۱۳۸۸/۰۸/۲۶

نامه‌ی انگلس به مارکس درباره زبان پارسی


چند هفته‌ای‌ست که در پهنه‌ی سخن‌وری و هنر خورآیان‌زمین، فرورفته‌ام. از زمان بهره‌ برده و به آموختن زبان پارسی پرداخته‌ام. آن‌چه تاکنون مرا بازداشته تا به آموختن زبان تازی بپردازم، از یک‌سو بیزاری زادی من به زبان‌های سامی‌ است و از سوی دیگر پهناوری گزارش‌ناپذیر این زبان دشوار با مرز چهارهزار ریشه که در دو تا سه هزار سال ریخت گرفته.
به وارون، زبان پارسی، زبانی‌ست بسیار ساده و آسان؛ اگر دبیره‌ی تازی نبود که همیشه پنج، شش نویسه کمابیش یک سدا واگویی می‌شوند و نشانه‌ها نیز روی واژه‌ها گذاشته نمی‌شود که دشواری‌هایی در خواندن و نوشتن پدید می‌آورد. به هر روی، آسوده‌دل‌ام که در 48 تسو1، دستور زبان پارسی را فرابگیرم. این هم به رهنمون یک‌دندگی با "پییر*1". اگر او بسیار گراینده است که با من به هم‌آوردی برخیزد، این گوی و این میدان. زمانی را که برای فراگیری زبان پارسی در نگر گرفته‌ام، دست‌بیش سه هفته است، کنون اگر سرور پییر توانست در دو ماه این زبان را به‌تر از من یاد بگیرد، می‌پذیرم که او در زمینه‌ی فراگیری زبان از من به‌تر است.
برای "ویتلینگ*2" بسیار دریغ‌مندم2 که پارسی نمی‌داند، زیرا اگر آشنایی با این زبان داشت می‌توانست «آن زبان جهانی را که در آرزو داشته، بیابد». به باور من پارسی تنها زبانی است که در آن پوییده‌ی3 بی‌میانجی4 و با میانجی5 نیست.
افزون‌برین، حافظ، پیر خراباتی را به زبان بنیادین خواندن، شوری دارد که مپرس. لیک "سر ویلیام جونز"، با شیفتگی‌ فراوانی واژه‌های زشت و نازیبا را در چامه‌های حافظ به کار برده است و همان یاوه‌ها را برای نمونه و گواه در نسک Poesis Asiaticae Commntariis بازآورده و به چامه‌های یونانی در آورده است. نغز این‌جاست که او برگردان همان نسک‌اش را به زبان لاتین فرای بی‌شرمی و پر از سخنان زشت و نازیبا خوانده و پاس‌نداشتن پاک‌سخنی دانسته. بی‌گمان، پوشینه‌ی6 دوم از کوده‌ی7 نوشته‌های جونز درباره‌ی چامه‌های مهرورزانه‌ برای تو بسیار سرگرم‌کننده خواهد بود. لیک بخش سخن‌وری پارسی به نفرین اهرمن نمی‌ارزد.
...........................................................................................................................................

*1- ویلیام پییر (زاییده‌ی 1826)، زبان‌شناس و روزنامه‌نویس، هم‌وند "انجمن کمونیست‌ها" - از کوچندگانی که در لندن زندگی می‌کرد.


*2- ویلهلم وایتلینگ (زاییده‌ی 1808) در آغاز شاگر درودگر بود، پس از آشنایی با مارکس و انگلس از کمونیست‌های تندرو شد و در سال‌ 1849 به آمریکا کوچید. او در آرزوی یک زبان جهانی بود و برای این فردید، زبان آلمانی را پیش‌نهاد کرده بود، لیک با زدودن پوییده‌ی بامیان‌جی و بی‌میان‌جی


واژه‌نامه:


1- تسو: ساعت 2- دریغ‌مند: متأسف 3- پوییده: مفعول 4- بی‌میان‌جی: بی‌واسطه 5- بامیان‌جی: باواسطه 6- پوشینه: جلد 7- کوده: مجموعه

برگرفته از:



/

۱۳۸۸/۰۸/۲۴

زرتشت و اوستا (3)



