۱۳۸۸/۰۵/۲۷

ایران. اسلام. عرب (۲۲)


ایرانی دو چهره (۱)
در اندرون من خسته دل ندانم کیست/ که من خموشم و او در فغان و در غوغاست [حافظ]
نامدارترین ایرانی که به کیش و کشور خویش پشت کرد سلمان فارسی (ماهبد بن بدخشان/ به روایت مجمل التواریخ) بود. نه ایرانیان ایرانگرا و نه تازیان عربگرا هیچیک دل خوشی از او به دلیل نقش اساسی اش در جنبش اسلامی و محبوبیتش در میان ایرانیان و عربهای اسلامگرا نداشتند. به ویژه هنگامی که در جنگ خندق، با چاره و تدبیر سلمان، رسول اسلام از دست دشمنان رهایی یافت، این حدیث طنین افکند که: <سلمان از ما و خانواده ماست>. ایرانی تباران دیگری نیز در خدمت اعراب مسلمان بودند؛ مانند: ابوضمیره که خود را از اولاد گشتاسپ میدانست. «سفینه» که نام قبلیش «مهران» و بنده «ام سلمه» بود، با این شرط آزاد شد که خدمت رسول اسلام را بپزیرد. پسر مهران با لقب «ابا مسروح» برای رسول اسلام اذان میگفت و در جنگهای «بدر» و «احد» شرکت داشت. گشنسب دیلمی، فیروز و داذویه از ایرانیانی بودند که در سال یازدهم هجری به فتوای رسول فتنه «اسود عنسی» را در شهر «صنعا» سرکوب کردند. در تاریخ ایران کمبریج [ج۴، چاپ ۱۳۶۳] آمده:<سرسپردگی سلمان به اسلام را این حقیقت به خوبی روشن میسازد که وی در فتح کشور خود به تازیان کمک کرد. زمانی که وی در راس سپاهی عرب دژی ایرانی را حصار گرفته بود خطاب به ایرانیان درون دژ به زبان خودشان فریاد برآورد که: < من تنها یک ایرانی چون شما هستم. نمیبینید که تازیان مرا فرمان میبرند؟ اگر مسلمان شوید از آیین ما منفعت خواهید برد و رهین منت آن خواهید شد. اما اگر بخواهید میتوانید بر آیین خود باشید و بدون تبعیت و انقیاد جزیه بدهید>. بالاخره وی ناگزیر گردید که قلعه را به قهر بگشاید. [ابونعیم اصفهانی]
 در همان کتاب اشاره شده:<هم ابوحنیفه و هم محمد توسی که یکی سنی و دیگری شیعه، اما هر دو ایرانی بودند، در مورد زنادقه سختگیرتر از فقهای عرب بودند... علمای ایرانی در این دوره نخستین اسلامی درباره ضرورت حمایت از برابری میان اقوام مختلف در اسلام، مصرتر از بسیاری از فقهای عرب بودند و حتا خود را اهل التسویه میخواندند. بالاخره باید یادآور گردید که سختترین مخالفت با غلات جنبش شعوبیه که مدعی تفوق ایرانیان بر اعراب بودند از میان خود ایرانیان (رجالی چون زمخشری و ثعالبی) برخاسته بود>. [بخش۱۴]
 نظام الملک ایرانی که بارها از دشمنان سلجوقیان ترک و عباسیان عرب ابراز نگرانی کرده، بر این باور است که پادشاهان دانا که نام و کارهای بزرگ داشتند اینها بودند: افریدون، اسکندر، اردشیر، نوشیروان عادل، امیرالمومنین عمر رضی الله عنه، عمربن عبدالعزیر نورالله مضجعه، هارون، مامون، معتصم، اسماعیل بن احمد سامانی، سلطان محمود رحمت الله علیهم. [سیاست نامه]ّ چگونه از دیدگاه سیاسی و مذهبی میتوان شاهان باستانی ایران را با خلفای اسلامی در یک رده جای داد؟ و به راستی که از ترکیب انوشیروان و عمر، فردی چون اسماعیل سامانی نمایان میشود! نمونه ای از یک ایرانی دوچهره که عمرولیث را تسلیم خلافت میکند و در عین حال از دیدن روی این هموطنش شرم دارد!... و غافل از این دوگانگی بود که نصربن سیار، واپسین والی اموی در خراسان گمان میکرد که «ابومسلم بهزادان» نه تنها عربیت را بلکه اسلام را نیز میخواهد از میان ببرد. وی به عمالش نوشت: <از خانه هایتان بگریزید و با اسلام و اعراب وداع آخرین گویید>. [ابن قتیبه: الامامه]
 فراسوی اسلام و عرب، ابومسلم با اشتباه بزرگ خود (جایگزینی عباسیان به جای امویان) بازسازی ایران بزرگ را قرنها به عقب انداخت. دوچهره بودن ابومسلم را که خود را «امیر آل محمد» میخواند از خیزشهای پیروانش میتوان دریافت که از همه رنگی (زرتشتی و مسلمان و غیره) بودند.
مهیار دیلمی شاعر شیعه ایرانی در عصر آل بویه، هم به اصل و نسب خود و هم به اسلام میبالید.

۱۳۸۸/۰۵/۲۵

حافظ مهرآیین (51)



{م.ص. نظمی افشار}

كيميا
استاد يكتايي در بارة كاربرد واژة كيميا در عرفان مي‌نويسد: ”كيمياگران را عقيده بر آن بود كه در راه پر مشقت و دشواري در طلب كيميا و استاد، شاگرد مستعد فرا گرفتن مي‌شود. از اين رو كيمياگر نبايد حاصلِ كشفيات و مكاشفات خويش را به آساني در دسترس جويندگان بگذارد، بلكه كليد رمز و كشف را بايد با كنايات و اشارات بيان كند تا بدين طريق شاگرد در پيِ استاد و كيميا بسيار رود و براي تحصيل علم كيميا رنج و مشقت كشد و چون فلز گداخته در بوته پيراسته گردد و قدرِ علم و استاد داند تا به رمزي از رموز كيميا دست يابد“.(راه و روش علم و فلسفه. ص 12)
هدف از كيمياگري (در حدي كه به علم تجربي مربوط مي‌شود) تبديل فلزات كم ارزش مانند روي و مس به طلا بوده است. طبيعي است كه دانستن چنين دانشي نمي‌بايست در اختيار عوام قرار گيرد به همين دليل به گفتة استاد يكتايي: در كيميا اغلب فرمول‌ها به رمز و اشارات است و كليد كشف رمز به دست خواص باشد و غالب اعداد به حساب ابجد خاص است و اسامي فلزات و اركان و ادويه و اعمال و مانند آن را به رمز و تقليب و تصحيف و مانند آن بيان كنند كه به آساني تفهيم نشود و خروج و عدول از رموز و معميات و اصطلاحات را نوعي ارتداد و كفر دانند. چنانكه شيخ بهايي در بيان چگونگي ساخت طلا مي‌گويد:
از عقرب و روي سخت و زنگار/برساي ز هر يكي به مقدار
شش روز بساي جمله با خِل/وندر تفِ آفتاب ميدار
بر صد ز قمر يكي برافكن/تا جمله طلا شود به يكبار
ميرداماد مي‌گويد:
گر يكي جوهر گرفتي از عَلم/با يكي كلس‌القمر كرديش َضم
ور دو جوهر يار كردي از فرار/وز عقاب ثابت افزوديش چار
روحِ اول را شكستي در دوم/روحِ دويم را بيفكنديش سم
بعدِ تدبيرات و تسحيقِ بليغ/سيم و زر افشاند هر سو بيدريغ
عطار مي‌فرمايد:
خوش گفت شيخ عطار كبريت و توتيا را/زرنيخ و زاج و زيبق، اين چار ادويا را
از خونِ تيره تر كن، يك شب زنار در كن/زهره بزن نظر كن، درياب كيميا را
(شناسايي راه و روش علم و فلسفه. ص 76الي83)
آنچه در علم كيميا با عرفان ارتباط دارد اينكه بسياري از واژه‌هاي به كار رفته در علم كيميا در رمزيات عرفاني نيز كاربرد داشته‌اند به خصوص كه تقريبا همة دانشمندان كيمياگر از عرفاي بنام نيز بوده‌اند بنابر اين در صورت كشف اسرار كيمياگري به بعضي از اصطلاحات رازآلودة عرفاني نيز مي‌توان دست يافت. به عنوان مثال يكي از مفاهيم عام عرفان تبديل مس به طلا است. منظور آن است كه جوهر انسان كه مخلوطي از انوار الهي و جسم اهريمني است خالص گشته و از مسِ وجود به طلايِ خالص ارتقا يابد. همچنين مي‌دانيم كه سيارة زهرة نشانة مس و خورشيد نمادي از طلا است. بااين تفصيل اشاره به گفتار يكي از كيمياگران متاخر بنام مظفر عليشاه مي‌كنيم او در منظومة نور الانوار چنين مي‌گويد:
فضله‌اش را زهره گر مالد برو/دم ز خورشيدي زند بي گفتگو
فضله‌اش چون زهره را گلگون كند/خود اگر باشد ندانم چون كند
همانطور كه گفته شد، مقصود از زهره = مس و غرض از خورشيد = طلا است. مي‌گويد: ”اجرامي سياه رنگ كه در شستشوي عطارد (رويِ توتيا) در آب رسوب مي‌كند اگر به تدبير صحيح بر زهرة صالح (مس حكما) طرح شود منقلب به طلا مي‌شود. 
 (غزل شمارة 20)
آنچه زر مي‌شود از پرتو آن قلب سياه/كيمياييست‌كه درصحبت درويشانست
 (غزل شمارة 107)
گدايي درِ ميخانه طرفه اكسيري است/گر اين عمل بكني خاك زر تواني كرد
به عزم مرحلة عشق پيش نه قدمي/كه سودها كني ار اين سفر تواني كرد
 (غزل شمارة 134)
آنانكه خاك را به نظر كيميا كنند/آيا ُبَود كه گوشة چشمي به ما كنند
دردم نهان به ز طبيبان مدعي/باشد كه از خزانة غيبش دوا كنند
معشوقه چون نقاب ز رخ در نمي‌كشد/هر كس حكايتي به تصور چرا كنند
 (غزل شمارة 136)
كيميايي است عجب بندگي پير مغان/خاكِ او گشتم و چندين درجاتم دادند
 (غزل شمارة 214)
از كيميايِ مهرِ تو زر گشت رويِ من/آري به يمن لطفِ شما خاك زر شود
 (غزل شمارة 218)
غلامِ همتِ آن رندِ عافيت سوزم/كه در گدا صفتي كيمياگري داند
 (غزل شمارة 226)
چو زر، عزيزِ وجودست، نظمِ من، آري/قبولِ دولتيان، كيميايِ اين مس شد
زنجير
عقل اگر داند كه دل در بند زلفت چون خوش است
عاقلان ديوانه گردند از پي زنجير ما
اي كه در زنجير زلفت جاي چندين آشناست
خوش فتاد آن خال مشكين بر رخ رنگين غريب
هر كه زنجير سرِ زلف گره گير تو شد
دلِ سودا زده‌اش بر منِ ديوانه بسوخت
فردوسي در داستان گشتاسب و اسفنديار مي‌نويسد:
ببستي تنِ من به بندِ گران/به زنجير و مسمار آهنگران
سويِ گنبدان دژ فرستادي ام/ز خواري به بيگانگان دادي ام
خاقانيِ شرواني سروده است:
بندي ز زلف كم كن و زنجير ما بساز/قندي ز لب بدزد و به ما خون‌بها فرست

