۱۳۸۷/۰۳/۲۵

میهن سالاری نه مردم سالاری!! (بخش۱)


اگر ناسیونالیسم (ناس گرایی) را برابر با مردم سالاری (جمهوریت) بدانیم، و آن را بر ضد دیکتاتوری (خودکامگی فردی) بخوانیم، گزینش چشم بسته و مطلق آن، آسیبهای بسیاری را در بر خواهد داشت (چنانکه در کشورهای زیادی شاهد بوده ایم). در همین آغاز، روشنگری میکنم که غربیان نیرنگباز با اصطلاحاتی چون استبداد شرقی و دموکراسی غربی و مانند اینها، بسیاری از کتابخوانان ما را گمراه کرده اند. تاریخ غرب را از زبان خودشان بخوانید و ببینید چه جنایات و پستی هایی داشته اند. درباره استبداد غربی باید کتابها نوشت. از سوی دیگر، کاربرد «مردم سالاری دینی» یک مغلطه است زیرا دین: خداسالار میباشد و نه مردم سالار! آنچه که حضرات میگویند، دین سالاری مردمی است.
چرا اصطلاح مردم سالاری (و نه حکومت ملی) را قبول ندارم؟ اگر از آغاز تاریخ تاکنون را بررسی کنید درمی یابید که توده ها هیچگاه صلاحیت سیاسی و کشورداری نداشته اند. زیرا این زمینه بسیار پیچیده و تخصصی است. زیرا عوام بر نفسانیات و هوسهای خود چیره نیستند و دلایلی دیگر که خواهیم پرداخت. اگر داریوش بزرگ به شورشهای تجزیه طلبانه تسلیم میشد و مردم سالاری را به جای میهن سالاری میپزیرفت و یا خسرو انوشیروان در برابر کمونیستهای مزدکی کوتاه می آمد، و یا رضاشاه پهلوی آشوبهای گیلان و کردستان و خوزستان و غیره را به عنوان خواسته ی مردم به رسمیت میشناخت، میهن و همبستگی ملی ما دچار سرنوشتی سهمگین میگردید. اگر طاهریان و سامانیان و آل بویه، میهن را بر قومیت و مذهب خلافتی و غیره مرجح میدانستند، کشور یکپارچه ی ایران بسیار زودتر شکل میگرفت.
ایران نشینان (که نمیتوانم آنها را به معنای راستین، ایرانی بدانم) چهره ی ناصرالدین شاه (حیف از واژه ی شاه) را همچنان بر قلیانها و نعلبکی هایشان نقش میکنند و در برابر قتل امیرکبیر بی تفاوتند. اینها در خانه شان شاهنامه ندارند و یا آن را نخوانده اند. قهرمانانشان نه شهریاران بزرگ و نه پهلوانان جان فشان ایرانی بلکه زاغ ساران بی آب و رنگ است. چه ناگواراست که چهره ی «چه گوارا» و زندگی او در دسترس جوانانمان است بی آنکه از پیکارهای پارتیزانی رستم و سورنا و بابک و دیگر سرداران ایران زمین آگاه باشند. اگر به خاطرات و نوشتارهای ایرانی و انیرانی که دستکم از عصر صفوی به این سو به جای مانده، نگاه کنیم با واقعیتی تکان دهنده روبرو میشویم: جامعه ایرانی همچنان در خواب است! بی گمان اگر نقدی اجتماعی از پنجاه یا یکسد سال پیش را بخوانیم، میپنداریم که همین هفته نوشته شده است. ایرانیان غرق در آزورزی و تقلید کور و خرافات و ازخودبیگانگی هستند. ایرانیان عرق و غیرت ملی ندارند. اینها سخنانیست که بر زبان روشن اندیشان راستین ایران از انقلاب مشروطه به این سو جاری بوده است.
برمیگردیم به مردم و نامگانه ی ناآگاهانه ی مردم سالاری! دموکراسی: حکومت مردم بر ضد مردم است! چه اقلیت و چه اکثریت، به محض در دست گرفتن قدرت، نخست میکوشد که آن را نگه دارد. دوم اینکه تا میتواند منافع خود را تامین کند. مردم سالاری یعنی ریاست و فرمانروایی همه ی مردم بر خودشان. چنین چیزی هیچگاه ممکن نبوده و وجود نداشته است. همه نمیتوانند وزیر و وکیل شوند بلکه باید گزینش و انتخاب کنند. در انتخابات نیز کسانی از بخت بیشتری برای پیروزی برخوردارند که نفوذ و مال و رابطه ی بیشتری با محافل قدرت داشته باشند. خطاست اگر خیال کنیم در جهان غرب، آزادی کامل و مطلق حکمفرماست. آنها نیز با تمامی جمهوریخواهی شان، آشکار و پنهان، نوشته یا نانوشته، دارای محدودیتها و دغلها و باندبازیهایشان هستند. برده داری نوین با زنجیرهایی از تهدید به کم کردن حقوق و یا اخراج و پرونده سازی و غیره ادامه دارد.
آنچه که به نادرست مردم سالاری خوانده شده، همانا حزب سالاری و گروه سالاری (الیگارشی) میباشد. پس ریاست و اعمال قدرت به دست عده ای محدود می افتد که منتخب مردم هستند و از این به بعد، مردم نه دخالت بلکه نظارت میکنند تا انتخابات بعدی فرا برسد. نکته بسیار مهم اینجاست که آیا به راستی و آیا همیشه حق با اکثریت است و آنان درست می اندیشند؟ آیا روشهای اقتصادی و نظامهای سیاسی در همه جای جهان میتواند یکسان باشد؟ اگر مردم همواره کاره ای بودند هیچگاه در درازای تاریخ شاهد این همه حکومتهای دیکتاتوری نبودیم. مردم سالاری تعارفی بیش نیست زیرا مردم بدون یک رهبر نیرومند نمیتوانند با تمام کثرت خود، از پس حکومتی با سربازانی اندک نسبت به جمعیت کشور، برآیند. مردم ناچارند به کار و کاسبی خود بپردازند و زمان چندانی برای مطالعه و پژوهش ندارند. آگاهی های آنان از رسانه هایی سرچشمه میگیرد که صافیها و سانسورهای گوناگونی دارد. وقتی یک امریکایی کتابی درباره مردم کشورش مینویسد و نامش را «ملتی از گوسفندان» میگزارد، وقتی جامعه شناسان بزرگترین خطر برای دموکراسی و آزادی را خود مردم میدانند، حساب کار را باید کرد.
از سوی دیگر، آنقدر دوراندیش هستند و از تاریخ نه چندان دور (جنگهای جهانی قرن بیستم) درس گرفته اند که اجازه نمیدهند حزبی یا کسی آن اندازه نفوذ سیاسی به دست بیاورد که مردم را برای رای دادن به رژیمی فاشیستی یا فردی فریفتار برانگیزد. آری، آن دموکراسی نیز در بطن خود دارای یک استبداد مصلح و مردمی میباشد بی آنکه به معنای واقعی، مردم سالار باشد. قانون، نوعی جبر است. در برخی موارد شما اختیار زندگی شخصی خود را ندارید و مثلن هنگام رانندگی باید کمربند ایمنی را ببندید. و یا بیمه اجباری و مانند اینها. جالب است اگرچه مردم همواره دم از اصلاحات میزنند اما خودشان نخستین کسانی هستند که در برابر تغییر و دگرگونی می ایستند. همه چیز را به گردن دولت می اندازند و از همیاری، به دور هستند. جیمز دیویس میگوید: دوره های بیشماری در تاریخ داریم که طی آن، مردم در فقر شدید زندگی کرده یا زیر شدیدترین ستم بوده اند اما به اعتراض برنخاسته اند. اعتراض اجتماعی و نهایتن انقلاب، معمولن در شرایطی رخ میدهد که شرایط زندگی مردم تا اندازه ای بهبود یافته باشد. این محرومیت مطلق نیست که منجر به اعتراض میشود بلکه محرومیت نسبی است.
اسوالد اشپنگلر انقلاب فرانسه را نه به دلیل فقر مالی بلکه شکنندگی اقتدار دولت میداند. دوورژه نیز توسعه سریع را موجب پیدایش تنشها میداند. و آلوین تافلر در کتاب «موج سوم» زمینه های یادشده را در انقلاب ۵۷ ایران شناسایی میکند. به نوشته ی فرانتس نويمان: فرمول تقابل آزادي و حكومت ظاهراً شامل دو قضيه است: يكي اينكه هر چه قدرت حكومت كمتر شود، آزادي فرد افزايش پيدا مي‌كند (و به عكس). ديگر اينكه آزادي يك دشمن بيشتر ندارد و آن، حكومت است. هيچ يك از اين دو نتيجه، پذيرفتني نيست[...] در نادرست بودن اين استدلال همين بس كه قدرت اجتماعي غير دولتي ممكن است از قدرت دولت نيز براي آزادي خطرناك‌تر باشد. مداخلة دولت بر ضد صاحبان قدرتهاي خصوصي ممكن است براي تامين آزادي، اهميت حياتي داشته باشد.
س. ا. ليدمان مینویسد: هگل معتقد است كه اگر انسان از انديشة برابري، نتايج افراطي اخذ كند، نتيجة آن مخالفت با هرگونه مفهوم دولت مي‌شود... با اين برداشت نيز به مخالفت بر مي‌خيزد كه آزادي بيشتر به مفهوم برابري بيشتر است... هگل معتقد است كه آزادي متضمن اين نيست كه فرد امكان مي‌يابد آنچه دوست دارد انجام دهد؛ بلكه به مفهوم «تضمين حق مالكيت» و «امكان رشد و تكامل استعدادها و ويژگيهاي خوب فردي» است[...] بنا به اعتقاد ميل John Stuart Mill آزادي بيان نمي‌تواند در جوامع عقب‌مانده‌اي كه در آنها مردم در كليت خود افراد نابالغ تلقي مي‌شوند حاكم باشد... حقوق و آزاديهاي سياسي را نمي‌توان براي ملتي كه افكار روشن ندارد تضمين كرد.
ويل دورانت در کتاب «تاريخ فلسفه» آورده که از ديدگاه «سپينوزا» كـه دمـوكـراسي را مـعقول‌تـرين شكل حـكومـت مي‌داند: عيب دموكراسي در اين است كه مي‌كوشد تا قدرت را معتدل سازد. و براي اجتناب از اين، راهي نيست جز آنكه خدمات را به مردم صاحب مهارت و شايستگي تربيت شده بسپارند. عدد و اكثريت به تنهايي نمي‌تواند ايجاد خرد و حكمت كند و ممكن است بهترين خدمات را به كسي بسپارند كه بالاترين تملق و چاپلوسي را داشته باشد. چون وضع اكثريت هميشه ناپايدار است، كساني را كه اين كار را آزموده‌اند مجبور مي‌كند كه خـود را كنار بكشند، زيرا اكثـريـت عامـه، بـا احساسات رام مي‌شوند نه با عقل. از اين جهت حكومت دموكراسي در معرض عوام فريباني قرار مي‌گيرد كه هر يك پس از ديگري مدت كوتاهي به حكومت مي‌رسند.
برتراند راسل در کتاب «قدرت» مینویسد: غرض از دموكراسي اين بود كه جلو سوءاستفاده از قدرت را بگيرد. اما مدام به واسطه محبوبيت موقت سياستمداران عوامفريب، غرض خود را نقض مي‌كرد [...] بر هر كسي كه تاريخ يا طبيعت بشري را بررسي كند اين نكته بايد مبرهن باشد كه دموكراسي در عين حال كه راه حل كامل مسئله نيست، بخش مهم اين راه حل است [...] حسنهاي دموكراسي منفي است: دموكراسي حكومت خوب را تضمين نمي‌كند، بلكه جلو پاره اي از بديها را مي‌گيرد [...] دموكراسي با آنكه لازم است، به هيچ روي تنها شرط لازم براي قدرت نيست. در دموكراسي امكان دارد كه اكثريت بر اقليت با جبر بي‌رحمانه و كاملن غيرلازمي حكومت كند.
(امیدواریم به یاری یزدان در آینده به گوشه هایی دیگر بنگریم و به ویژه دو نظام پادشاهی و جمهوری را با یکدیگر بسنجیم./ امید عطایی فرد)
* یاری نامه ها و دفترهای سودمند برای دریافت بیشتر این جستار:
{مقدمه ابن خلدون}
{موریس دوورژه: اصول علم سیاست}
{آنتونی گیدنز: جامعه شناسی}
{فرانتس نویمان: آزادی و قدرت و قانون}
{امیرحسین آریانپور: جامعه شناسی}
{امید عطایی فرد: پادشاهی در استوره و تاریخ ایران}
{سون اریک لیدمان: تاریخ عقاید سیاسی}

