمان میشوم. و چه سود دارد اگر گردنها را زده و خانمانها را برکنده باشند؟! تدبیر این کار چیست؟
آن دو فرزانه به یکدیگر نگریستند و مصعبی سری فرود آورد به این نشانه که بلعمی سخن گوید. وزیر با تدبیر، چنین چاره‌ای فراچید:
ــ صواب آن است که خدایگان، ندیمانی خردمند در پیشگاهش بایستانـَد که دارای رحمت و مهر و شکیبایی باشند. و ایشان را دستور دهد تا به دور از ترس از حشمت شاهانه، هنگامی که خدایگان در خشم میشود، شفاعت کنند و با نازک بینی، آن خشم را فرو بنشانند. و نیکوییها و خدمات مردمان را در چشم شاه بیارایند. چنان دانیم که چون بر این جمله باشید، این کار به صلاح بازآید.
امیر نصر گفتار وزیرش را پسندید و خوشش آمد. کمی اندیشید و گفت:
ــ من چیز دیگری نیز به این پند میپیوندم تا کار تمام شود و سوگند میخورم که هر چه من در هنگام خشم فرمان دهم، تا سه روز آن را امضا نکنند تا در این مدت آتش خشم من سرد شده باشد. آنگاه نظر کنم که آن خشم، به حق گرفته باشم یا ناحق. اگر عقوبت به مقتضای شریعت باشد، چنانکه قضات حکم کنند، برانند.
مصعبی چند بار سرش را تکان داد و گفت:
ــ هیچ چیز کم نماند و این کار به صلاح بازآمد.
شاه به آن دو دستور داد:
ــ طلب کنید در مملکت من که خردمندترین مردمان را به درگاه آرند تا از میان ایشان شفیعان را برگزینم.
پس از پایان گفتگوها به بزمگاهی بهشتی رفتند که در تالاری دیگر آراسته شده بود. همه جا فرشهای نوبافته، گل و یاسمین و ریحان و دیگر گیاهان خوشبو به چشم میخورد. ترک بچگان به پزیرایی و باده‌گردانی سرگرم بودند و بر سر هر کدام، شاخه‌هایی درهم بافته از درخت «مورد» دیده میشد که «بساک» میخواندند. در پیشگاه شاهانه، دو رده روبروی هم، تختهایی نهاده بودند که یک رده برای بلعمی وزیر و امیرزادگان، و در سوی دیگر، بزرگان و درباریان نشسته بودند. آنچه که بر گرمای بزم می‌افزود، خنیاگری سلطان شاعران: «رودکی» بود که از او با لقبهایی دیگری چون «امام فنون سخن» و «صاحبقران شاعری» نیز یاد میکردند. وی صدایی خوش داشت و چنگ و بربَت را چیره‌دستانه مینواخت. اینگونه هنرنماییها و به ویژه به نظم درآوردن داستان «کلیله و دمنه» مایه محبوبیت او در نزد امیرنصر گردید و رودکی را سرشار از مال و دارایی نمود. تقدیر چنین بود که وی تا هنگام مرگش، کمابیش یک میلیون بیت در قالبهای گوناگون بسراید. در میان آن انجمن، رودکی دلبستگی ویژه‌ای نشان میداد به موبد بزرگ هرات که «ماخ» نام داشت و به او «پیر صالح دهقان» لقب داده بودند. وی از حافظه‌ای نیرومند برخوردار بود و روایاتی بسیار از ساسانیان به یاد داشت. رودکی به شاه سامانی که در صدر مجلس نشسته بود کرنشی کرد و به موبد گفت:
ــ ای ماخ، اکنون تو شعر من را از بر کن و بخوان.
سپس سروده اش را درباره امیرنصر با آوای چنگ در آن انجمن پراکند:
دیر زیاد آن بزرگوار خداوند * جان گرامی به جانش اندر پیوند
از ملکان چون‌ او نبود جوانی * راد و سخندان و شیرمرد و خردمند
همچو معماست فخر و همت او شرح * همچو اوستاست فضل و سیرت او زند
سیرت او بود وحی نامه به کسرا * چونکه به آیینش پندنامه بیاکند
موبد «ماخ» با شادمانی میشنید و به یاد میسپارید. هنوز سه سده پس از سرسام تازیان، سخن از آیین دیرین و شاهان شاهین‌آسای ایران زمین، به جای بود. اما در آن بزمگاه بودند اندک کسانی که با شنیدن این خنیاها، اخم بر پیشانیشان نمودار میشد.