اگر چه سرزمین مصر در آفریقا واقع شده ، اما یکسره با فرهنگهای این قاره ناهمگون است. گاهی بر سر شاهان مصر، پرنده ای نشسته است ؛ که همان همای پادشاهی و بخشنده فره در آئین ایرانیست . لقب شاهان مصر: فرعون ، نیز می تواند برساخته ای از " فره " باشد. در " مجمع التواریخ" نام یکی از مهتران جادوگران فرعون : " شاپور" است.  یکی از فرعون های مصر اصلش از بلخ بود. می توان گفت: مصریان باستان از نژاد آریایی هستند.
تا همین 50 سال پیش مراسم نوروز در ده های دور افتاده و قبطی نشین مصر اجرا می شده است.
مصریان سه بخش برای انسان میشناختند:
کا: همخانواده با " کی " به معنی : شاه و از ریشه " گی " اوستایی و نیز " گائو" یا گئو" به معنای : زندگی . نماد " کا " قوچ بود و همانندی " کا" با گئو و گاو در خور یاد آوریست. واژه گی یا " گیان " به نام جان یک واژه کُردی است.
با : همخانواده با واژه های اوستایی " بی " و " بو " به معنی : بودن. همچنین واژه های بوذ به معنی : بوی ، حس ، هوشیاری و آگاهی . از آنجا که " با " یا " بوذ " را به گونه پرنده نشان می دادند، آیا نام " باز" ازاین ریشه است؟ گاهی واژه های تک اوایی را تکرار می کنند مانند: بابا - بی بی - کا کا
تاریخ نگاران رومی و یونانی درباره نام زرتشت چنین گزارش داده اند: پرتوی که روشنی اش از ستارگان است.
یونان در پرتو تاثیر ایرانیان تحول یافته .دست کم فیساغورس، امپدوکلس، دموکریتوس و افلاطون از دریا ها گذشتند تا به تعالیم ایرانی دست یابند.این افراد پس از بازگشت به میهن خود، دانش ایرانی را ستوده بودند وآن را آکنده از راز و اسرار دانستند.
در طی سال های درازی که ایران در تماس با یونان بود ، این ایران بود که بیشتر بر یونان تاثیر کرد و نه برعکس ؛ ایران به اصطلاح یونان را ایرانی کرد.
فلسفه و دانش یونان را معمولا با " تالس" آغاز می کنند. میلتوس " زادگاه تالس" پس از شکست " کروزوس" و فتح لودیا ( لیدیه ) بخشی از شاهنشاهی هخامنشی شناخته می شد و تحت تاثیر فرهنگ ایرانی قرار داشته .
ویل دورانت در تاریخ تمدن / یونان باستان میگوید: هراکلیوس معتقد شد که آتش ، ذات هستی است؛ و شاید این اندیشه او از آتش ستایی ایرانیان الهام گرفته باشد. او آتش وروح خدا را از یکدیگر مستقل نمی داند. کلمه آتش را ، هم در معنای حقیقی و هم در معنای مجازی آن به کار می برد و به وسیله آن از طرفی آتش واقعی ، و از طرفی انرژی عالم را افاده می کند.
در رساله " آلکیبیادس اول " شیفتگی افلاتون به فرهنگ ایرانی نمایان است؛ آنجا که " سقرات " به آلکیبیاس می گوید:
- اگر تو اجداد خود را ... در برابر اردشیر پسر خشایار شا نمایش دهی بی گمان بر تو خواهند خندید. پس نیک بنگر تا ببینی که ما از حیث تبار و تربیت تا چه پایه از آنان کمتریم ...
مطابق بررسی هایی که به شیوه تحسین انگیزی توسط " ژوزف بیدز" انجام گرفته، اینک بسیار محتمل می نماید که حداقل بخشی از آرای فلسفی افلاتون منشاء ایرانی - بابلی داشته است ... افلاتون همچنین با پنداشت ایرانی که مطابق آن ، هدف از بروز آشوب در آخر زمان عبارت است از پالودگی انسان و انجام فرشگرد در گیتی ، آشنایی داشته است. {رساله تیمائوس، بند 22}
پژوهشگران گفته اند آثار افلاتون انباشته از بینش های مغانه است. جرج سارتون مینویسد: چون در سال 525 ق . م کبوجیه مصر را گشود ، فیساغورس همراه وی به بابل رفت و مدت 12 سال در آنجا ماند و به کار تحصیل علم حساب و موسیقی و سایر علوم مغان پرداخت.( تاریخ علم)


۱۳۸۸/۰۸/۲۱

سرود شاهنشاهان


سرود شاهنشاهان


(از: شاهنامه فردوسی بزرگ)



چنین گفت که آیین تخت و کلاه / کیومرس آورد و او بود شاه

جهاندار هوشنگ با رای و داد / به جای نیا تاج بر سر نهاد

ز هوشنگ ماند این «سده» یادگار / بسی باد چون او دگر شهریار

پسر بـُد مر او را یکی هوشمند / گرانمایه تهمورس دیوبند

جهاندار تهمورس با فرین / بیامد کمربسته ی جنگ و کین

گرانمایه جمشید فرزند او / کمر بست یکدل پر از پند او

به «نوروز» نو شاه گیتی فروز/ بر آن تخت بنشست «پیروز روز»