۱۳۸۷/۰۲/۰۴

هزارباده ی ناخورده


آیا ما ایرانی هستیم؟ اگر نیستیم، پس چرا در این سرزمین زندگی می کنیم و به عربستان یا ترکستان وغیره نمی رویم. یا چرا برای این کشور نام دیگری بر نمی گزینیم؟ ونیز به زبان نا ایرانی سخن نمی گوییم. چرا نوروز و چله و چهارشنبه سوری را جشن می گیریم؟... باری،اگر ایرانی هستیم، پس چرا زبان ملی و فرا قومی پارسی را آنسان که باید،پاس نمی داریم؟چرا در برابر نابودی و یا ربودن یادگارانمان واکنشی شایسته نشان نمی دهیم؟چرا منش و بینش نیاکانمان را به فراموشی سپرده ایم؟ پیشینه دانش و فرهنگ ایران زمین دیرینه تر از هر کشوریست.پس چرا چنین گنجینه گسترده و شگرف را بر باد داده و دست گدایی به گرد جهان، دراز کرده ایم. چرا چهره هایمان را با آب خرد نمی شوییم؟ تیره بختی ما از انگیزه هایی گوناگون- چه از سوی خودمان و چه از سوی دشمنان- آب می خورد. رشگ و آز،خود کامگی و فریفتاری؛گفتار و کردار و پنداری که زمانی به پاکی، پر آوازه بود به پلشتی آغشته است. فروغ راستی به کور سوی دروغ،دگرگون گشته و از این روست که بخت از ایرانی،برگشته است. جایگاه ما چنان ارجمند بود که سرزمین مان را فردوس می دانستند و ما را آزاده می خواندند.پس چرا بنده نام و نان بیگانه شدیم؟چرا باژ و جشن و برسم از کف دادیم و به باج و زاری و خواری،گردن نهادیم؟چه شرم آور بود آنگاه که شاه نامه ها را از اورنگ به ننگ کشیدند،و تاج جهان گیرش را به((عقال جهل))و ((چپیه روشنفکر))نمایی پوشاندند! چه خوفناک بود و هست و خواهد بود،خواب هایی که برای نسل ما(نسل نفرین شده) دیده اند و دیرینه یادمان هایمان را به آتش می سوزند و به آب می شویند.((شاید حرف آخر))اگر از آغاز گفته می شد، آنگاه نسل سوخته به هنگام، پی می برد که ((ما چگونه مار شدیم))! چه دیر دریافت که ((نون قلم))در ((عرب زدگی))است! خرد را چو کس نیست گفتن چه سود(این پرسش فردوسی است)؛(مهر)بانی که سر آمد،شهریاران را چه شد؟(این پرسش حافظ است). پاسخ ما چیست؟ در زمانه ای دلسنگ که از سنگ بنای نیاکان نیز نمی گزشتند و تاب دیدن نام هایی چون ((کورش کبیر))و((تخت جمشید))را بر پیشانی خیابان ها نداشتند، در هنگامه ای دلگیر که لاشخور های سرخ به شیر خورشید سان ایران یورش برده و از پس پرده های سیاه،گوش به استاد ازل سپرده و در ((کتاب جمعه))به کرنش کمونیسم پرداخته بودند،خروش خاموش خویش را در چکاد چکامه ها به پژواک می شنیدم:
نهان گشت آیین فرزانگان -- پراکنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد،جادویی ارجمند -- نهان راستی،آشکارا گزند
ذوالقرنین قرآن و مسیح تورات و ابر شهریار ما؛آسوده مخواب که مردم ایران نشین- و نه ایرانی- در خوابند!و آب سیوند، آنها را خواهد برد.آسوده مخواب که خشکی تو ،غرق در گرداب هاست. راستی آغاز کردی؟ از شهر بیرون باید شدن؟ (این گفته شمس است)ای زرتشت، چگونه می توان راه راست را برگزید؟! مگر آنکه از جان و مال، چشم پوشید و یا پای به ویرانه های آوارگی نهاد. زرتشت! باز از تو می پرسم: کجاست آن فره اهورایی که دگر بار بر این مرز مزدایی بتابد؟ کجاست پشوتن و سوشیانت و کرشاسپ و کیخسرو؟ کجاست نویدهایت درباره فرجام زهر آگین دروغکاران؟ ژوبین های پارسی، کمندهای کردی، کمان های مازندرانی، گرزهای گیلکی، زره های آذری، سپرهای سیستانی، برگستوان بلوچستانی، تیغ های طبرستانی، خنجرهای خوزستانی، خدنگ های خراسان بزرگ... آژیر هژبران ایران شوید و ترک و تازی و روسی و فرنگی را در هم کوبید. سعدیا مرد نکونام را مرده می دارند و زنده آن است که نامش به نکویی نبرند!اگر بنی آدم از یک گوهرند،پس چگونه پاره ای کیش ها و کشورها آشفته و پاره ای دیگر آسوده اند؟ شبیخون از درون! <آری چنین بود برادر> که <گفتگو های تنهایی> اش،چه تن ها راکه به خاک و خون نکشید. و چه فرهنگستان شگفتی بود که چماغ دباغ را سروش کریم کرد! ای گزشتگان و ای آیندگان؛من از این ناس، برائت می جویم. طوطیان هند دیگر شکر شکن نمی شوند.شهروندان شمس نمی پرسند که زبان پارسی را چه شده است؟ پشدسیه چشمان کشمیری،دیگر شعر حافظ شیراز نمی خوانند. نظامی و خاقانی، در بند خاقان زادگانند.خوبان پارسی گو، به کنیزی ازبک و ترکمن و قزاق رفته اند. وای بر خونیرث خونین دل. غرش شیران، گزشت و رفت، باری چه دیر پاست عو عو سگان شما؟ گویا ناگزراست رفتن کاروان شما، مهمانان ناخوانده و گنگ زبان. کیان و پهلوانان!آنان از مرده شما نیز باک دارند.خونهای خود را در رگ های ما روانه کنید تا به خونخواهی شما بشتابیم. زنده باد ایران بزرگ. گمان مبر که به پایان رسید کار مغان...هنوز هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است. لاله های سرنگون! سوگند به خون پاکتان ،میهن خویش را کنیم آباد و سرفراز. سرو های سایه افکن! در زیر دارتان بسی نامه های نامور،خواهیم نگاشت... ما زنده به آنیم که آرام نگیریم....موجیم که آسودگی ما عدم ماست. نام ونژاد وفرهنگمان را از آلودگی ها،می پالاییم،زنگار زیانکاران رااز آیینه مهر آریا می زداییم و به زیور مزدایی می آراییم. وهومن و دیگر امشاسپندان را به یاری همی می خوانیم تا دروغ و دشمن و خشکسالی را از این سرزمین،به دور داریم. هستی من به هستی تو بسته،ای میهن آریایی.باش و زنده بمان ای عشق سوزان ما. یکیست راه و آن،میهن پرستیست.

(دیباچه کتاب مرز مزدایی که از سوی وزارت ارشاد اسلامی حذف گردید)

