۱۳۸۸/۱۱/۰۳

از مدرسه تا ميكده (1)

سوشیانت مزدیسنا (امید عطایی فرد)
کدام حافظ؟!
حافظ سحرخيز، مريد جام مي، حافظ شيرين سخن، حافظ خوش كلام، حافظ پشمينه پوش، حافظ خوش گوي، حافظ خوش لهجه ي خوش آواز، حافظ غريب، گداي گوشه نشين، معاشر رندان پارسا، حافظ سرگردان، گشاينده ي نقاب از رخ انديشه، حافظ افتاده، حافظ خسته دل، حافظ درگاه نشين ... در نگاه نخست، همايش اضداد و جمع پريشان است. كليد اين چيستان چنين است: پاره اي از غزل ها كه در قياس با كل ديوان حافظ، بسيار اندك هستند، در آغاز جواني سروده شده اند؛ زماني كه حافظ هنوز در مجلس وعظ و قيل و قال مدرسه به سر مي برد. اما او نيز مانند بسياري از انديشمندان، بينش و منش خويش و مردم را سنجيد، پرسش هايي را پشت سر نهاد و سرانجام از مدرسه به ميخانه و خرابات رفت. حافظ كه كمتر خانه اي، خالي از ديوان اوست، آنچنان نفوذي در ميان مهان و كهان داشته كه شيخان و محتسبان به تكاپو افتادند تا از او سيمايي آنسان كه خود مي خواهند، بسازند. اما با نگاهي فراگير به آنچه كه حافظ، بي پروا و بي باك به زبان آورده، در مي يابيم كه همه تزوير مي كنند. آنان كه حقيقت و مجاز را در شعر حافظ جابجا كرده اند، درباره ي اين سروده ها چه مي گويند؟
خم ها همه در جوش و خروشند ز مستي/و آن مي كه در آنجاست ،حقيقت ، نه مجازست
معني آب زندگي و روضه ي ارم/جز طرف جويبار و مي خوشگوار چيست
زاهد شراب كوثر و حافظ پياله خواست/تا در ميانه خواسته ي كردگار چيست
عيب مِي ، جمله چو گفتي هنرش نيز بگوي/نفي حكمت مكن از بهر دل عامي چند
به يكي جرعه كه آزار كسش در پي نيست/زحمتي مي كشم از مردم نادان كه مپرس
و چه تناقض و آشفتگيست اگر بگوييم هرآنچه حافظ درباره ي باده آورده، استعاريست؛ زيرا:
مي خور به بانگ چنگ و مخور غصه، ور كسي/ گويد تو را كه باده مخور، گو: هوالغفور
هاتفي از گوشه ي ميخانه دوش/گفت ببخشند گنه، مي بنوش
عفو الهي بكند كار خويش/مژده ي رحمت برساند سروش
انگار كه حافظ مي دانست قرن ها پس از او، واعظان و زاهدان ـ چه بي دستار و چه با دستان – به انكار آن كار ديگر بر مي خيزند:
اي خوشا حالت آن مست كه در پاي حريف /سر و دستار نداند كه كدام اندازد
زاهد خام طمع بر سر انكار بماند/پخته گردد چو نظر بر مي خام اندازد
فتوي پيرمغان دارم و قوليست قديم/كه حرامست مي آنجا كه نه يارست نديم
این پير مغان كه فتواي او بالاتر از پند و وعظ زاهد و شيخ و مفتي و فقيه است، كيست؟
مشكل خويش بر پيرمغان بردم دوش/كو به تاييد نظر حل معما مي كرد
آن روز بر دلم در معني گشوده شد/كز ساكنان درگه پيرمغان شدم
چل سال بيش رفت كه من لاف مي زنم/كز چاكران پيرمغان كمترين منم
نيكي پيرمغان بين كه چو ما بد مستان/هر چه كرديم به چشم كرمش زيبا بود
تشويش وقت پيرمغان مي دهند باز/اين سالكان نگر كه چه با پير مي كنند
كيست اين پير دلاور:
پير گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان/فرصت خبث نداد ارنه حكايت ها بود
آنكس كه منع ما ز خرابات مي كند/گو در حضور پير من اين ماجرا بگو





۱۳۸۸/۱۰/۲۹

داستان ابومنصور عبدالرزاق توسی (4)


سوشیانت مزدیسنا
معمری دستش را به نشانه سکوت، بلند کرد. خنیاگران و مهمانان خاموش شدند. وی به فرمان ابومنصور از فرزانگان و تاریخدانان دعوت کرده بود تا برای کاری سرنوشت‌ساز، گرد هم آیند. در آن انجمن چهار موبد: «ماخ» از هرات، «یزدان داد» پسر «شاپور» از سیستان، «ماهوی خورشید» پسر «بهرام» از نیشابور، و «شادان» پسر «برزین» از توس، برجسته‌ترین چهره های همایش بودند. معمری پس از کرنشی کوتاه به ابومنصور، با آوایی رسا چنین سخن راند:
ــ سپاس و آفرین، خدای را که این جهان و آن جهان را آفرید. و ما بندگان را اندر جهان پدیدار کرد. و به نیک اندیشان: پاداش و به بد اندیشان: پادافره (کیفر) بخشید. و درود بر پاکان و برگزیدگان.
معمری نفسی تازه کرد و باز نگاهش به فردوسی دوخته شد. ادامه داد:
ــ تا جهان بوده، مردم گرد دانش گشته‌اند و سخن را بزرگ داشته‌ و نیکوترین یادگاری را سخن دانسته‌اند. چرا که اندر این جهان، مردم به دانش، بزرگوارتر و مایه‌دارترند. نمونه‌اش ترجمان داستان «کلیله و دمنه» از پهلوی به تازی در زمان «مامون» پسر «هارون الرشید» بود. پس امیر سعید «نصر بن احمد» این سخن و داستان را بشنید و خوش آمدش. وزیر خویش خواجه بلعمی را بر آن داشت تا از زبان تازی به زبان پارسی گردانید و این نامه به دست مردمان افتاد. سپس رودکی را فرمود تا به نظم آورد و اندر زبان خرد و بزرگ افتاد. و نام او بدین نامه زنده گشت و از او یادگاری بماند...
معمری نگاهش را از فردوسی برگرفت و به سپهبد نگریست و افزود:
ــ امیر ابومنصور عبدالرزاق مردیست با فره و خویشکام و باهنر، و بزرگ منش اندر کامروایی و با دستگاهی تمام اندر پادشاهی، با ساز مهتران و اندیشه بلند، و نژادی بزرگ دارد به گوهر، و از تبار اسپهبدان ایران است. او کار و نشان شاه خراسان (نصربن احمد) را شنید و خوش آمدش. از روزگار آرزو کرد تا او را نیز یادگاری باشد اندر این جهان.
معمری دوباره به سوی ابومنصور سری فرود آورد و خاموش ماند تا او گفتارش را پی بگیرد. سپهبد اگرچه پیکری پهلوانانه داشت اما با آوایی نرم و مهربان سخن میراند:
ــ شما را فرا خوانده‌ایم به فراز آوردن نامه‌های شاهان و کارنامه‌هاشان و زندگی هر یک، از: داد و بی داد، و آشوب و جنگ و کین؛ از «کی» نخستین (کیومرس) که اندر جهان او بود که آیین مردمی آورد و مردمان و جانوران پدید آورد تا «یزدگرد شهریار» که آخرین ملوک عجم بود... و این نامه را هرچه گزارش کنیم، از گفتار دهقانان باید آورد که این پادشاهی به دست ایشان بود؛ و از کار و رفتار، نیک و بد، و کم و بیش، ایشان دانند.
برای فردوسی شگفت‌آور بود که ابومنصور نیز پیاپی به او مینگریست. پدرش مولانا فرخ اگرچه اندک و با احتیاط از ابومنصور سخن میراند اما احترام و پاسداشتی بسیار برای این سپهبد داشت. گفتار یکی از موبدان که اجازه سخن میخواست، فردوسی را به خود آورد؛ وی «یزدان داد» بود:
ــ هرکجا زیستگاه مردمان بود از کران تا کران این زمین، به هفت بهره کردند و هر بخش را کشور خواندند. کشور میانه که ما به او اندریم و شاهان «ایران شهر» خوانده‌اند، از رود آموی (جیهون) است تا رود مصر (نیل) و کشورهای دیگر پیرامون اویند. و از این هفت کشور، ایرانشهر بزرگوارتر است به هر هنری...
بیتی در ذهن فردوسی جرقه زد:
هنر نزد ایران است و بس * ندارند شیر ژیان را به کس


۱۳۸۸/۱۰/۲۶

کاوه آهنگر (2)

