۱۳۸۷/۰۹/۱۸

شمعی فروزان که سوخت (۲)


{ به یادبود ۲۱ آذر * درگزشت استاد بزرگ: ذبیح بهروز }
از: ع. اعتماد مقدم

بهروز درباره ی روش بررسی تاریخ می گوید «دو مثل معروف است: یکی آنکه در هر چیزی احتمال صدق و کذب میرود. دیگر آنکه شهرت بی اصل بسیارست.» تاریخ را باید علم و تجربه و منطق، تصدیق و تأکید کند. «زمان» خود یکی از چشمان تاریخ است. در مباحث نجومی و سالماری (کرنولژی) اگر 100روایت و سند از بزرگترین ستاره شناسان و ریاضی دانان روایت شود و با رصد و حساب درست درنیاید، به هیچ روی ارزش ندارد. درستی هر روایت و سندی پذیرفته است که رصدهای نو و محاسبه ی دقیق، درستی رصدها و روایت های کهن را تأیید کند. برای بررسی تاریخ و میزان تمدن و فرهنگ ملتی، معتبرتر و گویاتر از «زبان» نیست… زبان جز در پرتو اجتماع و دولت و دین، در سرزمینی پر برکت و پهناور و در مدتی درازممکن نیست تحول و تکامل پیدا کند...  از بررسی زبان میتوان به پیشینه ی فرهنگی و راه و روش تفکر ملتها پی برد و دیرینگی کتابهای تاریخی و زمان گردآوردن افسانه ها و داستان ها و روایات دروغی را تشخیص داد و تا حدودی تعیین کرد. استرابون مورخ و جغرافیدان معروف می گوید: «حقیقت اینست که به افسانه های هِزیُود و هُمر دربارة هنرنمائی قهرمانان و همچنین به افسانه های شعرای تراژیک بهتر میتوان اعتماد کرد تا به روایات کتزیاس و هردوت و سایر نویسندگان قدیم». در دوره ی بنی عباس افسانه های شگفتی ساخته شده است. میگویند مأمون علوم یونانی را به عربی ترجمه کرد. هنوز چندسالی از آوردن کتابهای ریاضی از بیزانس نگذشته که ابوموسا خوارزمی معلم مأمون از بهره ی آن کتابها علم جبر را که در یونانی پیشینگی نداشت اختراع کرد و ارقام هندسی را که یونانیان هرگز به کاربرد آن پی نبرده بودند در کتاب خود به‌کار برد. در همین دورة مأمون، که سراسر آن از بیست سال تجاوز نمی کند در بغداد رصدخانه ساختند و رصد کردند و زیج نوشتند و یک درجه از گردی بزرگ زمین را با دقت اندازه گرفتند. در دوره ی بیزانس، رفتن عیسویان برای تحصیل علوم به قسطنطنیه از هر نقطه اروپا اشکالی نداشت. نمی دانیم چرا دانشجویان پیش از اینکه به کتاب های علمی عربی و فارسی دست پیدا کنند به قسطنطنیه نرفتند تا از آنهمه علوم و افکار عالی یونانی استفاد نمایند! اروپاییان به هوش خود می بالند و خود را بالاتر از ملتهای دیگر می شمارند. اگر چنین است پس چرا تا دو سه سده پیش، چیزی از فکرشان تراوش نکرده بود درصورتی که سده ها در آغوش افکار درخشان یونان در دوره عیسویت خفته بودند.
بهروز درباره ی داستان هجوم اسکندر وپیروزی هایش میگوید: «این قصه یا هر قصه و ادعائی نظیر آن، وقتی درست است که امکان آن در عمل مسلم باشد وگرنه شهرت جهانی و روایات پشت سر هم ارزشی نخواهد داشت. بویژه اینکه با کمال یقین بدانیم که پیش درآمد و ادامه های آن برای این ساخته شده که پرده ی تاریکی روی سده ی ظهور دین مهر در دولت اشکانی بکشند. هواداران داستان اسکندر می گویند که مقدونیان به اندازه ای به خود مغرور بودند که نمی خواستند نامهای شهرهای باربارها [غیرمقدونی] را در نوشته های خود بیاورند. از اینقرار بایستی نام یک شهر چه در ایران چه در هند و مصر و سواحل مدیترانه و افریقا در نوشته های یونانی ذکر نشده باشد؛ درصورتی که چنین نیست… آیا ممکن است تصور کرد که فاتحی از مسافت دور آنهم با وسایل راه پیمائی کهن برای تسخیر و ویرانی کشور دیگری لشکرکشی کند و در یک حملة برق آسا پایتخت آنرا بگیرد و بسوزاند و ثروتهای بی پایانش را به غارت ببرد و نام آن شهر را نداند! نام پرس پلیس را که بر تخت جمشید گذاشته اند در متن های یونانی نیست. چه میشد که تاریخ نویسان اسکندر نام اصلی آن را می نوشتند و سپس شرح میدادند که چون اسکندر از نامهای باربارها خوشش نمی آید نام مقدونی بر آن گذاشته است.
بهروز برای آموختن ریاضی به کودکان روشی نوین و عقیده بر این داشت، که یک کودک دوازده ساله باید به اندازه ی یک کارشناس ریاضی بطور کلی آگاهی در این رشته داشته باشد. او میگفت که سن لازم برای آموختن ریاضی نباید دیرتر از دوازده سالگی باشد و کودک هرچه دیرتر یاد بگیرد خیلی دیرتر به نتیجه می رسد یا آنکه از این دانش حقیقی بیزاری پیدا می کند.
بهروز زبان خاصی برای آموزش ریاضی از خود اختراع کرده بود و اصطلاحات ریاضی را به فارسی برگردانده تا دانش آموز درک کند که چه می خواهد یاد بگیرد. بهروز در زمان بازیهای کودکانه به بچه ها جمع و تفریق و مثلثات و معادلات جبری را با روش بسیار شگفتش می آموخت. هندسه و پرسش های آن را عملن یاد میداد و کمتر به کاغذ و مداد و فرضیه ها میپرداخت. حتا معادلات جبری را بوسیله ترازو می آموخت. بهروز درباره اصطلاحات ریاضی که در زبان یونانی نیست دیدگاهی جالب دارد و می وید: چون برخی از اصطلاحات را در چند سده اخیر از عربی و فارسی نقل کرده‌اند، در نقل معنی اشتباهات خنده‌آور رخ داده است زیرا که معانی اصلی کلمات را نمی دانستند. نخستین گام علم مثلثات اینست: <اگر چوبی را در سطحی افقی به حالت عمودی نصب کنیم از آن چوب و شعاع آفتاب و سایه ی چوب، مثلثی پیدا می شود. از مقایسه ی سایه ی چوب با سایه ی دیوار می توان ارتفاع دیوار را بدون اینکه نیازی به بالا رفتن از آن و آویزان کردن شاغول باشد پیدا کرد>.
جیب معرّب چیب یا چوب است و در علم مثلثات مقصود چوبی است که در آفتاب روی سطح افقی نصب کنند. مترجمین به لاتین گمان کرده اند که این کلمه عربیست و آنرا سینوس یعنی گودال ترجمه کرده اند که به هیچ عنوان با معنی، رابطه ای ندارد و حتا در عربی هم جیب به معنی گودال نیست. همچنین «تیغ» را که مقصود در اینجا شعاع آفتاب است و در عربی به اشتباهی آشکار یعنی شمشیر ترجمه کرده‌اند و مترجمین لاتینی بدون توجه به معنی کلمه، قاطع عربی را سِکانت ترجمه نموده که این هم با معنی رابطه ای ندارد. اصطلاح سوم را که سایه باشد به عربی ظل ترجمه کرده اند که درست است ولی مترجمین لاتین، سایه را از مصدر ساییدن گرفته و تانژانت در مقابل آن گذاشته اند.
بهروز به علم معنی بسیار اهمیت می داد وبرای ساختن واژه که با معنایش جور باشد بیش از هر چیز توجه داشت و چه بسا بر واژه های تازه ای که غربی ها وضع کرده بودند ایراد فنی و علمی میگرفت و فارسی آن را باتوجه به علم معنی میساخت...
* برگرفته از:  آتش فروزان *

۱۳۸۷/۰۹/۱۶

شمعی فروزان که سوخت (۱)



{به یادبود ۲۱ آذر * درگزشت استاد بزرگ: ذبیح بهروز}
از: ع. اعتماد مقدم

ذبیح بهروز در سال 1268 شمسی در نیشابور زاده شد. پدرش میرزا ابوالفضل ساوجی از پزشکان و خوشنویسان معروف زمان ناصر الدین شاه بود. ذبیح بهروز نویسنده‌ای پژوهشگر و زبانشناسی آشنا به فرهنگ پیش از اسلام بود. وی نخستین کسی است که در روش پژوهش‌های ایرانشناسان غربی شک کرد و اشتباه‌ها و غرض‌ورزیهای آنان را بارها متذکر شد. بهروز در دوران کودکی پدر گرانمایه اش را از دست داد و در برنائی از ایران به بیرون رفت و پس از تحصیل در کالج آمریکایی به مصر رفت و مدت ده سال در آن جا به تحصیل زبان و ادبیات عرب پرداخت. چندین سال در مصر بود و زبان عربی را نیکو آموخت و سپس در دانشگاه الازهر به تدریس پرداخت. گمان نمی رود که کسی در روزگار او بهتر از او به زبان عربی و تاریخچه ی آن آگاهی داشت. او از مصر به انگلستان رفت با ادوارد براون آشنا شد و در دانشگاه کمبریج با او همکاری کرد و مدتی سمت معاونت او را داشت. پروفسور براون در کتاب تاریخ ادبیات فارسی اش از همکاری «بهروز» جوان به نیکی یاد می کند. بهروز، پس از میرزا فتحعلی آخوند زاده، یکی از پیگیرترین هواداران تغییر خط فارسی بود. او همچنین بر حذف لغات و اصطلاحات عربی از زبان فارسی تاکید داشت و در این زمینه مقالات فراوانی به رشته ی تحریر درآورد. بهروز مانند پدرش فریفته ی دانش و فرهنگ ایران بود و نمیتوانست با اندیشه‌ها و دیدگاه‌های ناهماهنگ دانشمندان و تاریخ نویسان آن زمان اروپا خود را سازگار سازد. سخنان پروفسور« بِرکِت انگلیسی» استاد بزرگ دین شناسی و نقطه ضعف هائی که او دربارة دینهای ایرانی از خود بروز می داد آن رادمرد را برانگیخت تا واکنشی سخت از خود نشان دهد و به همه گفتارهای تاریخ نویسان غربی با نظر شک بنگرد. بهروز با آنکه از لحاظ زندگی و هزینه آن در انگلستان با حقوقی که دریافت می کرد رنج نمی برد و نگرانی نداشت از نظر روحی و معنوی سخت ناراحت شده بود و دیگر تاب شنیدن سخنان آن استادان را در خود نمیدید و ناچار به ترک محیط دانشگاهی گردید. وی از انگلستان به آلمان رفت. در هنگام اقامتش در برلن با پروفسور«مارکوارت» آشنا شد و دید که طرز اندیشه ی او درباره فرهنگ ایران با دیگر اروپاییان تفاوتی نداشت. چندی نگذشت که بهروز در سال 1304ش. به ایران بازگشت و تا زمان باز نشستگی در مدرسه عالی بازرگانی, دارالفنون و دانشکده افسری تدریس می‌کرد. مدتی نیز ریاست کتابخانه باشگاه افسران را به عهده داشت. به فرمان شاه (پهلوی دوم)، بهروز به عضویت فرهنگستان زبان ایران درآمد. او با آهنگی استوار به انتقاد از نظریه‌های اروپاییان درباره ی ایران و گذشته‌اش پرداخت و توانست با نشان دادن تاریخ خط و سپس تدوین کتاب پرارج «تقویم و تاریخ در ایران» مچ دروغگویان مزوّر و جعل کنندگان تاریخ را بگیرد. او همیشه میگفت: «میتوان در برابر عقاید و اندیشه‌ها به مخالفت برخاست، ولی با ریاضی نمیتوان شوخی نمود، چون اعداد بی رحم هستند و به دلخواه کسان، نمیتوان در ماهیتشان تغییری داد. اگر در تمام کتابها بنویسند که فلان بخش ریاضی یا نجوم را فلان آدم کشف کرده است چنانچه در عمل، ارقام با آنها درست درنیاید پشیزی ارزش ندارد و تنها ضعف نسبت دهنده پدیدار می شود». گفتار و کردار بهروز تا اندازه ای جوانان و پیران را از خواب بیدار کرد و راه بررسی تاریخ را به آنان نشان داد. وی برای بهتر نمایاندن این منظور، نمایشنامه های کوتاهی نوشت که معروفترین آنها «داستان پروفسور شُل کُن هایم و پروفسور سفت کن بِرگ» است. پس از آن بهروز نمایشی به نام «شاه ایران و بانوی آرمن » ایرانی را تدوین کرد که اثری ایرانی و براساس تاریخ ایران است. در آن شکوه دربار خسرو پرویز و داستان عشقی پاک به چشم میخورد. این نمایشنامه را طوری تنظیم کرده که به کار فیلم برداری در سینما بخورد. «در راه مهر» نمایش دیگری از بهروز است در پنج پرده که سه پرده آن را در 1301 تدوین کرد و دو پرده آخر را سی سال بعد نگاشت. در نمایشنامه «در راه مهر» که بی گفتگو شاهکار جاودانی او بشمار می رود زندگانی خواجه ی شیراز با چم و خم هایش به نمایش گذاشته شده و روح عرفان ایرانی از آن تراوش می کند. واژه هائی را که برای این نمایشنامه با هم ترکیب کرده و نثری شگرف از آن ساخته آدمی را شگفت زده می سازد. از آثار دیگر بهروز: «شب فردوسی» بر اساس زندگی ابوالقاسم فردوسی و «حکیم باشی» که نمایشی کمدی با انتقادات اجتماعی است. نمایشنامه های دیگرش: جیجک علیشاه، تنها، حاجی علی اصفهانی، و «خویشتن» است.  در نمایشنامه «جیجک علیشاه» انتقاد سخت از دربار قاجاریه شده است. آثار دیگرش: «فرهنگ کوچک عربی به فارسی»، «آئین بزرگی»، «دبیره» ، «خط و فرهنگ» ، «تقویم نوروزی شهریاری» و... ذبیح بهروز علاوه بر نمایش نامه نویسی در حوزه ادبیات و زبانشناسی پژوهش های زیادی داشت. همچنین در زمینه شعر و شاعری نیز صاحب ذوق بود. کتاب «مرات السریر» اشعار او است. او همچنین در ترجمه نیز مهارت داشت. چون ریشه و بنیاد کلمات و واژگان را می شناخت از این جهت در معادل سازی واژه ها استاد بود. بهروز در سال 1308 خورشیدی انجمن زبان ایرانی را بنیاد نهاد که به بررسی فرهنگ های فارسی از جمله برهان قاطع می پرداخت. بهروز پس از چند سال دیگر انجمنی بنام  «انجمن ایرانویج»  را بنیاد  گذاشت که در آن دانشمندانی چون دکتر محمد مقدم استاد زبان شناس، اوستا و فارسی باستان در دانشگاه تهران، و دکتر صادق کیا استاد پهلوی در دانشگاه تهران عضویت داشتند و به نشر مجله ی فرهنگی «ایران کوده» پرداختند. افسوس که بیش از 18 شماره از ایران کوده به چاپ نرسید و پژوهشهای بسیار گرانبها در نهفت ماند. بهروز به بررسی زبانها بطورکلی از نظر آموزشی و استعداد گسترش جهانی آنها پرداخت. این بررسی بسیار شایان توجه بود ولی هنوز نظریه های آن  استاد چاپ و منتشر نشده است و برخی  اشارات از آن در دیباچه «فرهنگ کوچک عربی به فارسی» شده است. وی می گوید: «اروپای نوخاسته با آنهمه پیشرفتهای مادی هنوز زبانش در بند مذکر و مؤنث و نوتر و آرتیکل… و املاء و آکسان و نقص خط گرفتارست و کتابهای لغت از روی کمال احتیاج انباشته از کلمات زبانهائی است که به اصطلاح خودشان آنها را مرده نامیده اند. زبان فارسی در ظرف چندهزار سال پس از پیمودن چند مرحله از مراحل سخنگوئی در یک سرزمین پهناور و پرجمعیتی در پرتو دین و دولت و صنعت بدین صورت آسان و ساده درآمده و همة آثار این مراحل در دست است… در سده هشتم میلادی دامنه ی زبان فارسی از آسیای میانه تا کنار مدیترانه کشیده می شده و اکنون هم یک نفر سمرقندی و بخارائی و کابلی و کشمیری و کرمانشاهی با وجود بُعد مسافت با گویش ویژه خود میتوانند همدم و همنشین یکدیگر باشند. همچنین هیچ گویش و زبانی در این سرزمین های گسترده ی آسیای غربی یافت نمیشود که در سبک و اصطلاحات دینی و علمی و دیوانی آن تأثیری از فارسی و دست ایرانی نبینیم… یک کودک و یا یک بیسواد فارسی زبان چند برابر یک کودک یا یک بیسواد زبانهای دیگر کلمه برای ادای معانی در  اختیار دارد...  همچنین می بینیم که بیسوادان و کم سوادان فارسی زبان، در جمله بندی، اشتباه های صرفی و نحوی که در زبانهای دیگر عادی و شایع است نمی کنند… مشکلات زبان فارسی تنها از نظر کلمات جعلی است که فرقه های باطنی آنهم در نثر فارسی به کار برده اند و مربوط به ساختمان زبان نیست و به آسانی می توان زبان را ازین آلودگی مصنوعی پاک کرد.
بهروز در ترجمه زبردستی فراوان داشت چون ریشه و بنیاد واژه ها را می شناخت و از اینرو در بکار بردن واژه ها استادی به خرج می داد. کتاب «ادب الکبیر» از «عبدالله مقفع» را به فارسی برگرداند و نامش را «آیین بزرگی» نهاد. نثری که در آن به‌کار رفته بی گفتگو نمونه ای زیبا از نثر فارسی به‌شمار میرود. بهروز کتاب دیگری را به نام «تاجداران یمن» ترجمه کرده است. بهروز در نظم و نثر فارسی، دبستانی ویژه ی خود دارد و چون اهل معرفت با روح طنز و شوخ و استوار او آشنا هستند اینست که نیازی به گفتگو درباره ی آن نداریم. در مصاحبه هایی که مجله نگاران و روزنامه نویسان با او در مدت بیش از چهل سال کرده اند مطالبی پرمعنا پاسخ داده است که باید آنها را یکجا گردآورد و از نو به چاپ رسانید...{دنباله دارد}