نوشته ی: سوشیانت مزدیسنا (امید عطایی فرد)
_________________
omidataeifard.blogspot.com

۱۳۸۹/۰۶/۰۵

به سوی ایران بزرگ /4

هویت ملی و میهنی ایران و ایرانیان بر پایه پادشاهی مشروطه و نه استبدادی بوده است. فلسفه سیاسی زرتشت، پیاده کردن شهریاری آرمانی اهورایی در زمین میباشد. داریوش بزرگ در سنجش با دو فرمانروایی: توده سالاری و گروه سالاری، پادشاهی را برای ایران زمین، بهتر و برتر دانسته اند و دستاورد شاهان بزرگ به ویژه کورش کبیر به شمار آورده اند. (تاریخ هرودوت). در ایران باستان مجالس مشورتی و قانونگزار بوده و نامدارترین آنها در زمان اشکانیان است: مجلس سلطنتی و مجلس همگانی که امروزه از سوی انگلیسها تقلید شده است.
میشود پیشبینی کرد که با معیارهای امروزی، ایرانیان باستان به چه تدابیری دست میزدند و برای نمونه با توجه به شرایط متفاوت جهان نوین شاید اینگونه تصمیم میگرفتند:
پادشاه
مردم > سه مجلس > وزیران > استان داران (شهرـ یاران) > شهرـ داران
اختیارات مردم:
سه مجلس از سوی مردم برگزیده میشوند با این شرط که نمایندگانش دارای پیشینه کیفری نباشند.
۱. مجلس کهستان: تنها سرپرستان و یا نمایندگان اصناف به تعداد هر شغل. با اختیارات: دادن جواز کسب،‌ تعیین مالیات مشاغل، انواع بیمه و مانند اینها. دوره این مجلس شش سال است. نماینده این مجلس باید دستکم بیست ساله باشد.
۲. مجلس مهستان: یا همان مجلس شورای ملی؛ نمایندگان مردم استانها بدون هیچ قید و شرطی از نظر تحصیلات و مذهب. با اختیارات: گزینش و برکناری نخست وزیر (صدراعظم). سازمان بازرسی کشور زیر نظر این مجلس خواهد بود. دوره این مجلس و بنابراین دولت، پنج سال است. نماینده این مجلس باید دستکم بیست و پنج ساله باشد.
۳. مجلس دادگران: یا همان مجلس سنا؛ نمایندگانش تنها حقوق‌دانان سراسر کشور هستند که دارای مدرک وکالت و قضاوت باشند. قانون نویسی و قانون گزاری و تایید بخشنامه های دولتی و قراردادهای کشوری با این مجلس می‌باشد. سرپرست این مجلس برابر است با رییس قوه قضايیه که او وزیر دادگستری را برمیگزیند. دوره این مجلس چهار سال است. نماینده این مجلس باید دستکم سی ساله باشد.
برنامه سیاسی کشور:
۱. قدرت سیاسی آمیخته ای میباشد از اختیارات پادشاه و سه مجلس مستقل و نخست وزیر.
۲. هیچیک از نهادها حق دخالت در امور اجرایی یکدیگر را ندارند. استیضاح وزیران با مجلس کهستان، و برکناری نخست وزیر با مجلس دادگران خواهد بود.
۳. انتخابات سه مجلس نباید همزمان باشد.
۴. هیچکس نمیتواند همزمان هموند (عضو) دو مجلس و یا دارای بیش از یک کارکرد (مسئولیت) دولتی باشد.
۵. سن رای دادن برای دو مجلس کهستان و مهستان از هجده سال به بالا، و برای مجلس دادگران از بیست و یک سال به بالا باید باشد.
۶. رای دهندگان و انتخاب شوندگان باید تبعه ایران باشند.
۷. پادشاه و وزیران باید در آموزشگاهی ویژه به نام «دانشگاه کشورداری» درس خوانده و مدرک کارشناسی داشته باشند.
۸. در زمانها و موقعیتهای بحرانی و اضطراری، شورای امنیت ملی با حضور پادشاه و نخست وزیر و سران سه مجلس تشکیل میشود. با تصمیم این پنج عضو شورا، وزیران جنگ و کنکاش (اطلاعات) و کشور و برون مرزی (خارجه) میتوانند در جلسات محرمانه شورای امنیت ملی شرکت کنند.
۹. محاکمه و برکناری پادشاه (در صورت تخلف) با درخواست دو مجلس مهستان و کهستان، و رای مجلس دادگران خواهد بود.
۱۰. در صورت تخلف سرپرست مجلس دادگران (رییس قوه قضائیه)، رای لازم از سوی دو مجلس دیگر صادر میشود. چنانکه رای دو مجلس مهستان و کهستان با یکدیگر همخوانی نداشت، رای نهایی به فرمان و حکم پادشاه خواهد بود.
وزیران
برگزیده ی مجلس مهستان:
