۱۳۸۹/۰۴/۰۱

تیر آرش

شنودم که هنگام با فر و جاه / که بودی به ایران، منوچهر شاه
بیامد فرومایه افراسیاب / که از خون به گردش کند آسیاب
بگفتا که: اورنگ ایران زمین / که بهرش بیازیم کمان و کمین
هرآنجا که تیری فتد در میان / همان باشدش مرز ایرانیان.
بخشکید لب، خاک ایران ز گرگ* / نه ابر و نه باران، نه برف سترگ
نبد چون به ایرانیان بخت یار/ پراکنده شد لشگر شهریار
یکی پهلوان بود آرش به نام / کمانگیر و خوش پیکر و شادکام
همه ایزدان را نیایش گرفت / کمان را چو چنگی به رامش گرفت
به ترکش چو پیکان کشید از نهفت / به زه کرد و با شاه ایران بگفت
که: «آرش منم باب اشکانیان / ببستم همی مهر میهن، میان
بیاید ز پشت و تبارم ارشک / بِِدو دشمنان خیره از بیم و رشک
نگه کن بر این برز و بازوی من / که ایران رهانم از آن اهرمن*
کنم زار دشمن در این کارزار / یکی مرد جنگی به از سدهزار
چو ایران نباشد تن من مباد». / بیفکند تیری شتابان چو باد
گسست بند از بند آن پهلوان / که تا بخت میهن بماند جوان
بپیمود تا رود آمو، خدنگ/ که پیدا شود مرز ایران ز جنگ
تو گفتی ز تیرش شکافید ابر / که بارید و غرّید، مانند ببر
سرافکنده برگاشت افراسیاب / ز ایران به توران، فراسوی آب
بگفتند ترکان بر خون دلیر / که: ایران به هنگام تنگی چو شیر
به چنگ و به دندان کند سینه چاک / ز بهر بر و بوم و آن مرز پاک
*
کنون کشورم را نیازست تیر / کمانگیر شیری چو آرش، دلیر
که میهن بگردد دوباره بزرگ / نه هر پاره  در پوزه ی مار و گرگ
ز جیهون و سیهون و سند و فرات / همان کوه قفقاز و تالش، و تات

کجا شهسواری که رزم آورد / همه شهر ایران به بزم آورد

امید عطایی فرد
OMIDATAEIFARD.BLOGSPOT.COM
تیرگان 2569 شاهنشاهی

* گرگ و اهرمن: کنایه از افراسیاب است. با تاختن او ایران در خشکسالی فرو رفت اما تیر آرش که کنایه از آذرخش نیز میباشد، باران را به ایران بازگرداند و به همین یادبود، جشن تیرگان برپا شد. در شاهنامه آمده که اشکانیان خود را تبار آرش میدانستند.

۱۳۸۹/۰۳/۲۵

زرتشت باستانی و فلسفه او

زرتشت باستانی و فلسفه او



کتاب «زرتشت باستانی و فلسفه او» پژوهش «عبدالمحمد خان ایرانی» در سال 1339 قمری هجری برابر با 1920 میلادی در کشور مصر به گونه خوشنویسی (دست نوشته) به طبع رسید و به شاهنشاه پهلوی اول تقدیم شد. پیش از این، کتابهایی دیگر به این نامها نگاشته بوده است: پیدایش خط و خطاطان، امان التواریخ (تاریخ عام)، فواد التواریخ (تاریخ مصر). وی که لقب «مودب السلطان» داشت، مدیر نشریه «چهره نما» بود و در بخشی از خاطراتش نوشته است:
از سی سال پیش بدین طرف که نگارنده در خدمت به ملت ایران اعم از مسلمان، زردشتی، یهودی، ارمنی و غیره همت گماشته ام در صفحات جریده چهره نما هماره سبقت و تجدد را در افراد ایرانی طالب بوده و هستم [...] مثلا بکرات از دسایس روسهای تزاری بر ضد کمپانیهای مستقل جمشیدیان و جهانیان و غیره که تجارت عمده ایران را در دست داشتند... گوشزد نموده و هموطنانم را آگاه ساخته ام./
نویسنده در دیباچه کتاب «زرتشت باستانی و فلسفه او» آورده است: نظرم به احوال و سرگذشت مدهش وخشور پاک و پیغمبر پارسی نژاد، آشو شت زردشت پیامبر پیشین ایرانیان و ایران باستانی افتاد و چنان مرا غرق دریای مزایای فلسفی و حکمت آمیز آن فیلسوف اعظم و پیغمبر اکرم نمود که تا مدتی به حال بهت درافتاده و تاسف بسیار خوردم که چرا در کتب مختلفه پارسی، تالیفی جامع و سِفری لامع که مبنی بر سرائر احوال و حقایق بعثت و شریعت آن برگزیده اهورامزدا باشد، تا به حال به رشته تحریر و تدوین درنیامده... خیلی جای تاسف است که ما ایرانیان نباید از دوره حیاتی پیامبر باستانی خود کاملا واقف باشیم... این است که نگارنده متعهد گشتم که سرگذشت این پیامبر باستانی ایران را به طریق جامع از مصادر موثقه به دست آورده و به انظار عام برسانم... اگر اندکی تعمق کنیم که چنین بزرگواری را که تاریخ حیات و تعلیمات او را بزرگان عالم و مستشرقین و برگزیدگان امم اروپا و امریکا مورد مطالعه خود قرار داده اند، چقدر باعث تاسف و سرزنش است که ابناء (فرزندان) وطنش از تاریخچه کامل او بی اطلاع باشند. پس هر ایرانی غیوری راست که از سرگذشت پیامبر باستانی خود به هر نحوی شده اطلاع کامل حاصل نموده و تعلیمات او را مورد مطالعه قرار دهد./
اثر یاد شده که به شیوه ای دانشگاهی (آکادمیک) و به پارسی شیرین نگاشته شده، دارای تصاویر، فهرست مطالب و نیز نام یاب بوده و نگرشهایی فراگیر دارد به: زبان و الفبای اوستایی، زندگینامه زرتشت، آیین و آداب زرتشتی، جهانبینی مزدایی، پارسیان هند. نویسنده تا آنجا که توانسته، بدون تنگ نگری، به دیدگاه های گوناگون پژوهشگران اشاره کرده است؛ مانند زمان و زادگاه زرتشت. این کتاب گرچه به دور از برخی اشتباهات نیست اما هنوز نزدیک به یک سده پس ازنگارش، تازه و سودمند مینماید. نمونه هایی از نگرش او:
کلمه اهورا از دو کلمه «اهو» و «را» ترکیب است و به معنی «هستم هستی» یعنی: آن هستی منم، آمده است. و مزدا به معنی خالق و بخشنده آمده که معنی ترکیبی اهورامزدا این خواهد شد: منم هستی بخش... زرتشت اولین پیامبری بود که بشر را به یکتاپرستی دعوت نمود... اوستا و گاتاها تنها کتاب آسمانی [باستانی] است که عاری از اباطیل و خرافاتست... فلسفه زردشت از مرامهای ارستو و افلاتون و غیره برتری کامل دارد./
مهر به میهن در سراسر کتاب موج میزند؛ برای نمونه :
نظری به عهد ساسانیان و زمان اوستاشناسی ایرانیان باستانی به ما ثابت خواهد کرد که تا چه اندازه جامعه ایرانی مسیر تکامل و ارتقا را پیموده و تا چه حدی برتری و سروری بر سروران دنیا احراز نموده بودند... بزرگی و کشورستانی آنان اغلب در پرتو تعلیمات مذهبی آنان بود که تحت لوای آن زیست مینمودند... خرابی و ویرانی اعراب در زمان تسلطشان به ایران طوری است که شعرای بزرگ فارسی هر یک مکنونات قلبی خود را بر نوک قلم آورده و سرودهای مهیج و سوزناک وطنی سروده اند... آتشی که اسکندر مقدونی در ایران برپا ساخت هیچ کمتر از آتش فتنه اعراب بادیه نشین نبود... آیا جای تاسف و شرمندگی نیست که از میان مسلمانان هندوستان شعرا و ادبای با فضل «پارسی بیان» ظهور کرده باشند ونیز برهمنان و بوداییان از زبان شیرین پارسی بهره و نصیبی داشته و حتا اشعار آبداری بسرایند، در حالتی که پارسیان (زرتشتیان هند) که واقعا حافظ و نگهبان زبان خود باید باشند، بکلی آن را فراموش کرده و از آن بی بهره و نصیب مانده باشند.