۱۳۸۷/۰۲/۰۳

ترازوی بی توازن تاریخ


پژوهنده اي كه به نوشته هاي تاريخ ـ به ويژه تاريخ ايران ـ مينگرد، در مي يابد كه ترازوي تاريخ تا چه اندازه شكسته است و سنجش نادرستي دارد. درباره ي تاريخ با سه گونه نقد و نگرش روبرو هستيم: (۱ ) عرب مآب . (۲) غرب گرا. (۳ ) اشتراكي ( كمونيستي ). هر سه گروه از ديدگاه خود و با ترازوي بي تراز خويش ، به تاريخ ايران پرداخته اند و سبب بحران در هويت ملي ايرانيان گشته اند. عرب مآبان ، تاريخ ايران پيش از تازش عرب را آلوده به آتش پرستي و مجوسي گري مي دانند و از تازيان به گونه ي سروران و رهايي بخشان ايرانيان ياد مي كنند … اين ، در حالي است كه براي نمونه كوروش بزرگ در تورات به عنوان «مسيح» ياد شده ، و به اثبات رسيده كه پايه گذاران فرهنگ و تمدن دوره ي اسلامي ايرانيان بوده اند. غرب گرايان به تجزيه ي تاريخ ايران (جدا كردن ايلام ) و كاهش آن به ۲۵۰۰ سال پرداختند. سپس با بزرگ نمايي كشور كوچك يونان ، رقيب نيرومندي در برابر دولت هخامنشي آفريدند و با روانه جلوه دادن جنگهاي ماراتون و سالاميس ، پيروزيهاي خيالي را در كتابها به ثبت رساندند. مايه شگفتيست كه ايران به مسابقات ضد ملي « دو ماراتون » اعتراض نكرده و خود نيز شركت مي كند. غرب گرايان به گونه اي مطلق ، بارها از پادشاهی شرقي در برابر مردم سالاري ( دموكراسي ) غربي ، دَم زده اند و شهرياران ايران را خودكامه نمايانده اند ، در حالي كه ايران همواره داراي شورايي از بزرگان و مهان بوده كه پادشاه با ايشان به رايزني مي پرداخته است. از سوي ديگر ، اين چگونه آزادي و دموكراسي بود كه جام شوكران به دست سقراط مي داد و دانشمنداني چون آناكساگوراس را به جرم بيان واقعيات علمي به تبعيد مي فرستاد ؟! همه ي غرب در يونان ، و آن هم در شهركي به نام آتن ، خلاصه مي شود و بس. آن چيزي كه به نام دانش و فرهنگ يوناني شناخته شده ، در واقع و در اصل ، ايرانيست. دموكريت و افلاتون شاگردان مغان دانشمند ايران بوده اند. به راستي بي شرمي است كه يونانيان از خوان ايرانيان ، بي دريغ بهره برده و به نام خويش كرده اند ، حال آنكه به گفته ي سقراط ، خطاب به يكي از يونانيان : « اگر تو اجداد خود را در برابر اردشير پسر خشايارشا نمايش دهي ، بي گمان بر تو خواهند خنديد. پس نيك بنگر تا ببيني كه ما از حيث تبار و تربيت تا چه پايه از آنان كمتريم». پس از يونانيان ، روميان نيز از فرهنگ ايران بهره ها بردند. آيين مهر را كيش رسمي خود نمودند ؛ از مجلسهاي ايران اشكاني به نام مهستان و كهستان برداشت كرده و مجلس سنا را درست كردند. بيشتر امپراتوران آنان خودكامه و خونريز بودند و با دسيسه هاي پشت پرده به فرمانروايي مي رسيدند. به راستي دموكراسي و مردم سالاري خيالي غرب ، چه هنگامي برقرار بود؟! گروه اشتراكي نيز راههاي بس نادرست در پيش گرفتند. نه ديرزماني پس از آنكه ايشان سخن از بردگي در ايران به ميان آوردند ، لوحهاي هخامنشي خوانده شد و يكي از افتخارات ايرانيان آشكار گرديد : هيچ كارگري در ايران برده نبود و همه دستمزد مي گرفتند. از سوي ديگر ، از آنجا كه سرزمينهاي بسياري از ايران گذشته ، در دست دولت شوروي بود ، پس ، تاريخهاي جعلي و جداگانه به رشته ي نگارش درآمد تا سرزمينهاي تاجيكستان ، ازبكستان ، تركمنستان ، آذربايجان شمالي ( اران ) و قفقاز و غيره ، جدا از مام ايران معرفي شوند. دريغا كه پس از فروپاشي شوروي ، جمهوريهاي ظاهرا استقلال يافته ، به همان تاريخهاي ساختگي پايبند هستند و سخني از يگانگي و پيوستگي گذشته ايشان با پيكر ايران زمين نيست. به هر حال اين سه بينش ، كفه ي ترازوي تاريخ را به سود خويش سنگين كرده و آن را در هم شكسته ، و در این ميان ، بينش ملي ايران و روايت راستين آن ، در گمنامي فرو رفته است. اگر چه ، هر چند گاه ، گفتاري و كتابي روشنگرانه منتشر مي شود ، اما در برابر بينشهاي بيگانه كم توان مي باشد. پس بهتر است نويسندگان و مترجمان ايراني ، با آگاهي از پژوهشهاي ارزنده و افشاگرانه اي كه انجام شده ، در نگارش و ترجمه ي نوشتارها ، دقت بيشتري داشته باشند. هم اكنون نياز فراواني به انجام اين كارهاست :
۱. ترجمه ي كتابهاي ارزنده ي ايرانشناسي كه به زبانهاي بيگانه نوشته شده است.
۲. چاپ كتابهاي كمياب و نيز كتابهاي فارسي زبان بيرون از كشور.
۳. ترجمه ي نوشتارها و كتابهايي كه به زبان پهلوي و ديگر زبانهاي كهن ايراني نگاشته شده.
افزون بر اينها ، نويسندگان و نشريه ها مي بايست به معرفي و نقد هر چه بيشتر و بهتر كتابهاي مربوط به فرهنگ ايران بپردازند و نگذارند كتابهاي ايرانشناسي در مرداب بي تفاوتي و خاموشي فرو برد. در پايان پيشنهاد مي شود كه يك راهنما براي پژوهش و نگارش تاريخ و فرهنگ ايران ، پيش رو نهاده شود تا نويسندگان از تكرار مطالب تحريف شده و مغرضانه به دور بمانند . / با آرزوي سرفرازي ايران

۱۳۸۶/۱۲/۲۲

گفتگوی آناهید خزیر با امید عطایی فرد (کتاب پیامبر آریایی)



گفتگوی آناهید خزیر با امید عطایی فرد
به مناسبت چاپ سوم کتاب «پیامبر آریایی»
گاتها در تیرگیها
پرسش : انگیزه شما از نگارش کتاب پیامبرآریایی چه بود؟
پاسخ: برپایه دیدگاهی که همیشه داشته ام میخواستم گامی فراتر از پژوهندگان پیشین بگذارم و اسرار نهفته در تاریخ ایران را بازگشایی کنم. بر این باورم که زرتشت بزرگترین چیستان تاریخ است و نه تنها سخن و بررسی درباره او به پایان نرسیده بلکه تازه در آغاز کاریم. پیشنهاد من به جوانان پژوهشگر این است که به جای رونویسی و تکرار نوشتارهای پیشین، متون اصلی را بخوانند و نیز نوشتارهای ناشناخته را ترجمه کنند. به ویژه نوشته های مورخان یونانی و رومی و نیز آنهایی که هنوز از عربی برگردانده نشده است. ای بسا نسخه های خطی فارسی که اشاراتی مهم درباره زرتشت و اوستا داشته باشند و ما ندانیم. من به عنوان یک پژوهشگر ایرانی برای نخستین بار در تاریخ اوستاشناسی به تطبیقی فراگیر و گسترده میان گاتها و اوستا با وداها و تورات و انجیل و... دست زدم و به رازهایی تکان دهنده پی بردم. پیام من در کتاب پیامبر آریایی این است که فرهنگ و تمدن با ایران و زرتشت آغاز میشود.

پرسش: گاتها چیستند و چه معنایی دارند؟
پاسخ: گات یعنی قطعه و بریده ادبی و آهنگین که به گونه های: گاث و گاه نیز خوانده شده اند. در اوستای کنونی که بازمانده ای اندک از اوستای بنیادین و بزرگ است، گاتها نه یک بخش جداگانه و نمایان بلکه بازیافته ای در دل یسنا میباشد. از میان بخشها و پاره های اوستا، گات ها را بیگمان از آن زرتشت سپیتمان میدانند. یسنا ۷۲ هات (های، آیه) دارد و هر هات از چند بند درست شده است. در رده بندی امروزین، این هات ها از یسنا را سخنان خود زرتشت به شمار آورده و بر پنج پاره به این ترتیب دانسته اند:
۱. یسنا: هاتهای ۲۸تا ۳۴، که اهونودگاه خوانده میشود.
۲. یسنا: هاتهای ۴۳ تا ۴۶، که اش تود گاه خوانده میشود.
۳. یسنا: هاتهای ۴۷ تا ۵۰، که سپنتمدگاه خوانده میشود.
۴. یسنا: هات ۵۱، که وهوخشترگاه خوانده میشود.
۵. یسنا: هات ۵۳، که وهیشتوایشت گاه خوانده میشود.
نام هر یک از پنج گاه (گات) بالا، از نخستین واژه ی به کار رفته در آن، گرفته شده است؛ بجز گات یکم (اهونودگاه) که واژه آغازین آن در واپسین بند هات ۲۷ آمده است.

پرسش: آیا گاتها کامل و بی گزند به دست ما رسیده است؟
پاسخ: میدانیم که کتاب اوستا بارها نابود و دچار آسیب شده است. گاتهای بنیادین بسیار بیشتر بوده و پاره هایی از آن به دست ما نرسیده است. افزون بر این، من باور دارم که بخشها و بندهای دیگری در یسنا را نیز باید در رده گاتها گماشت؛ مانند:
یسنا: سرآغاز، بندهای ۲ و آخرین جمله بند ۳ و بند۴.
یسنا: هاتهای ۵ و ۸ (بندهای ۳ تا ۷) و شاید هات ۱۳و هات ۲۷ (بندهای ۵ و ۸ تا ۱۰) و هات ۳۵ (بندهای ۳ تا آخر) و هات ۳۶ و هاتهای ۳۸ تا هات ۴۱ (بجز بند آخر) و هات ۵۲ (بندهای ۱ تا ۳) و هات ۵۴ (بند ۱) و هات ۵۶ (بندها ۱ و ۲) و هات ۵۸ (بجز بندهای ۵ و ۸ و ۹).
همچنین بر این باورم که بخشهایی گمشده از گاتها را میتوان در وداها و نیز کهنترین نوشتارهای سنسکریت به دست آورد که البته کار بسیار دشواریست. نمونه هایی را در کتاب «پیامبر آریایی / گفتار ۵۲» نشان داده ام.

پرسش: در ترجمان گاتها چه نارساییهایی به چشم میخورد؟
پاسخ: یکی از نارساییها در ترجمان گاتها افزون بر دستور زبان پیچیده ی آن، ناآگاهی مترجمان ایرانی از ریشه های کلمات و یا به کاربردن یک معنا برای چند واژه ی گوناگون و یا برعکس، به کار بردن چند معنا برای یک لغت است. آنان با بینش و دیدگاهی از پیش تعیین شده، به قول معروف از آنسوی بام افتاده اند. اگر بیشتر غربیها زرتشت را جادوگر و یا گاوچران و یا کشاورزی معرفی کرده اند که نگران فرآورده ها و محصولاتش میباشد، مترجمان ما چنان تصویر مدرنی از او ساخته اند که گویی در پشت میز کار به همکاران! و خویشاوندان! اندرزهایی تکراری و کسل کننده میدهد. ما هیچ ترجمه ی دقیق و روشنی از گاتها نداریم و درباره ی کسی داد سخن داده ایم که شناخت راستینی از سروده هایش به دست نیامده است!!
از سوی دیگر، نامهای ویژه مانند «پل چین وت» و اسم ایزدان باید بدون ترجمان و با همان لقب (مانند: شهریور، بهمن، خرداد و...) آورده شود در هالی که از سوی مترجمان کنونی، این نامها معناگزینی شده و آینه وار نیامده است؛ به ویژه: میثره (۴۶:۵ و ۵۳:۷)، داموئیش اپم (اوپمن) و ونگوهیم اشی(۴۳:۵)، چیستا و دئنا (۴۴:۱۰)، رشن (۴۶:۵) و... همچنین گویا هات ۵۳ بند ۶ درباره پشوتن پسر ویشتاسپ می باشد. به گمان میرسد اشاراتی به یسنا (۵۰:۹ و۵۱:۲۲) و اوستا (به گونه ی وستا / ۴۸:۲و ۴۶:۱۷) و ایزد «رام» یا راما (۴۷:۳) و گاو هذئوش (۲۹:۷) نیز شده باشد. با این یادآوری که زرتشت از زبان استعاری بارها بهره برده است.