۱۳۸۷/۰۹/۱۳

تاثیر ایـران بر آیین یـهود (۲)


از: امید عطایی فرد
          در زمان آشوریان قوم یهود به اسارت و بدبختی فرو رفت. خواري و بردگي يهوديان همچنان ادامه داشت تا آن كه از آسمان ايران “عقاب شرق”  بالهاي مهر خود را بر سر جهانيان گسترد. به گفته “و.دورانت” ساعتي كه كورش همچون مرد جهانگشايي به بابل در آمد و يهوديان اسير را آزاد گذاشت تا به سرزمين خود باز گردند يكي از با شكوه ترين ساعات تاريخ بني اسرائيل به شمار مي رود. (مشرق زمين گاهواره تمدن، 380)
* عقاب شرق و مرد همسخن خويش را از جاي دور فرا مي خوانم... (خداوند) درباره كورش مي گويد كه: او شبان من است و تمامي مسرت مرا به اتمام خواهد رسانيد (اشعياي نبي،46:11+44:28) من او را به عدالت برانگيختم و تمامي راههايش را راست خواهم ساخت. شهر مرا بنا كرده، اسيرانم را آزاد خواهد نمود اما نه براي قيمت و نه براي هديه. خداوند چنين مي گويد: حاصل مصر و تجارت حبش و اهل “سبا” كه مردان بلندقد مي باشند، نزد تو عبور نموده از آن تو خواهند بود. و تابع تو شده در زنجيرها خواهند آمد و پيش تو خم شده و نزد تو التماس نموده خواهند گفت: البته خدا در توست و ديگري نيست و خدايي (دروغين) نه...(15-45:1)
آنچه از زبان “اشعیاي نبي” خوانديم سنديست بس گرانبها درباره باورداشت يهوديان به پيامبري “كورش هخامنشي” كه بايد با موشكافي و تيزبيني بررسي گردد. چشمگير اينجاست كه در تورات خداوند از كورش بزرگ به گونه ي رسول من و مسلم من ياد كرده است. (اشعيا 20و 42:19)
* كورش پادشاه فارس چنين مي فرمايد: يهوه خداي آسمانها جميع ممالك زمين را به من داده و مرا امر فرموده است كه خانه اي براي وي در اورشليم كه در “يهودا” است بنا نمايم. (كتاب عزرا 3-1:1)
«ابوالكلام آزاد» در پژوهش ژرف خود نشان داده كه كورش بزرگ در قرآن به نام ذوالقرنين خوانده شده و نماد وي در كتاب دانيال يك قوچ دو شاخ به نام “لو-قرانائم” است. واژه ي «قرن» در زبان هاي عبري و عربي معني شاخ را مي دهد. همچنين پيكره كورش در پاسارگاد كه داراي بال هاي عقاب و تاج دو شاخ است با گفتار تورات همخواني دارد. نشانه هاي ديگر كه مي توان افزود يكي استعاره ي “شاخ مسيح” است (كتاب اول سموئيل. 2:11) و ديگر پيشگويي “زكريا” درباره ي كورش:
* اينك مردي كه به “شاخ” مسما است (لقب دارد) از مكان خود خواهد روييد  و هيكل (خانه) خداوند را بنا خواهد نمود.(6:12)
نكته ديگر آنكه هر كجا از اسكندر ذوالقرنين سخن رفته، يادواره اي از كورش شاه پيامبر ايرانيست و نه الكساندر مقدوني زيرا:
  1. درنده خويي و ديوانگي الكساندر مقدوني هرگز با ويژگيهاي يك شاه-پيامبر نمي خواند و شرح لشكركشي هاي او تا چين و هند از دروغ هاي بزرگ تاريخ و برگرفته از سرگذشت دودمانهاي چون كورش بزرگ و ارشك بزرگ (شاه-پيامبر اشكانيان) مي باشد.
  2. گنج هاي ظلمت و خزاين مخفي كه به كورش هخامنشي بخشيده شده است، در اسكندرنامه ها به نام اسكندر باز گويي مي شود.
  3. ”جوج” فرمانرواي سرزمين “ما جوج” كه در روايات اسلامي قوم وي را “ياجوج و ماجوج” مي خوانند به گفته ي حزقيال از پارسيان شكست مي خورد. (38:6) و نه از اسكندر. جوج يا “گوگ” نام فرمانرواي “ليدي” بود كه كشورش در سال 654 ق.م به دست قوم ايراني “كيمري” گشوده شد.
«ش.شفا» با اشاره به پژوهش هاي تاريخ دين مي نويسد: از سال1866.م كه كتاب پر سر وصداي “الكساندركوهوت” به نام “در باره ي ملائك شناسي آيين يهودي درارتباط آن با آيين پارسي” در آلمان انتشار يافت، اين مطالعات وارد يك مرحله كاملا علمي و تخصصي شد. در اين كتاب مؤلف كه خودش يهودي و خاخام اعظم، و در عين حال يكي از بزرگترين محققان تاريخ مذاهب است، روشن كرده كه تمام برداشت هاي تورات درباره شياطين و ملائك، يادگار دوران بعد از اسارت بابلي قوم يهود يعني زماني است كه يهوديان با آيين زرتشتي آشنايي نزديك يافته و تحت تاثير معتقدات اين آيين قرار گرفته بودند. “زيگموند فرويد” در بررسي جامع خود درباره آيين يهود بر همین واقعيت اختصاصا تكيه مي گذارد كه در معتقدات اوليه يهودي، موضوع بقای روح به كلي ناشناخته بود و اين پندار تنها پس از تماس با آيين پارسي در آن راه يافت. (تولدی دیگر)
فرويد مینویسد: در كيش يهود، بهشت و دوزخ نمايان آشكاري وجود ندارد، اما هرچه به موسويت متاخر نزديك گرديم، اين عقايد رنگ برداشته و نمايان مي شوند. بي شك اين مسئله در يهوديت بركنار از نفوذ دين زرتشتي و فلسفه ديني ايرانيان نمي باشد كه بعدها مبناي پيدايش مسائل بهشت و دوزخ مسيحي شده است. (آينده يك پندار، 207)
* برای آگاهی بیشتر بنگرید به: پيامبر آريايي/ اميد عطايي
با سپاس از: نازنین متین

۱۳۸۷/۰۹/۱۱

ارژنگ تابناک تبریز (۲)


از: امیدعطایی فرد
از دیگر هنرهای استاد بزرگ «رسام ارژنگی»، سروده‌های دلنشین اوست که در زمینه‌های عاشقانه، میهنانه، مردمانه (اجتماعی ـ انتقادی) و غیره میباشد. وی در دیباچه دیوان اشعارش که در سال ۱۳۳۳ به چاپ رسید اشاره میکند که از پانسد سال پیش به این طرف، همه نیاکانش نقاش و پیکرتراش بوده و اغلب، طبع شعر داشته‌اند. اما دریغ که از آن سروده‌ها چیزی به جای نماند. خوشبختانه شعرهایی از استاد رسام ارژنگی که به مناسبتهای گوناگون سروده شده، در دسترس است که از گونه‌ي میهنی‌اش یاد میکنیم:
*‌ چوبة دار ثقت‌الاسلام (تفلیس، ۱۳۳۰ قمری/ یادبود کشتگان مشروطه) * شاه عباس صنعت دوست (۱۳۰۵ خورشیدی) * به روان عارف (تبریز،۱۳۱۲/ یادبود عارف قزوینی) * کاخ داریوش (تخت جمشید، ۱۳۱۲) * پرتو قمر (تبریز،۱۵ اسفند۱۳۱۲/ ستایش قمرالملوک وزیری) * سربازان میهن (۱۳۱۹/ اپرا در یک پرده) * شبگیر سوم شهریور بیست (۱۴ شهریور ۱۳۲۰/ درباره اشغال ایران به دست روس و انگلیس) * سوم شهریور ۱۳۲۰ (۱۱ مهر ۱۳۲۰/ نکوهش ایرانیان از برای رسوایی اشغال کشور) * پرستشگاه ایران (۱۲ دی ۱۳۲۰) * شیر اسیر (۱۳۲۱/ نکوهش دشمنان ایران از برای تبعید پهلوی اول) * ناله مام میهن (۲۳ فروردین ۱۳۲۲) * پیام هم‌میهنان به نادر افشار (۱۵ خرداد ۱۳۲۲) * مهد زرتشت: آذربایگان (۲۲ آذر  ۱۳۲۴/ نکوهش پان ترکیسم) * ۲۱ آذر (۱۶ دی ۱۳۲۵/ به یادبود نجات آذربایجان از چنگ تجزیه‌طلبان) * ای تبریز (۱۳۲۶/ ستایش میهن‌پرستان تبریز و هنرهای این شهر) * بهار شاه (۱۳۲۷/ شادباش نوروزی به پهلوی دوم ) * ۱۵ بهمن ۲۷ (هفدهم بهمن ۱۳۲۷/ شکرانه رهایی پهلوی دوم از تیراندازی) * جشن سده (۱۳۲۷/ بزرگداشت آیین کهن ایرانی) * سرباز ایرانی (۱۳۲۸/ ستایش پاسداران ایران زمین) * پیام من به مام میهن (۱۳۳۰) * پنجاه سال چپاول (۱۳۳۰/ نکوهش شرکتهای نفتی) * دیوان بلخ لاهه (۱۵ تیر ۱۳۳۰/ نکوهش دیوان لاهه در هواداری از شرکت نفت انگلیس) * زنده جاویدان (۱۳۳۰ / ستایش فردوسی) * خرس و روباه (۱۵ اردیبهشت ۱۳۳۱/ نکوهش روس و انگلیس) * یعقوب دلاور (۱۳۳۱/ ستایش یعقوب لیث صفاری) * وطن تو (۱۳۳۲) * پاسخ بابک به خلیفه (۱۳۳۲/ ستایش مرگ دلاورانه بابک خرمدین).
آنچه که مایه درس و آموزش جوانان آذری میبایست باشد، ایرانگرایی و پارسی‌دوستی استاد رسام ارژنگی، این فرزند دلاور و پر تب و تاب تبریزیست. وی در شعر «مردم بیچاره ایران» با یادکرد از سرداران آذربایجان، از ایرانیان میپرسد:
کشور ایران! تو را یک نادر افشار نیست؟
همچو اسماعیل شه، یک سرور و سالار نیست؟
در همه کشور دو تن چون باقر و ستار نیست؟
زندگانی اینچنین آلوده با ننگ، عار نیست؟