به کوشش: امید عطایی فرد


۱۳۸۹/۰۳/۲۰

نقدی بر ترجمه و گزارش دینکرد

نقدی بر ترجمه و گزارش دینکرد
امید عطایی فرد

کتاب پهلوی دینکرد را میتوان از مهمترین متنهای پهلوی و نیز بازمانده ی اوستای گمشده دانست. فریدون فضیلت که به این کار سترگ همت گماشته در ترجمانش دارای چنین کمبودها و لغزشهاییست:
 ترجمه ساستاریه sastarih به: جدایی دین از سیاست./ ترجمه درست: آموزش دینی.
 ترجمه اخو axw به: اندیشگی. در کرده (بخش) 60، کلمهaxwan ترجمه شده: جهان. / معنای درست: جان. همخانواده با اهو. گزارشگر در کرده 126 همین معنا را به کار برده است.
در کرده 117 andartom axw :ترجمه شده اندرونی ترین نیروی اهورایی. ترجمه درست میتواند این باشد: اندر تخمه هستی.
پرسش برانگیز است که در کرده 133 کلمه Hu axwih را ترجمه کرده: رای استوار./ معنای درست: جان نیک.
 ترجمه chmig به: خردورانه./ درست: چم.
 ترجمه pad nerog به: اقتدار. / ترجمه پارسی و درست تر: نیروی پاینده.
 Wihan : بن انگیز. / درست تر: بهانه.
 Nigeridar: نگاهبان./ درست: نگریدار، نگرنده.
 Boy: شعور. / پارسی: بوی بردن.
 Chihrig: سرشت و غریزه./ درست تر: چهره.
 Hamag dad :مجمع القوانین. / پارسی: دادگری همگانی.
 Brah paywastariha :بهره وری از فروغ الاهی./ درست تر: برق (نور) پیوستار.
 Snayishn: سپاس گویی. / درست تر: ثنا. از اینجا ایرانی بودن کلمه ثنا دریافته میشود.
 zahag: تخمه./ درست: زهدان. به نوشته خود گزارشگر واژه tohmag میشود: تخمه. این آشفتگیها بارها در ترجمان فریدون فضیلت دیده میشود.
 Frax menishnih : بلند نظری./ پارسی تر: فراخ منشی یا فراخ اندیشی.
 Ray: فلک جو، آسمان پایه./ درست: رای. این کلمه در نوشتارهای پارسی به معنای فروغ نیز آمده و همبسته با فره است.
 oshmurdan : وارسی./ درست تر: شمردن.
 معنای Sazag baxtarih برایش روشن نیست. به گمان من میشود: بخشش به سزا یا بخت سزاوار.
 A-niyoshag : فرمان نابرداری رام نشدنی./ درست تر: نه نیوشیدن، نا شنیدن.
 xem : جان خدایی./ درست: خیم.
 wazag : فتوا./ پارسی: بازه.
 Wazag wizidan: استخراج./ پارسی: باز گزیدن.
 Paydagenidan: توضیح دهد./ پارسی: پیدا کنیدن، پدیدآوری.
 سپاهش را که با آن (=سپاهش) خشم می افروخت؟ (sturgihist?)/ آوردن دوباره سپاه در کمانک () نادرست است و معنای sturgihist شاید میشود: ستور جهاندن. بنابراین ترجمان درست: سپاهش را که اسب برمی انگیخت.
اما گزارشهای نادرست فریدون فضیلت:
 مینویسد در این بند از کرده 27 دینکرد، با دستکاری مزدائیان، جای دو ایزد اورمزد و زروان عوض شده است: دادار اورمزد است که زمان را با بن پاره ها رزیده است.
اشتباه گزارشگر را با نگرش به کتاب بن دهش میتوان دریافت که زمان را آفریده ی اورمزد میداند و نه زروان. بنابراین هیچ دستکاری نبوده است.
 بدترین و نارواترین دیدگاه مترجم چنین فرازهاییست که خوانندگان و پژوهندگان را گمراه و دروغ آلود میسازد:
تدوین کنندگان دینکرد در پی بنیادی خردپسند و ارستویی برای همه بن باورهای مزدایی بوده اند و سر آن داشته اند چیزی را پی افکنند که با نمونه های (فلسفه) مسیحی و اسلامی آن آشنایی داریم. یعنی با بهره گیری از فرزانش ارستویی، در پی استوارکرد باورهای مزدایی برآیند. اگر زمانه به چنین دستگاهی از اندیشه، پروای زیستن و بالیدن میداد، دور نمینمود که امروزه نیز با دستگاهی اندیشگانی زیر نام «فلسفه مزدایی» روبرو میبودیم. [کتاب سوم، دفتر دوم، رویه 276] سرواژه های بحث [کرده 142] سر به سر ارستویی است هرچند در چهارچوب دستگاه اندیشگانی مزدایی به کار گرفته شده اند. [رویه 109].
پاسخ: آیا ارستو پیش از زرتشت میزیست که بخواهد بر بازمانده اوستا و گزارش گاتها (یعنی کتاب دینکرد) اثرگزار باشد؟!! آیا در گاتهای زرتشت نظام فلسفی به چشم نمیخورد؟ شوربختانه فریدون فضیلت نه از گاتها آگاهی درستی دارد و نه از متنهای کهن تاریخی که از ترجمه اوستا به زبان یونانی در زمان هخامنشیان و شاگردی فیلسوفان یونانی در پیشگاه مغان ایرانی حکایت دارند. وی با این گزارشهای نادرست، رنج ارجمندش را در ترجمه دینکرد دچار خدشه نموده است. برای آگاهی بیشتر بنگرید به:
ــ مری بویس: تاریخ کیش زرتشت / هخامنشیان
ــ استفان پانوسی: تاثیر جهانبینی ایرانی بر افلاتون

۱۳۸۹/۰۳/۱۱

شاهین شرق


بیا کورش که ایران جانفشان است
به گیتی از تو هر گوشه، نشان است
درفش شهریاری را برافراز
همای بخت ما، در آسمان است
بیا کورش نگر بر خاک میهن
که بر باد میرود آباد میهن
تویی شاهین شرق، اژدر برافکن
که از ماست، دشمن ِ این مام میهن
بیا کورش که ایرانی فدایت
دلی پر آتش و تن، خاک پایت
به اشک دیدگان بنگر که دریاست
که سوز سینه ها کرده هوایت...