پرسش: آیا راهکاری برای شناخت بهتر گاتها داریم؟
پاسخ: با نگرش به دفتر پهلوی «بن دهش» که با واژه ی «زند آگاهی» آغاز می شود، میتوان آن را گزارش و تفسیر گاتها دانست. با بررسی این دفتر و نیز دفترهای همانندش مانند «گزیده های زادسپرم» و سنجش آنها با گاتها درمی یابیم که مترجمان کنونی بسیار به بیراهه رفته اند. برای نمونه هات ۲۸، بند ۳:
* ی وائو اشا اوفیانی منس چا وهو اَپَئورویم. مزدام چا اهورم یَ اِئی بیو خشَترِم چا اَغژَئون وَمنِم. وَرِدَئیتی آرمَئیتیش آ موئی رَفِزرائی زَوِنگ جستا.
* من به تو ای اشا میپیوندم به یاری وهومن تا فرجام. مزدااهورا برای شما شهریاریست جاویدان. آرمیتی فراخ بین، آید ما را به یاری آنگاه که جویانیم به زبان.
یادداشت: در بن دهش (بخش یازدهم) درباره ایزد آرمیتی (سپندارمذ) آمده که او بدیها را با خرسندی و بدون گله مندی میپذیرد و همه آفریدگان از او زیند (یعنی به یاری او زندگی میکنند). همچنین وی با صفت «وورو دُئیثرا» به معنی «فراخ بین» یادشده که میتواند همان لغت «وَرِدَئیتی» در این بند گاتها باشد. اینک بسنجید با ترجمه دوستخواه:
** ای مزدا اهوره! تو و «اشه» و «منش نیک» را سرودی نوآیین میگویم تا «شهریاری مینوی» پایدار و «آرمیتی» در من افزون گیرد. هرآنگاه که تو را به یاری خوانم به سوی من آی و مرا بهروزی و رامش بخش.(!!!)
در نمونه ای دیگر در هات ۳۰، بند ۴ نام گیومرت را که به گونه ی «گئم» آمده به «هستی» و «زندگی» ترجمه کرده اند:
* ات چا هیت تا (ایدون هنگامی که) هم (با هم) مئینیو (مینو) جَسَ اِتِم (جستند) پئو اورویم (نخست) دَزدِ (زاده)
گَئِم چا (گیومرت).
زادسپرم مینویسد: در گاتها چنین گفته شده است که: همچنین آن هردو مینو هم رسیدند نزد آن کس که او «نخستین آفریده» است؛ یعنی هردو در تن گیومرت آمدند. آنکه برای زندگی است: اورمزد؛ و آنکه برای نابودی است: گنامینو (اهریمن) که تا او را بکشد. که آن تا پایان جهان هم چنین است یعنی که بر مردم دیگر نیز همانا خواهد رسید. به سبب بدی گناهکاران نابودی اهریمن و گناهکاران را دید. ایدون آن «پرهیزگار برتر اندیشی» اورمزد را که امید همگی است. (ترجمه: راشدمحصل)
یادداشت: هیچیک از مترجمان امروزی گاتها از گیومرت نامی نبرده اند در هالی که در نوشتارهای مزدایی بارها از او یاد شده است. با نگرش به یادکرد زادسپرم بی هیچ گمان میتوان کلمه «گئم» را همان گیومرت دانست به ویژه که در فروردین یشت (بند ۸۵) به گونه «گَیَه» آمده است. آنچه که زادسپرم «نخستین آفریده» یاد کرده، همان «پئو اورویم دَزدِ» در گاتهاست. ترجمه راشدمحصل اندکی گنگ است اما میتوانیم دریابیم که «برتر اندیشی پرهیزگار» درست برابر با این واژه های گاتهاست: «اَشَ اونَ وَهیشتِم مَنو»!
در نمونه ای دیگر، در هات ۳۰، بند ۷ از دو مینوی بنیادین (سپندمینو و اهریمن دروغکار) اینچنین یاد شده است:
* اَیاو مئینی واو وَرَتا ی درِگواو اَچیشتا وِرِزیو. اَشِم مئینیوش سپنِیشتو ی خرَ اُژدیش تِنگ اَسنُ وَستِ. یَ اِچا خشنَ اُشِن اهورم هَئيثیائیش شیَ اُثنائیش فرَ اُرِت مزدانم.
* از این دو مینو، دروغکار (اهریمن) برمیگزیند بدترین ورزیدن را. به یاری اشا، سپندمینو با سخت ترین جامه، آسمان را پوشانید. تا اینگونه خشنودی اهورامزدا را آشکارا با شیوه اش فراهم کند.
یادداشت: چرا این هات را چنین ترجمه کرده ام؟ زیرا این بخش و بند پس از آن را در نوشتارهای پهلوی میتوان اینگونه ردیابی کرد. در بن دهش آمده:
* مینوی آسمان که اندیشمند و سخنور و کنش مند و آگاه و افزونگر و برگزیننده است، پزیرفت دوره ی (drang) دفاع بر ضد اهریمن را که باز تاختن نگزارد. مینوی آسمان چونان گـُرد ارتشتاری که زره پوشیده باشد تا بی بیم، از کارزار رهایی یابد، آسمان را بدان گونه دارد. (بخش دوم) او جامه ی کبود (khashen) پوشید؛ جامه ی واستریوشی داشت زیرا نیکبخشی به جهان، خویشکاری اوست. همان گونه که واستریوشان، مناسبِ ورزیدن جهان، آفریده شدند. (بخش چهارم) در دین گوید که اهریمن چون درتاخت، و آفرینش هدفمند آفریدگان و پیروزی ایزدان و بی زوری خویش را دید، بازگشتن را آرزو کرد. مینوی آسمان چونان ارتشتاری اروند که زره فلزین دارد، که خود آسمان است، مقابله با اهریمن را مهیا ساخت و تهدید کرد (ترجمه راشد محصل: پیمان بست) تا آنکه هرمزد بارویی سختتر از آسمان، پیرامون آسمان بساخت... آن بارویی را که آن پرهیزگاران، بدان ایستند «آگاهی پرهیزگاران ahlawan agahih» خوانند. (بخش هشتم)
به نوشته زادسپرم:
* درست از آن هنگام که او (اهریمن) آفریدگان را آلود، پس با آن خودگویی (ترجمه مهرداد بهار: به نیروی اهریمنی آلودن ham drojenidan)، بزرگ دستی (قدرت) خویش را نشان داد... اورمزد پیرامون آسمان باروی سختتر دیگری که «اشو آگاهانه asho agahiha» خوانده میشود، ترتیب داد... در همان زمان، اهریمن کوشید که دوباره به جایگاه خویش که تاریکی است، برود، اما گزرگاه نیافت و تردیدآمیز (ترجمه مهرداد بهار: بدبینانه guman sahishniha) از بیم پایان یافتن نه هزار سال و آغاز شدن فرشگرد، بر خویشتن بیمناک شد.
یادداشت: واژه «خشن» در بن دهش که از سوی مهرداد بهار به معنی «کبود» دانسته شده برابر است با «خشنَ اُشِن» در گاتها که آن را «خشنودی» ترجمه کرده اند و درستتر میباشد. زیرا در همان بن دهش آمده: نیکبخشی به جهان، خویشکاری (وظیفه ی) او (آسمان) است.
اینک به ترجمه ی دوستخواه بنگریم:
**‌ از آن دو «مینو» هواخواه «دروج» به بدترین رفتار گروید و «سپندترین مینو» که آسمان جاودانه را پوشانده است و آنان که به آزادکامی و درستکاری، مزدااهورا را خشنود میکنند، «اشه» را برگزیدند.(؟!)
در یک کلام، مترجمان امروزین گاتها از روی دست هم نوشته اند و درنیافته اند که استوره های بنیاد آفرینش (بن دهش) با چشمداشت به سروده های زرتشت بوده است. تا زمانی که نوشتارهای پهلوی، ریگ ودا، اوپانیشاد و شاهنامه را به درستی نشناسیم، نمیتوانیم برگردان درست و استواری از گاتها داشته باشیم. حتا ردپای زندبافیهای زرتشت را در تورات و انجیل و قرآن نیز می یابیم. من در کتابم (پیامبر آریایی) به نمونه های زیادی اشاره کرده ام که یافته هایی تازه و ناگفته در تاریخ اوستاشناسی به شمار میرود و اهمیت این کشفیات هنوز از سوی پژوهندگان و خوانندگان، به درستی دریافته نشده است. می بایست واژه نامه ای از لغات به کار رفته در گاتها را با نگرشی گسترده به زبانهای آریایی تدوین کنیم و ریشه و معنای هر کلمه را به درستی بازنماییم. نخستین گام را موبد موبدان استاد پورداوود برداشته است. (یادداشتهای گاثاها) سپس همانند ویرایش دیوانها و نوشتارها، همه نسخه بدلهای گاتها را یکجا ارایه کنیم. و سرانجام با توجه به متون پهلوی و سنسکریت گاتها را ترجمه کنیم. اگر من نمونه هایی را پیش کشیده ام، بیشتر برای این بود که شک و گمان بزرگی را در ترجمان اشتباه و گمراه کننده ی دیگران پدید آورم و میدانم که دیدگاه هایم هنوز جای کار دارد. / درود بر فروهر زرتشت.