۱۳۸۸/۰۵/۲۲

ایران. اسلام. عرب (۲۱)


نبرد دبیران (۲)
محمود غزنوی در نامه‌ای برای «بوعلی الیاس» امیر کرمان نگاشت: <دیلمان در عراق فساد و ظلم و بدعت آشکار کرده اند. یاران رسول را آشکارا لعنت میکنند و عایشه صدیقه را که اُم المومنین است، زانیه میخوانند. و الله و رسول را ناسزا میگویند و نماز و روزه و حج و زکات را منکرند. چون این هال، مرا معلوم گشت، روی به عراق آوردم و لشگر ترک را که همه مسلمانان پاکیزه و حنفی مذهبند، بر دیلمان و زندیقان و باطنیان گماشتم تا تخم ایشان بگسستم. بعضی به شمشیر ایشان کشته شدند و بعضی گرفتار بند و زندان گشتند و بعضی در جهان آواره شدند. و نگزاشتم که یک دبیر عراقی قلم بر کاغذ نهد که دانستم کار بر ترکان، شوریده دارند>.
 ابوموسا اشعری به این دلیل که کاتبش فردی ترسا (عیسوی) بود از عمر بن خطاب کتک و تپانچه خورد. سده ها بعد آلپ ارسلان زمانی که میفهمد یکی از دبیران بارگاهش شاعی و رافضی است میگوید که او را تا نیمه جان شدنش چوب بزنند و به درباریان چنین پند میدهد: <من بارها با شما گفتم که شما ترکان لشگر خراسان و ماورالنهر هستید و در این دیار بیگانه اید. و این ولایت به شمشیرو قهر گرفته ایم و ما همه مسلمان پاکیزه ایم. دیلم و اهل عراق اغلب بدمذهب و بداعتقاد و بددین باشند. و میان ترک و دیلم دشمنی و خلاف امروزینه نیست بلکه قدیم است. اگر قوت گیرند و ضعفی در کار ترکان پدید آید هم از جهت مذهب و هم از جهت ولایت، یکی از ما ترکان بر زمین نمانند. و از خر و گاو کمتر باشد آن مردم که دوست و دشمن خویش نشناسد >.[سیاست نامه]
 به گفته ی بلعمی گروهی از زنادقه چون صالح عبدالقدوس، عبداله بن مقفع، یزدان داد و عبداله بن داوود گرد هم آمدند و گفتند: «باید که یکی قرآن بنهیم همچنین به فصاحت... و به سخن ومعنا... به مردم بنمایی که قرآن را محمد نهاده است».
 ابن راوندی از متفکران مادی که 114 کتاب و رساله نوشته بود در کتاب الزمرد: معجزات ابراهیم، موسا، عیسا و محمد را سحر و جادو دانسته و هم او کتاب الدامغ را در رد کتاب مسلمانان نگاشت. کتاب عبث الحکمه را در تایید ثنویت، کتاب البصیره را در رد اسلام و کتاب القضیب را در باب حادث بودن علم خدا نوشت. یونس بن ابی فروه کتابی در باره ی اشتباه های اسلام نوشت. ابن ابی العوجا نیز در معارضه با قرآن کتابی نوشته بود. گویند ابن ابی العوجا در ظاهر مسلمان و در باطن مانوی بود و عقیده ی خاصی در باره ی دو اصل خیر و شر داشت، برخی از مانویان او را پیغمبر دانسته اند. [بدءوتاریخ].
 هنگامی که ابن ابی العوجاء را در کوفه می کشتند اعتراف کرد که چهارهزار حدیث، جعل کرده که با آن ها حلالها را حرام و حرام ها را حلال کرده است. به گفته ی تبری فرماندار کوفه او را در سال 155 به قتل رسانید و بشار مرثیه ای در رثای او سرود. ابوعبیدمعمر بن مثنا در انتقال مواریث یهودی خود به اسلام می کوشید. جاحظ در رسائل خود می گوید محفل ابوعبیده همواره آکنده از سیاست اردشیربابکان و انوشیروان است. در باره ی ابن مقفع می گوید معدن علمش کتاب مزدک و گنجینه ی حکمتش کلیله و دمنه است. محمد ایرانشهری مردی بود که دعوی نبوت عجم کرد، چیزی جمع کرد به پارسی که <این قرآن من است>. دیگر احمدبن زکریای کیال برخاسته از نیشابور بود. چنین گفت که <مرا فرموده اند که این شریعت را فرو نهم و شریعت دیگر پیدا آورم>.
 محمودرضا افتخارزاده با اشاره به ترفندهای شعوبیه از روایتی (صفار: بصائر، ج ۷) یاد میکند که دختران مدینه برای دیدن دختر یزدگرد صف کشیدند و از درخشندگی چهره او مسجد مدینه نورانی شد؛ و می افزاید که شعوبیه خواسته اند بگویند: <در اینجا نور فر ایزدی بر نور نبوت محمدی برتری می یابد>... <در شعر هجایی – حماسی جناح ناسیونالیست شعوبیه ستیز پنهانی با اسلام در تمامیت آن به چشم میخورد... محترمانه ترین طعنه های به یادگار مانده از آن دوران، تعابیر فردوسی از اعراب است... جاحظ شعوبیه را متهم میکند که در طعنه بر عصای عرب در واقع به پیامبر اسلام طعنه میزنند زیرا آن حضرت قبل از بعثت چوبدستی در دست داشته است... کلیه جناحهای شعوبیه مخصوصن جناح ناسیونالیست آن بر قداست و طهارت مطلق پیشینه سیاسی ایران باستان مخصوصن ساسانیان تکیه و تاکید بسیار داشتند. تلاش بسیاری شد تا دین باستانی ایران (زرتشت) با همان تصورات مذهبی عصر ساسانی رواج پیدا کند. مبالغه در عظمت و قداست زرتشت و آسمانی بودن کتاب او (اوستا) و حتا در برخی موارد ارجحیت آن بر قرآن و کوشش برای به رسمیت شناختن هرچه بیشتر آیین زرتشت در کنار دیگر ادیان آسمانی و اهل کتاب از جمله اقداماتی بود که در جبهه ادبی صورت میگرفت... > [شعوبیه نهضت مقاومت ملی]

۱۳۸۸/۰۵/۱۸

حافظ مهرآیین (50)


{م.ص. نظمی افشار}
جادو
(غزل شمارة 68)
مدامم مست مي‌دارد نسيم جعد گيسويت/خرابم مي‌كند هر دم فريب چشم جادويت
شاعر معاصر ترجاني زاده سروده است:
جمع را شمع انجمن افروز/يار و من از غمش بسوز و گداز
گر بُوَد چشمِ دلبران جادو/سحر چشمِ تو مي‌كند اعجاز
تركتازيِ چشمِ مستش بين/دين و دل برد در يكي تك تاز
سخت در زحمتم ز بندِ فراق/كن به رحمت دري ز وصل فراز
از كمندِ دو زلفِ تو نرهم/صد رهم گر گذر فتد به حجاز
زلفِ مشكين و گردنِ چون عاج/چشمِ ميگون و مست و تير انداز
 (غزل شمارة 211)
آن چشمِ آهوانة آهو فريب بين/كِش كاروانِ سحر ز دنباله مي‌رود
 (غزل شمارة 219)
سحر با معجزه پهلو نزند دل خوش دار/سامري كيست كه دست از يدِ بيضا ببرد
(غزل شمارة 225) (الحاقي است، پژمانِ بختياري. ص 272):
تا به افسون نكند، جادويِ چشمِ تو مدد/نور در سوختنِ شمعِ محبت نَبُوَد
ژنده‌پيل در كتاب مشهور انس‌التائبين خود آورده است كه: هر كه ظاهر وي به شريعت آبادان نيست، در هر مقامي كه هست بنگر تا از وي هيچ چيز قبول نكني اگرچه بيني كه بر هوا پرد و بر آب ميرود، و در آتش ميشود و به شبي از مشرق به مغرب ميرود. نگر تا نپنداري كه وي از دام ديو جسته است، زيرا كه ابليس همان ميكند. و همه جادوان در كار خود استاد تمام باشند، نگر تا بدين‌فريفته نشوي كه كسي شبي چندين فرسنگ بيرون ميرود يا به شبي به كعبه ميرود.(مقدمه مصحح كتاب. ص 88)
در كتاب «پژوهشي در اساطير ايران» اين متنها درباره جادو ديده ميشود:
از آن هنگام كه آفرينش را پديد آوردم، نه من كه هرمزدم براي نگهباني آفريدگان خويش به آسودگي نشسته‌ام و نه نيز او كه اهريمن است براي بدي كردن بر آفرينش.به سلاح دين جادوئي مردمان را بدوستي خويش و نادرستي هرمزد انگيزد تا دين هرمزد هلند و آن اهريمن ورزند.(ص 128)
* ارداويراف نامه
روان زني را ديدم كه جسد خويش به دندان مي‌ليسد و مي خورد. پرسيدم كه: ”اين روان كيست“؟ سروش پرهيزگار را آذر گويند كه: ”اين روان آن زن است كه به گيتي جادو كرد“.(266)
*دربارة شگفت كوشي اهريمن با از ميان بردن زردشت
چون او را نزديك بود زادن، اهريمن تب‌ديو، درد ديو و باد ديو، هر يك را با يكصدو پنجاه ديو به كشتن زردشت فرستاد و به مينوئي (= به شكلي نامرئي) فراز به مادر (زردشت) شدند. از تب و درد و با به رنج آمد. از آن جاي به يك فرسنگ، جادوگري بود سترگ starag نام كه پزشكترين جادوگر بود.(مادر زردشت) به اميد بهتر كردنش، از جاي برخاست و به رفتن ايستاد. فرشتة هرمزد بانگ برد كه: مشو به جادوگران! چه تو را درمان‌بخش نيستند؛ بل، ‌باز به خانه شو و دست بشوي و (باده را) به روغن گاو اندر مال، بر آتش بر، به هيزم و بوي بتاب(=گرم كن) و براي فرزند خويش، كه تو را است در شكم، بخور. (ص 193)
*دربارة مجادلة وي با بدتران
اين نيز پيداست كه روزي «دوروسرو»كرپ، كه از همان پنج برادر(بود) به خانة پورشسب آمد. پورشسب يك جام شير اسب را پيش (وي) نهاد و گفت كه” فرا ريز“. زردشت با پورشسب مخالفت كردكه ”من يزم“. پورشسب گفت كه ”او اين را بايد يشتن“. ايشان تا سه بار با يكديگر درافتادند. (سرانجام) زردشت برايستاد و آن پاي راست خويش را بر جام كوفت (و آن را) بريخت و گفت كه”پرهيزگاري را يزم، درويشان مرد و زن پرهيزگار را يزم. اي پورشسپ! سهم او را ده كه وي را بدان شايستگي است“.
دوروسرو به زردشت گفت كه ”از آن جاي كه من نخستين كس‌ام (كه) تو از بهره و روزي افكنده‌اي، آن هردو چشم تو را من ببرم (=از بينايي بيفكنم) و تو را بميرانم“.
زردشت به مجادله برخاست كه ”تو را من به كمال انديشي، با هردو چشم برنگرم و تو را بميرانم“.
ايشان به يكديگر، به توز نگري، دير زمان همي نگريستند و سرشت ايزدي زردشت بر(سرشت) جادوئي او چيره شد. دوروسرو فراز آشفت و اسب خواست و گفت كه ”اين را ايستادن نتوان“. بر اسب نشست؛ چون اندكي رفته بود، از دردگران، از اسب افتاد و مرد، و او را فرزند و فرزندان فرزند به همان جاي بمردند.(ص199)
در بسياري از منابع تاريخي و در داستان‌هايي كه در تاريخ ايران ضبط است معمولا دانشمندان علم كيميا را جادوگر دانسته‌اند از جمله طغرايي اصفهاني وزير و شاعر دانشمند عهد سلجوقي (قرن پنجم قمري) كه كيمياگري معروف نيز بود به جرم اينكه به وسيلة جادو پادشاه(محمد سلجوقي) را بيمار كرده است از مقام خود عزل مي‌شود. در همين رابطه به او اتهام مي‌زنند كه زنديق است و مسلمان نيست(طغرايي اصفهاني. ص 18). ظاهرا از عرفا بوده و مذهب خود را پنهان مي‌كرده است. دليل اين مدعا علاوه بر اشعار اين وزير و شاعر نامدار دو كتاب است كه به اساميِ (جامع‌الاسرار) و (تراكيب‌الانوار) نگاشته است. پيداست كه هر دو اين اسامي از واژگان رمزي آيين عرفان ايراني هستند. طغرايي عاقبت نيز به همين اتهام اعدام مي‌شود. اهل سنت در آن زمان اعتقاد داشتند كه ”همچنانكِ مار، كهن شود اژدها گردد، رافضي كه كهن شود ملحد و باطني گردد“(تاريخ ادبيات در ايران. ص 198).
خاقاني شرواني سروده است:
هست از پري رخساره‌اي، در نسل آدم شورشي
شور بني آدم همه، زآن رويِ گندم گون نگر
من تلخ گريم چون قدح، او خوش بخندد همچو مي
اين گرية ناساز بين، وآن خندة‌موزون نگر
در غمزة جادوي او، نيرنگِ رنگارنگ بين
در طبع خاقاني كنون، سودايِ گوناگون نگر
  