سوشیانت مزدیسنا
Omidataeifard.blogspot.com







۱۳۸۹/۰۳/۰۹

نگاره ای از پانته آ

بدون شک تابلویی که در زیر می بینید روایت کننده ی یکی از جذاب ترین و دراماتیک ترین داستان های تاریخ ایران می باشد. این تابلو اثر وینسنت لوپز هنرمند اسپانیایی قرن 18 می باشد. داستان از این قرار است که مادی ها پس از برگشت از جنگ شوش غنایمی برای خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به نزد کوروش آوردند. از آن جمله زنی بود بسیار زیبا که گفته می شد زیباترین زنان شوش به حساب می آمد و پانته آ نامیده می شد وشوهر او به نام آبراداتاس برای ماموریتی از جانب پادشاه خود به ماموریت رفته بود. چون وصف زیبایی زن را به کوروش گفتند و نیز از آبراداتاس نام بردند کوروش گفت: صحیح نیست که این زن شوهردار برای من شود و او را به یکی از ندیمان خود سپرد تا او را نگه دارد تا هنگامی که شوهرش از ماموریت بازگشت او را به شوهرش بازسپارند.
در این هنگام اطرافیان کوروش با توصیف زیبایی های این زن به او گفتند: لااقل یک بار او را ببین شاید که نظرت عوض شد! اما کوروش گفت : نه , می ترسم او را ببینم و عاشقش بشوم و نتوانم او را به شوهرش پس بدهم …
ندیم کوروش که مردی بود به نام آراسپ و پانته آ را به او سپرده بودند عاشق این زن شد و خواست که از او کام بگیرد. به ناچار پانته آ از کوروش درخواست کمک کرد و کوروش نیز آراسپ را سرزنش کرد و زن را از دست او نجات داد و البته آراسپ مرد نجیبی بود و به شدت شرمنده شد و در ازای آن کار به دنبال آبراداتاس رفت (از طرف کوروش) تا او را به سوی ایران فرا بخواند . پس آبرداتاس به ایران آمده و از ماجرا آگاهی یافت. پس برای جبران جوانمردی کوروش برخود لازم دید که در لشکر او خدمت کند. می گویند در هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانته آ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت: قسم به عشقی که من به تو دارم و عشقی که تو به من داری… کوروش به واسطه جوانمردی که حق ما کرد اکنون حق دارد که ما را حق شناس ببیند. زمانی که اسیر او و از آن او شدم او نخواست که مرا برده خود بداند ونیز نخواست که مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند بلکه مرا برای تو که ندیده بود حفظ کرد. مثل اینکه من زن برادر او باشم.
خلاصه اینکه در جنگ مورد اشاره آبراداتاس کشته می شود و پانته آ به بالای جسد او می رود و به شیون وزاری می پردازد. کوروش به ندیمان پانته آ سفارش می کند که مواظب باشند کاردست خودش ندهد . شیون و زاری این زن عاشق هنوز در گوش تاریخ می پیچد و تن هر انسانی را به لرزه در می آورد که می گفت : افسوس ای دوست باوفا و خوبم ما را گذاشتی و در گذشتی … به درستی که همانند یک فاتح در گذشتی.
پس از آن در پی غفلت ندیمه چاقویی که همراه داشت را در سینه خود فرومی کند و در کنار جسد شوهرش جان می سپاردهنگامی که خبر به کوروش می رسد ندیمه نیز از ترس خود را می کشد برای همین است که در تایلو جسد زنان دو تا است . و باقی داستان که در تابلو مشخص است . آری چنین است که بزرگمردی به نام کوروش در تاریخ جاودانه می شود.در لغت نامه دهخدا ذيل عنوان "پانته آ" و نيز در "کوروشنامه گزنفون" اين داستان نقل شده است.
فرستاده ی: علیرضا بهادران

















۱۳۸۹/۰۳/۰۷

پیشینه پزشکی در ایران/2

امید عطایی فرد


«کریستین سن» با نگرش به کتاب پهلوی دینکرد می نویسد: برای مزد پزشکان، قواعدی مقرر بود. غلات نیکو، جامه ی زیبا و اسب تدرو به طبیبان می دادند. هم چنین قواعدی وجود داشت برای تادیه ی وجد نقد. اگر طبیب همه ی بدن یا فقط عضوی از اعضای بدن را معالجع می کرد، در میان مزد او تغییری حاصل می شد. طبیب بایستی مریض را به پاکی و احتیاط و تدبیر معالجه کند و اگر طالب استراحت بود یا در دیدن رنجوران تعللی روا می داشت، او را جنایتکار می شمردند. از میان اطبای متخصص، نام کحال (چشم پزشک) برده شده و از طرز معالجه ی حیوانات اهلی و سگ هار و غیره سخن به میان آمده است. طبیب دانا کسی بود که بتواند به دقت امراض را معاینه کند و کتاب بسیار خوانده باشد. بایستی اعضای بدن و مفاصل را بشناسد و اطلاعاتی نیز راجع به ادویه داشته باشد. محبوب و شیرین سخن باشد و با رنجوران از روی شکیبایی و مهربانی رفتار کند. طبیب مجبور بود که در موقع لزوم هر روز به عیادت مریض خود برود. در عوض بایستی به او غذای خوب می دادند و منزلی عالی در قسمت مرکزی شهر برای او تهیه می کردند. از لحاظ اخلاق و دیانت بهترین پزشک آن بود که این شغل را به خاطر خدا و برای ثواب پیش گرفته باشد. پس از او طبیبی بود که هم به مال، تعلق خاطر داشت و هم به ثواب. فروتر از او طبیبی بود که جز به مال دنیا دلبستگی نداشت. مؤلف دینکرد عده ی امراض انسان را 4333 گفته و برای مثال اسم چند مرض را که در اوستا مذکور است به قلم آورده است.(1)