بازارگاه سپاهان پوشيده از مردمي‌‌بود كه به فريادِ دادخواهانة كاوه گوش سپرده بودند. وي در هالي كه چرم آهنگري‌اش را بر سر نيزه زده بود، خروشيد:
ــ اي نامدارانِ يزدان پرست؛ كسي كه هواي فريدون كند، سرش از بند زهاك آزاد مي‌‌شود. اين مهترِ ماردوش، همانا اهريمن است. آماده باشيد تا يكايك به نزد فريدون شويم و در ساية فر او، بغنويم.
آهنگران يك دم از كار باز نمي‌‌ايستادند. افزارهاي رزم، دست به دست مي‌‌گرديد و همچنان خواهان داشت. در اين ميان، به آهنگران سفارش ويژه‌اي رسيد؛ گرزي گران با سر گاوميش! قارن پسر كاوه به سازندگان گرز، ارمغانهاي فريدون را كه جامه و سيم و زر بود، بخشيد و نامة او را برخواند:
ــ ... اگر اژدها را زير خاك كنم، شما را از پليدي ديواها پاك مي‌‌كنم و همة جهان را سوي داد (عدالت) مي‌‌آورم.
دو پهلوان كه سفارش فريدون را به قارن داده بودند، از شاهِ آيندة ايران چنين شنيده بودند:
ــ اي دليران، هميشه شاد و خرم زي‌ييد؛ گردون نمي‌‌گردد مگر بر بختِ بهي (نيك). و كلاهِ مهي به ما باز مي‌‌گردد. به بازار آهنگران رويد تا برايم گرزي پولادين بسازند.
آن دو پهلوان، برادران بزرگتر فريدون به نامهاي كيانوش و پورمايه بودند. زماني كه آبتين و دو همراهش كشته شدند، زهاكيان گمان برده بودندكه آن همراهان، پسران آبتين هستند؛ اما در آن زمان كيانوش و پورمايه در باروي زيرزميني جم در پارس پناه يافته بودند. در زمان جم، نه دوست و نه دشمن، كسي از اين پناهگاه كه زير كوه جمگان بود، آگاهي نداشت. اين پناهگاه با شبكه‌اي از راه هاي زيرزميني از يكسو تا آزرآبادگان، و از سوي ديگر تا كابلستان و كشمير مي‌‌رسيد. پس از ويرانيِ بارويِ زيگورات‌گونة جم كه در كناره رود دايتيا بود، اندك كساني از آن انجمن توانستند به بناهاي زيرزميني بگريزند. پس از مرگ جم، سرما و يخبنداني بي‌مانند پديد آمد و بسياري از مردم را به كام مرگ فرستاد. و سپس سيلاب و توفان بر آمارِ ميرندگان افزود. اما مهرپرستان به پناهگاه هاي زيرزميني رفتند و از مرگ، رهايي يافتند. زهاكيان بناها و نشانه‌ها و نوشتارهاي آنان را نابود كردند. در اين زمان، بخشهايي از راهروها پوشيده از كتابهايي بود كه از آتش‌سوزان زهاك بي‌گزند مانده بودند. در اتاقها و تالارهايي كه در ژرفاي زمين جاي داشت، دبيران و دانشمندان سرگرم نگارش دفترهايي تازه بودند. بر درب اين جايها نقش چليپا (صليب) ديده مي‌‌شد و اگر كسي بدون دستور، به آن نزديك مي‌‌شد، در آستانة درب، بر زمين مي‌‌افتاد و مي‌‌مرد. دبيران براي راهيابي به اتاق خود، با نوايي ويژه، كلمه‌اي را مي‌‌گفتند و درب، خودبه خود، كنار مي‌‌رفت. در سراسر راهروها درخشش شگفت‌انگيزي به چشم مي‌‌خورد و ماية رشد و نمو گياهان در گلخانه‌ها بود. تنها يك تن از رازِ اين راهروهاي زيرزميني آگاهي داشت و او آزرباد بود. وي مي‌‌دانست كه اين راه‌هاي دور و دراز به ياري «اشتراي زرين» پديد آمدند؛ اما كسي هيچگاه ندانست كه آن دستوار و عساي رازآميز چه شد؟ كم‌كم انجمني پديد آمد كه بر پاية دستورها و آيينهاي مهارو يا مهر پدر آبتين، به جوانانِ ميهن‌پرستِ ايـران، آموزشهاي ويژه‌اي مي‌‌دادند. آنان كه به پشتيباني و پيروزي ايزد ميترا باور داشتند، مهرپرستان خوانده مي‌‌شدند و از هفت خان يا پايه بايد مي‌‌گزشتند تا به درجة پيرمغان برسند. تنها فريدون توانسته بود تا واپسين خان، گام نهد. دو برادر همزاد: ارمايل و گرمايل نيز در جرگة مهرپرستان آموزش ديده بودند تا در ساختارِ دشمن، رخنه كنند. پس از پيروزي فريدون، فرمانروايي دماوند به ارمايل رسيد و به نام «مس مغان» خوانده شد؛ يعني مهتر مغان و موبدان. وي نيز تا آن زمان به درجه پير مغان رسيده بود.

سوشیانت مزدیسنا: افسون فریدون/آشیانه کتاب

۱۳۸۸/۱۰/۲۲

داستان ابومنصور عبدالرزاق توسی (3)

توس. شهر تابران. سال 340 قمری.
تابران از اندک شهرهای ایران به شمار میرفت که به شکل دایره بنا شده بود. مرکز آن «کهن دژ» یا ارگ ویژه فرمانروایان و سپاهیان، و نیز گنجینه‌گاه بود. بخش اصلی شهر (خانه‌های مردم، بازار و مسجد جامع) را «شارستان» میخواندند. بارویی که گرداگرد شهر را در بر داشت دارای بلندایی بیش از ده متر و پهنایی بین هفت متر (درکف زمین) تا سه متر (در بالاترین بخش) بود. در میان چینه‌های گل رس و خشت، تکه‌های سفال نیز کار گزاشته بودند. باروی تابران ۹ دروازه و ۱۰۶ برج داشت و بیرون آن، خندقی بزرگ دیده میشد. بازارهای شهر در گرداگرد مسجد جامع، رونق بسیار داشتند. مسجد جامع را محمد (ابومنصور) پسر بزرگ عبدالرزاق توسی به نقش و نگارهایی گرانبها آراسته بود. جهانگردانی که به این شهر می‌آمدند، پیرانش را بزرگوار میدانستند.
در کهندژ، در کاخ سپهبد «محمدبن عبدالرزاق توسی» ملقب به ابومنصور، بزم شاهانه‌ای برپا بود. جامهای باده دست به دست میچرخید و پر و خالی میشد. خنیاگران با سازها و آلات گوناگون موسیقی بر شادی جشن می‌افزودند. «شادان» پسر «برزین» که اینک به درجه موبدی رسیده بود، فردوسی را نجواکنان با مهمانان آشنا میکرد:
ــ آنکس که در کنار ابومنصور نشسته، پیشکار او «معمری» میباشد. تبار معمری به یکی از سرهنگان خسروپرویز میرسد که مرزبانی ایران را بر دوش داشت و او را «کنارنگ» میخواندند. آنگاه که شاهنشاه ایران به سوی روم تاخت، نخستین کسی که از باروی رومیان بالا رفت، کنارنگ بود که پس از نبردی تن به تن با قیصر، او را دستگیر کرد و نزد خسرو آورد. همچنین زمانی که «سابه» فرمانروای ترکان به هرات ترکتازی نمود، کنارنگ به رویارویی رفت و با پرتاب نیزه‌ای او را به خاک افکند و ترکان را فراری داد...
برای دمی، نگاه معمری با نگاه فردوسی گره خورد. فردوسی با خود اندیشید که آن چشمان آشنا را پیش از این، کجا دیده بود؟ شاید در نشستهای نهانی که پدرش مولانا فرخ با کسانی داشت که هواداران خلیفه عباسی، آنها را قرمطی و باطنی میخواندند. شادان برزین همچنان سخن میگفت:
ــ‌ ... خسروپرویز که به پاداش پیکار هرات، قلمرو نیشابور را به کنارنگ بخشیده بود، روزی از او پرسید که شنیده است میتواند با هزار مرد به تنهایی بجنگد! کنارنگ پاسخش آری بود. به دستور خسروپرویز در یک دشت،هزار زندانی محکوم به مرگ را آماده کردند و آنها را با جنگ‌افزار به رویارویی کنارنگ فرستادند. سرهنگ دلاور یکتنه به میان آنان زد و با شمشیر و تیر، برخی را کشت و برخی را زخمی کرد و چنان جنگید که بقیه زندانیان فرار کردند. شاهنشاه به پاس آن رزم‌آوری، قلمرو توس را نیز به کنارنگ بخشید.
فردوسی همچنان که گوش به گفتار شادان برزین داشت، غرق تماشای نگاره‌هایی شده بود که بر دیوارها نقش کرده بودند. پرده‌هایی از: به آسمان بردن تخت شاه جمشید از سوی دیوها، زهاک ماردوش، فریدون با گرز گاوسر، کاووس سوار بر ارابه‌ای که چهار شاهین به سوی سپهر میکشیدند، رستم در هال پرتاب تیر دوشاخه‌اش به سوی چشمان اسفندیار و... شادان برزین افزود:
ــ کنارنگ از سوی مادر، از نسل «طوس» سپهدار کیانی بود و یکسدوبیست سال بزیست. پس از یورش تازیان، «حمید طایی» توس را از دست خاندان کنارنگیان به در آورد تا اینکه دوباره به هنگام ابومنصور، توس دوباره به آغوش خاندانی ایرانی بازگردید...

از: سوشیانت مزدیسنا

۱۳۸۸/۱۰/۱۹

كاوه آهنگر (1)



