۱۳۸۸/۱۲/۰۱

چکاد-چامه ی داریوش شاه


ویژه همسرایان کودک و نوجوان
بر وزن و آهنگ: مستم مستم

از: سوشیانت مزدیسنا


بزرگ است خدای ما – خدای ما
اهورا مزدا – اهورا مزدا

زمین و آسمان را – آسمان را
آفرید مزدا – اهورامزدا

مردم را شادی داد
مزدا مزدا اهورا (2 بار)



باشد به دور از دروغ – دور از دروغ
سرزمین ما – سرزمین ما

مبادا خشکی و شور – خشکی و شور
خاک دشت ما – خاک دشت ما

ایران از دشمنان
همواره بی گزند باد (2 بار)


۱۳۸۸/۱۱/۲۹

شاه و شهبانو


در بينش استوره‌اي مزدايي، سه امشاسپند از شش امشاسپند اصلي، ايزدبانو هستند: سپندارمذ (فزاينده آرامش)، خرداد (دهنده خوره يا فره) و امرداد (دهنده بي‌مرگي). ايزدبانوان همانند ايزدمردان، پرشكوه و شايستة ستايشند. در پرتو چنين فرهنگي، زن ايراني از ارج و احترام برخوردار بود. در يسنا (هاي 38) آمده: اي اهورامزدا؛ زنان را مي‌ستاييم. زناني راكه از آن تو به‌شمار آيند و از بهترين اشه (عشق پاك) برخوردارند، مي‌ستاييم.

زماني كه سپيتمان زرتشت در هشتهزاروپانسد سال پيش، در گـاتها ( قطعه هاي ادبي و عرفاني) از برابري زنان و مردان سخن راند و دختر خويش پوروچيستا را در گزينش همسري شايسته، آزاد گذاشت، زن ايراني تا چند هزار سال پس از پيامبر آريايي، و پيش از كاميابي مزدكيان، داراي شخصيت و ارزش اجتماعي بود:
اي جوانترين دختر زرتشت؛ مزدا آن كس را كه به منش نيك و اشه (عشق) باور پايدار دارد، به ‌همسري تو مي‌بخشد. پس با خرد خويش، همپرسي (رايزني) كن... و با آگاهي، برگزين. / (يسنا، هاي 53، بند 3)
جورج كامرون : ايران در سپيده دم تاريخ
در «ايلام» مانند سراسر مشرق زمين در روزگاران نخستين حوزة فعاليت زن محدود به خانه نبود. زن نيز مانند مرد اسناد امضاء مي‌كرد، به دادوستد مي‌پرداخت، ارث مي‌برد، وصيت مي‌كرد كه پس از مرگش چگونه به تقسيم مرده ريگ او بپردازند، دادخواست به دادگاه مي‌آورد و... ترتيب به ارث بردن تاج و تخت پادشاهي بر پاية مادرتباري بوده است، يعني حق جلوس بر تخت شاهي از طريق نسب مادري قابل تعقيب بود.
يوزف ويسهوفر : ايران باستان
چنانكه از متون تخت جمشيد پيداست، تمام زنان دربار سلطنتي، افراد با فعاليت مثبت، متهور و كارآمد و مصمم بودند. در جشن‌ها و ضيافت‌هاي سلطنتي شركت مي‌كردند يا خود، مهماني مي‌دادند. به سراسر كشور مسافرت مي‌كردند. دستوراتي صادر مي‌نمودند و بر املاك و كارگران نظارت داشتند.
افلاتون : رساله آلكيبيادس
اگر چه ثروت اسپارتيان در مقام سنجش با ديگر يونانيان، بي كــران مي‌نمايد ولي اگر با دارايي ايرانيان و شاهان ايراني سنجيده شود، ناچيز مي‌نمايد. من به گوش خود از كسي كه به دربار شـاه ايران رفته بود و مردي شايان اعتماد بود، شنيدم كه مي‌گفت: نخست از زميني پهناور و حاصلخيز كه يك روزه راه بود، گذشتيم و آنجا را مردمان «كمربند ملكه» مي‌ناميدند. سپس به جايي رسيديم كه «نقاب ملكه»‌ خوانده مي‌شد و از زمين‌هاي حاصلخيز ديگري گذشتيم كه عايدات هر يك، صرف جزئي از زيور ملكه مي‌شود و به نام آن زيورش مي‌خوانند.
پي ير برايان : تاريخ امپراتوري هخامنشيان
شاهزاده‌خانم‌هاي دربار لااقل چون راهبه‌ها در يك سلول به حالت منزوي، روزگار به سر نمي‌آورده‌اند. بـه طوركلي، زنـان اريستوكـراسـي (نجيب زاده) پـارسـي مي‌بايستي تعليم و تـربيتي جـداگانـه و ويـژه ببينند. كنت كورس از حضور زناني در موكب داريوش سوم ياد مي‌كند كه وظيفه تربيت و تعليم فرزندان پادشاه و شايد اختصاصا دختران جوان را داشته‌اند. كتزياس نمونة ركسان Roxane (خواهر تري توخمس داماد اردشير دوم) را ذكر مي‌كند و دربارة او مي‌نويسد كه بسيار زيبا بود و در كشيدن كمان و پرتاب زوبين دستي توانـا داشـت. ايـن يادآوري جالب نشان مي‌دهد كه دختران جوان نيز مانند پسران تعليم و تربيت نظامي سنتي مي‌ديده اند و به ورزش‌هاي بدني مي‌پرداخته اند... اگر به اين مطالب اضافه كنيم كه «زن جنگجو» بخشي از سنت‌هاي عاميانه (فولكلوريك) ايراني است، مي‌توان به اين نتيجه رسيد كه دختران جوان اريستوكراسي پارسي به هيچ وجه براي زندگي منزوي و دربسته آماده نشده بودند، حتا اگر در قصرهاي شاهي يا در خانه هاي شوهران خود، اقامتگاه هاي جداگانه (اندرون) نيز داشته‌اند.