سیریل الگود می نویسد: تا آنجا که از اطلاعات بدست آمده معلوم میشود، در ایران قدیم وضعیت طب پیشرفته تر از آشور بود. در سال 700 ق.م هیچ گونه اثری از علم و فرهنگ بر یونانیان معلوم نبود. با این حال، دویست سال پس از آن، یونانیان چنان در علوم و فنون پیشرفت کرده بودند که بقراط توانست رساله هایی در دانش پزشکی به رشته ی تحریر در آورد و عنوان پدر طب را برای خود کسب کند. خیلی بعید به نظر می رسد که یونانیان در طی این دو قرن روشی را که اکنون به نام روش بقراط معروف است، خود به خود پدید آورده باشند، یونانی ها فرضیه ی «طبایع چهارگانه» را یک فرضیه ی بیگانه می شناختند و آن را ایرانی می نامیدند. اگر ایران در پایه گذاری فرضیه ی «مزاج های چهار گانه» سهمی داشته باشد، در ایجاد نظریه ی اصلی میکروکوسم(2)که فرضیه ی فوق از نتایج آن است، نقش بزرگ تری ایفا کرده. بر طبق فرضیه ی دوم انسان در مقیاس کوچکتری، آیینه ی تمام نمای سراسر کائنات است.(3)
در زمان هخامنشی طب زرتشتی در زمینه ی بهداشت عمومی به عالی ترین حد خود رسیده بود. تعلیمات دینی موجود درباره ی پاکیزگی بسیار روشن و جامع بود. پادشاهان هخامنشی نیز در رعایت پاکیزگی و جلوگیری از آلودگی آب از هیچ کوششی دریغ نمی کردند. طبق نوشته ی هرودوت، پادشاهان هخامنشی از آب رودی استفاده میکردند که کنار شهر شوش در جریان بود و در مسافرت ها نیز از این آب با خود می بردند و برای تضمین پاکیزگی، این آب را جوشانده و در تنگ های نقره می ریختند.خشایارشا در طول سفر تاریخی خود به مصر از این ظروف نقره ای استفاده کرده است.
در دوران هخامنشی، کلیه ی کارهای پزشکی و وابسته به آن زیر نظر هیئتی ویژه انجام میشد و جدایی میان طب و الهیات ملموس بود. چهار گروه روحانیون، سربازان، کشاورزان و صنعتگران طبقات اجتماعی ایران را تشکیل میدادند و پزشکان از میان عالی ترین طبقه ی اجتماعی یعنی روحانیون برگزیده میشدند.
افراد طبقه ی روحانی، تحصیلات خاصی در رشته ی الهیات و طب میکردند و هر یک بنا به ذوق خود پس از اتمام این دوره ی تحصیلی، یکی از دو رشته ی طب یا الهیات را برای ادامه ی کار بر میگزیدند. آن عده که به خدمات دینی روی می آوردند، مغ نامیده می شدند و افراد گروه درمانی را آتروان می نامیدند. جالب توجه و شایان تذکر است که این طرز تحصیل دو جانبه به دوره ی اسلام نیز انتقال یافت و به همین علت است که غالب پزشکان معتبر دوران خلفای اسلامی به الهیات نیز آگاهی داشتند و روحانیون نیز غالیاً از معلومات پزشکی بی بهره نبودند.
تحصیلات و تجربیات طبی دوران هخامنشی، در مدارس بزرگی انجام میشده که به احتمال در ری، همدان و پارس به همین منظور بنا شده بود. یقیناً در همین شهرها، بیمارستان هایی هم وجود داشت. تحصیل در رشته ی طب شامل فراگرفتن طب نظری و کارآموزی عملی بود. این دوره ی آموزشی چند سال به طول می انجامید.
از خلال صحائف تاریخ می توان چند مورد طبی را در دوران اشکانی بازشناخت. یکی از دانشمندان ایرانی که در علم طب در این دوره معروق بود آزوناکس نام داشت. دیگر دانشمندان معروف این دوره فراتیس یا فرهاته است. همان طور که می دانیم، فرهاد نام چند نفر از پادشاهان اشکانی نیز بوده است ولی فرهادی که مد نطر ما است، دانشمندی است که در اواسط قرن چهارم میلادی می زیسته و طبق نظر پرفسور مهرین، تالیفاتی نیز داشته است. در اواسط دوره ی اشکانی واقعه ای بس عظیم اتفاق افتاد. در بیت اللحم، کودکی متولد گردید که مایه ی شگفتی جهانیان شد: «عیسی روح الله». در تولد این کودک سه موبد پزشک ایرانی شرکت داشتند. بنا به احادیث مسیحی و زرتشتی موجود، این سه از خردمندان ایرانی بوده اند و انجیل از آنان با عنوان مجوس یاد می کند. این سه نفر را در اصطلاح سه سلطان می نامند. عده ای از مورخان موطن این سه سلطان را کاشان دانسته اند. مارکوپولو معتقد است که دست کم دو نفر از این موبد پزشکان خردمند ایرانی از دهکده ای برخاسته اند که در نزدیکی تهران امروزی قرار دارد و نفر سوم اهل دهکده ای بود که با تهران سه روز فاصله دارد.طبق نظر سیریل الگود در کلیسایی نزدیک ارومیه دست کم یکی از این موبد پزشکان ایرانی مدفون است. شرکت این سه پزشک در تولد مسیح را می توان از افتخارات پزشکی ایران دانست. نکته ی جالب در این مورد آن است که غالب پدران روحانی دوران اولیه ی کلیسا، ایران را کشور بومی خود دانسته اند. اهمیت و ارزشی که به نفوذ دیگران در این داستان انجیل داده شده، نشان می دهد که اولاً ایرانیان تاثیر خود را به عنوان مربیان علمی دنیا به منصه ی ظهور رسانده اند و ثانیاً یهودیان در سایه ی تعلیمات ایرانیان، توانسته اند نظریه های پزشکی خود را تغییر داده و تکمیل کنند. در مطالعه ای اجمالی روی اصول طبی انجیل های چهارگانه و کتاب اعمال رسولان، می توان شباهت این اصول را با عقاید رایج در بین النهرین و ایران مشاهده کرد و بدین ترتیب اگر ادعا نشود که ایران یگانه منبع طب تلمود و انجیل بوده است، ولی می توان این اجتمال را جایز دانست که معلومات ایرانیان در اثر عبور از بین النهرین دستخوش تغییراتی شده و با خرافات مصریان در آمیخته و اساس نظریاتی قرار گرفته باشد که هنگام تولد عیسی مسیح درباره ی بیماری و مرگ در فلستین رایج و متداول بوده است.
معروف است که طبیبی ایرانی در قرن هشتم میلادی، ملکه ی ژاپن را مسیحی نموده است.(4)
در کتاب پهلوی «بن دهش» پیشگویی شده که در فرجام جهان، دانش پزشکی به اندازه ای پیشرفت می کند که: کسی به بیماری نمیرد؛ مگر به پیری رسد یا وی را بکشند.
از لابلای ادب پارسی و نوشتارهای کهن، می توان فرازهایی از شیوه های درمان را بیرون کشید. برای نمونه، در «بهمن نامه» از سرگین اسب به گونه ی ضماد مناسبی برای قطع خونریزی یاد شده است. در شاهنامه آمده که «بهرام گور» هنگامی که دچار درد شکم شده بود، درمان را در «پنیر کهن» و «مغز بادام بریان» می دانست.

