۱۳۸۸/۱۲/۲۹
چو ایران نباشد تن من مباد
۱۳۸۸/۱۲/۲۸
سرواد درفش کاویان
پیشکش به فروهر مهر آریا
درفش کاویان به جا باد
مرز مزدایی را او را پاس بان
مرز مزدایی را او را پاس بان
سرخ و زرد و بنفش سه رنگش
بامداد و نیمروز و شام گاهان
همای آن، میکند پرواز
سایه ی هر، سردار و سرباز
ایرانیان، بسان شیران
همواره بادا، تاج ِ ایران را شیدان
از: سوشیانت مزدیسنا
بر وزن و آهنگ سرود رسمی کشور در زمان پهلوی دوم
۱۳۸۸/۱۲/۲۲
چهارشنبه سوری
بار دگر از دل خاکسترم / غرش غمهایم و چشم ِ تَرَم
آزر مزدایی پراکنده نور/ قبلهگه ماه و ستاره و هور
شنبهی سوم ز پسین هفت روز/ خیز ز جای و همه دیوان بسوز
آتش پرشور بگوید سخن/ از جم و هوشنگ و شهان کهن
آنکه فریدون ز افسون خویش/ بسته همی پیکر آن مارکیش
کاوه ی آهنگرِ فریادخواه/ آتشی افروخت ز سینه چو آه
سوخت همی نامه ی بیدادگر/ دوخت به چرمینه، رهایی گهر
بابکِ دین خرم ِخونین کفن/ آزری ِسرخ به جامه و تن
باقر و ستار ز آزرگشسپ/ بهر وطن، تافته با تیر و اسپ
بشنو تو اکنون سخنان امید/ تا که ز آتش چه برآرد پدید
ای تو وفادار به آیین و کیش/ آتشی افروز از آن سوزِ خویش
همچو سیاوش ز میانش گزر/ برگسل از بندگی سیم و زر
مهر به میهن چو بود کیمیا/ بهرهی ما فره و بخت ِ نیا
بار دگر غرش شیران گزشت/ زوزهی کفتار بمانده به دشت
آتش ِسوری چو برافراختیم/ قبلهی زرتشت چو برساختیم
ابر ِسیه بگزرد از آسمان/ بار دگر، نام وطن، جاودان
{امید عطایی فرد/ omidataeifard.blogspot.com}
۱۳۸۸/۱۲/۱۷
من زنده ام...
روز «ارد» از ماه اسفند سال ۳۷۱ قمری.
«علی دیلمی» و «ابودلف» شاهنامه خوان، بر بالین فردوسی نشسته بودند. پیر توس با دشواری سخن میگفت:
ــ به نام جهانداور کردگار؛ اینک که سال به هفتادویک رسیده، فلک را زیر بیتهایم آوردهام و به فرخنده فال و هنگام نیک، نامة یزدگرد به سر آمد. تا گردون به پاست، این داستان همایون نیز به جاست.
آنها میدانستند که بر پایة آیینی دیرین در ایران، روز ارد (بیست و پنجم) از ماه اسفند، فرجامبخش کارها به شمار میرفت. فردوسی به سوی باغ نگریست و با نوایی لرزان ولی بم افزود:
ــ جهان را از سخنم بسان بهشت کردهام؛ کسی تا این اندازه، تخم سخن را نکاشته بود. من داستان پادشاهان را در شستهزار بیت به پایان رساندهام. پهلوانان و گردنکشان که همه از روزگاران دراز، مرده بودند، از ایشان یکایک نشانی دادم و از گفتارم، نامشان باز زنده شد.
صدایش را صاف کرد و با شوری آمیخته به خشم، نامه ی یزدگرد سوم را برخواند:
همانا که آمد شما را خبر * که ما را چه آمد ز اختر به سر
ازین مارخوار اهرمن چهرگان * ز دانایی و شرم بی بهرگان
نه گنج و نه تخت و نه نام و نژاد * همی داد خواهند گیتی به باد
بسی گنج و گوهر پراکنده شد * بسی سر به خاک اندر آکنده شد
چنین گشت پرگار چرخ بلند * که آید بدین پادشاهی گزند
ازین زاغساران بی آب و رنگ * نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ
انوشیروان دیده بد این به خواب * کزین تخت بپراکند رنگ و تاب
چنان دید کز تازیان سدهزار * هیونان مست و گسسته مهار
گزر یافتندی به اروند رود * به چرخ زحل برشدی تیره دود
به ایران و بابل ز کشت و درود * نماند خود از بوم و بر تاروپود
هم آتش بمردی به آتشکده * شدی تیره نوروز و جشن سده
ز ایوان شاه جهان، کنگره * فتادی به میدان او یکسره
کنون خواب را پاسخ آمد پدید * ز ما بخت گردون بخواهد کشید
شود خوار هر کس که بود ارجمند * فرومایه را بخت گردد بلند
پراکنده گردد بدی در جهان * گزند آشکارا و خوبی نهان
به هر کشوری در، ستمکاره ای * پدید آید و زشت پتیاره ای
نشان شب تیره آمد پدید * همی روشنایی بخواهد پرید
تندبادی دریچه را بر هم زد و شمع را خاموش کرد. فردوسی آهی کشید؛ آهی سوزانتر از کورة کاوة آهنگر، افسردهتر از سوگ فریدون بر ایرج، داغتر از دل کاوس برای مرگ سیاوش، گریانتر از نگاه زال بر پیکر مردة رستم، و آتشینتر از نالة یزدگرد در سوگ ایران زمین... سرش خم شد و زمزمه کرد:
ــ روزگار جوانیم به پیری رسیده و زمان گفت و شنید به سر آمده...
و سپس سرش به آرامی بر روی دفتر شاهنامه فرود آمد. آن دو، به شاعر بزرگ نزدیک شدند تا واپسین سخنش را که به سختی و کندی از میان لبانش میتراوید، بشنوند:
ــ نمیرم... از این پس... که من... زندهام.... من زندهام...
صدایی خشک و دلخراش از باغ برخاست. آن سرو پژمرده از کمر شکست و به خاک فرو افتاد. بلبلان مینالیدند و زاغها غریو میکشیدند. آسمان میغرید و ابر میگریست. فردوسی اینک به فردوس، پَر گشوده بود.