نوشته ی: سوشیانت مزدیسنا
زهاك بر تخت آج نشسته و تاج پيروزه به سر نهاده بود. از هر كشوري موبدان آمده بودند و گفتارش را گوش مي‌كردند:
ــ اي بخردانِ پرهنر و باگهر؛ مرا در نهاني يكي دشمن است. گَوي كي نژاد و دليري سترگ؛ كه اگر چه جوان است، اما به دانش، بزرگ مي‌‌باشد. اين دشمنِ كوچك و خرد را خوار نمي‌‌دارم و از بدِ روزگار مي‌‌ترسم. مردمان و ديواهاي لشگرم از اين بيشتر بايد باشد... من ناشكيبم... هم اكنون بايد همداستان شويد و يك گواهي بنويسيد كه: زهاك جـز تخم نيكي نكاشت... سخن جـز راستي نمي‌‌گويد... و نمي‌‌خواهد كه در دادگريش ،كاستي باشد!
از بيمِ آن ماردوش، برنا و پير، بِدان كار همداستان گشتند و ناگزير گواهي نگاشتند. همانگاه از درگاه، خروشيدنِ يك دادخواه برآمد. ستمديده را كه بر سرِ خود مي‌‌زد، پيش خواندند و برِ آن نامداران نشاندند. زهاك با رويي دژم به او گفت:
ــ برگوي كيستي و از كه ستم ديدي؟
= منم كاوه دادخواه! نمي‌‌دانم بر چه كسي بايد سلام بفرستم؛ بر شاه هفت كشور يا حاكم تنها اين كشور؟
ــ سلام بفرست بر كسي كه آيينش چيره بر جهان است.
= اگر پادشاهيِ هفت كشور با توست، چرا تنها بهرة ايرانيان رنج و سختيست و تازيان را غمِ احوالِ گرانباران نيست؟ از تو روانم به رنجست و دوان آمده‌ام كه دادم را بدهي. ستمهاي تو بر دلم، زمان تا زمان، نيشتر مي‌‌زند. چرا به فرزندم دست بردي و جگرم را سوزان كردي؟ مگر من چه كرده‌ام؟ به هالِ من درنگر و اگر بي‌گناهم، بهانه مجوي و بر خويشتن، دردسر ميفزاي. مرا روزگار اينچنين گوژپشت كرده و جواني برايم نمانده است. ستم هم كرانه (حد) دارد. يك آهنگرِ بي زيانم كه همي ‌‌از شاه بر سرم آتش مي‌‌آيد. بايد شمار فرزندانم كه به دستت تباه شدند را بداني؛ تاكنون مغز هفده پسرم را به مارانت داده‌اند و اينك واپسين پسرم را نيز مي‌‌خواهند پيشكش كنند. آيا نمي‌‌داني كه به گيتي، پيوند و دلبستگي چون فرزند نيست؟ تو اي شاه اژدهاپيكر! بايد اين داستان را داوري كني.
زهاك كه اين سخنها را شنيد به شگفت آمد. دستور داد تا فرزندش را به او باز دادند و سپس از كاوه خواست كه «دادنامه»‌اش را گواه باشد. آهنگر ستمديده با خواندن آن نامه، سرش را به سوي انجمن كرد و خروشيد:
ــ اي ديوپرستان! دلهايتان را به زهاك سپرده‌ايد و از مهرِ كيهان خديو، دل بريده و سوي دوزخ، روي نهاده‌ايد. هرگز گواه نمي‌‌گردم و از اين شاهِ اهريمني، انديشناك نيستم...
خروشان و لرزان از جاي برجست و دادنامه را پاره كرد. سپس با فرزندش از ايوان شاهي به كوي رفت. يكي از سرداران گفت:
ــ اي نامور شهريارِ گزين! به روز نبرد، از چرخِ فلك بر سرت بادِ سرد نيارست گزشت. چرا در پيشگاه تو، كاوه خام‌گوي با دلي پركينه، پيمان ما را دريد و سر از فرمان تو پيچيد؟ توگويي از فريدون پيمان گرفته بود. ما از اين كار زشت‌تر نديديم و خيره بمانديم.
و اوزگ مادر زهاك از پس پرده افزود:
ــ چرا تا اين اندازه در برابر آن آهنگر عجمي، ‌‌شكيب آوردي؟ سزايش اين بود كه دستش را قطع كني و پسرش را بكشي!
= سخني شگفت از من بايد بشنويد؛ چون كاوه از درگاه پديد آمد و دو گوشم آواي او را شنيد، توگفتي ميان من و او در ايوان، كوهي آهنين روييد. و زماني‌كه دو دست بر سرش زد، چيزي در دلم شكست. نمي‌‌دانم از اين پس چه مي‌‌شود؟ رازِ سپهر را كسي نمي‌‌داند!

برگرفته از : افسون فریدون/آشیانه کتاب


۱۳۸۸/۱۰/۱۵

داستان ابومنصور عبدالرزاق توسی (2)

از: سوشیانت مزدیسنا


دامغان. سال ۳۳۷ قمری.سپاهیان مشترک «ابومنصور عبدالرزاق» و «رکن الدوله دیلمی» پس از مدتها آماده‌باش، کم‌کم به حالت عادی و آزاد بازمیگشتند و خیالشان از سوی سامانیان آسوده میگشت. اما این آسایش چندان نپایید؛ پیکی از سوی رکن‌الدوله به پیشگاه ابومنصور رسید که او را برای پیکار با «مرزبان» به شهر ری فرا میخواند. رکن‌الدوله که دو سال پیش، ری را از دست سامانیان به در آورده بود، اینک با یورشی از سوی غرب روبرو میگشت. وی نمیدانست که برخی از سردارانش به او خیانت کرده و پنهانی برای «مرزبان» فرمانروای «آزربایگان» نامه میدهند تا به ری لشگرکشی کند. در آنسو، محمد پدر مرزبان به او اندرز میداد تا به این رزم دست نیازد. اما مرزبان به پدرش پاسخ داد:
ــ بیشتر سرکردگان رکن‌الدوله هواخواه من هستند و نامه‌ها نوشته‌اند.
ــ ــ پسرم، دوباره تو را در کجا بینم؟
ــ یا در کوشک فرمانروایی ری و یا در میان کشتگان!
رکن الدوله برادر کوچکتر عمادالدوله دیلمی بود. علی پسر بویه که لقب عمادالدوله داشت در آغاز جوانی به دربار نصر بن احمد سامانی پیوست و بنا بر پیشنهاد شاه، به خدمت «ماکان کاکی» که از خاندانهای پادشاهی گیلان بود، درآمد. عمادالدوله برادرانش را نیز به نزد خویش فرا خواند و این خاندان در کشاکشهای سیاسی نقش بزرگی داشتند که به بنیاد سلسله بویه منجر شد.
قزوین. دو ماه بعد.از زمانی که مرزبان به راه افتاد تا هنگامی که به قزوین رسید، نامه هایی چرب و نرم از سوی رکن‌الدوله به دستش میرسید که خواهان آشتی بود و نوید میداد اگر او به آزربایگان بازگردد، افزون بر قزوین، دو شهر «ابهر» و «زنگان» را نیز فرمانروا میشود. مرزبان همچنان در دودلی به سر میبرد که ناگاه با تاخت غافگیرانه رکن‌الدوله روبرو شد. فرمانروای ری افزون بر ابومنصور عبدالرزاق، از برادران دیلمی خودش نیز یاری گرفته بود و سپاهیانی بیشتر از مرزبان داشت. مرزبان دانست که زمان را از دست داده و نامه‌های رکن‌الدوله، فریبی بیش نبوده؛ از همه بدتر اینکه سرداران خیانتکار رکن‌الدوله نیزشناسایی و دستگیر شده بودند. مرزبان در خود یارای نبرد با این سپاه انبوه را نمیدید اما بازگشت و عقب نشینی را نیز ننگین میشمارد. پس دل بر پایداری نهاد و نبرد آغاز شد. پس از چندی، دو سوی راست و چپ سپاه مرزبان در هم شکست ولی او در میانه و قلبگاه، همچنان ایستادگی میکرد. گروهی از سردارانش کشته شده بودند و سرانجام وی نیز با سیزده سردار دیگرش دستگیر شدند. سرداران را در دژهایی جداگانه و پراکنده، زندانی کردند و مرزبان را به دژ «سمیرم» در پیرامون شهر سپاهان فرستادند تا در بند بماند.
رکن‌الدوله که پیروزی خود در این پیکار را وامدار ابومنصور عبدالرزاق میدانست، وی را بسیار آفرین گفت و خلعت و ارمغان داد. اکنون ابومنصور در واپسین ماموریتش میبایست به آزربایگان دست می‌یافت و چنانکه کامیاب میگشت، فرمانروایی آن دیار به او داده میشد.
اردبیل. یک ماه بعد.سپاهیان ابومنصور پس از اندکی پیکار، به شهر اردبیل راه یافته بودند. «دیسم» که اینک به جای مرزبان فرمانروایی آزربایگان را داشت در شهرک «ورثان» در دو فرسنگی رود «ارس» به سر میبرد تا مال و لشگر گردآوری نماید. آنگاه وزیرش «ابوجعفر» را فراخواند و به او گفت:
ــ من گنجینه‌ها و بار و بنه ویژه‌ام را به تو میسپارم تا در جایی ایمن در کوهستان «موغان» پنهان کنی. پس از سرکوبی پسر عبدالرزاق، این گنجینه‌ها و اموال را به اردبیل می‌آوریم.
ــ ــ اطاعت سرور من!
«دیسم» پس ازچند هفته آماده رزم با ابومنصور عبدالرزاق شد و به سوی اردبیل شتافت. اما هنوز پایش به میدان جنگ نرسیده بود که خبری خردکننده شنید: «ابوجعفر» وزیر پیشاپیش به جای «موغان» به اردبیل رفته و به ابومنصور پیوسته بود! به اندازه‌ای به دیسم اندوه و ناامیدی دست داد که نتوانست به درستی بجنگد و سپاهش در یک حمله، شکست خوردند و گریختند. ابومنصور به پاداش این همکاری، ابوجعفر را به وزیری برگزید و با این کار، مایه دلخوری «دامغانی» دبیر خویش را فراهم آورد. دامغانی هم، زمانی که از سوی ابومنصور برای دریافت باج و خراج به گوشه و کنار آزربایگان فرستاده شده بود، در یک فرصت فرار کرد و به دیسم پناهنده شد. ابومنصور به سختی دلگیر گردید و همراه ابوجعفر در سال ۳۳۸ قمری به ری آمد و آزربایگان را دوباره به دیسم وانهاد. و سال بعد با گرفتن امان و زینهار از امیر سامانی (نوح بن نصر) به زادگاهش توس بازگشت.
از اساسی‌ترین چیزهایی که مایه بازگشت او گردید، این اندیشه بود که ایران نامتحد و ملوک‌الطوایفی، نیازمند یک کارکرد زیربنایی و به دست آوردن بینشی بزرگ و فراگیر است تا با اتحاد و همبستگی این خرده‌شاهی‌ها، دوباره شاهنشاهی ایران شکل بگیرد. سامانیان، چغانیان، صفاریان، زیاریان، آل بویه، جستانیان، کنکریان، سالاریان و... بسی دیگر از فرمانروایان بومی و محلی، افزون بر کشاکشهایی که با یکدیگر داشتند، درون قلمرو خویش نیز جنگ و جدلهای بی‌پایان خانگی را نگرنده بودند. و همه این مصیبتها و آسیبها پس از فروپاشی ساسانیان به دست تازیان جنایتکار رخ داده بود. و این پرسشها پیاپی پندار ابومنصور را می‌آشفت:
ــ چگونه سر آمد به نیک اختری؟
ــ که ایدون به ما خوار بگزاشتند؟














