۱۳۸۸/۰۲/۲۰

حافظ مهرآیین (۳۷)


{م.ص. نظمی افشار}
غنچه
جان فداي دهنت باد كه در باغ نظر/چمن آراي جهان خوشتر از اين غنچه نبست
صبا ز حالِ دلِ تنگِ ما چه شرح دهد/ كه چون شكنجِ ورق‌هاي غنچه توبر توست
(غزل شمارة 66)
به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم /چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت
(غزل شمارة 71)
روي تو كس نديد و هزارت رقيب هست/در غنچه‌اي هنوز و صدت عندليب هست
در بعضي از ابيات به نظر مي‌رسد كه از واژة پسته بجاي غنچه استفاده شده باشد.
(غزل شمارة 74)
زنهار آن عبارت شيرين دلفريب/گويي كه پستة تو سخن در شكر گرفت
(غزل شمارة 76)
ز كار ما و دل غنچه صد گره بگشود/نسيم صبح چو دل در پي هواي تو بست
بيت الحاقي زير نيز در همين غزل است (پژمان بختياري. ص 198)
هم از نسيم تو روزي گشايشي يابد/چو غنچه هر كه دلِ خويش در هواي تو بست
(غزلِ شمارة 108)
گفت آن يار كزو گشت سرِ دار بلند/جرمش آن بود كه اسرار هويدا مي‌كرد
آن كه چون غنچه لبش را ز حقيقت بنهفت/ورق دفتر از آن نسخة مُحشا مي‌كرد
[محشا = حاشيه نويسنده، حاشية نوشته شده، فرهنگ عميد. ص 2192]
(غزل شمارة 157)
دلا چو غنچه شكايت ز كارِ بسته مكن/كه بادِ صبح نسيمِ گره گشا آورد
(غزل شمارة 173)
دل خون شدي به ياد تو هر گه كه در چمن/بند قباي غنچة گل مي‌گشاد باد
ماهر دامغاني از شعراي دورة صفويه سروده است:
در گوش و زبان و دل مردم سخن توست/در خلوت هر كس كه رسي انجمن توست
از غنچة لعلش هوسِ بوسه نمودم/خنديد و به من گفت: زياد از دهنِ توست
دكتر فوريه پزشك فرانسوي دربار ناصرالدين‌شاه قاجار در سفرنامه‌اش در آنجا كه به مرز ايران نزديك شده و به كوه آرارات مي‌رسد آورده است: نهال‌ها در اين نقطه مستقيما از نژاد همان غنچة لطيفي است كه جدِ اعلايِ ما نوح كاشته است. آيا در همين جا نبوده است كه حضرت نوح همين غنچة لطيف را كه عصارة آن پيري او را به جواني مبدل ساخت به بار آورد؟ (سه سال در دربار ايران. ص 32)
نسرين
(غزل شمارة 14)
مي‌نمايد عكس مي در رنگ روي مهوشت/همچو برگ ارغوان بر صفحة نسرين غريب
(غزل شمارة 154)
بهار عمر خواه اي دل، وگرنه اين چمن هر سال/چو نسرين صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد
چو مهمان خُراباتي به عزت باش با رندان/كه درد سركشي جانا گرت مستي خمار آرد
(غزل شمارة 157)
رسيدنِ گل و نسرين به خير و خوبي باد/بنفشه شاد و كش آمد، سمن صفا آورد
(شكلِ صحيح بيت در مبحث بنفشه شرح داده شده است)
(غزل شمارة 162)
رسمِ بد عهديِ ايام چو ديد ابر بهار/گريه‌اش بر سمن و سنبل و نسرين آمد
(غزل شمارة 178)
آنكه رخسارِ تو را رنگِ گل و نسرين داد/صبر و آرام تواند به منِ مسكين داد
وآنكه گيسويِ تو را رسمِ چپاول آموخت/هم تواند كرمش داد منِ غمگين داد
(غزل شمارة 226)
ممكن است اين غزل الحاقي باشد. چندان نبايد بر معاني آن استناد كرد.
به بويِ او دلِ بيمارِ عاشقان چو صبا/فدايِ عارضِ نسرين و چشمِ نرگس شد
ناصر خسرو سروده است:
چو نسرين بخندد شود چشم گل/به خون سرخ چون چشم اسفنديار

۱۳۸۸/۰۲/۱۷

آیا در شاهنامه سخنی از مردم نیست؟!!


افسانه سرایان و حماسه نگاران از قهرمانان، و شکوه و عظمتی یاد کردند و از بازگشت به عصری طلایی و رویایی سخن گفتند که هرگز برای مردم، وجود تاریخی و خارجی نداشت. حماسه اشراف را در ذهن مشتاق توده های منجی پرست و بهزیستی طلب به عنوان حماسه ملی جا زدند. از ملتی سخن گفتند که هرگز وجود نداشت. (محمدحسن ناصرالدین صاحب الزمانی)
فردوسی از رستم خیالی و پادشاهان تعریف کرده در هالی که در کتاب خود از انسان و انسانیت و یا خراسانی رنجدیده نامی نبرده است. شاهنامه فردوسی، شاهنامه نیرنگ و دروغ و سرگرم کننده مردم بدبخت ماست. (صادق خلخالی)
بلندگوهاى‌ رژيم‌ سابق‌ [پادشاهی پهلوی] از شاهنامه به‌ عنوان‌ حماسه‌ى‌ ملى‌ ايران‌ نام‌ مى‌برد، حال‌آن‌که‌ در آن‌ از ملت‌ ايران‌ خبرى‌ نيست‌ و اگر هست‌ همه‌ جا مفاهيم‌ وطن‌ و ملت‌ را در کلمه‌ى‌ شاه‌ متجلى ‌مى‌کند. (احمد شاملو)
در پاسخ به اینگونه کژگوییها که برخاسته از نادانی و تعصب است، باید یادآور شد که تاریخنگاری رسمی در همه جای دنیا با نوشتن تاریخ اجتماعی، تفاوت دارد و به مردم کوچه و بازار پرداخته نشده است. هزاران سردار و سرباز جانباخته که یادکرد همه آنها شدنی نبوده، از مردم این آب و خاک بودند و از کشور و یا کره دیگری نیامده بودند!! مگر در همین شاهنامه، داستان انوشیروان و کفشگر، دستاویزی برای کوبیدن ساسانیان نبوده است؟ آن هم موزه‌دوز توانگر و پولداری که برخلاف قانون و با دادن رشوه میخواست فرزندش را در دربار به کار بگمارد! اینک شاهنامه را ورق میزنیم:
۱.در دیباچه شاهنامه، مردم بسان والاترین آفریده یزدان ستوده شده اند. شاهان استوره‌ای از کیومرس تا جمشید برای رفاه مردم و آبادانی کشور در رنجند.
۲.در داستان جمشید سخن از پیدایش طبقات اجتماعی (و نه جامعه طبقاتی) میباشد و هیچ طبقه‌ای بر دیگری برتری ندارد.
۳.کاوه آهنگر، ستمدیده ای از مردم سپاهان است که بر ضد زهاک تازی میشورد و خود و پسرانش به پاس جانبازیهایشان به سپهسالاری میرسند. چرم آهنگری کاوه که از اعماق مردم برخاسته، میشود درفش شاهنشاهی ایران.
۴.داراب پسر همای را زوجی گازر (رختشوی) در صندوقی شناور بر رود پیدا و نگهداری میکنند تا بزرگ و شناخته شود. داراب پس از رسیدنش به پادشاهی، به این زوج یکسد بدره زر و جامی پر از گوهر و پنج تخته از هر جامه ای میبخشد.
۵.اردشیربابکان بنیانگزار سلسله ساسانی، شبانی پشمینه پوش و از ژرفای جان با دردهای مردم آشنا بود. وی پس از رسیدن به پادشاهی، در یک فراخوان همگانی، کار و شغلی درخور برای مردم ایران فراهم میسازد.
۶.شاپور دوم (ذوالاکتاف) در خردسالی فرمان میدهد که برای آسودگی مردم، پل دومی بر روی دجله بزنند تا از یک پل بروند و از پل دیگر برگردند. وی هنگام گریز از اسارت رومیان به پالیزبانی ایرانی پناهنده میشود و گفتگوی شاه و باغبان، دلکش و خواندنیست.
۷.داستانهای بهرام گور با لنبک آبکش (سقا)، بازارگان، زن پالیزبان، ماهیار گوهرفروش، فرشیدورد (روستایی)، به زنی گرفتن دختران آسیابان، و غیره شنیدنیست. همین شاه است که برای شادی مردم ایران، دستور میدهد لوریان (رامشگران هندی) در شهرها بگردند و مردم را سرگرم کنند.
۸. قباد با دختر یک دهقان اهوازی زناشویی میکند.
۹. انوشیروان دادگر یک نوجوان عامی به نام بزرگمهر را از شهر مرو به پایتخت آورده و به پاس هوش و کاردانی‌اش در دستگاه دولت به کار میگمارد. بزرگمهر تا رده وزارت میرسد.
همین شاهنشاه زمانی که در ساری و آمل از کشتار و غارت مردم به دست ترکان آگاه میشود، «سرشک از دو دیده ببارید شاه، چو بشنید گفتار فریادخواه». انوشیروان دستور میدهد باره‌ای بلند در برابر یورشگران بسازند و میگوید:
جهاندار نپسندد از ما ستم * که باشیم شادان و دهقان دژم
نمانیم که این بوم ویران کنند * همان غارت از شهر ایران کنند
نخوانند بر ما کسی آفرین * چو ویران بود بوم ایران زمین
۱۰.زمانی که هرمزد اگاه میشود اسپ پسرش پرویز به کشتزار یک دهقان آسیب رسانده، فرمان میدهد دم و گوش اسپ را ببرند و خسارت دهقان را پرداخت کنند. در زمان همین پادشاه به پیرزنی فالگیر اشاره میشود. و...
سراسر شاهنامه آکنده از مردم دوستی شاهان ایران است. همه شاهان بر تخت عاج ننشسته و مردم را قربانی جنگها نکرده بودند. این شاهان در جنگ و گریز با دشمنان کشته شدند: جمشید، آبتین، نوذر، لهراسپ، دارا (داریوش سوم)، پیروز ساسانی، یزدگرد سوم. شاهان تا توانستند شهر و آبادی برای مردم ساختند که دارای دبیرستان و بیمارستان بود. و برای ایرانیان ارج و آبرویی جاودان بر جای نهادند.
امیدعطایی فرد omidataeifard.blogspot.com

