۱۳۸۹/۰۵/۱۶

ماه بخارا/2

اینک شاهزاده «نصربن احمد» از فراز ایوان شاهی برای مردم دست تکان میداد. در سوی راستش محمد جیهانی وزیر و در سوی چپش «حمویه» سپهسالار ایستاده بودند. اگر کسی از نزدیک به رخسار آن دو مینگریست نشانه هایی از تشویش و نگرانی را درمی‌یافت. بخارای خندان، رخدادهایی بس خونین را تا آن زمان پشت سر گزرانده بود.
پس از فروپاشی ساسانیان، در زمان معاویه عربها به بخارا تاختند و چهارهزار تن را به بردگی گرفتند و پس از آن، باج و خراج سنگینی دریافت کردند. در سال نود قمری یک بار دیگر مردم بخارا به دست «قتیبه باهلی» کشتار شدند و مردم شهرهای پیرامون نیز در امان نماندند. سردار عرب برای آنکه اهل بخارا همیشه مهار و زیر نظر باشند، دستور داد نیمه‌ای از خانه و دارایی خود را به عربها بدهند. بزرگان شهر بخارا خانه هایشان را رها کردند و در بیرون شهر، کوشکهایی با بوستانهای زیبا ساختند که بعدها این شهرک به نام «کوشک مغان» نامدار شد. «قتیبه» چهار بار به بخارا حمله کرد زیرا مردم آنجا نسبت به کیش جدید سرکشی میکردند. از این رو در هر خانه‌ای عربها را جای داد تا از رعایت احکام شرع از سوی مردم آگاه باشند و مسجدها ساخت تا به نماز آدینه بپردازند. در این روز ندا میدادند که هرکس به نماز آدینه بیاید دو درهم دریافت میکند. و مردم در آغاز به زبان پارسی نماز میخواندند و نمیتوانستند عربی بیاموزند. هنگام رکوع و سجده، مردی به زبان پارسی آنان را راهنمایی میکرد...
بانگ اذان، جیهانی را که به اندیشه هایی دور و دراز فرو رفته بود، به خود آورد. همه بزرگان کشوری و لشگری به سوی مسجد جامع بخارا روی کردند. اینجا را به یاری «فضل بن یحیا برمکی» وزیر «هارون الرشید» بنا کرده بودند و تا زمان اسماعیل سامانی پدربزرگ «نصر»، پهنه و پیرامون آن، بزرگتر و بیشتر میشد. تقدیر چنین بود که سه چهار سال پس از تاجگزاری نصر سامانی، مسجد جامع فرو بریزد و انبوهی از مردم کشته شوند. گرچه یک ساله مسجد را بازساختند اما دوباره سال بعد دو جانب قبله‌اش فرو ریخت تا اینکه سرانجام در سال ۳۰۶ قمری، جیهانی به بازسازی مناره مسجد پرداخت که پنج سال به درازا کشید. این کار، چاره ای بود در برابر سخن چینانی که او را ثنوی (دوگانه گرا) و پیرو «مانی» میخواندند. جیهانی میدانست که در مناره یا ناردان، پیش از اسلام آتش می افروختند تا راهنمای کاروانها در شبانگاهان به سوی شهر باشد. همچنین میدانست که بنیاد و معنای مسجد (مزگت) بر پایه پرستشگاه‌های کهن ایرانیست. وزیر دانا و اندیشمند کتابهای زیادی درباره تاریخ و جغرافیای ایران و جهان و شناخت مردمان در دست نگارش داشت؛ مانند: مسالک و ممالک، آیین مقالات، عهود خلفا و امرا، و غیره. این وزیر بینشور آداب و آیینهای درباری را در کشورهای دیگر گردآوری و بررسی کرد تا نیکوترین و بهترین رسمها را برای دربار سامانی برگزیند.
اما بزرگترین دغدغه جیهانی، شورش «اسحاق» عموی «نصر» در سمرقند بود و همزمان «ابوصالح» پسر اسحاق نیز در نیشابور شکست خورد و نامه نوشت و امان خواست. «حمویه» سپهسالار سامانیان هنوز پیکارهای دیگری پیش رو داشت. ایرانیان با اندوه میدیدند که در کشور چند پاره‌شان ایرانی بر ضد ایرانی میجنگد. پس از سرکوب ابوصالح، فرمانروایی نیشابور به «احمد بن سهل» داده شد؛ جنگجویی که سرگزشتی شگفت انگیز داشت. جد او «کامگار» از خاندان یزدگرد سوم ساسانی به شمار میرفت و در شهر مرو زندگی میکرد؛ در روستایی بزرگ به نام «گی رنگ». مردم مرو گلهای زیبا و بسیار سرخی را که کامگار پرورش میداد به نام او «گل کامگاری» میخواندند. «سهل» پدر احمد از اختربینی به خوبی آگاهی داشت و برادران بزرگتر احمد به نامهای «فضل» و «حسین» و «محمد» از کارگزاران خاندان طاهریان به شمار میرفتند. روزی از «سهل» پرسیدند:
ــ چرا طالع پسران خویش را نمینگری تا بدانی عاقبت ایشان چگونه خواهد بود؟
«سهل» که هنوز کوچکترین و چهارمین فرزندش یعنی احمد، زاده نشده بود در پاسخ گفت:
ــ ــ چگونه بنگرم که هر سه پسرم اندر تعصب عرب در یک روز کشته خواهند شد.
پس از آنکه «احمدبن سهل» بزرگ شد هزار مرد را گرد آورد. «عمرولیث صفاری» او را فرا خواند اما احمد به نزدش نرفت و مدتی به جنگ و گریز گزشت. سرانجام احمد سهل گرفتار و در سیستان به زندان انداخته شد. عمرولیث از احمد خواست که خواهرش «حفصه» را به غلام مخصوص او بدهد تا آزادی خویش را به دست بیاورد. احمد نپزیرفت و به خواهرش سفارش کرد تا پیوسته به خدمت دختر عمرولیث بپردازد. روزی «حفصه» از دختر عمرو درخواست کرد که برادرش به گرمابه برود زیرا گیسوانش دراز شده بود. احمد اجازه یافت و چون به گرمابه رفت، سر و ریش خود را آهک کشید و چهره‌اش را مانند غلامان آراست. سپس جامه‌ای بیگانه پوشید و از گرمابه گریخت و در سیستان ناپدید شد. با پادرمیانی «ابوجعفر صعلوک» با این شرط که احمد کلاه و کفش سرداری نپوشد، عمرولیث او را بخشید.
مدتی گزشت. احمد سهل دوباره به اندیشه فرار افتاد. این بار پنهانی چند شتر تیزرو آماده ساخت و از سیستان به سوی مرو گریخت. پس از رسیدن به زادگاهش جنگجویانی را گرد آورد و کارگزار عمرو را دستگیر کرد و سپس به بخارا به نزد اسماعیل سامانی رفت. احمد سهل که در زمان اسماعیل و فرزند او گرامی شمرده میشد، با زیرکی و هوشیاری، کارهای سودمند و پیروزیهای گوناگونی را برای سامانیان به ارمغان آورد. پس از به تخت نشستن نصر سامانی و سرکوب ابوصالح از سوی حمویه سپهسالار، شهر نیشابور یک بار دیگر از سوی «حسین مرو-رودی» دچار آشوب شد و این بار احمد سهل شورش را سرکوب کرد و مرورودی را به اسارت درآورد.
سلسله سامانی اینک از لرزه های سیاسی و نظامی رهایی یافته بود و در فارس، کرمان، تبرستان، گرگان و عراق به نام امیر نصر سامانی خطبه میخواندند. اما دریغا که این آرامش دیری نپایید و اکنون احمد سهل بود که درفش شورش را برافراشت و نام شاه سامانی را از خطبه کنار نهاد. «قراتگین» فرمانروای گرگان به سوی نیشابور تاخت. احمد از آنجا گریخت و در زادگاهش بارویی بس استوار ساخت. حمویه که میدانست به آن بارو نمیتواند دست یابد چاره‌ای اندیشید و به سرهنگان لشگرش گفت تا نامه هایی به احمد بنویسند و خود را هوادار او نشان دهند. احمد سهل فریب خورد و مغرورانه از شهر مرو بیرون آمد اما لشگرش تاب نیاوردند و فرار کردند. وی به تنهایی به نبرد ادامه داد تا آنکه اسبش خسته شد و فرو افتاد. مرد جنگجو با پای پیاده همچنان شمشیر میزد تا سرانجام او را گرفتند؛ در هالی که آنان را اینگونه دشنام میداد:
ــ ای پسر فرج!!
احمد سهل که به گونه رستمزاد از پهلوی مادرش به دنیا آمده بود دیگران را همیشه اینگونه ناسزا میگفت. بر فراز باروی مرو، موبدی به نام «آزادسرو» که خویشاوند احمدسهل و از خاندان کامگاریان بود، با افسوس به فرجام آن نبرد بیهوده مینگریست. آن سردار سرکش را به بخارا میبردند و این موبد که پیکری پهلوانانه داشت آماده سفر به توس بود؛ جایی که همکیش او موبد «برزین» چشم به راهش مینمود. و چراغ راهش شهابی ناشناخته بود که از آسمان مرو به سوی روستای پاژ میرفت.