۱. نخست‌وزیر: گزینش و هماهنگی و سرپرستی وزیران مربوطه و استانداران. نخست وزیر هنگام انتخاب شدنش، دستکم باید چهل ساله و حداکثر شست ساله باشد.
برگزیده پادشاه:
۲. وزیر جنگ (س‍پهبد): سرپرستی نیروهای سه گانه زمینی و دریایی و هوایی ارتش پادشاهی ایران.
۳. وزیر کنکاش(اطلاعات و امنیت) پادشاهی ایران (آگاهبد): ارایه گزارشهای بایسته به نخست وزیر و رییسان مجلسها با تصویب پادشاه.
برگزیدگان نخست وزیر:
۴. وزیر کشور: سرپرستی استانداران، سازمان های اجتماعی: احزاب، نهادهای خیریه و غیرپزشکی. «وزارت کار» نیز به گونه «سازمان کارسازی» زیر نظر وزیر کشور خواهد بود.
۵. وزیر کشاورزی: سرپرستی سازمان های: کشت بانی، جنگل بانی، ده بانی. گزینش دهداران.
۶. وزیر نیرو: سرپرستی سازمان های: نفت، برق،‌ اتمی، گاز، آب، نیروگاه های بادی و خورشیدی، کانی ها (معادن). وزارتخانه‌های نفت و صنایع زیر نظر وزیر نیرو قرار میگیرند.
۷. وزیر دارایی: سیاست گزاری نظام اقتصادی و مالی، بانک مرکزی، دریافت مالیات تعیین شده توسط ریاست اصناف از پیشه وران. به جای وزارت دارایی، سرپرستان هر صنف مالیاتها را تعیین میکنند. در صورت اختلاف میان پیشه‌ور و صنف مربوطه، نخست وزارت دارایی (رای اولیه) و سپس سازمان بازرسی کشور (رای نهایی) حکمیت را به دوش میگیرند.
۸. وزیر برون‌مرزی (خارجه): روش شناسی و سیاست گزاری روابط با دیگر کشورها، سازمان کنکاش جهانی (گردآوری اطلاعات از طریق سفارتخانه ها و نیروهای برون مرزی)
۹. وزیر راهبانی (راه بد): حمل ونقل زمینی و دریایی و هوایی (وزارت راه و ترابری)
برگزیده مجلس کهستان:
۱۰. وزیر فنآوری: صنایع و تکنولوژی
۱۱. وزیر بهداشت: سرپرستی درمان، پزشکی، نهادهای خیریه مربوطه
۱۲. وزیر فرهنگ: سرپرستی سازمان های: آموزش پایه، آموزش میانه، آموزش پیشرفته، ایرانگردی، میراث فرهنگی، رسانه ها. وزیر فرهنگ باید دانش آموخته از «دانشکده ایران شناسی» باشد.
۱۳. وزیر ورزش (پهلبد): سرپرستی سازمان پرورش (تربیت بدنی) > فدراسیونهای ورزشی ، ورزش مدارس
برگزیده مجلس دادگران:
۱۴. وزیر دادگستری (داد بـُد): سرپرستی نهادهای قضایی و دادگستری. او باید دارای مدرک کارشناسی حقوق باشد.
اختیارات استان داران:
• سرپرستی استان و نیروهای انتظامی شهرها (شهربانی: بنفش جامگان).
• گزینش شهرداران هر استان.
اختیارات شهرداران:
• فرمانداری
• مسکن و شهرسازی
• راهبانی و رانندگی درون شهری
س‍‍‍پاهیان
* سپاه سرخ جامگان: پارتیزانهای ورزیده و تکاوران ویژه (زیر نظر: وزارت جنگ)
* سپاه سیاه جامگان: جاسوسان و نیروهای اطلاعاتی (زیر نظر: وزارت کنکاش)
* سپاه سبز جامگان: نیروهای پاسدار زیست بوم و جانوران، سازمان پیشاهنگی (زیر نظر: وزارت کشور)
* سپاه سپید جامگان: نیروهای پزشکیار و امداد، آتش نشانی (زیر نظر: وزارت بهداشت)
* سپاه آبی جامگان: نیروهای مسلح راهبانی و میان شهری (ژاندارمری سابق. زیرنظر: وزارت راه)
* سپاه زرد جامگان: نیروهای پاسدار میراث فرهنگی (زیر نظر: وزارت فرهنگ)
* سپاه بنفش جامگان: نیروهای شهربانی و پلیس (زیر نظر: نخست وزیر و استان داران)
* سپاه جاویدان (گارد پادشاهی. زیر نظر: پادشاه)
خدمت سربازی:
> دوره سربازی نیروهای مسلح یک سال کامل است. [خدمت درجه یک]
> سربازی نیروهای سبز و سپید و زرد، دو سال خواهد بود. [خدمت درجه دو]
> همه سپاهیان رزمی میبایست زیر نظر وزارتخانه‌های «جنگ» و «ورزش» آموزش ببینند تا کیفیت و کارآمدی بهتر داشته باشند.
> دبیرستانیان (۱۵ سال به بالا) و دانشگاهیان میتوانند در هر سال، تا سه ماه، خدمت درجه دو داشته باشند و دوره ببینند.
> هر کسی بر اساس زمان بندی درسی و شغلی خودش میتواند خدمت درجه یک و دو را با شمارش ماه‌های خدمت، انجام دهد.