۱۳۸۸/۰۲/۱۵

شاخه‌هاي شاهنامه


{امید عطایی فرد}
پس از زايش شاهنامه فردوسي، شاهنامه‌هاي پيش از آن، كم كم فراموش شدند و در ساية اين سرو، جاي گرفتند. اما پس از شاهنامه فردوسي، تني چند از سرايندگان، شاخ و برگهاي ناگفته و نهفته را يكي پس از ديگري به نظم درآوردند. در «مجمل التواريخ» آمده كه شاهنامه فردوسي: اصلي، و كتابهاي ديگر كه ديگر حكيمان نظم كرده‌اند، شعبهاي آن است. (ص 2)
«اسدي توسي» در ديباچه «گرشاسپ نامه» مي‌گويد:
به شهنامه فردوسي نغزگوي / كه از پيش گويندگان برد گوي
بسي ياد رزم يلان كرده بود / از اين داستان ياد نآورده بود
نهالي بُد اين رسته هم زآن درخت / شده خشك و بي بار و پژمرده سخت
من اكنون ز طبعم بهار آورم / مر اين شاخ را نو به بار آورم
«نظامي گنجوي» در سرآغاز «هفت پيكر» مي‌سرايد:
هرچه تاريخ شهرياران بود / در يكي نامه اختيار آن بود
چابك انديشه‌اي [= فردوسي] رسيده نخست / همه را نظم داده بود درست
آنچ از او نيم گفته بُد گفتم / گوهر نيم سفته را سفتم
زان سخنها كه تازي است و دري / در سواد بخاري و طبري
وز دگر نسخه‌ها پراكنده / هر دُري در دفيني آكنده
«ايرانشاه» درباره «كوش نامه» مي‌گويد كه «نبشته به يوناني و پهلوي» بود و اين آگاهي را دربر داشت: در مرز يمن، بر فراز يك كوهسار، فرزانه‌اي به نام «مهانش» مي‌زيست كه از تبار جمشيد بود. وي دفتري از پوست آهو داشت كه سرگذشت «آبتين» پدر «فريدون» در آن به چشم مي‌خورد.
در اينجا به فهرستي از منظومه‌ها مي‌نگريم كه خود، بر پاية نوشتارها و كتابهاي منثور پهلوي و پارسي بوده است:
كرشاسپ نامه / ابونصر علي بن احمد توسي / 458 قمري
بهمن نامه / ايرانشاه بن ابي الخير / پيرامون 500 قمري
كوش نامه / «« ««
فرامرز نامه / ؟
بانوگشسپ نامه / ؟
برزونامه (+ بيژن‌نامه + سوسن نامه) / عميد عطايي بن يعقوب (عطايي رازي)
شهريار نامه / سراج الدين عثمان بن محمد مختاري غزنوي
آذربرزين نامه / ؟
كـُك كوهزاد / ؟
شبرنگ نامه / ؟
جمشيد نامه / ؟
جهانگير نامه / ؟
داراب نامه / ؟
سام نامه / خواجو
خسرو و شيرين / نظامي گنجوي
هفت پيكر / نظامي گنجوي
ويس و رامين / فخرالدين اسعدگرگاني
و سرانجام بايد از «شاهنامه نوبخت» ياد كرد كه دنباله‌اي شايسته بر شاهكار فردوسي به شمار مي‌رود و در زمان «رضاشاه پهلوي» به سرايش درآمد و دربردارندة دوران «اسپهبدان» تا «پهلوي» مي‌باشد.

۱۳۸۸/۰۲/۱۳

حافظ مهرآیین (۳۶)


{م.ص. نظمی افشار}
سوسن
(غزل شمارة 237)
بسان سوسن اگر ده زبان شود حافظ/چو غنچه پيش تواش مُهر بر زبان باشد
(غزل شمارة 49)
از زبان سـوسـن آزاده‌ام آمـد بـه گـوش
كاندرين دير كهن، كارِ سبكباران خوش است
گاهنبار ششم در آيين اوستايي ”هيه مسپت ميذيه HIAMASPATHMAEAYA (همشفث ميذگاه - ابوريحان بيروني) سيصدو شصتمين روز سال بود. و گويند كه در آن انسان خلق شده است. اين گاهنبار را به ياد مردگان مي‌گرفتند و در ايام پنج روزة آن آشاميدني‌ها و خوردني‌هايي بر بام خانه و در دخمه‌هاي مردگان مي‌گذاشتند و چنين مي‌پنداشتند كه ارواح مردگان در اين روزها بازمي‌گردند و از اين اطعمه قوت مي‌گيرند و براي اينكه مردگان از بوي آن لذت برند ، در خانه‌هاي خود ”راسن“(كاج يا سوسن كوهي) را بخور مي‌كردند. آنها عقيده داشتند كه اگر قمر در اين روز در منازل ناري باشد مردم بايد شهد بنوشند و اگر در منازل آبي باشد مي‌بايست آب بنوشند.(تاريخ افغانستان. حبيبي. ص 651)
از اينجا معلوم مي‌شود كه منظور حافظ از مصرع آمده در غزل شمارة 49 گل سوسن نيست بلكه آوردن صفت آزاده نشان مي‌دهد كه منظور نوعي سرو است.
(غزل شمارة 159)
عارفي كو كه كند فهم زبانِ سوسن/تا بپرسد كه چرا رفت و چرا باز آمد
(غزل شمارة 160)
ز مرغِ صبح ندانم كه سوسنِ آزاد/چه گوش كرد، كه به ده زبان خموش آمد
به گفتة بن‌دهشن، در ميان گلها، گل سوسن به امشاسپند خرداد اختصاص دارد. خرداد نام يكي از امشاسپندان يا مهين فرشتگانِ آيين مزدايي است. در زبان پهلوي نام خرداد: خوردت يا هوردت آمده است. وظيفة جهاني اين امشاسپند، نگهباني آب‌ها و وظيفة مينوي او، سلامت و شادماني بخشيدن به نيكوكاران است. در يسنا -47، اهورامزدا خوشي خرداد و جاودانگي امرداد را به كسي مي‌بخشد كه در دنيا انديشه و گفتار و كردارش برابر آيين است. ايزدانِ تشتر، فروردين و باد از همكارانِ امشاسپند خرداد هستند. در بن دِهشن آمده: خرداد سرور سال‌ها و ماه‌ها و روزهاست.در گاه‌شماري ايراني روز ششم هر ماه و ماه سوم هر سال خورشيدي به نامِ خرداد مي‌باشد. همچنين در خرداد روز از خرداد ماه جشني برگزار مي‌شده كه به آن خردادگان مي‌گفته‌اند.(گاهشماري چهارده‌هزار سالة ايراني. ص 29).
(غزل شمارة 200)
جهان چو خلدِ برين شد به دورِ سوسن و گل
ولي چه سود كه در وي نه ممكن است خلود
[جلود = جاودانه، هميشگي(فرهنگِ عميد. ص 1036)]
خود گرفتم كافكنم سجاده چون سوسن به دوش
همچو گل بر خرقه رنگِ مي مسلماني بُوَد
خاقاني شرواني سروده است:
شاخِ جواهر فشان ساخته خير النثار/سوسنِ سوزن نماي، دوخته خير الثياب
شمشاد
(غزل شمارة 112)
سايه تا باز گرفتي ز چمن مرغ چمن/آشيان در شكنِ طرة‌ شمشاد نكرد
شايد ار پيك صبا از تو بيامزد كار/زانكه چالاكتر از اين حركت باد نكرد
لاله
(غزل شمارة 22)
نه اين زمان دلِ حافظ در آتش طلب است
كه داغدار ازل همچو لالة خودروست(آتش)
(غزل شمارة 27)
چون پياله دلم از توبه كه كردم بشكست
همچو لاله جگرم بي مي و پيمانه بسوخت
(غزل شمارة 57)
ز حالِ ما دلت آگه شود مگر وقتي/كه لاله بر دمد از خاكِ كشتگان غمت
(غزل الحاقي شمارة 72) پژمان بختياري ص 196)
چون لاله كج نهاد كلاه طرب ز كبر/هر داغ دل كه بادة چون ارغوان گرفت
(غزل شمارة 142)
دلِ شكستة حافظ به خاك خواهد بُرد/چو لاله داغِ هوايي كه بر جگر دارد
(غزل شمارة 153)
دل ما به دور رويت ز چمن فراغ دارد
كه چو سرو پايبند است و چو لاله داغ دارد
به چمن خرام و بنگر برِ تخت گل كه لاله
به نديمِ شاه ماند كه به كف اياغ دارد
[اياغ= پياله‌اي كه در آن شراب مي‌خورند(فرهنگ عميد)]
اقبال لاهوري مي‌فرمايد:
چون چراغِ لاله سوزم در خيابانِ شما/اي جوانانِ عجم جانِ من و جانِ شما
غوطه‌ها زد در ضمير زندگي انديشه‌ام/ تا به دست آورده‌ام افكارِ پنهانِ شما
(غزل شمارة 159)
لاله بويِ مي نوشين بشنيد از دمِ صبح/داغِ دل بود و به اميدِ دوا باز آمد
(غزل شمارة 160)
تنور لاله چنان برفروخت بادِ بهار
كه غنچه غرقِ عرق گشت و گل به جوش آمد
(غزل شمارة 172)
ز حسرتِ لبِ شيرين هنوز مي‌بينم/كه لاله مي‌دمد از خونِ ديدة فرهاد
مگر كه لاله بدانست بي وفايي دهر/كه تا بزاد و بشد جامِ مي ز كف ننهاد
(غزل شمارة 180)
حسنِ تو هميشه در فزون باد/رويت همه ساله لاله‌گون باد
فرخي سروده است:
بوستاني ز لاله و سوسن/همچو رويِ تزرو و سينة باز
دوستانِ مساعد و يك دل/كه توان گفت پيش ايشان راز
(غزل شمارة 211)
باد بهار مي‌وزد از گلستانِ شاه/وز ژاله، باده، در قدحِ لاله مي‌رود
(غزل شمارة 229)
من چو از خاكِ لحد لاله صفت برخيزم/داغِ سودايِ توام سرِ سويدا باشد
تو خود اي گوهرِ يكدانه كجايي آخر/كز غمت ديدة مردم همه دريا باشد
[سويدا= خال و نقطة سياه، فرهنگ عميد]
به نظر مي‌رسد كه در اين بيت ارتباطي بين لاله و معاد برقرار شده باشد مي‌بايست در اين باره تحقيقِ بيشتري كرد.