پی نوشتها:
1.ایران در زمان ساسانیان، ص 550 تا 553
2.Microcosm عالم صغیر
3.تاریخ پزشکی در ایران، ص 36 و 37
4.سهم ایران در تمدن جهان، ص 265.

۱۳۸۹/۰۳/۰۵

استوره های فردوس/1

به نام یزدان پاک

استوره های فردوس / از امید عطایی فرد /کتاب مرز مزدایی

فردوس در زبان های دیرین ایران به معنی باغ بزرگ یا جایگاهی اس فراخناک که گرداگرد آن، دیواری برآورده باشند و در آنجا همه گونه درختان و گیاهان و بسا چارپایان سودمند بپرورانند. در اوستا دو بار به این واژه به گونه ی پئیری دئزه بر می خوریم(وندیداد 3:18 و 5:49) این واژه از دو بهر ساخته شده : پئیری به معنی پیرامون و گرداگرد؛ دئزه به معنی دیوار گذاشتن است. از همین بنیاد است دز یا دژ. واژه ی فردوس که دو بار در انجیل به کار رفته و از آن، بهشت اراده گردیده(لوقا 23:43 و مکاشفه یوحنا 2:7) به دستیاری یونانیان به نامه ی آسمانی عیسویان راه یافته سات. در قرآن هم دو بار لغت فردوس آمده است.
در روزگار هخامنشیان در ایران زمین و در سراسر کشورهای شاهنشاهی، فردوس ها یا پریدئزها (پردیس ها) بر پا بود. چون در خاک یونان چنین باغ های بزرگ با درختان سر بر کشیده و رودهای روان نبود، ناگزیر توجه یونانیان در سرزمین های شاهنشاهی ایران به این باغ ها کشیده شده، با همان نام ایرانی آن ها که در یونانی به گونه پارادایسوس در آمده، در نوشته های خود یاد کرده اند. هم چنین واژه ی پاردس در زبان عبری پس از آشنایی یهودیان با آیین ایرانیان در دوره ی هخامنشی از پارسی باستان گرفته شده است. از سوی دیگر همین واژه در دوره ساسانیان به صورت پردیس در آمد. این پردیس ها باغ های شاهی ساسانیان بودند که در آنها انواع حیوانات و درختان و گل ها و رودها و برکه های بزرگ و دریاچه ها وجود داشت و تصویر یکی از آن ها که در زیر دامنه کوه بیستون گسترده شده بود، در تاق بستان کنده کاری شده است. واژه ی پردیس که نمودار زیباترین باغ های روی زمین بود و به ویژه در غرب ایران زمین، در مداین و در میان دشت های حاصلخیز میان دجله و فرات نمونه هایی از آن وجود داشت، به سرزمین های غربی راه یافت و به صورت فردوس، نموداری از باغ های آسمانی را در ذهن مردم جلوه گر ساخت و واژه پردیس پهلوی این بار به صورت فردوس در آمد و به باغ آسمانی اطلاق شد.
به نوشته ی «نیکلاراست» بهشت به زبان سومری «دیلمون» نامیده میشود و تمام شرح شیرینی که درباره سرزمین تمیز کوهستانی دیلمون در نوشته های سومری دیده میشود از خاطرات اسلاف سومری های قدیم، قبل از اخراج آنها از بهشت یعنی از سرزمین های کوهستانی شمال ایران است. برای مثال، پایتخت دیلم قدیم، قطعه معروف شمیران بوده و این اسم هم با نام خاص سومر مربوط است و از آثار توقف سومریان قدیم در شمال ایران می باشد.
در «بن دهش» آمده: دجله رود از دیلمان بیاید، به خوزستان به دریا ریزد.
توضیح مهرداد بهار: دیلمان dilman نام کهن سرزمین های غربی دریاچه ی ارومیه یا اگر سخن متن{بن دهش} را بپذیریم، نام سرزمین های غربی دریاچه ارومیه تا دریاچه ی وان بوده است. دیلمقان {دیلمغان؟} نام قدیم سلماس، با این نام مربوط است.
در تورات میخوانیم: خداوند خدا باغی در عدن، به طف مشرق، غرس نمود و آن آدم را که سرشته بود، در آنجا گذاشت و خداوند خدا هر درخت خوشنما و خوش خوراک را از زمین رویانید و در خت حیات را در وسط باغ و درخت معرفت نیک و بد را. و نهری از عدن بیرون آمد تا باغ را سیراب کند و از آنجا مستقم گشته چهار شعبه شد.نام اول : فیشون است که تمام حویله را که در آنجا طلاست، احاطه میکند. و طلای آن زمین نیکوست و در آنجا مروارید و سنگ جزع است. و نام نهر دوم: جیحون که تمام زمین کوش را احاطه میکند و نام نهر سوم: حدقل که به طرف شرقی آشور جاریست و نهر چهارم: فرات. پس خداوند خدا، آدم را گرفت و او را در باغ عدن گذاشت تا کار آن را بکند و آن را محافظت نماید. و خداوند خدا، آدم را فرموده گفت: «از همه درختان باغ بی ممانعت بخور اما از درخت معرفت نیک و بد زنهار نخوری زیرا که روزی که از آن خوردیف هر اینه خواهی مُرد..» ... و مار از همه حیوانات صحرا که خداوند خدا ساخته بود، هشیارتر بود و به زن گفت: «آیا خدا حقیقتاً گفته است که از همه ی درختان باغ نخورید؟» زن به مار گفت: «از میوه ی درختان باغ می خوریم لکن از میوه ی درختی که در وسط باغ است، خدا گفت از آن مخورید و آن را لمس مکنید، مبادا بمیرید.» مار به زن گفت: «هر آینه نخواهید مرد، بلکه خدا میداند در روزی که از آن بخورید، چشمان شما باز شود و مانند خدا، عراف نیک و بد خواهید بود». و چون زن دید که آن درخت برای خوراک نیکوست و به نظر خوشنما و درختی دلپذیرِ دانش افزا، پس از میوه اش گرفته بخورد و به شوهر خود نیز داد و او خورد. آنگاه چشمان هر دوی ایشان باز شد... و خداوند خدا گفت همانا انسان مثل یکی از ما شده است که عراف نیک و بد گردیده؛ اینک مبادا دست خود را دراز کند و از درخت حیات نیز گرفته بخورد و تا ابد زنده بماند. پس خداوند خدا او را از باغ عدن بیرون کرد تا کار زمینی را که از آن رگفته شده بود، بکند. پس ادم را بیرون کرد و به طرف شرقی باغ عدن، کروبیان را مسکن داد و شمشیر آتشیاری را که به هر سو گردش می کرد تا طریق درخت حیات را محافظت کند.
ای پسر انسان، برای پادشاه صور مرثیه بخوان و وی را بگو خداوند یهوه چنین می فرماید: تو خاتم کمال و مملو حکمت و کامل جمال هستی. در عدن در باغ خدا بودی و هر گونه سنگ گرانبها از عقیق احمر و یاقوت اصفر و عقیق سفید و زبرجد و جزع و یشم و یاقوت کبود و بهرمان و زمرد پوشش تو بود و صنعت دف ها و نای هایت در تو از طلا بود که در روز خلقت تو آن ها مهیا شده بود. تو کروبی مسح شده ی سایه گستر بودی و تو را نصب نمودم تا بر کوه مقدس خدا بوده باشی. و در میان سنگ های آتشین می خرامیدی. از روزی که آفریده شدی تا وقتی که بی انصافی در تو یافت شد به رفتار خود کامل بودی اما از کثرت سوداگریت بطن تو را از ظلم پر ساختند. پس خطا ورزیدی و من تو را از کوه خدا بیرون انداختم و تو را ای کروبی سایه گستر از میان سنگ های آتشین تلف نمودم.
درباره نام «عدن» توجه به این نکت بایسته است که در زبان اکدی، واژه «ادینو» Edinu به معنی دشت به کار می رفت. در داستان های اسکاندیناوی از زنی به نام ایدون Idun یاد شده که سیبهای «جوانی جاودان» داشت. ویژگی سیب ها این بود که هر کس از آن ها می خورد. در دم جوانی برومند میگشت و از این روی، آن ها را سیب جوانی می نامیدند و همه ی خدایان برای این که هرگز پیر نشوندو همیشه جوان بمانند از آن ها می خوردند. هریود، سراینده یونانی(750 ق.م.) در کتاب «کارها و روزها» آورده است: مردم مانند خدایان، مبرا از رذایل و شهوات و غضب و رنج زندگی می کردند و در مصابحت موجودات قدسی، روزگار خود را در آرامش و سرور سپر می ساختند. زمین رد آن زمان زیباتر از آن بود که اکنون هست و خود به خود میوه های فراوان و گوناگون می داد. مردان در سن صد سالگی هنوز حالت بچگان را داشتند.
به نوشته ی افلاطون: جانوران از توحش و درندگی، بری بودند و یکدیگر را نمی خوردند و از جنگ و نزاع خبری نبود. زندگی آدمیان، چنانکه در داستان ها گفته میشود، فارغ از رنج و تلاش می گذشت زیرا سرپرستی ایشان را خدا، خود به عهده داشت؛ درست همچنان که امروز آدمیان که موجوداتی خدایی اند، سرپرستی دیگر انواع جانوران را به عهده دارند. در دوران فرمانروایی خدا، نه قوانین مدنی وجود داشت و نه کسی خود را صاحب زن و فرزند می دانست، زیرا همه ی آدمیان از زمین بر می آمدند و از زندگی گذشته، چیزی به یاد نداشتند. انواع میوه ها فراوان بود و آدمیان برای به دست آوردن آنها نیاز به کشت و زرع نداشتند، بلکه زمین نعمت ها را به رایگان در اختیار آدمیان می نهاد. آدمیان در دشت ها برهنه زندگی میکردند و بی بستر می خوابیدند زیرا هوا آرام و ملایم بود و گیاهان زمین برای ایشان بستری نرم آماده داشت.