از: سوشیانت مزدیسنا
۱۳۸۸/۱۲/۱۵
پشت پرده شعر نو (3)
مجتبا پورمحسن:
حدیث ۳۰ تیر ۱۳۳۱ تا کودتای ۲۸ مرداد، حکایت مردمانی است که علاقهی وسیعی به خلق اسطورهها و شکست در برابر آنها دارند. اتفاقی که «شکست» را ترجیعبند تاریخ معاصر ما کرده است. (این وضعیت را یک دوست شاعر در عبارت زیبای «جنگ جهانی شکست» صورتبندی کرده است.) در سطر سطر کتاب «یک هفته با شاملو» میتوان کیش شخصیتی شاملو را دید. همچنان که در ابتدای کتاب آمده، شاملو پیش از انتشار کتاب، به ویرایش آن پرداخته است. هر چند که خیلی از نزدیکان شاملو در محافل خصوصی، فاش کردهاند که حدود نیمی از این کتاب به قلم خود شاملو نگاشته شده است... سطر سطر کتابِ «یک هفته با شاملو»، تلاشی است برای تثبیت موقعیت احمد شاملو به عنوان مرکز جهان. تلاشی که در قالبهای متنوع حماسهسرایی، مدح، مدح شبیه به ذم و... صورت میگیرد. ما تمام عقبماندگیمان را به واقعه ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نسبت میدهیم، اما لحظهای فکر نمیکنیم که این آرمانگرایان عرصه سیاست و بتهای سیاسی نیستند که آرمان را میسازند، آنها صرفاً مصرفکنندگان فرهنگ آرمانسازی و آرمانخواهی هستند. اگر آرمانهای پوشالی عشقهای عمومی را محور اصلی آثار او بدانیم؛ «آیدا» فراتر از یک کاراکتر، دروغ بزرگی است که چند دهه به ناف ما بسته شد. آنهایی که انفعال سیاسی، اجتماعی و فرهنگی امروز را به آرمانستیزان چند دههی اخیر نسبت میدهند، کاش اندکی هم به خالقان آرمانهای تحقق نایافتنی بیندیشند.
شاملو در مقدمهی نسبتاً مفصلی که بر ترجمهی اشعار لورکا در کتاب «همچون کوچهیی بیانتها» نوشته، هیچ اشارهای به یکی از جنجالیترین وجوه زندگی لورکا یعنی تمایلات همجنسخواهانهاش نکرده است. شاید آن نیمه از وجود شاملو که میل شدیدی به جذب «تودهی» مردم داشت، میترسید که یارانش (تودهای که قرار بود او قهرمانش باشد) شهامت پذیرش همجنسخواهی لورکا را نداشته باشند، لورکایی که قرار بود بدیل قهرمان وطنیشان باشد. شاملو صرفاً سراغ آن دسته از شاعرانی رفته که یا تفکری چریکی دربارهی شعر دارند و یا اینکه شاملو در ترجمه (همان اقتباس) چنین تصویری را در جهان آنان قرار داده است... او میانهای با شاعرانی که آثارشان از ارزش ادبی بالایی برخوردارند، ندارد.
شاملو میگوید حافظ به دلیل اینکه در قرن هشتم زندگی میکرده نمیتوانسته «اندیشهای علمی» داشته باشد. این فرض چه اساسی دارد؟ اصلاً اندیشهی علمی یعنی چه؟ اگر منظور او از علم، همان درک عامیانه است که به علوم تجربی اطلاق میشود، اندیشهورزی فلسفه هیچ سنخیتی با علم ندارد. اگر هم منظور او این است که در آن سالها، هنوز فلسفهی مدرن وجود نداشت، باید پرسید آیا تفکر حافظ در قرن هشتم کهنهتر است یا استدلال خود شاملو دربارهی حافظ؟ شاملو اکثر حافظ پژوهان را جزماندیش میداند و تحقیقاتش را «غیرعلمی» معرفی میکند، اما خود او غیرعلمیترین و جزماندیشانهترین حکمها را دربارهی حافظ و حافظپژوهان صادر میکند. دربارهی شیوهی «تصحیح» شاملو، صاحبنظران قبلاً بسیار سخن گفتهاند. اما من میتوانم از خودم بپرسم کدام یک از سطرهای مقدمهی شاملو بر حافظ از حداقل استدلال برخوردار بوده است؟
مقطع زمانی که احمد شاملو دربارهی فردوسی اظهارنظر میکند، بسیار مهم است. او در سال ۱۳۶۹ در دانشگاه برکلی، با استناد به تفکرات کمونیستی، فردوسی را به باد انتقاد میگیرد. او معتقد است که فردوسی، ناعادلانه ضحاک را مستبد معرفی میکند. اما همهی دفاع آقای شاملو از ضحاک مستبد، مبتنی بر جزوههای آموزشی مرام کمونیستی است:
«برای مبارزه با جهل و تعصب، بایستی باورها و اعتقادات مردم را تغییر داد و یکی از آنها باور غلطی است که ما به "شاهنامه" پیدا کردهایم. شاهنامه پر از جعل واقعیتهاست... فردوسی، هم نژادپرست و فئودال بود و کاری که در شاهنامه کرده است عبارت است از دفاع از طبقه و گروه خودش...»
از نظر شاملو، فردوسی نباید شخصیت ضحاک را منفی نشان میداد چون ضحاک، به زعم شاملو، طبقات اجتماعی را از بین برده بود و با ممانعت از تضاد طبقاتی؛ احتمالاً آرمان کمونیسم را برگیتی گستراند! همانطور که گفتم تاریخ ایراد این سخنان خیلی مهم است. سال ۱۳۶۹، تفکر کمونیسم در احتضار کامل به سر میبرد. بلوک شرق و شوروی، آمادهی اعلام رسمی اضمحلال کمونیسم بودند. با این همه احمد شاملو، که خود را شاعر و روشنفکری پیشرو میدانست با استناد به تفکرات جزم اندیشانهی کمونیستی، فردوسی را متهم به نژادپرستی میکرد. اگر یک سیاستمدار ناآگاه این استدلال را دربارهی شاهنامهی فردوسی میداشت چندان مهم نبود. اما واقعا تاسف انگیز است که یک شاعر، اثری ادبی مثل شاهنامه را با تفکراتی سیاسی بسنجد. چطور احمد شاملو، ضحاک مستبد را تطهیر میکند و او را به دلیل همسویی با مرام اشتراکی نیک میپندارد؟ اصلاً به فرض هم شاملو چنین اعتقادی داشته باشد، کدام منطقی به شاملو حق میدهد که دریافت خودش از ضحاک را همهی حقیقت بداند و به فردوسی حمله کند؟ منطق مرام اشتراکی؟! این تفکرات ماهیتاً تفاوتی با اعتقادات من درآوردی کسانی که حسین بن علی را مارکسیست معرفی میکردند، ندارد. همانهایی که اسلام را مدافع مرام اشتراکی معرفی میکردند و حتا اعلام میکردند که خدا هم سوسیالیست است. بیآنکه از خود بپرسند نقش پررنگ مالکیت خصوصی در اسلام، چه ارتباطی به عقاید سوسیالیستی دارد؟ …..
۱۳۸۸/۱۲/۱۲
پشت پرده شعر نو (2)
بهرام ساسانی:
نگاهی به جنبش مشروطیت در دورانی که معاصر میخوانیمش، نشان میدهد که شعر فارسی از جایگاهی بلند در این جنبش برخوردار بود. شعر ملک الشعراها، عشقی ها، قزوینی ها و ایرج میرزاها و ... از سدها توپ و تانک برای دشمنان ویرانگرتر بود. این نشان میدهد که نه شعر فارسی توان خود را در روزگار مدرن ایران (عصر جدید ایران را از مشروطیت میدانند) از دست داده و بی کاربرد شده بود و نه نخبگان ادبی این کشور آنرا کناری گذارده بودند. حال این شرایط را بسنجید با آنچه رفیقمان "نیما یوشیج" پدر شعر نو ایران (که جز تزریق سبک شعر مدرن فرانسه به زبان فارسی کاری نکرد) درباره شعر کلاسیک گفت:
"دوران غزلسرایی گذشته و در جامعه شهری مدرن آن وصفهای خیال انگیز شعر کلاسیک به کار نمیرود و امروز کسی از معشوق چنین سخن نمیگوید و شعر کلاسیک با زبان امروز مردم نمیخواند و هر دوره ای شعر و زبان خاص خودش را دارد. آن شعر برای آن روزگار بود و این شعر برای این روزگار"!!!