نوشته ی: امید عطایی فرد (سوشیانت مزدیسنا)
_________________

۱۳۸۹/۰۵/۱۵

عجایب العجم /2

  برای دیدن بخش نخست، این پیوند را کلید کنید:


و اما بعدتر! هرآنچه از کوی و برزن پایتخت (دستنویس ترکی: پاتوق) گویمی، کم گفتمی. عرابه های عجمیان را چراغی باشد تفننی و بیشتر خاموش به نام راهنما. تا این چراغ را نزدی، به هر سو در یک آن، توانستی بپیچی؛ اما وای بر آن بیچاره که چراغ راهنما زدی: اگر عرابه ای دیگر در یک فرسنگی هم باشد، میگازد تا راه بر آن راننده همچون رنده نماید.
و اما بلدیه که شاهرضا نام آن را شهرداری نمود، گاه باشد که در کوچهکی دو ذراعی، برجی نود ذرعی اجازت فرماید و گاه باشد که کوخی در بیابان خراب نماید که بایست مقررات را غرغره نمایید.
و اما ادارت راهنمایی و رانندگی (فرنگی: یکدندگی) را عجایب العملها باشد. کویها را یکطرفه و دوطرفه و سه طرفه نمودی و راکبان را دچار کور دیده (ترکی: گوزگیجه) نمودی. و بحث باشد که از بهر تلفیک (فرنگی: ترافیک) هر کوی را بی طرفه نمودی!
و در شاهراهان بند تنبانی ببستی که آن را کمربند ایمنی خواندی و قلب را دچار فشار نمودی. و حکمت این تنبان چنین باشد که در بزرگراه (ترکی: بز راه) که حسب المعمول ارابه ها با سرعت بیست مثقال در ساعت وول زدننید، اگر به هم خوردندی، آخ نگفتندی.
و شهرداری (عربی: شر الداریق) را محبتی تام به جماعت تعمیرکار ارابگان باشد چه خیابانان (ترکی: بی آبانان) را چالگانی نهان و آشکار بگماشتی تا ارابه نشینان خویشتن را در بحری متلاطم پنداشتی و هر ماه، تعمیرگران را بی نصیب نگزاشتی.
و بلدیه داران را حکایمی معجب باشد: گاه مجوز ساخت دادندی و ناگاه سرایها را تقاضای پاخت کردندی که خیابان بخواهیم کشیدن. گاه میدان نهادی و ناگاه ویران کردی که چهار راه بخواهیم رشیتن.
و اما اندر باب ادارات الدولتی: این حقیر فقیر را کاری به یکی از این پاس گاهان افتاد. پاس گاه از بهر آن گفتی که ارباب رجوع را به رکوع و سجود درآوردی و از این طاق به آن داغ افکندی تا مگر امضائ رییس را دل کندی. و فسوس از این استعدادات مهدور که مامورین را به تیم فوتبال (ترکی: فوت مال) گسیل نکردندی که نیکوتر از این جماعت کسی پاسکاری (فرنگی: پاسور) نکردی.
و معمرین (عربی: مامورین) را خزانکی متحرک به اسم کشو (ترکی: قشو) باشد که در لسان رمزیشان «زیر میزی» بخواندی و معجزها کند اگر در آن سیم و زر نهند. اما اگر زر و زر کنند، ارباب مرجوع شوند و پرونده شان (ترکی: پرندهه شان) محبوس و مسدود.

۱۳۸۹/۰۵/۱۴

قمرالملوک وزیری


...بارها براي عروسي و ميهماني بزرگان به باغ عشرت‌آباد دعوت شده بودم. براي عروسي، مولودي و... اما هرگز حال آن شب را نداشتم. پائيز غم‌انگيزي بود و من به جواني و عشق فکر مي‌کردم. از مجلسي که قدر ساز را نمي‌شناختند خوشم نمي‌آمد اما چاره چه بود، بايد گذران زندگي مي‌کرديم. چنان ساز را در بغل مي‌فشردم که گوئي زانوي غم بغل کرده‌ام. نمي‌دانستم چرا آن کسي که قرار است در اندروني بخواند، صدايش در نمي‌آيد. در همين حال و انتظار بودم که دختر نوجوانی از اندروني بيرون آمد... حتي در اين سن و سال هم رسم نبود که دختران و زنان اينطور بي پروا در جمع مردان ظاهر شوند. آمد کنار من ايستاد. نمي دانستم براي چه کاري نزد ما آمده است و کدام پيغام را دارد. چشم به دهانش دوختم و پرسيدم: چه کار داري دختر خانم؟
گفت: مي‌خواهم بخوانم!
گفتم: اينجا يا اندروني؟
گفت: همينجا!
نمي‌دانستم چه بگويم. دور بر را نگاه کردم، هيچکس اعتراضي نداشت. به در ورودي اندروني نگاه کردم. چند زني که سرشان را بيرون آورده بودند، گفتند : بزنيد، مي‌خواهد بخواند!
گفتم: کدام تصنيف را مي‌خواني؟
بلافاصله گفت: تصنيف نمي‌خوانم، آواز مي‌خوانم!
به بقيه ساز زنها نگاه کردم که زير لب پوزخند مي‌زدند. رسم ادب در ميهماني‌ها، آنهم ميهماني بزرگان، رضايت ميهمان بود.
پرسيدم: اول من بزنم و يا اول شما مي‌خوانيد؟
 گفت: ساز شما براي کدام دستگاه کوک است؟
 پنجه‌اي به تار کشيدم و پاسخ دادم: همايون.
گفت: شما اول بزنيد!
با ترديد، رنگ و درآمد کوتاهي گرفتم. دلم مي‌خواست زودتر بدانم اين مدعي چقدر تواناست. بعد از مضراب آخر درآمد، هنوز سرم را به علامت شروع بلند نکرده بودم که از چپ غزلي از حافظ را شروع کرد. تار و ميهماني را فراموش کردم، چپ را با تحرير مقطع اما ريز و بهم پيوسته شروع کرده بود. تا حالا چنين سبکي را نشنيده بودم. صدايش زنگ مخصوصي داشت. باور کنيد پاهايم سست شده بود. تازه بعد از آنکه بيت اول غزل را تمام کرد، متوجه شدم از رديف عقب افتاده‌ام:
معاشران گره از زلف يار باز کنيد              
       شبي خوش است بدين قصه‌اش دراز کنيد
           ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است      
                            چو يار ناز نمايد شما نياز کنيد
بقيه ساز زنها هم، مثل من، گيج و مبهوت شده بودند. جا براي هيچ سئوالي و حرفي نبود. تار را روي زانوهايم جابجا کردم و آنرا محکم در بغل فشردم. هر گوشه‌اي را که مايه مي‌گرفتم مي‌خواند. خنده‌هاي مستانه مردان قطع شده بود. يکي يکي از زير درختان بيرون آمده بودند. از اندروني هيچ پچ و پچي به گوش نمي‌رسيد، نفس همه بند آمده بود. هيچ پاسخي نداشتم که شايسته‌اش باشد.  گفتم: اگر تا صبح هم بخواني مي‌زنم! و در دلم اضافه کردم: تا پايان عمر برايت مي‌زنم!
آنشب باز هم خواند، هم آواز هم تصنيف. وقتي خواست به اندروني باز گردد گفتم: مي‌تواني بيايي خانه من تا رديف‌ها را کامل کني؟
گفت: بايد بپرسم.
وقتي صندلي‌ها را جمع ‌و ‌جور مي‌کردند و ما آماده رفتن بوديم، با شتاب آمد و گفت: آدرس خانه را برايم بنويسيد.
و تکه کاغذي را با يک قلم مقابلم گذاشت، اسمش قمر بود.
بعد از آنکه از قمر جدا شدم، تمام شب را به ياد او بودم ديگر دلم نمي آمد براي کسي تار بزنم. در خانه‌ام که انتهاي خيابان فردوسي بود، چند اتاق را به کلاس موسيقي اختصاص داده بودم و تعدادي شاگرد داشتم اما ديگر هيچ صدايي برايم دلنشين نبود و با علاقه سر کلاس نمي‌رفتم. دو ماه به همين روال گذشت. بعدازظهر يکي از روزها، توي حياط قاليچه انداخته بودم و در سينه‌کش آفتاب با ساز ور ميرفتم که يک مرتبه در حياط باز شد. ديدم قمر مقابلم ايستاده است، بند دلم پاره شد. هنوز دنبال کلمات مي گشتم که گفت: آمده ام موسيقي ياد بگيرم.
از همان روز شروع کرديم، خيلي با استعداد بود، هنوز من نگفته تحويلم مي داد و وقتي رديفهاي موسيقي را ياد گرفت، صدايش دلنشين تر شد... و کنسرت پشت کنسرت است که در گراند هتل لاله زار، آوازه قمر را تا به عرش مي گسترد...اولين کنسرت قمر با همراهي ابراهيم خان منصوري و مصطفي نوريايي (ويولن)، شکرالله قهرماني و مرتضي ني‌داوود (تار)، حسين خان اسماعيل زاده (کمانچه) و ضياء مختاري (پيانو)، پسر عموي استاد علي تجويدي برگزار شده است. ک شب در گراند هتل تهران کنسرت مي‌داد. تصنيفي را مي‌خواند که آهنگش را من ساخته بودم و بعدها در هر محفل سر زبانها بود. تصنيف را بهار سروده بود و من رويش آهنگ گذاشته بودم، حتماً شما شنيده‌ايد: مرغ سحر را مي‌گويم. آنشب در کنسرت گراند هتل وقتي اين تصنيف را مي‌خواند، آه از نهاد مردم بلند شده بود. در اوج تحرير آوازي که در پايان تصنيف مي خواند، ناگهان فرياد کشيد "جانم، مرتضي خان!" و اين نهايت سپاس و محبت او نسبت به کسي بود که آنچه را از موسيقي ايران مي‌دانست، برايش در طبق اخلاص گذاشته بود...
            داستاني که در بالا خوانديد بخشي از گفتگوي يک خبرنگار است که سالها پيش با مرتضي ني‌داوود انجام داده است 
 