پی نوشت:
1.پورداود: آناهید، 76 تا 78.
2.فره وشی: جهان فروری،135.
3.تورات، سفر پیدایش، باب دوم و سوم.
4.کتاب حزقیال نبی 28: 12-16

با سپاس از یزدان صفایی

فرتوی از پروین اعتصامی

آ


بانویی که پشت شاه جوان ایستاده، پروین اعتصامی است. 
 این عکس در بازديد محمد رضا پهلوي در دوران وليعهدي از كتابخانه دانشسراي عالي گرفته شده.
پروين اعتصامي در آن زمان رئيس كتابخانه بود. 
( ۱۳۱۶)









۱۳۸۹/۰۳/۰۴

نقشه مرز شرقی هخامنشی

نقشه مرزهای شرقی هخامنشیان
بر پایه ی پژوهش امید عطایی فرد


رود سند همیشه مرز تاریخی فلات ایران و هندوستان بوده است. در تاریخ هرودوت آمده که بیشترین مالیات را هندیان میدادند. اما محقق نمایان بیگانه با پرده پوشی، قلمرو راستین هخامنشیان در شرق را از چشمها به دور نگاه داشتند. در تاریخها از لشگرکشی کورش بزرگ تا رود گنگ یاد گردیده و من بر اساس نشانه های گوناگون برای نخستین بار ایران شرقی در زمان هخامنشیان را بازنموده ام. یادمان باشد که ناهمسو با نوشتارهای تاریخی، عربستان را نیز بیرون از قلمرو هخامنشیان وانمود کرده اند و نقشه های کنونی نادرست است.

۱۳۸۹/۰۳/۰۲

پیشینه پزشکی در ایران/1

به نام یزدان پاک
پیشینه پزشکی در ایران /از: امید عطایی فرد /منبع: کتاب مرز مزدابی، نشر آشیانه کتاب

در جهانبینی ایرانی، آفرینش، در آغاز به دور از مرگ و بیماری بود؛ تا آنجا که با تاختن اهریمن، آفریدگان(مخلوقات) دچار بسی گزند و بیماری گشتند. اهورا در برابر بیماری ها، درمان ها و دارو ها را پدید آورد. در «هرمزد یشت» اهورامزدا به زرتشت میگوید: «منم هم را پزشک».از میان امشاسپندان، اردیبهشت است که : ناخوش ترین ناخوشی ها و سخت ترین تب ها را براندازد.
از آنجا که تندرستی و زندگی دراز، همواره بنیادی ترین آرزوی انسان بوده، بنابراین دانش پزشکیف کم کم پای گرفت و به وِیژه در ایران، پیشرفت های شگفت انگیزی نمود. رشته ها، روش ها و مکتب های پزشکی که از سوی ایرانیان بنیان نهاده شد، برای هزاران سال به کار برده شد؛ هرچند که گاهی از نو کشف و یا به نام عرب و غرب شناخته گردید. هم چنین با کوچ های گسترده ای که از فلات ایران به هندوستان انجام گرفت، بسیاری از آیین های درمانی (سنن طبی) به آنجا و سپس به چین راه یافت. پس از زایش غرب، نوزادان یونانی و رومی نیز از شیر مادر آریایی خود: ایران، سیراب شدند.
به نوشته ی سیریل الگود، ایرانیان اصول آن چیزی را که طب یونانی نامیده شده، به یونانیان تعلیم داده اند. افتخار معرفی فرضیه ی فلسفی «عالم کبیر/عالم صغیر» به دنیا که بعداً یونانیان علم تشریح و فیزیولوژی و آسیب شناسی را بر اساس آن بنیان نهاده اند، از آنِ ایرانیان است.(1) محمد علی سجادیه می نویسد: در متون یونانی از توجه مادها به زیبایی سر و صورت و به اصطلاح کاسمتای(2) یاد شده است. دور نیست جراحی زیبایی و ترمیمی، از مادها یادگار مانده باشد زیرا این جراحی از آنِ ملل متمول و زیبا پرست بوده نه یونان دوره ی هخامنشی که به قول خودشان آش و غذای مختصری داشته است. در واژه ی کاستمای نام کاس ها که بخشی از قوم ماد و نیز در زمره ی مردمان غرب ایران بوده اند، دیده میشود. از شگفتی ها این که در زبان ایتالیایی نام پزشک Medico است که معنی «مادی» دارد. دور نیست نام پزشک در روم و یونان قدیم با نام مادیک همراه شده باشد. نام ثریتا درمانگر ایران باستان که به روایت کتاب اوستایی وندیداد نخستین پزشک جهان بود، در متون طبی به گونه ی treat (درمان کردن) و traite (درمان شده) فرانسوی دیده میشود و این همه شباهت نمی تواند به حکم تصادف باشد.(2) «بختورتاش» در گزارش «اردی بهشت یشت» که از پنج گروه پزشکان یاد کرده، می نویسد:
1.اشو پزشک: کسی است که به وسیله ی آموزش راستی و حق، بهداشت و پاکیزگی محیط زیست و بهداشت تن و خانه و ابزار زندگی، از بیماری جلوگیری می کند.
2. داد پزشک: پزشک قانونی که وظیفه ی برقراری قرنطینه، تشخیص سم ها، قتل ها، خودکشی ها و زخم های وارده را داراست.
3.کارد پزشک: جراح که وظیفه اش روشن است.
4.گیاه پزشک:برای درمان، از گل و برگ و ساقه و تخم و ریشه ی گیاهان به گونه ی خوراکی، مالیدنی، بخور، جوشانده، خمیر یا گرد آنان استفاده می کند.
5.روان پزشک: کسی که با گفتار های آسمانی، مقدس و آرام بخش و تلقین، به درمان می پردازد. نخست بیمار را شستشو می دادند و در جای آرامی می گذاردند. گیاهان خوشبو دود می کردند. با آهنگ های دلنشین «مانتره» یا کلمات مقدس می خواندند و با تلقین و باور درمانی به بیمار آرامش می بخشیدند. این پزشک برجسته ترین پزشک به شمار می رفت.
گاهی از ستور پزشک(دامپزشک) نیز یاد شده است. شایسته ی یادآوری است، با ارزش والایی که ایرانیان باستان به جانورانی مانند اسب، سگ، گوسفند، گاو و مرغان خانگی می داده اند، برای درمان آنها نیز دامپزشکانی تربیت می کرده اند.(4)