۱۳۸۹/۰۶/۰۴

رستاخیز شهریاران ایران

پرده بالا مي‌رود و تماشاچيان ويرانه‌ معظمي را كه يكي از عمارات سلطنتي مخروب دربار شهرياران ساساني در مداين است مي‌بينند: چند قبر در زمين، ستون هاي درست و نيمه مانده و مجسمه‌ رب‌النوع‌ها در آن ديده مي‌شود؛ خلاصه منظره‌ آن پرده خيلي اسرارانگيز به نظر مي‌آيد! ميرزاده‌ عشقي وارد شده با كمال حيرت در كار تماشاي پرده و در حال تاثر و آه كشيدن است ! و با آهنگ مثنوي مي‌خواند:اين در و ديوار و دربار خراب/ چيست يارب وين ستون بي حساب؟
. . . اين بود گهواره‌ي ساسانيان/ بنگه تاريخي ايرانيان
قدرت و علمش چنان آباد كرد/ ضعف و جهلش اينچنين بر باد كرد
اي مداين از تو اين قصر خراب/ بايد ايراني زخجلت گرد آب
ميرزاده عشقي پس از خواندن اين مثنوي دست به پيشاني‌گذارده پس از مدتي تاسف خوردن و آه كشيدن مي‌نشيند و با آواز سه گاه قفقاز غزلي را با اين مطلع مي‌خواند:
ز دلم دست بداريد كه خون مي‌ريزد/ قطره قطره دلم از ديده برون مي‌ريزد. . .
كم كم بهت فوق العاده‌ آلوده به خوابي ميرزاده عشقي را فرا مي‌گيرد، سرش را روي زانو و دست گذارده چنان مي‌نمايد كه خواب مي‌بيند و در خواب، آهنگ مخصوصي ‍
را كه موسيقي آن از" اپرت" ليلي و مجنون اقتباس شده مي‌خواند:
اكنون كه مرا وضع وطن در نظر آمد/ بينم كه زني با كفن از قبر درآمد. . .
در حالتي كه اين ابيات را مي‌خواند دختري به زينت آراسته با قيافه‌ي مات و محزون از قبر بيرون آمده بر اطراف نگاه مي‌كند. اين همان "خسرو‌ دخت" است:
اي مردمِ چون مرده‌يِ استاده‌يِ ايران/ من دخترِ كسرايم و شهزاده‌يِ ايران
ملِك زاده ي ديرين / جگر گوشه‌ي شيرين
اين خرابه قبرستان نه ايران ماست/ اين خرابه ايران نيست ايران كجاست؟"

اين نخستين صحنه از نخستين اپراي ايراني است ؛ نمايشنامه منظوم و آهنگيني‌كه ميرزاده عشقي آن را "نشانه‌ دانه‌هاي اشك خود بر كاغذ " مي‌دانست كه "در عزاي مخروبه‌هاي نياكان بدبخت" ريخته است. او اين منظومه را به سال 1334 ق. در حين مسافرت از بغداد به موصل، و ديدار از شهر بزرگ مداين(تيسفون) و تماشاي ويرانه‌هاي آن گهواره‌ تمدن جهان سرود و در سال1299 براي نخستين بار در شهر اصفهان و در سال 1300 در سالن گراند هتل تهران به روي صحنه برد.
http://www.chn.ir/article/?Section=2&id=348