قمرالملوک وزيري پس از شيدا و عارف در موسيقي نوين ايران رخ نمود، ولي بي‌ترديد نقشي دشوارتر و دليرانه‌تر از آن دو ايفا کرده است؛ زيرا اگر مردي که به موسيقي مي‌پرداخت گرفتار طعن و لعن مي‌شد، ولي مجازات زن موسيقي‌پرداز "سنگسار شدن" بود! زن برده در پرده بود، پرده‌اي به ضخامت قرن‌ها. قمر به هنگام نخستين کنسرت خود که در آن بي‌حجاب ظاهر شده بود، سر و کارش به نظميه افتاد. اين ماجرا اگر چه براي او خوشايند نبود، ولي بهرحال سر و صدايي کرد که در نهايت به سود موسيقي و جامعه زنان بود. قمر خود درباره نخستين کنسرتش مي گويد:
            ...آن روزها [اواخر قاجاریه]، هر کس بدون چادر بود به کلانتري جلب مي شد. رژيم مملکت تغيير کرده و پس از يک بحران بزرگ دوره آرامش فرا رسيده بود. مردم هم کم کم به موسيقي علاقه نشان مي‌دادند. به من پيشنهاد شد که بي چادر در نمايش موزيکال گراند هتل حاضر شوم و اين يک تهور و جسارت بزرگي لازم داشت. يک زن ضعيف بدون داشتن پشتيبان، ميبايست برخلاف معتقدات مردم عرض اندام کند و بي‌حجاب در صحنه ظاهر شود. تصميم گرفتم با وجود مخالفتها اين کار را بکنم و پيه کشته شدن را هم به تن خود بمالم! شب نمايش فرا رسيد و بدون حجاب ظاهر شدم و هيچ حادثه‌اي هم رخ نداد، و حتي مورد استقبال هم واقع شدم و اين موضوع به من قوت قلبي بخشيد و از آن به بعد گاه و بيگاه بي‌حجاب در نمايشها شرکت ميجستم و حدس مي‌زنم از همان موقع فکر برداشتن حجاب در شرف تکوين بود...
            او نخستين زني بود که بعد از قره‌العين بدون حجاب در جمع مردان ظاهر شد. او را شايد بتوان اولين فمينيست ايراني ناميد. او مي‌گفت: مر مرا هيچ گنه نيست به جز آن که زنم            زين گناه است که تا زنده‌ام اندرکفنم
                قمر نخستين کنسرت خود را در سال ١٣٠٣ برگزار کرد. روز بعد کلانتري از او تعهد گرفت که بي‌حجاب کنسرت ندهد! قمر عوايد کنسرت را به امور خيريه اختصاص داد. او در سفر خراسان در مشهد کنسرت داد و عوايد آن را صرف آرامگاه فردوسي نمود. در همدان در سال ۱۳۱٠ کنسرت داد و ترانه‌هايي از عارف خواند. وقتي نيرالدوله چند گلدان نقره به او هديه کرد، آن را به عارف پيشکش نمود. با اين که عارف مورد غضب بود. در سال ١٣٠٨ به نفع شير خورشيد سرخ کنسرت داد و عوايد آن به بچه‌هاي يتيم اختصاص داده شد. به گفته دکتر خرمي ٤٢٦ صفحه و به گفته دکتر سپنتا ٢٠٠ صفحه از قمر ضبط شده است...             گشايش راديو ايران در سال ۱۳۱۹ صداي قمر را به عموم مردم رساند. عارف قزويني و ايرج‌ميرزا و تيمورتاش وزير دربار، شيفته او شده بودند. با اين‌ همه، قمر از گردآوري زر و سيم پرهيز مي‌کرد و درآمدهاي بزرگ و هداياي گران را به فقرا و محتاجان مي‌داد. قمرالملوک وزيري در تاريخ ۱۴ مرداد ۱۳۳۸ در شميران، در فقر و تنگدستي مطلق به سکته مغزي درگذشت. وي در گورستان ظهيرالدوله بين امامزاده قاسم و تجريش شميران به خاک سپرده شده است. روحش شاد...
{از میان رایانامه های دریافتی شما برگزیده شد}