{نگاره نادرشاه/ استاد رسام ارژنگی}
و در شعر دیگری (ایران از این بدبختیها زیاد دیده) میسراید:
زادة ایران نبایستی که گردد ناامید
زانکه گاهی درد دیده، گاه درمان دیده است
ای جوانان، کار باید کرد، کار سودمند
کشور بدبخت ما بسیار خسران دیده است
تا به کی همچون زنان بر خود آرایش دهید
مرد آن باشد که جنگ و خون و میدان دیده است
دختران پیش ما بودند چون «گـُردآفرید»
مام ایران جانفشانیها از آنان دیده است
رسام ارژنگی یک روشنفکر به معنای راستین بود که همة دشواریها و نارساییها را به گردن حکومت نوپای پهلوی نمی‌انداخت، بلکه بار امانت را بر دوش مردم ایران میدانست. به جای غرق شدن در بنگ و الکل و سرودن یاوه و اداهای روشنفکرنمایانه، بسی رنج و همت داشت تا به یاری هنرهای بی‌مانندش، آرمان‌های ایرانی را بگستراند؛ نه آنکه در کالبد جوانان ایران، زهر جهان‌وطنی را تزریق کند. در پایان به دو سروده دیگرش مینگریم:
گرگ نادان
ما بسان  گرگ نادان  جان  هم  افتاده ایم
اختیار دوستان  بر دست دشمن داده ایم
خویش را آزاد  میخواهیم در آزار خلق
ادعا داریم: ما  وارسته و آزاده ایم
تا فریب دشمن دیرینه ی خود خورده ایم
بر  فنای  میهن  و  ملت  همه  آماده ایم
در نهاد مردم ما نیست حس انتقام
دوستی با دشمنان کردیم از بس ساده ایم
کی تمیز و نیک و بد این چشم مست ما دهد
ما که خود بین ستمکاریم و مست باده ایم
در سخن  فرزند  ایرانیم پاکان جهان
در عمل بر دیو و بر اهریمن و دد زاده ایم
ما هزاران  گرسنه داریم در ایران خویش
سفره خود را برای دیگران  بگشاده ایم
خائن و خادم یکی در چشم خواب آلود ماست
ما بنای داد بر روی غرض بنهاده ایم
در نبرد ناتوانان  همچو  شیران  نریم
رزمگاه زورمندان چون شغال ماده ایم
نیست ایمان و عقیده در دل ناپاک ما
گه سر میز قمار و گه بر سجاده ایم
شاه فرزانه هزاران پند بر ما میدهد
ما بسان پیکر بی جان ولی ایستاده ایم
درس ایران دوستی از پیشوا باید گرفت
او بود  آزاده  «رساما» نه ما آزاده ایم
(امرداد 1321)

پرستشگاه ما ایران
چو رستم در نبرد زندگانی جنگ  باید  کرد
جهان را از برای تنگ چشمان، تنگ باید کرد
فریب چاپلوسی های بیگانه نشاید خورد
چو آهن جا برای خود درون سنگ باید کرد
مرا ترک و تو را تاتار می خوانند دشمن ها
در این روز سیه آواز هم آهنگ باید کرد
جدائی در میان ملت ایران بیندازند
خردمندا بسی  پرهیز زین نیرنگ باید کرد
فروشد هر که میهن را به سیم و زر بیگانه
سر او را بسان مار زیر سنگ باید کرد
نگردد دامن فرزند آذربایجان ننگین
ز بهر نام پاک خود فرار از ننگ باید کرد
چه تبریزی چه تهرانی چه شیرازی چه کرمانی
همه بر پیکر خود جامه یکرنگ باید کرد
پرستشگاه ما ایران بود ما جمله سربازانش
هر آن کس دشمن وی شد به دار آونگ باید کرد
چه شد آن شیر مردان باقر و ستار تبریزی
همیشه پیروی از آن دو با فرهنگ باید کرد
گر این چرخ کج بنیاد با ما سرکشی سازد
به زیر پای او را رام همچون خنگ باید کرد
کشد گر دشمن بد خواه لشگر از برای ما
ورا از کشور خود دور صد فرسنگ باید کرد
نخواهی گر به زیر پنجه بیدادگر مردن
بسان شاهباز او را به زیر چنگ باید کرد
نباشد کس چو پیشاهنگ با کفش و کله رسام
دل و جان و خرد را پیش آهنگ باید کرد
(۱۲دی۱۳۲۰)
آذریهای اصیل و حلال‌زاده هرگز این بزرگان میهن‌پرست و اهل فرهنگ و ادبشان را فراموش نخواهند کرد: احمد کسروی تبریزی، میرزا فتحعلی آخوندزاده، محمدامین ریاحی خویی، بهمن سرکاراتی، ژاله آموزگار، محمدعلی سجادیه و...

۱۳۸۷/۰۹/۰۹

حافظ مهرآیین (بخش ۱۵)


از: م.ص.نظمی افشار
طريقت
(غزل شمارة 28)
در طريقت هر چه پيش سالك آيد خير اوست   
بر صراط مستقيم اي دل كسي گمراه نيست
تا چه بازي رخ نمايد بيدقي خواهيم راند
عرصة شطرنجِ رندان را مجالِ شاه نيست
 (غزل شمارة 46)
قلندران طريقت(حقيقت) به نيم جو نخرند
قباي اطلس آن كس كه از هنر عاري است
 (غزل شمارة 82)
خيالِ روي تو در هر طريق همره ماست
نسيم مويِ تو پيوند جانِ آگه ماست
به رغم مدعياني كه منعِ عشق كنند
جمالِ چهرة تو حجتِ موجهِ ماست
 (غزل شمارة 95)
در طريقت رنجش خاطر نباشد مي بيار
هر كدورت را كه بيني چون صفايي رفت رفت
 (غزل شمارة 107)
تو كز سراي طبيعت نمي‌روي بيرون
كجا به كوي طريقت گذر تواني كرد
 (غزل شمارة 120)
يا بخت من طريقِ محبت فرو گذاشت
يا او به شاهراه طريقت گذر نكرد
عبادالدين دامغاني سروده است:
نخواهم‌بي‌غمِ عشقت زماني شادماني را
ندانم جزلبِ لعلت حيات جاوداني را
نكردم اختيار ِخود طريقِ عشق را ليكن
كه مانع مي‌تواند شد قضايِ آسماني را
حيات از بهر آن خواهم، كه وصلِ يار دريابم
وگرنه در غمِ هجران چه راحت زندگاني را
بدان اميد كز وصلت مرا حاصل شود كامي
درين سودا بسر بردم همه عمرِ جواني را  
روا نبود كه بي‌جرمي بقولِ دشمنِ بد گو
بيكسو افكني كلي، طريقِ مهرباني را
(دامغان شش هزار ساله. ص 176)
محمد علي طاهريا شاعر معاصر سروده است:
در طريقت چشم ما را كور بين/ وز شريعت كامِ ما را دور بين
جمله اديانِ دگر را در جهان/ بهر ما يك وصلة ناجور بين
(دامغان شش هزار ساله. ص 205)
 (غزل شمارة 240)
ساقيا جام دمادم ده كه در سير طريق
هر كه عاشق وش نيامد در نفاق افتاده بود
در مقامات طريقت هر كجا كرديم سير
عافيت را با نظربازي فراق افتاده بود
رهرو -  سالك
مولانا مي‌فرمايد:
عالمِ وهم و خيال و طبع و بيم/ هست رهرو را يكي سدِ عظيم
 (غزل شمارة 184)
تركِ گدايي مكن، كه گنج بيابي/ از نظرِ رهروي كه بر گذر آيد
(غزل شمارة 188)
سالك ار نورِ هدايت طلبد راه به دوست/كه به جايي نرسدگر به ضلالت برود
ابيات زير از شاعر معاصر مرقاتش خوئي است:
لحظه‌اي سر گران ز بادة عشق/ شو به دردي كشانِ حق دمساز
بشنو اندرزِ رهروانِ طريق/ تا حقيقت نمايدت ز مجاز
تا تو را آگهي دهد از خويش/ فيضِ الهامِ حافظِ شيراز
 (غزل شمارة 215)
به وجهِ مرحمت اي سالكانِ صدرِ جلال/ز رويِ حافظ و آن آستانه ياد آريد
رندي
(غزل شمارة 5)
صلاح كار كجا و من خراب كجا/ ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا
چه نسبت است به رندي صلاح و تقوي را/سماع و وعظ كجا نغمة رباب كجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقة سالوس/كجاست دير مغان و شراب ناب كجا
ز روي دوست دل دشمنان چه دريابد/چراغ مرده كجا شمع آفتاب كجا
 (غزل شمارة 8)
حافظا مي خور و رندي كن و خوش باش ولي
دام تزوير مكن چون دگران قرآن را
 (غزل شمارة 18)
توبة زهدفروشان گرانجان بگذشت
وقت شادي و طرب‌كردن رندان پيداست
چه ملامت رسد آن را كه چنين باده خورد
اين نه عيب است برِ عاشقِ رند و نه خطاست
 (غزل شمارة 40)
حافظ شراب و شاهد و رندي نه وضع توست
في‌الجمله مي‌كني و فرو مي‌گذارمت
حافظ در اين بيت اعتراف مي‌كند كه با وجود تتبعات عاشقي به آيين عرفان عمل مي‌كند.
 (غزل شمارة 52)
ميخواره و آشفته و رنديم و نظر باز
وانكس كه چو ما نيست درين دهر كدام است
 (غزل شمارة 53)
نام حافظ رقم نيك پذيرفت ولي
پيش رندان خطر سود و زيان اين همه نيست
 (ازل شمارة 56)
عيب رندان مكن اي زاهدِ پاكيزه سرشت
كه گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نيكم و گر بد تو برو خود را باش
هر كسي آن درود عاقبت كار كه كشت
نا اميدم مكن از سابقة لطف ازل
تو چه داني كه پسِ پرده چه خوب است و چه زشت
همه كس طالب يارند چه هشيار و چه مست
همه جا خانة عشق است چه مسجد چه كنشت
نه من از پردة تقوي به در افتادم و بس
پدرم نيز بهشت ابد از دست بهشت
باغ فردوس لطيف است وليكن زنهار
تو غنيمت شمر اين ساية بيد و لب كشت
سر تسليم من و خاك در ميكده‌ها
مدعي گر نكند فهم سخن، گو سر و خشت
حافظا روز اجل گر به كف آري جامي
يكسر از كوي خُرابات برندت به بهشت
 (غزل شمارة 65)
رندان تشنه لب را جامي نمي‌دهد كس
گويي ولي شناسان رفتند از اين ولايت
 (غزل شمارة 80)
فرصت شمر طريقة رندي كه عاشقي
چون راه گنج بر همه كس آشكاره نيست
 (غزل شمارة 84)
مصلحت نيست كه از پره برون افتد راز
ورنه در مجلس رندان خبري نيست كه نيست
شير در بادية عشق تو روباه شود
آه ازين راه كه در وي خطري نيست كه نيست
همانطور كه از مفهوم واژة تركيبي نيست كه نيست مستفاد مي‌شود منظور حافظ از آوردن دو نيست، به دست آوردن مفهوم ”هست“ است. يعني نيست دوم، نيست اول را برعكس كرده و جمع دو لغت به معني هست مي‌باشد.
 (غزل شمارة 92)
حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظر باز
بس طور عجب، لازمِ ايامِ شباب است
 (غزل شمارة 125)
گر مي فروش حاجت رندان روا كند/ ايزد گنه ببخشد و رفع بلا كند
 (غزل شمارة 130)
زاهد ار رندي حافظ نكند فهم چه باك
ديو بگريزد از آن قوم كه قرآن خوانند
 (غزل شمارة 139)
من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه‌سياه
هزار شكر كه يارانِ شهر بي گنهند
 (غزل شمارة141)
به صفايِ دلِ رندان و صبوحي زدگان/ بس درِ بسته به مفتاح دعا بگشايند
 (غزل شمارة 148)
اي دل طريق رندي از محتسب بياموز
مست است و در حقِ او، كس اين گمان ندارد
 (غزل شمارة 172)
شراب و عيش نهان چيست، كارِ بي بنياد/زديم بر صفِ رندان و هرچه باداباد
 (غزل شمارة 193)
بر سرِ تربتِ ما چون گذري همت خواه/كه زيارتگه رندانِ جهان خواهد بود
 (غزل شمارة 213)
دامني گر چاك شد در عالمِ رندي چه باك
جامه‌اي در نيكنامي نيز مي‌بايد دريد
 (غزل شمارة 200)
گر چه بي سامان نمايد كار ما سهلش مبين
رند را آبِ عِنب ياقوتِ رماني بُوَد
 (غزل شمارة 224)
مرا روزِ ازل كاري به جز رندي نفرمودند
هر آن قسمت كه آنجا شد بر آن افزون نخواهد شد
 (غزل شمارة 28)
گر چه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود
تا ريا ورزد و سالوس مسلمان نشود
رندي آموز و كرم كن كه نه چندان هنر است
حيواني كه ننوشد مي‌ و انسان نشود
 (غزل شمارة 233)
آن نيست كه حافظ را رندي بشد از خاطر
كاين سابقة پيشين تا روزِ پسين باشد
 (غزل شمارة 234)
ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست
عاشقي شيوة رندانِ بلا كش باشد
فخرالدين عراقي سروده است:
من آن قلاش و رند بي‌نوايم/كه در رندي مغان را پيشوايم