چنین جشن فررخ از آن روزگار / بماندست از آن نامور شهریار

فریدون ز کاری که کرد ایزدی / نخستین جهان را بشست از بدی

به روز خجسته سر مهر ماه / به سر برنهاد آن کیانی کلاه

پرستیدن «مهرگان» دین اوست / تن آسانی و خوردن آیین اوست

منوچهر چون زادسرو بلند / به کردار تهمورس دیوبند

خداوند شمشیر و زرینه کفش / فرازنده ی کاویانی درفش

ز تخم فریدون بجستند چند / یکی شاه زیبای تخت بلند

یکی مژده بردند نزدیک «زو» / که تاج فریدون به تو گشت نو

ز تخم فریدون یل، کی قباد / که با فر و برزست و با رای و داد

چو کاووس بگرفت گاه پدر / مر او را جهان بنده شد سر به سر

تو از کار کیخسرو اندازه گیر /کهن گشته کار جهان تازه گیر

چو لهراسپ بنشست بر تخت داد / به شاهنشهی تاج بر سر نهاد

مهان جهان، آفرین خواندند / ورا شهریار زمین خواندند

چو گشتاسپ بر شد به تخت پدر / که هم فر او داشت و بخت پدر

پراکنده فرمانش اندر جهان / سوی نامداران و سوی مهان

سوی گنبد آزر آرید روی / به فرمان پیغمبر راستگوی

چو بهمن به تخت نیا برنشست / کمر بر میان بست و بگشاد دست

برآسود و بر تخت بنشست شاد / جهان را همی داشت با رسم و داد

همای آمد و تاج بر سر نهاد / یکی راه و آیین دیگر نهاد

سپه را همه سر به سر بار داد / در گنج بگشاد و دینار داد

چو داراب از تخت کی گشت شاد / به آرام دیهیم بر سر نهاد

جهان از بداندیش، بی بیم کرد / دل بدسگالان به دو نیم کرد

بزرگان که از تخم ارش بُدند / دلیر و سبکسار و سرکش بـُدند

نخست اشک بود از نژاد قباد / دگر گرد شاپور خسرونژاد

ز یک دست گودرز اشکانیان / چو بیژن که بود از نژاد کیان

چون نرسی و چون اورمزد بزرگ / چو آرش که بد نامدار سترگ

چو زو بگزری نامدار اردوان/ خردمند و با رای و روشن روان

بدان فر و اورند شاه اردشیر / شده شادمان مرد برنا و پیر

چو شاپور بنشست بر تخت داد / کلاه دل افروز بر سر نهاد

چو بنشست شاه اورمزد بزرگ / به آبشخور آمد همی میش و گرگ

همه انجمن خواندند آفرین / بر آن شاه بینادل و پاکدین

چو بنشست بهرام بر تخت داد / به رسم کیی تاج بر سر نهاد

چو بنشست بهرام بهرامیان /ببست از پی داد و بخشش میان

چنین گفت کز دادگر یک خدای / خرد بادمان بهره و داد و رای

چو نرسی نشست از بر تخت آج / به سر برنهاد آن سزاوار تاج

همی زیست نه سال با رای و پند / جهان را سخن گفتنش سودمند

چو بر گاه رفت اورمزد بزرگ / ز نخچیر کوتاه شد چنگ گرگ

جهان را همی داشت با ایمنی / نهان گشت کردار اهریمنی

ز شاپور ازآنگونه شد روزگار / که در باغ با گل ندیدند خار

ز داد و ز رای و ز فرهنگ اوی / ز بس کوشش و بخشش و جنگ اوی

چو بنشست بر گاه شاه اردشیر / بیاراست آن تخت شاپور پیر

چنین گفت کز دور چرخ بلند / نخواهم که باشد کسی را گزند

چو شاپور شاپور گردد بلند / شود نزد او گاه و تاج ارجمند

چو شاپور بنشست بر جای عم /از ایران بسی شاد و بهری دژم

چنین گفت ک: ای نامور بخردان / جهاندیده و رایزن موبدان

بدانید ک آنکس که گوید دروغ / نگیرد از آنپس بر ما فروغ.

خردمند شایسته بهرام شاه / همی داشت سوگ پدر چندگاه

چو بنشست بر جایگاه مهی / چنین گفت بر تخت شاهنشهی

ز ما ایزد پاک خشنود باد / بداندیش را دل پر زا دود باد

چوشد پادشا بر جهان یزدگرد / سپاه پراکنده را کرد گرد

چنین گفت با نامداران شهر / که هر کس که از داد یابید بهر

نخستین نیایش به یزدان کنید / دل از داد ما شاد و خندان کنید

چو بر تخت بنشست بهرام گور / به شاهی بر او آفرین خواند هور

بدو بود آراسته تخت و تاج / ز روم و ز چین او ستد ساو و باج

چو شد پادشا بر جهان یزدگرد / گوان را ز هر سو همی کرد گرد

همی داشت یکچند گیتی به داد / زمانه بدو شاد و او نیزشاد

چوهرمز برآمد به تخت پدر / به سر برنهاد آن کیی تاج زر

ز هرمز چو پیروز دلشاد شد / روانش از اندیشه آزاد شد

نخستین چنین گفت با مهتران / که ای پرهنر باگهر سروران

سر مردمی بردباری بود / سبکسر همیشه به خواری بود

بلاش از بر تخت بنشست شاد / که کهتر پسر بود با فر و داد

چو بنشست بر گاه گفت: ای ردان / بجویید رای و دل بخردان

بلاش آن زمان تخت زرین نهاد / که تا شادمان برنشیند قباد

چو بر تخت پیروز بنشست گفت / که: از من مدارید چیزی نهفت

بزرگ آن کسی کو به گفتار راست / زبان را بیاراست و کژی نخواست

چو کسرا نشست از بر گاه نو / همی خواندندی ورا شاه نو

ورا نام کردند نوشین روان / که چهرش جوان بود و دولت جوان

نه زو پرهنرتر به فرزانگی / به تخت و به داد و به مردانگی

جهاندار کسرا چو خورشید بود / جهان را از او بیم و امید بود

دل شاه کسرا پر از داد بود / به دانش دل و مغزش آباد بود

کنون تاج و اورنگ هرمزد شاه / بیارایم و برنشانم به گاه

پسر بد مر او را گرامی یکی / که از ماه پیدا نبود اندکی

مر او را پدر کرده پرویز نام / گهش خواندی خسرو شادکام

کنون از بزرگی خسرو سخن / بگویم کنم تازه روز کهن

ز توران و از هند و از چین و روم / ز هر کشوری ک آن بد آباد بوم

همی باژ بردند نزدیک شاه / به رخشنده روز و شبان سیاه

چو شیروی بنشست بر تخت شاه / به سر برنهاد آن کیانی کلاه

چو بنشست بر تخت شاه اردشیر / ز ایران برفتند برنا و پیر

بسی کس به گفتارش آرام یافت / از آرام او هر کسی کام یافت

چنین گفت پس دخت پوران که: من / نخواهم پراکندن انجمن

برآن تخت شاهیش بنشاندند / بزرگان بر او گوهر افشاندند

همی داشت این زن جهان را به مهر/ نجست از بر خاک، باد سپهر

یکی دخت دیگر بد آزرم نام / ز تاج بزرگان رسیده به کام

همه شهر ایران ازو شادمان / نماند اندر ایران یکی بدگمان

ز جهرم فرخزاد را خواندند / برآن تخت شاهیش بنشاندند

منم گفت فرزند شاهنشهان / نخوانم جز از ایمنی در جهان

به گیتی هرآنکس که جوید گزند / چو من شاه باشم نگردد بلند

چو بگزشت ازو شاه شد یزدگرد / به ماه سپندارمذ روز ارد

چنین گفت کز دور چرخ روان / منم پاک فرزند نوشین روان

چه نیکو بود شاه را داد ودین / ز نامش زبانها پر از آفرین



کنون زین سپس دور عمر بود / چو دین آورد، تخت: منبر بود!


۱۳۸۸/۰۸/۱۹

فردوسی: زرتشتی یا مسلمان؟

نگرشی بر دیوان علی نامه
سروده شاعري است متخلص به ربيع كه سال تولد او 420 هجري و سال مرگش نامشخص؛ شاعري اهل توس خراسان.