۱۳۸۹/۰۵/۱۳

پیشینه پزشکی در ایران /5

امید عطایی فرد

اندام شناسی
کتاب پهلوی «بن دهش» که فشرده ای از اوستای کهن است، فصلی دارد به نام «درباره ی تن مردمان بسان گیتی». در این بخش، اندام انسان با نمادهای آسمان و زمین سنجیده و همانند شده است؛ برای نمونه:
پوست=آسمان / گوشت=زمین  / استخوان=کوه ها / رگ ها=رود ها / شکم=دریا / موی=گیاه
همانگونه که آب دریا پس از بخار شدن پاکیزه می شود و بهری باز به دریا می رسد و بهری به دیگر جای های جهان، مردم را نیز خود در تن از جگر به مغز سر بر می آید، در مغز باز می گردد و بهری باز به جگر می ریزد و بهری دیگر، در رگ ها جریان می یاید.
«سیریل الگود» درباره ی پیشگامی ایرانیان بر یونانیان در زمینه ی فلسفی «عالم صغیر و عالم کبیر» با اشاره به کتاب «بن دهش» می نویسد:
در میان مجموعه ی بقراطی کتابی هست که به قدری به این اثر شبیه است که بررسی طرز پیدایش جداگانه ی این نظریه های مشابه به وسیله ی ایرانیان از یک سو، و یونانیان از سوی دیگر را دشوار می سازد. ترجمه ی یونانی این جمله از بن دهش: «مغز استخوان مانند فلز مایع درون زمین است» این احتمال را به وجود می آورد که نسخه ی ایرانی قدیمی تر باشد زیرا در نسخه ی منسوب به بقراط همین عبارت به این صورت آمده است: «مغز استخوان گرم و مرطوب است» که به هیچ وجه با عبارت قبلی منطبق نیست. شاید کلمه ی «مرطوب» ترجمه ی لغت یونانی Uxpoy باشد که معنای مایع نیز می دهد. کلمه ی ایرانی و اوستایی برای «فلز» نیز طوری است که با لغت دیگری که به معنای «گرم» به کار می رود، یک نوع خوانده میشود. حال اگر تصور شود که یونانیان این مطلب را از ایرانیان اقتباس کرده و موضوع را درست نفهمیده اند و متن بعداً به وسیله ی رونویس کنندگان بعدی تصحیح شده، به آسانی می توان به کیفیت بروز این اختلاف در جمله بندی پی برد. هیچ فرضیه ی دیگری نمی تواند به این سادگی و آسانی موضوع را توجیه کند.(1)
به نوشته ی «زادسپرم» دانشمند زرتشتی، تن انسان دارای هفت لایه است:
1.مغز / 2.استخوان / 3.گوشت / 4.پی / 5.رگ / 6.پوست / 7.موی
همچنین چهارگونه آب (مایع) در بدن جریان دارد:
1.خون : گرم و مرطوب، رنگش سرخ، مزه اش شیرین و جایش در جگر است.
2.بلغم : سرد و مرطوب، سفیدرنگ، شور مزه و جایش در شُش است.
3.زردآب : گرم و خشک، سرخ رنگ رو به زردی، مزه اش تلخ و جایش در زهره(کیسه ی صفرا) است.
4.سودا : سرد و خشک، سیاه رنگ، ترش مزه و جایش در سپرز(طحال) است.
خون به جگر می رود و پس از جوش آمدن، دل را به تپش می افکند. شش آن را جذب می کند و به گونه ی بلغم در می آورد. زهره که باریک و تیز است و بالای جگر جای دارد، آن را بالا می کشد و این: زرد آب باشد. زرد اب بر شکم می ریزد و خوراک را می گوارد(هضم می کند) سپس بازمانده ها سپرز (طحال) فرو انداخته میشود و این: سودا باشد.
ساختار مردم از این نیروهاست:
1.فروهر : واژه های هم خانواده اش: فره، فروردین، پرورش، و مانند اینها هستند. فروهر همراه تخمه یا نطفه ی مرد به زهدان زن راه می یابد. پس از آمیزش دو تخمه ی نر و ماده که برآیندش «پرخونی» است، چشم ها و اندام ها نگاریده می شود. با پیدایی «تیره پشت» یا ستون فقرات، دنده ها مانند رویش جوانه ها از درخت، از آن رشد می کند و اندام های درونی شکم کودک آشکار می گردد. آنگاه دست و پای و انگشتان، و سپس مژه و ابرو و موی می روید. بنابراین «فروهر» دارای سه کار است:
آ- رویانیدن: دست و پای دیگر «اندام های ابزاری» را با رویش، پدید می آورد. نری و مادگی را آشکار می سازد. رگ و پی را می سازد و استخوان ها را به هم پیوند می دهد.
ب- افزودن: اندام ها را به اندازه ای می افزاید که به حد کمال برسند.
پ- پاییدن: اندام ها را به استواری، در اندازه و جای خود، نگه می دارد.
2.جان : جان همانند فروهر، همراه تخمه ی مرد که از گونه ی آتش است، به جای خود می رود و ماه چهارم آبستنی، با تافتن به کالبد تن، آشکار میشود. نخست در مغز، دوم در دل و سوم در شکم، جای می گیرد و میان این سه، همواره هماهنگی می کند. جان، خود را در رگ ها گداخه و همه ی تن را گرم نگه می دارد. هنگامی که فروزنده های جان (خونی و اشامیدنی) درون شکم می رود، به یاری نیروی ذاتی، آنچه «روشن زورمند» است، به دل کشیده و از دل به شاهرگ، خون، آن را به سر و دیگر اندام های تن، روانه می کند و بر مغز سر، افزون تر می باشد. وظایف آتش های سه گانه ی جان بدین گونه است که:
آ- آتش مغز،کارگزار بینایی، شنوایی، بویایی،چشایی، بساوایی (لامسه) است.
ب- آتش دل، که سردی و رطوبت شش با آن آمیخته است، نفس را گرم می کند. جنبش همه ی تن ها، همانا از این نیروست. هنگامی که نفس بیش از اندازه گرم شود، به یاری نیروی «برآهنج» یا بازدم به بیرون می تازد و از هوای پیرامون، خنگی می پذیرد و یا «فرود آهنج» یا «دَم» دوباره به دل می رود.
پ- آتش شکم، به چهار «زور» یا نیرو، بخش می شود: آهنجا (جذب کننده)، گیره (ماسکه)، گوارا (هضم کننده)، سپوزا(دفع کننده)
3.روان : روان یا روح هنگامی که تن، خفته است، از آن بیرون می شود و به دور و نزدیک می رود. رشته ی پیوند دهنده ی روان با جان، به نام «بوی» خوانده می شود. هنگامی که تن را خواب فرا می گیرد، جان: در تن است، روان: بیرون تن است، و بوی: پیک میان ایشان، بدین گونه که آگاهی هایی که از روان می گیرد، به جان نشان می دهد.
«زادسپرم» ذر دفتر خود، یک نوآوری کرده و آن، همانندسازی اندام مردم با ساختار خانه است؛ بدین گونه:
تن=خانه / گوشت و استخوان و پی و ...=گل و سنگ و چوب خانه / فروهر=سازنده ی خانه / جان=آتش و فروغ خانه / روان=دارنده و صاحب خانه / شکم=دیگ خانه / زور آهنجا(نیروی جذب کننده)=کارفرمان (پیشکار) خانه؛ که ابزار و گوشت و خوردنی ها را بخرد و به خانه بفرستد. / زورگیرا(نیروی ماسکه): خورش بخش(آشپز) خانه؛ زیرا ماسکه شکم را گرم و آب بدن را به چهار بخش می کند: خون به جگر، باغم به شش، زردآب به زهره، سودا به سپرز می فرستد. / زور سپوزا(نیروی دفع کننده)= جای روب(رفتگر) خانه، که آنچه را نیاز نیست، به بیرون می راند و درون را پاک می کند.