۱۳۸۷/۰۹/۰۶

تاثیر ایـران بر آیین یـهود (۱)



از: امید عطایی فرد
                                                                   
            تورات اصلی را میتوان پنج کتاب (سفر) موسا بن عمران دانست. در اسفار موسا نام هاي ايراني موج مي زند. موسا پس از فرار از مصر، به سرزمين “مديان” كه همان “ماد” است مي رود و فرشته ي خداوند در شعله ي آتش بر او  نمودار مي شود. آنجا “هوريب” يا جبل الاه بود و خداوند خود را به نام اهيه بر وي شناسانيد (سفر خروج، باب سوم). هوريب از ريشه ي هور و جبل الاه همان “ال برز” يا “كوه الاه” است. اينجا كه “زمين مقدس” ميباشد و موسا بايد نعلين هايش را از پا در آورد، بزرگترين پرستشگاه مغان يعني “آذر گشسب” است كه پاي برهنه به زيارت آن مي رفتند. “اهيه” را مي توان برابر با يكي از ويژه نام هاي اهورامزدا یعنی: «اهو» دانست. افزون بر اين نام بيابان “سين” يا “سينا” كاملا ايرانيست و برگرفته از نام خورشيد sun مي باشد، مانند: شهرهاي: سن آباد “مشهد”، سائين دژ”شاهين قلعه” و سنن دژ”سنندج”. كوه “هور” در سرحد زمين “ادوم” است كه “هارون” برادر موسا بر قله ي آن وفات يافت (سفر اعداد، 29:20). در تورات بارها به همزيستي و آميزندگي يهوديان با مردماني آريايي چون هيتي ها (بني حت)، فريگي ها (فريزيان)، مادها(مديان) و هوريان اشاره شده و به ويژه پدر زن موسا از قوم ماد، و مادر سليمان از هيتي ها بود.
آنگونه كه از تورات بر مي آيد، قومي كه بعدها به نام يهودي خوانده شد، “الوهيم” را مي پرستيد و از زمان موسا پرستش “يهوه” آغاز گرديد. اما به دنبال دستبردهاي راه يافته به تورات چنانكه خواهيم ديد دوگانگي و تناقض ميان بخشهاي اين كتاب كهن درباره ي پرستش دو خداي “الوهيم” و “يهوه” به چشم مي خورد:
  1. خدا نسلي ديگر برای آدم قرار داد. به عوض “هابيل” كه قائن (قابيل) او را كشت. و براي شيث نيز پسري متولد شد و او را “انوش” ناميد. در آن وقت به خواندن اسم “يهوه” شروع كردند.(سفر پيدايش. 26و4:25)
  2. ابرام: مذبحي براي خداوند بنا نمود و نام “يهوه” را خواند.(سفر پيدايش. 11:9)
  3. يعقوب گفت: اي خداي پدرم ابراهيم و خداي پدرم اسحاق، اي”يهوه” (سفر پيدايش. 32:9) و مذبحي بنا نمود و آن را “ايل الوهي” اسرائيل ناميد. (سفر پيدايش. 33:20) و خدا در روياهاي شب به اسرائيل “يعقوب” خطاب كرده گفت: من هستم الاه (الوهيم) خداي پدرت (سفر پيدايش. 46:3).
  4. و خدا به موسا خطاب كرده وي را گفت: من يهوه هستم. و به ابراهيم و اسحاق و يعقوب به نام خداي قادر مطلق (الوهيم) ظاهر شدم، ليكن به نام خود: “يهوه” نزد ايشان معروف نگشتم (سفر خروج 6:3).
«ح.نوبخت» میگوید: در كتاب «زبان باز يافته» ثابت كرده ام كه يهود از “هوه” يا “اهوه” مخفف كلمه ي “اهورا” و لغتي است اوستايي و فارسي چونانكه “هو” به زبان عرفا و “يا هو” از كلمات مولده عرب نيز گونه ي دگر از “اهو” و اهورايي اوستايي است. پس از اين تاريخ به سالياني چند “بلريچ هروزني” كه از استادان بزرگ علم آثار (باستان شناسي) و نامي ترين فيلولوگ (زبان شناس) معاصر است، در ضمن كاوش هاي فني و كشف آثار قديم، در كتاب خود: “كشفيات درباره ي كلت ها” ثابت كرده است كه يهوه (نام خداي يهود) نامي است آريايي و هرگز عبري و سامي نيست. و اين كلمه از “هوه” گرفته شده كه نام خداي”كلت ها” بوده زيرا در آثار آنها، آفريننده ي جهان با اين لفظ ناميده شده است./
در يكي از تفسيرنامه هاي تورات به نام تلمود جبرئيل به گونه ي گبرئيل نوشته شده و فرشته ي گماشته بر آتش دانسته شده است. يكي از وظايف او نابود كردن شهرهاي”سدوم” و”اموره” با انفجارهاي آتشين بود. به ياري او، موسا در پيش چشم فرعون آتشي فروزان را به د ست گرفت، بي آنكه بسوزد. (آ فرينش در اديان، 139و140)
از كتاب اشعيا(51:11) چنين بر مي آيد كه در ميان يهوديان قديم، آتش پرستي رواج داشته است: هان، جميع شما كه آتش مي افروزيد و كمر خود را به مشعل ها مي بنديد، در روشنايي آتش خويش و در مشعل هايي كه خود افروخته ايد سالك مي باشيد.
ميشائيل (ميكائيل) از ديد زبان شناسي، اشاره به دگرگوني نام نخستين زوج انسان: “مشي ومشيانه” مي تواند باشد. نام “مشي” در گزارش هاي كهن به اين گونه ها آمده است: ميشي (آثارالباقيه)، متريه (پند نامك زرتشت)، مرهيه (دادستان دينيگ)، ماري (تاريخ طبري)و...
به نوشته «ذ.بهروز»: مهر، ميترا، ميثرا، ميشيا، ميشي، موسا، مسيحا، مسك: صورتهاي يك كلمه در زبانها و لهجه هاي مختلف مي باشد.
گذشته اينها در حكمت يهود، ميشائيل كه مانند مهر و هور در آسمان چهارم جاي دارد، آموزگار موسا بود و از رؤساي اولين به شمار مي آمد. (كتاب دانيال 10:13). در مكاشفات يوحنا (12:76) از پيكار ميشائيل (ميكائيل) با اژدهايي هفت سر كه نماد ابليس بود، سخن ميرود. «م.بويس» مینویسد: به نوشته ي «كتاب اينوخ»، ميكائيل، رهبر ديوها و پيروان او را در زير سخره‌هاي زمين تا روز داوري بزرگ در بند مي كند. اين رويداد را بازتابي از استوره اي زرتشتي مي دانند كه فريدون پهلوان باستاني، ضحاك را در غاري به زنجير مي كشد تا روز فراش‌كرت (رستاخيز) فرا برسد. (تاريخ كيش زرتشت. جلد سوم. 527)
اگر چه پژوهشگران نقش ميكائيل را با فريدون و يا سوشيانت همسنجي كرده اند، باز هم بر آنيم كه ميشائيل همان مشيا يا ايزد ميترا است (البته فريدون و سوشيانت خود نمايه هايي از ايزدمهر) هستند. همانندي چشمگير ميان ميكائيل وايزد مهر چنين است که ميكائيل امير اعظم،است. مهر نيز به همه ي سرزمين ها شاه است. همچنین ميكائيل زمينه ساز روز داوريست. مهر نيز كه خويشكاري (وظيفه) او: «داوري جهانيان به راستي كردن است»، در رستاخيز، كردار آدميان را ميسنجد. (مينوي خرد،12)
از سوي ديگر در ريگ ودا حكيمان، روشنگراني هستند كه پرتوشان در تاريكي گسترده مي گردد. (10:129) همچنين در نامه هاي پهلوي، روان پارسايان وراهيان عدالت، به رخشندگي ماه و خورشيد وستارگان، نمودار شده است.
به نوشته ي”تلمود”: اورئيل (كه در عبري به معني نور خداست) واسطه اي است كه از طريق او، معرفت الهي به آدميان مي رسد. ”اور” را آن رو برابر با ”هور” دانسته ايم كه هم نور خداست وهم نمونه هايي چون اورمزد/هورمزد يا اورامان/هورامان را داشته ايم. همچنين سهروردي در نوشتارش: «هورخش كبير» كه بر گرفته اي از نيايش هاي مغانه است،از هور به گونه ي ايزدي ياد ميكند كه ويژگي هايش، تن فروغنده ي روشن و زيبا، دانا، و خردمند گرانمايه مي باشد. در كتاب حزقيال از پرستش خورشيد وتنديس هاي ايزد هور ياد شده كه از آيين هاي قوم يهود به شمار مي رود: نزد دروازه ي هيكل (خانه)خداوند، در ميان رواق و مذبح، به قدر بيست وپنج مرد بودند كه پشتهاي خود را به سوي هيكل خداوند و رويهاي خويش را به سوي مشرق داشتند و آفتاب را به طرف مشرق سجده مي نمودند. (8:16)
رفائيل را از ريشه ي “رافه” به معني پزشك دانسته اند. وي فرشته ي شفابخش بيماران به شمار مي رود و  نگاهباني سوي غربي آسمان با اوست.
در رپيهوين گاه (نيمروزتا عصر) براي شادي همه ي روشن-تخمه‌ها (پرهيزكاران) يشت (نيايش) مي كنند...نام رپيهوين از رامش است. (گزيده هاي زادسپرم66)
اگر نام”اسرافيل”را به‌گونه “سرافيل” يا ”سرافيل-ئيل” درنظر بگيريم و پسوند ”ئيل” را كنار بگذاريم، واژه ”سراف” بسيار نزديك به خوانش اوستايي ”سروش” يعني ”سرو” sru مي باشد. در گويش خوارزمي، سروش را “اسروف” مي خوانند (آثارالباقيه،74) که كاملا مانند اسرافيل است.
شمعدان هفت شاخه كه آن را نشانه ي هفت فرشته ي يهود مي دانند، برگرفته از “چتر امشاسپندان” است كه بر فراز سر كيان ايران زمين نگه مي داشتند و نمونه اش در تخت جمشيد ديده مي شود. چتري كه داراي هفت شاخه مي باشد و شاهنشاه را در پناه هفت امشاسپند نگاه مي دارد.