۱۳۸۹/۰۶/۰۳

پرس و گویی درباره کتاب پیامبرآریایی

در تالار گفتمان هخامنشیان یکی از خوانندگان (نام زد به: شهریور) پرسشهایی درباره کتاب پیامبر آریایی در میان نهاده بود که گزیده ای از آنها همراه با پاسخهای من در اینجا آورده میشود:
•   پرسش:  يكي از وهانهاي پيشينه‌ي فزون از 8000 سال زمان زيست زرتشت بزرگ را، نبود نامي از «صنعت» در گاتها و نيز پيشينه‌ي 7000 ساله‌ي توپالكاري (با نگرش به ماتيكان « تاریخ هفتهزار ساله فلزکاری») مي‌دانيد. نيز دانيم كه در اوستا از زرتشت، چونان «نخستين كشاورز» ياد شده است. اينك با نگرش به شاهنامه‌ي كلان فردوسي ورجاوند، توان گفت كه آغاز هوتخشايي (= صنعت) به زمان و روزگار هوشنگ بازمي‌گردد:
به سنگ اندر، آتش بدو شد پديد / كزو در جهان روشني گستريد
نخستين يكي گوهر آمد به چنگ / به آتش جدا كرد آهن ز سنگ
سرِ مايه كرد آهن آبگون / چو از سنگ خارا كشيدش برون
چو بشناخت، «آهنگري» پيشه كرد / گراز و تبر، اره و تيشه كرد...
نيز جمشيد شاه:
به فرّ كيي نرم كرد آهنا / چو خود و زره كرد و چون جوشنا
چو خفتان و تيغ و چو برگستوان / همه كرد پيدا به روشن روان
بدين اندرون سال پنجاه رنج / ببرد و بدين چند بنهاد گنج
دگر پنجه انديشه‌ي جامه كرد / كه پوشند هنگام تنگ و نبرد
ز كتان و ابريشم و موي و قز / قصب كرد ديبا و پرمايه خز
بيامختشان رشتن و تافتن / به تار اندرون پود را بافتن...
باري! مي‌بينيم كه با نگرش به شاهنامه، آغاز هوتخشايي در روزگار هوشنگ است و نخستين آهنگر هم اوست، سپس در روزگار جمشيد، تشنيكشناسي پيشرفته‌تر مي‌گردد؛ از ديگر سوي در نامه‌ي گران ارج بن‌دهشن، نخستين آهنگران، مشي و مشيانه اند كه به آتش آهن را بگداختند و به سنگ آهن را بزدند و از آن تيغي ساختند. نيز با نگرش به اوستا و نامگان پهلويك، زمان زرتشت بزرگ به پس از روزگارِ جمشد بازمي‌گردد و به گواه دينكرت، ورجاونداني چون جمشيد و فريدون، نويد زايش و پيام آوري زرتشت را داده‌اند. ليك همانگونه كه در پيش آمد، در گاتها، هازمان مردمي را تنها 3 پيشه‌ي: ارتشتاري و كاتوزي و برزيگري است و سخني از هوتخشايي نيست، نيز زرتشت نخستين كشاورز باشد! اينك اين پرسمان را چگونه توان گشود و اين ناسازی را چگونه توان گزارد؟
•    پاسخ: دوره ی آهن بر کشاورزی پیشگام است اما تا رسیدن به اوج صنعت فلزکاری نیاز به چند هزاره داشت. درست مانند تمدن صنعتی کنونی...پیشه و طبقه چهارم یکسر با فلزکاری گره نخورده و واپسین گام تمدن پیشین در زمینه بازرگانی و فرآوری (تولید) به شمار میرفت. از آنجا که سپیتمان زرتشت پیش از شکل گیری طبقه چهارم میزیست، بررسی تاریخ این طبقه به کهن بودن پیامبر آریایی ما یاری بسیار خواهد کرد.