۱۳۸۶/۱۲/۰۷

نازنین متین - نقد مقاله ثاقبفر (بن بست کیخسرو و فساد قدرت سیاسی)


به گفته ي دوستي با اين همه پيشرفت در دانش و فنآوري ما همان شامپانزه با هوش چماق بدست «ديويد اتنبورو» هستيم، كه در برنامه هاي خود بررسي مي كرد، تنها روش هاي مان پيشرفته تر شده و چماق هايمان بهتر سر مي شكند،ما دلخوشيم كه تنها دانشجويي هستيم و تارنگاري داريم و دستي به قلم و نه صاحب قدرتي هستيم، و نه پشت ميز و مقامي هستيم، و دلخوشيم كه به جاي چماق قلمي در دست داريم، و مي توانيم بجاي بكار بردن زور و چماقي كه آرزويش را داريم و شكستن سر حريف، با چماق هاي مدرن با هم به هم انديشي فكري( به جاي جدال فكري) بپردازيم. ما بارها رژيم پيشين را متهم به اينكه از قدرتش استفاده ي نامشروع كرده و خود بزرگ بين بوده مي كنيم، بارها او را متهم مي كنيم كه آزادي هايمان را گرفته است. اما هيچ به اين انديشيده ايم، كه خودمان كجاي راه هستيم؟، آيا كسي كه خود تاب و توان نيش سوزني را ندارد چگونه مي تواند در جايگاه يك نويسنده و قلم بدست چنان جوالدوزي را به خوانندگانش فرو كند، و به روي مباركش هم نياورد و حتا پوزشي هم نخواهد!؟ چندي پيش در روزنامك جستاري كه مي توان گفت با ساير نوشتارها متفاوت بود و به ويژه براي كساني چون من كه هنوز از نوشتن و خواندن در مورد استوره هاي ايراني سير نمي شوم، آمده بود اين نوشتار در مورد استوره ي كيخسرو بود كه نويسنده ي گرامي آن مرتضا ثاقب فر بودند، در پي اين نوشتار در بخش پيام هاي روزنامك نقدي بسيار ارزنده از نويسنده گرامي اميدعطايي آمده بود، من به نوبه ي خود از اين گفتمان عرفاني كه بر پايه ي انديشه نيك بود هنوز بهره ي كافي را نبرده بودم كه با نقد ديگري كه از نقد اميدعطايي شده بود و اينبار توسط مدير روزنامك صورت گرفت روبرو شدم،تا اينجاي راه هيچ مشكلي پيش نيامده بود بجز دشوار بودن پي گيري نقدها كه اگر در خود تارنگار آن ها را بصورت جستاري مي آوردند خواندنش بسيار آسوده تر مي شد كه نشد، و اينكه از استادثاقب فر تقاضا شد كه به روشنگري نقدها بپردازند و از اوقات گرانمايه شان زماني را نيز به خوانندگان روزنامك اختصاص دهند، كه ناگهان در زماني بسيار كوتاه مانند آذرخشي كه در آسماني تاريك بجهد مدير روزنامك سخنگوي ثاقب فر گرامي شد و با گفتن اينكه نقدها ي كم مايه و بي ارزشند و ايشان(ثاقب فر) وقت شان ارزشمند تر از اين است كه بخواهند به چنين كارهاي بي ارزشي بپردازند، و پس از آن هم تا آمدم به خودم بيايم،تمام نقدها و آثار جرم را پاك كردند، تو گويي نه آذرخشي بود و نه روشنايي اندكي، و من ماندم و آن آسمان تاريك تاريك... مسعودلقمان گرامي حتا به خود رنج پوزش خواهي از خوانندگان بيكار و بي مايه روزنامك را هم هموار نكردند، و من هنوز كه هنوز است نمي توانم بفهمم استوره كيخسرو كه در شاهنامه هميشه نام او همراه با شادي و شادمانيست،و زندگي جاويد را نويد مي دهد چگونه به يكباره پر از تاريكي و غم و فرسودگي و هراس از سانسور سر درآورد.
نازنین متین 16 شهریور 1386
در این باره بخوانید

۱۳۸۶/۱۲/۰۶

بهرام روشن ضمیر - نقد مقاله ثاقبفر (بن بست کیخسرو و فساد قدرت سیاسی)


نوشتار جناب ثاقب فر از آن دسته نوشتارهایی است که نتیجه را در تیتر خلاصه میکند. بن بست کیخسرو!!! من و امید عطایی و ... خیلی ها با دیدن تیتر جا میخوریم. البته که تیتر تندی است. فساد قدرت سیاسی!!! نظریه منتسکیو و بسط آن به بهترین شکل توسط فیلسوفان متاخر. البته که روی کاغذ درست است. ولی در جایی که نمیتوان نظارت مردمی دموکراتیک را اجرا کرد باید به دنبال کسی گشت که چنان شایستگی و لیاقتی داشته باشد که قدرت برایش فساد آور نباشد. این امر خوشبختانه در ایران باستان رخ داد و در آیین پادشاهی ایران زمین به عنوان یک اصل پذیرفته شد. به طوریکه یکی از ویژگی های شاه این بود که نمیتوانست فاسد باشد. البته این بدین معنا نیست که در تاریخ ایران شاه مستبد و فاسد و ستمگر نداریم. ولی من ادعا میکنم که ما در ایران باستان سلسله و حکومت فاسد و مستبد و ستمگر نداشتیم. منظورم سلسله های ایرانی است و نه بیگانه و البته ادعای من مخالفان زیادی دارد. اگر بحث ما بحث فلسفی محض است که هیچ. ولی اگر فلسفه را به تاریخ ایران برده ایم (کاری که ثاقب فر شاید به بهترین شکل در ایران انجام داد و دستاوردش به دید من به مراتب بهتر از غول هایی چون ویل دورانت بود) باید کاربردی بنگریم و توجه کنیم که حالا که سخن از فساد قدرت سیاسی میزنیم، آیا نادیده میگیریم که در ایران باستان حکومتی فاسد نداشتیم، درحالیکه تفکیک قوای منتسکیو و نظارت پوپر وجود نداشت؟!!! در جهان دانش، هیچ اشکالی ندارد که کسی تئوری مطرح کند. هیچ اشکالی ندارد که کسی آنچه از امروز وام گرفته تا به گذشته ببرد. جناب ثاقب فر باید حق بدهند که به همین راحتی کسی قبول نکند که آنچه کیخسرو انجام داده به جهت بن بستی بوده که در زمینه سیاسی رخ داده است. باز بر خلاف گفته مسعود لقمان که میگوید : "در نظارت زمینی مردم با رای خود حاکمان خود را انتخاب می کنند، خود برای زندگی خود قانون می گذارند و خود بر اجرای قانون نظارت دارند. این مفهوم متاخر و جستن نشانی از آن در روزگار باستان، به بیراه زدن است. من نمی دانم چرا باید بر این اصرار کنیم که این مفاهیم جدید را در ایران باستان داشته ایم. جناب آقای عطایی فرد این مفاهیم نه تنها در ایران بلکه در هیچ کشور باستانی ای وجود نداشته است." منظور ثاقب فر اصلا این نیست. ثاقب فر خود روشن و واضح میگوید : "انديشه «نظارت زميني» بر قدرت فرمانروا که بتواند اين قدرت را مشروط و محدود سازد نه تنها به فکر کيخسرو نرسيده بلکه در سراسر تاريخ سياسي و فرهنگي ايران تا زمان انقلاب مشروطيت به ذهن هيچ ايراني راه نيافته بود. يکي از حيرت انگيزترين پديده هاي تاريخ ايران، حتي در اوج شکوفايي فرهنگ آن از سده هاي سوم تا پنجم هجري، بي توجهي دانشمندان ايراني به نظريات سياسي مطرح شده در يونان است."
از این روشن تر نمیتوان گفت که از نظر جناب ثاقب فر، این مفهوم در جهان وجود داشته و آنطور که لقمان و همراهان او چون بنکدار فرض میکنند، یکشبه در سده های اخیر اختراع نشده. ولی در ایران نیست. باز برمیگردیم به تیتر مقاله ثاقبفر: بن بست کیخسرو و فساد قدرت سیاسی. خود ثاقب فر میگوید کیخسرو برترین است. شایسته ترین است. و به همین جهت کنار میکشد. اینجا باید بگویم که این مسعود لقمان گرامی است که مقاله را خوب درک نکرده و اصلا منظور استاد را نگرفته است و نه امید عطایی. امید عطایی خوب گرفته و حالا با همه قدرت دارد پاسخ میدهد. او میخواهد ثابت کند که ثاقب فر اشتباه میکند. از چه جهت اشتباه میکند؟ از دو جهت. نخست اینکه چرا مدل یونانی (یونان باستان و نه مفهوم متاخر، جناب مسعود لقمان ) را ارزش دانسته و به طور غیر مستقیم مدل ایرانی به ضد ارزش تبدیل شده است. بی آنکه نگاه شود که مدل یونانی چه دستاوردی در یونان داشت و مدل ایرانی چه دستاوردی در ایران؟ و دوم اینکه ماجرا آنقدر هم که سیاه تصور میشود نیست و ایرانیان بدون آنکه از یونانی ها تقلید کنند، به نظارت زمینی باورمند بودند. استاد ثاقب فر کیخسرو را در حد پیامبران آورده و او را منجی بشریت میداند (بر اساس متون مقدس) ولی پاسخی برای این بن بست کیخسرو نمیدهند؟ البته ثاقب فر گرامی همانند همه ما اوستا را وحی منزل نمیداند. ولی هرکس که آنرا نوشته و موعود را ساخته، به ذهنش رسیده که کسی که یکبار به بن بست رسیده را در آن جایگاه نگذارد. آزموده را آزمودن خطاست. بی گمان نویسندگان این استوره ها و متون و باورها همه چیز را سر جای خودش گذاشته اند و کیخسرو در دید آنها نه یک خودکشی!!! کننده ای که همچون زمانه ما به دلیل بن بست معنوی و یا مادی مرگ را بر زیستن ترجیح میدهد، بلکه کسی است که بر طبق برنامه عمل کرده و به آسمان عروج کرده است. شاید استاد ثاقب فر بهتر از این نویسندگان، کیخسروی راستین را شناخته، ولی ما در مورد کاراکتر کیخسروی شاهنامه و متون کهن سخن میگوییم. از این جهت نمیدانم چرا مسعود لقمان سخن امید عطایی را تحریف!!! خواند. این نقد کاملا به جا بوده و به ذهن هرکسی میرسد. مقالات جناب ثاقب فر همواره در همه زمینه ها یکجا آگاهی هایی بس آموزنده میدهد. به طوریکه خواننده آثار تاریخی و ادبی ایشان میتواند مطمئن باشد که علاوه بر این موضوعات از سیاست و فلسفه و اقتصاد نیز چیزهایی فرا خواهد گرفت و این به دلیل حجم بالای دانسته های ایشان است. ولی قبول بفرمایید که این نوشتار هرگز توان اثبات این ادعا "نوميدي کيخسرو يک نوميدي فلسفي درباره نظام حکومت است" را ندارد. و حتا تلاشی نیز در این خصوص نمیشود. درحالیکه خود استاد معترفند که نظر ایشان خلاف آنچه دیگران گفته اند است و باید بیشتر تلاش شود تا از همه جنبه ها اثبات گردد. سخن دیگر درباره بحث نظارت زمینی و آسمانی است. استاد میگوید : "قدرت مطلقه اي که هيچ نظارتي بر آن جزنظارت آسماني خداوند» وجود ندارد، ناگزير و پرهيز ناپذير به تباهي و فساد خواهد انجاميد يعني مي بيند که حتي خداپرستي و خداترسي کامل نيز نمي تواند فرمانروايان را از فساد حفظ کند، زيرا در شاهنامه هيچ شاهي به اندازه او خداپرست نيست. پس اين پرسش پيش مي آيد که علاوه بر «نظارت آسماني» چه نظارت ديگري لا زم است تا قدرت فرمانروا را مشروط و محدود سازد؟" اینجا اصلا گزاره ها با نتیجه ای که گرفته میشود جور در نمی آید. کیخسرو خداپرست ترین شاه شاهنامه است. در نظر ایرانیان باستان و در آیین پادشاهی شاه، فر ایزدی دارد و به خداوند پاسخگو است و جانشین او بر زمین است. شاهانی چون جمشید با خدا رابطه مستقیم داشتند. حالا این کیخسرو که خداپرست ترین شاه است، ناگهان به کمک خداوند به او در حکومت شک برده!!! و ناامیدانه به بن بست رسیده!!! و خودکشی میکند!!! اگر چنین چیزی یعنی بن بست یک شاه به جهت فساد آور بودن قدرتش رخ دهد، باید برای یک شاه بی خدا رخ دهد. البته یک شاه بی خدا ولی دادگر که از طرفی خدا را از خود دور میبیند و از طرف دیگر میخواهد دادگر باشد و چون از نظریات فیلسوفان یونانی بی خبر است ولی نظریات منتسکیو و فیلسوفان عصر جدید را در زمینه فساد آور بودن قدرت!!! میداند پس عطای حکومت و حتا زندگی را به لقایش میبخشد. ولی برای کیخسرو نمیشود. چون کیخسرو به گفته خود استاد، خداپرست ترین شاه ایران است. استاد با آوردن مثال جمشید به خوبی ثابت میکند که نظارت آسمانی کافی نیست. چراکه جمشید با آنکه آنرا داشت ولی قدرت مطلقه داشتنش بر خداپرست بودنش چربید و قدرت را به خدا ترجیح داد و البته نابود شد. البته این تجربه خوبی برای آیندگان شد. جمشید تجربه نداشت ولی کیخسرو که تجربه جمشید را داشت و اگر حقیقتا خداپرست بود، اشتباه جمشید را نمیکرد. خود استاد نیز به اینجای مقاله که میرسد مینویسد : "حال که قدرت مطلقه و بي همتا به طور اجتناب ناپذير باعث فساد مي شود، همان بهتر که من که هنوز پيش خداوند آبرو دارم و ناسپاس نشده ام ترک جهان گويم تا روانم به بهشت برود." این یعنی اعتراف به همان عروج عرفانی و فنای فی الحق و آماده شدن برای بازگشت در آخر زمان. چیزی که مسعود لقمان شدیدا به آن حمله میکند. درحالیکه خود استاد ثاقب فر آنرا پذیرفته است. ولی در زمینه نظارت زمینی، چرا استاد ثاقب فر آنرا در ایران باستان انکار میکند؟ از مسعود لقمان گرامی خواهش میکنم تا اندیشه خود را به نام استاد ثاقب فر مطرح نکند. اینکه این مفاهیم مدرن است و در دوره باستان در هیچ جا نبود، سخن شماست جناب لقمان. سخن استاد نیست. شاید هم باشد. ولی حجت من این مقاله است. در این مقاله هرچه به پایان نزدیک تر میشویم این موضوع عیان تر میشود که منظور استاد نه نظریات مدرن، بلکه نظریات یونان باستان است و ایرانیان در تقلید نکردن از آنان محکوم شده اند. ولی شگفت زده شدم که مسعود گرامی سخن گفتن از مشاوران شاهان و مجالس مهستان در دوره های گوناگون به ویژه دوره اشکانی به عنوان نظارت زمینی را خنده آور دانستند!!! کجای این موضوع خنده آور است من نمیفهمم. نظارت که میدانیم یعنی چی. زمینی هم که میدانیم یعنی چی. نظارت زمینی یعنی نظارت از روی زمین. آیا آن مشاوران و بزرگان (به گفته لقمان مهستان جای بزرگان بود و نه عوام) روی زمین زندگی نمیکردند؟ از فضا با تلسکوپ به شاهان ایرانی نگریسته و حکم عزل آنان را صادر میکردند؟!! (نیازی به یادآوری این همه برکناری شاهان در دوره های اشکانی و ساسانی نیست) از کجای اصطلاح نظارت زمینی استاد ثاقب فر، مفهوم دموکراسی عوام مسعود لقمان مشتق شد، خدا میداند. به همین دلیل هم هست که میگویم بهتر است خود یک نویسنده به همراه خوانندگانش از نوشتارش دفاع کرده و اینچنین عرصه نقد را خالی نگذارد. نتیجه اش این میشود که مسعود لقمانی که اندیشه و دیدش بسیار دور از استاد ثاقب فر است میشود مدافع مقاله و من که شاید نزدیکتر هم باشد باید آنرا نقد کنم
بهرام روشن ضمیر
در این باره بخوانید
امید عطایی فرد - نقد مقاله ثاقبفر (بن بست کیخسرو و فساد قدرت سیاسی)
نازنین متین - نقد مقاله ثاقبفر (بن بست کیخسرو و فساد قدرت سیاسی)