اشتباه نکنید. سخن از این نیست که کسی حق ندارد چیزی بگوید و بنویسد. هرکس حق دارد هر سبکی که خودش اختراع کرده را بگوید و بنویسد و یا هر سبکی را با سبکی دیگر تلفیق و مخلوط کند. منتها توجه کنید که مشکل از اینجا آغاز میشود که حضرات شاعران مدرن از خود پدر شعر مدرن ایران، نیما گرفته تا سایرین اعلام میکردند که شعر کلاسیک، امروز جایگاهی ندارد. یعنی آنها حق کلاسیک سرودن را میستاندند. و با انواع و اقسام ترفندها آنان را به سخره میگرفتند. و چون جایگاه روشنفکری ایران از نیمه حکومت رضا شاه تا انقلاب ۵۷ در کنترل و چیرگی جریان چپ بود و جریان چپ به چندین دلیل از جنبش شعر نو در برابر کلاسیک دفاع میکرد، (نخستین آثار شعر نو در نشریات چپی و توده ای انتشار یافت و از آن پس شعر نو سلاحی در دستان "رفقا" بود) حضرات شاعران نو تا آنجا که توانستند جلوی شعر کلاسیک سرودن را گرفتند. و نمیتوان سخن از این زد که کسی خواستار گرفته شدن آزادی اینان در شعر نو سرودن بوده و هست. جالب آنکه جسارت را گاهی بدانجا میکشاندند که نه تنها سرودن شعر کلاسیک در دوران امروز را مسخره میکردند، بلکه اساسا کلیت شعر کلاسیک ایران (یگانه سند افتخار ایرانیان پس از اسلام) را به مسلخ نقدهایی بیرحمانه و بی انصافانه میبردند. خود حضرت پدر (نیما) شعر کلاسیک را چیزی جز فرم و لفظ نمیدانست و میگفت که بزرگترین شعرای کلاسیک ما هم هنگامی که قافیه را جور میکردند به وجد می آمدند، بی آنکه توجهی به معنا کنند ("ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست". نیما یوشیج به معنای شعر سعدی و حافظ و مولوی و عطار میتازد!! کیست که به ما نشان دهد که معنا و مفهوم موجود در شعر نیما چه بود و کجا را گرفت؟). عدم درک و شناخت اینان از جمله پدرشان (نیما) از شعر کلاسیک ایران را ببینید که به شعر مولوی اشاره میکردند که میگوید "مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا" که آنرا نشانه حبس شدن معنا در زندان قافیه و عروض دانسته و مولوی را نیز شاکی از آن میدانستند. درحالیکه هر کودک دبستانی میداند که "کشت مرا"ی مولوی اشارت به چه حالی دارد. و مولوی و دیگران اگر میخواستند، در بند قافیه و عروض نبوده و آسانتر معنا را به مخاطب رسانند، میتوانستند در نثر چنین کنند (که بیشینه آنان از جمله مولوی آثار نثر نیز دارند). ارزش در آن است که در همین سختی های قافیه و عروض آنچه در دل است را به زبان بیاوریم. شاهنامه فردوسی پیش از او نیز به نثر بود. و بالاتر از نثر رویدادهای شاهنامه ای (داستانهای رستم و اسفندیار و سهراب و سیاوش و فریدون و پسران و شاهان کیانی و ...) در سراسر کتابهای تاریخی پیش و پس از فردوسی به تفصیل بود و ورد زبان مردم عامی هم. بزرگترین کار فردوسی منظوم کردن آن بود. (پی افکندم از نظم کاخی بلند/ که از باد و باران نیابد گزند. نمیرم از این پس که من زنده ام/ که تخم سخن را پراکنده ام). خود فردوسی نیز جاودانه شدن و ماندگار شدن خود و اثر خود را در پرتو نظم آن میداند. ورنه به جای ۳۰ سال، میتوانست در ۳ سال معنای مورد نظر شعرای نو را بیان کرده و باقی عمر به خوشگذرانی سپری کند. بنابراین وارون آنچه برخی فکر میکنند که در این روزگاران مدام به شعر نو و شاعرانش تاخته اند و به آنان اتهام زده اند و آنان از مظلومان عصر ما هستند!! به گمان من، چنین نیست و این شعر کلاسیک است که مظلوم ماند و بیشترین آسیب را از جریان روشنفکری ادبی و جنبش شعر نو دریافت کرد. به طوریکه اگر نیما شهامت داشت که در دوره رضا شاه شعر نو سرود، در دوره محمد رضا شاه، کلاسیک سرودن جرات میخواست. چون شاعرانش با انواع و اقسام اتهامات چون تحجر و ارتجاع و گیر کرده در قرن ششم و هفتم و هشتم و جدا از مردم امروز و ... روبرو میشدند. و حتا آنانکه براستی دل در گرو شعر کلاسیک داشتند نیز برای در امان ماندن، آثاری به نو اختصاص میدادند......
نازنین متین:
مرد ايراني با يك بو يا يك نگاه و يا يك پيام يا ترانه ي ني و يا ديدن يك پر در منطق الطير عطار در پي سيمرغ برمي آيد. تمام اشعار مردان ايراني پس از ورود ترك و تازي پر است از سوز و گدازهاي عاشقانه كه بر گرفته از دوري و جدايي از زن ايرانيست، همان استوره اي را كه در هزار توي تاريخ گم كرده است، و حتا با آمدن سبك هاي ادبي و سياسي از كمونيست و فمنيست، باز هم پيدا نشد كه نشد، و پيدا نمي شود مگر اينكه ايراني بازگشتي داشته باشد به خويشتن خويش... در شعر نو نمونه ي بسياري را مي بينيم كه اين سرگرداني و سر گشتگي بيشتر و بيشتر مي شود چرا كه ديد مردان اروپايي هم وارد نگاه مردان ما مي شود. نمونه ي آن در شعرهاي نيما و يا احمدشاملو خود را آشكار مي كند، آنها نه تنها مفهوم سروده هاي حافظ و فردوسي را در نمي يابند بلكه همچون خر در گل مي مانند. نيما مي گويد:حافظا اين چه كيد و دروغيست كز زبان مي و جام و ساقيست
نالي ار تا ابد باورم نيست كه بر آن عشق بازي كه باقيست
من بر آن عاشقم كه رونده است!