پی نوشت :
1.تاریخ پزشکی ایران، ص 38

۱۳۸۹/۰۵/۱۱

استوره های فردوس/3

پژوهش: امید عطایی فرد
 
در کتاب «گزیده های زادسپرم» می خوانیم:
هنگامیکه تن گذشت (مُرد). شب سوم، در بامداد، آن پرهیزگار را نخست باد پیکر از نیمروز (جنوب) سر روشنان، به مانند خوشبوی ترین باد، به پذیره (استقبال) اید. آن باد، نوید دهنده ی شادی است که مژده ی بهشتی دارد. پس آب پیکر و گیاه پیکر همانند بوستان آبدار، پر نهال، پر شکوفه بایستد که تا روان در آن پیش رود. پس کنیز (دوشیزه) پیکر و مرد پیکر، پس گاو پیکر سپید نر و ماده، پس آتش پیکر بایستد که تا او را به چینود پل بگذراند و تیرگی و تاری دوزخی بزند (از میان ببرد). و همانند کوه بایستد که روان بر او بالا رود و پس فلز پیکر و سنگ پیکر همانند تخت طلاکاری شده، و سرانجام زمین پیکر که خود خانه جاودانی او باشد. پس این دوازده مینو هنرمندانه به هم ساخته شوند(با هم ترکیب شوند). پیشتر زمین باشد مانند خانه ی پر اتاق روشن که آن را اتاق های اندرون و بیرون و اشکوب (طبقه) زیری و زبری باشد که به طبع سازگارترین و روان را بزرگترین شادی بخش باشد. و پس آب پیکر و گیاه پیکر همانند شکل بوستان بایستد؛ چشمه چشمه در آن جاری و نیز از آن جاری شوند. از هر گونه گیاه پیکران، گل، بوی، نهال و شکوفه برویند و بار دهند و پیش او، در خانه ی آتش پیکر بدرخشد و بوی، همیشگی، که از گیاهان خوشبوی است از آن بدمد و سنگ پیکر و فلز پیکر به گوهران (جواهر) تابان بسیار و فلزات تغییر یابد که خانه به وسیله آن ها آراسته و زیبا باشد و جامه ها و پیرایه ها(زیور ها) به صورت های گوناگون بریده، از این گونه در خانه پیدا باشد. و چنان که زندگان را از شیر و گوشت شادی است، برای روان از گوسپند پیکران شیر دوشیده شود و روغن و انواع بسیار دیگر از آن باشد.
در «روایت پهلوی» آمده است:
زردشت گفت: ای دادار! همه آگاه هستی و همه چیز را می دانی (پس زمانی که) پرهیزگاران از گیتی در گذرند روان ایشان به کجا رسد؟ هرمزد گفت: سه شب، آنجا که چون جان رود، سر ایستد، روان پرهیزگار، آنجا نشیند. جامه ی سپید دارد و این سخن گوید که: «نیک بودم چون کار ثواب می کردم. خویشِ هرمزد هستم و به کام خویش، نیکی به من کند.» و شب نخست آن چند نیکی بدو نماید چونان مردی که تا زنده بود، او را در جهان نیکتری بود. شب دوم و سوم نیز، پس او را چنین باشد. پگاه شب سوم چنین به نظر آید که باد خوشبوترین همه گیاهان جهان را بدین جا می آورد، و در آن بوی خوش گل نشیند، گوید که: «باد این بوی چنین خوشبوی و چنین خوش را از کجا به بینی من داشت و من هرگز به گیتی بوی خوشی چون این ندیدم؟» هرمزد گوید که: «آن باد بوی از بهشت آورد.»
چون روان در آن بنگرد، دوشیزه ای بیند که همه ی حرکت تن او روشن (سبک) و شایسته است و تنش چنان نیکوست که او (روان) در میان آفرینش هرمزد هرگز تنی از آن نیکوتر ندید. از او پرسد: «ای دوشیزه خویش کیستی؟»
دوشیزه گوید: «ای جوان نیک اندیش و نیک گفتار و کردار؛ من کنش (عمل) تو هستم، خویش تو هستم.»
و روان گوید که: «از عمل کیست که تو چنین بزرگ، خوب، پیروزگر، نیکو و بی آزار هستی، چنان که به نظر من می رسد؟»
دوشیزه گوید که:« از عمل تو من چنین هستم، چنان که به نظر تو می رسد. چون تو کسی را دیدی که دیوپرستی کرد، کام دوستان نیاورد، در اندر بست و هیچ چیز نبخشید، پس تو نشستی، عبادت کردی، به مرد پرهیزگار چیز دادی، به کسی که از نزدیک، به کسی که از دور آمد و من نیکو بودم تو مرا نیکوتر کردی، شایسته بودم، تو مرا شایسته تر کردی، برای کارهای نیکی که تو کردی تا تن پسین (رستاخیز) مردمان در گیتی پرستش هرمزد کنند و مرا هر روز نیکوتر باشد.»
روان گام نخست را که فراز نهد بدان جا که ستارگان است، به هومت (اندیشه نیک) بنهد. گام دوم را بدان جا که ماه است، به هوخت (گفتار نیک) بنهد. گام سوم را بدان جا که خورشید است به هورشت(کردار نیک) بنهد و گام چهارم را در گرودمان روشن (بهشت برین) بنهد. و روان پرهیزگاران را که پیش از او از گیتی برفتند و در گرودمان هستند، آن گاه بوی خوش به پذیره ی (استقبال) او دارند. گویند که: « از گیتی رنج آور و مصیبت دار، بدین جای بی رنج و بی بدی خوش آمدی و درست (سلامت) آمدی و دیر زمان تو را نیک باشد.»
هرمزد گوید که:«سخن از او مپرسید زیرا به سبب عشق و مهر به تن، چون از تن جدا شد او را دشوار باشد او را خوراک دهید.»
روان گوید که: « نخست کدام خوراک دهم؟» هرمزد گوید: «شیر اسب، روغن کره، می شیرین یا روغن بهار ساخته بود دهید.»
بدان گاه (رستاخیز) همه مردم به یکبار ناله کنند و اشک بر زمین فراز ریزند زیرا پدر ببیند که پسرش را به دوزخ باز افکنند؛ پسر، پدر را؛ و برادر که برادرش را؛ زن که شوهرش را؛ و دوست که دوستش را؛ گناهکاران پرهیزگاران را بخوانند که:« هان ای پدر و برادر و شوهر، زن و دوست من! چیست که در زمین به من آن راه راست پاک را نیاموختی و مرا از گناه بازنداشتی و به ثواب ترغیب نکردی؟ که اکنون من جدا از خویشان و دوستان، باز به دوزخ باید شدن. اما به همراهی یک دیگر به بهشت درخشان می رفتیم اگر پاکی اندیشه را به من نشان داده بودی؛ که چرا در زمین آن خوراک، جامه، خانه را شایسته داشتم و شایسته نداشتم آنچه از خوراک ها خوش تر و از جامه ها عالی تر، از خانه استوارتر و از اسب تندرو، تیزتر است.»
روان های دیگر آن کسی را که عیب دوستان را نشان نداده بود، سرزنش کنند و اگر عیب او را نشان داده بود و او نپذیرفته بود، در برابر چشم او آورند، بدان سبب درد او سنگین تر باشد.(1)
# قرآن :یکی از آنها (بهشتیان) گوید: مرا در دنیا همنشینی بود که او با من می گفت: « آیا تو باور میکن؟ ایا چون مردیم و استخوان ما خاک راه شد، باز پاداش و کیفری می یابیم؟» و باز گوید:
«آیا می خواهید او را فرو بنگرید؟» آنگاه که بنگرند، او را در میان دوزخ ببینند، به او گوید:
به خدا سوگند که نزدیک بود مرا چون خود، هلاک کنی، اگر نعمت پروردگار من نمی بود، من هم نزد تو بودم(2)

پی نوشت:
1.زادسپرم.ص 67
2.سوره الصافات، آیه 50 تا 57

دنباله دارد..

۱۳۸۹/۰۵/۱۰


" سفر برای وطن "

محمد نوری
با شعری از نادر ابراهیمی

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس ،
  چه سفرها کرده ایم ، چه سفرها کرده ایم ...
ما برای بوسیدن خاک سر قله ها ،
   چه خطرها کرده ایم ، چه خطرها کرده ایم ...
ما برای آنکه ایران خانه ی خوبان شود ،
  رنج دوران برده ایم ، رنج دوران برده ایم ...
ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود ،
  خون دل ها خورده ایم ، خون دل ها خورده ایم ...

ما برای بوییدن بوی گل نسترن ،
  چه سفرها کرده ایم ، چه سفرها کرده ایم ...
ما برای نوشیدن شورابه های کویر ،
  چه خطرها کرده ایم ، چه خطرها کرده ایم  ...
ما برای خواندن این قصه ی عشق به خاک ،
  رنج دوران برده ایم ، رنج دوران برده ایم ...
ما برای جاودانه ماندن این عشق پاک ،
  خون دل ها خورده ایم ، خون دل ها خورده ایم ...

نوری که خاموش شد

استاد محمد نوری درگزشت...