برگرفته از کتاب: پادشاهی در استوره و تاریخ ایران/امید عطایی فرد



۱۳۸۸/۱۱/۲۷

داستان ابومنصور عبدالرزاق توسی (8)


توس. ماه ذی‌القعده از سال ۳۵۰ قمری.
قاصد البتگین پیامی برای ابومنصور عبدالرزاق آورده بود:
ــ من به بخارا فراخوانده شده‌ام. احوال خراسان را ضبط کن و حق صحبتی که میان ما هر دو تن است، به جا آر؛ چنانکه اعتقاد من اندر تو هست.
سپهبد توس که میدانست البتگین ترک با سی هزار سوار، راه پایتخت را در پیش گرفته، پیکی بادپا به سوی بخارا فرستاد:
ــ البتگین آمده تا کار شما را تباه کند.
و درباریان به شاه نوجوان (منصور بن نوح) گفتند:
ــ البتگین در تو عاصی و نافرمان است زیرا هرگز با این همه سپاه به درگاه نمی‌آمد. و اکنون به سوی جیهون میتازد.
پیکی از سوی شاه سامانی در پاسخ، فرا رسید:
ــ ای ابومنصور پسر عبدالرزاق توسی؛ سپهسالاری نیشابور تو راست. مگزار که البتگین به آب جیهون بگزرد. با او جنگ کن!
اما زمانی که سپاه ابومنصور توسی به تکاپو شد، آن سپهبد دریافت که البتگین بار و بنه‌اش را به جای نهاده و از آن مرز گریخته است.
بخارا. بارگاه امیر منصور سامانی.
قاضی القضات در فرصتی مناسب به دیدار شاه آمده بود و امیر منصور به سخنانش گوش میداد:
ــ پدر تو نوح رحمت الله علیه، همیشه با علما نشستی و هیچ کار بی تدبیر ایشان نکردی. لاجرم همه کژیها بدو راست شد. و بدان که تو با اهل علم و فقیهان کم مینشینی. هرچه پدرت راست کرد به روزگار تو، همه کژ شد!
سپس قاضی «ابواحمد» دو نامه از البتگین به امیر داد؛ یکی را به شاه و دیگری را به قاضی نوشته بود:
ــ ای ابواحمد! بدان که قرمطیان زور و نیرو گرفتند و خروج میکنند؛ و پادشاه غافل است. من نبشتم به او و شما. شرط نصیحت به جای آورید تا دین و مـُلک، بر جای بماند.
امیر منصور سرنوشت پدربزرگش «نصربن احمد» را به یاد آورد و از بیم سرداران ترک و علمای اهل سنت، بر خود لرزید. ناگاه دو پیک فرا رسیدند و یکی پس از دیگری گفتند:
ــ سپیدجامگان «فرغانه» خروج کرده‌اند و هر که را از مسلمانان می‌یابند، میکشند.
ــ ــ به «تالقان» و کوه‌پایه، قرمطیان مذهب هفت امامی (اسماعیلی) آشکار کرده و فساد و قتل میکنند.
امیر منصور که میدانست قرمطیان نماز و روزه و حج را منکر هستند، با پریشانی به قاضی گفت:
ــ یا ابواحمد! من وزارت را به تو عرضه میکنم.
ــ ــ اگر من به وزارت بنشینم کیست که امروز امیر را با بی‌غرضی نصیحت کند و پند دهد؟ و دیگر اینکه صاحب غرضان گویند که قاضی این همه از بهر وزارت کرد نه از بهر دین و امیر!