۱۳۸۶/۱۲/۰۵

امید عطایی فرد - نقد مقاله ثاقبفر (بن بست کیخسرو و فساد قدرت سیاسی)


خوانندگان ارجمند، در پی درج مقاله ای گمراه کننده از مرتضا ثاقبفر (بن بست کیخسرو و فساد قدرت سیاسی) در وبلاگ روزنامک به نکاتی درباره این مقاله اشاره کردم که مورد هتاکی و سپس حذف نقد من از سوی مدیر روزنامک (مسعود.ل) که دارای اخلاق روزنامه نگاری نیست، قرار گرفت. برای آگاهی شما نقد سانسورشده ی خود را فرستاده ام تا به داوری بنشینید. / امید عطایی فرد

۱. خودکشی کیخسرو نه به سبب بن بست سیاسی بلکه برای برداشتن واپسین گامی بود که در عرفان ایرانی : فنا در راه حق خوانده میشود. و هیچ ربطی به فلسفه سیاسی ندارد. (بنگرید به : عرفان در ایران باستان/ دکتر کیایی نژاد/ انتشارات عطایی) به راستی چطور ممکن است کسی که به پایه پیامبری و دیگر مدارج والا رسیده، به بن بست برخورد کند؟ کیخسرو میتوانست بدون خودکشی هم از تخت پایین بیاید. همان کاری که لهراسپ انجام داد و خود در سالهای پایانی عمرش در آتشکده نوبهار معتکف شد. قبل از کیخسرو پادشاهان نیکویی چون فریدون و منوچهر نیز بوده اند که طبق منطق آقای ثاقبفر میبایست خودکشی میکردند!! بخصوص که کار فریدون در کشتن زهاک، بزرگتر از کارهای کیخسرو بود.
خودکشی کیخسرو جای تردید دارد: به موجب دینکرد کیخسرو به نهانگاهی منتقل شد و آنجا تا رستاخیز تن وی بی مرگ خواهد ماند. (حکمت خسروانی، ص ۱۷۲). هاشم رضی مینویسد: کیخسرو در سلوک و تزکیه بدان مرحله رسیده بود که طباع تام یا فره وشی یا روان مینوی خود را در زمان حیات از تن بیرون برده و به جایگاه مینوی جاودانان و قدسیان، عروج و با آنان دیدار کند.
۲. اینکه نظارت زمینی تا انقلاب مشروطیت به فکر هیچ ایرانی نرسیده بود، بی پایه است. آیا رایزنی داریوش بزرگ و یارانش را فراموش کرده اید که درباره دو نظام دیگر: گروه سالاری (الیگارشی) و مردم سالاری (دموکراسی) در تاریخ هرودوت آمده است؟ پاسخ هوشمندانه داریوش هخامنشی به دوستانش، ایران را چندین سده ابرقدرت جهان نگه داشت. آیا در دوره اشکانیان که دو مجلس کهستان و مهستان مراقب شاهنشاه ایران بودند، شامل نظارت زمینی نمیشود؟!! مفهوم متاخر نظارت زمینی در غرب بیشتر در حد همان مفهوم مانده و باندهای قدرت و کارتلها اجازه نمیدهند آرای مردم بر ضد منافع آنان به جریان افتد. در جهان باستان به ویژه ایران، پادشاهی، تکامل جمهوری بوده! پیش از شهرنشینی، مردم روستایی یا کوچ نشین، با رای خود کدخدا یا رییس قبیله را برمیگزیدند اما با پیدایش شهرها و سپس کشور، نوع دیگری از حکومت اجتناب ناپذیر مینمود. دیگر اینکه با آمدن این مفهوم جدید چرا هنوز در اروپا شاهد نظامهای پادشاهی هستیم؟ زیرا روشنفکران یا مردم آنجا تعارضی میان دموکراسی و پادشاهی نمیبینند. ایراد من به ثاقبفر در تهمت فساد سیاسی به زرینترین بخش تاریخ میهنم است. ایشان بفرمایند در کشوری که یک سرش چین و سر دیگرش روم بود چگونه میشد نظارت زمینی یا همان جمهوریت کذایی را پیاده کرد؟ امروزه روز که ده ها جور بوق و کرنا داریم هنوز مردم دنیا نامزدهای ریاست جمهوری را به درستی نمیشناسند وای به آن زمان که بدون رادیو و تلویزیون و روزنامه و دیگر رسانه ها که چندسد میلیون ایرانی باید شجره نامه و کارنامه نامزدها به آگاهیشان میرسید. دیگر اینکه در همه ی کشورها ابزار فشار و مرجعی برای تعیین صلاحیت نامزدها وجود دارد. همین صافیها و فیلترها نظارت زمینی را هوایی میکند!!
۳. آیا آن نظام سیاسی در شهرک آتن (و نه کل یونان) براستی دموکراسی از نوع امروز بود؟!! زنان و بردگان حق رای نداشتند. و همین نظام نیمچه دموکراسی هم به نوشته«اومستد» و «گیرشمن»، ارمغان داریوش بزرگ به یونانیها بود. اگر دانشمندان ایرانی به نظریات سیاسی افلاتون و ارستو توجهی نشان نمیدهند به این دلیل است که فلسفه سیاسی و نظام کشورداری در ایران آریایی را کاملتر و بهتر میدانستند. ارستو که برده را افزار جاندار میدانست نمیتوانست مورد پسند ایرانیانی باشد که به آزادگی انسانها ارج مینهادند. مفهوم نظارت زمینی یعنی اینکه چند نفر یا گروه روی زمین به کارهای فرمانروا نظارت داشته باشند. هر کسی که از الفبای سیاست و کشورداری آگاهی داشته باشد میداند که مردم عوام قادر نیستند شبانه روز به کلیات و جزئیات کشورشان توجه و نظارت داشته باشند بلکه این وظیفه را نمایندگان و موکلان مردم بر عهده دارند. بنابراین در هیچ جای دنیا نظارت زمینی به آن معنی مورد نظر شما وجود ندارد و فرد یا نهادی خاص به این کار میپردازد. مردم انتخاب میکنند و نه نظارت. دیگر اینکه جناب ثاقبفر از یاد برده اند که «نظارت» با «دخالت» تفاوت دارد.
۴. کیخسرو نه با توس بلکه با فریبرز عموی خود بر سر تاج و تخت رقابت دارد و این اختلاف نظر از رویارویی گودرز و توس سرچشمه میگیرد. کیخسرو با گشودن دژ بهمن برتری و شایستگی خود را برای پادشاهی نشان میدهد. آیا همین آزمون نشانه نظارت زمینی نیست؟! (یک نوع شرط بندی میان توس و گودرز) آقای لقمان نه شما و نه آقای ثاقبفر تاریخ هرودوت را به درستی نخوانده اید. درباره این مفاهیم به قول شما «جدید» آمده که اتانس یکی از هفت یار داریوش بزرگ میگوید: پیشنهاد میکنم حکومت پادشاهی را کنار بگزاریم و مردم را صاحب اختیار سازیم چراکه در واقع نام و عنوان مردم و دولت یکی است. (ص ۲۱۸، ترجمه وحید مازندرانی). به خوانندگان پیشنهاد میکنم پاسخهای مگابیز و داریوش را بخوانند تا مجبور به بازگویی نشوم. من نیز مانند تمام جامعه شناسان و پژوهشگران بر این باورم که دادن دموکراسی به مردم نابالغ بسیار خطرناک است و نیاز به دوران گزار دارد. دیگر اینکه قدرتهای پشت پرده هستند که بر دموکراسی، نظارت زمینی دارند نه برعکس!!! و باز هم میگویم که با نگرش به پادشاهی های نوین اروپایی، دموکراسی میتواند هم با جمهوری و هم با پادشاهی بدون تعارض باشد.
۵. درباره بهرام گور و مساوات میان مردم و سپس ربط دادن آن به اصل نظارت زمینی و مشارکت مردم در حکومت، شما دچار سفسطه شده اید. مگر خودتان در کتاب «شاهنامه و فلسفه تاریخ ایران» نگفته اید که با مهربانیها و بخششهای همین بهرام گور، مردم بسیار ناسپاسیها کردند و کشور را به ورطه نابودی کشاندند؟ مردمسالاری یک سراب و دروغ است و در همه کشورهای بزرگ، گروه سالاری یا تک سالاری حکمفرماست. آیا در همان مثالی که از روستاییان آوردید، (و بر ضد دیدگاه خودتان است!!) مشارکت کذایی و برابری در حاکمیت، منجر به هرج و مرج نشد؟ فلسفه سیاسی ایران نه بر پایه مردمسالاری بلکه بر مبنای شایسته سالاری بوده است. شما که به عنوان یک جامعه شناس نیز مطرح هستید چرا از آن کتاب خودتان عقبگرد کرده و پارادوکس دموکراسی و استبداد را که از سوی نامی ترین جامعه شناسان معاصر مورد توجه قرار گرفته، نادیده می انگارید؟ مگر نه آنکه بارها در نظامی دموکراتیک مردم به رژیمی فاشیستی رای داده اند؟!