 در روح و جان من
می مانی ای وطن
به زیر پا فِتَد آن دلی
که بهر تو نلرزد
شرح این عاشقی ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو همه جهان نیرزد
ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران بد گهران
ای عشق سوزان ای شیرین ترین رویای من تو بمان در دل و جان
ای ایران ایران گلزار سبزت دور از تاراج خزان جور زمان
ای مهر رخشان
ای روشنگر دنیای من به جهان تو بمان
سبزی سد چمن سرخی خون من سپیدی طلوع سحر
به پرچمت نشسته
شرح این عاشقی ننشیند در سخن
بمان که تا ابد هستی ام به هستی تو بسته

۱۳۸۹/۰۵/۰۹

ماه بخارا/1

سرگزشت امیر نصر سامانی
نوشته ی: امید عطایی فرد (سوشیانت مزدیسنا)

بخارا. یکشنبه ۲۱ جمادی‌الاخر سال ۳۰۱ قمری.
هوا گرگ و میش مینمود. مردی به آرامی به درون خوابگاه شاهانه گام نهاد و در جلوی تخت درنگ کرد. پسرکی که خوابیده بود پیاپی تکان میخورد و سخنانی گنگ بر زبان میراند؛ او کابوس میدید. آن مرد دلش تاب نیاورد و آرام بر سر پسرک دست کشید و رخسارش را نوازش کرد. پسرک از جای جست و نفس زنان و گریان گفت:
ــ آیا میخواهید مرا بکشید؟ همچنان که پدرم را کشتید!
سپس با دیدن لـله‌اش «احمد لیث» کمی آرام گرفت و او را بغل کرد. آن مرد با نگاهی اندوهگین اما با لحنی که میکوشید شاد و استوار باشد، به پسرک گفت:
ــ ــ ای شاهزاده؛ آرام و آسوده باش که کین پدرت را گرفتیم...
و پس از کمی مکث افزود:
ــ ــ امروز تاجگزاری شما انجام خواهد شد.
شاهزاده کوچک با نگاه معصومانه‌اش هنوز گیج و آشفته به نظر میرسید. از بیرون آوای شیپور و تبیره (طبل) می‌آمد. شاهزاده با شتاب چاشت بامدادی را خورد و آماده شد. به هر کوی و برزن آزین بسته بودند. داروغه بخارا «سعد خادم» شاهزاده هشت ساله را بر گردن خود نشانده بود و از پیرامون کاخ شاهی به آرامی میگزشت. پشت سر او «محمد جیهانی» وزیر به بزرگان و مشایخ مینگریست که در رده نخست ایستاده بودند و به نشانه بیعت، دست آن کودک را میبوسیدند. شاهزاده «نصر بن احمد سامانی» با بیم و امید در هالی که هیجان زده بود گهگاه سرش را برمیگردانید و به وزیر دانشمند و هوشیارش نگاه میکرد. لبخند «محمد جیهانی» برایش دلگرم کننده مینمود. شاهزاده شادمان بود که با آن سن اندکش بر تخت شاهی مینشیند. اگرچه این رخداد بزرگ با پایکوبی مردم بخارا تپش قلبش را تندتر و دلش را پرشورتر از همیشه کرده بود اما از سوی دیگر به یاد پدرش «احمد بن اسماعیل» چشمانش نمناک مینمود.
ده روز پیش امیر احمد سامانی که به شکار رفته بود هنگام بازگشت به لشگرگاه نامه ای به دستش رسید که «حسن اتروش» از نبیرگان علی بن ابیطالب بیرون آمده و با قیام خود، بخشهای زیادی از گرگان و تبرستان را گرفته است. امیر احمد دلتنگ و غمناک گردید. سر به سوی ابرها کرد و گفت:
ــ بار خدایا؛ اگر خواسته آسمانی چنان است که این پادشاهی از دستم برود، جان مرا بستان و من را مرگ بده!
زمانی که امیر احمد به لشگرگاه رسید خیمه ها به سببی ناآشکار آتش گرفته و میسوخت. وی این رخداد را به فال بد گرفت. شبانگاه که زمان خفتن فرا رسید امیر که پریشان مینمود فراموش کرد فرمان دهد که مانند همیشه شیر دست آموزش را به خوابگاهش بیاورند و به تخت ببندند. از شام تا بام کسی از ترس آن شیر، شهامت نداشت که به خوابگاه امیر احمد برود. نیمه‌های شب چند غلام که خوابگاه را خالی از شیر دیده بودند به آنجا رفتند و گلوی امیر سامانی را بریدند و بیدرنگ گریختند. گماشتگان توانستند غلامان را در چهار فرسنگی بیابند و بگیرند. پس از بازجویی غلامان گفتند که هرکدام با دریافت دوهزار دینار زر از «نصربن اسحاق» که کاتب امیر سامانی بود به این قتل پرداختند. این کاتب که حساب و مال مردم و بازرگانان را رسیدگی میکرد بارها رشوه گرفته و خیانت کرده بود. امیر احمد روزی او را فراخواند و گفت:
ــ دست از این کارها بازدار!
ــ ــ پیمان میکنم که پس از این خیانت نکنم.
ــ اگر وفا در دل داری دست بر سر من بنه و سوگند بخور.
کاتب چنین کرد؛ اما به کارهای نادرستش ادامه داد. بامداد همان روزی که امیر احمد به شکار میخواست برود کاتب را فرا خواند و گفت:
ــ روا چگونه شاید داشت که چنان سوگند بشکنی و مروت، باطل گردانی؟
کاتب هیچ پاسخ نداد و سرافکنده و شرمگین بیرون آمد و با خود اندیشید که هر آن به دست امیر هلاک خواهد شد. بنابراین غلامانی را اجیر کرد تا امیر احمد را بکشند. به حکم قاضی القضات، غلامان قاتل را جلو شیر انداختند تا خوراک آن حیوان شوند و کاتب خیانتکار، هر روز تکه ای از گوشت بدنش را میکندند تا سرانجام زجرکش شد.

طنز ـ تصویر احمد شاملو!

کژ راهه ی کزازی

نقد و خرده گیری از: شهریور
http://hakhamaneshian.net/ftopic-998-days0-orderasc-15.html&sid=3a3bff30dc0b9219bec3b2be4329970d

گر چه كوشش استاد كزازي در راستاي پاسداري و پريستاري «زبان سراسر شور و شيدايي پارسي»، نيك ستودني است و نيز ادبداني و ادبشناسي و سخنداني و سخنوري ايشان بر همه آشكار است و نمودار، ولي با ارج و آزرم بسيار به پيشگاه ايشان و با دريغ و اندوه بسيار بايد گفت:
به راستي استاد كزازي، «يكي از برترين شاهنامه ناشناسان» و چه بسا «برترين شاهنامه خراشان» باشند!!!
فردوسي بزرگ راست، در آغاز داستان رستم و اسفنديار:
«...زبلبل شنيدم يكي داستان / كه برخواند از گفته‌ي باستان
كه: چون مُست بازآمد اسفنديار / دژم گشته از خانه‌ي شهريار،
كتايون قيصر كه بُد مادرش / گرفته شبِ تيره اندر بَرَش؛
چو از خواب بيدار شد تيره شب، / يكي جامِ مَي خواست و بگشاد لب...»