•    پرسش: استاد پوران فرخزاد، در «مهره‌ي مهر» (به ويژه رويه‌ي 278) سخت بر اين باور است كه: جم مردي خوب كردار و نيك‌انديش بوده است و چهره‌ي بد او ساخته‌ي دستان فريفتار موبدانِ زرتشتي ساساني و پهلوي است؛ وگرنه زنهار! كه چنين ابرمرد آريايي بدان كژي و خويش‌خدايي برسد!•    پاسخ: ايا زرتشت هم كه جم را نكوهيده موبد فريفتار بوده؟! اين يك نقد داخلي بوده و جم مزديسنا را در رديف ديويسنان جاي نميداده است. 
•    اگر چه جم و فريدون و گرشاسپ و كي‌قباد و كي‌آرش و كاووس، نازرتشتي اند، ولي به هر روي مزداپرست اند! چرا اين مايه نكوهيده‌اند؟ از سوي ديگر، اگر جم مزداپرست بوده است، پس چرا «هرمزد» را خوارداشت و پيامبري‌اش را نپذيرفت؟•    يادآور ميشوم كه ما روايات مختلفي درباره نامبركان داريم در كاتها جمشيد اهورا را خوار شمرد (منيت كرد) اما به سبب توبه روان او امرزيده شد. در تورات ميبينيم كه برخي رسولان نيز به خداوند سركشي ميكنند اما بر همان دين هستند.
•    درديمه‌ي 209، تورانيان، «ديوپرست» ناميده شده‌اند. چرا تورانيان ديوپريستار بودند؟ مگر از تخمه‌ي فريدون مزداپرست نبودند؟ آيا توانستي بود كه سپس‌تر به آيين ديويسنا گرويده باشند؟ از سوي ديگر، در رويه‌ي 183 «ارجاسپ توراني» پيرو كيش پهلوي خوانده شده است!؛ چه پيوندي ميان «كيش پهلوي» و «ديويسنا» هست؟•    در هر ديني وقتي كساني از ان منحرف ميشوند يا بدعت ميكزارند ديو و اهريمني شناخته ميشوند. تورانيان نيز شايد اورمزد را عبادت ميكردند اما به سبب وحشيكري و غيره در رده ديويسنان شناخته ميشدند. براي نمونه نزاع شيعه و سني يا كاتوليك و بروتستان را ببينيد كه از يك دين هستند اما يكديكر را تكفير ميكنند. 
•    در رويه‌ي 242 پیامبر آریایی، درباره‌ي فراگشتهاي آواشناختي و ريختشناختي «شت» بسي خامه رانده‌ايد؛ ليك استاد «پورداوود» در بازنمود كژي «دساتير آسماني»، «شت» را لغتي دساتيري داند!!•    شيت از ريشه خشئت بوده و تبديل به شت شده به معناي نوربخش و از همين ريشه شيد و شيتان ( شيطان) را داريم كه جنس او از آتش است. 
•    چرا درفش سپاه ايران، هماي خوانده مي‌شده است؟ آيا توانستي بود كه «هماي»، نگاره‌ي بر روي درفش باشد و آن گاه درفش را «مجازاً» هماي خواندندي؟ اين هماي نگاشته بر درفش ايراني نماد چيست؟•    هماي همان عقاب هخامشيان است و به شكل فروهر نيز كاربرد داشته است. به عقاب : هماي ميگفتند زيرا دانه هوم را براكنده ميكرد.
•    در ديمه‌ي 191 پیامبر آریایی، «جم»، خورشيدپرست خوانده شده است؛ ولي در ديمه‌ي 69، مزداپرست!•    مزداييهاي قبل از زرتشت خورشيد را نماد اهورا ميدانستند و در گاتها و يسنا نيز اينكونه است.
•    در رويه‌ي 191 پیامبر آریایی، به پيروي از «محيط طباطبايي»، «صابيان» را برابر با «منداييان» ناميده‌ايد. در رويه‌ي 196، كيش رسمي اشكانيان «كيش صابئين» است. در رويه‌ي 129«ايران بزرگ» آيين صابئي را «كيش مهر در نگاشته‌هاي پس از ساساني؛ آييني كه ابراهيم پيامبر ايراني داشت.» خوانده‌ايد. ولي در رويه‌ي 196پيامبر آريايي، نيز در رويه‌ي 194 «زندگي و مهاجرت آرياييان» نوشته‌ي فريدون جنيدي، رويه‌ي 236 «انديشه‌هاي فلسفي ايراني» نوشته‌ي ابوالقاسم پرتو و در «زندگي ماني و پيام او» نوشته‌ي ناصح ناطق، صابئين، «ستاره‌پرستان» خوانده شده‌اند! چه پيوندي ميان «مهريان» و «ستاره‌پرستان» است؟•    در ايران باستان دو كيش مجوس و صابي با يكديكر رقابت داشتند( اسكندرنامه ها را بخوانيد) . ما داراي مذاهب مختلفي بوديم كه به شكل يك دين جدا از اصل خويش در مي امد. ايين مهر نامهاي مختلفي داشت و بر مبناي اختربيني بود. اداب هفت ايزد - سياره در كيش مهر يكجا وجود داشت.
•    در ديمه‌ي 436 پيامبر آريايي، منوچهر، از شاهان دوران ماد ياد شده است؛ در ديمه‌ي 56 «قبله‌ي زرتشت»، منوچهر شاه، سردودمان سپيتمان خوانده شده است؛ نيز در نوشته‌اي نوين در تارنگار بشكوهتان، مر دودمان ماد را دارنده‌ي فزون از 80 پادشاه، شناسانيده‌ايد! شگفتا! پس آن گاه مادها داراي پيشينه‌ي چند هزار ساله اند؟•    سرزمين ماد سلسله ها و قلمروهاي مختلفي داشته است. هيتي ها و ميتاني ها و هوري ها و اورارتويي ها ماد ي هستند. مانوش نماد ماناهاست و نياي يكي از زرتشتهاست. يادمان باشد كه ري زادكاه زرتشت بزرك همواره يكي از كانونهاي ماد به شمار ميرفت.
•    در ديمه‌ي 440 پیامبر آریایی، در جستاري نيك و نغز چم راستين مازندران در شاهنامه و كوشنامه را نموده‌ايد، نيز در «نبرد خدايان» در جستاري ژرف و گسترده، ديوان مزني را شهابها و پاره‌سنگهاي به جاي مانده از دنب ستاره‌اي دنباله‌دار شناسانيده‌ايد؛ ولي پرسمان كلان اين است كه در خرده اوستا، آشكارا سخن از «ديوان گيلان و مازندران» رفته است، نه تنها ديوان مازندران!!! اينك چيستي و چوني پرسمان «ديوان گيلان» را چگونه توان گشود؟
•   گيلان ترجمان ورنه ميباشد و اسم يكي از ديوهاست نه نام مكان. در وداها وارونا امده و در ادب فارسي ديو وارونه كار داريم.
•    در ديمه‌ي 68 نوشته‌ايد كه در روايت پهلوي: «اكومن (سركرده‌ي ديوان) گرشاسپ را در آشكارترين بلندي (دشت پيشانسه) كشت.» ولي با نگرش به ميتختهاي ايراني درمي‌يابيم كه «گرشاسپ» نيرويي است فرجامشناختي (Echatologique) و ناميرا و او است كه سرانجام جهان را از بيداد دهاگ تواند رهانيد! (بنگريد به «مازهاي راز»، نوشته‌ي استاد كزازي) نيز «اكومن» در اوستا كمابيش همان «انگرمن / اهرمن» يا انديشه‌ي بد يا انديشه‌ي تباهنده و ويرانگر يا انديشه‌ي ناپاك يا انديشه‌ي كاهنده است و به گفته‌ي استاد حسين وحيدي در «شناخت زرتشت»، نمود هازماني اهرمن «بيداد» است. پس آيا توان گفت كه به راستي، گرشاسپ نمرده و زنده است، و مرگ او به دست اكومن، تنها نمادي است از گرفتاري وي به دست انديشه‌ي بد و...؟؟؟•    روايات ديكر كه رنك استوره دارد از بيهوشي درازمدت كرشاسب سخن رانده اند. او در رستاخيز بيدار ميشود تا در نبرد نهايي شركت كند.
•    چه گواهي بر پيامبر بودن «ارشك بزرگ» است، كه در ديمه‌ي 250 پیامبر آریایی، او را همچون «كوروش بزرگ»، «شاه-پيامبر» خوانده‌ايد؟ آیا دودمان سلوکیان برای 200 سال، در ایران برپا بوده است یا کوتاهتر یا هیچ؟* اسكندرنامه هاي ايراني ارشك را پيامبر دانسته اند. او مقدونيان را از ايران راند و كيش مهر را جهاني كرد. اشكانيان نامش را لقب خويش كردند زيرا او را مقدس ميدانستند.   تاريخهاي ايراني فاصله الكساندر تا ارشك را حدود نيم سده ميدانند و تاريخ دويست ساله سلوكيان در ايران و نه در سوريه دروغ است.