برخي دست در دست نئوكمونيست هاي بي سبيل مي گذارند، تا شايد جايي در پس دودهاي سيگارهاي زرد و متعفن شان و در خواب هاي افيوني و بنگ زدگي، دانشجويي و روشنفكرمآبي طبقات را، براي كارگري و كشاورزي بردارند كه سال هاست در طبقات اندوه و خشم جهنم داس و چكش استاليني فرو رفته اند و يا برخي از اين ميان دست به جنگ هاي حيدري - نعمتي مي زنند چنان بتي از اين و آن مي سازند،كه لات و عزا به پا بوسشان مي رود. ريشه را رها كرده اند و به برگ هاي زرد و افسرده چسبيده اند تا شايد بتوانند برگ افتاده را به زور به درخت بچسبانند. در واقع آنها در انديشه ي به كرسي نشاندن سخن خود هستند. مستبدهايي كه بت مي سازند تا بت باشند. چنان بلوايي از خودپسندي و خودبيني براه انداخته اند كه قوم گراها و تجزيه خواهان ايران پيش شان كم مي آورند! نمي دانم كساني كه امروز من من مي كنند و فكر مي كنند مي توانند تاوان انديشه ي مرده اي را، كه هيچ گاوي را ندوشيد مگر اينكه با لگد، آنها را بريزد،تمام خط خطي هاي سياه خود را با عنوان شعر سپيد به خورد عاشقان سينه چاك داد و جز عقده و نفرت نفزود را بدهند، و خود در دوران پيري همه ي كاسه و كوزه ها را دايي جان ناپلئون وار بر سر اين و آن بشكنند، در دامان چه مادري به جز همين بانو بزرگ شده اند كه به جاي اينكه سنگ چنين بانويي را به سينه بزنند، پاره آجر بر سر فرزند خلف و راستين او يعني خداوند سخن فردوسي پاكزاد مي زنند.
برچسبها:
زبان و ادب ايران
۱۳۸۸/۱۲/۱۰
پشت پرده شعر نو
زمانی که سخن از تحول و فرگشت شعر در ایران نوین میرود نام نیما یوشیج (علی اسفندیاری) به یاد می آید در هالی که وی را نمیتوان به راستی بنیانگزار شعر نو دانست. ادیب الممالک فراهانی (1319 قمری) با انتقاد از اشعار موهوم و بیهوده توصیه میکند که اینگونه شعر باید گفت:
گر هوای سخن بود به سرت – از وطن بعد از این سخن گوی باز
از وطن نیست دلبری بهتر – به وطن دل بده ز روی نیاز
در اصول ترقیات وطن – شعر میگو گزیده و ممتاز
«م.ا. ندوشن» افزون بر فراهانی از بزرگانی چون میرزاآقاخان کرمانی، میرزاده عشقی، عارف قزوینی، محمدتقی بهار، ایرج میرزا، پروین اعتصامی... یاد کرده که در نوگرایی شعر پارسی سهم بسزایی داشتند. و میگوید: در شعر نو ابداع و تازه جویی را با عجیب سرایی نباید اشتباه کرد. (جام جهانبین). نکته مهم اینجاست که آیا نیما و مریدانش مانند این دسته از سرایندگان، از عرق ملی و احساسات میهن دوستانه برخوردار بودند؟ بجز انگشت شماری ایرانگرا چون اخوان ثالث و فریدون مشیری، پاسخ منفیست. یکی برای جاسوس توده ای مرثیه میسراید و دیگری از تجزیه میهنش پشتیبانی میکند.
کیومرث منشی زاده میگوید: اینها که به قول خودشان شعر نو میگویند چون سابقه ای در شعر کهن نداشته اند امروز ناپخته هستند و از بیچارگی به سوی شعر نو روی آورده اند و به همین دلیل شعر نویی که میگویند، فقط به درد خودشان میخورد. درست مثل کسانی که در اجرای سنفونی به دلیل نداشتن ذوق و نبوغ، عاجزند و لاجرم به سوی آهنگهای احمقانه روی می آورند. (مجله امید ایران- 1349/2/12)
فریدون توللی نیز اینگونه سرایه ها را یورش جدید استعمار میدانست. مجتبا مینوی در خاطره اش از نیما یوشیج میگوید که وی به طرز عجیب و غریبی لباس میپوشید و به روی مخالفانش چاقوکشی میکرد. و ادب پارسی را مسخره مینمود. (کتاب امروز، پاییز 1352)
به گفته نجف دریابندری: وفور شعر سفید و سیگار وینستون یکی از مشخصات جوامع جهان سوم است... قبل از 28 امرداد 1332 شاعران نوپرداز به اصطلاح آن روز یک مشت جوان آس و پاس و جویای نام بودند که شاگردان پیرمرد مازندرانی خل وضعی با اسم عوضی نیما یوشیج محسوب میشدند و در میزان سواد ادبی و صلاحیت و حرمت اجتماعیشان جای حرف بود. چند سال بعد از 28 امرداد اینها نمایندگان وجدان اجتماعی یا سخنگویان شکست و اعتراض بودند. خوب این قیافه طبعن غبطه انگیز است و چون خرج زیادی هم ندارد طبعن مد روز میشود. نتیجه اش همان ابتذالی است که پیش آمد. (مجله آدینه- مهر 1368)
دکتر مهدی حمیدی شیرازی با اشاره به رویکرد فریبکارانه موج نو به اشعار حافظ بر طبق قرارداد حزبی، مینویسد: آنان که میگویند برای ایجاد معانی نو، به کلمه های نو و بی وزنی های نو، نیازمندند به حقیقت از جهت معانی تهی دستند و کهنگی بیان را بهانه میکنند. گرفتن وزن و قافیه از شعر، گرفتن چنگ و دندان است از شیر. (فنون شعر، مقدمه)
از دیدگاه ملک الشعرای بهار: اشعار سفید و بی قافیه رجوع از تکامل به قهقرای غیر متکاملی خواهد بود. و ایرج میرزا در مثنوی «انقلاب ادبی» به طنز میگوید:
میکنم قافیه ها را پس و پیش – تا شوم نابغه دوران خویش!
گر هوای سخن بود به سرت – از وطن بعد از این سخن گوی باز
از وطن نیست دلبری بهتر – به وطن دل بده ز روی نیاز
در اصول ترقیات وطن – شعر میگو گزیده و ممتاز
«م.ا. ندوشن» افزون بر فراهانی از بزرگانی چون میرزاآقاخان کرمانی، میرزاده عشقی، عارف قزوینی، محمدتقی بهار، ایرج میرزا، پروین اعتصامی... یاد کرده که در نوگرایی شعر پارسی سهم بسزایی داشتند. و میگوید: در شعر نو ابداع و تازه جویی را با عجیب سرایی نباید اشتباه کرد. (جام جهانبین). نکته مهم اینجاست که آیا نیما و مریدانش مانند این دسته از سرایندگان، از عرق ملی و احساسات میهن دوستانه برخوردار بودند؟ بجز انگشت شماری ایرانگرا چون اخوان ثالث و فریدون مشیری، پاسخ منفیست. یکی برای جاسوس توده ای مرثیه میسراید و دیگری از تجزیه میهنش پشتیبانی میکند.