آنگاه ميرجلال كزازي راست، در كتاب «خشم در چشم» رويه‌ي 22، چاپ آيدين، 1387:
«نكته‌ي شايسته‌ي درنگ[!] آن است كه كتايون مامِ اسفنديار، شبِ تيره او را در بر گرفته بوده است. اسفنديار پهلواني است يل و تهم كه ارجاسپ توراني را كشته است و دژ استوار و آسيب‌ناپذير «رويين» را گشوده است و خواهرانش: هماي و به‌آفريد، را كه در بند ارجاسپ بوده اند، رهانيده است؛ كودكي خرد نيست كه نياز به آغوش مادر داشته باشد.[!!!] پس چرا شب هنگام در آغوش كتايون مي‌خفته است و همبالين او بوده است؟ شايد پاسخ اين پرسش را بتوان در رسم و راه خويدوده يافت.[!!!!!]»
آوخ!!!
زينهار!!!
به راستي چه نكته‌ي نغز و نازك و نهاني!!!
چه نكته‌ي شايسته‌ي درنگي را استادِ ما انگشتِ باريك‌بيني و ژرف‌نگري برنهاده‌اند!!!
من نيز با استاد يكدل و يكسدا مي‌گـَرْزَم و مي‌خروشم:
راستي را چه بسيار مايه‌ي شگفتي است كه مادري شبانگاه، پور خود را كه «كودكي خرد نيست» در آغوشِ مهر و ناز دركشد و از او دلجويد!!!
راستي را چگونه شدني است كه كتايون، پور خود را، اسفنديار، جهان پهلوان نوين، كه پهلواني است يل و تهم كه ارجاسپ توراني را كشته است، در آغوش دركشد؟؟؟!!!
مگر مي‌شود مادري-كه بيگمان خود شوي دارد(!!!)- فرزندِ پهلوان خود را كه دژ استوار و آسيب‌ناپذير «رويين» را گشوده و خواهرانش: هماي و به‌آفريد، را از بند ارجاسپ، رهانيده است؛در آغوش دركشد؟؟؟!!!
چگونه.......
باري!
گوييا مادر استاد ايشان را كه اينك ديگر «كودكي خرد نيست كه نياز به آغوش مادر داشته باشد»، هيچ در آغوش خود نكشد!!!
نيز استادِ ما به اين بسنده نمي‌كند و مويي ديگر از ماستِ استوره‌ي اسفنديار برمي‌آورد و با نگرش به همين 2 بيتِ ساده درباره‌ي «اسفنديار و دلجويي مادرش مر او را»، چنين دادِ سخن مي‌گزارد كه: «اسفنديار شب هنگام در آغوش كتايون مي‌خفته است[!!!!!] و همبالين او بوده است[!!!!!]»
ولي استاد فرخ‌نهاد، ما را اندر اين سوگ و سوزِ بي‌پايان، سرگشته و نالان وانمي‌نهد و چرايي و چند و چون آن ننگِ شبانه‌ي مادري كه جگرگوشه‌اش را شبانگاه در آغوشِ مهر و دلجويي دركشيده است را با نمونشي به آيين خويدوده[!!!] بازمي‌نمايد و بدين سان شيوه‌ي بهين و راستين «ژرفاكاوي» و «نهادشناسي» شاهنامه را به رخمان پيش مي‌كشد و يكي ديگر از مازهاي راز شاهنامه را برمي‌رسد و مي‌گزارد!!!
در پي داستان اسفنديار، در شب درد دل گويي جهان‌پهلوان جوان با مادر و دلجويي مادر مر او را، فردوسي بزرگ راست، از زبان اسفنديار:

كنون چون برآرد سپهر آفتاب، / سر شاه بيدار گردد ز خواب؛
بگويم بدو آن سخنها كه گفت؛ / ز من راستيها نبايد نهفت؛
و گر هيچ تاب اندر آرد به چهر، / به يزدان كه بر پاي دارد سپهر،
كه بي كام او تاج بر سر نهم؛ / همه كشور ايرانيان را دهم.
تو را بانوي شهر ايران كنم؛ / به زور و به دل جنگ شيران كنم.

این چند بیت دربردارنده ی 2 نکته ی بس نغز و نازک است که به دست «والا شاهنامه خراشان»، استاد میرجلال الدین کزازی، به نیکی به کژی و هرزگی درکشانیده شده است!!! روشنگری فزونتر در پی خواهد آمد.
ميرجلال‌الدين كزازي راست، اندر گزارش بیت
«كه بي كام او تاج بر سر نهم؛ / همه كشور ايرانيان را دهم.»، در رويه‌ي 24 كتاب "خشم در چشم":

«ايرانيان در داستان رستم و اسفنديار، در معني بلخيان و گشتاسپيان به كار رفته است، در برابر سگزيان يا سيستانيان؛ به همان سان كه از ايران نيز، تنها قلمرو فرمانروايي گشتاسپ خواسته شده است؛ آن چنان كه نمونه‌وار در بيت زير، مي‌توانيم ديد:
من از شهر زاول به ايران شوم، / به نزديك شاه دليران شوم.
بر اين پايه اسفنديار همانند پدرش گشتاسپ كه نافرماني و جداسري رستم و زال و سگزيان را برنمي‌تابد و آن را بهانه‌ي گسيل فرزند به سيستان مي‌گرداند، از اين كه پاره‌اي از مردمان از فرمان بلخيان بيرون اند، خشمگين و ناخشنود است و نخستين كاري كه پس از رسيدن به فرمانروايي مي‌خواهد كرد، آن است كه همه‌ي كشور را به ايرانيان (= بلخيان) بدهد و به فرمان آنان درآورد.»

به به! می بینیم که این استاد فرخنده رای، چه سان ایرانزمین را به آسانی و آسودگی، 2 پاره فرموده اند: «ایران» (بلخ) در برابر «سگستان» (=سیستان) و نکته را درنیافته اند! به فرموده ی استاد فرهمند مایه و ورجاوند پایه مان، سوشیانت مزدیسنا: «ایران در شاهنامه گاه به معنای سرزمین ایران است و گاه پایتخت ایران.» نمونه را:
ایران در مانک سرزمین ایران: همه کشور ایرانیان را دهم (=نمیخواهم مانند گشتاسپ، خودکامه باشم و همه را در کشوربانی و مردمداری، همیار و همباز میدانم)
ایران در مانک پایتخت ایران:«از ایران ره سیستان برگرفت»، نیز «من از شهر زاول به ايران شوم» (ایران = بلخ).
نیز ميرجلال‌الدين كزازي راست، اندر گزارش بيت بازپسين، «تو را بانوي شهر ايران كنم؛ / به زور و به دل جنگ شيران كنم.»، در رويه‌ي 24 كتاب "خشم در چشم":
«دومين كاري كه او [اسفندیار] در آن هنگام به انجام مي‌خواهد رسانيد، آن است كه كتايون را شهربانوي ايران بگرداند. اين خواست اسفنديار نيز گوييا ريشه در رسم و آيين خويدوده دارد[!!!!!]: اسفنديار مي‌خواهد كتايون را به زني بستاند و بدينسان او را شهربانوي ايران بگرداند. استاد در اين بيت، بدانسان كه در بيت 19 نيز، پوشيده و نمونش‌وار از اين رسم و راه هنگامه‌ساز و پر چند و چون سخن به ميان آورده است.»

و آن بيت 19 كه استاد كزازي مي‌فرمايند همان است كه پيشتر به فراخی بازنموديم:
«كتايون قيصر كه بد مادرش، / گرفته شب تيره اندر برش.»
و نوشتيم كه به باور استاد كزازي، فرزانه‌ي فرهمند ايران، فردوسي بزرگ، به زباني پوشيده و نمونش‌وار از آن رسم و راه هنگامه‌ساز و پر چند و چون، همانا خويدوده(!!!)، سخن به ميان آورده است!!! به دیگر سخن این پنداره ی تباه استاد کزازی است که میکوشد اندر میان درددلگویی و دلجویی شبانه ی مادری و پورش، رسم و آیینی هنگامه ساز و پر چند و چون در افکند و شاهنامه را برآشوبد!

اینک این پرسمان فرااندیشه مان می آید که به راستی چه آیینی در میان است که جهانپهلوان اسفندیار را بر آن می دارد تا پس از به شست آوردن شهریاری ایران زمین، کتایون مادر را «شهربانوی ایران» برگمارد؟!! پاسخ را از زبان شیوا و روشنگر والا استادان شاهنامه شناسی، استاد سوشیانت مزدیسنا می خوانیم:

«با پیمان شکنی گشتاسپ، اسفندیار که میخواهد تاج و تخت را به زور بگیرد به مادرش نوید میدهد که او را شهبانو کند. این سخن به مفهوم زناشویی اسفندیار با مادرش نیست بلکه یادآور میشود با آنکه اسفندیار دارای همسر است و خودبخود همسر اسفندیار به شهبانویی ایران میرسید اما اسفندیار میخواست مادرش را همچنان شهبانوی ایران نگه دارد.
و اما بعد!
ای کاش استاد کزازی در زمینه شاهنامه شناسی خود را بازنشسته کرده بود و اینچنین پیشینه اش را نمی آلود. ایشان که به اصطلاح شاهنامه را ویرایش کرده درنیافته:
که چون مست بازآمد اسفندیار - دژم گشته از گفته ی شهریار (خالقی به نادرست به جای «گفته»: «خانه» ضبط کرده)
کتایون قیصر که بد مادرش - گرفته شب تیره اندر برش
چو از خواب بیدار شد نیم شب (ضبط خالقی: تیره شب!) - یکی جام می خواست و بگشاد لب
اگر بنا باشد که از این چند بیت نتیجه بگیریم که اسفندیار با مادرش هماغوشی کرده پس همه مردم ایران چنین بوده اند زیرا مادران تا واپسین دم، فرزند خود را حتا در بزرگسالی در آغوش میکشند!! اگر به خود کمی زحمت بدهیم و به داستان پیشین برگردیم میبینیم که اسفندیار از هفت خان خویش بازگشته و پس از زمانی دراز، تنها برای یک شب به دیدار مادرش رفته است. پیش از این دیدار، اسفندیار در بزم پیروزی که گشتاسپ آراسته بود با چند تن دیگر شرکت داشت و پس از بزم:
برفتند هرکس که گشتند مست - یکی ماهرخ دست ایشان به دست
بازمیگردیم به اسفندیار و مادرش. شاهزاده که نتوانسته مادر را با خود همسو کند، به اندرزهای کتایون گوش نمیدهد و میرود و:
نشد پیش گشتاسپ، اسفندیار-همی بود با رامش و میگسار
دو روز و دو شب باده ی خام خورد- بر ماهرویش دل آرام کرد
این ماهرو نه کتایون بلکه یکی از آن ماهرخانی است که در بزم گشتاسپ شرکت داشت...
باشد که آب به آسیاب دشمنان نریزیم.»