جانباختگان یورش سوم شهریور1320 متفقین به ایران




دریادار غلامعلی بایندر فرمانده نیروی دریایی جنوب که تا آخرین لحظه مقاومت کرد تا جایی که نیرو های انگلیسی ناو وی را به توپ بستند و به افتخار جانباختگی(شهادت) نائل شد.




ناوبان یکم کهنوئی
ناوبان ابراهیم هریسچی
دو تن از رادمردان و ایران پرستان شجاع و فداکار نیروی دریایی جنوب که در آن یورش نابکارانه ۳ شهریورماه1320 آنقدر جنگیدند تا به افتخار بزرگ جانباختگي نائل شدند.
ایرانپرست آگاه دلی که در یورش ناجوانمردانه سوم شهریور به نیروی دریایی شمال در راه دفاع از آبهای مازندران به شهادت رسید.(بازی کامپیوتری به سبک استراتژیک نیز حول شخصیت سروران بایندر و نیروهای ایرانی به نام نجات بندر ساخته شده است)
ناخدا سوم حسن میلانیان
سرباز شجاع و روشندل نیروی دریایی جنوب که تا آخرین لحظه مقاومت کرد و سرانجام نیز دشمنان ایران وی را با ناو جنگی اش بزیر امواج اروندرود فرستادند.
ناخدا سوم نصراله نقدی
مرد پولادین اراده و سرباز جانباز سازمان جوان نیروی دریایی جنوب،در آن هنگامه جنگ و زندگی آخرین سخنش بود...زنده باد ایران
خویشکاری(وظیفه) ماست که یاد و خاطره جانباختگان راه میهن را زنده و گرامی بداریم.