اين منظومه در سال 482 هجري سروده شده و نسخه موجود آن با شماره 2562 در كتابخانه موزه قونيه تركيه است كه كتابت اين نسخه به حدود سده هفتم هجري برمي گردد. نسخه عكسي آن را زنده ياد مجتبي مينوي به كتابخانه دانشگاه تهران آورد، ولي در شناسايي آن اقدامي نكرد؛ شايد به خاطر علاقه اي كه به شاهنامه داشت.

«علي نامه» كه به شخصي ناشناس به نام علي بن طاهر تقديم شده است، به تقليد از شاهنامه فردوسي و پاسخي است به حكيم توس؛ چرا كه سراينده اين اثر معتقد بوده است حماسه را بايد براي بيان حقيقت استفاده كرد و با موضوع اسطوره و افسانه درنياميخت. او يك قرن بعد از مرگ فردوسي در ابتداي كتابش نوشته است: «وقتي كه پيامبر اكرم(ص) و امام علي(ع) با دلاوري در جنگ هاي صدر اسلام حماسه آفريدند بهتر بود فردوسي شاهنامه را درباره جنگ هاي اين دو شخصيت بزرگ اسلام مي سرود نه درباره رستم و سهراب كه افسانه هستند. ربيع در اين منظومه خطاب به فردوسي مي گويد: «تو كه شيعه هستي بعيد بود نسبت به پيامبر(ص) و ائمه(ع) بي تفاوت باشي.»
شاعر در جاي جاي كتاب كه بر وزن شاهنامه سروده شده است اغلب، اثر خود را با شاهنامه مقايسه مي كند و از آن برترش مي داند. ضمن اين كه مولف همواره اظهار مي كند كه از شيعيان اثني عشري است.

روزنامه جام جم > شماره 2648 9/6/88 > صفحه 16 (فرهنگ و هنر)


۱۳۸۸/۰۸/۱۷

اوستا و زرتشت (2)


کتاب مقدس هندیان یعنی "ودا" زائیده اوستای اصلی و اولیه بوده است. خویشاوندان ودایی، سرزمین خود را "آریا ورتا" یا " آریا بهارات " می نامیدند که نشانه پیوستگی و همبستگی آنان با سرزمین مادریشان: ایران بوده است. زبان گاتها بی اندازه کهن است . با زبان ودایی هند باستان به اندازه ای نزدیک است که گویی باید پذیرفت مردی از گروه گاتها ، زبان مردی از محافل ریگ ودا را می توانست دریابد.
ب . اسپونر با نگرش به یادگارهای باستانی در پایتخت قدیمی هند : " پاتالی پوترا " که برگرفته از نقشه تخت جمشید بوده و نیز اینکه در رزمنامه " مهابهارات " ساختن چنین بناهایی به یاوری خدایی به نام " آسورا مایا " انجام گرفته ، آسورامایا را همان اهورا مزدا می داند. در کتابهای بس کهن تر از مهابهارات که " پورانا " خوانده می شوند ، بارها از کوه مرو یاد شده است : جایی که آسوراها در دامان آن استقرار یافتند و بهشتی که پناهگاه 33 ایزد بود، در قله آن قرار داشت.
بی گمان می توان بخش هایی از اوستای گمشده را در وداها باز یافت. اگر چه نام نام زرتشت از سروده ها زدوده اند اما سخنان وی را در لابلای وداها نگاه داشته اند.
بودا ، لقب سیذارتا گوتاما بود. معنای بودا را : بیداری وروشنی دانسته اند.او در زمان هخامنشیان می زیسته ، این واژه به گونه های " بود " و " بوی " نیز در آمده و : در فارسی هم" بو بردن " را معنی پی بردن به خبری یا رازی ، و آگاهی یافتن از آن به کار می بریم.
کسی از اهل درایت و تحقیق گفته است که بر در معبد ( نوبهار) بلخ کتیبه ای به فارسی باستان خوانده است که ترجمه آن چنین است: بوذاسپ گفته است دربار پادشاهان به سه خصلت نیاز دارد: خرد و بردباری و دارایی.{مسعودی}
بدون شک هند بودایی و سرچشمه قندهاری آن دارای مایه های ایرانیست و به ویژه آنها را نماد های خورشیدی که بودا های بزرگ " بامیان " را در بر گرفته می توان تشخیص داد.
تائوییست های چین دو قاعده ی اساسی برای هدایت انسانی ، استنتاج کرده و گفتند: هرگاه که بخواهید چیزی را انجام دهید، باید این کار را با ضدش آغاز کنید! ... از سوی دیگر هرگاه بخواهید چیزی را ابقاء کنید، باید چیز مخالفی را در آن وارد کنید.
آیا ذِن بازتابی از " زند " نیست؟
زیگموند فروید و همچنین الکساندر کوهرت در کتابش تاکید دارد که :تمام برداشتهای تورات درباره شیطان و ملائک ، یادگار دوران بعد از اسارت بابلی قوم یهود ، یعنی زمانیست که یهودیان با آئین زرتشتی " همجوار با تمدن مادها " آشنایی نزدیک یافته و تحت تاثیر معتقدات این آئین قرار گرفته بودند.
ایرانیان در زمان ساسانیان ، رومیان را ریشخند می کردند که اگر عیسای مصلوب ، به راستی پیامبر خدا بود، به آن آسانی به دست جهودان کشته نمی شد.
هواداران پیروان موسی و مسیح از ایران و چشم امید ایشان به بازگشت شهریاران نیرومند و رهایی بخش ایرانی چنان بود که در مکاشفه یوحنا آمده :
* رود بزرگ فرات ... آبش خشک شد تا راه برای شاهان مشرق زمین باز باشد.