پی نوشتها:
1.تاریخ پزشکی ایران، ترجمه ی باهر فرقانی، ص 37 و 38.
2.cosmetai
3.گاهنامه ی وهومن، شماره 5، ص 30.
4.حکومتی که برای جهان دستور می نوشت،ص 450 و 451.

omidataeifard.blogspot.com با سپاس از یزدان صفایی
 
 

۱۳۸۹/۰۲/۲۷

مهر میهن


بمان میهن که بی تو همدمی نیست / بجز مهرت به سینه، مرهمی نیست
مرو میهن ز یاد و از دل من / به جانم با تو اندوه و غمی نیست
کویرت گر چه گرم و آتشین است / ولی سوزنده همچون مهر من نیست
نه تازی و نه ترکی و نه رومی / نگهدار نژاد و چهر من نیست
مرا سوگند بر آن خاک پاکت / که جز عشق تو در اندیشه ام نیست
قسم بر قادسیه، بر نهاوند / که حب تازیان در ریشه ام نیست
منم فرزند فردوسی توس ات / که هنبازش خداوند سخن نیست
منم آن چاکر پیر مغان ات / که زرتشت است و در او اهرمن نیست
ز هر چکه از آن کوه و چکادت / ببارم چامه ای که بی هنر نیست
نباشد نام ایرانی بر آن کس / که مام میهنش را شیر نر نیست
منم سرباز آن شاه مسیح ات / که کورش باشد و جز ماه من نیست
بخواهم خون رستم، کین بابک / که خان تازیان را گاه من نیست
برآریم رستخیز و تازه سازیم / که کیشی بهتر از کیش کهن نیست
بهشت میهنم، دوزخ بکردند/ نه این مرز هنر، ترک و ختن نیست
بمان میهن که که گیتی از تو آباد / تو را در این جهانت همسری نیست
اگر تخت جم ات دشمن گرفته / نخواهم آن سری که افسری نیست
همان به که در این کشور نباشد/ هرآنکس که ورا درد وطن نیست
شنو از سوشیانت این پند جاوید / که جای دشمنان، باغ سمن نیست

امید عطایی فرد (سوشیانت مزدیسنا)
اردیبهشت 2569

۱۳۸۹/۰۲/۲۶

ترانه قبله زرتشت






برخیز، برخیز

برخیز و برافروز هلا قبله زرتشت

بس کس، بس کس

ز زرتشت بگردیده دگربار

باز روی کند سوی

قبله زرتشت، قبله زرتشت



از ری درخشید فروغ سپیتامان

آتش به جان زد همی آذر ِبایگان

شعله به شعله

سینه به سینه

بمان پرتو مزدا، بمان پرتو مزدا

شاخه به شاخه، بلبل عاشق

بخوان زندِ اوستا، بخوان زندِ اوستا



برخیز، برخیز

برخیز و برافروز هلا قبله زرتشت

برگیر، برگیر

از سرو سرافراز به دست

شاخه ای در مشت

بس کس ز زرتشت بگردیده دگربار

باز روی کند سوی

قبله زرتشت، قبله زرتشت



ترانه (تصنیف) از: سوشیانت مزدیسنا

(با چشمداشت به دقیقی توسی)