۱۳۸۸/۰۲/۱۰

نگرشی بر: شاهنامه/ ویرایش خالقی‌مطلق


{امیدعطایی فرد}
بیگمان در این زمان، بزرگترین و برجسته ترین گردآوری نسخه‌ها و دستنویسهای شاهنامه، از آن استاد «جلال خالقی مطلق» میباشد. وی با بررسی ده‌ها نسخه، که بنیادیترین آنها را در زیرنویس آورده، کار پژوهندگان را بسیار آسان نموده و ایشان را سپاسگزار خود کرده است؛ اما ویرایش و گزینش خالقی مطلق را نمیتوان بهترین دانست و دارای کژیها و گزینشهایی بس نادرست است. من در کتاب «دیباچه شاهنامه» از آغاز شاهنامه تا پایان داستان جمشید را ویراسته‌ام و خوانندگان میتوانند به تفاوت و دیگرگونی این دو ویرایش پی ببرند. مهمترین اشتباه ویراستاران شاهنامه این بوده که به پارسی‌گویی فردوسی چندان توجه نکرده‌اند. در اینجا به نمونه‌هایی پراکنده از مصرعها اشاره میکنم و نسخه بدل (گزینش خودم از دیگر دستنویسها) را در کمانک می آورم.
۱. فردوسی خواب میبیند که دقیقی میگوید اشعار نیمه تمامش را در شاهنامه بگزارد:
خالقی: اگر بازیابی بخیلی(!) مکن / (عطایی: سخنها سراسر نیامد به بن)
۲.در پایان نقل قول هزار بیت دقیقی از زبان فردوسی درباره خداینامه میخوانیم:
خالقی: فسانه کهن بود و منثور بود/ (عطایی: چو جامی گهر بود و دستور بود)
فردوسی در دیباچه گفته که شاهنامه را نباید دروغ و «فسانه» خواند. بنابراین ثبت خالقی نادرست است و شگفتا که هیچ شاهنامه پژوهی را ندیده‌ام که از این خطا (نام بردن از افسانه!‌های شاهنامه) به دور بوده باشد. از سوی دیگر در شاهنامه بارها از جامهای پر از گوهر به عنوان ارمغان و هدیه یاد شده است؛ بنابراین خداینامه به جام گوهرآگینی همانند شده که دستور و رهنمای خردمندان است.
۳.در آغاز اشکانیان در ستایش شاه آمده:
خالقی: همان خسروی قامت و منظرش/ (عطایی: که جاوید بادا سر و افسرش)
۴.در آغاز پادشاهی شاپور اردشیر، پس از یادکرد خداوند آورده:
خالقی: سپهر و ستاره زمین کرده اند/ (کرده است)
اینکه پس از دو بیت که فعل مفرد آمده ناگهان فعل جمع به کار برده شود، نادرست میباشد.
۵.زمانی که کیخسرو مینگرد به جام جهان نما که از برج ماهی (حوت) تا بره (حمل) را دارد، افزون بر دوازده برج، از هفت سیاره یاد شده و خالقی به اشتباه به جای شید (خورشید) آورده: شیر!
چو کیوان و بهرام و هرمزد و شیر /(: شید)
چو ناهید و تیر از بر و ماه، زیر [داستان بیژن و منیژه]
۶.در دفتر هفتم ویراسته مشترک خالقی و ابوالفضل خطیبی این بیت الحاقی و همانندهای آن دیده میشود:
ز منبر چو محمود گوید خطیب-به دین محمد گراید صلیب!
درخور نگرش اینکه در برابر پنج دستنویس، هشت نسخه دیگر از این بیت یاد نکرده اند. [نامه نوشیروان به هرمزد]
۷. در آغاز داستان هرمزد فردوسی میگوید:
خالقی: نبینی پس از مرگ آثار من/ (عطایی: ببینی)
آیا فردوسی که به استواری باور دارد شاهکارش جاودانه است، چنین باوری دارد که پس از مرگش آثار او نمی‌ماند؟!! درخور نگرش اینکه در یک دستنویس به جای آثار آمده: آزار.
۸.فردوسی در آغاز داستان کین سیاوش میگوید:
خالقی: نگیرم مگر یاد تابوت و دشت / (: تشت)
به جای تابوت، گاهی از واژگانی دیگر مانند صندوق نیز بهره برده شده و در اینجا کلمه دشت بی معناست.
۹. فردوسی در آغاز رستم و هفت گردان میگوید:
خرد را و دین را رهی دیگرست-
خالقی: سخنهای نیکو به پند اندرست/ (: بند)
فردوسی کیش خلافت عباسی را نداشته و سخنهای نیکو را در «بند» و زنجیر میداند. استواری دیدگاه من از اینجا آشکار میشود که فردوسی در سرآغاز پادشاهی کیخسرو آورده است (ضبط خالقی):
هنر با نژادست و با گوهرست / سه چیزست و هر سه به «بند» اندرست
۱۰. در آغاز جنگ بزرگ کیخسرو میگوید چشم به راه شاهی بوده که:
خالقی: جوادی که جودش نخواهد کلید /(عطایی: بزرگی که دادش نخواهد کلید)
به راستی آیا فردوسی واژگانی چون جواد و جود! را به کار میبرده؟
۱۱. در همان بخش میگوید:
خالقی: برین نامه بر عمرها بگذرد / (: سالها)
خالقی: کنون خطبه‌یی یافتم پیش از آن /(عطایی: کنون خامه برتافتم زین نشان)
۱۲.ویرایش خالقی در سرآغاز سوگنامه رستم و اسفندیار با ذکر شماره بیتها چنین است:
به پالیز بلبل بنالد همی-گل ازناله او ببالد(؟) همی[بیت۶]
شب تیره بلبل نخسپد همی....[بیت ۷]
بخندد(؟) همی بلبل از هر دوان....[بیت ۹]
که داندکه بلبل چه گویدهمی-به زیر گل اندر چه موید همی [ بیت۱۳ ]
همی نالد از مرگ اسفندیار-ندارد جز از ناله زو یادگار[بیت ۱۵]
در همه بیتهای یادشده بلبل درهال نالیدن است اما در بیت ۹ میخندد!! این بیت در نسخه بدل اینگونه آمده و با توجه به بیت ۷ درست است:
نخسپد همی بلبل و هر زمان. [عطایی/۹]
یکی از پژوهشگران که شوربختانه نامشان را فراموش کرده‌ام به جای واژه های «نخسپد» و «بخندد» بر این باور بوده که کلمه: «بخنبد» از ریشه خنیا و آواز بوده است.
۱۳. در داستان ارجاسپ پاره ای نسخه ها از گشتاسپ به گونه «شاه جهان» یاد کرده اند اما خالقی «شاه کیان» را برتری داده که از دیدگاه معناشناسی درست نیست زیرا کیان خود معنی شاهان را میدهد.
۱۴.در داستان بهرام گور بیت ۲۲۷۳ چنین است:
چو بنمودخورشید بر چرخ دست-شب تیره بار غریبان (؟)ببست
اما در یک نسخه بدل این مصرع زیبا آمده که نشانه خون ریختن از چهره شب یعنی سرخی بامدادان است: شب تیره، رخ را به ناخن بخست.
۱۵.در نمونه‌هایی دیگر، واژگان پارسی درنسخه بدلها نادیده گرفته شده‌اند؛ مانند: *عدد (نسخه بدل: شُمر). داستان دارا. بیت ۶۷ / *رمح (نیزه).داراب. بیت ۴۰/و...
۱۶. بیتهای فراوانی از متن به حاشیه برده شده که بیگمان از فردوسی بوده و به همین سبب نسخه مورد قبول خالقی مطلق بیش از ده هزار بیت کمتر از شاهنامه اصلی دارد.
۱7. در داستان «هرمزد نوشیروان» این نادرستی دیده میشود: گر از کیقباد اندر آری شمار/ بر این تخمه بر سالیان «صد هزار».
صدهزار نادرست است و با نگرش به دستنویسهای دیگر باید: «شد هزار» و یا «سه هزار» باشد.
درود بر فردوسی بزرگ و سپاس از خالقی مطلق.

۱۳۸۸/۰۲/۰۸

شاهنامه‌های گمشده

{امید عطایی فرد}
شاهنامه مسعودي مروزي

از اين شاهنامه، تنها دو بيت آغازين و بيت پاياني‌اش، به جاي مانده است:
نخستين گيومرث آمذ به شاهي / گرفتش به گيتي درون پيشگاهي
چو سي سال به گيتي پادشا بوذ / كي فرمانش به هر جايي روا بوذ
... سپري شد نشان خسروانا / چو كام خويش راندند در جهانا
و نيز به دو گوشه از شاهنامه‌اش چنين اشاره‌هايي شده است:
1. تهمورث، كهن دز «مرو» را بنا كرد.
2. بهمن [پسر اسفنديار] زال را كشت و احدي از خاندان او را باقي نگذاشت.
(ثعالبي: غرر اخبار ملوك فرس)
از آنجاكه سه بيت يادشده از «شاهنامه مروزي» نخستين بار در كتاب «البدءوالتاريخ» اثر «مطهربن طاهر مقدسي» به سال 355 قمري آورده شده، و نيز بر پاية ديرينگي ساختار شعر، پژوهشگران، زمان اين شاهنامه را پيرامون 300 قمري مي‌دانند. «شاهنامه مروزي» در نيمة سده چهارم قمري، دفتري نامدار و شناخته‌شده بود و از آراستگي آن به نقش و نگارها سخن رفته است.
خوشبختانه آگاهي ديگري از «شاهنامه مسعودي» در منظومه «كوش نامه» ديده مي‌شود. «ايرانشاه بن ابي الخير» هنگام يادكرد از جنگهاي ايرانيان در زمان فريدون با سياهان «بجه» و «نوبي» در آفريقا، مي‌گويد:
زمين بجه هركه او داندش / جهانديده مازندران خواندش
چو خواهي كه رزم سياهان تمام / بداني، تو را ره نمايم به كام
ز مسعودي اين داستان بازجوي / كه او رنج ديده‌ست از اين گفت و گوي
بدان هركه اين كارنامه نهاد / ز شاهان ايران سخن كرد ياد

شاهنامه ابوالمؤيد بلخي

اين شاهنامه به نثري تحسين‌برانگيز و غيرقابل تقليد، و داراي چنين گزارشهايي بوده است: اخبار نريمان، سام، كي‌قباد، افراسياب، لهراسف، آغش وهادان، كي‌شكن. (مجمل‌التواريخ، ص 2 و 3)در «تاريخ سيستان» بخشي از اين شاهنامه، ياد شده است.
به نوشته «ذبيح‌الله صفا»: شاهنامه ابوالمؤيد كتابي عظيم در شرح تاريخ و داستانهاي ايران قديم بود و آن را «شاهنامه بزرگ» و «شاهنامه مؤيدي» هم مي‌گفته‌اند. اين كتاب بزرگ شامل بسياري از روايات و احاديث ايرانيان راجع به پهلوانان و شاهان بود كه اغلب آنها در شاهنامه فردوسي و ساير منظومه‌هاي حماسي متروك مانده و از آنها نامي نرفته يا به اختصار سخن گفته شده است... قديمترين ماخذي كه در آن به شاهنامه ابوالمؤيد بلخي اشاره شده كتاب تاريخ بلعمي است و چون اين كتاب مقارن سال 352 تاليف شده است، پس شاهنامه بوالمؤيد و اجزاي آن در نيمه اول قرن چهارم و ظاهرا در اوايل آن قرن نوشته شده بود... ابوالمؤيد بلخي داراي آثار منظوم و منثور، هر دو، بوده و او را بايد يكي از شاعران و نويسندگان پركار عهد ساماني دانست. (تاريخ ادبيات در ايران، جلد اول)

شاهنامه ابوعلي بلخي

«ابوعلي محمد بن احمد بلخي» شاهنامه خود را بر پايه نوشتارهاي اين پژوهندگان سراييد: روزبه دادويه (ابن مقفع)، محمد بن جهم برمكي، هشام بن قاسم، بهرام بن مردانشاه (موبد شهر شاپور)، بهرام بن مهران اسفهاني، بهرام مجوسي.

شاهنامه ابومنصوري

به فرمان ابومنصور عبدالرزاق توسی نوشته شد. از اين شاهنامه، تنها ديباچه‌اش به دست ما رسيده و گزارندگان اين شاهنامه چنينند:
1. ماخ / پير خراساني از: هري (هرات)
2. يزدان‌داد پسر شاپور / از: سيستان
3. ماهوي خورشيد پسر بهرام / از: نشابور
4. شادان پسر برزين / از: توس.

شاهنامة نوبخت يا (( پهلوي نامه )) :

به نوشته ابراهیم صفایی: اين شاهنامه سرودة دانشمند معاصر آقاي حبيب الله نوبخت و مشتمل بر تاريخ ايران از پايان عصر ساساني و دوران حكمراني اعراب تا آغاز عصر پهلوي و شروع اصلاحات بنيادي بنيانگذار ايران نوين ( اعليحضرت فقيد رضا شاه كبير ) مي باشد و در حقيقت ادامة مطلب شاهنامة فردوسي دربارة ايران است .
شاهنامة نوبخت طولاني ترين منظومة فارسي و مشتمل بر يكصد هزار بيت مي باشد و در ده جلد تنظيم شده ، جلد اول آن شامل قريب بيست هزار بيت در قطع بزرگ بسال 1307 شمسي در چاپخانة مجلس بطبع رسيده است . اين اثر از لحاظ احساس ملي و از لحاظ اينكه طولاني ترين منظومة زبان فارسي است در خور توجه ميباشد .