۱۳۸۸/۰۸/۱۲

درفش شاهنامه

الا ای برآورده کاخ بلند
که نامت هماره به دور از گزند
سرایندگان را بزرگ و مهی
که آزاده یی همچو سرو سهی
گزارنده ی کیش و کشور تویی
سخن را شهنشاه و سرور تویی
تو تنها نگهدار این خاک و آب
ز تن ها براندی خموشی و خواب
ز گفتار توفنده ات رستخیز
برآمد بگفتی که: ایران بخیز
ز ترک و ز تازی تو بگشای بند
همی پند بشنو ز پازند و زند
به گیتی یکی باشدت راه و بس
که باشی به میهن تو فریادرس
نوآوازه افکن به هر برزنی
نباشم به آیین اهرمنی
مرا مهر و شادی بود در جهان
همی نام یزدان بود بر زبان
به هور و زراتشت و آذر نماز
چو بسته کمر را به راز و نیاز
نخواهم نه چاه و نه سنگ سیاه
که بردی ز ایران همه آب و جاه
که از خاک ایران برآمد چو داد
به گیتی کسی همچو کورش نزاد
بدانگه که ایران به گرگان کنام
بگشت و نماندی از آن جز به نام
خروشان سروشی برآمد ز توس
نه تیر و نه ژوبین نه آوای کوس
درفشی برآورده بر آسمان
که شهنامه گویند تا جاودان

سوشیانت مزدیسنا
OMIDATAEIFARD.BLOGSPOT.COM


۱۳۸۸/۰۸/۱۰

اوستا و زرتشت (1)


گزیده هایی از کتاب: پیامبر آریایی
سر نامه بر نام زروان پاک/که رخشید از او هرمز تابناک
خداوند زاوش و کیوان پیر/فروزنده ماه و ناهید و تیر
وزو آفرین باد بر ایزدان/که هستند فرمانبرش جاودان
هم امشاسپندان با زور و دست/که دارند بر کوه ها را نشست
سپندارمیتا شه زندگی/که جان ها ازو یافت پایندگی
اگر پهلوانی بخوانی زبان/تو زرتشت را عقل رخشنده دان
(میرزا آقاخان کرمانی)

اوستا بنیاد دین و دانش به شمار می رود. به راستی نخستین دانشنامه دنیاست. همایش همآوردان میترایی و مزدایی و زروانیست.
چنین گفت در گاتها زردهشت/که بر دیو ریمن نمایید پشت
دروغ است همدست اهریمنا/ابا هر بدی دست در گردنا
به یزدان نیکی دهش بگروید/دروغ از فریبندگان مشنوید
به هرمزد والا نماز آورید/به یزدان یکایک نیاز آورید
گُو ِش نیک دارید و نیکومنش/کزین دو به نیکی گراید کنش
چو پندار شد خوب و گفتار خوب/شود بی گمان کار و کردار خوب
(ملک الشعرای بهار)

نه تنها گاتها از جهت اوزان هجایی باید نخستین منظومه ایرانی به شمار آید، بلکه از جهت تخیلات عالی و تعبیرات دلکش که لازمه شعر عالیست، نیز باید در نخستین درجه اشعار ایرانی قرار بگیرد .

زمانی که زرتشت سروده های آسمانی اش را بر زمین پراکند، خنیاگران خوش آوا ، گاتها را با دستگاه ها و گوشه های گوناگون ، به گوش تاریخ خواندند. نکته درخور اعتنا، کلمه گاتار است که هنوز هم نام لحن یا نواییست محلی، که در کردستان خوانده میشود و جنبه نیایش دارد. نام این نوا از دو پاره " گات" و "تار" ترکیب شده است وبه زبان کُردی "خواننده گات" معنی میدهد. وجود وزن در گاتها موءید سرود بودن آنهاست.

بارها در اوستا اشاره شده گاتها باید با صدای بلند و بدون لغزش خوانده شود. گاتها و دیگر سروده های اوستایی را نوای سازها، همراهی می کرد. مثل بربت - تنبور- چنگ – و هر ساز زهی را که نوازند، " وین " خوانند. در تورات، پیدایش سازها و شیوه های نوازندگی از ایران دانسته شده. آواز خوانی در کلیسا ها از آئین مهر یا کیش بغانی تقلید شده؛ نمونه ای از یک سرود مهری رومی که روز 21 دسامبر ( فردای شب یلدا، زادشب مهر) هنگام برآمدن آفتاب در کلیسا خوانده می شود:
* آیا خورشید که بر می آیی؛ ای درخشش همیشگی روشنی و ای خورشید حقانیت . بیا و آنهایی را که در تاریکی و در سایه مرگ نشسته اند ، روشن کن.

مهری بودن این سرود به روشنی آفتاب است و هیچ نمی شود پذیرفت که عیسوی باشد.

آب نیایش برگرفته از آئین " ناهید پرستی " است. ایرانیان که به آبهای گوارا و پاک ، ارج می نهادند ، بر سر چاه ها به زمزمه دعا های خود می پرداختند و از این روست که به گفته مورخان مسلمان ، چاه مقدس مکه را " زمزم " می نامیدند.

هگل در اثر معروف خود "درسهایی درباره فلسفه مذهب" نوشت :آیین زرتشتی ایران نخستین آئینی بود که بُعدی جهانی داشت. در آئین کهن ایرانی هر اصل اخلاقی ، نتیجه منطقی قانون تکامل بر اساس پیکار دائمی خیر وشر ، و روشنایی با تاریکی است . و در چنین رویارویی آدمی به جای اینکه مانند دیگر مذاهب موظف باشد اصول اخلاقی را به صورت اوامر آسمانی بی چون وچرا بپذیرد و خودش حق دخالتی در آنها نداشته باشد ، خود در قلمرو اندیشه و تشخیص خویش ، نقشی تعین کننده دارد و گویی مقام والایی در برابر آفریدگارش پیدا کرده است .
کنت دوگوبینو در " تاریخ ایران " نوشت :در برداشت زرتشت، آدمی در گزینش خوب وبد ، مختار است و در این راستا مقامی چنان ارجمند دارد که نیکی گفتار و پندار و کردارش برای پیروزی روشنی بر ظلمت ، ضرورتی بنیادی پیدا می کند . بر خلاف مذاهب سامی که بدن را خوار و دنیا را بی مقدار می دانند، در آئین ایرانی هر فردی این رسالت را بر عهده دارد که نیرومند و کوشا و سازنده و آفریننده ( ساختار شکن ) باشد .
سموئیل لانک گفته: فرق بزرگی که میان مزدیسنا و سایر دینها دیده می شود ، این است که به کلی عقیده جبر را تعلیم نمی دهد و همه زشتی و بدی را به اراده مطلق خدا واگزار نمی نماید .... تعادل میان عوالم روحانی و جسمانی ، یکی از مهمترین تعالیم آئین زرتشت است که پس از هزاران سال ، عقیده دنیای متمدن جدید امروزی گردید.
به نوشته دارمس تتر : Darmesteterپیرو زرتشت کسی است که هر بامداد از خود می پرسد : " ... من ، امروز برای آن که جهان بهتر و زیباتر شود ، چه باید بکنم ؟"
به گفته گوته :آئین زرتشت بر احترام نسبت به همه عناصر طبیعت بنا نهاده شده .... در ایران باستان همه آنچه آفتاب بر آنها لبخند می زد ، می بایست در کمال دقت و مواظبت ، حفظ و پاسداری شود .