۱۳۸۸/۱۰/۱۲

کشف شراب


نوشته ی: سوشیانت مزدیسنا

شاميران فرمانرواي خراسان كه يكي از خويشان جمشيد بود، در شهر هرات به سر مي‌‌برد. روزي در دامنة دشتي زيبا «خورگاه (خيمه) شاهي» را برافراشته بودند كه ناگهان شاهيني بانگ كنان از آسمان بر زمين نشست. شاميران از دور نگاه كرد؛ ماري تنومند ديد كه در گردن شاهين پيچيده و با سري آويخته، آهنگ (قصد) آن مي‌‌كرد كه شاهين را بگزد. شاميران به همراهانش گفت:
ــ اي شيرمردان؛ چه كسي اين شاهين را از دست اين مار مي‌‌رهاند و تيري را به درستي مي‌‌اندازد؟
بازان پسر شاميران كه بسيار دلير و نيرومند بود و در آن روزگار، تيراندازي چون او نبود، پاي پيش نهاد و گفت:
ــ اي فرمانروا ، كار من است.
خروشي از كمان برخاست؛ بازان تيري انداخت چنانكه سرِ مار را در زمين دوخت و به شاهين هيچ گزندي نرسيد. پرندة تيزپرواز كه رهايي يافته بود، چند چرخ بر فراز آنها زد و در آسمان ناپديد شد. چند روز گزشت. شاميران در آن دشت، در گشت و شكار بود كه ناگاه سايه‌اي بر روي خود يافت. سرش را بلند كرد؛ شاهيني كه بر فراز سر او پرواز مي‌‌كرد، دور شد و در همان جايي كه مار مرده بود، بر زمين نشست. چيزي از منقارش بر زمين انداخت و دمي‌‌ به شاميران نگريست و بانگ برآورد. شاميران به همراهانش گفت:
ــ پنداري اين همان شاهين است كه از دست آن مار رهانيديم و برايمان پاداشي آورده؛ زيرا منقار به زمين مي‌‌زند. برويد و بنگريد و آنچه يافتيد، بياوريد.
چند كس رفتند. شاهين پريده بود و تنها سه دانه در آنجا ديدند. شاميران دانايان و زيركان را فرا خواند و آن دانه‌ها را به ايشان نشان داد:
ــ با اين دانه هايي كه شاهين برايمان پيشكش آورده، چه بايد كرد؟
همگان همراي شدندكه دانه‌ها را بايد كاشت و نيك نگاه داشت، تا پايان سال، چه پديدار آيد. پس شاميران تخمها را به باغبان خويش داد و گفت:
ــ اينها را در گوشه‌اي بكار و گرداگردش را پرچين كن تا چهارپايان راه نيابند. همچنين از گزند مرغان و پرندگان، به دور نگاه دار و همواره مرا از چگونگي‌اش آگاه كن.
نوروز ماه بود. چندي گزشت و شاخكي از اين تخمها برجست. باغبان، شاميران را آگاه كرد. او با بزرگان و دانايان بر سرِ آن نهال شدند. همه گفتند:
ــ ما تاكنون چنين شاخ و برگي نديده‌ايم!
و بازگشتند. چون زماني ديگر برآمد، شاخه‌هايش بسيار شد و برگها پهن گشت و خوشه خوشه، درآويخت. باغبان نزد شاميران آمد و گفت:
ــ در باغ، هيچ درختي از اين خرمتر نيست.
شاميران به ديدار رفت و به جاي نهال، درختي پرخوشه ديد. شگفت ماند و گفت:
ــ شكيبايي بايد كرد تا همة درختان را ميوه برسد تا دريابيم ميوة اين درخت چگونه مي‌‌شود.
پس به دانه‌هاي غوره هم دست نبردند تا پاييز آمد و ميوه‌هايي مانند سيب و امرود (گلابي) و انار رسيد. شاميران به باغ آمد و ديد كه تاك مانند اروس، آراسته شده؛ خوشه‌هايش بزرگتر گشته و از سبزي به رنگ شبه (سياه براق) درآمده بود. دانه‌ها يكايك مي‌‌ريختند. يكي از دانايان گفت:
ــ ميوة درخت همين است و بيش از اين، نخواهد باليد. از آنجا كه دانه از خوشه، ريختن آغاز كرد، نشانة سودمندي آبش مي‌‌باشد. آبِ دانه‌ها را بايد گرفت و در خمره كرد تا چه پديدار آيد.
هيچكس دانه را به دهان ننهاد. مي‌‌ترسيدندكه زهر كشنده‌اي باشد. آبشان را گرفتند و در خمره نهادند. چون شيره در «خم» به جوش آمد، باغبان به شاميران گفت:
ــ اين شيره به نرمي ‌‌همچو ديگِ بي آتش مي‌‌جوشد!
= هرگاه آراميد، مرا آگاه كن.
سرانجام شيره از جوشش بازماند. همگان با ديدن رنگ دل انگيزش خيره ماندند؛ بسان ياقوت سرخ مي‌‌تابيد. يكي گفت:
ــ بهرة فرجامين اين درخت، همين است. اما نمي‌‌دانيم كه زهر است يا پادزهر؟!
ديگري گفت:
ــ مي‌‌توانيم بگوييم مردي خوني (محكوم به اعدام) را از زندان بياورند و از اين نوشاك به او بدهند تا چه پديدار آيد؟
زنداني را كه ترسان از مرگ بود، آوردند و از آن نوشاك دادند. نوشيد و كمي‌‌روي، ترش كرد. گفتند:
ــ جامي‌‌ديگر مي‌‌خواهي؟
= آري!
باز هم به او دادند. به پايكوبي و آواز و متلك گفتن درآمد! شكوه فرمانروا در چشمش سبك شد و گفت:
ــ يك جام ديگر بدهيد و سپس هرچه مي‌‌خواهيد با من بكنيد كه مردان، مرگ را زاده اند!
جام سوم را نيز نوشيد؛ سرش گران شد و خوابيد و تا روز ديگر به هوش نيامد. چون به هوش آمد، وي را نزد شاميران بردند.
ــ آن، چه بود كه ديروز خوردي و خويشتن را چگونه مي‌‌ديدي؟
= نمي‌‌دانستم كه چه مي‌‌خوردم؛ اما خوش بود. كاش امروز نيز سه جام ديگر از آن مي‌‌يافتم. نخستين جام را به دشواري نوشيدم زيرا مزه اش تلخ بود. اما پس از آنكه در معده‌ام جاي گرفت، دلم آرزوي جامي‌‌ديگر كرد. پس از جام دوم شادماني و طربي در دلم پديد آمد به گونه‌اي كه شرم از چشمم رفت و جهان پيشم سبك آمد. پنداشتم ميان من و شما هيچ جداگانگي نيست و غمِ همة جهان بر دلم فراموش گشت. و سرانجام با نوشيدن سومين جام از آن نوشاك، به خواب خوش فرو رفتم...
شاميران با شادي و خرسندي، آن زنداني را آزاد كرد و از گناهش درگزشت.

برگرفته از: افسون فریدون/آشیانه کتاب

۱۳۸۸/۱۰/۰۸

داستان ابومنصور عبدالرزاق توسی (1)

از : سوشیانت مزدیسنا
گرگان. سال ۳۳۶ قمری.
ابومنصور عبدالرزاق که از سوی ابوعلی چغانی امارت توس را داشت و در شورش بر ضد سامانیان به او پیوسته بود، شهر خویش را به سوی گرگان رها کرد. در جنگهایی که با «وشمگیر بن زیاد» و «منصور بن قراتگین» داشت، برادرش «احمد بن عبدالرزاق» و نیز مادر و همسرش به اسارت رفتند.
شبی ابومنصور خواب دید در کتابخانه‌ای بی‌انتها، هوشنگ کتاب «جاودان خرد» را مینویسد. تهمورس سرگرم نگارش سرگزشت کیومرس و سیامک است. جمشید به «اندرزنامه» میپردازد. زال درباره گشتاسپ مینگارد... در قفسه‌های کتابخانه، تومارها و رساله‌ها و دفترهای ناشماردنی به چشم میخورد: تواریخ ایام شاهان ماد و هخامنشی، لوحه‌های سلسله‌های باستانی، بهمن نامه، داراب نامه، باستان نامه، دانشورنامه، کارنامه اردشیربابکان، پیروزنامه، خدای نامه و...
ناگاه ارجاسپ تورانی و آلکساندر مقدونی و عمر تازی به درون کتابخانه میجهند و با مشعلهایشان آنجا را به آتش میکشند و میروند. دبیران و کاتبان سراسیمه به هر سویی میدوند تا هرچه از دفترها را که میتوانند، نجات دهند. از دل دود و آتش، سه مرد بیرون می‌آیند که هرکدام شاهنامه‌ای به نام خود دارند: ابوعلی بلخی و مسعودی مروزی و ابوالموید بلخی. اما ناگهان توفانی درمیگیرد و آن شاهنامه‌ها را ورق ورق و به سو پراکنده و ناپدید میکند. ابومنصور با افسوس و پریشانی، درست هنگام بیداری، شبح مردی را میبیند که از روستای پاژ دست بر آسمان توس میساید و بیتهایی را مینگارد:
نگه کن که این نامه تا جاودان * درفشی بود بر سر بخردان

نوح به چغانیان سپاه فرستاد. ابوعلی شتابان بازگشت و به رویارویی پرداخت، ولی شکست خورد و به «شومان» رفت. لشکر نوح وارد چغانیان شد و پس از ویران کردن کاخ ابوعلی در پی وی روان گشت. ابوعلی در راه بر آنها تاخت و پیوندشان را با بخارا برید. سرانجام در جمادی‌الثانی سال 337 هر دو هماورد، آشتی را پذیرفتند و میثاق بستند که ابوعلی، پسر خود «ابوالمظفر عبداللـه» را به گروگان نزد نوح بن نصر بفرستد.