۱۳۸۸/۰۵/۱۵

ایران. اسلام. عرب (۱۹)


تشیع: گره گاه ایران و اسلام (۱)
هیچ مذهبی مانند تشیع در کشمکش ایران و عرب، مجوسیت و اسلامیت، دچار این همه پیچیدگی و ابهام نیست. این مذهب از یکسو دستاویز باستانگرایان ایرانی در برابر اسلامگرایان ایران و عرب بود؛ و از سوی دیگر سنگر پیروان اهل بیت در برابر اهل سنت به شمار میرفت. بعدها پس از غیبت مهدی (امام دوازدهم)، دو روی اصلی سکه تشیع را هفت امامی ها و دوازده امامی ها تشکیل میدادند. اولیها پرچمدار شیعه سیاسی و ایرانگرا و دومیها علمدار شیعه مذهبی و اسلامگرا بودند. نظام‌الملك نوشته است كه «سينباد» گبر، سپهسالار ابومسلم، با همياري شاعيان (پيروان تشيع) و رافضيان و خرمدينان، به كينخواهي ابومسلم به جنگ با تازيان پرداختند و: مذهب خرمه‌ديني با گبري و تشيع آميخته شد و بعد از آن، در سِر [پنهاني]، با يكديگر مي‌گفتندي تا هر روزي پرورده‌تر مي‌شد تا به جايگاهي رسيد كه اين گروه را مسلمانان و گبران: خرمه‌دينان مي‌خواندند.
 «شهاب‌الدين تواريخي» از قول علي موسي الرضا (امام هشتم شيعيان) خطاب به «فضل بن سهل ـ ذوالرياستين» وزير مامون نوشته است: ــ كار شما رافضيان نه خدايي باشد كه همه هوايي باشد... پدرت كه گل‌گيري كردي در آتشكدهاي گبركان، آورد تا بدين جا رساند كه كليد مشرق و مغرب در دست تو نهاد و خاتم خلافت روي زمين در انگشت تو كرد...
 و سپس مي‌نويسد كه «فضل» به «مامون» مي‌گويد: ــ‌ اين علوي حجازي قصد تو مي‌كند و در سِر، شيعه را بر تو بيرون خواهد آوردن...
«تواريخي» در بخش ديگري از نوشتارش رافضيان را از ريشه گبركان مي‌داند. [برگرفته از: گنجينه سخن، جلد سوم] نوشتار شهاب الدین تواریخی نشانگر آن است که چگونه جناح باستانگرای ایران میخواست با یک رشته چاره و تدبیر، میان پسرعموهای عباسی و علوی را به سود خودش شکرآب کند. و اینکه چگونه امام رضا با هوشیاری به این نیرنگ پی برده بود؛ هرچند کاری از پیش نبرد. در یک کلام، متظاهران به اسلام و به ویژه تشیع، علی را نه تنها رویاروی محمد، بلکه بعدها فراتر از او قرار دادند. در کتاب «بیان الادیان» که در سال ۳۰۳ هجری قمری نگاشته شده درباره فرقه باطنیان آمده که: <آنان میگویند شریعت را ظاهری است و باطنی. آن باطن را رسول دانست و جز با علی به کسی نگفت. و علی با فرزندان و شیعه و خاصگان خودش گفت. و باطنیان چنین میگویند که با دانستن باطن دین، نیازی به رنج طاعات و عبادات نیست! ... این کیش بر اثر فتنه‌انگیزی «قداح» که با دین محمدص کینه دیرینه داشت، پدید آمد>.
 نظام الملک در کتاب سیاست نامه آورده که یعقوب لیث: <در سِِـرّ، در بیعت اسماعیلیان آمد و بر خلیفه بغداد، دل، بد کرد>. سپس اشاره میکند که هنگام نبرد، پیغام خلیفه را در لشگرگاه یعقوب جار زدند که هرکس با خلیفه مخالفت کند با رسول و خدا خلاف کرده است. بدینگونه برخی از امیران و لشگریان اسلامگرا از یعقوب جدا شدند و به صف دشمن پیوستند. همین نویسنده میان شیعه اصیل و عربی با شیعه ایرانگرا و ضد عرب، تفاوت و جدایی گزاشته و برای نمونه در فصل ۴۱ احادیثی از رسول اسلام درباره نکوهش و کشتن رافضیان آورده است. در فصل ۳۳ از حلم و بزرگواری حسین بن علی ستایش کرده که روزی <جبه ای دیبای رومی گران مایه نو پوشیده بود و دستاری به غایت نیکو بر سر بسته>. کاسه ای از دست غلامی رها میشود و بر سر و روی او میریزد اما حسین بن علی خشم خود را فرو میخورد و حتا غلام را آزاد میکند. نکته ای که در روایت یادشده از قول یک اهل سنت آمده و مغایر با برخی روایات دیگر است، گرایش به زیبایی و تمول در میان آل علی میباشد.
 در كتاب «دبستان مذاهب» به آیاتی اشاره شده که <در شاءن علی و آلش بود> و به گمان برخی از فرقه های شیعه به دست عثمان سوزانده شد. همچنین آمده كه مناظره‌اي ميان شيعه و سني در مي‌گيرد و فرد شيعه مي‌گويد: <شما در اصل دروغگوييد. ابوحنيفه كه امام اعظم شماست مردي بود كابلي نژاد و به شاگردي امام جعفر صادق اختصاص داشت. انجام، برگشته بر مطابق مذهب پدرانش كه مجوس بودند راي وسيع انگيخت و نشان آيين مجوس آنكه مثلث خوردن درست دانست و احتياط را از ميان برگرفت و كافر را نجس نشمرده گفت: نجاست معنوي دارد و امثال آن>. سني گفت: <تو خود قائلي كه ابوحنيفه شاگرد امام جعفر بود. پس آنچه مذهب امام جعفر است او آشكار كرد و ما قائل نيستيم كه مردم شما را ربطي به امام باشد بلكه مردم شما مجوسانند. چون مقهور و مقلوب شدند ناچار به اسلاميان پيوستند و اسلام را با عقايد مجوسيه آميختند؛ چنانكه از نماز نوروز كه رسم مجوس است معلوم مي‌شود. و همچنين سه وقت پرستش حق بر آيين مجوس به جاي مي‌آورند. تَياسُر كه ميل به چپ گرفتن و از جهت قبله منحرف شدن است گزيده مي‌شمارند. چون نمیتوانند که صریح بگویند پنج وقت نماز نسزد، میگویند وقت ظهر و عصر، و همچنین شام و خفتن مشترک است. و همچنین متعه پژوهی را از مزدکیان برداشته اند.>. [جلد يكم، ص 291]
 در کتاب یادشده از زبان آذرکیوان پیشوای گروه آبادیان آمده: <آیین شیعه را ایرانیان از این بستدند که چون آن حضرات آتشکده های این گروه برافکنده و دین سابق ایشان را از میان برداشته لاجرم آن بغض و حسد در دلهای این طایفه مانده است >. و در بخشی دیگر ، نویسنده کتاب «دبستان مذاهب» نگرشهایی را پیش کشیده که شاید نتوان همه را یکسره پزیرفت و نیازمند بررسی بیشتر است: <گویند در مدینه آنجا که رسول مدفون است هیکل ماه بود و آن پیکرکده را مهدینه میگفتند یعنی قمر دین است و دین قمر، حق است و تازیانش مدینه کرده اند. و آورده اند که در نجف اشرف آنجا که روضه امام مومنان علی است آتشکده ای بود فروغ پیرای نام و آن را نکف میخواندند یعنی: نااکفت. و اکفت، آسیب را گویند و اکنون نجف شده. و چنین در کربلا آرام جای امام حسین علیه السلام آتشکده بوده است «مه یارسور» نام، و «کاربالا» نیز میگفتند یعنی: فعل علوی و اکنون کربلا شده. و در بغداد آنجا که امام موسی آسوده است آتشکده ای بود «شیدپیرای» نام. و در آن مقام که آسایش جای امام اعظم ابوحنیفه کوفی است آذرکده بود «هوریار» اسم. و در زمین توس آنجا که گنبد امام رضا است آتشکده ای بود «آذرخرد» نام... >.
 برخی از پژوهندگان معاصر، امامت دوازده گانه موروثی را با دوازده امشاسپند زرتشتی و نظام پادشاهی اهورایی همسنجی کرده اند. دارمستتر میگوید: <دکترین شیعه اقتباسی است از اعتقاد ایرانیان به فره ایزدی که با اسلام تطبیق یافته است>. هنری کربن از دید استوره شناسی، امامت شیعی را همان فتوت زرتشتی دانسته است. ناصح ناطق، فشار اعراب و هماهنگی تشیع با زرتشت در عدالت و آزادی، و نیز پیوند ائمه شیعه با دودمان ساسانی را انگیزه پزیرش این مذهب از سوی ایرانیان میداند.