۱۳۸۷/۰۹/۰۴

ارژنگ تابناک تبریز (۱)


رسام ارژنگی در سال 1271 خورشیدی در خاندانی هنرمند و خانه ای که فضایش از رنگها و نقشها آکنده بود پای در جهان هستی گذاشت. از همان کودکی مداد و گچ و رنگ و قلم، دست افزارهایی آشنا برای او بودند تا اندیشه ها و احساس کودکانه اش را بر در و دیوار خانه به نمایش بگذارد. رسام ارژنگی چند سالی را به مکتب رفت و سالهایی نیز در مدارس نوبنیاد و ناپایدار (رشیدیه  - پرورش ) که با یورشهای گاه و بیگاه بیگانگان تزاری روس به تبریز همزمان بود آموزش دید .در همان دوران حجره ای در سرای صاحبدیوان  تبریز اجاره کرده بود که به جز کارهای نقاشی مکان مناسبی برای یادگیری و پژوهش بود و خواندن کتابهای قدیمی جذابترین دلمشغولی‌هایش شمرده میشد. شش سال در تفلیس و مسکو برای آموختن هرچه بیشتر، معاش را نیز از انگشتان هنرمندش تامین میکرد و با فروش تابلوهایش آسوده خاطر زیست. اما او که از کودکی با عشق به ایران زاده شده بود دراین سالها رنجی توان فرسا کشید . تبلیغات ضد ایرانی روسها در تفلیس رواج کاملی داشت و چه زجری بالاتر از ممنوعیت عید نوروز و چهار شنبه سوری  توسط روسهای اشغالگر و بیگانه. رسام ارژنگی از همان دوران با همت جمعی از جوانان پاکدل ایرانزمین گروهی را تشکیل داد که به نام جمعیت دوست داران ایران مشهور شدند  و هرگاه هنرمندان ایرانی برای برگزاری کنسرت و یا ضبط صفحه گرامافون به آن نواحی می آمدند رسام ارژنگی یکی از میزبانان و راهنمایان بود که سوای پذیرایی، تابلوها و تصویرهای بزرگی از استادان موسیقی مانند : اقبال آذر ، درویش خان ، باقرخان ، طاهر خان و… نقاشی میکرد و بر سردر سالنهای کنسرت می آویخت. رسام دوره 6 ساله آموزش تفلیس را در 4 سال به پایان رسانید و سپس در آزمون ورودی آکادمی مسکو پذیرفته شد و پس از 2 سال به دانشنامه لیسانس دست یافت . آموزشهای نوین نقاشی این دوران مراحل دقیق و متفاوتی را در بر میگرفت که نقاشی رنگ و روغن از مدلهای زنده، طراحی با اتود از طبیعت، کارتین که نمونه ای نقاشی بود با در نظرگرفتن جزئیات و موضوعات خیالی، آناتومی، پرسپکتیو، تاریخ هنر، رنگ شناسی و اصول رنگ آمیزی بخشی از این آموزشها بود . رسام در کنار همه این آموزشها هیچگاه از تلاشهای میهن پرستانه و سروده‌های تحقیرآمیزش نسبت به حکومت تزاری روسیه دست بر نداشت و این مبارزات نیز از دید پلیس مخفی تزار مخفی نمانده بود و سرانجام گرفتاری بزرگی برایش فراهم آمد.
بعد از پايان دوره دو ساله آكادمي و اخذ درجه ليسانس به تفليس رفت تا خود را براي بازگشت به ايران آماده كند. خاطره بازداشت و فرار معجزه آسايش كه با ياري دوستان انجام گرفت، يكي از حوادث فراموش نشدني زندگي وي به شمار مي‌رود. رسام ارژنگي اين حادثه را در خاطرات خويش چنين نقل مي‌كند: «‌‌‌در اتاق مهمانخانه بودم كه ناگهان در اتاق را به شدت كوبيدند. دو پاسبان و يك افسر روس با خشم و توهين و بدون هيچ گونه توضيحي وارد شدند. همه اثاثم را با خشونت به هم ريختند. عكس هاي ستارخان و باقرخان را با بي‌حرمتي مچاله كرده و بر زمين انداختند. دلم مي‌تپيد كه مبادا كتابچه اشعارم را كه در پشت تقويم ديواري پنهان بود پيدا كنند. بعد مرا با خودشان به كلانتري بردند و در زير زمين نمناكي كه تنها يك نيمكت باريك در آن بود، زنداني كردند. كسي از من چيزي نپرسيد. صبحگاه پس از آن‌كه فنجاني چاي و تكه‌اي نان به من دادند، به اتاقي كه افسر تنومند و دو مرد ديگر در آن حضور داشتند هدايتم كردند. بازپرسي آغاز شد. از شغل و مليتم پرسيدند. در زبان روسي نقاش ساختمان را «ماليار» و نقاش ساده را «ژووپيس» و نقاش آكادمي ديده را «خودوژنيگ» مي‌نامند. وقتي كه خودم را معرفي كردم و حرفه ام را گفتم، افسر با تحقير گفت: «مگر ايراني هم «خودوژنيگ» مي‌شود»؟! نگاه سردم همچون تيغه فولادين خنجر بر چشمانش نشست. بر سرم فرياد كشيد: «با آن چشمهاي ايراني، اين طور به من نگاه نكن.» و من با خشمي كوبنده، فرياد زدم: «من يك ايراني اصيلم و با چشم هاي ايرانيم به تو نگاه مي‌كنم. آن چنان كه انسان به دشمنش مي‌نگرد». ديگر نميدانم چه شد ... مرا بار ديگر به همان زيرزمين بازگرداندند. به ياد دفترچه شعرم كه پر از اشعار ضد تزاري و ميهني بود افتادم. آرزوي بازگشت به ايران آرزوي زنده ماندن و تلاش براي سرافرازي ميهنم به رويايي ناممكن بدل مي‌شد. پاسي از شب گذشته كه هنوز به تنها روزنه اتاق كه همسطح خيابان بود و مرا به دنياي آزاد مربوط مي‌كرد نگاه كردم. صداي خفيف گفتگو و حركت به گوشم خورد. احساس كردم كه براي لحظه‌اي قلبم از تپش باز ايستاد. با صدايي آهسته تقاضاي كمك كردم و اندكي بعد دانستم كه آن‌ها دوستان من و از گروه دوستداران ايرانند. آرام به كندن ميله‌هاي پنجره پرداختند و بعد از من خواستند تا از نيمكت به شكل نردبام استفاده كنم و خود را بالا بكشم. يك بار نيمكت لغزيد و با صداي مهيبي به زمين افتاد. از تصور آن لحظه‌ها هنوز قلبم مي‌تپد. عاقبت با بدني كوفته و مجروح به خيابان قدم گذاشتم. مسافتي را طي كرديم. آن‌گاه با درشكه مرا به ايستگاه قطار رساندند. بليت و چمداني كوچك با بسته‌اي غذا به دستم دادند. همه وسايل، تابلوها، شعرها و مدارك تحصيلم در مهمانخانه مانده بود. به من گفتند شايد بعداً آنها را برايم بفرستند. قطار در ساعت 2 بامداد به راه افتاد. دلم در تب و تاب بود و خواب از چشم‌هايم مي‌گريخت. يك بار در ايستگاهي دو ژاندارم فانوس به دست وارد قطار شدند در گفته هايشان كلمه «ژووپيس» يا نقاش را تشخيص مي‌دادم. بعد وارد كوپه من شدند و از من سراغ «گمنايس» يا دانش‌آموز را گرفتند. اظهار بي‌اطلاعي نمودم. چه شب بي‌پاياني! اما ... عاقبت سپيده دميد و قطار به مرز جلفا رسيد. سراپا درد و اشتياق بودم. خاك زير پايم، خاك سرزمينم، خاك پاك ايران بود.
استاد ارژنگی پس از بازگشت به تبریز نزدیک به دو سال با برادر هنرمندش میر مصور تبریزی به طراحی نقشه  قالی (که در تبریز نقشه ها رخ و صورت انسان است) مشغول شد. ایشان در بهار سال 1298 مسیر تبریز تا تهران را در مدت چهل روز پیاده همراه با کاروانی  پیمودند تا بیشتر از سفر و مناظر و مردم این مسیر آگاه شوند. پس از ورود به تهران از سوی نصیر الدوله بدر  به سمت معاونت هنرستان تهران منصوب شد. ایشان با نگارش مقاله هایی پیرامون زندگی و آثار هنرمندانی چون بهزاد، خواجه ميرك، رضا تبريزي و... در روزنامه «ايران» به مديريت آزاديخواه مشهور مرحوم اسماييل يگانگي و خلق و معرفي آثاري از افتخارات هنري و تاريخ ايران‌زمين، كم‌كم توانستند جاي خود را در دل ايراندوستان تشنه حقايق ايران و شاگردانشان باز كنند. ايشان سپس با اجاره مكاني در خيابان فردوسي و ايجاد نگارخانه شخصي (كه در آن زمان يك كار نو به شمار ميرفت )  نسبت به ادامه كار نقاشي و نمايش و فروش آن به علاقمندان و آموزش اقدام نمود .سردر ورودي نگارخانه را با تابلويي از خود آراسته و سمت ديگر درب ورودي، پهلواني سالمند ایستاده بود كه موهايي سپيد داشت و آدمي را ياد رستم دستان مي‌انداخت. این پهلوان مشعلي در يك دست و جمجمه اي در دست ديگر داشت و زير جمله «هنر باقيست و بشر فاني»  ايستاده بود .اين نگارخانه خيلي زود بسياري از هنرمندان و مشتاقان هنر را گرد خود جمع كرد و سبب حسادت نابخردان نيز گشت به گونه اي كه در نخستين شبيخون انسان نمایان به نگارخانه، آن تابلوي زيباي سر در را با گل و لاي پوشانيدند اما استاد رسام ارژنگي تبريزي  بزرگتر از اين حرفها فكر ميكرد و ايشان در همان زمان در انديشه خلق تابلويي از شاهنشاه كورش بزرگ بود  و براي پژوهش و ديدار از آرامگاه پدر ميهن در پاسارگاد اولين پايتخت هخامنشيان، راهي اسفهان و شيراز شدند .ايشان در اسفهان ناكامانه در جستجوي آرامگاه «صائب تبريزي» شاعر نامدار سده يازدهم يزدگردي گذراند و سپس راهي پاسارگاد شد و چند روزي را به ثبت و نقاشي آثار موجود در پاسارگاد سپری نمود. سپس در راه بازگشت در تالار چهل ستون تابلويي از نادر شاه نظرش را جلب كرد. اين تابلو را نادر شاه در زمان تاج بخشي به محمد شاه گوركاني نشان ميداد و مرحوم معيرالممالك دوست نزديكش نيز تصويري را كه از نادرشاه داشت و در قندهار ساخته شده بود به رسم امانت در اختيار وي گذاشت. استاد با اين دستمايه ها تابلويي به درازاي ۴ متر و پهناي ۲ متر طراحي نمودند. دو ماه تابستان روزی ۸ ساعت کار کرد. ولی همان روزهایی که کار درمراحل پایانی بود باری دیگر بر نگارخانه اش شبیخون زدند و بی آنکه به سکه های نقره در کشوی میز دستبرد بزنند، تابلوی نادر شاه را با کارد تکه تکه کردند. صبح که به کارگاه رفت و این نامردی را دید، دوباره شروع به کار کرد و در کمترین زمان تابلوی نادر را بهتر از پیش رسم کرد و سرود:
به جای رنگ بمالم بر پرده خون جگر/ فلک ندید هنرور به سخت جانی من

نگاره نادرشاه
نگارخانه کوچک ولی باصفای او پایگاهی بود برای ارباب هنر و معرفت. ملک الشعرای بهار، رشید یاسمی، سعید نفیسی، عارف قزوینی، علی صادقی، محمد ضیا، میرزاده عشقی، دکتر هشترودی و... از دوستان و یاران او در این نگارخانه بودند .او در سال ۱۳۰۹ چند تصویر آبرنگ کوچک را به نمایشگاه نقاشی آنورس بلژیک فرستاد و مدال طلا و دیپلم افتخار این نمایشگاه را دریافت کرد. پس از کار بر روی تصاویر مینیاتوری کتاب غزلیات حافظ شیراز که به زبان انگلیسی در لندن چاپ شده بود، ایشان به دعوت پروفسور اسمیت خاورشناس امریکایی برای کتاب رباعیات خیام تابلوهایی بزرگ به تصویر کشید که مناسب چاپ آن در کشور امریکا بود. پروفسور اسمیت گفت :برخلاف بیشتر مردمان که معتقدند ایران فقط به گذشته تکیه دارد و فخر نیاکان خود را میفروشد، من با شهامت میگویم که ایران چه در گذشته و چه در امروز، مهد تمدن و فرهنگ و هنر بوده است و این نکته با این تصاویر که یک نقاش ایرانی آن را کشیده به درستی قابل اثبات است . به گونه ای که اگر خیام خود نیز زنده بود برای این قدرت قلم نقاش شعری میسرود و آفرین میگفت. /
استاد رسام ارژنگی که یکی از مفاخر هنر معاصر ایرانزمین است سالها با افتخار برای این مرز وبوم، قلم بر تار و پود میهن کشید و سرانجام در ۸۴ سالگی و در سال ۱۳۴۰ ایرانزمین را بدرود گفت و راهی دیار ابدی شد.

۱۳۸۷/۰۹/۰۲

حافظ مهرآیین (بخش ۱۴)