اما ابومنصور عبدالرزاق توسی که از شورش ابوعلی پشتیبانی و با او همراهی کرده بود، همچنان از امیر سامانی سرپیچی میکرد. وی به ری و آل بویه چشم داشت.


۱۳۸۸/۱۰/۰۵

مرگ جم


نوشته ی: سوشیانت مزدیسنا
زهاك با چهره‌اي پرچين و انديشناك با برادرش كوشان گفتگو مي‌‌كرد:
ــ هر جا كه از فرزندان جم نشان يافتي، از ايشان دمار برآر. آنگاه كه جم را مي‌‌خواستم تباه كنم، به من گفت: شهرياري پديد مي‌‌آيد كه كين مرا از تو خواهد كشيد... پس چنان بايد كرد كه در جهان از آن تخمه كسي نماند. از ايشان، باري، كودكان و خردسالان را نيز رها مكن. از امروز تو سپهدار چين هستي.
زهاك دوباره به ياد جم فرو رفت. در پسِ او كشتي به آب افكندند و پس از چندين شبانه روز به درختي رسيدند كه از ژرفاي آب روييده و اندكي از جامة جم از درونِ تنة آن، بيرون مانده بود. پيش از پاي نهادن به آبخاست (جزيره)، در پيرامون آنجا دو ماهي غول پيكر به دست زهاك شكار و كشته شده بودند. تك درختِ شگفت‌انگيز هيچ سوراخي نداشت. زهاك و مرد همراهش، يكي از ماهي‌ها را پوست و گوشت كندند و با استخوانِ آن ماهي كه بسان اره‌اي هزاردندانه بود، درخت را بريدند. زماني كه اره به سر جم رسيد، ناگاه خورشيد گرفت و آن دو، بيمناك دست از كار كشيدند. فردا كه به سراغ درخت آمدند، با شگفتي ديدند كه پوستة آن پيوند خورده است. دوباره دست به كار شدند و اين بار، درخت را سوزاندند تا پوسته‌اش ديگر به هم نپيوندد. اره سر تا پاي جم را شكافت. سپيتور به پيكر دونيم شدة نابرادري‌اش نگريست و خنديد. آنها نمي‌‌دانستند كه هوماي سپيد را براي هميشه نابود كرده‌اند. تنها گندرو بود كه از پيش، خم‌هايي از هوماي سپيد را در دست داشت؛ آن هم به اندازة هزار سال براي زهاك و چند تن ديگر. اينك در روز گئوش (چهاردهم) از ماه دي، كار جم به پايان رسيده بود. مردم ايران به ياد شاه از دست رفته‌شان، آيين «سير سور» نهادند؛ به خوردن سير و شراب پرداختند و از گوشت و چربي پرهيز كردند. آن شب را تا پگاه، پگاهي كه همچنان تيره مانده بود، نخوابيدند و به نيايش و نگاهباني از خانه هايشان پرداختند. و پيكره‌اي از خمير يا گِل، در راهرو و دالان خانه نهادند. خورشيدگرفتگي چندين روز دنباله داشت. با مرگ جم، ديوپرستان ددخويانه‌ترين جشن خود را برپا كرده بودند. زهاك كه در راه بازگشت به پايتخت، انبوه مردمان را اندوهگين مي‌‌ديد، از پيرامونيانش پرسيد:
ــ چرا همگان از دونيم شدن جم و به فرمانروايي رسيدن من غمگينند؟
= آنان مي‌‌گويند كه جم از آميزش و گزند ديواها به مردم جلوگيري مي‌‌كرد و اين آسيبها را از جهان دور داشته بود: نياز، تنگدستي، گرسنگي، تشنگي، پيري و مرگ، سرما و گرماي بيش از اندازه و... ولي تو او را بيدادگرانه از پاي درآوردي و آسايش را از مردمان گرفتي. ديگر هنگام يخبندان، فرة جم با تابش خوش خود، گرمابخش نيست. ديواها را پشتيباني كردي و از ترس تو، مردان، اخته (عقيم) شده و زنان، بچه مي‌‌افكنند (سقط جنين مي‌‌كنند).


برگرفته از: افسون فریدون./ آشیانه کتاب/ 66463430



۱۳۸۸/۰۹/۳۰

اقلیت ملی (2)


<گمان ندارم هیچ کیشی تا کنون به طبع ایرانیان موافق دین زرتشت شده باشد... ادبای ایران جای سُم اسب "یعرب بن قحطان" و "مسقط البعره بعیر امروالقیس" را جزو ادبیات و کمالات می شمارند ولی تحقیق در احوال جاماسب و زردشت و بزرگمهر را نشان کفر و زندقه می دانند ... تنها کسی که خدمت راستین به ایرانیان نمود، فردوسی بود که آئین زرتشت را زنده کرد و افتخار ملی را احیا نمود.>

نویسنده این سخنان که "میرزاآقاخان کرمانی" بود، فرجامی چون ایرج و سیاوش یافت و برای سروری ایران، سر باخت. افزون بر این بودند کسانی چون "صادق هدایت" که در اندوه "پروین دختر ساسان" و نومید از نویدهای "زند وهومن یسن" دست به خودکشی زدند.
ابراهیم پورداوود که گفتارهایش از سوی مرتضا مطهری به «ناله های یک جغد» تشبیه شده بود به سبب ترجمان اوستا و نیز مخالفت با تدریس زبان عربی در مدرسه، مورد تهدید و شماتت قرار داشت. و شاگرد او «محمد معین» که نخستین دکتر ادب پارسی در ایران به شمار میرفت نیز به دور از سرزنش مطهری نبود.

اقلیت ملی نه تنها از سوی متحجرین بلکه از طرف جبهه جدیدی به نام کمونیسم و چپگرایی مورد تحریم و بایکوت قرار گرفت. اقلیت ملی در شرایطی در خیزابهای فراموشی فرو رفت که توده ایها کوشیدند قهرمانانی تقلبی مانند لنین و استالین و کاسترو و چگوارا و غیره برای جوانان خام و ساده لوح ایران بسازند. و شبه روشنفکرانی ماتحت شاعر و مترجم و متفکر با تبلیغات و غوغا یک شبه ره سد ساله ی شهرت را پیمودند. بدین ترتیب امروزه از آثار آن همه اندیشمند و پژوهشگر میهن دوست، جز اندکی که جوانان در حد نام بشناسند، خبری نیست. اندکند میهن گرایانی همانند اسماعیل فصیح و مهدی اخوان ثالث که از آوار وطن فروشان، نام سالم به در برده باشند.
پهلوان پنبه هایی کم مایه و فریفتار جای روشن اندیشان انقلاب مشروطه را گرفته اند. و انبوهی از جاهلان جوان را در جنون جمهوریت و مکتب قاطیونالیسم! غرق نموده اند. و بدتر از همه، ملی نمایانی هستند که به دور از بینش و شعور درست سیاسی و فرهنگی، سر بر ستونهای استوار هویت ملی میکوبند؛ مصدق را به جای کورش بزرگ میخواهند و شاهنامه را هزار گونه تعبیر و تحریف میکنند تا مبادا نسل نوین از آیین شاهانه اش سر درآورد.......