۱۳۸۸/۰۵/۱۳

ایران. اسلام. عرب (۱۸)


تثلیث سیاسی (۱)
پس از اسلام، مسئله‌ای با سه مجهول، حکومت و امت اسلامی را به چالش کشانید: خلافت، امامت، سلطنت. نخستین انشعاب (امامت) با آل علی رخ داد. و سپس دومین انشعاب (سلطنت) برخاسته از سلسله های اموی و عباسی بود که به قول «ابن خلدون» امر خلافت را به سلطنت تبدیل کردند. البته حکمرانان دو قبیله تازی، خود را نه سلطان بلکه همان خلیفه میخواندند. و رافضیان افریقا نیز فرمانروایان خویش را امام خطاب میکردند. در یک دور چندسدساله، سرانجام ایرانیان بر سلطنت و پادشاهی، مهر مشروع زدند و در کنار خلافت، درفش استقلال سیاسی (و نه دین باستانی) را برافراشتند. تا آنجا که علمای دینی دیدگاهی اینچنین درباره حکومت ارایه دادند:
< شارع، سلطنتی را که به نیروی حق تشکیل یافته باشد و عموم را بر پیروی از دین و مراعات مصالح مجبور سازد، نکوهش نمیکند بلکه آن نوع از پادشاهی را مذمت کرده است که بنیانگزار آن، از راه باطل، غلبه جوید و آدمیان را بر وفق اغراض و شهوت خویش فرمان دهد. لیکن اگر پادشاه در فرمانروایی و تسلط خویش بر مردم از روی خلوص نیت معتقد باشد که فرمانروایی او برای خدا و به منظور وا داشتن مردم به عبادت و پرستش او و جهاد با دشمنان خداست، چنین سلطنتی مذموم نیست... سیاست و پادشاهی، عهده داری امور خلق و خلافت از جانب خدا در میان بندگان اوست تا احکام خدا را در میان آنان اجرا کند. و احکام خدا در میان بندگانش جز نیکی و مراعات مصالح مردم، چیز دیگری نیست... شرع، امور پادشاهی را به ذاته نکوهش نکرده و عهده داری آن را منع ننموده است بلکه مفاسدی را که از سلطنت برمیخیزد (چون: قهر و ستمگری و کامرانی از لذات و شهوات) را مورد مذمت قرار داده است>. {مقدمه تاریخ ابن خلدون}
نکته جالب و مهمی که ابن خلدون اشاره میکند این است که :< سرشت عرب به کلی از سیاست کشورداری دور است و هنگامی به این امر نزدیک میشوند که طبایع ایشان دگرگونه شود و نیروی ایشان به آیین دینی مبدل گردد... چون دین امر سیاست را برای ایشان به وسیله شریعت استوار ساخت و احکام آن، مصالح عمران را در ظاهر و باطن مراعات میکرد و خلفای ایشان پی در پی بر مسند خلافت نشستند، در این هنگام کشور ایشان [عربها] عظمت یافت و سلطنت انان نیرو گرفت. رستم هنگامی که میدید مسلمانان برای نماز اجتماع میکنند میگفت: عمر جگر مرا میخورد که به سگها آیین می آموزد>.
پس از رسیدن ایرانیان به استقلالی نیم بند، سلسله های ایرانی نسب خود را به ساسانیان میرساندند. <چنانچه گزارش «مسکویه» را باور کنیم هدف «مرداویج» از فتح عراق و تصرف شهر باستانی تیسفون که روزگاری تختگاه ساسانیان بود، بازآفرینی شاهنشاهی از دست رفته ایران و نهادن لقب شاهنشاه بر خود بوده است... رکن الدوله با نهادن اسم «فناخسرو» بر پسر بزرگش و «خسرو فیروز» بر پسر دیگرش، به سنت ایرانی بازگشت... >.
تاریخ ایران (کمبریج) با اشاره به نشان یادبود رکن الدوله دیلمی (تاجی بر سر و نوشته ی پهلوی: شکوه شاهنشاه افزون باد)، این نکته مهم را می افزاید که : <تلاشی که رکن الدوله برای زنده کردن سلطنت ایرانی از طریق آشتی دادن آن با شکل اسلامی حکومت آغاز کرده و عضدالدوله ادامه اش داده بود، خواه ناخواه میبایست به شکست بینجامد... آیین تاجگزاری عضدالدوله سررشته ای از تصور او از سلطنت را به دست میدهد. راست است که اسلام تصور کلی از سلطنت را در اصل منسوخ کرده بود اما در عمل، خصوصن در ایران این الغا واقعیت نیافت. در ایران تاریخها را هنوز با مبدا یزدگردی حساب میکردند، هنوز نوروز را جشن میگرفتند، و آتشکده های متعدد هنوز در خدمت آیین زرتشتی بود.>. [بخش هفتم]
بدین گونه کشاکش ایران و اسلام، کیش و کشور، همچنان تا زمان صفویه پابرجا ماند. زیرا پادشاهی ایرانی با خلافت تسنن همگون نمینمود و همیشه سایه خلافت بر سر سلطنت سنگینی مینمود. اینک صفویان بودندکه با اتحاد عنصر سوم (امامت) و رویارویی با خلافتی که این بار ترکان عثمانی سردمدارش بودند، استقلال سیاسی و مذهبی ایران بزرگ را پس از هزاره ای اهریمنی به تمام معنی به دست آوردند.

۱۳۸۸/۰۵/۱۱

حافظ مهرآیین (49)



{م.ص. نظمی افشار}
            ساقي
قديمي‌ترين سند باستان شناسي ايران باستان كه در آن نامي از ساقي برده شده كتيبه‌اي ايلامي است كه در منطقة كول‌فره واقع در هفت كيلومتري شمال شرقي شهر ايذه، مال مير، (به زبان ايلامي: آيا‌پير) كنده شده است. در كول فره جمعا شش نقش برجسته ايلامي وجود دارد كه چهار تاي آنها مربوط به قرباني براي خدايان است. تمامي اين نقش‌ها داراي جنبه‌هاي مذهبي هستند. اين كتيبه‌ها مربوط به دورة پادشاهي هاني(Hanne) حاكم آياپير است كه در سدة هفتم از هزارة اول قبل از ميلاد در اين منطقه حكومت مي‌كرده است. در حكاكي مربوطه علاوه بر پادشاه، وزير او و همچنين شخص ديگري ديده مي‌شود. خوشبختانه اين حكاكي داراي كتيبه‌اي به خط ميخي ايلامي است كه شخص مزبور را اينگونه معرفي كرده است: ”من شوترورو (Shutruru) ساقي هاني هستم“ . در بخش ديگري از كتيبه سه نفر در حال نواختن موسيقي هستند. نفر اول كه در پيشاپيش سايرين حركت مي‌كند چنگي بزرگ به شكل مثلث در دست چپ نگه داشته و با دست راست در حال نواختن آن است. نفر دوم چنگي كوچك به شكل چهارگوش مي‌نوازد. نفر سوم نيز در حال نواختن فلوت است. در بخش ديگري از اين كتيبه كساني مشغول قرباني كردن يك گاو هستند. كاهني نيز با لباس كوتاه در مقابل آتشداني رو به طرف پادشاه ايستاده است. وي در حالي كه دست‌هاي خود را بر روي آتش گرفته مشغول انجام مراسم مذهبي است.(نقوش برجستة ايلامي، دكتر رحيم صراف. ص 26).
همانطور كه دراين كتيبه ديده مي‌شود مراسم آييني قرباني كردن گاو در حضور كاهن اعظم و آتشگاه و همراه با نواختن موسيقي اجرا شده و در اين مراسم شخصي با سمت ساقي وظيفة پذيرايي از جمع را به عهده دارد. پادشاه در كتيبه‌اش خود را پيرو خداي هومبان معرفي مي‌كند كه وجود واژه‌هاي هوم و هو در اين لغت در خور توجه است. همچنين نام مملكت خود را ”آياپير“ نوشته كه وجود واژة پير در اين لغت مي‌تواند در ارتباط با مذهب مهري و عرفان مورد بررسي قرار گيرد. موهاي پادشاه نيز در پشت سر او به صورت گيس بافته شده كه اين نيز يكي از آيين‌هاي كهن ايراني است كه از هزاران سال پيش جزو مراسم مذهبي بوده است.
 (غزل شمارة 10)
ساقيا برخيزو در ده جام را/خاك بر سر كن غم ايام را
ساغر مي بر كفم نه تا زِ بر/بركشم اين دلق ازرق فام را
باده در ده چند از اين باد غرور/خاك بر سر نفس نافرجام را
 (غزل شمارة 13)
بر رخ ساقي پري پيكر/همچو حافظ بنوش بادة ناب
 (غزلِ شمارة 30)
ساقي به چند رنگ مي‌ اندر پياله ريخت
اين نقش‌ها نگر كه چه خوش در كدو ببست
 (غزل شمارة 58)
خوشتر ز عيش و صحبت و باغ و بهار چيست
ساقي كجاست گو سبب انتظار چيست
 (غزل شمارة 81)
عاشق و مخمور و مهجورم، بتِ ساقي كجاست
گو خرامان شو كه پيش قدِ رعنا مير‌مت
 (غزل شمارة 86)
ساقيا آمدن عيد مبارم بادت/وآن مواعيد كه كردي نرود از يادت
شادي مجلسيان در قدم و مقدم توست/جاي غم باد هرآن دل كه نخواهد شادت
(غزلِ شمارة 117)
ساقيِ سيم ساقِ من، گر همه دُرد مي‌دهد
كيست كه تن چو جامِ مي، جمله دهن نمي‌كند
 (غزل شمارة 139)
شرابِ بي غش و ساقيِ خوش دوامِ رهند/كه زيركان جهان از كمندشان نرهند
استاد مسعود فرزاد، پس از بررسي‌هاي دقيق ابيات زير را از كلية ساقي‌نامه‌هاي منسوب به حافظ جدا كرده و اصل مي‌داند. با توجه به مفهومي كه من از اشعار حافظ درك مي‌كنم اين نظر استاد تا حد زيادي مورد تاييد اينجانب نيز قرار دارد.
بيا ساقي، آن مي كه حال آورد/كرامت فزايد كمال آورد
به من ده كه بس بي دل افتاده‌ام/وزين هر دو بيحاصل افتاده‌ام
بيا ساقي آن مي كزو جامِ جم/زند لافِ بينايي اندر عدم
به من ده كه گردم به تاييد جام/چو جم آگه از سرِ عالم تمام
بيا ساقي، آن كيمياي فتوح/كه با گنجِ قارون دهد عمرِ نوح
بده تا به رويت گشايند باز/درِ كامراني و عمرِ دراز
بيا ساقي آن مي كه عكسش ز جام/به كيخسرو و جم فرستد سلام
بده تا بگويم به آواز ني/كه جمشيد كي بود و كاووس كي
دم از سيرِ اين ديرِ ديرينه زن/صلايي به شاهانِ پيشينه زن
همان مرحله است اين بيابانِ دور/كه گم شد در آن لشكرِ سلو و تور
همان منزل است اين جهانِ خراب/كه ديده‌است ايوانِ افراسياب
كجا رفت پيلانِ لشكر كُشش/كجا شيده، آن تركِ خنجر كشش
نه تنها شد ايوان و كاخش به باد/كه كس دخمه‌اش هم ندارد به ياد
بيا ساقي آن بكرِ مستورِ مست/كه اندر خُرابات دارد نشست
به من ده كه بدنام خواهم شدن/خرابِ مي و جام خواهم شدن
بيا ساقي آن آب ِ انديشه سوز/كه گر شير نوشد شود بيشه‌سوز
بده تا روم بر فلك شيرگير/بهم بر درم دامِ اين گرگِ پير
بيا ساقي آن مي كه حور بهشت/عبير ملائك در آن مي‌سرشت
بده تا بخوردي در آتش كنم/دماغِ خرد تا ابد خوش كنم
بيا ساقي آن مي كه شاهي دهد/به پاكي ِ او دل گواهي دهد
به من ده مگر گردم از عيب پاك/بر آرم به عشرت سر از اين مغاك
چو شد باغِ روحانيان مسكنم/در اينجا چرا تخته‌بندِ تنم
شرابم ده و روي دولت ببين/خرابم كن و گنجِ حكمت ببين
من آنم كه چون جام گيرم به دست/ببينم در آن آينه هر چه هست
به مستي دم از پارسايي زنم/درِ خسروي در گدايي زنم
كه حافظ چو مستانه سازد سرود/ز چرخش دهد رودِ زهره درود       
 (غزل شمارة 157)
علاجِ ضعفِ دلِ ما كرشمة ساقي‌است/بر آر سر، كه طبيب آمد و دوا آورد
 (غزل شمارة 162)
ساقيا مي بده و غم مخور از دشمن و دوست/كه به كامِ دلِ ما، آن بشد و اين آمد
 (غزل شمارة 168)
فرياد كه آن ساقيِ شكر لب سرمست/دانست كه مخمورم و جامي نفرستاد
چندان كه زدم لافِ كرامات و مقامات/هيچم خبر از هيچ مقامي نفرستاد
 (غزل شمارة 174)
آن شد اي خواجه كه در صومعه بازم بيني/كار ما با لبِ ساقي و لبِ جام افتاد
 (غزل شمارة 176)
بيا اي ساقيِ گلرخ، بياور بادة رنگين/كه فكري در درونِ ما، ازين بهتر نمي‌گيرد
 (غزل شمارة 210)
چنان كرشمة ساقي دلم ز دست ببرد/كه باكسِ دگرم نيست برگِ گفت و شنيد
 (غزل شمارة 211)
ساقي حديثِ سرو و گل و لاله مي‌رود/وين بحث با ثلاثة غساله مي‌رود
[ثلالة غساله = سه جامِ شراب كه در بامداد بنوشند.]
 (غزل شماة 230)
ساقيا لطف نمودي قدحت پر مي باد/كه به تدبير تو تشويشِ خمار آخر شد
 (غزل شمارة 234)
خطِ ساقي گر ازين گونه زدي نقش بر آب/اي بسا رخ كه به خونابه ُمنَقَش باشد
دلق و سجادة حافظ ببرد باده فروش/گر شرابش ز كفِ ساقيِ مهوش باشد
خاقاني شرواني سروده است:
ساقي فريب آميز بين، مطرب نشاط انگيز بين
بازار مي زان تيز بين، مرسومِ جان را تازه كن
زانگشت ساقي خونِ رز، بستان و زان انگشتِ مز
بر زاهدان انگشت گز، با شاهدان جان تازه كن
خوش عطسة روز است مي، ريحانِ نوروز است مي
دُرِ شب افروز است مي، زان دُر شبستان تازه كن
فخرالدين عراقي سروده است:
ساقي، قدح مي مغان كو/مطرب، غزلِ ترِ روان كو
  