۱۳۸۸/۰۲/۰۶

بگذار سرودي بسازم



يادداشت: استاد بيژن ترقي ترانه سراي نامور نيز به كاروان جاودانان پيوست. گزارش زندگي و كارنامه او را ميتوان در رسانه هاي دروني و بيروني خواند و شنيد. وي مانند بسياري از ديگر هنرمندان و اديبان، از دوستان پدرم به شمار ميرفت. در اينجا سروده اي را كه با خط خوش خويش، به پدرم پيشكش كرده درج ميكنم، هرچند كه پدرم تمايلي به اين بازتاب نداشت... آنها اهل فرهنگ و بي بهره و بي چشمداشت از براي گنجي براي دسترنج خود بودند. آنها نسلي خودساخته و ميهن دوست بودند كه جايشان را به دشواري ميتوان پر كرد. (اميد)

.........................................................................
تقديم به شريفترين و عزيزترين دوست زندگيم:
جناب احمد عطايي
بگذار سرودي بسازم
به جاودانگي عشق. به وسعت آسمان. به تداوم ابديت
و به بلنداي قامت تو
بگذار سرودي بسازم
غم انگيز و جان شكار.
به تيرگي شب. به وحشت دوزخ. به افسردگي سپيدار
و بر شكسته قامت تو
كه مرا با خدايگان زمين عداوتي است آسماني
تو اي صبور ستم كش
تو اي نشسته در آتش
كه همچو گلي در كوير روييدي
و همچو ماه تراويدي و درخشيدي
تو پاك تريني. بهشت روي زميني
حكايت من و تو، كفتر است و كفتاران
غزالكي چه كند در كمند صيادان
به حيرتم، به كدامين چاه ناله بايد كرد
به كدامين سنگ، سر ببايد كوفت
به كدامين راه، ديده بايد دوخت
بيا به دوش من اي كه از خيال نازكتر
اي از بهشت رنگينتر
از هر غريب، غمگينتر
بيا كزين تعصب سوزان، رهانمت شايد
بيژن ترقي
فروردين 1378

حافظ مهرآیین (۳۵)


{م.ص. نظمی افشار}
بنفشه
(غزل شمارة 66)
بنفشه طرة مرغول خود گره مي‌زد/صبا حكايت زلف تو در ميان انداخت
(مرغول = پيچ و تاب زلف، فرهنگ عميد. ص 2222)
رودكي مي‌فرمايد:
جوان چون بديد آن نگاريده روي/به كردار زنجير مرغول موي
(غزل شمارة 117)
چون ز نسيم مي‌شود زلفِ بنفشه پُر شكن
وه كه دلم چه ياد از آن عهد شكن نمي‌كند
بيتِ الحاقي زير نيز در همين غزل آمده است:
لخلخه ساي شد صبا، دامنِ پاكت از چه رو
خاكِ بنفشه زار را مُشكِ ختن نمي‌كند
(لخلخه = تركيبي از چيزهاي خوشبو مانند مشك و عنبر، فرهنگ عميد. ص 2106)
(غزل شمارة 128)
گذار كن چو صبا بر بنفشه زار و ببين/ كه از تطاول زلفت چه سوگوارانند
(غزل شمارة 153)
ز بنفشه تاب دارم كه ز زلفِ او زند دم/تو سياه كم بها بين كه چه در دماغ دارد
(غزل شمارة 157)
رسيدنِ گل و نسرين به خير و خوبي باد/بنفشه شاد و كش آمد سمن صفا آورد
از آنجايي كه بنفشه در ادبيات عرفاني به لحاظ رنگِ تيرة خود داراي بار منفي است، به نظر اينجانب، بيت فوق مي‌بايست به صورتِ زير بوده باشد و احتمالا نسخه نويسان به علت عدم دركِ درست اشعار حافظ در آن خلط كرده‌اند:
رسيدنِ گل و نسرين به خير و خوبي باد/بنفشه، شادكُش آمد، سمن صفا آورد
دكتر فاروق صفي زاده – اديبِ معاصر- به شيوة شعر نو، سروده است:
در دمِ سبزِ بنفشه در باد – بر سياهيِ گلِ لاله به گور – نغمة ايزدِ مهر و سرودِ خورشيد – پاره پاره خواندم...
(غزل شمارة 181)
بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشاني داد
كه تابِ من به جهان طرة فلاني داد
دلم خزانة اسرار بود و دستِ قضا
درش ببست و كليدش به دلستاني داد
(غزل شمارة 200)
كنون كه در چمن آمد گل از عدم به وجود
بنفشه در قدمِ او نهاد سر به سجود
(غزل شمارة 210)
صفير مرغ برآمد بَطِ شراب كجاست/ فغان فتاد به بلبل نقابِ گل كه دريد
ز رويِ ساقيِ مهوش گلي بچين امروز /كه گردِ عارضِ بستان خطِ بنفشه دميد
سنبل
سنبل گياه مخصوصِ ايزد بهرام است. بهرام نام يكي از فرشته‌هاي آيين مزدايي و به معني فتح و پيروزي است. بهرام ايزد جنگ و پيكار است. در يشت 14(بهرام يشت) بند يك، بهرام ده تجسم يا صورت دارد كه هر كدام از آنها مبين يكي از نيروهاي اين ایزد است. در اولين صورت او در كالبد بادِ تندِ مزدا آفريده وزيدن مي‌كند و درمان و نيرو به همراه دارد. شكل‌هاي ديگر او: گاو نر زيبا با شاخ‌هاي زرين، اسب سفيد با گوش‌هاي زرد و لگام زرين، شتر سرمست و دندان گير و تيزتك، گراز، مرد پانزده ساله، شاهين، ميش، بز دشتي و مرد رايومند است. در گاهشماري ايراني روز بيستم هر ماه خورشيدي بهرام روز ناميده مي‌شود. (گاهشماري چهارده‌هزار سالة ايراني. ص 51)
(غزل شمارة 48)
در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا/ زلف سنبل به نسيم سحري مي‌آشفت
(غزل شمارة 114)
خوشش باد آن نسيم صبحگاهي/كه دردِ شب نشينان را دوا كرد
نقاب گل كشيد و زلف سنبل /گره بند قباي غنچه وا كرد
(غزل شمارة 145)
در اين غزل نيز سنبل و باد در دو بيت پشت هم به كار رفته است كه نشان مي‌دهد بين اين دو واژه ارتباطي وجود دارد.
آنكه از سنبل او غاليه تابي دارد/باز با دلشدگان ناز و عِتابي دارد
از سرِ كشتة خود مي‌گذرد همچون باد/چه توان كردكه عمر است و شتابي دارد
(غزل شمارة 150)
بتي دارم كه گِرد گل ز سنبل سايبان دارد
بهار عارضش خظي به خونِ اغوان دارد
شاعر معاصر منوچهر مرتضوي سروده است:
دلبري در كمال بي مانند/شاهدي در جمال بي انباز
سنبلش همچو هندويِ خون ريز/نرگسش همچو تركِ تير انداز
(غزل شمارة 209)
نسيم در سر گل بشكند كلالة سنبل/چو از ميان چمن بوي آن كلاله برآيد
[كلاله= موي پيچيده، دستة مو، كاكل، در اصطلاح گياه‌شناسي قسمتِ بالايِ مادگي گل، گلاله هم گفته شده است. (فرهنگ عميد ص 1981)]
ديوان‌هاي مجيد يكتايي و پژمان بختياري گلاله نوشته‌اند. ديوان خلخالي كلاله نوشته كه به نظر سليس‌تر مي‌رسد، البته هر دو به لحاظ معني يك كلمه بوده و درست است.