Omidataeifard.blogspot.com







۱۳۸۹/۰۲/۰۹

سوی گنبد آذر آرید روی

نمایه ای از زندگی دقیقی توسی
از: سوشیانت مزدیسنا
سرزمین چغانیان. واپسین روزهای اردیبهشت ۳۴۷ قمری. ناحیه چغانیان سراسر مرتع و چراگاه بود و رمه های بزرگ و گوناگونی پرورش داده میشدند. هر بهار، در جایی به نام «داغ‌گاه» خیمه هایی فراوان می‌افراشتند و بیش از ده هزار مادیان و بچه هایشان را گرد می آوردند و کره اسبها را به نام امیر چغانی، داغ مینهادند. جامه پشمین و پلاس، پوست سمور و روباه، از کالاهایی بود که از اینجا به بازارهای ایران روانه میشد. همچنین زعفران چغانی به دیگر ممالک اسلامی و نیز به هندوستان میرفت. مردمانش بسیار مهمان‌نواز و مهربان بودند و از دهش و بخشش، دریغ نداشتند.
بامدادان در بارگاه امیر «ابوسعد مظفر» امیر جدید چغانی، «دقیقی توسی» که سراینده‌ای پرآوازه بود، چشم به راه وی مینمود. دو سال پیش ابوعلی چغانی و پسرش «ابونصر» در شهر ری در اثر بیماری وبا درگزشتند و دقیقی سوگچامه‌ای برای «ابونصر» سرود:
دریغا میر بونصرا دریغا * که بس شادی ندیدی از جوانی
ولیکن رادمردان جهانداران * چنین باشند کوته زندگانی
با ورود امیر سعد، شاعر کرنشی کرد و گفت:
ــ یکی زردشت‌وارم آرزویست که پیشت «زند» را برخوانم از بر...
امیر چغانی لبخندی زد و دقیقی را به نشستن فراخواند. به گیسوان بلندش، کاغذی لوله شده، برای پرهیز از چشم زخم، آویخته بود که تعویذ میخواندند. بر این کاغذ اشعار دقیقی در ستایش امیر چغانی نوشته شده بود. ابوسعد مظفر پس از رسیدن به فرمانروایی، برای دقیقی پیام فرستاده بود که: ــ چرا از شعرهای شاهانه ات، برای من نمیفرستی؟ آیا درخور گفتار نیستم؟ یادگاری به من بده تا بر زلف خویش ببندم...
دقیقی با شادمانی گفت: ــ چون از کاخ به دشت بیرون آیی، هرکجا چشم افکنی، چمنزار بسان دیبای شاهانه است. بیا تا مـِی خوریم و شاد باشیم که هنگام روز مناهی است!‍ در این چند هفته که ابر بهشتی، زمین را خلعت اردیبهشتی بخشیده، در فراق امیرِ نامداران، همی گریستم و ترسیدم که پیوند خویش را از من بگسلد.
ــ ــ درب کاخ ما به روی همه آزادگان باز است.
ــ زمانی که ماه از فراز سرو میتابید، به یاد درفش امیر بوسعد افتادم.
ــ ــ چگونه میتوان این درفش را افراشته نگاه داشت؟
ــ به یاری دو چیز مملکت را میشود در دست گرفت؛ یکی شمشیر و دیگری دینار! افزون بر اینها، ‌زبانی سخنگوی و دستی گشاده، دلی هم کینه‌ور و هم مهربان، پشت و نژاد کیانی و تنی تهم و زورمند، بایسته است. فلک، مملکت کی دهد رایگانی؟!
ــ ــ تو چه چیزی را آرزومندی؟
ــ دقیقی در گیتی از میان خوبیها و زشتیها، چهار خصلت برگزیده است: لب بیجاده رنگ و ناله چنگ، مـِیِ خون رنگ و کیش زردهشتی!
دقیقی، ساز چنگ را به دست گرفت و آهنگها نواخت. امیر با خرسندی، لبخندی زد و دفتری به آن شاعر داد که روی جلدش نوشته شده بود: «یادگار زریران»؛ داستان پادشاهی گشتاسپ و پیامبری زرتشت. برای دقیقی توسی که همواره زندگی‌اش را در پیکاری فرهنگی با بدیها گزرانده بود، به نظم آوردن این داستان از زبان پهلوی به شعر پارسی، خدمتی ارزشمند به مردم ایران به شمار میرفت. امیر ابوسعد گفت:
ــ ــ همشهری تو پسر عبدالرزاق توسی، شاهنامه‌ای نیکو آراسته که دریغ است به شعر درنیاید. گویندگان و نقالان از این دفتر، بسی داستانها میخوانند و همگان، دل به آن نهاده‌اند. تو جوانی گشاده زبان و دارای طبعی روان هستی...
دقیقی چند بار سرش را خم کرد و با شوق و شور، سخن امیر را برید:
ــ من این داستانهای پهلوی را به شعر پارسی درمی‌آورم.
چند ماه بعد.
شامگاه نزدیک میشد. دقیقی به یاد معشوقش، با خودش زمزمه میکرد:
کاشکی اندر جهان، شب، نیستی * تا مرا هجران آن لب، نیستی
ور مرا بی یار باید زیستن * زندگانی کاش یا رب، نیستی
اندیشة سرما و تاریکی، دقیقی را به خود آورد. به پیشکارش گفت:
ــ برخیز و برافروز هلا قبله زرتشت!
پیشکار با اکراه برخاست. در گوشه‌ای از انبار هیزم، کیسه‌ای پر از سکه‌های زر که از سوی متحجرین برایش فرستاده شده بود، را پنهان کرده بود. با پشته‌ای چوب و هیزم، به سرای بازگشت. شاعر زرتشتی، بیمار و رنجور مینمود. پوست نوعی سمور را که قاقم مینامیدند بر شانه‌اش افکند و همچنان که آتش افروخته میشد، به پیشکار گفت:
ــ بسا کسانی که از کیش زرتشت بازگردیده‌اند، دوباره روی به قبله زرتشت خواهند کرد.
آتش به رقص و سر افشانی درآمد. آن سراینده همچنان که به آتش مینگریست در افسوس گزشته های دور فرو رفت. در کتاب «یادگار زریران» آمده بود که زرتشت به گشتاسپ شاه پیشنهاد کرد از دادن باج و خراج به ارجاسپ تورانی بپرهیزد و این ننگ را از دامان ایران زمین بزداید. با یورش ترکهای دیوپرست به ایران، جنگهایی خونین درمیگیرد و بسیاری از شاهزادگان و بزرگان ایرانی برای میهن و آیین مزدایی شان جان میبازند که یکی از آنها «زریر» برادر گشتاسپ بود. از پهلوانیهایی که برای دقیقی چشمگیر مینمود فداکاری «گرامی» پسر «جاماسپ» وزیر بود که پس از بریده شدن دستش، درفش کاویانی را به دندان گرفت و با دست دیگر، آنقدر به گرز زدن پرداخت تا جان باخت. برای این سراینده، شگفت انگیز بود که چگونه ایرانیان چنین حماسه هایی را کم کم به فراموشی میسپردند ولی به یاد تازیان، خویشتن را میخراشیدند.
دقیقی غرق غصه‌هاست و درنمی‌یابد که پیشکارش بی‌صدا به پیش می‌آید. شاعر در هال بازنگری سروده‌های خویش است؛ آنجا که ارجاسپ تورانی به گشتاسپ چنین نامه‌ای مینویسد:
ــ کاخ پر نقش و نگار تو را میسوزانم و همه خاندانت را و همه پیرانی که برای بردگی، سودمند نباشند، گردن میزنم. جوانان و زنان و کودکان را اسیر و بنده میکنم و آبادانی و سرسبزی را از سرزمینت ریشه‌کن مینمایم...
خنجر آن پیشکار خائن بالا رفت و بر پشت دقیقی فرود آمد. شاعر نگونبخت در همان دم که نیش خنجر را دریافت، با خود اندیشید:
ــ آه! تا کی بایستی از پشت خنجر خوردن؟
پرده هایی از تاریخ، پیش چشمانش جان میگرفت؛ جمشید را: سپیتور، ایرج را: تور، رستم را: شغاد... این نابرادرها از میان بردند. و سپس مزدکی بر ضد مزدایی، ایرانی بر ضد ایرانی: شاعی و سنی و مانوی و قرمطی و... خون فوران میزد و با سرخی غروب آفتاب بر دیوار و زمین، در می‌آمیخت. دقیقی به پشت افتاد و نفسهای بریده بریده میزد. انگشتانش آغشته به خون گشته بود. به سختی به پهلو چرخید و با دستی لرزان بر روی دیوار با خون خویش نوشت:
ــ سوی گنبد آذر آرید روی .....
omidataeifard.blogspot.com