کیومرث منشی زاده میگوید: اینها که به قول خودشان شعر نو میگویند چون سابقه ای در شعر کهن نداشته اند امروز ناپخته هستند و از بیچارگی به سوی شعر نو روی آورده اند و به همین دلیل شعر نویی که میگویند، فقط به درد خودشان میخورد. درست مثل کسانی که در اجرای سنفونی به دلیل نداشتن ذوق و نبوغ، عاجزند و لاجرم به سوی آهنگهای احمقانه روی می آورند. (مجله امید ایران- 1349/2/12)
فریدون توللی نیز اینگونه سرایه ها را یورش جدید استعمار میدانست. مجتبا مینوی در خاطره اش از نیما یوشیج میگوید که وی به طرز عجیب و غریبی لباس میپوشید و به روی مخالفانش چاقوکشی میکرد. و ادب پارسی را مسخره مینمود. (کتاب امروز، پاییز 1352)
به گفته نجف دریابندری: وفور شعر سفید و سیگار وینستون یکی از مشخصات جوامع جهان سوم است... قبل از 28 امرداد 1332 شاعران نوپرداز به اصطلاح آن روز یک مشت جوان آس و پاس و جویای نام بودند که شاگردان پیرمرد مازندرانی خل وضعی با اسم عوضی نیما یوشیج محسوب میشدند و در میزان سواد ادبی و صلاحیت و حرمت اجتماعیشان جای حرف بود. چند سال بعد از 28 امرداد اینها نمایندگان وجدان اجتماعی یا سخنگویان شکست و اعتراض بودند. خوب این قیافه طبعن غبطه انگیز است و چون خرج زیادی هم ندارد طبعن مد روز میشود. نتیجه اش همان ابتذالی است که پیش آمد. (مجله آدینه- مهر 1368)
دکتر مهدی حمیدی شیرازی با اشاره به رویکرد فریبکارانه موج نو به اشعار حافظ بر طبق قرارداد حزبی، مینویسد: آنان که میگویند برای ایجاد معانی نو، به کلمه های نو و بی وزنی های نو، نیازمندند به حقیقت از جهت معانی تهی دستند و کهنگی بیان را بهانه میکنند. گرفتن وزن و قافیه از شعر، گرفتن چنگ و دندان است از شیر. (فنون شعر، مقدمه)
از دیدگاه ملک الشعرای بهار: اشعار سفید و بی قافیه رجوع از تکامل به قهقرای غیر متکاملی خواهد بود. و ایرج میرزا در مثنوی «انقلاب ادبی» به طنز میگوید:
میکنم قافیه ها را پس و پیش – تا شوم نابغه دوران خویش!
۱۳۸۸/۱۲/۰۸
به سوی ایران بزرگ (3)
ایران اجتماعی:
• قوم پرستی و منطقه گرایی باید برای همیشه از ایران رخت بندد و ایران تنها دارای یک قوم به نام «ایرانی» باشد. برای نمونه، ما «کرد ایرانی» نداریم بلکه «ایرانی کرد» داریم که در کشورهای همسایه پراکنده اند و زیستگاه ایشان نشانه مرزهای ایران است. کسانی که خود را «ترک» میخوانند و نه «آذری»، باید از ایران به بیابانهای ترکستان تبعید شوند.
• از آمیزش و پیوستگی فرهنگها و سنتها و آیینهای بومی و ملی ایرانیان، یک فرهنگ واحد ایرانی پدیدار کنیم.
• رهبری هرگونه جداسری و تجزیه طلبی بیدرنگ با کیفر اعدام روبرو شود.
• موسسات به تمام معنا غیرانتفاعی و نهادهای خیریه باید از پشتیبانی دولت برخوردار باشند.
• به جای زندان، اردوگاه و یا دهکده بازآموزی برای زندانیان ایجاد شود.
• مسئولیت کاریابی و اشتغال بزهکاران پس از آزادی، با دولت است. زیرا مردم دیگر به این تبهکاران اعتماد ندارند و کاری به ایشان نمیدهند.
• تاسیس هرچه بیشتر مراکز فرهنگی و تفریحی و ورزشی برای جوانان.
• آموزش ملی از طریق رسانه ها در زمینه آداب اجتماعی و احترام همگانی.
• اختصاص اجباری بخشی از ساعات و ستونهای همه رسانههای صوتی و تصویری و کاغذی به آموزشهای فرهنگی و اجتماعی.
ایران اقتصادی:
• استانها میتوانند از خودمختاری اقتصادی برخوردار باشند و هر گونه نظام مالی را برگزینند.
• از صنعتی شدن مناطق و بومهای سرسبز ایران مانند شمال کشور و غیره، به شدت باید جلوگیری شود و این فرآیند در نقاط خشک و بیابانی انجام بگیرد.• با بررسی فراوردههای طبیعی و تواناییهای بومی در هر گوشه از ایران، برنامهای درست و ژرف برای تولید ارایه شود. دلالی و واسطگی را باید ریشهکن کرد.
• بانک مرکزی هر سال به یادبود یکی از شاهان و بزرگان ایران زمین، سکهای زرین ضرب میکند.
• چکهای بانکی تاریخدار پس از خوردن مهر تایید بانک، با آسودگی در اختیار مردم قرار بگیرد و بانک موظف به نقدکردن این چکها باشد. بانک مربوطه با ضمانتها و چارهاندیشیهایی میان خود و دارنده دسته چک، میتواند در صورت خالی بودن وجه چک، با همکاری نهادهای قضایی، وجه مزبور را از دارنده چک دریافت کند.
• وزارت دارایی هر سال بطور شفاف و روشن، فهرست مالیاتهای دریافتی را در پایگاه رایانهای خویش منتشر میکند تا هیچ شخص حقیقی یا حقوقی نتواند با رشوه و زدوبند، حق دیگران را پایمال کند. نام و میزان درآمد و میزان مالیات همگان باید آشکار باشد.
• دولت باید به قشرهای فقیر و کمدرآمد، یارانه و حقوق ازکارافتادگی و بیمه درمانی (بدون دریافت حق بیمه) بپردازد. شناسایی این گروهها از محل زندگی و میزان درآمد آنان، و نیز همیاری «سازمان بازرسی کشور» میسر میشود. از پرداخت یارانه به توانگران و مرفهان باید خودداری شود.
• تاسیس یک نهاد خیریه ملی به نام «بنیاد مردم ایران».
۱۳۸۸/۱۲/۰۵
به سوی ایران بزرگ (2)
زبان پارسی:
> شاهنامه خوانی از دبستان تا دانشگاه
> فراهم آوردن واژه نامه های فارسی به فارسی و غیره. بهره گیری از لغتهای گویشهای محلی در زبان ملی ایران.
> ادغام گویشها و واژههای محلی در زبان ملی و رسمی و فرا قومی پارسی (زبان ایرانی)
> کرسی های جهانی زبان پارسی (در درجه نخست در کشورهای همسایه)
> ساختن برابرهای پارسی در برابر کلمات بیگانه
واحدهای پول:
نام واحدهای پولی: تومان و ریال، ایرانی نیست. برای اسکناس، نام «پارسیک» یعنی اسم کهن و بینالمللی ایران، پیشنهاد میشود که برابر با یک دلار آمریکا باشد. هر اسکناس پارسیک برابر با ده سکه «درم» میگردد.