۱۳۸۸/۰۹/۲۶

زایش فردوسی


نوشته ی : سوشیانت مزدیسنا (امید عطایی فرد)
سرزمین توس. شهر تابران. روستای پاژ. سال ۳۰۵ قمری
شب یلدا بود. در میان باغی پهناور و تاریک، سرایی کمابیش بزرگ جای داشت و از دریچه‌هایش روشنایی شمعها و مشعلها به بیرون میتراوید. بانویی باردار به سختی و کندی از این اتاق به اتاقی دیگر میرفت. چنان گرم کار بود که درنمی‌یافت چه سرمای سوزناکی از درزها به درون خانه سرک میکشد. در اتاق ویژه مهمانان سفره‌ای سرشار از خوراک خشک و تر بر روی کرسی نهاده بودند. در میان خوان یلدا هندوانه ای درشت و سرخ مانند آتشی گلگون خودنمایی میکرد. مهمانان شاد و خندان از آجیل و میوه میخوردند و با یکدیگر گفتگو میکردند.
بانوی خانه در اتاقی دیگر جامهای خالی را آماده میکرد تا به مهمانخانه ببرد. ناگهان کمرش به شدت درد گرفت و عرق به پیشانی اش نشست. همسرش که خم های باده را برای مهمانان برده و اینک بازگشته بود، با مهربانی زیر بازویش را گرفت و گفت: ــ بانوی من؛ دیگر کار کردن بس است... بیا نزد آنها برویم.
مرد خانه با دست دیگرش سینی جامها را برداشت و به اتاقی که مهمانها بودند رفتند. یکی از آنها به نام موبد «برزین» که با کوچکترین پسرش به نام «شادان» به آنجا آمده بود با دیدن آن زوج گفت: ــ با سپاس از پزیرایی شما، اگر پروا دهید به نیایش ایزد مهر میپردازم و سپس داستانی از خداینامک را برمیخوانم...
اگرچه سه سده از فروپاشی ساسانیان میگزشت باری، موبدان و دهقانان و نیز بسیاری از قشرها و طبقات مردم به آیینهای میهنی خود پایبند مانده بودند. یلدا یا شب چله یادآور استوره ایزد مهر بود که در این شامگاه از میان سروی بهشتی زاده شد و اهریمن را که پیاپی بر درازای شب می افزود شکست داد. ایزد مهر که در ایران کهن او را «میترا» میخواندند نمایه ای از روشنایی خورشید به شمار میرفت و در بلندترین شب سال با پیدایش خویش دوباره بر پاسهای روز می افزود.
ــ بزرگ و نیکو و پیروز باد مینوی مهر ایران؛ داور بسیار دانا و توانا ...میستاییم مهر را؛ پیوندگار جان و جهان، پرورنده تن و رامش بخش روان...باشد که مهر برای یاری و تندرستی و کامیابی ما آید...
«شادان» پسر موبد برزین همچنان که پدرش به زبان پهلوی سرگرم خواندن نیایش مهر بود چشمانش گرم میگشت و به خفتاری سنگین فرو میرفت. خواب میدید که در سروستانی سرسبز و نیمه روشن، جوانی ماهروی که ردایی شاهانه و ارغوانی رنگ به دوش داشت با دیوها و هیولاها میجنگید و هر یک از آنها که بر خاک می افتاد گویی بر روشنان آسمان افزوده میشد. فروغ به اندازه ای زیاد گردید که پلکهایش را آزار میداد. چشمانش را گشود. ستونی از نور خورشید از لابلای پرده هایی که پنجره شرقی را پوشانده بودند یکراست به چشمانش میتابید. با شگفتی دریافت که بامداد فرا رسیده و در آن خانه تا پگاه خفته بوده است. در کنار پنجره جنوبی مرد خانه که او را «مولانا فرخ» میخواندند با موبد برزین سرگرم گفتگو بود: ــ ای موبد گرامی؛ دیشب خوابی شیرین و شگرف دیدم و از تو خواهانم که تعبیر و گزارش کنی...
موبد سری تکان داد و مولانا فرخ کمی درنگ کرد تا بر شور و هیجان خود چیره شود و سپس ادامه داد: ــ خواب دیدم که بر فراز بام خانه رفتم. با یک دست، پسر نوزادی را به آغوش داشتم و به دست دیگرم «خدای نامه» را گرفته بودم. آنگاه یکایک به سوی چهارگوشه گیتی روی کردم و نوزادم ندا داد:
اگر مانم اندر سپنجی سرای * روان و خرد باشدم رهنمای
سرآرم من این نامه‌ی باستان * به گیتی بماند ز من داستان
سپس همزمان از هر چهر سو پژواکی در پاسخ به پسرم پیچید:
تو را از دو گیتی برآورده اند * به چندین میانجی بپرورده اند
نخستین ِ جنبش، پسین ِشمار * تویی، خویشتن را به بازی مدار
موبد برزین از ته دل لبخند زد و چشمانش درخشید. با خودش زمزمه کرد: ــ اینک سوشیانتی دیگر!
آنگاه با نوایی گرم و اندکی لرزان از شوق و شادی به فرخ گفت: ــ ای مولانا؛ پسر تو سخنوری خواهد شد که آوازه اش به سراسر جهان میرسد و آن پژواک، نشانة پزیرش و ستایش گفتار او در گیتیست...
در این هنگام برزین چشمش به پسرش افتاد که نیمخیز شده بود و از میان پلکهای خواب آلودش به آنان مینگریست. مانند مغبچگان قدیم موهای شقیقه اش را که تا پای چانه‌اش میرسید بافته بود. برزین به سوی فرزندش رفت و او را به آغوش کشید. با شانه‌ای که همیشه همراه داشت، از میانه‌ي سر او، فرق باز کرد و موهایش را شانه زد. سپس گیسوانِ بافته‌ي پسرش را از روی رخسار به پشت گوشهایش انداخت. زمانی که خودش نوجوان بود این گیسوآرایی را در پیکره کیخسرو در استخر پارس (پاسارگاد) دیده بود. کیخسرو چهار بال شاهین و افسری شگفت انگیز داشت که از دو شاخ قوچ و سه گل نیلوفر درست شده بود که در بالای هرکدامشان یک مروارید درشت جای داشت. پرسش «شادان»، پدرش برزین را به خود آورد: ــ پدر! چرا دیشب در اینجا خسبیدیم؟
به جای موبد برزین این مولانا فرخ بود که پاسخ میداد: ــ ــ پسرم به کنار پنجره بیا و بیرون را بنگر!
زمین و درختان باغ پوشیده از برف بود؛ چنان برف سنگینی که تا آن زمان روستاییان پاژ به یاد نداشتند. برزین به پسرش گفت: ــ شایسته ندیدم که در آن برف و بوران دیشب تو را که به خواب رفته بودی به خانه ببرم.
مولانا فرخ با گرمی به آن پدر و پسر گفت: ــ شما بایسته است تا زمان زایش فرزندم نزد ما بمانید.
شب سوم از ماه دی مهتابی بسیار زیبا بر زمین و آسمان دامن افشانده بود. فرخ در کنار پنجره گاهی به مهتاب و گاهی به همسرش مینگریست که اینک دچار درد زایمان شده بود. سه بانو، یکی پیر و دیگری میانسال و سومی جوان، دورتادور تخت، آماده‌ی به دنیا آمدن نوزاد بودند. درون یک دیگ سنگی که به آن «هرکاره» میگفتند آب میجوشید و غلغل صدا میکرد. بوی خوش خوراک در خانه میپیچید. معدن و کانی این سنگ تنها در توس وجود داشت و توسیان در تراش آن و ساختن دیگ، چیره دستی بسیار از خود نشان میدادند؛ تا آنجا که مردمان دیگر میگفتند: همان سان که خدا آهن را در دست داوود چون موم نرم کرد، سنگها را نیز در دست توسیان نرمش پزیر ساخت.
سپیده میدمید. مولانا فرخ نگاهش به فراز ماه افتاد. ستاره‌ای درخشان و شتابان آسمان را پیمود و از دیدگانش ناپدید شد. در همین زمان فریاد همسرش به اوج رسید. در اتاقی دیگر، پدر و پسر موبد سرگرم زندخوانی بودند و به درگاه یزدان نیایش میکردند تا نوزاد و مادرش بیگزند بمانند. ناگاه آتشی که پیش رویشان در آتشدان به آرامی هیزمها را میسوزانید، یک دم تا نزدیکی تاق زبانه کشید. آوایی خفیف، مانند صدای سرنا به گوش رسید؛ از میان آتشدان یک گوی بالدار که مانند شبح و بخار مینمود، به آرامی کمی بالا رفت و سپس از میان دیوار گزشت. موبد برزین میدانست که آن فره آریایی در تن نوزادی که اینک چشم به جهان گشوده بود، جای میگیرد. در اتاق دیگر، پسری نیک چهره و خوش پیکر با دیدگانی نافذ زاده شده بود. بند ناف نوزاد را بریدند و او را دمی بر سینه مادرش نهادند؛ بر لبان فرزندش بوسه‌ای داد. سپس تن نوزاد را پاک نمودند و جامه و قنداق، در برِ او کردند و به پدرش سپردند. مولانا فرخ که پسرش را به آرامی در آغوش میفشارید کمی سر خود را خم کرد و بر پیشانی فرزندش بوسه زد. اکنون آن پدر و پسر موبد نیز به آنجا آمده و در شادی خانواده شریک شده بودند. زائو که رویش را تا گردن پوشانده بودند، از هال رفته و نیمه بیهوش مینمود. آن زن پیر که مادربزرگش بود جرعه جرعه شربتی خنک را از لابلای لبهای خشکیده و ترک خورده زائو به گلوی پرعطش او روانه میکرد. زن میانسال که مادرش بود برای تدارک خوراک در آشپزخانه به سر میبرد. و بانوی جوان یعنی خواهر بزرگتر زائو نیز به پزیرایی سرگرم بود. مولانا فرخ، نوزاد را بر سر دستهایش بلند کرد و گفت:
ــ به یاد زادبوم پدرانم نام پسرم را «فردوسی» مینهم.
در کرانه های پایینی توس در جنوب غربی گناباد ناحیه ای بود به نام «فردوس» که زادگاه پدران مولانا فرخ به شمار میرفت. در پی خشکسالی و راهزنی قبیله های عرب، پدربزرگ فرخ به روستای پاژ کوچ کرده بود. برزین و شادان با دیدن پسر فرخ هرکدام دلبستگی ویژه ای به آن نوزاد پیدا نمودند؛ نوباوه‌ای با موهایی که به بوری میزد و چشمانی به رنگ توسی روشن و چهره‌ای سپید. موبد برزین با دیدگان ژرفبین خود هاله ای تابان را به دور نوزاد میدید و پسرش شادان حس میکرد که خودش دوباره در قالب و قیافه فردوسی به دنیا آمده است. موبد در گوش نوزاد زمزمه ای کرد و سپس بندی مرواریدنشان به بازوی او بست و به مولانا گفت: ــ باشد که فرزندت سخنانی گهربار بر دفتر تاریخ برافشاند.
ــ ــ باشد که فرزند شما نیز موبدی بزرگ گردد.
ــ دوست گرامی؛ از پزیرش و مهمان نوازی شما سپاسگزاریم. دیگر زمان بدرود است.