۱۳۸۸/۰۵/۰۸

ایران. اسلام. عرب (۱۷)


رزم زبانها (۱)
 من آنم که در پای خوکان نریزم* مر این قیمتی لفظ دّر دری را [ناصرخسرو]
از زمان صدر اسلام شاهدیم ایرانیان سرشناسی که به دین نوین میپیوستند، نام خویش را به عربی تغییر میدادند. با این همه، عبدالحسین زرین کوب می نویسد : <ایرانیان حتی آنان که آیین مسلمانی را پذیرفته بودند زبان تازی را نمی آموختند و از این رو بسا که نماز و قران را هم نمیتوانستند به تازی بخوانند... با چنین علاقه ای که مردم ایران به زبان خویش داشته اند شگفت نیست که سرداران عرب، زبان ایران را با دین اسلام و حکومت خویش معارض دیده باشند و در هر دیاری برای از میان بردن و محو کردن خط و زبان فارسی کوششی ورزیده باشند>. [دو قرن سکوت].
در تاریخ بخارا آمده که: <مردمان بخارا به اول سلام در نماز قرآن به پارسی خواندندی و عربی نتوانستی آموختن و چون وقت رکوع شدی مردی بودی در پس ایشان بانگ زدی: بکنیتان کنیت. و چون سجده خواستندی کردی بانگ کردی: نگون یانگونی کنیت>.
 شاهرخ مسکوب میگوید که <تنها در دو چیز ما به عنوان ایرانی از مسلمانهای دیگر جدا میشدیم؛ در تاریخ و زبان>. البته برخیها عامل سومی نیز به نام مذهب شیعه را به این دو افزوده اند. اگرچه عادت بر آن بوده است که اسلام ایرانی و ملی گرایی ایرانی را بر پایه تشیع و یاوری آن مذهب بدانند اما انکار نمیتوان کرد که در میان اهل سنت، دستکم در زمینه زبان پارسی نیز دستاوردهای بزرگی به یادگار مانده است. مولانا و سعدی و حافظ رسمن شیعه نبودند. از اینها گزشته یکی از چهار پیشوا و بنیانگزار مکتب تسنن یعنی ابوحنیفه که ایرانی نژاد بود با استناد به سوره شعرا (آیه ۲۶) که <این قرآن در کتابهای پیشین هم فرود آمده بود> جایز میداند که عبادات عربی به زبان پارسی بیان شود. هرچند که از سوی دشمنانش متهم به مجوس گرایی میگردد.
«جاحظ» در يكي از مقالات خود در كتاب «البيان و التبين» از قول «شعوبيه» چنين مي‌نويسد: خوب مي‌دانيم كه خطيب‌ترين مردم جهان، ايرانيانند و خطيب‌ترين مردم ايران، پارسيانند. و شيرين‌زبان‌تر و خوش‌اداتر و با تولاتر و در دوستي پايدارتر، مردم «مرو» هستند و نيز در لغت پارسي دري، از همه فصيحتر، ايشانند؛ چنانكه مردم قصبه اهواز در لغت پهلوي، فصيحترين ايرانيانند. شعوبيه گويند: هركه بخواهد به كنه فن لغت برسد و به لغات غريب پي برد و در لغت غور كند، بايد «كتاب كاروند» برخواند. و هر كس بخواهد به عقل و ادب پي برده به علم مراتب واقف شود و عبرتها و امثال و كلمات گرانبها و معاني عالي بداند، «كتاب سيرالملوك» را برخواند... و هركس كه اين كتابها بخواند، به غور اين عقول آگاه گردد و غرايب اين حكمتها بداند و دريابد كه بيان و بلاغت تا كجاست و تا كجا اين صناعات تكامل پذيرفته است؟... ولي شما (تازيان) شتربانان و گوسپندچرانان بوده‌ايد... و از آن روي كه شما با اشتران همزبان بوده‌ايد، بدان خوي گرفته زبانتان درشتي پذيرفته و مخارج صوتتان غليظ و خشن گشته است تا بدانجاكه چون با همنشينان سخن سر كنيد، از نعره و فرياد چنان باشد كه كسي با مردم كر سخن سر كند! [سبك‌شناسي، جلد يكم، ص 150]
 «محمدي ملايري» مي‌نويسد: اينكه زبان «فارسي دري» را به معني فصيح ياد كرده‌اند، بدين سبب است كه اين زبان، گذشته از اينكه زبانِ دفتر و ديوان و به خصوص ديوانِ رسايل بوده و خود مي‌بايستي زباني آراسته و پيراسته باشد، زبان دانشمندان و نويسندگان و اهل ادب و قلم نيز بوده. [تاريخ و فرهنگ ايران، جلد چهارم، ص 93]
 در سال ۸۲ قمری صالح پسر عبدالرحمان سیستانی که پس از کشته شدن استادش «زادان فرخ» به دبیری دیوان خراج رسیده خدمتی بزرگ به تازیان میکند؛ وی دیوان عراق را از پارسی به عربی برمیگرداند. صالح در هر دو زبان نویسنده ای توانا و از رموز لغوی و فنی آگاه بود. بعدها عبدالحمید بن یحیا پیشوای نثر دیوانی عربی پیوسته میگفت: < خداوند صالح را پاداش نیک دهد که منتی بزرگ بر گردن دبیران عرب دارد>. اگرچه «مردانشاه» پسر «زادان فرخ» با صالح بحث و جدل فراوانی میکند و حتا ایرانیان پیشنهاد یکسدهزار درهم به او میدهند تا از تغییر زبان دیوان خودداری کند اما صالح که گوش به فرمان حجاج دارد نمیپزیرد. و مردانشاه این جمله تاریخی را به او میگوید:< خداوند بیخت را از جهان برافکند؛ همچنان که بیخ زبان ما را برافکندی>.
 یعقوب لیث صفاری دستور داده بود کسی به زبان تازی شعر نگوید. در زمان امیر منصور سامانی، متن عربی «تاریخ طبری» از سوی وزیرش «بلعمی پسر» به پارسی ترجمه گردید. همچنین نسخه‌ای از «تفسیر طبری» در چهل جلد از بغداد به بخارا فرستاده شد. شاه سامانی که خواندن این کتاب برایش دشوار بود از علمای ماوراءالنهر فتوا خواست که: ــ آیا روا باشد که ما این کتاب را به زبان پارسی گردانیم؟
 ــ ــ روا باشد خواندن و نبشتن تفسیر قرآن به پارسی، مگر آن کس را که تازی نداند. خدای عزوجل گفته: «من هیچ پیغامبری نفرستادم مگر به زبان قوم او». و دیگر آنکه، این زبان پارسی را از قدیم بازدانستند؛ از روزگار آدم تا روزگار اسماعیل پیغامبر، همه پیغامبران و ملوکان روی زمین به پارسی سخن گفتندی. و اول کسی که سخن گفت به زبان تازی، اسماعیل پیغامبر بود؛ و پیغامبر ما از عرب بیرون آمد و این قرآن به زبان عرب بر او فرستادند. و اینجا بدین ناحیه زبان پارسی است و ملوکان این جانب، ملوک عجم هستند.
 روایت بالا نشانه ان است که زبان پارسی از پایگاه و پیشینه ای بس برتر نسبت به زبان تازی برخوردار بوده است. دفترها و پژوهشهایی از زمانهای دیرین تا امروز در دست داریم که این واقعیت را تایید و به ویژه از واژگان پارسی در قرآن یاد میکنند. برای آگاهی بیشتر بنگرید به: • تاریخ ایران /کمبریج، فروپاشی ساسانیان • تاریخ و فرهنگ ایران / ملایری، جلد پنجم • دیوان دین / حبیب الله نوبخت • نقش ایران در فرهنگ اسلامی/ علی سامی/ ص ۴۲۹ تا ۴۷۵ • فرهنگ واژه های فارسی در زبان عربی/ محمدعلی امام شوشتری • "رساله المتوکلي" نوشته جلال الدين محمد سيوطي/ برگردان محمدجعفر اسلامي. • "واژه هاي دخيل در قرآن مجيد" نوشته آرتور جفري/ برگردان فريدون بدره اي • "تفسیر المیزان" نوشته علامه طباطبایی
 <گسترش اسماعیلیه ایرانی اهمیت نقشی را که زبان فارسی در قیاس با زبان عربی داشته است ثابت میکند. تا فراسوی فلات بلند آسیای میانه و تا دوردست سرزمینهای چین هرکجا جامعه اسماعیلی وجود داشت زبان فارسی هم زبان مقدس عبادی و زبان مشترک دینی بود>. [تاریخ ایران کمبریج، جلد۴] ابوالعباس اسفراینی در زمان محمود غزنوی نامه های دیوانی را که تا آن زمان در ایران به زبان عربی نوشته میشد به پارسی بازگردانید. اما دوباره احمد بن حسن میمندی عربی را به جای پارسی نشانید. «شمس تبريزي» مي‌گويد: زبان پارسي را چه شده است؟ بدين لطيفي و خوبي؛ كه آن معاني و لطايف كه در پارسي درآمده است، در تازي درنيامده است... هر علم که بگوید عربی یا غیره، بگویم: پارسی بگو تا بگویم.[مقالات، ص 226]
 «ویلیام مارسه» استاد عربی در مدرسه زبانهای شرقی پاریس، ریشه نثر فنی در ترسل عربی را در نثر فارسی و نویسندگانی چون ابن مقفع میداند. همپا و شاید فراتر از نثر، این سروده پارسی بود که جایی برای شعر عربی نگزاشت. زماني كه ديگر نيزه هاي پارسي، راه فرهنگ و تمدن ايراني را به روي ديگر كشورها نمي گشود، اين زبان پرتوان و شيواي پارسي بود كه سروده هاي فردوسي و حافظ و سعدي و ديگران را در جهان، تنين مي افكند. حافظ مي‌گويد كه سروده‌هايش را در اين سرزمينها و شهرها مي‌خواندند: چين، هند، كشمير، بنگاله، پارس، عراق، حجاز، شام، روم، ري،تبريز، سمرقند و بغداد. حافظ درباره ي سروده هاي آسماني خويش مي‌سرايد:
عراق و پارس گرفتي به شعر خوش حافظ* بيا كه نوبت بغداد و وقت تبريزست
 شكرشكن شوند همه طوطيان هند* زين قند پارسي كه به بنگاله مي رود
 فكند زمزمه ي عشق در حجاز و عراق* نواي بانگ غزل هاي حافظ شيراز
 حافظ حديث سحر فريب خوشت رسيد* تا حد چين و شام و به اقصاي روم و ري
 به شعرحافظ شيراز ميرقصند و مي‌خوانند* سيه چشمان كشميري وتركان سمرقندي
 این رقابتها در شرایطی رخ داد که در نهایت زبان عربی از ارج دینی برخوردار بود. «عبدالعزیز سالم» درباره قومیت عربی مینویسد: <قرآن کریم نخستین ماخذی است که در آن کلمه عرب به وضوح جهت بیان چنین معنایی به کاررفته است... به دلیل فرو رفتن عرب جاهلی در گرداب منازعات و جنگهای داخلی، در آن بخش از اشعار جاهلی که به دست ما رسیده است کلمه عرب برای بیان معنای قومی ملیت عربی به کار نرفته است. از آن هنگام که اعراب پیش از پایان عصر جاهلی در برابر ایرانیان قرار گرفتند نخستین بار در خود نوعی نفرت نسبت به ایرانیان احساس کردند. عنتره در شعر خود این نفرت را چنین بیان میکند: «این شتر از آب دحرض و وسیع نوشید و از آن پس از آبهای دیلم متنفر شد»... کلمه عربی ده بار به عنوان صفت زبان واضح و فصیحی که قرآن به آن زبان نازل شده، استعمال گردیده است. و یک بار نیز این کلمه جهت توصیف شخص پیامبر ص در کلام خدا به کار رفته است... تردیدی نیست که اسلام در ایجاد هویت قومی در میان عربها تاثیر خاصی داشته است. آنان از زمان ظهور اسلام و پیدایش حکومت عربی اسلامی به مباهات و تفاخر نسبت به نژاد و ملیت عربی خود پرداختند>. [تاریخ عرب قبل از اسلام، چاپ ۱۳۸۰]
 بازار حدیث سازی در ستایش و نکوهش زبانهای تازی و پارسی داغ بود: <در اوایل قرن دوم هجری تلاش برای ساختن یک خدای ایرانی در برابر خدای عربی که به فارسی سخن میگوید و در یک پیامبر عجمی حلول کرده، در متون کلام فرقه ها به چشم میخورد... اقدامات شعوبیه در زمینه احیا و اعتبار زبان فارسی تا آنجا نتیجه بخش بود که در قرن چهارم هجری زبان عربی در ایران اعتبار و نفوذ خود را از دست داده بود... دیلمی این حدیث جعلی را از قول پیامبر رواج داد که اگر خدا قصد انجام کاری را کند که احتیاج به خوشرویی دارد آن کار را به زبان فارسی دری به فرشتگان میگوید و کار مستلزم غضب را با زبان عربی سفارش میدهد>. [شعوبیه: نهضت مقاومت ملی ایران، ۱۳۷۱]