ــ تدبیر وزیر ما چیست؟
ــ ــ امیر وزیری دارد کافی و مسلمان و هم وزیرزاده و شایسته.
ــ کیست و کجاست؟!
ــ ــ ابوعلی بلعمی میباشد که در «کهن دژ» محبوس است!
وزیر معزول را با حشمت و احترام، مخفیانه به بارگاه بازگرداندند. پیامها و نامه‌ها و درخواست باریابی از سوی علما و فقیهان برای سرکوب قرمطیها روز به روز بیشتر میشد. جلسه‌ای محرمانه با حضور امیر منصور، بلعمی وزیر، قاضی ابواحمد و بکتوزن تشکیل گردید و قرار شد که نخست بارگاه امیر را از قرمطیان پاک کنند. سپس به سرکوب هواداران مقنع (سپیدجامگان) در شهرهای «فرغانه» و «سغد» بپردازند. و سرانجام به سپهسالار توس «ابومنصور عبدالرزاق» بپردازند.
مرو. ماه ذی‌الحجه از سال۳۵۰ قمری.
لشگر ابومنصور عبدالرزاق به دروازه‌های بستة شهر خیره شده بودند. به سپهسالار توس آگهی داده بودند که یارانش در پایتخت و نیز دیگر گوشه‌های خراسان، قلع و قمع شده‌اند. و اینک سرهنگان «مرو» نیز به او خیانت کرده و دروازه‌ها را بسته بودند. ابومنصور به یاد شاهنامه افتاد؛ مرگ ناجوانمردانه یزدگرد سوم در همین شهر در سال ۳۱ هجری. ابومنصور به «نسا» و «باورد» رفت. از هر سو سپاهیان دشمن به پیش می‌آمدند. «ابوالحسن سیمجور» فرمان سپهسالاری خراسان و نبرد با ابومنصور را با خود داشت. «یوحنا» طبیب مسیحی ابومنصور، پنهانی زهری در جام شراب ابومنصور ریخته بود. اینک در رزمگاه «خبوشان» که یکی از نواحی نیشابور بود، برخوردی خونین میان دو سپاه درگرفت. چشمان ابومنصور سیاهی میرفت و کم‌کم تار میشد. دیگر نمیتوانست به درستی جنگ را رهبری کند. سپاهش رو به پراکندگی و گریز داشت. ابومنصور از اسب پیاده شد و گفت:
ــ من فرود آمدم.
ــ ــ وقت نیست.
ــ من راحت خویش، اندر آن میبینم.
سپاه ابومنصور به ناچار او را رها کرد و رفت. غلامی سقلابی (اسلاو) که از لشگریان «احمد بن منصور قراتگین» متحد سردار سیمجوری بود، نزدیک میشد. انگشتری سپهبد نگونبخت را از انگشتش درآورد. ابومنصور عبدالرزاق از ورای پرده‌ای سیاه که جلو دیدگانش را گرفته بود، به سختی خنجری آخته را مینگریست که به سوی گلویش پیش می‌آمد. تا این دم، فراوان گردنهای سرفراز و فروغان، برای به تیرگی کشاندن ایران، زده شده بود: ایرج، نوذر، سیاوش... همه به دست تور نژادان کشته شدند.
تیغه خنجر به پوست گردن سپهبد رسید. ابومنصور سرش را با دشواری و سنگینی به سوی توس چرخاند و خروشید:
ــ فردوسی ی ی ی ی ی...