یادداشت: آقای شهبازی زایش فردوسی را در سوم دی (طبق گاهشمار کهن) محاسبه نموده و در تقویم امروزی زایش فردوسی بزرگ برابر با 27 آذر ماه میشود

۱۳۸۸/۰۹/۲۲

شاه و موبد/2


پژوهش: امید عطایی فرد
جاحظ در كتاب تاج از آزمون شاپور ذوالاكتاف ياد كرده كه براي گزينش «موبدموبدان» يا «قاضي القضات»، فردي را به خوان ناهار دعوت كرد و پس از ديدن شكمبارگي او، منصرف شد و گفت:  نياكان و پادشاهان پيش از ما گفته اند هركس در برابر چشم پادشاهان آزمندي كند، به دارايي رعايا و توده مردم و آنها كه ضعيفترند، آزمندي بيشتري خواهد كرد!
به گزارش ابوريحان بيروني در «آثارالباقيه»، در زمان ساسانيان، در مدخل آتـشكده‌ها تخت كوچكي از زر به نام «دنبكا» مي‌نهادند كه پادشاه بر روي آن مي‌نشست. گويند زماني كه پيروز (پادشاه ساساني) به آتشكده «آذرخوار» رفت، موبدان چنانكه بايد، به او اداي احترام نكردند و در پاسخ به گله‌گزاري پادشاه گفتند: چون ما، در نزد پادشاهي كه از تو بزرگتر است [= يزدان] ايستاده بوديم، اين بود كه شرط ادب را به جا نياورديم.
در دينكرد آمده: بدان كه خدايي (پادشاهي): دين است، و دين: خدايي... دشمنان كيش (زرتشتي) نيز بر اين همراي هستند. براي ايشان، خدايي (پادشاهي) بر پاية دين، و دين بر پاية خدايي گزاشته شده است.
نامة تنسر (وزير اردشير بابكان): عجب مدار از حرص و رغبت من به صلاح دنيا براي استقامت قواعد احكام دين، چه، دين و ملك هر دو به يك شكم زادند.
مينوي خرد: هر كسي بيشتر به آن كيشي گرود و آن را نيك انگارد كه آموزشش در آن بوده است؛ به ويژه آن كيشي نيرومندتر است كه قدرت با آن باشد.
***
از ديرباز ايران داراي يك مركز روحاني به فرمانروايي «مس مغان» بود كه نهاد «واتيكان» و مقام «پاپ» برگرفته از آن است. اين مركز در شهر ري قرار داشت كه نامدار به «ري زرتشتي» بود. در اين شهر ــ كشور ديني، «مس مغان» كه لقب «زرتشت تخمه» داشته، در امور ديني از استقلال كامل برخوردار بود و بسان موازنه‌اي در برابر نهاد پادشاهي به شمار مي‌رفت. نهاد روحانيت نقش قوه قضايي را در برابر قوه مجريه (پادشاه) بازي مي‌كرد و موبدان مانند سرداران، از دخالت در امور سياسي و كشوري همواره نهي مي‌شدند. پيش از اين ديديم كه در جوامع بدوي، فرمانروا مقام روحاني نيز داشت. اما با پيشرفت و گسترش جامعه (كشور)، دينداري و كشورداري از يكديگر جدا و تبديل به شاخه‌هايي تخصصي شدند. از آنجاكه بنياد دين: بر درستي و پاكي، و اساس سياست و جنگ: بر نيرنگ و دروغ بوده است، بنابراين نمي‌توانستند منافع و مصلحت كيش و كشور را هميشه در هم آميزند. از سوي ديگر، اصول سياست نبايد دستاويزي براي سركوب و ستمگري از سوي فرمانروا مي‌گشت. مي‌توان «زرتشت‌ بزرگ» را نخستين كسي دانست كه راهي براي اين چيستان نشان داد و آن، رهبري دوسوية معنوي و مادي بود. «موبد موبدان» رهبري‌ي مينوي و ديني، و «شاه شاهان» رهبري‌ي مادي و كشوري را در دست داشتند. تاريخ نشان داده كه دخالت كاهنان در امور كشور موجب هرج و مرج مي‌گردد. «دياكونوف» در كتاب «تاريخ ماد» درباره گئومات مغ (بردياي دروغين) كه با نيرنگ بر تخت شاهي نشست، مي‌نويسد:
ما نبايد «گئومات مغ» را كمال مطلوب مردم‌دوستي بشماريم. وي البته در ميان عامة خلق متحداني براي خويشتن مي‌جست ولي ماهيت امر در آن زمان، به احتمال، رقابتي بود كه ميان اصناف مختلف كاهنان وجود داشته و سر قدرت سياسي و اقتصادي با يكديگر مبارزه مي‌كردند. از جهت ديگر نيز نبايد غلو كرد و پنداشت كه گئومات پهلواني انقلابي بوده و به خاطر آزادي ماد مبارزه مي‌كرده است. كودتاي گئومات نهضت مردم نبوده؛ تحولي درباري بود.
ع. شهبازي: توضيحات تاريخ هرودوت
سازمان شاهنشاهي ايران هخامنشي بر مبناي تشكيلات سخت نظامي و بهره مندي از مسئوليتهاي‌گران‌پذيرفتن بود؛ يعني اولا هر كسي بـه پـايـه و مقامي مي‌رسيد مي‌بايست در هنگام خطر، سرباز نخستين رده باشد (چهار تن از پسران داريوش بزرگ در جنگهاي ايران و يونان در صفوف اول جنگيده و كشته شدند). و چون به پايه‌اي مي‌رسيد و ثروتي مي‌يافت، آن را در راه خود و خاندان خود و ميهن خود به كار مي‌انداخت. حالا اگر كسي مي‌خواست سازمان سخت نظامي مزبور را از هم بپاشد، لازم بود دو كار بكند: يكي، خدمت نظام را براندازد؛ و ديگري، مسئولان را از كارها بردارد و مال و منالشان را بگيرد و تودة عام را براي فريفتن، از ماليات معاف دارد. اين‌ها همه كار گئومات مغ بود كه مي‌خواست خاندان و سازمان هخامنشي را از هم بپاشد. اينكه برخي از نويسندگان مغرض و كج انديش، وي را قهرمان توده‌ها دانسته‌اند، ناشي از نفهميدن مـدارك تاريخي و عقده‌هاي خاصي است كه در نوشته‌هاي ايشان آشكارا ديده مي‌شود.
***
‌‌تاريخ يك بار ديگر تكرار گرديد و موبدي به نام مزدك براي به چنگ آوردن قدرت، اوباش و فرومايگاني كه در همة انقلابات كور حاضرند و به ويرانگري دست مي‌يازند، را به جان و مال و ناموس مردم انداخت. مزدك عملا شريك قباد در پادشاهي شد و از همين جا تناقض و پارادوكس سياست و روحانيت آغاز گشت. و پژوهشگر چپگرايي چون استاد «مهرداد بهار» در تحليل شخصيت مزدك با اين اشكالات روبرو مي‌شود:
1. مزدك داراي شخصيت دوگانه اشرافي ــ موبدي است. راه داشتن او به دربار و تماس مستقيم با قباد نمي‌توانسته در حد هركسي باشد.
2. او به‌علت عقايد ديني خود كه دنباله عقايد مانوي است، بايد دشمن كشتار بوده باشد. بنابراين مشكل است او رهبري عملي قيامي را در دست داشته باشد كه به كشتار وسيع مالكان مي‌انجامد.
3. ساختمان ديني [جهانبيني الاهي] مزدك نوعي ساختمان اجتماعي و طبقاتي را به ما نشان مي‌دهد. اين امر كه مزدك، در تركيب جهان خدايان خود، ملهم از طبقات اشرافي اجتماع و موقعيت اجتماعي آنان بود، مغاير است با اينكه فرض كنيم او كلا طرفدار يك جامعه اشتراكي است.
4. او مي‌خواهد شاه ــ به تعبير امروزي ــ با انقلابي سفيد حقوق مردم را به دست آنها بسپارد. اين مغاير با هدفهاي انقلابي منسوب به مزدك است.
«مهرداد بهار » پاسخ را در اين مي‌جويد كه مزدك را نه يك انقلابي بلكه مصلحي اجتماعي بايد قلمدادكرد كه مي‌خواست ميان شاه و طبقة حاكم و دهقانان، صلحي پديد آورد و دامان او از آشوبها و شورشها مبراست. اما همانگونه كه پذيرفته، براي اين پاسخ، مدارك قطعي در دست نيست. پس شايد پاسخ درست همان باشد كه «دياكونوف» و «شهبازي» درباره «گئومات مغ» گفته‌اند! مزدك يك دين‌ورز قدرت‌طلب و فريفتار بيش نبود. يادآور مي‌گردد كه اگرچه ساسانيان در برهه‌هايي داراي «دين حكومتي» بودند (كه آن نيز در خدمت آرمانهاي ملي بود)، اما هرگز «حكومت ديني» علم نكردند. كم نيست نشانه‌ها و شواهدي كه سخن از تساهل و مداراي ديني ساسانيان دارند. اگر برخوردهايي با پيروان دينهاي ديگر داشتند، به سبب جاسوسي اين پيروان براي كشورهاي بيگانه بود. جامعه ايراني از شخصيت يكپارچه و همساز «ملي ـ مذهبي» برخوردار بود؛ زيرا هم براي نگاهباني از كيش و آيين خويش، سرمايه‌هاي ملي‌اش را به كار مي‌انداخت و هم در جاي جاي آيين‌نامه‌اش (اوستا) ايران زمين ستاييده و به آباداني‌اش سفارش شده بود.