<خرده اوستا شامل برخی نیایشها و نمازها و آفرین ها و درودهاست که برای گرامیداشت عناصر و کواکب ، یا جشن ها و اعیاد خوانده می شود؛ یا نیایش و نمازهایی که برای گاه های چند گانه شبانه روز و برای مواقع سدره پوشی و کشتی بستن و یا به گاه ازدواج و مرگ و مراسم سوگواری وجز آن ، تدوین و تعیین شده و باید خوانده شود. ستایش و بزرگداشت و تحسین هر جزء از طبیعت ، از آب و خاک و باد وآتش و گیاه و دریا و افلاک و شب و روز و ... در واقع ستایش و عبادت خداوند است.>

با سپاس از: شادمهر.   ZAGROSFILM.BLOGFA.COM







۱۳۸۸/۰۸/۰۸

شهسوار خورشید



به نام یزدان

به گیتی چوگم گشت گردون مهر‍‍‍‍‍*چه ایران چه بابل چه شام وچه مصر
چو تاریخ شد چون شب دیریاز * جهان را دگر گشت آیین و ساز
یهودان به یلدای بند و دریغ * به جای مسیحا همی رنج و تیغ
به یونان، خدایان به جای خدای * نبودی بزرگی و هم رهنمای
چو فرعون بودی به مصر اندرون * پرستیدة مردم خام و دون
چو جادو و نیرنگ و کردار دیو * به بابل نگه کرد کیهان خدیو
برافشانید آن فرة ایزدی * به پارسه که بودی به دور از بدی
بیامد به ناگاه شاهین شرق * چو باد و چو تندر، درخشان چو برق
که خواندی ورا اشعیای نبی * مسیح خداوند و هم او، نبی
پیمبر بـُدی کورش پادشا * بپیمود همواره راه اشا
به بابل همی بوسه بر پای اوی * زدند و ببردند فرمان اوی
ز فر شهنشه سپیده دمید * به شهپر همی پردة شب درید
که کورش منم شهریار جهان * گشاینده گیتی ز بند بَدان
منم زادة شهسواران گـُرد * که دشمن از ایشان به زاری بمرد
پدر: کاوس است و نیا: کی پشین * بمانَد نژادم به روز پسین
که خشنود و خرسند باشد خدای * که داد و دهش آوریدم به جای
بگشتند شادان ز من مردمان * بگشتم پرآوازه اندر زمان
به ایرانیان برگشادم پیام * که دشمن مبادا به ایران کنام
سپاس و نیایش به یزدان مهر * که یاری بجویم ز خورشیدچهر
هماره نیازم به درگاه اوست * نـَیازم به بیداد در راه دوست
سروشش سرشته به جان و تنم * فروغش فرَوَهر این میهنم
که ایران به گیتی ندارد همال * چو شیر هژبریست با فر و یال
چلیپای مهرش بچرخد چنان * که افروزد از فر ایران، جهان
سوارم بر ارابه آفتاب * به فرمان من آتش و خاک و آب
که فر خدایی همی در من است * بترسد ز من هرکه اهریمن است
کنون بشنو ایرانی هوشمند * که دارم ز بهرت بسی رای و پند
چو خواهی که ایران بگردد بزرگ * نه او را گزندش ز روباه و گرگ
بپیما یکی جام شاهنشهی * بیفشان تو جان از برای مهی
همان به که باشد تهی سرزمین * زِ هر ناسپاس و بدی آفرین
به کـِشت و به کار و به کوشش شویم * همانند دجله به جوشش شویم
زِ هر سوی ایران نیاز آورید * به رامشگه من نماز آورید
ببندید پیمان به پیوند من * همه یکدل و یکزبان انجمن
که آسوده باش ای مهین پادشاه * که ما برفرازیم دِرَفشَت به ماه
به کوه و کویر و به رود و زمین * که سوگند بر خاک ایران زمین
« همه سربه سرتن به کشتن دهیم*از آن به که کشوربه دشمن دهیم»
امیدعطایی فرد
OMIDATAEIFARD.BLOGSPOT.COM