۱۳۸۹/۰۵/۰۷

پیشینه پزشکی در ایران /4

امید عطایی فرد



بیمارستان و دانشکده های پزشکی ایران
از سروده ای کنایه آمیز در شاهنامه که خطاب به کاووس می باشد، در می یابیم پیشینه ی بیمارستان در ایران باستان بسی دیرینه بوده است:
بدو گفت گودرز: بیمارستان/ تو را جای زیباتر از شارستان
به دشمن دهی هر زمان جای خویش/ نگویی به کس بیهده رای خویش

دانشکده ی سائیس
در دوران زرین هخامنشی ایرانیان توجه ویژه ای به ساختن بیمارستان و درمانگاه داشتند. در یادگاه (موزه) واتیکان لوحی دیده می شود که به دست یکی از کاهنان معابد مصری نوشته شده و چنین است:
داریوش، شاه شاهان و شاه مصر، در عصر خود و هنگامی که من در دربارش به سر می بردم، فرمان داد که «به پایتخت مصر برو و با گرد آوردن ابزار پزشکی، آموختن حرفه ی پزشکی را برای مصریان فراهم ساز». من به مصر رفتم و چنان کردم که شاه شاهان می خواست و فرمان داده بود. من ابراز لازم پزشکی و کتاب برای برپایی چنین دانشگاهی فراهم کرد و توانستم جوان مصری را به یاری استادان با تجربه، آموزش دهم. چه، شاه شاهان به خوبی از ارزش دانش پزشکی آگاه بود و آرزو داشت با برپایی چنین دانشگاهی، جان بیماران مصری را نجات دهد(1)

دانشکده ی گندی شاپور
به نوشته ی محمد محمدی: گندی شاپور شهرت خود را به سبب آموزشگاه و بیمارستانی که در آن به وجود آمده بود و در طی چندین قرن، از بزرگ ترین مراکز علمی شرق به شمار می رفت، به دست آورده بود. «سارتن» احتمال میدهد که بنیاد این آموزشگاه پیش از قرن پنجم و حتا پیش از قرن چهارم میلادی گذاشته شده باشد و اگر احتمال «براون» دایر بر این که «تیودوسیوس» پزشک «شاپور دوم» در گندی شاپور اقامت داشته، صحیح باشد، چنین بر می آید که این محل در اوایل قرن چهارم، مرکز پزشکان بوده است. بدون شک بهترین دوره ای که گندی شاپور به خود دیده، عصر نهضت فرهنگی ایران یعنی دوران انوشیروان است. خسرو که علاقه ی زیادی به علم و دانش از خود نشان می داد، و می خواست تا با گردآوری دانشمندان و پزشکان لایق بر شکوه دربار و اهمیت کشور خویش بیافزاید، برای پیشرفت بیمارستان گندی شاپور هم گام های بلندی برداشت. ظاهراً ترتیب و تنظیم طبقه ی پزشکان و تشکیلات داخلی ایشان به طوری که در بعضی از آثار اسلامی دیده می شود، از عصر انوشیروان سرچشمه می گیرد. در این دوره، پزشکان هم در جامعه ی ایرانی طبقه ی خاصی به شمار می رفتند و در داخله ی خود مانند سایر طبقات، نظم و ترتیب و رسوم و آیینی داشتند. رییس طبقه ی پزشکان را به لقب «درست بد» می خواندند و چون دانشمندترین ایشان به این مقام برگزیده میشد، از این رو «درست بد» خوانده می شد. گذشته از این، سمت پزشک مخصوص شاه نیز بود و ریاست بیمارستان گندی شاپور را هم که در این عهد مرکز طبی ایران بود، بر عهده داشت. معمولاً پزشکان پیش از آن که حق طبابت پیدا کنند می بایستی اجازه نامه های مخصوص بگیرند. می توان حدس زد که دادن این اجازه نامه ها و تنطیم سایر امور صنفی مربوط به این طبقه، از وظایف «دست بد» بود.
در بعضی مصادر تاریخی از مجالس امتحانی سخن رفته که در دوره ی خسرو انوشیروان برای آزمایش پزشکان بر پا می شده. شاید یکی از علل تشکیل اینگونه مجالس، تعیین معلومات داوطلبی بوده که برای گرفتن اجازه نامه و گذراندن امتحان پزشکی خود را آماده نموده اند. گاهی نیز مجالس مناظره یا مباحثه ای از پزشکان کشور در حضور شاه تشکیل می شده و منظور این بوده که ایشان در اطراف مسائل طبی به مباحثه و مناظره پرداخته راجع به قن خود، اطلاعات بیشتری کسب کنند. ظاهراً صورت مذاکرات ایشان را در اوراقی نوشته و ضبط کرده بودند.
از آن چه در «تاریخ الحکما» راجع به گندی شاپور ذکر شده چنین بر می آید که پزشکان آنجا کتاب های چندی در طب تالیف کرده بودند. «قفطی» درباره ی پزشکان آنجا و مطیت ایشان گوید:« گروهی معالجات و روش ایشان را بر اطبای یونان و هند ترجیح می دهند زیرا اینان فضائل هر قوم را گرفته و از خود نیز بر آن چیزها افزوده اند و دستورها و قوانین و کتاب هایی مرتب ساخته اند که تمام این محاسن در آنها جمع است.»
در روزگاری که مدرسه ی گندی شاپور در ایران رونق یافته مدارس دیگری هم در عالم مسیحی وجود داشته که در هر یک از آن ها، کم و بیش علومی تدریس می شده، ولی به واسطه ی این که آن مدارس هم مانند مؤسسات دیگر مسیحی در زیر نفوذ دین و کلیسا بوده اند، دانش های دیگر غیر از آنچه با دین بستگی داشته در آن ها چندان پیشرفتی نکرده است. در آموزشگاه گندی شاپور مباحث و مجادلات دینی و کلامی راه نداشته و این مؤسسه تنها راه علمی خود را می پیموده... به همین جهت پیشرفت علم طب در این آموزشگاه به مراتب بهتر و بیشتر از مدارس مسیحی روم و آسیای غربی بوده است. گندی شاپور درهای خود را به روی دانشمندان و طالبان علم از هر کیش و مذهبی که بوده اند باز گذارده و همه را بی آن که نادانی و تعصب دامنگیرشان شود به سوی یک هدف واقعی سوق داده است. «سارتن» آموزشگاه گندی شاپور را با عنوان «دانشگاه» یاد کرده. گندی شاپور در دوره ی ساسانی از شهرتی بسزا برخوردار بوده. از این که غیر از ایرانیان زرتشتی و مسیحیان سریانی، نام اطبای دیگر و از آن جمله یکی دو تن از اعراب را هم می یابیم که در عصر جاهلیت به گندی شاپور آمده و در آنجا پزشکی آموخته اند، می توان فهمید که مدرسه و بیمارستان گندی شاپور در جهان آن روز، یکی از مراکز طبی مهم جهانی به شمار می رفته است.(2)

پی نوشتها:
1. نشریه ی «در آستانه فردا»، فروردین 1376.
2.فرهنگ ایرانی پیش از اسلام، ص 231 تا 241.