۱۳۸۸/۰۲/۰۳

سالزاد فردوسی


{امیدعطایی فرد}
ندارد کسی خوار فال مرا / کجا بشمرد ماه و سال مرا [فردوسی]
یکی از پیچیده‌ترین جستارهای تاریخی، دستیابی به سالزاد فردوسی میباشد. تاکنون چندین پژوهنده ناکام مانده و تنها با فرض و گمان، زایش فردوسی را حدود ۳۳۰ قمری دانسته‌اند که با پاره‌ای آگاهیها سازگار نیست. من پیش از این، در کتاب «دیباچه شاهنامه»، و نیز در اینجا فراگیرترین نگاه و پژوهش را پیگیری کرده‌ام. زمان سرایش شاهنامه و سن فردوسی را چگونه میتوان به دست آورد؟ وی در بخش ساسانیان، به فاصله یک ماه، نشانیهایی داده است:
0- از داستان اورمزد شاپور (یکم دی) تا بهرام بهرامیان (یکم بهمن) فردوسی کمابیش ۷۵۰ بیت سروده است. پس بطور متوسط و تخمینی، هر روز: ۲۵ بیت سروده/ هر هفته: ۱۸۷ بیت سروده/ هر ماه: ۷۵۰ بیت سروده/ هر سال: ۹۰۰۰ بیت سروده است.
1- پس در ۶/۶ سال: شستهزار (۶۰۰۰۰) بیت سروده است.
2- در یکی از دستنویسهای «مقدمه اول شاهنامه» اشاره شده که فردوسی شاهنامه را در شش سال سرود.
3- فردوسی پایان شاهنامه را در سال هفتادویک (۳۷۱ قمری) یادکرده و آغاز آن (و یا سرایش داستان سیاوش) را همزمان با پادشاهی «ابوالقاسم نوح بن منصور» (۳۶۵ قمری)خوانده است. دوباره دوره‌ای شش ساله به دست می‌آید.
4- اما فردوسی از دوره بیست و پنج ساله یاد کرده که گویا بیست سال آن را در سکوت و پنهانی به سرایش شاهنامه سرگرم بود. با پخش کردن شستهزار بیت در بیست و پنج سال درمی‌یابیم که کمابیش هر سال ۲۴۰۰ بیت میسرود. (ماهی ۲۰۰ بیت؛ هفته‌ای ۲۵ بیت!)
5- در این کتابها رقم و شمار شستهزار بیت تایید شده است: مقدمه شاهنامه فلورانس، لباب الباب، ظفرنامه، مقدمه شاهنامه بایسنغری.
6- آمار بیتها (جمع و برآیند: ۴۹۵۱۵/ چهل و نه هزار و پانسد و پانزده!!) در نمودار، بر اساس شاهنامه ویراسته «خالقی مطلق» و نشانگر کاستیهای فراوان در این ویرایش میباشد.
7- از داستان بهرام چوبین (۶۵ سالگی) تا ایوان مداین (۶۶ سالگی) یعنی در یک سال فردوسی ۱۵۰۰ بیت سروده که میشود ماهی ۱۲۵ بیت.
8- از جنگ بزرگ کیخسرو (۷۵ سالگی) تا هفت خان اسفندیار (۷۶ سالگی) ششهزار بیت گفته که میشود ماهی۵۰۰ بیت.
9- روند داستانها به ترتیب سن و سال فردوسی نیست و ناچاریم چنین پنداریم که پس از داستان سیاوش و پیش از داستان جنگ بزرگ کیخسرو، فردوسی بخشهای بزرگی از پادشاهی انوشیروان را تا پادشاهی هرمزد سروده و دوباره به دوره کیانیان بازگشته است.
10- در داستان سیاوش یک بار به سال ۵۸ و دیگربار (کنگ دژ) به سال ۶۶ اشاره کرده است. شاید در سال ۳۶۶ قمری فردوسی ۵۸ ساله بوده است.
11- پایان انوشیروان و موزه دوز برابر است با سوم ماه محرم و دویست بیت (= ۸ روز) پس از آن (داستان هرمزد انوشیروان) سخن از مهرگان است. بنابراین باید به دنبال سالی باشیم که ماه‌های مهر و محرم همزمان بوده است: الف> ۳۲۹ و ۳۳۰ قمری/ ب> ۳۶۲ تا ۳۶۴ قمری/پ> ۳۹۶ و ۳۹۷ قمری.
12- با نگرش به تاریخ پایانی شاهنامه (۳۷۱ قمری) و اینکه فردوسی هنگام سرایش انوشیروان ۶۱ ساله بوده، تاریخ ۳۶۴ قمری بهتر مینماید. اول محرم برابر است با دوشنبه ۴ مهرماه. سوم محرم میشود ۶ مهر که اگر یک هفته (زمان سرایش ۲۰۰ بیت تا داستان هرمزد) را به آن بیفزاییم برابر با جشن مهرگان خواهد شد.
13- اگر نگرة من درست باشد آنگاه زایش فردوسی میشود سال ۳۰۳ قمری. (۳۰۳ = ۶۱ ـ ۳۶۴)
14- هر ۳۳ سال یکبار، سال قمری یک سال بیشتر از سال شمسی میشود. بنابراین در سالشمار فردوسی احتمال یک سال کم و زیاد را باید داد.
15- نخستین بار ستایش شاه (سلطان محمود) در سرآغاز جنگ بزرگ کیخسرو آمده و جالب توجه اینکه در ترجمه عربی (بنداری) نام مدح محمود حذف شده و به جایش مدح سلطان ابی بکر بن ایوب آمده است. بنابراین میشود پنداشت که پیش از آن، کاتبان نیز ستایش محمود را به جای نوح سامانی گزاشته بودند!
16- در همان جا، با نگرش به دستنویس فلورانس، فردوسی از ۶۹ سالگی‌اش یاد کرده است:
خود از شست و نه سال بودم چو مست-کنون پنج بر سال سبعین(ستین؟) نشست
«سبعین» دستبرد کاتبان به جای هفتاد است. (اگر ستین بوده باشد میشود: شست). بدین سان فردوسی هنگام سرایش (و یا بازنگری داستان جنگ بزرگ کیخسرو) هفتادوپنج ساله (شست و پنجساله؟) بود. و یا اینکه این شمارها اشاره به سال قمری و نه سن فردوسی است. در همان جا آمده:
چنین سال بگزشت بر شست (سی) و پنج – به درویشی و زندگانی به رنج
چو پنج از بر سال شستم نشست-تن اندر نشیب و سرم سوی پست
بدانگه که بد سال پنجاه و هشت (هفت)- نوانتر شدم چون جوانی گذشت (برفت)
نکته‌ای که توجه مرا جلب کرد این بود که اگر: «چنین سال بگزشت بر سی و پنج» را برگزینیم، و عدد ۳۵ را از سال ۳۶۵ قمری کم کنیم، برابرست با سال پایانی امیر نصر سامانی؛ و آنگاه مصراعی که از «فضل بن احمد» یاد کرده را بررسی کنیم میبینیم که چهار دستنویس از جمله فلورانس، به جای «فضل» آورده‌اند: «نصر بن احمد» که امیر ایراندوست سامانی بود و در ۳۳۱ قمری سرنگون گردید.
17- با همه این حساب و کتابها هنوز معما و چیستان سالزاد فردوسی به قوت خود باقیست. اینک از زاویه ای دیگر مینگریم. ما دارای یک معیار و اتکا هستیم و آن سال ۳۶۵ قمری (تخت نشینی نوح دوم) است. فردوسی میگوید تا آن زمان به مدت بیست سال در نهان سرگرم سرایش شاهنامه بوده و بنابراین وی از سال ۳۴۵ قمری کارش را آغاز کرده است.
18- بسته به اینکه در سال ۳۶۵ سن فردوسی ۶۹ یا ۷۵ باشد، آنگاه سالزاد او 296 یا 290 قمری خواهد شد.
19- در آغاز هفتخان اسفندیار دو دستنویس از ۷۶ سالگی فردوسی سخن دارند؛ هرچند «خالقی مطلق» به متن نیاورده و در حاشیه گزاشته است: کنون سالم آمد به هفتادوشش- غنوده همی چشم میشار (هشیار؟)فش.
از آنجا که فردوسی پیش از این به ۷۵ سالگی خود اشاره داشته این بیت را نمیتوان نادیده گرفت.
20- برای آنکه این چیستان پیچیده‌تر شود! کاتبان ستایش شاه را بارها جابجا کرده‌اند و اگر بدانیم نخستین بار این ستایشنامه در سرآغاز کدامین داستان جای داشته، به گشایش نزدیکتر میشویم.
21- در آغاز داستان بهرام چوبین و خاقان که فردوسی پسرش را از دست داده، با این سالشمار روبرو میشویم:
مرا سال بگزشت بر شست و پنج-نه نیکو بود گر بیازم به گنج
جوان را چو شد سال بر سی و هفت (سی و هشت) (بیست و هشت) – نه بر آرزو یافت گیتی برفت
ورا سال سی بد مرا شست و هفت (شست و هشت)- نپرسید از این پیر و تنها برفت (مرا جام داد و تو تابوت و دشت)
به راستی که چنین آشفتگیهایی در این چند بیت، بسی شگفت آورست!! دستنویسها فردوسی را ۶۵ و ۶۷ و ۶۸ ساله و پسرش را ۲۸ و ۳۰ و ۳۷ و ۳۸ ساله ذکر کرده‌اند.
22- در داستان ایوان مداین (اواخر ساسانیان) از سال ۶۶ و در پایان شاهنامه از سال ۷۱ یاد شده و نمیتوان باور کرد که سرودن حدود دوهزار بیت شش سال به درازا کشیده باشد. بنابراین سال ۷۱ میتواند ۳۷۱ قمری باشد. و فردوسی ۶۶ ساله است.
23- با نگرش به شماره ۱۵و ۱۶ اگر دیدگاه بالا درست باشد، زایش فردوسی میشود: ۳۷۱ منهای ۶۶؛ که برابر است با ۳۰۵. اگر دو سال اضافه قمری را کسر کنیم سالزاد فردوسی میشود: سال ۳۰۳ قمری. به یاد داشته باشیم که سال ۳۰۳ قمری برابر بود با سال ۲۹۴ شمسی. ۶۶ سال بعد، سال ۳۶۰ شمسی برابر میگردید با ۳۷۱ قمری.
24- اینک بر پایه سال ۳۰۳ قمری ببینیم به چه دستاوردهایی میرسیم:
* فردوسی در زمان کشته شدن پشتیبان خویش (ابومنصور عبدالرزاق توسی/ ۳۵۰ قمری) چهل و هفت ساله بود. * ۵۸ سالگی فردوسی برابر است با سال ۳۶۱ قمری. * به تخت نشینی نوح دوم (۳۶۵ قمری) برابر است با ۶۳ سالگی فردوسی. * سال ۳۷۱ میشود ۶۶ سالگی شاعر. سال ۳۷۴ برابرست با ۶۹ سالگی او. * سال ۳۸۱ برابرست با ۷۶ سالگی فردوسی. * سال ۳۸۴ برابرست با ۷۹ سالگی سراینده و در بیشتر نسخه ها نیز سال ۳۸۴ قمری، سال تکمیل و پایانی شاهنامه میباشد. فردوسی در یک بیت درباره سن خویش میگوید: کنون سال نزدیک هشتاد شد- امیدم به یکباره بر باد شد.
25- در داستان نوشزاد (دوره انوشیروان) و ایوان مداین (دوره خسروپرویز) از گوینده ۱۲۰ ساله‌ای یاد میکند. چگونه از ۶۱ تا ۶۶ سالگی فردوسی، این گوینده و راوی، سنش ثابت مانده است؟!
26- در پایان نقل قول فردوسی از گشتاسپ نامه دقیقی (هزار بیت)، نکته‌هایی ناکاویده دیده میشود.
یکی آنکه اشاره شده به پایان دفتر سوم (نسخه بدل: دفترششم) شاهنامه.
دیگر اینکه تنها یک نسخه از بیت مشهور: «بسی رنج بردم در این سال سی» یاد کرده و با نگرش به اینکه کمی بعد در هفتخان اسفندیار، از ۷۶ سالگی شاعر آگاه میشویم، شاید بتوانیم دریابیم که او شاهنامه را از ۴۶ سالگی آغاز کرده بود.
سوم اینکه هنگام ستایش شاه سامانی (ابوالقاسم آن شهریار دلیر) در مصرع دوم، دو دستنویس آورده‌اند: «کزو تازه شد نام شاه اردشیر»... چرا اردشیر؟
27- در نگاهی دیگر، واپسین سنی که فردوسی به روشنی یاد کرده، ۷۶ سالگی اوست. اگر ۲۵ سال درازای سروده شدن شاهنامه را کم کنیم، فردوسی در ۵۱ سالگی کارش را آغاز کرده و از آنجا که شاهنامه ابومنصوری در سال ۳۴۶ قمری به پایان رسیده، با کسر ۵۱ از این سال، تاریخ زایش فردوسی میشود ۲۹۵ قمری. اکنون سن ۷۶ را به سالزاد ۲۹۵ قمری می‌افزاییم و سال ۳۷۱ به دست می آید. [> شماره ۱۲ و ۲۲].
....... و هنوز این چیستان ناگشوده مانده است!!

۱۳۸۸/۰۲/۰۱

خداوند جنگ: سپهبد فردوسی



در روز ۲۴ اسفند ۱۳۱۳ کتابی به همین نام از «احمد بهار مست» به مناسبت زادروز رضاه شاه پهلوی پراکنده شد که با داشتن نگاره ها و نقشه هایی چشمگیر، در سنجش با پژوهشهای امروزین، هنوز تازه و بیمانند و از ارزش بالایی برخوردار است. در اینجا تنها به فهرست نوشتارها مینگریم و امیدواریم در آینده این کتاب ارزشمند (اگر ناشری برایش یافت شود) به چاپ برسد.
باب اول: اساس قوای روحی
فصل اول: شاه پرستی
فصل دوم: حس وطن پرستی
فصل سوم: حس اعتماد و لزوم تعاون و معاضدت
باب دوم: خواص صنوف
فصل اول: پیاده نظام
فصل دوم: سواره نظام
فصل سوم: توپخانه
باب سوم: اصول جنگ
فصل اول: کلیات
فصل دوم: اصل پیشدستی
فصل سوم: اصل قوای روحی
فصل چهارم: اصل ضربت قوی به ضعیف (اغفال)
فصل پنجم: اصل آزادی عمل (تامین)
باب چهارم: وظایف فرماندهی
فصل اول: تحصیل اطلاعات
فصل دوم: طرز رفتار با اسرا
باب پنجم: چند فصل دیگر از جنگ
فصل اول: رفتار نظامیان در سرزمین دشمن
فصل دوم: قرارگاه فرمانده
فصل سوم: پاره ای از گفتارهای جنگی
باب ششم: چند مرحله از نبرد
فصل اول: حفظ تماس
فصل دوم: تکمیل مظفریت [پیروزی]
فصل سوم: قطع محاربه به وسیله شب
فصل چهارم: رزم با زره پوش
فصل پنجم: پیشدستی به یک جبهه مستحکم و سقوط آن به وسیله ایجاد رخنه.
سبب نامگزاری کتاب از زبان نویسنده اش چنین است که: تاکنون کسی دین واقعی و حقیقی را نسبت به این مرد تاریخی [فردوسی بزرگ] ادا ننموده و هنوز او را به مقامات بسیار کوچکتری از آنچه که هست معرفی میکنند... حضرت فردوسی توسی از نعمت خلعت فرماندهی نظامی به نحو اکمل بهره مند بوده به حدی که میتوان او را بزرگترین فرماندهان نظامی دنیا نامید... فردوسی با کمال صراحت و سادگی، قوانین ابدی جنگ را تعلیم داده و کسانی که توفیق داشته و از آنها استفاده نموده اند توانسته اند نبردهای بزرگی را با وسایل مختصر و فقط در سایه همین دستورها و رعایت همین قواعد با موفقیت انجام داده و عده هایی از دشمن را که از حیث وسایل چندین برابر خود در مقابل داشته اند معدوم نمایند. بهترین شاهد، جنگهاییست که ایلات و عشایر سابق ما در جنگهای خارجی بر علیه قوای منظم خارجی به عمل آورده و مرتبن با وسایل ناقص خود همه جا فاتح بوده اند... چه نظامنامه ای جز شاهنامه فردوسی در دست این عشایر بود که قواعد جنگ را به آنها آموخته و در حین محاربه با حسن طرق و وجوه اداره و هدایتشان نماید؟ از کجا معلوم است که اصول و قواعدی که به نام بناپارت، مولتکه، فردریک، کارنو، شارل دهم و سایر فرماندهان نظامی دنیا معروف و در افواه متداول گردیده است، تمام این فرماندهان از شاهنامه فردوسی اقتباس ننموده باشند؟