۱۳۸۸/۰۹/۱۵

شاه و موبد/1


موازنه قدرت ميان دين و دولت
بخش پنجم از کتاب: پادشاهی در استوره و تاریخ ایران
برتراند راسل: قدرت
روحانيون و پادشاهان... در بدوي ترين جوامعي كه مردمشناسان مي‌شناسند وجود دارند. گاه يك فرد هر دو وظيفه را برعهده مي‌گيرد. اين امر فقط در ميان اقوام وحشي پيش نمي‌آيد بلكه در ميان دولتهاي بسيار متمدن هم ديده مي‌شود. اوگوستوس امپراتور روم در شهر رم مقام كاهن اعظم و در ايالات، مقام خدايي داشت. خلفا هم اميرالمومنين بودند و هم رييس دولت. ميكادو امپراتور ژاپن در ديانت «شينتو» همين مقام را دارد. در تاريخ تمايل نيرومندي ديده مي‌شود در اين جهت كه پادشاهان به سبب قدوسيتشان، جنبه دنيوي خود را از دست بدهند و به صورت روحاني مطلق درآيند. با اين حال در غالب نقاط و اوقات، تمايز ميان روحاني و پادشاه، تمايز مشخص و آشكاري بوده است [...] با پيشرفت تمدن در غالب كشورها روحانيان رفته رفته از باقي مردم جدا مي‌شوند و قدرت بيشتري به دست مي‌آورند. ولي روحانيان چون نگهبان سنت ديرينه‌اي هستند، محافظه‌كارند؛ و چون قدرت و ثروت دارند، به ديانت شخصي بي اعتنا مي‌شوند يا با آن دشمني مي‌كنند؛ و دير يا زود، پيروان يك پـيـامبـر انقلابي، بساط آنها را در هم مي‌پيچند.
اليورگرني: هيتي ها
پادشاه هيتيايي در طي حيات خود هرگز در مقام خدايي شناخته نمي‌شده است. اما پرستش روح پادشاهان كهن مورد قبول بوده و مرگ هر پادشاه معمولا با اين عبارت خوشتر بيان گشته است كه «او به صورت خدا در آمد». پادشاه در عين حال، فرماندة كل قوا، مرجع عالي قضايي و كاهن اعظم بود. همچنين به عنوان رييس كشور، طبعا مسئوليت روابط خارجي را به عهده داشت. به نظر مي‌رسد كه تنها وظايف قضايي او معمولا به زيـردستانش محول شده باشد. از او انتظار مي‌رفت كه وظايف نظامي و مذهبي خود را شخصا انجام دهد، و اگر گاهي در انجام وظايف مذهبي بر اثر اشتغال به عمليات نـظامي در نقاط دوردست غفلت مي‌كرد، قصور او به منزلة گناهي به شمار مي‌آمد كه خشم خدايان را عليه مردم بر مي‌انگيخت. گاه گاه مي‌بينيم كه پادشاه مجبور بود براي اجراي مراسم جشن ويژه‌اي به شتاب به پايتخت بازگردد... پادشاه هيتيايي را غالبا در مقام كاهن بر روي يادمان‌ها مي‌يابيم[...] پادشاه در اين مقام رسم بازديد سالانه را برقرار ساخت كه ضمن آن، به مهمترين مـراكز مذهبي سركشي مي‌كرد و شخصا جشن هاي عمده را بر پا مي‌داشت... تمركز امور دولتي مي‌بايستي تحت ضمانت رسمي همة خدايان و الهه هاي كشور قرار گيرد.
تاريخ هرودوت:
مردم ماد در قبيله هاي معدود جداگانه مي‌زيستتند. دياكو كه در ناحية خود مردي برجسته بود در صدد افتاد در زمينة گسترش عدل و داد، بلند نامي و شهرت احراز كند. وي از اين بابت غرضي در سر داشت؛ چون در آن عهد و زمان اصلا نـظم و نـظامـي در كار حكومـت مـردم وجـود نداشت، وي بـا ايـماني راسـخ مي‌پنداشت كه هيچ گونه سازگاري و همزيستي ميان حق و باطل امكان ندارد. در نتيجه وقتي اهالي دهكده به روش كارش در بسط عدالت پي بردند او را در اختلافات خود به سمت داور برگزيدند و همين كه دياكو زمام كارها را محكم در دست گرفت با شايستگي تمام اقدام و بدين وسيله تحسين و رضايت سكنة سامان خود را جلب كرد. شعار و رفتار او دربارة گسترش بساط عدل و داد و تصفية اختلافات بين افراد به زودي در ساير جاها انعكاس يافت و همچنين در نواحي كه مردم از ادامة بساط جور و تعدي به ستوه آمده بودند. پس چون آوازة دادگستري دياكو شايع شد همگي ابراز علاقه كردند كه داوري در اختلافات خود با ديگران را به رأي صواب او محول سازند. تا سرانجام كار به جايي رسيد كه وي يگانه پناه مردم به شمار آمد. هر چه داستان بي غرضي و دادگري او بيشتر انتشار مي‌يافت بر تعداد ارباب رجوعش افزوده مي‌شد و بالاخره واضح و ثابت شد كه بي وجود او كار مردم لنگ و عرصة زندگي بر ايشان تنگ خواهد شد. در همين حين و حال بود كه وي ناگهان اطلاع داد كه ديگر تمايلي به ادامة آن وضع ندارد و بركرسي قضاوت نخواهد نشست و عرض حال كسي را نخواهد شنود. چه صلاح كارش آن نبود كه تمام روز را صرف شنيدن شرح مرافعات هموطنانش سازد و از پرداختن به امور خويش بازماند. در نتيجه بار ديگر بساط تبهكاري و دزدي در دهات تكرار و هرج و مرج سخت‌تر از سابق تجديد شد. ماديها آن وضع نابهنجار را در جرگه‌اي همگاني مورد رسيدگي قرار دادند. در آن انجمن طبق استنباط من (هرودوت) تمام مدت رشتة كلام در دست طرفداران دياكو بوده و ايشان مي‌گفته اند:
ــ ما در شرايط نامساعد فعلي علاقه‌اي به اقامت در اين سرزمين نداريم مگر اينكه به يكي از هموطنان خود اختيار دهيم تا كار حكومت را بر شالودة نظم و انضباط قرار دهد و براي ما امكان خدمت و كار فراهم سازد وگرنه در چنين وضع سراسر آشفتگي، خانة خود را گذاشته، ترك ديار مي‌كنيم.
اين بيانات و طرز استدلال، در اذهان تأثير نيكو بخشيد و انجمن در صدد افتاد حكومت پادشاهي را برقرار سازد. اقدام بعدي پيشنهاد نام كسي بود كه مي‌بايستي بر مسند فرمانروايي قرار گيرد و چون در تمامي مذاكرات، نام دياكو و خصايص ممتازش ورد زبانها بود همگي او را كه از هرجهت ابراز شايستگي كرده بود به مقام پادشاهي برگزيدند. اولين اقدام دياكو آن بود كه به زيردستان خود فرمان داد براي اقامت پادشاه كاخ برازنده اي فراهم سازند و دستة نگهباني ترتيب دهند. ماديها اطاعت كرده، كاخ بزرگ و مستحكمي در محلي كه خود وي تعيين كرده بود ساختند و دست او را در انتخاب افراد نگهباني بدون هيچ گونه محدوديت باز گذاشتند. همين كه وي بر تخت فرمانروايي استقرار يافت، ماديها را برآن داشت تا شهر بزرگي بنا كنند و بدين منوال مركز عمده‌اي در مملكت تأسيس شد و ساير شهرها در درجة دوم افتادند. ايشان باز دستور او را اجرا كردند و شهري كه اكنون اكباتان [هگمتانه، همدان] نام دارد به وجود آمد. اين شهر وسعت بسيار و برج و باروهاي استوار داشته و ديوارهاي آن طوري ساخته شده بود كه كنگرة ديوارهاي دروني بالاتر از رديف پايين واقع بوده چرا كه عمارت بر روي تپه اي بنا شده بود. به علاوه از اين كار، غرضي هم در ميان بوده است. حصارهاي گرد مزبور در هفت رديف تودرتو بنا شده بودند، وكاخ و خزانة شاهي در وسط قرار داشت. طول محيط ديوارهاي بيروني به اندازة محيط شـهر ‌آتـن [تـقريبا 14 كيـلومتر] و كنگره هايش سفيد رنگ بود. كنگره هاي ديوارهاي دوم، سوم، چهارم و پنجم به ترتيب به رنگهاي سياه، ارغواني، آبي و نارنجي مزين شده بود. اما دندانه‌هاي دو باروي آخري را با سيم و زر روكش كرده بودند. استحكامات آخري خاص حفاظت پادشاه و دستگاه سلطنتي بود و مردم مجاز بودند كه در بيرون محوطة خارجي حصارها، خانه بسازند. وقتي كار ساختمان كاخ به پايان رسيد دياكو نخستين بار آداب درباري برقرار ساخت و از آن پس حضور در پيشگاه پادشاه موقوف شد. تمام عرايض به وسيلة رابطه‌ها به عرض مي‌رسيد و ديدار از شخص پادشاه ممنوع گرديد. خنديدن يا تف انداختن در حريم شاهي گناه به شمار مي‌آمد. اين مقرارت سنگين محض صيانت وي در قبال همگناني تدبير شده بود كه از جهات حسب و نسب به اندازة خود او ممتاز و از اوان طفوليت با هم پرورش يافته بودند. وي انديشناك بود كه اگر ايشان هر روز او را ببينند امكان تحريك حسادت در ميان آيد و شايد هم موجب تباني آنان بر ضد او گردد. ولي اگر چشم احدي به او نيفتد اين پندار قوت مي‌گيرد كه وي وجودي استثنائي و برتر از افراد عادي است. پس از آنكه دياكو پايه‌هاي سلطنت خويش را استوار ساخت باز به حكومت قرين عدل و داد پرداخت. تمام عرايض كتبا به خود او تقديم مي‌شد كه بـعد از رسيدگي و صدور حـكم، عـريضه‌هـا را عينا بـراي صاحبانش پس مي‌فرستاد. علاوه برآنچه گذشت، قواعد ديگري نيز به ابتكار او مقرر گشت و هر گاه خبري از ظلم و تعدي و يا اثر و علامتي از تظاهر و خودنمايي افراد مي‌ديد و مي‌شنيد، به تناسب گناه، امر به مجازات مي‌داد.
رشيد كيخسروي: دوران بي خبري
مطالعه كتب عرفان خصوصاً بررسي هايي كه مي‌توان دربارة ديواره هاي قلب انجام داد كاملا روشن مي‌نمايد كه ساختمان هگمتانه مادي كه دياكو در سه هزار سال قبل آن را ساخته است، دقيقا از روي الگوي قلب انسان طرح ريزي و بنا شده است... دياكو با ساختن ساختمان هگمتانه عظمت روح عرفا و بزرگان دين را به اثبات رسانيده... تمامي كارهاي دياكو ريشه هاي مذهبي و عرفاني داشته است: نگاه نكردن به مردم، ظاهر نشدن در ميان اقوام و افراد فاميل، هيچكدام از ترس نبوده، بلكه هر كدام از نظر فلسفي و اصول اخلاقي اهميت ويژه اي داشته‌اند... با دوري كردن از اقوامش خواسته است ريشه هاي اصلي تبعيض و قوم‌وخويش‌بازي را بطور كلي در جامعه بخشكاند و به همة كساني كه در مسند قضاوت جاي دارند، ثابت نمايد كه هنگام قضاوت فرقي بين افراد غريبه و اقرباي خود قايل نشوند.