۱۳۸۹/۰۶/۰۲

گزارشی از بنیاد فرهنگ ایران در استرالیا

فرزانه ی گرانمایه و دوست بسیار ارجمندم امید عطایی فرد با درود و آفرین و آرزوی دیرزیوی و شادزیوی .
از چندی پیش یک رشته همکاریهای بسیارکارآمد فرهنگی میان بنیاد فرهنگ ایران در استرالیا و بنیاد آریانا به سرپرستی فرزانه ی گرانمایه کدبان علی نظری که در کالیفرنیا زندگی می کند و دستی دراز در استان بلخ دارد آغاز گردید و دستاوردهای بسیار خوبی در پی آورد. برجی سه پایه به نشان پیوندهای فرهنگی میان سه تیره ایرانی –افغانی و تاجیک در شهر مزار شریف برافراشته شد. پایه های این سه ستون در پایین جدا از هم ولی در بالا بهم پیوسته اند که نشان همبستگی فرهنگی میان این سه تیره ی آریایی پارسی زبان است. درهمان شهر دیواری بنام دیوار فرهیختگان برپا گردید که سیمای برخی از بزرگان ایران مانند: زرتشت – گشتاسب - جاماسب – فردوسی – رودکی سمرقندی – مولویبلخی و دیگران بر روی آن دیده می شود. باز در همان شهر خیابانی به نام زرتشت – خیابان دیگری بنام پوروچیستا (کوچکترین دخترزرتشت) – خیابانی بنام جاماسب و خیابان دیگری بنام فردوسی نامگذاری شدند. اینگونه نامگذاری خیابانها در افغانستان را که در زیر ستم طالبان دست و پامی زند با آنگونه نامگذاری خیابانها در ایران( مانند یزید ابن مهلب) باید در کنار هم گذاشت تا ارج این کار دانسته بشود. درپی پیوند های فرهنگی ما با دولت تاجیکستان و دانشگاه تاجیک در راستای گرامیداشت کوروش بزرگ، رییس جمهور تاجیکستان شهری را ( کوروش کده ) نامگذاری کردند و پیامی برای بنیاد فرستادند که بهتر است بجای فرستادن تندیس 5 متری کوروش بزرگ که بسیارسنگین و پر هزینه خواهد بود، هزینه ی ساخت و پرداخت آن را ما فراهم کنیم تا این تندیس به دست هنرمندان تاجیک و با سنگ تاجیکستان ساخته و در شهر کوروشکده بر افراشته شود، این کار بزودی انجام خواهد گرفت. دانشگاه بین الملی کوروش بزرگ  از راه ماهواره های تلویزیونی و رادیوهای موج کوتاه و بلند و Hot Bird خوان دانش را در سراسرجهان فراروی جویندگان دانش خواهد گذاشت تا به نبردی سرنوشت ساز با اهریمن بی دانشی بر خیزند. زبان این دانشگاه پارسی و انگلیسی خواهد بود و در آینده ای نزدیک می توان از زبانهای عربی و هندی نیز بهره گرفت. گشایش رسمی دانشگاه کوروش بزرگ در روز بیست و نهم اکتبر امسال خواهد بود، از آنجاکه زمان زیادی تا آن روز برجای نمانده نمی توان بلندپایگان جهان را به میهمانی آیین گشایش دانشگاه فراخواند، این کار را به سال آینده و سالهای پس از آن که سالگرد گشایش دانشگاه کوروش بزرگ خواهد بود واخواهیم گذاشت ،امسال به یک میهمانی ساده در شهر لوس آنجلس در پیشگاه تنی چند از بلندپایگان ایرانی و آمریکایی بسنده خواهیم کرد، از سال آینده همه ساله روز بیست و نهم اکتبر را نه تنها بنام ( روز کوروش بزرگ ) بلکه بنام «سالگردگشایش دانشگاه بین الملی دانشگاه کوروش بزرگ» جشن خواهیم گرفت، از هم اکنون کوششی بزرگ را آغاز کرده ایم که در آن جشن به تنی چند از بهترین ها در زمینه های گوناگون جایزه ای بنام «جایزه ی کوروش بزرگ » پیشکش کنیم،جایزه ای که بتواند در ردیف جایزه اسکار و نوبل جا بگیرد. کار دیگر نامه هایی است که برای بسیاری از بلند پایگان سیاسی - فرهنگی - و اقتصادی جهان مانند: رییس جمهور، کنگره و برخی از بلند پایگان دولت فدرال و دولت های ایالتی آمریکا - دبیر کل سازمان ملل متحد – سازمان یونسکو – نخست وزیر و دولت های فدرال و دولتهای ایالتی استرالیا - کانادا و هندوستان- نخست وزیر و کنگره و دولتهای اروپا و بسیاری از بلندپایگان جهان فرستاده خواهدشد، با این امید که بیاری این جنبش بزرگ فرهنگی برخیزند . برای آگاهی شما بد نیست بدانید که استاد احسان یارشاطر بنیادگزاری دانشگاه کوروش بزرگ را کاری بسیار خجسته نامیدند و پیمان همه گونه همکاری بستند...
هومر آبرامیان