۱۳۸۸/۰۱/۳۰

حافظ مهرآیین (۳۴)


{م.ص. نظمی افشار}
گـُل
(غزل شمارة 23)
هر گلِ نو كه شد چمن آراي/ زائر رنگ و بوي ِ صحبت اوست
(غزل شمارة 48)
صبحدم مرغ چمن با گلِ نوخاسته گفت
ناز كم كن كه در اين باغ بسي چون تو شكفت
گل بخنديد كه از راست نرنجيم ولي
هيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
همانطور كه در اين بيت هويدا است، از مرغ چمن (بلبل) به عنوان عاشق و گل به عنوان معشوق نام رفته است. بنابر اين بلبل همان رهرو معرفت و گل مي بايست همان خورشيد دير يا پير مغان باشد؟ شايد در ادامه حافظ رهرو را به پايداري و تلاش براي رسيدن به مدارج بالاتر عرفان تشويق مي‌كند و سختي راه را مي‌نماياند.
گر طمع داري از آن جام مرصع ميِ لعل
اي بسا دُر كه به نوكِ مژه‌اي بايد سفت
تا ابد بوي محبت به مشامش نرسد
هر كه خاك در ميخانه به رخساره نرُفت
(غزل شمارة 49)
صحن بستان ذوق بخش و صحبت ياران خوش است
وقت گل خوش باد كز وي وقت مي‌خواران خوش است
(غزل شمارة 52)
گل در برو مي در كف و معشوقه به كام است
سلطان جهانم به چنين روز غلام است
(غزل شمارة 62)
طبلة عطر گل و دُرج عبير افشانش
فيضِ يك شمه ز بوي خوشِ عطار من است
(غزل شمارة 67)
شكفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
صلاي سرخوشي اي صوفيان باده پرست
اساس توبه كه در محكمي چو سنگ نمود
ببين كه جامِ زجاجي چه طرفه‌اش بشكست
بيار باده كه در بارگاه استغنا
چه پاسبان و چه سلطان چه هوشيار و چه مست
(غزل شمارة 77)
دلت به وصل گل اي بلبلِ سحر خوش باد
كه در چمن همه گلبانگِ عاشقانة توست
(غزل شمارة 87)
چو راي عشق زدي با تو گفتم اي بلبل
مكن كه آن گل خندان براي خويشتن است
به مشك چين و چگل نيست چتر گل محتاج
كه نافه‌هاش ز چين قباي خويشتن است
(غزل شمارة 100)
به بوي وصل چو حافظ شبي به روز آور/كه بشكفد گلِ بختت ز شعلة مصباح
(غزل شمارة 107)
گلِ مرادِ تو آنگه نقاب بگشايد/كه خدمتش چو نسيم سحر تواني كرد
(غزل شمارة 110)
بشكفت ار گلِ طبعم ز نسيمش نه شكفت
مرغِ خوشخوان، طرب از برگِ گلِ سوري كرد
كلمة سوري و سور از جملة كلمات فارسي است كه ريشة بسيار قديمي دارد و از جمله واژه‌هايي است كه بار اصلي آن مذهبي است و مربوط به پرستش خورشيد مي‌شود. اين واژه به اشكال زير در منابع و ماخذ مختلف ذكر شده است: سوريا = سور = زور / سونا = سون = زون
هيون تسنگ كاهن و جهانگرد معروف چيني در سال 630 ميلادي ( تقريبا مقارن با ظهور اسلام) مسافرتي از طريق افغانستان به هند انجام داده است. او در سفرنامه‌اش اشاره به ديدار از معبدي دارد با نام ”سوناگير“. اين معبد در 23 ميلي جنوب كاپسالا واقع بوده است. او مي‌نويسد:” روح ديوا(يكي از خدايان هندي) از كوه ارونا واقع در كاپسالا به ”تسو – كوچا Tsu – Ku - Cha(زابل) آمده، در ناحية جنوبي آن در كوه ”سوناگير“ اقامت نمود. تمام مردم آنرا پرستش مي‌كنند و هر سال شهزادگان و اشراف و مردم دور و نزديك در جشن آن فراهم مي‌آيند و طلا و نقره و ديگر اجناس گرانبها را با گوسفند و اسب و ديگر حيوانات اهلي فراوان تقديم مي‌كنند“.
از شواهد بر مي‌آيد كه: معبد سوناگير بايد در سرزمين‌هاي جنوبي زابلستان يعني كرانه‌هاي هلمند باشد. در اوايل عهد اسلامي نيز اين معبد هنوز وجود داشته و فاتحان مسلمان گزارشهایي از آن در منطقة زمين داور داده‌اند. مستر مارتين عقيده دارد كه معبد سوناگيرِ هيون تستگ همان پرستشگاهي است كه در زمين داور واقع بوده. احمدبن بلاذري مورخ مسلمان(متوفي 279ه ق) در فصل فتوحات سيستان و كابل از كتاب ”فتوح‌البلدان“ آورده است كه: ”در سنة 30 عبدالله بن عامر به كرمان آمد. وي ربيع بن زياد حارثي را به سيستان فرستاد و او به وادي هلمند آمد. او مردم ”داور“ را در جبال زور(زون) حصار داد و با آنها صلح نمود.. و بت” زور “ را به دست آورد، كه از طلاي ناب بود و چشمان ياقوتي داشت.(فتوح‌البلدان. 486).
اين واقعه را ابن‌اثير نيز در حوادث سال 31 هجري نقل كرده است و از اين بت با نام ”الزوز و بلد الداون “ نام برده است. (الكامل 3/63). ياقوت حموي از قول ابوزيد احمدبن سهل بلخي(متوفي 322 ه ق) و اصطخري(حدود 340 ه ق)، نام اين بت را به دو شكلِ ”زور“ – ”زون“ آورده است.(معجم‌البلدان 4/ 28). كلمة زون يا زور اصلا عربي نيست زيرا نويسندة ”لسان‌العرب“ تصريح مي‌كند كه الزون بضمِ زا، همان زون فارسي است. نتيجه اينكه زون عرب شكل معربست از (سون) فارسي كه هسيون تسنگ در سوناگير به آن اشاره كرده است، اين خدا رب‌النوع آفتاب بوده كه شكلِ آن به صورت هيكل نيم تنه‌اي با شعله‌هايي كه از عقب سر او زبانه كشيده تجسم مي‌شده است. اين شكل در بعضي از سكه‌هاي دولت هفتالي نيز ديده مي‌شود. دكتر جونكر بر روي برخي از اين سكه‌ها نام‌هاي بلاد (زابلستان و داور) را نيز خوانده است. در رابطه با كيشِ آفتاب پرستي، معبد بزرگ ديگري نيز در كوتلِ خير خانه، 12 كيلومتري شمال غرب كابل كشف شده كه باستان‌شناسان آنرا معبد سوريا(رب‌النوع آفتاب) شناسايي كرده‌اند چرا كه هيكل مرمري سوريا از اين محل كشف گرديده است در اين تنديس دو تن از مصاحبين رب‌النوع نيز در دو طرفش ديده مي‌شوند و هر سه بر ارابه‌اي سوارند كه دو اسب آنرا مي‌كشند، رانندة ارابه نيز با كلاه نمدي نوراني ديده مي‌شود كه شلاق بلندي در دست دارد.(آثار عتيقة كوتل خير خانه، موسيو هاكن، ترجمة كهزاد طبع كابل).
شايد از سرِ تصادف پايان بخش آخرين سلسلة پادشاهي ايران باستان نيز ”ماهوي سوري“ نام داشته كه شرايطي به وجود آورد كه يزدگرد سوم در سال 31 ه ق به قتل برسد. داستان اين خائن به ايران را حكيم فردوسي طوسي در شاهنامه آورده است آنجا كه مي‌فرمايد:
ز بغداد راه خراسان گرفت/ همه رنج‌ها بر دل آسان گرفت
جهاندار چون كرد آهنگ مرو/ به ماهوي سوري كنارنگ مرو
يكي نامه بنوشت با درد و خشم/ پر از آرزو دل پر از آب چشم
آخرين شاه ساساني در اين نامه آمدن خود را به مرو به اطلاع ماهوي سوري مي‌رساند. در اينجا فردوسي به صراحت ماهوي را سوري نژاد مي‌داند.
هيوني بر افگند بر سان باد/ به نزديك ماهوي سوري نژاد....
كنارنگ مرو است ماهوي نيز/ ابا لشكر و پيل و هر گونه چيز
كلية شواهد فوق نشان مي‌دهد كه كلمة زون – زور – سون – سونا – سوريا- سور- سوري، همگي از يك ريشه بوده و مربوط به نام خداي آفتاب مي‌شود كه پرستش آن تا ظهور اسلام در بخش شرقي فلات ايران رواج داشته و معابد بزرگي نيز مربوط به آن كشف و يا گزارش شده است. اشكال مختلف اين لغات در بسياري اسامي فارسي ديده مي‌شود. مثلا ”سنا رود“ يكي از شعبه‌هاي هلمند است و قرية ”سناباد“ در يك ميلي طوس همان جايي است كه بعدها حضرت علي‌ابن موسي الرضا(ع) در آنجا به شهادت مي‌رسد و هم اكنون مهمترين زيارتگاه شيعيان در داخل خاكِ ايران است. قبيلة زوري ساكن در منطقة هرات نيز به اين اسم منسوبند. همچنين شهر زورآباد و قبيلة سور در افغانستان. (تاريخ افغانستان، عبدالحي. ص 12 الي 15)
(غزل شمارة 114)
سحر بلبل حكايت با صبا كرد/كه عشق روي گل با ما چها كرد
از آن رنگِ رُخَم خون در دل انداخت/ وزين گلشن، به خارم مبتلا كرد
غلامِ همتِ آن نازنينم/كه كار خير بي روي و ريا كرد
(غزل شمارة 128)
نه من بر آن گلِ عارض غزل سرايم و بس/كه عندليب تو از هر طرف هزارانند
(غزل شمارة 135)
چون مي از خم به سبو رفت و گل افكند نقاب
فرصت عيش نگهدار و بزن جامي چند
(غزل شمارة 146)
چشمة چشمِ مرا اي گلِ خندان درياب
كه به اميدِ تو خوش آب رواني دارد
(غزل شمارة 150)
چو در رويت بخندد گل، مشو در دامش اي بلبل
كه بر گل اعتمادي نيست گر حسنِ جهان دارد
(غزل شمارة 151)
زر از بهاي مي اكنون چو گل دريغ مدار
كه عقلِ كل به صدت عيب متهم دارد
سعدي مي‌فرمايد: ”به خاطر داشتم كه چون به درخت گل رسم دامني پر كنم، هدية اصحاب را، چون برسيدم چنان مستم كرد كه دامنم از دست برفت“. (سعدي و ديل كارنگي. ص 35)
(غزل شمارة 165)
بويِ بهبود ز اوضاعِ جهان مي‌شنوم/شادي آورد گل و بادِ صبا شاد آمد
اديب نيشابوري مي‌فرمايد:
گلِ رويت بپژمرد آخر/ وين طراوت در او نماند باز
با جمالي كه هفته‌اي دو سه بيش/ مي نپايد، نبايد، اين همه ناز
(غزل شمارة 200)
به دورِ گل منشين بي شراب و شاهد و چنگ
كه همچو دورِ بقا، هفته‌اي بُوَد معدود
(غزل شمارة 210)
گلي نچيد ز بستانِ آرزو دلِ من/ مگر نسيمِ مروت درين چمن نوزيد
(غزل شمارة 213)
با لبي و صد هزاران خنده گل آمد به باغ
از كريمي گوييا در گوشه‌اي بويي شنيد
(غزل شمارة 219)
باغبانا ز خزان بي خبرت مي‌بينم/آه از آن روز كه بادت گلِ رعنا ببرد
رهزنِ دهر نخفته است مشو ايمن از اين/ اگر امروز نبردست كه فردا ببرد
(غزل شمارة 221)
آتش رخسارِ گل، خرمنِ بلبل بسوخت /چهرة خندانِ شمع، آفتِ پروانه شد
(غزل شمارة 230)
شكرِ ايزد كه به اقبالِ كله گوشة گل/ نخوتِ بادِ دي و شوكتِ خار آخر شد
(غزل شمارة 231)
گل عزيز است غنيمت شمريدش صحبت
كه به باغ آمد ازين راه و از آن خواهد شد
(غزل شمارة 232)
خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد/كه در دستت بجز ساغر نباشد
غنيمت دان و مي خور در گلستان/كه گل تا هفتة ديگر نباشد