از: م.ص.نظمی افشار   
وصل، هجران
(غزل شمارة 4)
حافظ ز ديده دانة اشكي همي فشاند/باشد كه مرغ وصل كند قصدِ دام ما
 (غزل شمارة 5)
بشدكه ياد خوشش باد روزگاروصال/خودآن كرشمه كجارفت و آن عتاب كجا
 (غزل شمارة 21)
حافظ ازدولت عشق توسليماني يافت
يعني ازوصل تواش هست كنون باده به دست
 (غزل شمارة 30)
حافظ هرآنكه عشق نورزيدو وصل خواست
احرامِ كعبة دل وجان بي وضو ببست
 (غزل شمارة 32)
از پاي فتاديم چو آمد غمِ هجران
در درد بمانديم چو از دست دوا رفت
دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت
عمري است كه عمرم همه در كار دعا رفت
احرام چه بنديم كه آن قبله نه اينجاست
درسعي چه كوشيم چو از كعبه صفا رفت
 (غزل شمارة 39)
دي وعده داد وصلم و در سر شراب داشت
امروز تا چه گويد و بازش چه در سر است
 (غزل شمارة 73)
شنيده‌ام سخني خوش كه پيركنعان گفت
فراق يار نه آن مي‌كند كه بتوان گفت
حديث هول قيامت كه گفت واعظ شهر
كنايتي است كه از روزگار هجران گفت
 (غزل شمارة 97)(از نظر پژمان بختياري اين غزل الحاقي است.)
داد مسكينان بده اي روزِ وصل/ از شبِ يلداي هجران الغياث
شب يلدا طولانيترين شبِ سال است و از روز بعد، روز‌ها شروع به طولاني‌تر شدن مي‌كنند. لذا ايرانيان باستان تولد خورشيد (مهر) را در اين روز جشن مي‌گرفتند. 
 (غزل شمارة 121)
طاير دولت اگر باز گذاري بكند/يار باز آيد و با وصل قراري بكند
 (غزل شمارة 125)
ما را كه دردِ عشق و بلاي خمار كشت
يا وصل دوست يا مي صافي دوا كند
اصلِ كل وصل است ليكن اهلِ راز/ عيش‌ها در بوتة هجران كنند
مولانا مي‌فرمايد:
هر كسي كو دور ماند از اصلِ خويش/باز جويد روزگار وصلِ خويش
 (غزل شمارة 166)
عشقِ تو نهالِ حيرت آمد/ وصلِ تو كمالِ حيرت آمد
بس غرقة حال وصل كاخر/    هم بر سرِ حال حيرت آمد
يكدل بنما كه در رهِ او/ بر چهره نه خالِ حيرت آمد
نه وصل بمانَد و نه واصل/ آنجا كه خيال حيرت آمد
از هر طرفي كه گوش كردم/ آوازِ سئوال حيرت آمد
شد منهزم از كمالِ عزت/ آن را كه جلال حيرت آمد
سر تا قدمِ وجود ِ حافظ/ در عشق نهان حيرت آمد
شاعر معاصر استاد مجيد يكتايي در بابِ وصل و هجران سروده‌اند:
گوئي كه كج بدار و مريز اي دليل راه/ اين در طريق عشق نباشد ميسرم
از هجرِ اوست اين همه افغان و دردِ من/از مهرِ اوست جمعِ پريشانِ خاطرم
خواهانِ اوست دل‌كه به‌زندان فتاده‌ام/از شوقِ وصل اوست رَوَدهرچه بر سَرم
دارم هوايِ همدميِ دوستان به‌سر/ ور دولت وصال نباشد ميسرم
”يكتا“ تو آرزويِ وصالش ز دل مبر/ هر چند مشكل از غمِ او جان بدر برم
 (غزل شمارة 173)
از دست رفته بود وجودِ ضعيفِ من/صبحم به بويِ وصل تو جان باز داد جان
 (غزل شمارة 194)
بهاي وصل تو گر جان بُوَد خريدارم
كه جنسِِِ خوب مُبصر به هر چه ديد خريد
افتخارالدين دامغاني شاعر قرن هفتم قمري سروده است:
آخر اين محنت هجران به سر آيد روزي
وين دلِ خسته از اين غم به در آيد روزي
هم بر اين حال نماند مگر اين محنت من
شبِ اندوهِ مرا هم سحر آيد روزي
زين همه يا رب و اين آهِ سحرگاهي من
شك ندارم كه يكي كارگر آيد روزي
يا رب آن دولت جاويد بيابم گويي
كه خرامان ز درم يار درآيد روزي
چند باشد دلِ من خستة خارِ غمِ عشق
گلبنِ وصل هم آخر به در آيد روزي
افتخارا مشو از شاديِ وصلش نوميد
كاخر اين محنتِ هجران به سر آيد روزي
خاقاني سروده است:
چرا ننهم؟ نهم دل بر خيالت/ چرا ندهم؟ دهم جان در وصالت
و در جاي ديگر در شرح هجران آورده است:
از شبِ هجران بپرس تا به چه روزم/ زآتشِ سودا ببين كه در چه گدازم

قفس تن، زندان تن
(غزل شمارة 8)
همه را خوابگه آخر چو به زير خاك است
گو چه حاجت كه به افلاك كشي ايوان را
ماه كنعاني من مسند مصر آن تو شد
جاي آن است كه بدرود كني زندان را
اقبال لاهوري‌ سروده است:
خاكِ تاريكي كه نامِ او تن است/ عقل از بيداد او در شيون است
شير حق اين خاك را تسخير كرد/ اين گلِ تاريك را اكسير كرد
رضا قلي خان هدايت (1215 الي 1288 قمري) سروده است:
سگي ماده است دنيا و سگي نر طالب دنيا
كه دشوار است اخراجش گر آسان است ادخالش
مگر از سردي آبِ قناعت بگسلد اين سگ
وگرنه ناگزير آمد كه پيوندد به دنبالش

۱۳۸۷/۰۸/۲۹

توليد پوشاك: دورمانده از فن آوري روز


            صنعت نساجي در كشور ما سابقه يي طولاني دارد. به گونه يي كه قدمت آن به سالهاي قبل از ميلاد بازمي گردد. اما آيا داشتن سابقه طولاني در هر صنعتي به معناي توسعه و پيشرفت آن است؟ در شرايطي كه كشورهايي بدون چنين قدمتي، توانسته اند بازارهاي جهاني نساجي و پوشاك را به خود اختصاص دهند! ايرانيان شايد نخستين تمدني در جهان بودند كه كشف كردند طراحي و دوختن يك لباس زيبا همانقدر اهميت دارد كه خلق يك اثر نقاشي يا شنيدن يك موسيقي دل انگيز.
اميد عطايي، نويسنده كتاب «شگفتيهاي باستاني ايران» در بخشي از كتاب خود، تحت عنوان «جامه هاي عجيب» به آن دسته از شواهد تاريخي ميپردازد كه نشان دهنده توجه و اهتمام ايرانيان به نساجي و پوشاك است. او مينويسد: «شلوار و رداي بلند، جامه شاهانه امپراتوران بيزانس، تاج پاپ، لباس خليفگان ترك و عرب، جامه جنگي شواليه هاي اروپايي، پوشش دربار هند و ... ارمغان ايران به جهان بوده است. گفته ميشود چارلز دوم پادشاه انگلستان، به اندازه يي از جامه هاي ايراني خوشش آمده بود كه تا مدتي لباس رسمي دربار اين كشور، مانند جامه ايرانيان بود».
او سپس به نمونه هايي از جامه هاي جالب ايرانيان اشاره مي كند. از آن جمله جامه «آينه يي» است كه از قطعات آينه و فلز درست شده بود و هنگام جنگ وقتي نور خورشيد در آن مي افتاد، نور كوركننده يي از آن ساتع مي شده و به چشم دشمن مي افتاده و توان جنگيدن را از او مي گرفته است. رستم داراي جامه يي به نام «ببر بيان» بوده كه آن را به هنگام نبرد مي پوشيده و به گفته شاهنامه، نه در آتش مي سوخت و نه در آب خيس ميشد. نمونه هايي از اين دست در تاريخ ايران فراوانند.
اما واقعيت اين است كه مسائل و مشكلاتي كه امروزه گريبان صنايع كشور را گرفته، انحصارات و قاچاق مصنوعات نساجي خارجي و ... منجر به ركود چندساله صنعت نساجي و كاهش كيفيت محصولات آن شده است. براساس آمار و در بررسي كارگاههاي بزرگ صنعتي كشور شاخص توليد صنايع منسوجات در سه ماه نخستين سال۷۹ نسبت به سه ماه نخست سال۷۸رقم ۳دهم درصد افزايش و توليد پوشاك چرم به ترتيب ۲۹درصد و ۱۹‎/۵درصد كاهش داشته است. اين مسأله در شرايطي است كه بخش قابل توجهي از نيروي فعال كشور در صنعت نساجي و توليد پوشاك مشغول به كارند. در حالي كه صنعت نساجي با توجه به پتانسيل موجود خود و سرمايه گذاريهايي كه در اين بخش انجام گرفته و همچنين پايين بودن نرخ انرژي در ايران مي توانست يكي از بزرگترين محصولات صادراتي كشور باشد، اما به نظر مي رسد اين صنعت نيز همچون صنعت جهانگردي از مسير درست خود كه سودآوري اقتصادي براي كشور است منحرف شده و مشكلاتي را نيز ايجاد كرده است.  تلفيق هنر و صنعت در زمينه پوشاك مقوله يي نيست كه اهميت آن بر كسي پوشيده باشد. اما راهبرد عملي براي آن شايد در اين مقطع زماني كمي زود به نظر برسد. بويژه آنكه نگرانيهاي دست اندركاران اين صنعت چنان زياد است كه جايي براي مقوله هاي زيبايي شناسانه باقي نمي گذارد. گلنار نصراللهي، مديركل صنايع نساجي و پوشاك وزارت صنايع و معادن مي گويد: «از جمله عواملي كه در افزايش كيفيت محصولات صنعت نساجي و رفع بسياري از مشكلات آن مؤثر است، اين است كه براي چنين محصولاتي عمر مفيدي در نظر گرفت و اين همان مسأله «مد» است. يعني زمينه تقاضاي داخلي در كشور را به گونه يي ايجاد كنيم كه به رشد و تقويت صنعت نساجي ما كمك كند. 
بدون ترديد ما زماني مي توانيم در زمينه پوشاك و مدهاي لباس پيشرفت كنيم كه حرفي براي گفتن داشته باشيم.
اميد عطايي، محقق در تاريخ ايران باستان همچنان معتقد است: «در تاريخ پوشاك ايران كه مربوط به هزاران سال پيش است، طرحهايي وجود دارد كه با اندكي تلفيق با شرايط امروز، مي تواند بهترين مرجع براي معرفي مدهاي جديد باشد. اگر كارشناسان و افراد مطلع در زمينه پوشاك رويكردي تاريخي به اين موضوع داشته باشند و با كمك برنامه هاي كامپيوتري، جامه هاي باستاني را بازسازي كنند، مي توانند به نياز امروز جامعه پاسخ بگويند. در اين صورت ايران موجي از مدلها و طرحهاي لباس و پارچه را به دنيا خواهد فرستاد ».
صنعت نساجي و بويژه پوشاك در حال حاضر به منزله نوعي هنر است. وجود سايتهاي مد بر روي اينترنت و كانالهاي مد ماهواره يي اهميت تلفيق ميان هنر و صنعت را نشان مي دهد و اين كه مردم جهان تا چه حد به مقوله مد، لباس و ظاهر خود اهميت مي دهند. به گونه يي كه بيشترين هزينه در شوروي (سابق) مربوط به خريد يا توليد پوشاك بوده است. در كشور ما به دليل مسايل سياسي بعد از انقلاب، مسأله پوشاك جايگاه واقعي خود را درميان صنايع كشور از دست داد، اما اينك بارقه هايي از تجديد حيات اين صنعت ـ هنر مي درخشد. اين حركت تسريع مي شود، مشروط بر آنكه فاصله ميان حرف تا عمل را در اين صنعت كاهش داد و افق هاي پيش رو را تقويت كرد.
 {گزارش: فاطمه اميري/ روزنامه ایران/ يكشنبه ۲۶ فروردين ۱۳۸۰}

۱۳۸۷/۰۸/۲۷

حافظ مهرآیین (بخش ۱۳)


م.ص. نظمی افشار
فلسفه
شهاب‌الدين سهروردي در ابتداي كتابِ «حكمت‌الاشراق» گفته است: اين كتاب با نوشته‌هاي ديگرم فرق دارد‌ و تمام مطالب مندرج آن را از روي فكر و انديشه به دست نياورده‌ام، بلكه ذوق و رياضت در كشفِ آن بيشتر دخالت داشته و چون همة گفتار ما از راهِ برهان نيست و به عيان و مشاهده دانسته خواهد شد، پس به تشكيك و وسوسة شكاكان از ميان نمي‌رود. (خلاصة حكمت‌الا‌شراق ص 3)
 (غزل شمارة 10)
گر چه بدنامي است نزد عاقلان/ ما نمي‌خواهيم ننگ و نام را
 (غزل شمارة 44)
َورايِ طاعتِ ديوانگان ز ما مطلب/ كه شيخِ مذهبِ ما عاقلي گنه دانست
 (غزل شمارة 50)
اي كه از دفتر عقل آيت عشق آموزي
ترسم اين نكته به تحقيق نداني دانست
 (غزل شمارة 51)
كنون كه بر كفِ گل، جام بادة صاف است
به صد هزار زبان بلبلش در اوصاف است
بخواه دفتر اشعار و راه بستان گير
چه وقتِ مدرسه و بحث كشف كشاف است
فقيه مدرسه دي مست بود و فتوا داد
كه مي حرام، ولي به، ز مال اوقاف است
 (غزل شمارة 80)
ما را به منع عقل مترسان و مي بيار
كان شحنه در ولايت ما هيچ‌كاره نيست
 (غزل شمارة 103)
بهاي بادة چون لعل چيست جوهر عقل
بيا كه سود كسي برد كاين تجارت كرد
(غزل شمارة 105)
مشكل عشق نه در حوصلة دانش ماست
حلِ اين نكته بدين فكر خطا نتوان كرد
 (غزل شمارة 113)
هر آبروي كه اندوختم ز دانش و دين
نثار خاكِ رهِ آن نگار خواهم كرد
 (غزل شمارة 125)
در كارخانه‌اي كه رهِ عقل و فضل نيست
وهمِ ضعيف راي فضولي چرا كند
 (غزل شمارة 140)
حريمِ عشق را درگه، بسي بالاتر از عقل است
كسي آن آستان بوسد، كه جان در آستين دارد
 (غزل شمارة 142)
ز باده هيچت اگر نيست اين نه بس‌كه تو را/دمي ز وسوسة عقل بيخبر دارد
اقبال لاهوري سروده است:
خواب بر من دميد افسوني/ چشم بستم ز باقي و فاني
نگهِ شوق تيزتر گرديد/ چهره بنمود پير يزداني
آفتابي كه از تجليِ او/ افقِ روم و شام نوراني
شعله‌اش در جهانِ تيره نهاد/    به بيابان چراغِ رهباني
معني از حرفِ او همي روييد    /صفتِ لاله‌هايِ نعماني
گفت با من چه خفته‌اي برخيز/بر سرابي سفينه مي‌راني
به خرد راهِ عشق مي‌پويي/به چراغ آفتاب مي‌جويي
 (غزل شمارة 163)
هر نقش كه دستِ عقل بندد/جز نقشِ نگار خوش نباشد
شيخ محمود شبستري مي‌فرمايد:
هر آنكس را كه ايزد راه ننمود/ز استعمالِ منطق هيچ نگشود
فلاسفة مشايي پيروانِ منطق و استدلال و گروه مخالف متصوفه و اشراقي بوده‌اند. به گفتة شاهِ سنجان:
رندان مي دانش از سرِ حال كشند/ني چون جهلا براهِ اشكال كشند
علمي كه به درس و بحث مفهوم شود/آبي است كه از چاه به غربال كشند
ابيات زير از اديب معاصر «پرويز شهريار افشار» است:
عشق بايد كه تا كسي باشد/    مردِ اين راهِ پر نشيب و فراز
ورنه هرگز بپايِ خستة عقل/ ره نيابد كسي به پردة راز
اقبال لاهوري سروده است:
دانش اندوخته‌اي، دل ز كف انداخته‌اي/آه زان نقدِ گرانمايه كه در باخته‌اي
 (غزل شمارة 216)
اگر نه باده غمِ دل ز يادِ ما ببرد/نهيبِ حادثه بنيادِ ما ز جا ببرد
وگرنه عقل به مستي فرو كشد لنگر/چگونه كشتي ازين ورطة بلا ببرد
 (غزل شمارة 223)
عقلم از خانه بدر رفت و اگر مي اين است
ديدم از پيش كه در خانة دينم، چه شود
 (غزل شمارة 226)
كرشمة تو شرابي به عاشقان پيمود/كه علم بي خبر افتاد و عقل بي حس شد
 (غزل شمارة 232)
بيا اي شيخ و از خمخانة ما/    شرابي خور كه در كوثر نباشد
بشوي اوراق اگر همدرسِ مايي/كه علمِ عشق در دفتر نباشد
ز من بنيوش و دل در شاهدي بند/كه حسنش بستة زيور نباشد
شرابِ بي خمارم بخش يا رب/كه با او هيچ دردِ سر نباشد
 (غرل شمارة 239)
دفتر دانش ما جمله بشوييد به مي/كه فلك ديدم و در قصدِ دلِ دانا بود