۱۳۸۸/۰۸/۰۷

روز کورش بزرگ فرخنده باد


این کتاب بهترین ارمغان به دوستانتان است
آشیانه کتاب 66463430



نام کورش بزرگ را به خیابانها و میدانها بازگردانیم

۱۳۸۸/۰۸/۰۶

جهانداری کورش بزرگ

امید عطایی فرد
گزنوفون در کتاب کورش نامه اشاره میکند که مردمان جهان با خشنودی خواهان پیوستن به شاهنشاهی (کنفدراسیون) ایران بودند و شوق شهروندی کورش را داشتند. بابل شکست ناپزیر و افسانه ای همانگونه که در گل نبشته کورش و دیگر روایات تاریخی آمده بدون جنگ و خونریزی، دروازه هایش را به روی ایرانیان گشود و شیخان آن، بر پاهای کورش بوسه زدند. به راستی چه چیز شگفتی رخ داده بود که سرزمینها نه تنها در برابر کورش بزرگ به رویارویی نمیپرداختند بلکه از آمدن او شادمان میگشتند؟ پاسخ این است که کورش یک جهانبان بود و نه جهانخوار! در سنجش با کشتارهای آشوریان، مقدونیان، تازیان، ترکان و مغولان، روسها و انگلیسیها و امریکاییها، و غیره، رفتار ایرانیان افتخاریست جاویدان در تاریخ بشریت. کورش در کتیبه اش درباره سپاهیانش میفرماید: من دستور دادم کسی ترس آفرین نباشد.
و در کتاب کورش نامه از زبان او آمده است: ما از راه بیدادگری و یورش و یغما کامیاب نشده ایم... پس از پروردگار، مردمان را گرامی دارید... به راستی که جهانگیری کاری بزرگ است؛ هرچند جهانداری کاری بس بزرگتر است.
کورش بزرگ به گواه پیشینیان از فره ایزدی برخوردار بود. در تورات در کتاب اشعیای نبی با این آیات تکان دهنده درباره ویژگیهای ایزدانه این جاودانه مرد پارسی روبرو میگردیم، از زبان خداوند: • اینک همبسته ی من که او را دست میگیرم... من روح (فره ایزدی) خویش را بر او مینهم... دست در دست تو نگاهت خواهم داشت... تو از آن من هستی... تو را دوست میدارم... [ای مردمان]، به من باور آورید و دریابید که من (یزدان): او (کورش)هستم.
 کورش بزرگ در کشورگشایی هایش: 1. زندانیان سیاسی و مذهبی را آزاد کرد. 2. ویرانه ها را از نو بازساخت. 3. مردم تبعیدشده را به خان و مان خویش بازگرداند. 4. آرامش و امنیت و دادگری را پابرجا ساخت. 5. کشت و کار و رفاه مالی برای مردم ایجاد کرد. 6. با فساد و رشگ و دروغ به شدت مبارزه کرد. 7. آموزش و پرورش و بهداشت همگانی را رواج داد. 8. با راه سازی و راه بانی، پویش و تحول بزرگی در پیوندهای مالی و فرهنگی و اجتماعی میان مردم جهان پدیدار کرد.
رفتار جوانمردانه کورش با شکست خوردگانی چون کرزوس (فرمانروای لیدیه)و دیگر سرداران، و پاکدامنی او نسبت به زنان دشمنانش، مایه ی آفرین و ارج ما ایرانیان است.
{برای اگاهی بیشتر بنگرید به کتاب: منم کورش شاه جهان/ آشیانه کتاب/ 66463430}

۱۳۸۸/۰۸/۰۴

پیشگوییهای ایرانی



زچارم همی بنگرد آفتاب /کزین جنگ ما را بد آید شتاب

ز بهرام و زهره ست ما را گزند/نشاید گذشتن ز چرخ بلند

همان تیر و کیوان برابر شده است/عطارد به برج دوپیکر شدست

کزین پس شکست آید از تازیان/ستاره نگردد مگر بر زیان

بر این سالیان چارسد بگذرد/کزین تخمه گیتی کسی نشمرد...

نه تخت ونه دیهیم بینی نه شهر/ز اختر همه تازیان راست بهر

بپوشند ازیشان گروهی سیاه/زدیبا نهند از بر سر کلاه...

از ایران و از ترک و از تازیان/نژادی پدید آید اندر میان

نه دهقان نه ترک و نه تازی بود/سخنها به کردار بازی بود

(شاهنامه/گفتار سپهبد رستم)

زترکان و بیکند و ختلان چین/برآید سپاهی به ایران زمین

ز هر جانب آهنگ ایران کنند/به سم ستورانش ویران کنند

بر آیند با یکدگر ترک و روم/درافتند در هم چو باد سموم

همیدون بیایند قوم عرب/برانگیخته شر و شور شعب

شود مرز ایران سراسر تباه/ز ترک و ز تازی و رومی سپاه

(زراتشت نامه)

طاعت و عبادت به اجبار خواهد شد . بازار پر از بلور می شود . و گلبانگ جمهوری گردد. کار مردان به نامردی گراید. چهره مردم به زردی گراید. وروزگار افسردگی خواهدشد. در دشت بغداد جنگ به وجود خواهد آمد . همه اش برای نقره و زر خواهد بود. سرانجام هفتادو دو دین ، یک دین خواهد شد. سردفتر و رهبر آن مردی امین خواهد شد. ظالم به شیون خواهد پرداخت. دلش پراز قهر و کین خواهد شد . اینچنین بوده است و اینچنین خواهد شد.

(پیشگویی های ایل بگی جاف)

در این سال خوش و خرم بهار خشک خواهد شد. ظلم در شهرها گسترش خواهد یافت .ودر ایران و عراق جنگ و رستاخیز بر پا خواهد شد. ای یاران ؛ در جنگ ، بسی از مردم کشته خواهند شد. خون مانند سیلاب در زمین ریخته خواهد شد. بلایی عظیم برای کُردان نازل خواهد شد. این بلا مانند دود در کوه ها پخش خواهد شد. از سوی مشرق ،قال و قیل می شود. و عربها در دریای نیل فرو خواهند رفت. تاریکی وبخار ومه ، سرزمین عراق را خواهد پوشاند. سرداری از سرزمین ایران ظهور می کند. سلسله سپاهش پر زور و قدرتمند خواهد بود.