۱۳۸۸/۰۱/۲۷

کنکاشی درباره کورش کبیر


به نام اورمزد
{امیدعطایی فرد}
وقتي كه بي‌جنگ و جدال وارد بابل شدم، همه مردم قدوم مرا با شادماني پذيرفتند. در قصر پادشاهان بابل بر سرير سلطنت نشستم... لشگر بزرگ من به آرامي وارد بابل شد. نگذاشتم صدمه و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد. وضع بابل و مكانهاي مقدس آن، قلب مرا تكان داد. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خدايان خود آزاد باشند و بي‌دينان آنان را نيازارند. فرمان دادم كه هيچيك از خانه‌هاي مردم خراب نشود. فرمان دادم كه هيچكس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند... صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم.
{كورش بزرگ: گل نبشته (استوانه) بابل}
هنوز درباره ابرمرد تاریخ ایران و جهان، پدر ملتها، مسیح تورات و ذوالقرنین قرآن، سخنان نهفته، بسیار میباشد. در اینجا فهرست‌وار به نکته‌هایی اشاره میکنم که چندان به بررسی کشیده نشده است:
۱. یکی از بهترین آگاهی‌ها درباره آیین و جهانبینی کورش بزرگ، پیکره ایشان در پارسه میباشد. در سده‌های پیش بر فراز تندیس، به خط میخی نام کورش را نگاشته بودند که اینک در دسترس نیست و از پیکره، کنده شده است. این آگاهی را وامدار کسانی چون مادام دیولافوا هستیم که در سفر خود به ایران، تندیس شاهنشاه هخامنشی را نقاشی کرد. برخی از نویسندگان بدون توجه به این نکته، تندیس یادشده را «فرشته بالدار!!» میخوانند. مایه نگرانی و افسوس است که نگاره‌هایی از کورش بزرگ رواج یافته که بر سر ایشان، کلاهی مانند کلاهخود موتورسواران نهاده‌اند و یک ستاره که مانند آرم و نماد آمریکاست، در بغل این کلاه ساختگی، خودنمایی میکند.
< نگاره جعلی و نادرست کورش بزرگ >
گیسوان شقیقه را بلند میکردند و پس از بافتن، به گونه‌ای در بناگوش می‌پیچاندند که بسان شاخ قوچ میشد. آن ستاره‌ای که شما می‌بینید در واقع موهای بافته شده بود! این رسم مغانه را امروزه در میان خاخامهای یهودی میتوان دید که موهای شقیقه را دراز میکنند و میبافند و البته نمیپیچند.
۲. در دست راست شاهنشاه چوبدست شاهی (اشترای جمشید) به چشم میخورد که امروزه محو شده است. همانند آن در نگاره‌های زرتشت میباشد و شاید هم بَرسَم (شاخه مقدس) بوده است. در اوستـا (ونديداد، فرگرد دوم) مي‌خوانيم كه اهـورامزدا به جمشيد عصايي زرين مي‌بخشد تا به ياري آن، زمين را فراخ تر كند. در تورات (سفر اعداد، 21) از ساخته شدن عصايي ويژه به دست موسا سخن رفته كه به شكل ماري برنجين بر سر يك نيزه بود. از شهر باستاني «سغد» تا مصر كهن، و حتا در ميان سرخپوستان آزتك، نگاره هايي از يك عصا با سر مار به دست آمده است. به نوشتة «پولي‌ين» زماني كه داريوش و سپاهيانش در بيابان دچار بي‌آبي شدند، داريوش برفراز يك بلندي، عصاي شاهي‌اش را در زمين فرو برد و جامة سلطنتي را برآن آويخت و تاج شهرياري را روي آن نهاد و به نيايش پرداخت تا آنكه باران فراوان فرو باريد.
۳. دیهیم شاهان یا سرداران بر چندگونه بود. افسر کورش هخامنشی برگرفته از آیینی مغانه میباشد که در مصر نیز راه یافته بود و نمونه‌ای از آن به جای مانده است. [بنگرید به کتاب: سکندر و دارا/ استاد بهروز]. زیرسازه افسر شاهنشاه کورش، شاخهای قوچ است که هرکدام به سوی مخالف دیگری کشیده شده و همسو نیستند. در انجیل، قوچ: نشانه خدایی، و بز: نشانه اهریمنی است. در تورات (پیشگوییهای دانیال) پادشاهی کورش به گونه قوچ، و الکساندر مقدونی به چهره بز نموده شده‌اند. در بنایی ویران، نزدیک به آرامگاه کورش بزرگ، که آن را آتشکده میدانند، روی برخی سنگها نقش شاخ قوچ دیده میشود. در زبان انگلیسی، تاج را کرون crown مینامند که همان «قرن» در کلمه ذوالقرنین (دارای تاج شاخدار) میباشد. از ژاپن تا اسکاندیناوی، این افسر و یا کلاه ویژه به چشم میخورد.
۴. بر فراز افسر شاه، سه گوی را نهاده بودند. تاکنون کسی به چیستی این گویها پی نبرده است. من گمان میکنم که اینها مروارید هستند؛ یکی از نمادهای آیین مهر که در نوشتارهای رمزآمیز عیسوی نیز یاد شده است. در سروده‌ای به زبان سریانی خطاب به عیسا، او را به مروارید همانند کرده و گفته است: بزرگ است شکوه تو؛ در آن تاجی که تو را نشانده‌اند، همانند نداری.
مرواریدها بر روی گل نیلوفر جای دارند که این گیاه نیز از ارجمندترین نمادهای میتراییسم به شمار میرود. در تندیسکی از آلمان می‌بینیم که ایزد میترا از میان نیلوفر زاده میشود. در جشن مهرگان، موبدموبدان در خوانچه‌ای که نزد شاه میبرد، گل نیلوفر مینهاد.
در «تاق بستان» نیز فرشته‌ای دارای دیهیم مروارید نشان بوده و فرشته دیگر، پیاله‌ای پر از مروارید دارد. [بنگرید به: جستار درباره مهر و ناهید/ م. مغدم]. نگاره‌ای از یک شاهین هخامنشی نیز سه مروارید (یکی روی سر و دو تای دیگر در چنگالها) را نشان میدهد. آیا این عقاب همان لقب کورش بزرگ در تورات، یعنی«شاهین شرق» میباشد؟
 <  شاهین هخامنشی >
۵. بر روی شاخها و در دو سوی نیلوفرها، یک چنبره به حالت مار دیده میشد که در تندیسهای ساسانی بر روی شانه های آنان جای دارد. در استوره های زروانی و میترایی، و نیز نگاره ها و پیکره های به دست آمده، نماد مار خودنمایی میکند. یادآور میگردد که پس از پیوستن دو سرزمین مصر شمالی (با نماد شاهین) و مصر جنوبی (با نماد مار)، فرعونهای مصر متحد، هر دو نماد شاهین و مار را بر افسر خود به کار میبردند. کورش بزرگ نیز از آیینهای شوش و آنشان بی بهره نبود.
۶. چهار بالی که پیکر کورش را پوشانده، نشانه سروری بر چهار گوشه جهان میباشد و نیز سخن از آن دارد که خدایگان کورش هخامنشی به درجه ایزدان رسیده است. در تورات (کتاب اشعیای نبی) میخوانیم که خداوند کورش را مسح کرده و روح ایزدی در اوست. کورش پرتو و فروغی برای انسانهاست و خدا او را بسیار دوست دارد. كتسياس آورده است كه كورش بزرگ پيش از رسيدن به پادشاهي، خواب ديد كه سه بار در حال دست بردن به خورشيد است. اين خواب را براي او چنين تعبير مي‌كنند كه سي سال فرمانروايي خواهد كرد. به برداشت درست «اشپيگل» Spiegel منظور از خورشيد: فرة شاهي است. يادآور مي‌شود كه نام كوروش به معناي خورشيدوش است و در زبانهاي عبري و عربي به گونه هاي قورش و قريش درآمده است.
۷. پایه آرامگاه کورش بسان زیگورات، و آن تابوت بزرگ سنگی با تاق شیب‌دارش، نمایه‌ای از مهرازی (معماری) ناهیدپرستی میباشد. آناهیتا و میترا از ایزدانی بوده‌اند که در کنار اهورامزدا در سنگنبشته‌های هخامنشی، یاد گردیده‌اند. آرامگاه دارای هفت (عدد مقدس و نشانه هفت ایزد ـ سیاره) پله میباشد.