۱۳۸۷/۰۸/۲۵

حافظ مهرآیین (بخش ۱۲)


م.ص. نظمی افشار
عشق
رباعي زير به ”بوعلي حسين‌ابن سيناي بلخي“(370- 428 قمري) منسوب است:
تا بادة عشق در قدح ريخته‌اند/ وندر پي عشق عاشق انگيخته‌اند
با جان و روان بوعلي مهر علي/ چون شير و شكر به هم آميخته‌اند
 (غزل شمارة 1)
الا يا ايهاالساقي ادر كاسا و ناولها/كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها
 (غزل شمارة 19)
چو بشنوي سخن اهل دل مگو كه خطاست
سخن شناس نه‌اي جان من خطا اينجاست
در اندرون من خسته دل ندانم كيست
كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
 (غزل شمارة 21)
من همان دم كه وضو ساختم از چشمة عشق
چار تكبير زدم يكسره بر هر چه كه هست
مي بده تا دهمت آگهي از سر قضا
كه به روي كه شدم عاشق و بر بوي كه مست(شراب)   
 (غزل شمارة 61) به نوشتة استاد پژمان بختياري الحاقي است
ز جام عشق مي نوشيد حافظ/مدامش مستي و رندي از اين است
 (غزل شمارة 78)
روزگاريست‌كه سوداي بتان دين منست/غمِ اين‌كار نشاطِ دلِ غمگين منست
ديدن روي تو را ديدة جان بين بايد/اين كجا مرتبة چشم جهان بين منست
تامرا عشقِ توتعليم سخن‌گفتن‌كرد/خلق را وِردِزبان مدحت و تحسين منست
 (غزل شمارة 80)
راهي است راه عشق كه هيچش كناره نيست
آنجا جز آنكه جان بسپارند چاره نيست
هر دم كه دل به عشق دهي خوش دمي ُبود
در كار خير حاجتِ هيچ استخاره نيست
 (غزل شمارة 87)
بسوخت حافظ و در شرط عشق و جانبازي
هنوز بر سر عهد و وفاي خويشتن است
 (غزل شمارة 88)
دلا طمع مبر از لطف بي نهايت دوست
چو لاف عشق زدي سر بباز چابك و چُست
به صدق كوش كه خورشيد زايد از نفست
كه از دورغ سيه روي گشت صبح نخست
اشاره به واژه‌هاي خورشيد، راستي و دروغ در اين غزل ريشه در اعتقاد ايرانيان باستان و وسواس بي اندازة ايشان نسبت به دروغ و دروغ‌گو دارد و همانطور كه در بيت كاملا مفهوم است راستگويي در ارتباط با خورشيد و دروغ در ارتباط با سياهي به كار رفته است كه نشان دهندة تضاد بين اين دو و اسطوره‌اي بودن مفهومي دارد كه حافظ به آن اشاره كرده است.
 (غزل شمارة 99)
اگر به مذهبِ تو خون عاشق است مباح
صلاح ما همه آن است كان تو را صلاح
صلاح و توبه و تقوي ز ما مجو حافظ
ز رند و عاشق و مجنون كسي نيافت صلاح
 (غزل شمارة 118)
حسن بي پايان او چندان كه عاشق مي‌كشد
زمرة ديگر به عشق از غيب سر بر مي‌كند
 (غزل شمارة 130)
لافِ عشق و گله از يار زهي لافِ دروغ
عشقبازان چنين مستحقِ هجرانند
 (غزل شمارة 133)
از صداي سخن عشق نديدم خوشتر/يادگاري كه در اين گنبد دوار بماند
 (غزل شمارة 144)
ستم ازغمزه مياموزكه درمذهب عشق/هر عمل اجري و هركرده جزايي دارد
نكتة قابل توجهي كه در اين بيت و بسياري از ابيات ديگر كه عشق به معناي عرفاني آن به كار رفته وجود دارد، اين است كه در صورت عوض كردن لغت عشق با لغتِ مهر نه تنها اين ابيات معناي خود را از دست نمي‌دهند بلكه به مراتب داراي بار معنايي عميق‌تر و واضح‌تري نيز مي‌شوند. به عنوان مثال در همين بيت مي‌توان نوشت:
ستم از غمزه مياموز كه در مذهبِ مهر/هرعمل اجري و هرکرده جزايي دارد
 (غزل شمارة 149)
حافظ اگر سجدة تو كرد مكن عيب/كافر عشق اي صنم گناه ندارد
 (غزل شمارة 153)
سرِ درسِ عشق دارد، دلِ دردمندِ حافظ/كه نه خاطرِ تماشا، نه هوايِ باغ دارد
سعدي مي‌فرمايد:
همه قبيلة من عالمان دين بودند/ مرا معلمِ عشقِ تو شاعري آموخت
 (غزل شمارة 202)
عشق و شباب و رندي، مجموعة‌مراد است
چون جمع شد معاني، گويِ بيان توان زد
حافظ به حقِ قرآن، كز شيد و زَرق باز آي
باشد كه گويِ عيشي، در اين جهان توان زد
 (غزل شمارة 204)
جهانيان همه گر منعِ من كنند از عشق
من آن كنم كه خداوندگار فرمايد
اقبال لاهوري سروده است:
عشق است كه در جانت هر كيفيت انگيزد
از تاب و تب رومي تا حيرتِ فارابي

۱۳۸۷/۰۸/۲۲

زن در دوره ساسانی


             ساسانیان مظلومترین سلسله تاریخ ایران هستند به این دلیل که با سقوط آنها، سقوط ایران هم آغاز میشود و دلخوریها متوجه آنان میگردد. این که می گویند ساسانیان در تاریخ دست برده‌اند درست نیست و نسخه‌های تاریخی این حکومت، منابع اندیشمندان ایرانی آن دوران بوده است. ساسانیان تعصبات دینی نداشتند، به عنوان مثال در دانشگاه «جندی شاپور» مسیحیان نیز درس میخواندند و فردوسی هم در شاهنامه از این حکومت تعریف کرده است. اختلاف طبقاتی در زمان ساسانیان وجود نداشته و برپایه منابع تاریخی، خواندن و نوشتن برای همه آزاد بوده است. اردشیر بابکان نظام نوینی را در این سلسله ایجاد میکند که از ایران وارد غرب می شود. اقتصاد ساسانیان ترکیبی از سرمایه داری و سوسیالیسم بود و نکته بسیار جالب این است که همه مردم بیمه بودند، بدون این که حق بیمه و عوارض پرداخت کنند.
عصر ساسانی از درخشانترین دوران تاریخ ایران است. در هنگام فرمانروایی ساسانیان، زن ایرانی از ارج و پایداشت والایی برخوردار بود. تحصیل و کار برای زنان آزاد بوده است. «گردیه» خواهر «بهرام چوبین» به سپهسالاری و نیز فرمانروایی قلمرو ری رسید. دو بانو: آزرمدخت و پوراندخت بر تخت شاهنشاهی ایران زمین نشستند. در داستان ها، بارها میبینیم که شاه ساسانی به گونه ای ناشناس در خانه شبان یا کشاورز مهمان بوده و از میان همین مردم، دختری به زنی گرفته وبعدها فرزندی که از همان دخترشبان یا کشاورز به دنیا آمده بود، به پادشاهی ایران برگزیده می شد. قباد با دختر یکی از دهقانان اهواز زناشویی می کند و کسرا (انوشیروان) زاده میشود.
سکه شاه بانو: پوراندخت

«سعیدی سیرجانی» در کتاب «سیمای دو زن» هنگام سنجش میان دو زن ایرانی و عرب (شیرین ـ‌ لیلی) مینویسد: در دیار «شیرین» منعی بر مصاحبت و معاشرت مرد و زن نیست. پسران و دختران با هم می نشینند، با هم به گردش و شکار می روند و با هم در جشن ها ومهمانی ها شرکت می کنند. و عجبا که در عین آزادی معاشرت، شخصیت دختران، پاسدار عفاف ایشان است که به جای ترس از پدر و بیم بدگویان، محتسبی در درون خود دارند و حرمتی برای خویشتن قایلند. دخترها، مادران و پیران خانواده را مشاوران نیک اندیش خویشتن می دانند، و هشداری دوستانه چنان در دل و جانشان اثر می کند که وسوسه های شهزاده جوان عشرت طلبی چون پرویز نمی تواند در حصار پولادین عصمتشان رخنه کند. در سرتاسر داستان خسرو و شیرین بیتی و اشارتی به چشم نمی خورد که آدمی زاده خیرخواه مصلحت اندیشی از عمل نامعقول شیرین انتقادی کرده باشد. در دیار شیرین مردم چنان گرم کار خویشتن اند و مشاغل روزانه، که نه از ورود نامنتظر ولیعهد شاه ایران به سرزمین خود با خبر می شوند و نه پروای سرگذشت عشق شیرین و پرویز دارند. حتی یک نفر هم در این مملکت بی در و دروازه متعرض این نکته نمی شود که در بزم شبانه مهین بانو چه می گذرد و جوانانی چون پرویز و همراهانش چرا با دختران ولایتشان مسابقه اسب تازی و چوگان بازی می گذارند. گویی احدی را عقده ای از میل های سرکوفته بر دل ننشسته است. دختری سرشناس یکه و تنها بر پشت اسب می نشیند و بی هیچ ملازم و پاسداری از ناف ارمنستان تا قلب تیسفون می تازد و وقتی که محروم از دیدار یار نادیده به دیار خود برمی گردد، یک نفر مرد غیرتی در سرتاسر مملکتش پیدا نمی شود تا بپرسد چرا رفتی و کجا رفتی؟ دنیای شیرین دنیای گشاده ی بی پروایی ها است، دنیایی است که جزییاتش با یکدیگر هماهنگی دارد. شیرین دست پرورده زنی است که سترگی از مردان بیشتر دارد، دختری ورزشکار، نشاط طلب و طبیعت دوستی است که بر اسب گردش زمانه و اندیشه و رفتار برمی نشیند و با جماعتی از دختران هم سن و سال خویش که از برقع نیست ایشان را روی بندی، هر یک با فنون سوارکاری و جنگ آوری و دفاع از خویش چنان آشنایی دارند که در معرکه مبارزه کنند. دختری که در چنین محیطی بالیده است در مورد طبیعی حق مشروع خویش یعنی انتخاب شوهر نه گرفتار حیای مزاحم است و نه در بند ریای محبت کش. آخر در محیط او هیچ دختری را به جرم زیبایش به قداره نکشیده اند و به جرم نگاه محبتی به زندان سرای حرم نسپرده اند و داغ بدنامی و رسوایی بر جبین بختش ننهاده اند، تا او بترسد و عبرت گیرد و در نخستین برخوردش با تصویر پرویز ابرو در هم کشد و روی بگرداند و دزدانه ای از گوشه چشم قناعت ورزد. او به حکم تربیتش و محیش با نخستین جرقه عشق احساس درونی خود را بر زبان می آورد. شیرین خود یک پا مرد است، دور از تحکمات متعصبانه و آسوده از بد زبانی ها و شایعه سازی های مردم محیط و بلفضولان قبیله اش. دخترک با اسب و چوگان سر وکار دارد نه دوک و چرخه، مرد محبوبش را شخصن انتخاب می کند و روزها و شب ها در میدان چوگان و بزم طرب با می نشیند و می گوید و می خندد، بی آنکه حریم حرمتش در هم شکند و به گستاخی های مستانه طرف مجال تجاوزی دهد. در داستان خسرو و شیرین هم واسطه و دلاله‌ای هست اما نه میان همسر آینده و پدر دختر، و نه برای جوش دادن قضیه! در همچو حال و هوایی است که شیرین با همه فوت و فن های دل ربایی آشنا و در همه مقولات لوندی استاد، یک تنه جامه سفر می پوشد و بر اسب می نشیند و به شکار شوهر می رود بی آنکه از رهزنان بیابان و ولگردان شهرهای سر راهش بیمی داشته باشد. ملاحظه می فرمایید چه هم دست و هماهنگ شیخ گنجوی صحنه های داستان را آفریده و پرورانده است. در محیطی بدین آسودگی و استغناست که جوان پر شر و شوری چون پرویز در جنگل انبوه مسیرش، بر سطح آبگیری لبریز از طراوت هوس انگیز بهاری چشم می گشاید و دختر زیبای برهنه ای را مشغول آبتنی می بیند، و عکس العملی هماهنگ با دیگر اجزا و صحنه های داستان نشان می دهد. اگر همچو صحنه در کویر دیار لیلی اتفاق می افتاد تصور می فرمایید رهگذر به گنج رسیده وگرچه نوفل شمشیرزن باشد بدین سادگی و بزرگواری از این خلوت بی مدعی و سفره بی انتظار دست بر می داشت؟! اما در حال و هوای داستان خسرو و شیرین مجال این خشونتها نیست. در این گوشه جهان شاهزاده ای هوس پرست و شهوت زده ای چون پرویز هم چاره ای ندارد جز به صبری آورد فرهنگ در هوش، دیده بستن و دندان بر جگر گذاشتن و به آیین جوانمردی بر فرق هوای نفس پای مردانگی کوفتن و از تماشای اندام لخت زن به سیر طبیعت پرداختن. اینجا است که خواننده بی اختیار مجذوب ظرافت هنر نمایی نظامی می شود و تسلطش در رعایت فنون داستان سرایی در همچو فضای داستانی زن نه تنها احساس حقارت و بی چارگی نمی کند که خودش را یک سر و گردن از مردان بالاتر می بیند و شاه مغرور و محتشمی چون پرویز را از لب آب تشنه برمی گرداند.