۱۳۸۸/۰۵/۰۶

ایران. اسلام. عرب (۱۶)


اکابر عرب(۱)
 اهل مدینه و بادیه نشینان اطرافش نباید هرگز از فرمان رسول تخلف کنند و نه هرگز برخلاف میل او میلی از خود اظهار کنند... اعراب در کفر و نفاق از دیگران سختتر و به جهل و نادانی احکام خدا سزاوارترند. و برخی از اعراب مردمی منافقند که مخارجی را که در راه جهاد دین میکنند بر خود ضرر و زیان میپندارند. [سوره توبه، آیه ۹۷ و ۱۲۰]
گردنکشان و اکابر عرب که راهبری بادیه نشینان در هجوم به ایران را داشتند، که بودند و چه پیشینه ای داشتند؟ ابوبکر در سرکوب قبایل مرتد بیش از هر چیز از شمشیر سردارانی چون خالد ابن ولید استفاده کرد . خالد در قبایل و ولایات عربستان عاملین قتل نمایندگان پیغمبر را کشت و اجسادشان را به آتش کشید... و آنان که به شادی مرگ پیغمبر دست رنگ کرده و دف زده بودند همه را بکشت و به آتش بسوخت و بفرمود تا سرهایشان گرد کنند و پایه ی دیگ کنند و آتش در تن های ایشان زد ؛ همه را بسوخت ... همه بیچاره شدند و رسول به نزد ابوبکر فرستادند و گفتند : ما باز گشتیم از آنچه می گفتیم ؛ پس از این نماز کنیم و زکات دهیم ؛ و همه آن کنیم که تو فرمایی ؛ این مرد ( خالد ابن ولید ) را باز خوان. [قصص الانبیا ء، رویه 455 + تاریخ طبری، دفتر چهارم، رویه ی 1409 + الفتوح، رویه 15]
«م. ا. ندوشن» درباره خالدبن ولید مینویسد: در خونخواری و شهوترانی و بیباکی و مال اندوزی کمتر نظیری برای او شناخته شده است. «ندوشن» همچنین با اشاره به قوادی، جعل، مکاری و گستاخی و بی ادبی «شعبه مغیره» آورده است: یکی از نابکارترین عربهاست... سراسر زندگیش در خطی حرکت میکند که نمونه بارز ابن الوقتی است... در دوران جاهلیت مرتکب سیزده قتل شده بود... در جنگ قادسیه سعد وقاص او را به نمایندگی نزد رستم فرخزاد میفرستد. [فصلنامه هستی، تابستان ۱۳۷۲]
اما «م. ناصرالدین صاحب الزمانی» که سعد وقاص را سردار نامی اسلام خوانده، در دیدگاهی یکسره وارونه مینویسد: شعبه بن مغیره با سادگی یک عرب بیابانی به سوی اردوگاه پرطمطراق و پر تشریفات سپهبد ساسانی رهسپار میشود... خونسرد و بی اعتنا از کنار فرشهای گرانبها درمیگزرد. در گوشه ای از سراپرده رستم بر روی خاک مینشیند و با شرط پزیرش دین، به رستم سلام اسلام میدهد. [دیباچه ای بر رهبری]
دولتهای متمدن دارای آداب و رسوم سیاسی و دیپلماتیک هستند و رفتار سفیر تازی که با پیراهنی پاره و همچون اوباش شمشیر به گردن وارد بارگاه رستم میشود نه تنها افتخار نیست بلکه نشانه بیشعوری عربهاست. تشریفات و شکوهمندی نشانه احترام به طرف مقابل (هرچند دشمن) میباشد. آیا مردم عادی نمیکوشند که از مهمانشان به بهترین گونه پزیرایی کنند؟ آیا دین در گرو سلام کردن یا نکردن است؟! که مغیره مانند حیوانات سرش را پایین بیندازد و بدون سلام وارد بارگاه شود و زمانی که رستم به قول صاحب الزمانی به او «خوشامد» میگوید، در پاسخ، «سلام و مژده سلامت اسلامی مشروط را به وی ابلاغ میدارد» که: اگر دین پزیری علیک السلام!! این مغیره ی مورد ستایش صاحب الزمانی همان است که به قول ندوشن در زمان عمربن خطاب زنا میکند و بعدها در مجلس مناظره میان هواداران معاویه و حسن مجتبا به امام دوم شیعیان میگوید که او و پدرش علی به قتل عثمان راضی بودند و او را به ظلم کشتند. و حتا به علی بن ابیطالب اتهام میزند که زبان دراز بود، میخواست رسول اسلام را بکشد، با ابوبکر به زور بیعت کرد و به او زهر داد، برای کشتن عمر حیلت کرد و...
در مقالات شمس تبریزی از زبان صحابه میخوانیم: <ما و یاران، کشتن خویشاوندان را جهت محبت مصطفا چنان سهل میداشتیم که کشتن مگسان و شپشان.> و این روایت را نیز از زبان رسول آورده که عمربن خطاب: <پسر را بکشد جهت اقامت حد زنا که تا در فساد را ببندد. و پدر را بکشد جهت آنکه در مصطفا طعن کرد>.
ابن خلدون مینویسد: <سعدوقاص شماره مردم آنسوی مداین را به دست آورد؛ جمعیت مزبور سدوسی و هفتهزار تن بودند که سی و هفتهزار تن آنان از روءسای خانواده ها به شمار میرفتند. ولی همینکه آن کشور در تصرف عرب و چنگال قهر و غلبه واقع شد پس از اندک زمانی منقرض شدند و چنان هلاک گردیدند که گویی به وجود نیامده بودند>.