سکههای طلایی که ضرب میشود، به نام «زریک» یعنی سکه زرین هخامنشیان خوانده شود. (یک زریک/نیم زریک/ربع زریک)
بر روی سکه ها و اسکناسها نقش زرتشت و کورش و داریوش و ارشک و اردشیر بابکان و انوشیروان و فردوسی و شاه اسماعیل صفوی و نادرشاه افشار و ... در الویت است.
یادبودها و نامگزاری ها:
نامگزاری میدانها و خیابانها به یاد بزرگان میهن پرست و پرهیز از جهان وطنیهای سرخ و سیاه.* در همه شهرهای ایران نام زرتشت و کورش و اردشیربابکان و فردوسی و ... باید بر خیابانها باشد. در هر شهری، نام همه بزرگان میهن دوست آنجا بر خیابانها و میدانها نهاده شود.
* تجدید چاپ تمبرهای میهنی عصر پهلوی و تمبرهای نوین درباره مشاهیر ایران بزرگ.
* ساخت و نصب تندیس بزرگان در جایهای مناسب.
آموزش و پرورش:
مکان آموزشگاهها تا حد ممکن باید به دور از آلودگیهای هوا و صدا باشد. در برنامه نوین آموزشی، دوره موسوم به «راهنمایی / متوسطه» حذف میگردد. کتابهای درسی بر پایه ناسیونالیسم ایرانی و پاسداشت فرهنگ باستانی خواهد بود. مطالب بیهوده و غیرلازم حذف میشود. میکوشیم تا به محصلان درس زندگی و وطن پرستی و دانشهای سودمند بدهیم. از جدیدترین روشهای آموزشی که با فرهنگ و واقعیات جامعه ایرانی همخوانی داشته باشد، بهره میبریم.برنامه آموزشی، دربردارنده سه دوره است به نامهای:
آموزش پایه (دبستان: ۷ تا ۱۳ سالگی)
دبستانها باید مختلط (دخترانه ـ پسرانه) باشد. کم کردن حروف خط فارسی و شکیلتر شدن الفبا. پارسی نویسی و پارسی گویی را از همین دوره باید به دانشآموزان یاد داد. کتاب اول دبستان در قطع رحلی و با فضای کافی برای درشت نویسی کودکان، طراحی میشود. آموزش باید همراه با موسیقی و شعر باشد.
آموزش میانه (دبیرستان: ۱۴ تا ۱۷ سالگی)
حذف زبان عربی و قرآن از آموزشهای پایه و میانه. در این دوره، دبیرستانیان رشته تحصیلی خود را به دقت، و بر پایه توانایی و استعداد خود، برمیگزینند. کتابهای چهار سال درسی در یک جلد، صحافی و ارایه میشود.
آموزش پیشرفته (دانشگاه: ۱۸ سال به بالا)
أ. دانشجویان باید بتوانند از همه تالارها و امکانات دولتی بهرهمند شوند.
ب. همپا با پیشرفتهای فنی و علمی جهان، میبایست دانشکدههای نوین تاسیس شود.
ت. بنیان دانشکده ایران شناسی با شاخهها و رشتههایی چون: شاهنامه شناسی، اوستاشناسی، زبانهای باستانی، گویشهای ایرانی، تاریخ ایران، ادب ایران، باستانشناسی و....
ث. بنیان دانشگاه کشورداری برای وزیران و مسئولان دولتی.
سال تحصیلی:
سال درسی باید از هفتم فروردین آغاز شود و همسو با سال طبیعی باشد.7 فروردین تا ۱۳ تیر (جشن تیرگان)
تعطیلات تابستانی: از ۱۳ تیر تا ۴ شهریور (جشن شهریورگان)
ادامه سال تحصیلی: از ۵ شهریور تا ۳۰ آذر (شب یلدا)
تعطیلات زمستانی: از ۱ دی تا ۲ بهمن (جشن بهمنگان)
ادامه سال تحصیلی: از ۳ بهمن تا ۳۰ اسفند
تعطیلات نوروزی: ۳۱ تا ۳۵ اسفند (پنجه) + از ۱ فروردین (نوروز) تا ۶ فروردین (روز ملی)
پرورش و تربیت بدنی:
پرورش و ورزش نباید به عنوان زنگ تفریح دانسته و تلقی شود. از همان سالهای نخست مدرسه باید توانایی و استعداد بچهها (این ورزشکاران و رزمندگان آینده) شناسایی و کشف شود.در برنامههایی هفتگی و ماهیانه، دانشآموزان و دانشجویان باید بتوانند از امکانات و وسایل ورزشگاهها بهره ببرند.
آموزش کشتی و ورزشهای رزمی در مدارس اجباری است.
ساعت آغازین دبستان: <۶ ماه نخست سال: ۷/۳۰ بامداد> <۶ ماه دوم سال: ۸ بامداد>
ساعت آغازین دبیرستان و دانشگاه: <۶ ماه نخست سال: ۷ بامداد> <۶ ماه دوم سال: ۷/۳۰ بامداد>
۱۳۸۸/۱۲/۰۳
به سوی ایران بزرگ
پایداری و پیشرفت و پیروزی هر کشوری در گرو برنامههای کوتاه و دراز زمان آن میباشد. این نوشتارها، پیش زمینه و پردازشیست فراگیر، برای آنکه بزرگان و فرزانگان ایرانی، به خود آیند و با ارایه پیشنهادها و اندیشههایشان در این زمینه، یاری کنند تا برای نسلهای آینده، میراثی معنوی و برنامهای دقیق و باریک بینانه به یادگار بگزاریم. این برنامه با چشمداشت به پژوهشهای ایران دوستان در دوران گزشته و اکنون نوشته شده و دارای کاستیهای بسیار است. باشد که در آینده چنین طرحهای ملی دنبال و پیاده گردد.
بر پایه دفترها و روایتها و اسناد تاریخی، ایران زمین از آمودریا (جیهون) و رود مهران (سند) است تا فرات. مرزهای فرهنگی این سرزمین بسی فراتر از فلات و مرزهای طبیعی آن میباشد. برپایه ی نقشه ی سیاسی، این کشورها بخشی از ایران بزرگ به شمار می آیند:
• ایران شمال غربی: اران (آزربایگان شمالی)، ارمنستان، گرجستان، اوستیا (سراسر قفقاز)
• ایران شمال شرقی: ترکمنستان، ازبکستان، تاجیکستان، بخشهایی از قزاقستان و قرقیزستان
• ایران شرقی: افغانستان، پاکستان، کشمیر، بخشهایی از غرب چین
• ایران جنوبی: عمان، امارات، بحرین، قطر، کویت.
• ایران غربی: عراق، ترکیه
برای شناسایی ایران بزرگ، باید توجه داشت که:
* اسناد و کتابهای کهن باید معرفی شوند: متنهای اوستایی و پهلوی و پارسی و تازی. متنهای یونانی و رومی و سریانی. پژوهشها و دیدگاههای نویسندگان معاصر درباره فلات ایران و مرزهای طبیعی آن.