(پیشگویی های درویش اجاق)

ای زرتشت ... به سرزمینهای ایران که من – اورمزد- آفریدم ، به جادوگری بتازند ... اینان را پیمان و راستی آیین نیست و به عهدی که کنند ، پایبند نیستند ... درآن زمان ، همه مردم ، فریفتار باشند؛ یعنی بد یکدیگر خواهند ... سپاس آزرم و نان و نمک ندارند ... مردمان تندخو و خرد، به بزرگی و فرمانروایی رسند. حقیران آواره به حکومت رسند ... گفتار فرومایگان ، بد گویان ، نابکاران و دلقک ها را راست و باور دارند ... همه مردم حریص و ناراست دین باشند ...آب رودها و چشمه ها بکاهد و افزایش نباشد. ستور و گاو و گوسفند ، کمتر بزایند ... جوانان و کودکان ، اندیشناک باشند و از دلشان ، شوخی و بازی و رامش برنیاید... و آزاده و دهقان و بزرگان به درویشی و بیچارگی رسند... ایشان چنان فرمانروایان بدی باشند که اگر مرد پرهیزگار یا مگسی را بکشند، هردو به چشم شان یکسان باشد... و پادشاهی به کامه دیو خشم برود ... و بسیار شهوت زشت ورزند ... زمین لرزه بسیار باشد ... پس ایزد مهر به پشوتن بانگ کند : دین مزدا و تخت پادشاهی را دوباره بیارای ... و سپس سوشیانت ، آفرینش را دوباره پاک بسازد.

( زند بهمن یسن)




۱۳۸۸/۰۸/۰۱

اسرار پاسارگاد


پژوهش: امید عطایی فرد


(نگاره ۱)
از مردم رومانی درباره کاخها و بناهای شگفت انگیز پارس کده (پاسارگاد) روایاتی چند به جا مانده، و برای نمونه اشاره شده به تندیسهایی که آهنگ مینواختند. امروزه جز چند تکه نقش برجسته، چیزی از آن همه شکوهمندی به جای نمانده است. یکی از این نقشها پای مردی را با پوشش ماهی نشان میدهد. (نگاره ۱) چنین نقشی را در یادمانهایی از ایران غربی (سومر - بابل) نیز میبینیم که در برابر درخت حیات و زندگی، که بر فرازش نماد فروهر دیده میشود، دو «انسان ـ ماهی» ایستاده اند. (نگاره ۲) در استوره های ایرانیان سومری، این انسان را «اُ آنس» میخواندند.




(نگاره ۲)

در نگاره ای دیگر، انسان ـ ماهیها گویا به یک کار پزشکی سرگرمند. مردی که روی میز خوابیده است درون پیله ای ناشناخته جای دارد.



(نگاره ۳)


آنچه میتواند گشاینده این چیستان باشد فرتوهاییست که از دریازیستان در اندرنگار (اینترنت) به دست آمده است. (نگاره ۴) آدم نمایی که دست دارد و تا سینه اش مانند انسان و دنباله اش بسان ماهیست.

(نگاره ۴)

و جالب است دیده شدن بخوردان های مغان در دست یک کاهن سرخپوست از قاره امریکای کهن! (نگاره ۵)


(نگاره ۵)

{سوشیانت مزدیسنا omidataeifard.blogspot.com}


۱۳۸۸/۰۷/۲۷

ایران.اسلام.عرب (۲۳)



پیوستها و گسستها (۲)
«آذرتاش آذرنوش» در کتاب «راه های نفوذ فارسی در فرهنگ و زبان تازی» که به پیش از اسلام پرداخته است درباره راهیابی تازیان به سرزمینهای غربی ایران مینویسد:
شاید همان طور که ابن کلبی میگوید این اعراب در زمان اغتشاش های داخلی اشکانیان در عراق جای گرفته باشند. لکن تردید نیست که آمدن ایشان به عراق آرام و بدون خونریزی رخ نداده است. همین که بدویان در این نواحی جای میگزیدند دیگر بیرون راندن آنها سخت دشوار میگشت. به این جهت شاهان ایرانی میکوشیدند از این بدویان شهرنشینانی بسازند که ضمنن سدی در مقابل دیگر تازیان بیابانگرد شوند. به این ترتیب گروهی از اعراب تحت حمایت ایران و گروهی تحت حمایت رومیان قرار گرفتند. این دو گروه برادر کینه ای شگفت آور از یکدیگر به دل گرفتند انچنانکه «نولدکه» اصل آن را بسیار عمیق و کینه ای قومی میان اعراب شمال و جنوب پنداشته است و آن را منشا جنگهای داخلی اسلامی میداند...
ساسانیان به سبب منافع سیاسی و تجاری که در عربستان داشتند سیستم چاپاری منظمی نیز در سراسر آنجا برقرار کرده بودند... بیگمان اقلیتهای زرتشتی متعددی در حیره و یمن و حضرموت و حجاز و مرکز عربستان ساکن بوده اند و نیز گروهی از اعراب به آیین زرتشت گرویده بودند... اشراف قریش فراوان به سوی شرق، به دربار شاهان حیره و یا شاهان ساسانی روی می آوردند. هاشم و برادرانش با بزرگان ایران و دیگر کشورها روابطی داشته و از آنها هدایایی اخذ میکردند... ابوسفیان که ظاهرن برای تجارت به سوی ایران میرفت توانست به حضور خسروپرویز نیز بار یابد...
در کتب اسلامی آمده است که قریش غنایی جز «نصیب» نداشت تا اینکه نضربن حارث به عراق رفت و عود نواختن و آواز عبادیان حیره را فرا گرفت و سپس آن را به مردم مکه بیاموخت. نام اکثر آلات موسیقی [عربی] و مصطلحات آن ایرانیست... پدر ابن محرز (موسیقیدان اهل حجاز) از پرده داران کعبه و از اصلی ایرانی بود... نفوذ ایرانیان در حجاز بیش از آن بوده که از ماورای منابع موجود استنباط میشود...
در میان اعراب خاصه بزرگان ایشان گاه به افرادی برمیخوریم که برای خود و فرزندان خود نامهای ایرانی برمیگزیدند. در «حیره» مشهورترین نام ایرانی «قابوس» بود... علاوه بر داستانهای ایرانی بیگمان تاریخهای ایرانی نیز در حیره رایج بوده است. تاثیر هنر تاریخ نویسی پارسیان بود که همچنان ادامه یافت و در دوران اسلامی باعث پیدا شدن بزرگانی از قبیل طبری و بلاذری و مسعودی و دیگران شد.