۶. درباره مشارکت ملی در شهریاری یا به قول آقای ثاقبفر: «نظارت زمینی» این نکته ها درخور نگرش است: گزینش زو (زاب) پسر تهماسپ و نیز کی قباد به پادشاهی و همچنین نخستین شاه ماد (دیاکو) از سوی مهستان (شورای بزرگان ایران) انجام گرفت. بهرام گور نیز با گزراندن یک آزمون خطرناک، شایسته پادشاهی دانسته شد.
۷. آیا ستایش افلاتون از فلسفه پادشاهی در ایران را فراموش کرده اید که نوشته : نمونه کامل حکومت پادشاهی را در ایران میتوان یافت. من درباره معایب و مسایل دموکراسی در کتابم (پادشاهی در استوره و تاریخ ایران، ص ۵۲ تا ۵۸ و نیز در گفتار نهم) نقل قولهایی از سپینوزا، برتراند راسل، فرانتس نویمن، اریک لیدمان، اریک فروم و غیره آورده ام. همچنین دیدگاه امیرشاپور زندنیا درباره دو گونه دولت در ایران (دودمانی و پادشاهی) بسیار درخور توجه است. (ص ۶۵)
۸. در گفتار پنجم کتابم (شاه و موبد) از موازنه قدرت میان دو نهاد دولتی و دینی در ایران سخن گفته ام. آن نظارت زمینی که شما منکر هستید، از سوی موبدموبدان که قاضی القضات نیز به شمار میرفت، انجام میگرفت. در کتاب «تاج» آمده دو بار در سال بار عام داده میشد و با حضور «بزرگ موبدان» و «بزرگ دبیران» به شکایات مردم رسیدگی و اگر شاه مقصر بود، محکوم میشد.
۹. در کل و نه مطلق، همه نویسندگان و مورخان کهن از روش سیاسی و کشورداری و مردم داری شاهان ایران ستایشها کرده اند که خود کتابی جداگانه میشود.
۱۰. درباره ناپدید شدن کیخسرو این روایت را نیز نمیتوان از دیده به دور داشت که کیخسرو: افراسیاب را کشت و خود به کنگ دژ شد و پادشاهی رابه لهراسپ داد. (بن دهش، ص ۱۴۰) کیخسرو در رده جاودانان و زندگان است (بنابراین نمیتوانسته خودکشی کرده باشد) و در رستاخیز سوار بر کنگ دژ کیهانی خود بازمیگردد. (شگفتیهای باستانی ایران، ص ۳۲۴)
۱۱. ايرج و سياوش، با وجود دلاوري بي همتاي خود، در برابر بدي مقاومتي نمي کنند و مسووليتي در برابر کشور و مردم ايران براي خود نمي شناسند/ ثاقیفر
این دیدگاه نادرست است. سیاوش داوطلبانه به پیکار با افراسیاب میشتابد و چون دشمن آشتی میجوید با رایزنی موبدان و رستم آن را میپذیرد. هر دو پهلوان یعنی رستم و سیاوش مخالف پیمان شکنی کاووس و نبرد بیهوده با دشمن هستند. در مهریشت آمده که پیمان با حتا دشمن نیز باید محترم شمارده شود و دیدگاه آقای ثاقبفر بسیار عجیب و غریب است. زیرا ایشان متوجه شرایط و ضرورتها نیستند. سیاوش نمیتوانست به روی کاووس و سودابه شمشیر بکشد. کردار سیاوش نه بی مسئولیتی بلکه بزرگترین فداکاری برای میهنش بود. او در آغاز نمیخواست در توران بماند بلکه قصد عبور به سرزمین دیگری داشت. سیاوش با یاران اندک خود هیچ بختی برای پیروزی در دل خاک دشمن نداشت و هوشیارانه و جوانمردانه میخواست از مرگ بیهوده ی یارانش جلوگیری کند. آیا امیرکبیر هم مسئولیتی در برابر کشورش احساس نمیکرد که بدون مقاومت اجازه داد رگش را بزنند؟!!
۱۲. ايرج به رغم اندرزهاي درست پدرش فريدون که بايد نيرو بسيج کند و به پيکار تور وسلم، برادران حسود و بدسگال و بدکردارش برود، به گرگ منشاني چون تور و سلم تسليم مي شود و ايران را بي پناه مي گذارد/ ثاقبفر
ایرج نیز نه با دشمن بلکه با برادرانش میخواست به مذاکره بپردازد و آنان تا آن زمان هنوز به ایران حمله نکرده بودند. ایرج میخواست با تدبیر، دل کینه ورشان ر ا به دام آورد و پیامبر نامه ی فریدون به برادرانش بود. فریدون به ایرج اندرز داده بود نه فرمان جنگ. کوتاه آمدن ایرج نیز به دلیل جلوگیری از برادرکشی و خونریزی بود وگرنه در آزمون فریدون (داستان دختران شاه یمن) ایرج در نبرد با اژدها از هردو برادرش دلیرتر بود. بی گمان اگر ایرج و سیاوش مانند کیخسرو پدرشان به دست دشمن کشته میشد به خونخواهی میپرداختند.
۱۳. آقای ثاقبفر آیا آن نظامی که مورد نکوهش شماست تا این اندازه انعطاف نداشته که کاووس در زمان حیات خود، کیخسرو را به تخت بنشاند و خود کیخسرو نیز داوطلبانه کناره گیری کند و تخت را در میان شگفتی همگان به لهراسپ بسپارد؛‌ کسی که درجه چندان بالایی نداشت اما به دلیل خردمندی و اخلاق والایش به پادشاهی برگزیده میشود.
اگر اندکی روانشناسی بدانیم با نگرش به اشخاص نامدار و گمنامی که در جای جای این جهان زیستند و در اوج قدرت و ثروت، کناره جستند یا خودکشی کردند آنگاه دیگر این حرف غیرمنطقی را نخواهیم زد که خودکشی کیخسرو نشانه بن بست سیاسی و حکومتی بوده است. از سوی دیگر، بن بست فردی و آرمانی نیز در کار نبوده بلکه کیخسرو در جهت تکامل معنوی و عرفانی خواهان رسیدن به جهان مینویست. --------- امید عطایی فرد

* خوانندگان علاقمند را برای آگاهی بیشتر رجوع میدهم به کتابم: پادشاهی در استوره و تاریخ ایران/ امیدوارم این بحث بسیار بازتر و گسترده تر شود تا یک بار برای همیشه رای دادگاه تاریخ به سود نیاکانمان باشد./ پاینده باد ایران بزرگ

در این باره بخوانید

بهرام روشن ضمیر - نقد مقاله ثاقبفر (بن بست کیخسرو و فساد قدرت سیاسی)
 نازنین متین - نقد مقاله ثاقبفر (بن بست کیخسرو و فساد قدرت سیاسی)

۱۳۸۶/۱۲/۰۳

الفبا و واژه های ایرانی (بخش ۱)


به نام خداوند جان و خرد

درباره خط پارسی (ایرانی) به این نکته ها باید نگریست:
۱. ایران بزرگ دارای قومهای گوناگون و بنابراین گویشها و واکهای مختلف بوده است.
۲. بسیاری از واکها و آواها دیگر به کار نمیرود اما حرف و نشانه اش به جا مانده؛ مانند: «خو» که در واژه هایی چون خواب و خواهر هنوز هست و باید چنین کلماتی را امروزه خاب و خاهر نوشت. کلماتی چون خره (تابش، خورشید) و ورنه (فره) در بنیاد از «خورنه» گرفته شده اند که در یکی واک «خ» و در دیگری واک «و» افتاده است.
۳. ما باید حرفهای زیادی را کم کم از الفبای ایرانی کنار بگزاریم. مانند همین «بگزاریم» که به جای «ذ» با «ز» آورده ام. پاره ای واژه ها با هردو (ز + ذ) نوشته میشود مانند: زغال یا ذغال. واک «ذ» در بسیاری از موارد به «د» تبدیل شده؛ مانند: بوذ/ بود. یا واک «ط» که دیگر مکانها را با آن نمینویسیم مانند: توس و تهران. طناب همان تناب (تنیده شده) است و تنیدن را طنیدن نمینویسیم!
۴. اگر به پارسی نویسی و دوری از تازی نویسی روی آوریم نیازی نیست که واکهای: ظ و ض و ع و ث و غیره را به کار ببریم. به جای ظهر مینویسیم: نیمروز و به جای مریض مینویسیم: بیمار و...
۵. بسیاری از لغتهای تازی معرب و از ریشه ی ایرانی هستند مانند همین کلمه «لغت» که از لوگوی آریایی گرفته شده است.
۶. همه ی واژه ها باید با الفبای ایرانی نوشته شود مانند: موسا (به جای موسی)، اصلن (به جای اصلاً / البته چه بهتر واژه ی «هرگز» را به کار برد)، الاهی (به جای الهی) و...
۷. میبایست از دگردیسی و تبدیل واکها به یکدیگر آگاه بود. در این باره به کتاب «سبک شناسی» ملک الشعرای بهار بنگرید