* مرزبندی استانها بر پایه جغرافیای کهن تاریخی است و نه میزان و ترکیب جمعیتی و قومی.
* بازگرداندن نامهای باستانی و زدودن نامهای ترکی و تازی و غیره از مکانها (رودها و کوه ها و روستاها و غیره).
* قراردادهای تجزیه گرانة ترکمنچای و گلستان و غیره، همگی باطل و بیاعتبار میباشد.
* با تشکیل دوباره ایران بزرگ، حد و مرز استانها (ساتراپی ها) برپایه بخش بندی ساسانیان خواهد بود.
فرهنگستان ایران بزرگ:
زیرنظر وزارت فرهنگ و با این برنامه ها:
• نگارش کتابهای درسی
• نگارش کاملترین و جامعترین کتاب تاریخ ایران بزرگ. [ایران نامه]
• پژوهش درهمه شاخه های علمی و فنی و هنری ایران بزرگ. [دانش نامه]
• یکجا آوری همه شاهنامه های منظوم. [شاهان نامه]
• گردآوری واژگان و اصطلاحات و ریشه شناسی لغات زبان فارسی. [پارسی نامه]
• فرهنگ واژگان باستانی و قومی ایران بزرگ./ فارسی به: پهلوی، کردی، آذری، بلوچی، گیلکی، وغیره. [زبان نامه]
۱۳۸۸/۱۲/۰۱
چکاد-چامه ی داریوش شاه
ویژه همسرایان کودک و نوجوان
بر وزن و آهنگ: مستم مستم
از: سوشیانت مزدیسنا
بزرگ است خدای ما – خدای ما
اهورا مزدا – اهورا مزدا
زمین و آسمان را – آسمان را
آفرید مزدا – اهورامزدا
مردم را شادی داد
مزدا مزدا اهورا (2 بار)
•
باشد به دور از دروغ – دور از دروغ
سرزمین ما – سرزمین ما
مبادا خشکی و شور – خشکی و شور
خاک دشت ما – خاک دشت ما
ایران از دشمنان
همواره بی گزند باد (2 بار)
۱۳۸۸/۱۱/۲۹
شاه و شهبانو
در بينش استورهاي مزدايي، سه امشاسپند از شش امشاسپند اصلي، ايزدبانو هستند: سپندارمذ (فزاينده آرامش)، خرداد (دهنده خوره يا فره) و امرداد (دهنده بيمرگي). ايزدبانوان همانند ايزدمردان، پرشكوه و شايستة ستايشند. در پرتو چنين فرهنگي، زن ايراني از ارج و احترام برخوردار بود. در يسنا (هاي 38) آمده: اي اهورامزدا؛ زنان را ميستاييم. زناني راكه از آن تو بهشمار آيند و از بهترين اشه (عشق پاك) برخوردارند، ميستاييم.
زماني كه سپيتمان زرتشت در هشتهزاروپانسد سال پيش، در گـاتها ( قطعه هاي ادبي و عرفاني) از برابري زنان و مردان سخن راند و دختر خويش پوروچيستا را در گزينش همسري شايسته، آزاد گذاشت، زن ايراني تا چند هزار سال پس از پيامبر آريايي، و پيش از كاميابي مزدكيان، داراي شخصيت و ارزش اجتماعي بود:
اي جوانترين دختر زرتشت؛ مزدا آن كس را كه به منش نيك و اشه (عشق) باور پايدار دارد، به همسري تو ميبخشد. پس با خرد خويش، همپرسي (رايزني) كن... و با آگاهي، برگزين. / (يسنا، هاي 53، بند 3)
جورج كامرون : ايران در سپيده دم تاريخ
در «ايلام» مانند سراسر مشرق زمين در روزگاران نخستين حوزة فعاليت زن محدود به خانه نبود. زن نيز مانند مرد اسناد امضاء ميكرد، به دادوستد ميپرداخت، ارث ميبرد، وصيت ميكرد كه پس از مرگش چگونه به تقسيم مرده ريگ او بپردازند، دادخواست به دادگاه ميآورد و... ترتيب به ارث بردن تاج و تخت پادشاهي بر پاية مادرتباري بوده است، يعني حق جلوس بر تخت شاهي از طريق نسب مادري قابل تعقيب بود.
يوزف ويسهوفر : ايران باستان
چنانكه از متون تخت جمشيد پيداست، تمام زنان دربار سلطنتي، افراد با فعاليت مثبت، متهور و كارآمد و مصمم بودند. در جشنها و ضيافتهاي سلطنتي شركت ميكردند يا خود، مهماني ميدادند. به سراسر كشور مسافرت ميكردند. دستوراتي صادر مينمودند و بر املاك و كارگران نظارت داشتند.
افلاتون : رساله آلكيبيادس
اگر چه ثروت اسپارتيان در مقام سنجش با ديگر يونانيان، بي كــران مينمايد ولي اگر با دارايي ايرانيان و شاهان ايراني سنجيده شود، ناچيز مينمايد. من به گوش خود از كسي كه به دربار شـاه ايران رفته بود و مردي شايان اعتماد بود، شنيدم كه ميگفت: نخست از زميني پهناور و حاصلخيز كه يك روزه راه بود، گذشتيم و آنجا را مردمان «كمربند ملكه» ميناميدند. سپس به جايي رسيديم كه «نقاب ملكه» خوانده ميشد و از زمينهاي حاصلخيز ديگري گذشتيم كه عايدات هر يك، صرف جزئي از زيور ملكه ميشود و به نام آن زيورش ميخوانند.
پي ير برايان : تاريخ امپراتوري هخامنشيان
شاهزادهخانمهاي دربار لااقل چون راهبهها در يك سلول به حالت منزوي، روزگار به سر نميآوردهاند. بـه طوركلي، زنـان اريستوكـراسـي (نجيب زاده) پـارسـي ميبايستي تعليم و تـربيتي جـداگانـه و ويـژه ببينند. كنت كورس از حضور زناني در موكب داريوش سوم ياد ميكند كه وظيفه تربيت و تعليم فرزندان پادشاه و شايد اختصاصا دختران جوان را داشتهاند. كتزياس نمونة ركسان Roxane (خواهر تري توخمس داماد اردشير دوم) را ذكر ميكند و دربارة او مينويسد كه بسيار زيبا بود و در كشيدن كمان و پرتاب زوبين دستي توانـا داشـت. ايـن يادآوري جالب نشان ميدهد كه دختران جوان نيز مانند پسران تعليم و تربيت نظامي سنتي ميديده اند و به ورزشهاي بدني ميپرداخته اند... اگر به اين مطالب اضافه كنيم كه «زن جنگجو» بخشي از سنتهاي عاميانه (فولكلوريك) ايراني است، ميتوان به اين نتيجه رسيد كه دختران جوان اريستوكراسي پارسي به هيچ وجه براي زندگي منزوي و دربسته آماده نشده بودند، حتا اگر در قصرهاي شاهي يا در خانه هاي شوهران خود، اقامتگاه هاي جداگانه (اندرون) نيز داشتهاند.