<آرامگاه کورش بزرگ>
۸. گزنفون در كورش نامه آورده: كورش بزرگ نه فقط لازم مي‌دانست كه پادشاه از لحاظ منش و روش فطري بر اتباع خود تفوق و برتري داشته باشد، بلكه گاهي مهارت و تدبير ساختگي را معمول دارد. ازين رو، خود لباس مادي پوشيد و ديگران را هم به آن كار تشويق كرد، چون مي‌پنداشت كه آن لباس بلند اين حُسن را دارد كه معايب بدني را مي‌پوشاند و پوشنده را بزرگ و خوش قواره جلوه مي‌دهد. مثلا كفش مادي چنان بود كه پاشنة مضاعف داشت بـدون آنـكه كسي مـلتفت شود و قـد مـرد بـلندتـر از واقـع  مي‌نمود. كورش سرمه كشيدن و آرايش صورت را تشويق مي‌كرد تا چشمان افراد: درخشان، و با رنگ: پوست ايشان زيباتر شود. و مقرر داشت كه درباريانش در انظار ديگران آب دهان نيندازند و يا بيني پاك نكنند و يا سر بر نگردانند و به چيزي خيره ننگرند و چنان رفتار سنگين و قرين وقار نمايند كه گويي هيچ چيز توجه آنها را جلب نكرده است. اينها همه تمهيدات و وسيله براي تأمين يك منظور بود كه در زيردستان نسبت به رؤسا نظر كينه و نفرت ايجاد نشود.
افلاتون در رسالة سوم قوانين نوشته است: در دوران پادشاهي كورش، ايرانيان هم خود آزاد بودند و هم توانسته بودند اقوام بسياري را تحت فرمان خود در آورند. حكمرانان زيردست را تا اندازه اي آزاد گذاشته بودند و اصل برابري را رعايت مي‌كردند. سربازان، فرمانـدهان خود را دوست داشتند و بـا رغبت و اشتياق، بـه مـيدان جنگ مي‌رفتند. اگر در ميان آنان مردي روشن‌بين بود كه مي‌توانست پيشنهادي عاقلانه بدهد، پادشاه بر او حسد نمي‌برد و ابرو در هم نمي‌كشيد؛ بلكه او را در سخن گفتن، آزاد مي‌گذاشت و همة كساني را كه به او پندهاي خردمندانه مي‌دادند، محترم مي‌داشت . اين آزادي و دوستي و تبادل نظر سبب شده بود كه كشور رشد كند و روز به روز آبادان شود.
برای آگاهی بیشتر بنگرید به کتابهای:
* منم کورش شاه جهان/ انتشارات آشیانه کتاب
* پیامبر آریایی: مسیح پارسی/ انتشارات عطایی
* پادشاهی در استوره و تاریخ ایران/ انتشارات عطایی

۱۳۸۸/۰۱/۲۴

حافظ مهرآیین (۳۳)


{م.ص. نظمی افشار}
افكار مانوي و تاثير آن بر عرفان
به نوشتة امانوئل اژرتر: ”مانوي گرايي نوعي مذهب ايراني است كه در مقابل مسيحيت قرار دارد“. ماني در سال 215 ميلادي در شهر بابل واقع در بين‌النهرين به دنيا آمد. در آن زمان اين بخش از خاور نزديك مركز و قلب پادشاهان ساسانيِ ايران محسوب مي‌گشت و كاملا ايراني نشين بود. در سن 25 سالگي در اثر الهاماتي كه به او دست داد ادعاي پيامبري كرد و اظهار نمود كه آخرين مظهر خداست كه عيسي در آخرين شب حيات به آن اشاره كرده است. ماني افكار ايراني را با مسيحيت مخلوط كرد. او به دو قدرت عقيده داشت كه در هر عنصر و هر مخلوقي وجود دارد. او عالم را به دو قسمت مشخص تقسيم كرد كه خوبي و بدي در آن فرمانروايي داشته‌اند. ماني به وسيلة 12 حواري احاطه شده و مذهب او تشكيلاتي مانند كليساي مسيحي داشته است. عظمت و شكوه فكر ايراني قابل انكار نيست. ايرانيان افكار روحاني بزرگي را طرح كرده‌اند. مبارزة ميان خوبي و بدي در قلب انسان از افكار بزرگ مذهبي ايرانيان است.
مجيد يكتايي مي‌نويسد كه: ماني در سال 256 ميلادي در زمان پادشاهي اردوان اشكاني در يك خانوادة مهري بدنيا آمد.(شناسايي راه و روش علم و فلسفه. ص 63) همانطور كه ملاحظه مي‌شود ميان عقيدة امانوئل اژرتر و استاد يكتايي در بارة تاريخ تولد ماني پنجاه سال اختلاف وجود دارد. نام پدر ماني ”پتك“ يا “فتق” و اهل همدان بوده و نام مادر او را ميس يا مار – مريم- نوشته‌اند. یكي از كتاب‌هاي ماني بنام انگليون يا انجيل زنده يا انجيل ماني است. اين كتاب را سفرالاسرار نيز گفته‌اند. بخش تصويري اين كتاب كه حاوي نقاشي‌هاي ماني است در فارسي به ارژنگ يا ارتنگ معروف است. افرم‌رهاوي كه يك سده پس از ماني مي‌زيست گويد: ماني در ارتنگ صورت‌هاي وحشتناك از فرزندان ظلمت كشيده و رنگآميزي نموده بود تا نفرت پيروان را برانگيزد و در برابر نقش‌هاي زيبا ازفرزندان نور كشيده بود تا جلب نظر بينندگان نمايد.
در مذهب ماني عقيده بر اين است كه در جهان نور و ظلمت به هم آميخته و در وجود آدمي، اهريمن و يزدان از هم جدا نيست. انسان بايد كوشش كند كه اين امتزاج را بهم زند و نور آسماني كه در كالبد تن گرفتار است رهايي يافته به جايگاه اصلي كه جهان نور باشد باز گردد. براي اين كار رياضت بدن لازم است و هر چه بيشتر روزه گرفته شود براي ضعف جسماني بهتر باشد. كسانيكه نمي‌توانند تمام سال را روزه بدارند يك هفتم آنرا بايد روزه بگيرند. در اين مذهب الهام و رياضت اساس طريقت است و هر كار و هر عمل براي رسيدن به مقصود اصلي كه انحلال امتزاج آفرينش باشد رواست. نيكلسن عقيده دارد كه كلمة صديق را كه صوفيان قرون اوليه به روحانيون خود مي‌گفته‌اند از كيش مانوي گرفته‌اند.
ماني مي‌گويد: اين دنيايي كه در آن زندگي مي‌كنيم خلقت يك خداوند نيست زيرا ممكن نيست كه خدا گرگ و آهو را با هم خلق كرده باشد كه يكي با كمال بيرحمي آن ديگري را بدرد و بخورد. چنين ظلمي نمي‌تواند كار خداوند مهربان باشد. پس دو خدا وجود دارد كه يكي نور است و ديگري ظلمت.
در مذهب ماني مي‌بايست از زن دوري كرد و هر كار كه شخص را از نزديكي با زن باز دارد سزاوار است. در بارة خلقت انسان ماني مي‌گويد مرد را خداوند مهربان خلق كرده و زن را اهريمن فريبنده آفريده است. اصلا اهريمن زن را براي اين خلق كرده كه با زيبايي و عشوه‌گري‌ها و طنازي خود مرد را بفريبد و نسلي از آنها باقي بماند و روح مرد را كه روحي آسماني است در جسد پليد شيطاني به زندان بيفكند.(شناسايي راه و روش علم و فلسفه. ص 67 و70).
(غزل شمارة 185)
در ازل بست دلم با سرِ زلفت پيوند
تا ابد سر نكشد وز سرِ پيمان نرود
هركه خواهدكه چوحافظ‌ نشود سرگردان
دل به خوبان ندهد وزپيِ ايشان نرود
دكتر فاروق صفي‌زاده عقيده دارد كه نام ماني در قرآن مجيد نيز آمده است. او چنين استدلال مي‌كند: در قرآن، سورة ياسين در بارة ماني نازل شده، لقب ماني ماه بوده، ماه در پهلوي و اوستايي سين است و خورشيد نيز سان، ياسين يعني اي ماه، اي ماني، همانا كه تو از برگزيدگاني.(گاهشماري چهارده‌ هزار سالة ايراني. ص 32)
استاد مجيد يكتايي در بارة نفوذ آيين مانوي در عرفان نوشته است: ”رنگِ مانوي در افكار بسياري از فرقه‌هاي صوفيه ديده مي‌شود و بسياري از پيشوايانِ اوليه نظير ابراهيمِ نظام بلخي استاد ابونواس ابوالذيل علاف واصل‌بن عطا و ابو عثمان‌جاحظ و حسن بصري رنگ مانوي داشته‌اند. معتزله تحتِ تاثير افكار مانوي بوده‌اند و خواسته‌اند براي آنچه در اسلام گفته شده مباني فلسفي بر اساس مانويت بسازند(شناسايي راه و روش علم و فلسفه. ص 20).
محمدبن زكرياي رازي بنا به گفتة بيروني در رسالة فهرست: مانوي مذهب بوده است(خلاصة حكمت‌الاشراق. ص 11) مي‌دانيم كه در مذهب مانوي خوردنِ شراب حرام بوده و پيروان اين مذهب نمي‌بايست از شراب استفاده كنند. اين در حالي است كه در آيين مهر شراب جزو خوردني‌هاي مقدس است و در مراسم مذهبي از آن استفاده مي‌شده. از ديگر سو مي‌دانيم كه دو فرقة عرفانيِ مهري و مانوي هر دو در روزگار ساساني وجود داشته و بطور حتم به طور مخفيانه در دورة اسلامي نيز ادامه يافته است. به نظر مي‌رسد كه حافظ در بسياري از غزل‌هايش به تفاوت اين دو نوع عرفان اشاره داشته و اعضاي گروه ديگر را مورد عتاب قرار داده و يا اعمالِ خود از جمله خوردن شراب را توجيه كرده است.
(غزل شمارة 176)
من و انكارِ شراب اين چه حكايت باشد
غالبا اين قدرم عقل و كفايت باشد
من كه شب‌ها رهِ تقوي‌ زده‌ام با دف و چنگ
ناگهان سر به ره آرم چه حكايت باشد
مسافرت كردن و در راه‌ها بودن يكي از اركانِ مهمِ مذهبِ مانوي است كه پيروانِ اين فرقه به آن ملزم هستند.
زاهد ار راه به رندي نبرد معذور است
عشق كاري است كه موقوفِ هدايت باشد
تا به غايت ره ميخانه نمي‌دانستم
ورنه مستوري ما تا به چه غايت باشد
بندة پير مغانم كه ز جهلم برهاند
پير ما هر چه كند عين ولايت باشد
زاهد و عُجب و نماز و من و مستي ‌و نياز
تا تو را خود ز ميان با كه عنايت باشد
دوش از اين غصه نخفتم كه حكيمي مي‌گفت
حافظ ار مست بود، جاي شكايت باشد
در بعضي از غزليات هم چنين به نظر مي‌رسد كه حافظ در ميان دو عقيدة كلي عرفان يعني مانويسم و مهريسم سرگردان مانده و نمي‌داند كدام را برگزيند.
(غزل شمارة 188)
حكمِ مستوري و مستي همه بر خاتم توست
كس ندانست كه آخر به چه حالت برود
در بعضي از غزل‌ها نيز حافظ هنگامي كه مي‌خواهد به جمع اشاره كند و واژه‌اي به كار برد كه شامل همه باشد مهر و ماه را با هم به كار برده است.
(غزل شمارة 189)
بيا كه رايتِ منصورِ پادشاه رسيد/نويدِ فتح و بشارت به مهر و ماه رسيد
يعني از بازگشت منصور پادشاه هم مهري مذهبان و هم ماه پرستان خوشحال هستند.