۱۳۸۸/۰۵/۰۴

حافظ مهرآیین (48)


{م.ص. نظمی افشار}        

 گل نیلوفر
جشن نيلوفر در روز خورداد از ششم تير ماه گرفته مي‌شد.(حبيبي تاريخ افغانستان. ص 652).  ليكن دكتر فاروق صفي زاده عقيده‌اي خلاف نظر استاد حبيبي دارند. ايشان نوشته‌اند:” روز هفتم هر ماهِ خورشيدي و ماه پنجم هر سال خورشيدي به نام فرشتة امرداد است و روزِ هفتم امرداد كه برابري نامِ روز و ماه است در ايران جشني مي‌گرفتند كه آن را امردادگان مي‌گفتند. اين جشن را جشن نيلوفر هم گفته‌اند“.(گاهشماري چهارده‌هزار سالة ايراني، ص 30). در صفحة 33 همين كتاب نوشته‌اند كه:” به گفتة بند هشن، ميان گلها، نيلوفر به ايزدِ مهر اختصاص دارد“.
تخمة زرتشت مانند مرواريد در گلِ نيلوفر آبي نهفته بوده است و دختري كه در آب آبتني مي‌كرد از آن تخمه باردار شده و مهرِ سوشيانس يا پيغمبر زاده مي‌شود.(ميترائيسم و سوشيانس مهر، ص 5)
خاقاني شرواني سروده است:
رويِ چو آفتاب به چشمِ چو نرگست/آن تازگي دهد كه به نيلوفر آفتاب
عمري است تا به مشرق و مغرب همي رود
با كامِ خشك و چشمِ تر اي دلبر آفتاب
و باز مي‌فرمايد:
من آن آبِ ناديده نخلِ بلندم/كه از جانِ من در من آتش فتادست
غلط گفته‌ام نخل چه كز دو ديده/چو نيلوفرم آب مفرش فتادست
لعل و شكر
شكرِ زرد و سفيد هر دو در عصر ساساني و عباسي درست مي‌شده و بهترين و بيشترين گونه در خوزستان از شهرستان‌هاي ”مشرگان“ ميانة اهواز و شوشتر و شهرستانِ شوش و گندی‌شاپور به دست مي‌آمده و به خيلي از كشورها فرستاده مي‌شده است.(هنر زيباي خوراك‌پزي در ايران باستان. ص 101) در بين ايرانيان باستان رسم بود كه در بامداد جشن نوروز مردم به يكديگر آب بپاشند و شكر هديه كنند. (تاريخ افغانستان. حبيبي. ص 647)
(غزل شمارة 31)
واله و شيداست دائم همچو بلبل در قفس
طوطي طبعم ز عشقِ شكر و بادام دوست
 (غزل شمارة 52)
اي چاشني قند مگو هيچ ز شكر/زآن رو كه مرا در لبِ شيرينِ تو كام است
 (غزل شمارة 169)
چو لعلِ شكرينت بوسه بخشد/مذاقِ جانِ من، زو پر شكر باد
 (غزل شمارة 170)
شفا ز گفتة شكرفشان حافظ جوي/كه حاجتت به علاجِ گلاب و قند مباد
 (غزل شمارة 207)
و گر كنم طلبِ نيم بوسه صد افسوس/ز حقة دهنش چون شكر فرو ريزد
 (غزل شمارة 208)
طمع در آن لبِ شيرين نكردنم اولي/ولي چگونه مگس از پيِ شكر نرود
 (غزل شمارة 2)
مي‌كند حافظ دعايي بشنو آميني بگو/روزي ما باد لعل شكر افشان شما
 (غزل شمارة 62)
لعل سيراب به خون تشنه لب يار من است
وز پي ديدن او دادن جان كار من است
 (غزل شمارة 81)
گفته‌اي لعل لبم هم درد بخشد هم دوا
گاه پيش درد و گه پيش مداوا ميرمت
 (غزل شمارة 94)
به يادِ لعل تو و چشم مست مي گونت
ز جام غم مي لعلي كه مي‌خورم خون است
 (غزل شمارة 96)
شربتي از لب لعلش نچشيديم و برفت/روي مه پيكر او سير نديديم و برفت
 (غزل شمارة 121)
دوش گفتم بكند لعل لبش چارة‌من/هاتفِ غيب خبر داد كه آري بكند
 (غزل شمارة 133)
هر ميِ لعل كز آن دستِ بلورين ستدم/آبِ حسرت شد و در چشمِ گهر بار بماند
 (غزل شمارة 136)
اين همه شهد و شكر كز سخنم مي‌ريزد
اجرِ صبري است كز آن شاخِ نباتم دادند
 (غزل شمارة 140)
دهانِ تنگِ شيرينش، مگر مُلكِ سليمان است
كه نقشِ خاتمِ لعلش، جهان زير نگين دارد
لب لعل و خطِ مشكين، چو آنش هست اينش نيست
بنازم دلبر خود را، كه حسنش آن و اين دارد
 (غزل شمارة 156)
بر سينة ريشِ دردمندان/لعلت نمكي تمام دارد
 (غزل شمارة 176)
از آنرو هست ياران را صفاها با ميِ لعلش
كه غير از راستي نقشي در آن جوهر نمي‌گيرد
 (غزل شمارة 180)
لعلِ تو كه هست جانِ حافظ/دور از لبِ مردمانِ دون باد
 (غزل شمارة 213)
اين لطائف كز لبِ لعلِ تو من گفتم كه گفت
و آن تطاول كز سرِ زلفِ تو من ديدم كه ديد
 (غزل شمارة 214)
ترسم كه اشك بر غمِ ما پرده در شود/وين رازِ سر به مُهر به عالم َسمر شود
گويند سنگ لعل شود در مقامِ صبر/آري شود، وَ ليك به خونِ جگر شود
خواهم شدن به ميكده گريان ودادخواه/كزدستِ غم خلاصِ من آنجا مگرشود
{سَمر= شب و سياهيِ شب، افسانة شب، قصه و افسانه كه در شب بگويند(فرهنگ عميد)}
 (غزل شمارة 232)
ايا پر لعل كرده جامِ زرين/ببخشا بر كسي كِش زر نباشد
 (غزل شمارة 233)
از لعلِ تو گر يابم، انگشتريِ زنهار/صد مُلكِ سليمانم، در زيرِ نگين باشد
حاج محمد در تذكرة گلستانِ مسرت بيت زير را بنام مخلصِ دامغاني ثبت كرده است:
سخن هر جا به وصفِ لعلِ نوشينِ تو سر كردم
نباتي ساختم كاغذ، قلم از نيشكر كردم 
(غزل شمارة 235)
رنگ خونِ دلِ ما را كه نهان مي‌كردي
همچنان در لبِ لعلِ تو عيان است كه بود

۱۳۸۸/۰۴/۳۰

ایران. اسلام. عرب (۱۴)


علوم مصادره شده(۱)
 کجاست آن همه دانش ایرانیان که عمر هنگام گشودن ایران به نابود کردن آنها فرمان داد؟ [ابن خلدون]
 بسیاری از عربگرایان معاصر گفته اند که در ایران باستان علم و دانش وجود نداشته و پس از حمله مسلمانان، در ایران چنین چیزهایی بالیده است. در پاسخ، از ابوریحان بیرونی آغاز میکنم که با اشاره به کتاب «مناظرالنجوم» اثر فردی عرب به نام «ابومحمد عبدالله بن مسلم بن قتیبه جبلی» مینویسد: در کتابی که در تفضیل عرب بر عجم نوشته چنین پنداشته که تازیان به ستارگان و طلوع و غروب آنها از همه امم داناتر بوده اند. و من [ابوریحان بیرونی] نمیدانم آیا او نمیدانسته و یا تجاهل کرده که در تمام مکانهای زمین، برزگران و چوپانان ابتدایی، اعمال خود و معرفت اوقات را به اندازه اعراب میدانند... کلام او در این کتاب بر کینه ها و دشمنیهایی که با ایرانیان دارد دلالت میکند زیرا به این اندازه هم راضی نشد که اعراب را بر ایرانیان برتری دهد بلکه ایرانیان را ارذل امم و پست ترین مخلوقات دانسته و از آنچه خداوند در سوره توبه، تازیان را به کفر و دشمنی با اسلام وصف کرده بیشتر توصیف نموده و امور زشت دیگری را به ایرانیان نیز نسبت داده که اگر پیشینیان اعراب را میشناخت، بیشتر از گفته های خود را درباره این دو گروه تکذیب میکرد. [آثارالباقیه]
در کتاب بن‌دهش، ماهشمار یا تقویم قمری (که از سوی تازیان به کار گرفته میشد) رد شده زیرا: <ماه زمانی به ۲۹ روز و زمانی به ۳۰ روز بازآید و آن یک، چهار ساعت بیشتر است... کسی که سال را از گردش ماه برشمارد، تابستان را به زمستان، و زمستان را به تابستان آمیزد>.
ابوریحان بیرونی در اثرش به نابودی کتابها و کشتار دانشمندان خوارزم از سوی عربها اشاره کرده و جز او نیز مورخان کهن بارها از کتابسوزان تازیان یاد کرده اند. بنابراین چنین قومی نمیتوانسته آموزگار ایرانیانی باشد که هزاران سال فرهنگ و تمدن پیشرفته داشتند. نکته ای که باید روشن شود این است که کاربرد اصطلاح «تمدن» برای کیشها نادرست است. ما نمیتوانیم بگوییم: تمدن یهودی یا مسیحی و غیره. زیرا تمدن پهنه ای مادی و فیزیکی دارد اما نامگانه «فرهنگ» را میتوان برای دینها به کار برد؛ مانند فرهنگ زرتشتی و بودایی و غیره. در دینها اخلاقیات و قوانین و تاریخ پیغمبران آمده و نه مثلن شیوه معماری یا دستگاه موسیقی یا هندسه و ریاضی. تمدن همبسته با کشور است و نه کیش. بنابراین سخن گفتن از تمدن اسلامی نادرست است و باید گفت: «تمدن ایران باستانی» و یا «تمدن ایران اسلامی». زیرا آنگونه که پژوهندگان بی غرض بررسی کرده اند، عرب پیش از اسلام دارای علم و تمدن نبوده و دانشهای دوران اسلامی برخاسته از سنت و میراثی ایرانی بوده اند.
ابن خلدون مورخ مسلمان و نامدار تونسی مینویسد: <اهمیت علوم عقلیه نزد ایرانیان بسیار عظیم و دامنۀ آن بسی وسیع بوده است و طول مدت سلطنت آنان و گویند که این علوم به یونانیان از جانب ایرانیان منتقل شده است... وقتی که مملکت ایران به دست عرب گشوده شد؛ کتب بسیاری درآن سرزمین به دست ایشان افتاد. سعدابن ابی وقاص به عمربن خطاب درباره آن کتاب ها نامه نوشت و در ترجمه آن کتب برای مسلمانان رخصت طلبید. عمر به او نوشت که: «آن کتب را در آب افکن چه اگر آنچه در آنهاست راهنمایی است، خداوند مارا به راهنمایی به از آن رهنمایی کرده است. و اگر گمراهی است، خداوند ما را از شر آن محفوظ نگاه دارد». لذا آن کتب را در آب یا در آتش افکندند و علوم ایرانیان که در آن کتب مدون بود از میان رفت و به دست ما نرسید. اگر از نظر جمعیت و عمران به کشورهایی بنگریم که تازیان آنها را با جهانگشایی و زور متصرف شده اند، خواهیم دید چگونه عمران وتمدن از آن ممالک رخت بربسته و سرزمین های آباد و مسکون آنها ویران و خالی از جمعیت شده است. از آن جمله یمن مرکز سکونت تازیان بکلی ویرانه است و بجز یکی دو ناحیه آن اثری از عمران باقی نمانده است. همچنین کلیه آبادانی و تمدن عراق عرب را که ایرانیان به وجود آورده بودند، تازیان از میان برده اند و به ناحیه بایری مبدل شده است>.