امید عطایی فرد

۱۳۸۶/۱۲/۰۱

کتاب آفرینش خدایان


آفرینش خدایان (راز داستانهای اوستایی)

سرآغاز: درآمدی بر استوره شناسی/ بخش یکم: دیباچه ای بر داستانهای آفرینش ایرانی / بخش دوم: نگرشی بر چهره های استوره ای ایرانی / بخش سوم: گزارشی بر پنج داستان اوستایی - پهلوی

۱۳۸۶/۱۱/۳۰

کتاب نبرد خدایان


(جنگهای کیهانی در نوشته های کهن ایرانی)

۱۳۸۶/۱۱/۲۹

کتاب ایران بزرگ


(جغرافیای استوره ای و تاریخی مرزها و مردمان ایرانی)


{انتشارات اطلاعات/ خ میرداماد – خ انقلاب}
جامعترین کتاب با نقشه ها و اسناد تاریخی درباره حق حاکمیت ایرانیان از جیحون تا فرات. و دربردارنده ی ۵ بخش: هفت کشور، ایران ویج، تاریخ استوره ای، دودمانها و قومهای ایرانی، از جداییها شکایت میکنند...

۱۳۸۶/۱۱/۲۸

کتاب پادشاهی در استوره و تاریخ ایران



کتابی سراسر پاسخ به دشمنان ایران باستان و روشنگری درباره کشورداری شاهان بزرگ با این گفتارها:
شاه استوره ای (فلسفه پادشاهی و نقش استوره ها)
آیینهای شاهانه (آداب و تشریفات حکومتی)
شاه و شهریاری (شیوه های کشورداری)
فره ی کیانی (شرط لازم برای پادشاهی)
شاه و موبد (موازنه ی قدرت میان دین و دولت)
شاه و سپهبد (پرهیز سپاه از سیاست)
شاه و شهبانو (سازندگی زنان همپای مردان)
شاه و شاهزاده (آمادگی برای رسیدن به فرمانروایی)
شاه و مردم (چالشهای رابطه ی دوجانبه)
موضوع كتاب »پادشاهى در اسطوره و تاریخ ایران« این است كه من نشان دادم چگونه دولت در ایران شكل گرفت و چرا نظام پادشاهى در ایران پدید آمد و ریشه دواند و قرن‏ها تداوم یافت؛ به این مسأله هم پرداختم كه چرا در ایران نظام جمهورى نتوانست شكل بگیرد و رشد كند. به این نكته مهم اشاره دارم كه در جهان باستان در كشورهاى بزرگ و پهناورى مثل ایران نظام پادشاهى، شكل تكامل یافته جمهورى بوده است. یعنى هر چقدر كشورى كوچك‏تر با جمعیت كمتر تشكیل مى‏شده، پیاده كردن نظام جمهورى آسان‏تر بوده است. اما در كشورى مثل ایران با آن وسعت محال بود كه نظامى غیر از پادشاهى مستقر بشود. فلسفه نظام پادشاهى در ایران قدیم به این صورت بوده كه كسى به پادشاهى مى‏رسید كه تا حد مقدور انسانى كامل، خودساخته و خداباور و... باشد؛ به علم كشوردارى و سیاست مسلط باشد؛ فنون مردم‏دارى و فنون نظامى را بلد باشد. همچنین از دید اسطوره‏اى هم در این كتاب به مباحث فوق پرداخته‏ام كه شاه از نظر اسطوره‏شناسى، نماد خورشید بوده و در ادبیات عارفانه و صوفیانه ما هم، به قطب و مراد خود لقب شاه مى‏دادند

۱۳۸۶/۱۱/۲۷

کتاب افسون فریدون





کتاب تاریخی "افسون فریدون" در قاب تصویر نشست
9 تیر 1386

کتاب"افسون فریدون/ از پایداری تا پیروزی ایرانیان بر زهاکیان" عنوان داستان تاریخی است که به کوشش امید عطایی فرد نگاشته شده و از سوی انتشارات آشیانه کتاب به بازار نشر آمده است. "امید عطایی‌فرد" پژوهشگر ایران باستان درباره این کتاب به خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) گفت: داستان تاریخی افسون فریدون برگرفته از شاهنامه و دیگر نامه‌های منظوم، نوشتارهای اوستایی، پهلوی، پارسی و سانسکریت است که به یکدیگر پیوسته و این اثر را پدید آورده‌اند. وی در ادامه افزود: این کتاب در سه پرده جم، آبتین و فریدون به تصویر کشیده شده و تا پیروزی فریدون بر زهاک دنبال شده و نیازمند دفتر دیگری است تا رویدادهای فرمانروایی و فرجام او را نیز به تصویر کشد. نویسنده کتاب شگفتی‌های باستانی ایران عنوان کرد: در این دفتر آگاهی‌های سودمندی درباره تاریخ و فرهنگ نیاکان ایران گرد آمده تا همواره فرهنگ گرانبار ایران بزرگ پاس داشته شود. وی به بخش‌های این کتاب اشاره کرد و افزود: در پرده "آبتین"، شکاف و جاافتادگی میان جم و فریدون با بهره‌گیری از دفتری گران‌بها به نام "کوش‌نامه" پر شده است و از بنیادی‌ترین برگرفته‌های این کتاب به شمار می‌رود. این پژوهشگر و محقق ایران باستان در ادامه ابراز داشت: در نگارش این کتاب تا حد امكان کوشیده‌ام به اساس داستان‌ها و روایات وفادار بمانم؛ هر چند که گاهی هر بخش، چاشنی‌هایی از نوشتارهای دیگر به فراخور حال و هوای داستان در بر دارد. "عطایی فرد" به زبان کتاب"افسون فریدون" اشاره کرد و گفت: در این کتاب سر به آستانِ زبانِ زیبا و پرشکوه پارسی داشته‌ام و واژه‌هایی که نیاز به گزارش نداشت، در خود متن، داخل پرانتز آمده است. وی در ادامه افزود: همچنین آن دسته از واژگانی که نیازمند گزارش بیش‌تری بود در پایان دفتر در بخش واژه‌نامه روشن شده است تا خوانندگان به سهولت بتوانند از نوشتار این کتاب بهره‌مند شوند. "عطایی فرد" به پرده یکم کتاب پرداخت و گفت: در پرده جم به کوچ‌های بزرگ، باروی جم، دیوارها، جم و جمه، شاه ـ دارو، هومای زرین، هومای سپید(آب حیات)، نوروز در بابل، مرد ماردوش، خاموشی فره کیانی، نبرد سرنوشت‌ساز، ماهان کوهی، شهرناز و آرناز و جم و نچیکتا اشاره شده است. وی به پرده دوم و سوم اشاره کرد و افزود: پرده دوم که آبتین نامیده شده، فارک و نونک، پیل دندان، پدر و پسر، ماچین دوم، شبیخون به بسیلا، آبتین در چین، راه تیهور، فرارنگ، خواب آبتین و بازگشت به ایران به تصویر کشیده شده است و در پرده سوم با عنوان فریدون به کابوس زهاک، زایش آزادی‌بخش، دژ سلکت، آبخاست خونین، هفت‌خان فریدون، ارمایل و گرمایل، کاوه آهنگر، طلسم زهاک، نامه فرارنگ(فرانک)، واپسین پیکار و افسون فریدون اشاره شده است.

گوشه ای از داستان افسون فریدون >
در آتشكده فرن‌بغ كه بر فراز كوه خوره‌اومند در سرزمین خوارزم بود، آتوروخش كه او را آزرباد نیز می‌‌خواندند، با خشمی‌‌آمیخته به چندش و شگفتی، به آن ماردوش می‌‌نگریست كه در برابرش بدون زره ایستاده و پیكرش پوشیده از پولكهایی چون اژدهایان بود. شش یار آتشكده‌اش كشته شده بودند و «هومای سپید» با یاری گندرو به چنگ زهاك افتاده بود. اكنون باید به تنهایی از «فره كیانی» كه در میان سنگآب می‌‌درخشید، نگاهبانی می‌‌كرد. چند ماه پیش، آزرباد شبح شاهینی را دید كه درون سنگآبِ آتشكده فرو رفت و با اندوه دریافت كه فره از شاه گسسته شده است. از دشواری كارش آگاهی داشت. می‌‌بایست فرة كیانی به دور از دسترس زهاك بماند تا به نواده جم برسد. به یاد واپسین پیام جم در آستانه آوارگی افتاد:
ــ همانا تو را به سرپرستی هفت كشور فرمان می‌‌دهم. تا واپسین دم به این كار بپرداز.
سنگآب، كاسه و جام بسیار بزرگی از سنگ، و پر از آب بود. آزرباد بر روی آن یك نیمكره بلورین نهاده بود و گوی بلورین از آن فره، همواره فروزان می‌‌نمود. دیواره‌های آتشكده از ورقه‌های آهنربا پوشیده شده و كسی نمی‌‌توانست با جنگ‌افزارش پای به آنجا نهد. گرداگرد سنگآب نیز به جای سنگفرش، با فلزی ناشناخته فرش شده بود كه هر كس پای بر آن می‌‌نهاد، آزرخشی می‌‌جهید و او را بر جایش خشك می‌‌كرد. زهاك می‌دید پیكر بی جان چند تن از سربازانش مانند تندیس بر روی پا ایستاده است.
ــ‌ اگر این فره را به من ندهی، تو را نابود می‌‌كنم.
زهاك پس از گفتن این سخن به سوی گوی بلورین شتافت. آزرباد بی درنگ شمشیری به سویش گرفت و پاسخ داد:
ــ ای اژدهای سه پوزه! واپس رو كه اگر این فره را به چنگ آوری، از پای تا پوزه‌ات را می‌‌سوزانم، بدان سان كه دیگر نتوانی گام بگزاری.
زهاك اندیشناك و بیمناك دستهایش را واپس كشید. از شمشیر آزرباد، آتشی سهمگین می‌‌جهی