برگرفته از کتاب: پادشاهی در استوره و تاریخ ایران/امید عطایی فرد
۱۳۸۸/۱۱/۲۷
داستان ابومنصور عبدالرزاق توسی (8)
توس. ماه ذیالقعده از سال ۳۵۰ قمری.
قاصد البتگین پیامی برای ابومنصور عبدالرزاق آورده بود:
ــ من به بخارا فراخوانده شدهام. احوال خراسان را ضبط کن و حق صحبتی که میان ما هر دو تن است، به جا آر؛ چنانکه اعتقاد من اندر تو هست.
سپهبد توس که میدانست البتگین ترک با سی هزار سوار، راه پایتخت را در پیش گرفته، پیکی بادپا به سوی بخارا فرستاد:
ــ البتگین آمده تا کار شما را تباه کند.
و درباریان به شاه نوجوان (منصور بن نوح) گفتند:
ــ البتگین در تو عاصی و نافرمان است زیرا هرگز با این همه سپاه به درگاه نمیآمد. و اکنون به سوی جیهون میتازد.
پیکی از سوی شاه سامانی در پاسخ، فرا رسید:
ــ ای ابومنصور پسر عبدالرزاق توسی؛ سپهسالاری نیشابور تو راست. مگزار که البتگین به آب جیهون بگزرد. با او جنگ کن!
اما زمانی که سپاه ابومنصور توسی به تکاپو شد، آن سپهبد دریافت که البتگین بار و بنهاش را به جای نهاده و از آن مرز گریخته است.
بخارا. بارگاه امیر منصور سامانی.
قاضی القضات در فرصتی مناسب به دیدار شاه آمده بود و امیر منصور به سخنانش گوش میداد:
ــ پدر تو نوح رحمت الله علیه، همیشه با علما نشستی و هیچ کار بی تدبیر ایشان نکردی. لاجرم همه کژیها بدو راست شد. و بدان که تو با اهل علم و فقیهان کم مینشینی. هرچه پدرت راست کرد به روزگار تو، همه کژ شد!
سپس قاضی «ابواحمد» دو نامه از البتگین به امیر داد؛ یکی را به شاه و دیگری را به قاضی نوشته بود:
ــ ای ابواحمد! بدان که قرمطیان زور و نیرو گرفتند و خروج میکنند؛ و پادشاه غافل است. من نبشتم به او و شما. شرط نصیحت به جای آورید تا دین و مـُلک، بر جای بماند.
امیر منصور سرنوشت پدربزرگش «نصربن احمد» را به یاد آورد و از بیم سرداران ترک و علمای اهل سنت، بر خود لرزید. ناگاه دو پیک فرا رسیدند و یکی پس از دیگری گفتند:
ــ سپیدجامگان «فرغانه» خروج کردهاند و هر که را از مسلمانان مییابند، میکشند.
ــ ــ به «تالقان» و کوهپایه، قرمطیان مذهب هفت امامی (اسماعیلی) آشکار کرده و فساد و قتل میکنند.
امیر منصور که میدانست قرمطیان نماز و روزه و حج را منکر هستند، با پریشانی به قاضی گفت:
ــ یا ابواحمد! من وزارت را به تو عرضه میکنم.
ــ ــ اگر من به وزارت بنشینم کیست که امروز امیر را با بیغرضی نصیحت کند و پند دهد؟ و دیگر اینکه صاحب غرضان گویند که قاضی این همه از بهر وزارت کرد نه از بهر دین و امیر!
ــ تدبیر وزیر ما چیست؟
ــ ــ امیر وزیری دارد کافی و مسلمان و هم وزیرزاده و شایسته.
ــ کیست و کجاست؟!
ــ ــ ابوعلی بلعمی میباشد که در «کهن دژ» محبوس است!
وزیر معزول را با حشمت و احترام، مخفیانه به بارگاه بازگرداندند. پیامها و نامهها و درخواست باریابی از سوی علما و فقیهان برای سرکوب قرمطیها روز به روز بیشتر میشد. جلسهای محرمانه با حضور امیر منصور، بلعمی وزیر، قاضی ابواحمد و بکتوزن تشکیل گردید و قرار شد که نخست بارگاه امیر را از قرمطیان پاک کنند. سپس به سرکوب هواداران مقنع (سپیدجامگان) در شهرهای «فرغانه» و «سغد» بپردازند. و سرانجام به سپهسالار توس «ابومنصور عبدالرزاق» بپردازند.
مرو. ماه ذیالحجه از سال۳۵۰ قمری.
لشگر ابومنصور عبدالرزاق به دروازههای بستة شهر خیره شده بودند. به سپهسالار توس آگهی داده بودند که یارانش در پایتخت و نیز دیگر گوشههای خراسان، قلع و قمع شدهاند. و اینک سرهنگان «مرو» نیز به او خیانت کرده و دروازهها را بسته بودند. ابومنصور به یاد شاهنامه افتاد؛ مرگ ناجوانمردانه یزدگرد سوم در همین شهر در سال ۳۱ هجری. ابومنصور به «نسا» و «باورد» رفت. از هر سو سپاهیان دشمن به پیش میآمدند. «ابوالحسن سیمجور» فرمان سپهسالاری خراسان و نبرد با ابومنصور را با خود داشت. «یوحنا» طبیب مسیحی ابومنصور، پنهانی زهری در جام شراب ابومنصور ریخته بود. اینک در رزمگاه «خبوشان» که یکی از نواحی نیشابور بود، برخوردی خونین میان دو سپاه درگرفت. چشمان ابومنصور سیاهی میرفت و کمکم تار میشد. دیگر نمیتوانست به درستی جنگ را رهبری کند. سپاهش رو به پراکندگی و گریز داشت. ابومنصور از اسب پیاده شد و گفت:
ــ من فرود آمدم.
ــ ــ وقت نیست.
ــ من راحت خویش، اندر آن میبینم.
سپاه ابومنصور به ناچار او را رها کرد و رفت. غلامی سقلابی (اسلاو) که از لشگریان «احمد بن منصور قراتگین» متحد سردار سیمجوری بود، نزدیک میشد. انگشتری سپهبد نگونبخت را از انگشتش درآورد. ابومنصور عبدالرزاق از ورای پردهای سیاه که جلو دیدگانش را گرفته بود، به سختی خنجری آخته را مینگریست که به سوی گلویش پیش میآمد. تا این دم، فراوان گردنهای سرفراز و فروغان، برای به تیرگی کشاندن ایران، زده شده بود: ایرج، نوذر، سیاوش... همه به دست تور نژادان کشته شدند.
تیغه خنجر به پوست گردن سپهبد رسید. ابومنصور سرش را با دشواری و سنگینی به سوی توس چرخاند و خروشید:
ــ فردوسی ی ی ی ی ی...
یادداشت: آنچه خواندید بخشی از یک داستان میباشد که امیدوارم هرچه زودتر به چاپ برسد. از دیدگاه های شما سپاسگزارم./ سوشیانت مزدیسنا (امید عطایی فرد)
اشتراک در:
پستها (Atom)