«کریستیان بارتلمه» در رساله «زن در حقوق ساسانی» اشاره میکند که: تربیت علمی در میان زنان شاهنشاهی ساسانی شیوع داشته است. کتاب حقوقی «مادیکان هزار دادستان» گزارشی را از نوشته یک قاضی محقق نقل می کند که وی را روزی، 5 زن در سر راهش به دادگاه نگه می دارند. یکی از زنان سوالاتی راجع به مسایل حقوقی مربوط به ضمانت و اهلیت می کند. قاضی مذکور یادآور می شود که نخست پرس و گو به خوبی برگزار شد لیکن در پاسخ آخرین سوال در جای خود ایستاده و هیچ گونه جوابی برای آن نمی دانستم. در این هنگام یکی از زنان، قدم پیش نهاده می گوید: «استاد بیهوده به مغز خود فشار نیاورید و به آسانی بگویید: نمی دانم! و ضمنا می توانید پاسخ این سوال را در فلان کتاب بیابید»! در اینجا ملاحظه می کنیم که حتی مطالعه و تحصیل علم حقوق در میان زنان عصر ساسانی بیگانه و نامأنوس نبوده است. و تصور نمیرود که این علاقه به مطالعه، در مورد رشته های عمومی تر و غیر اختصاصی تر کمتر موجود بوده است. دختر می توانست به پدر و یا قیم خود اظهار دارد که از قبول ازدواج پیشنهادی او خودداری خواهد کرد، و پدر نیز ناگزیر از قبول سخن وی می گردید. بدین ترتیب، پدر مجاز نبوده است که دختر خود را به ازدواج مجبور کند و یا حتی هنگام اجتناب دختر خود از ازدواج، نمی توانسته است او را از ارث محروم سازد و یا به وسیله دیگری او را کیفر دهد. در مورد این گونه مسایل، مردم عصر ساسانی، کم تعصب و دارای سعه‌ی صدر و افق نظر و بینشی بلند بوده اند. زن می توانسته است در دادگاه به نفع خود اقامه دعوی کند. در موارد متعددی گزارش شده است که شوهری حق تصرف در قسمت معینی از اموال خانوادگی و یا بهای آن را صریحن به زن خود واگذار کرده است. در یک مورد جالب دیگر می خوانیم که مردی با دو زن قراردادی می بندد که یک شرکت سهامی تجارتی تشکیل دهند و در این شرکت هر یک از سه طرف دارای حقوق برابر باشند به استثنای حق فسخ قرارداد که از برای مرد باقی می ماند. از آنچه که منابع و مآخذ ما با اطمینان خاطر در اختیار ما می گذارند، می توانید ملاحظه کنید که زن در شاهنشاهی ساسانی، به راستی راه تعالی و استقلال حقوقی خود را می پیموده و نیز بخش بزرگی از این راه را در پشت سر داشته است. لیکن پیروزی عرب و سقوط شاهنشاهی ساسانی دوباره موجب شد که این موفقیت های زن، همه یکباره طریق زوال و تباهی در پیش گیرند.
* این نوشتار را با این نشانی، در تارنگار خود درج کنید:
{omidataeifard.blogspot.com}

۱۳۸۷/۰۸/۲۰

افسانه های ستارگان


 پدیدۀ خاص غیرعادی‌یی که خرافات محلی آن را آراسته کرده بود، باعث شد توجه دانشمندان روسی به یک «چاه بی انتها» در آذربایجان جلب شود. به نظر می رسید که نوری که به رنگ آبی می زد از دیواره های آن ساتع می شد، و از چاه صداهای غرش یا سوت عجیبی به گوش می رسید. دانشمندان می دانستند که هیچ چیز فوق طبیعی‌یی در این مورد وجود ندارد؛ برخی از کاوشگران تا عمق خاصی در چاه پایین رفتند، در حالیکه دیگران مشغول بررسی شکافها و ترکهای موجود در آن اطراف شدند تا ببینند که آیا به چاه مزبور متصل می شوند یا نه. ایشان چیزی فراتر از انتظارشان یافتند: شبکه ای کامل از تونل ها که معلوم شد با شبکه های دیگری در گرجستان و سراسر قفقاز مربوط می شوند. نخست فکر کردند که اینها غارهای ماقبل تاریخی هستند چرا که در نزدیکی دهانۀ آنها نقاشی های غاری و اجساد انسان پیدا کردند، ولی پس از معاینۀ دقیق این یافته ها، معلوم شد که قدمت استخوانها بسیار بیشتر از قدمت آن نقاشی ها می باشد. دانشمندان همچنین پی بردند که بیشتر غارها منتهی به تونلی می شود که در دامنۀ کوه حفر شده اند. تونل ها ریزش کرده و آنچنان با آوار مسدود شده بودند که نمی شد آنچنان که باید و شاید در آنها کاوش و تفحص نمود، ولی حتی با این وجود، تونل های مزبور تشکیل یک سیستم شگفت انگیز از گذرگاههای عریض را می دادند با « مکان های تجمع » دایره ای شکل، تو رفتگی های طاقچه مانند خالی در دیوار و چاهها و آبراه ها و کانال هایی که آنقدر باریک بودند که حتی یک بچه نیز نمی توانست از آنها عبور کند. یک تونل وسیع که می شد تا مسافت قابل توجهی در آن پیش رفت منتهی به یک تالار زیر زمینی یا چیزی شبیه میدان و بازار می شد که ارتفاعش از 65 پا نیز تجاوز می کرد. مشخص است که اینها ساختۀ دست موجودات هوشمند است، ولی هدف از ساخت اینها چه بوده است؟ تاکنون هیچ سرنخی پیدا نشده؛ احتمال دارد که پاسخ این معما کمی جلوتر در آن بخش تونل ها نهفته باشد که مسدود شده. مداخل این تونل ها شکل منظمی دارند، با دیوار های شکیل صاف و طاق های کم پهنا. عجیب ترین مسأله ای که دربارۀ آنها وجود دارد این است که این تونل ها تقریباً با تونل های مشابهی در آمریکای مرکزی، یکسان هستند. غارهایی که اغلب در نزدیکی تونل های موجود در قفقاز به چشم می خورند حاوی نقاشی های دیواری ای هستند که نشان دهندۀ نقوش جهانی نیز می باشند: سواستیکا یا چلیپا یا صلیب شکسته که سمبل بیکرانی به شمار می رفت، و مارپیچ. و دربارۀ هدف از ساخت این تونل ها، باستان شناسان روسی معتقدند که اینها بخشی از یک شبکۀ عظیم می باشند که به سمت ایران گسترش یافته است و شاید به آن تونل هایی که نزدیک آمو دریا (در ترکمنستان و واقع در مرز بین افغانستان) کشف شده اند، یا حتی لابیرنت های زیر زمینی غرب چین، تبت و مغولستان نیز متصل باشند. برخی از این تونل ها را اوسندووسکی ( Ossendowski ) کاوشگر، در سالهای بین 1921- 1920 کشف کرد و گفت که تونل های مزبور برای آن دسته از قبایل مغول که چنگیزخان غارتشان کرده بود، حکم مخفی گاه را داشتند. نیکلاس روئریچ ( Nicholas Roerich  ) شرق شناس، ارتباط این تونل ها به هم را به این عقیده منسوب می دارد که در آسیا یک قلمروی بسیار بزرگ زیر زمینی به نام شامبهالا (Shambhala ) وجود دارد که از دل آن یک منجی بشریت، در قالب مایتریای ( Maitreya ) قهرمان بر خواهد خاست. تبتیها معتقدند که این تونل ها دژهایی هستند که آخرینشان هنوز بازماندگان یک حادثۀ بزرگ طبیعی را در خود جای داده است. معروف است که این مردمان ناشناخته از یک منبع زیر زمینی انرژی بهره می گیرند که جایگزین انرژی خورشید، و باعث باروری گیاهان و طولانی شدن مدت عمر انسان می شود. تصور بر این است که انرژی مزبور یک نور فلورسنت سبز رنگ ساتع می کند، و عجیب اینجاست که ما در افسانه های آمریکا نیز با این عقیده مواجه می شویم. می گویند که کاوشگری در جنگل های آمازون گذرش به لابیرنتی می افتد که انگار یک «خورشید زمردین» آنجا را روشن کرده بود. وی برای فرار از چنگ عنکبوتی غول آسا به سرعت راه آمده را باز می گردد، ولی پیش از آن وی « اشباحی همچون آدم » را مشاهده می کند که در انتهای گذرگاه در حال حرکت بودند.
 نوادگان اینکاها داستان های رعب آوری از اجدادشان تعریف می کنند که « در قلب کوهها » مسکن دارند ولی هر از گاهی بیرون می آیند تا زیر نور ستارگان قدم بزنند. دشوار بتوان گفت که آیا اینها انسانهای واقعی هستندیا ارواح. به‌قول تام ویلسون ( Tom Wilson ) که یک راهنمای سرخپوست در کالیفرنیاست، مردمان مزبور به اندازۀ کافی جسمیت دارند؛ وی بازگو می کند که پنجاه سال پیش پدربزرگش که چیزی از داستان ها و روایات آمریکای جنوبی نمی دانست، اتفاقاً راهش به یک شهر بزرگ زیرزمینی افتاد که مدتی در آنجا در میان مردمی زندگی کرد که « چیزی به تن داشتند که چرم به نظر می رسید ولی چرم نبود » (مواد پلاستیکی درسال1920 ؟)، و به زبانی غریب سخن می گفتند و خوراکی غیر طبیعی می خوردند. ممکن است که اینها « جاودانگان سرزمین مو » باشند؟ طرفداران علوم خفیه مترصدند که اینطور به ما بگویند، ولی بهتر است که خواننده کاملاً محتاطانه قضاوت کند.
 پنجاه سال بعد یک جویندۀ طلا به نام وایت ( White ) به گورستانی زیر زمینی برخورد که در یک تالار بزرگ یا در فضای باز، وی صدها جنازه را مشاهده کرد که همگی به طور طبیعی مومیائی شده بودند، برخی از اینان بر کرسی های ساخته شده از سنگ تکیه زده بودند و دیگران به حالت های کج و از شکل خارج شده بر روی زمین قرار داشتند، تو گویی که مرگ ایشان را غفلتاً در ربوده بود. اینان هم جامه هایی همچون چرم به تن داشتند و با نور شوم فلورسنتی روشن شده بودند؛ اطرافشان، در زیر همان نور سبز، مجسمه های بزرگ طلا می درخشیدند. یک گروه اکتشافی به راه افتاد تا داستانی را که وایت می گفت بررسی کند، ولی نتوانست به مقصدش برسد. اما یک معدنچی پیر دیگر که ظاهراً به خاطر ترسهای خرافی سکوت اختیار کرده بود، سرانجام اعلام داشت که خودش در هر زمانی می توانسته راه ورود به گورستان زیر زمینی را بیابد؛ او جزئیاتی از آن را توصیف کرد که وایت هم مشاهده کرده ولی هرگز چیزی دربارۀ آن به کسی نگفته بود. سرخپوستان آپاچی داستانهایی دربارۀ تونل هایی می گویند که بین سرزمین هایشان و شهر افسانه ای تیاهوناکو وجود دارند، و ادعا می نمایند که برخی از اجدادشان که در حال فرار از دست قبیله های دیگر بودند، سال ها از طریق این مسیر سفر کردند تا به آمریکای جنوبی رسیدند. ممکن است دربارۀ این قبیل داستان ها تردید کنیم، ولی هنگامی که روئسای اینکا به ما اطمینان می دهند که تونل ها را « با اشعه هایی تراشیدند که سنگ زنده را نابود می کند» و سازندگان تونل ها «موجوداتی بودند که نزدیک ستاره ها می زیند»  نمی توانیم از شوکه شدن خودداری کنیم.
{برگرفته ازکتاب: زمین بدون زمان/ ترجمه: کامبیز منزوی}