۱۳۸۸/۰۴/۲۸

حافظ مهرآیین (بخش ۴۷)


 {م.ص. نظمی افشار}
هوم: گياه جاودانگي
اعتقاد به گياهي‌ دارويي كه خاصيت زندگي بخشي و جاودان كنندگي دارد بسيار ديرينه است، در اسطورة گيلگميش مربوط به 2400 قبل از ميلاد، ”اوت ناپيشتيم“ كه پيش از آن در زمان طوفان بزرگ به ساختن يك كشتي پرداخته و عده‌اي را با خود نجات داده(نوحِ نبي) به گيلگميش راز يافتن گياه زندگي را مي‌آموزد: گيلگميش... من رازي را بر تو آشكار مي‌كنم، از گياه اعجازآميز پنهانيي تو را آگاه مي‌سازم، آن گياه مانند خاري است و در اعماقِ دور زير دريا مي‌رويد، خار آن مانند نيزة خارپشت است و در درياي آب شيرينِ دور مي‌رويد، اگر اين گياه را به دست آوري و از آن بخوري، جواني و زندگي جاويدان خواهي يافت. گيلگميش سخنان او را شنيد، و آنها در دريا پيش رفتند، به درياي آب شيرين رسيده بودند. پس كمربند خود را باز كرد، بالاپوش خود را از تن انداخت، وزنه‌هاي سنگيني به پايِ خود بست، و آنها او را به قعر كشانيد، پس او گياهي ديد مانند خاري، گياه را برداشت و محكم در دست نگه داشت، وزنه‌هاي سنگين را بريد و از پهلويِ كشتي بيرون آمد. در جوار كشتيبان در زورق نشست و گُلِ اعجازآميز دريا در دستِ او بود. گيلگميش با ”اورشنبي“ با كشتيبان مي‌گويد: ;گياه اينجا نزدِ من است، اين گياهي است كه زندگي مي‌بخشد، حسرتِ سوزان آدمي اينك برآورده مي‌شود، قدرت كاملِ جواني را نگه مي‌دارد. مي‌خواهم آنرا به اوروك (شهرِ گيلگميش) ديوار كشيدة خود ببرم، مي‌خواهم همة پهلوانان را از آن بخورانم، به بسياري مي‌خواهم آنرا بخش كنم، من از آن مي‌خورم، تا قدرت جواني را از سر بگيرم... پس از سي ساعت پهلو گرفتند و منزل كردند. گيلگميش استخري ديد. آبِ آن تازه و خنك. در آب رفت در خنكيِ خوشِ آن شستشو كرد، ماري بوي گياه را شنيد. پيش خزيد . گياه را خورد، پوستِ خود را دور انداخت و جوان شد. (گيلگميش. ص 34)
در اوستا، گياه مقدس هوم سفيد به ايزد آسمان اختصاص دارد. آسمان در اوستا به معني سنگين و داراي سنگ يا آهن است. امروزه نيز در زبان كردي به آهن: اَسن مي‌گويند. آسمان نامِ يكي از ايزدان آيين مزديسني است و روز بيست و هفتم هر ماه، آسمان روز نام دارد.(گاهشماري چهارده‌هزار سالة ايراني. ص 55). شايد علت اينكه آسمان به عنوان خانة‌ سنگِ آهن مطرح شده اين باشد كه ايرانيان باستان شاهد سقوط سنگ‌هاي آسماني بوده‌اند كه اغلب از جنس آهن است. در مذهب ودايي هند باستان سوما Soma خداي نوشابة مقدس و ابديت است. در اوستا و ديگر متون باستاني ايران براي هوم مقدس خاصيت جاودانگي و دوام و بقا آورده شده است. به اين لحاظ كه عصارة هوم نه تنها سكرآور و مست كننده بوده بلكه خاصيت دارويي داشته و در پزشكي به كار مي‌رفته است. حافظ نيز در بيتي صفت ”بقا“ را براي مي ذكر مي‌كند.
(غزلِ شمارة 6)
بده ساقي مي باقي كه در جنت نخواهي يافت/ كنار آب ركن‌آباد و گلگشت مصلا را
اينكه حافظ اشاره به استفاده از شرابِ مقدس در كنارآب ركن آباد دارد اين حدس را ايجاد مي‌كند كه چه بسا مراسم آييني كه او در آن شركت داشته در مكاني در كنار آب ركن آباد برگزار مي‌شده است. مراسم باده خواري در مجالس انس به اين صورت برگزار مي‌شد كه مريدان دايره وار مي‌نشستند و جام شراب به ترتيب از دستي به دست ديگر رد شده و همه را سيراب مي‌كرد. از همين رو در ابيات زيادي از باده‌پيمايي صحبت شده است.
 (غزل شمارة 9)
چو با حبيب نشيني و باده پيمايي/ به ياد دار محبان باده پيما را

۱۳۸۸/۰۴/۲۵

ایران. اسلام. عرب (۱۳)


عارفان علیه عابدان(۱)
مسلمان گر بدانستی که بت چیست* یقین داشتی که دین در بت پرستیست
 [شیخ محمود شبستری]
به گفته شاهرخ مسکوب: برخلاف علما، عرفا نه تنها افسانه ها و حماسه ملی ایران قدیم را طرد و نفی نمیکردند و آن را ترهات مجوس و مایه گمراهی و مکروه و حرام نمیدانستند بلکه به آن توجه داشتند. یکی از ارکان فلسفه اشراق سهروردی به اصطلاح خودش حکمت خسروانی بود؛ اندیشه و فرزانگی ایران پیش از اسلام. [هویت ایرانی و زبان فارسی]
خرقه سپید یا کبود فرزانگان دوره اسلامی و سلوک هفتگانه و بسیاری از آیینهایشان برخاسته از عرفان مهری و مزدایی بوده است. در تذکرت الاولیا آمده که حسین بن منصور حلاج که به جرم زندقه کشته شد، روزی چیزی مینوشت. کسی از او پرسید که چه مینویسد؟ و حلاج پاسخ داد: <چیزی مینویسم که با قرآن مقابله کنم>. حافظ با اشاره به دار زدن منصور حلاج میگوید: <جرمش آن بود که اسرار هویدا میکرد>.
حافظ، پارسي گويي را زبان عرفان مي داند و آگاه است كه زبان هاي بيگانه از بيان راز و رمزهاي عرفاني ناتوانند:
تركان پارسي گو، بخشندگان عمرند* ساقي بده بشارت پيران پارسا را
گر مطرب حريفان اين پارسي بخواند* در رقص و حالت آرد صوفي با صفا را
حجاب سازان حافظ پژوه نمي گويند كه چرا حافظ به جاي يادكرد از تازيان و خلفاي راشدين و امثالهم، در غم و حسرت دوران جم و كاووس و خسروان ديگر است؟
تازيان را غم احوال گران باران نيست* پارسايان مددي تا خوش و آسان بروم
ساقي بيار باده و با مدعي بگو* انكار ما مكن كه چنين جام، جم نداشت
 گفتم اي مسند جم، جام جهان بينت كو* گفت: افسوس كه آن دولت بيدار بخفت
 حال خونين دلان كه گويد باز* وز فلك خون جم كه جويد باز
 كي بود در زمانه وفا جام مي بيار* تا من حكايت جم و كاووس كي كنم
آشنايي و دلبستگي حافظ به شاهنامه و پيروي او از منش فردوسي، از اين سروده ها آشكار مي شود:
همان مرحله است اين بيابان دور* كه گم شد در او لشگر سلم و تور
 همان منزلست اين جهان خراب* كه ديدست ايوان افراسياب
 كجا رفت پيران لشگركشش* كجا شيده آن ترك خنجركشش
 گوي خوبي بردي از خوبان خلخ شاد باش* جام كيخسرو طلب ك افراسياب انداختي
 شوكت پور پشنگ و تيغ عالمگير او* در همه شهنامه ها شد داستان انجمن
 شاه تركان چو پسنديد و به چاهم انداخت* دستگير ار نشود لطف تهمتن چكنم
 سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل* شاه تركان فارغست از حال ما كو رستمي
 شاه تركان سخن مدعيان مي شنود* شرمي از مظلمه ي خون سياوشش باد
 شكل هلال هر سر مه مي دهد نشان* از افسر سيامك و طرف كلاه زو
 ز دست شاهد نازك عذار عيسا دم* شراب نوش و رها كن حديث عاد و ثمود
 ياري اندر كس نمي بينم ياران را چه شد* دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد
 شهر ياران بود و جاي مهربانان اين ديار* مهرباني كي سر آمد شهرياران را چه شد
 در عرفان ایرانی مانند مقالات شمس تبریزی، «کعبه دل» به جای «کعبه گل» مینشیند. «آذرکیوان» سرکرده گروه «مه آبادیان» یا آذرهوشنگیان (مرگ: ۱۰۲۷ قمری) در پاسخ به یکی از فقهای اسلام که پرسیده بود چرا او و پیروانش از کشتن جانوران و خوردن گوشت خودداری میکنند، گفته بود: <خداپژوهان را اهل دل گویند و دل را کعبه حقیقی. پس آنچه بر محرم کعبه آب و گل حرام است بر محرم کعبه حقیقی به طریق اولی روا نیست یعنی اکل حیوانی و ذبح جانور>. [دبستان مذاهب، چاپ ۱۳۶۲، ص ۳۳] در همان کتاب اشاره شده به «پره کیوان یزدانی» که از عرفای فرقه «بیراکی» در هند به شمار میرفت. وی در احمدآباد (گجرات):< موذنی را دید که بالای بام مسجد رفته اذان به انجام رسانید. چون فرود آمد کیوان پره پرسید: «پاسخ یافتی»؟ موذن گفت: «از که»؟ گفت:‌ «آن را که میخواندی»! و چون به بندر سورت که از بندرهای مشهور هند است رسید حاجیی را دید که از راه دریا به بندر پیوست. کیوان پره از او پرسید: «از کجا می آیی»؟ گفت: «از خانه ی خدا». کیوان پره سرود که:«خدا را دیدی»؟ جواب داد: «نه». پس گفت: «مگر در خانه نبود»؟ حاجی متحیر بماند>.