یادداشت: آنچه خواندید بخشی از یک داستان میباشد که امیدوارم هرچه زودتر به چاپ برسد. از دیدگاه های شما سپاسگزارم./ سوشیانت مزدیسنا (امید عطایی فرد)


۱۳۸۸/۱۱/۲۴

از مدرسه تا میکده (4)

دوستان و دشمنان حافظ


دوستان)

- پير مغان:

گر پير مغان مرشد من شد چه تفاوت

بنده ي پير مغانم كه زجهلم برهاند

گر مدد خواستم از پير مغان عيب مكن

دولت پير مغان باد كه باقي سهلست

به ترك خدمت پير مغان نخواهم گفت

- پير خرابات:

بنده ي پير خراباتم كه لطفش دائمست

به فريادم رس اي پير خرابات

من سالخورده پير خرابات پرورم

به جان پير خرابات و حق صحبت او

- پير ميخانه:

پير ميخانه چه خوش گفت به دردي كش خويش

پير ميخانه سحر جام جهان بينم داد

به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات

پير ميخانه همي خواند معمايي دوش

... به يمن عاطفت پير مي فروش

دشمنان)

- زاهد:

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست

زاهد غرور داشت سلامت نبرده راه

زاهد و عجب و نماز و من و مستي و نياز

- شيخ:

ز رهم ميفكن اي شيخ به دانه هاي تسبيح

مريد پير مغانم ز من مرنج اي شيخ

ما شيخ و واعظ كمتر شناسيم

- واعظ:

واعظ شحنه شناس، اين عظمت گو مفروش

حديث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ

واعظ ما بوي حق نشنيد ...

- محتسب:

باده با محتسب شهر ننوشي زنهار

محتسب داند كه حافظ مي خورد

خدا را محتسب ما را به فرياد دف و ني بخش

- فقيه:

عيبم مكن به رندي و بدنامي اي فقيه

اگر فقيه نصيحت كند كه عشق مباز

مباش غره به علم و عمل فقيه مدام

- صوفي:

صوفي نهاد دام و سر حقه باز كرد

نقد صوفي نه همه صافي و بي غش باشد

صوفي شهر بين كه چون لقمه ي شبهه مي خورد

- قاضي:

عاشق از قاضي نترسد مي بيار

احوال شيخ و قاضي و شرب اليهودشان

- ملك الحاج:

جلوه بر من مفروش اي ملك الحاج ...


{امید عطایی فرد}




۱۳۸۸/۱۱/۲۱

فناوری ساخت هواپیما با سوهان!!


ما باید صنایع خود را چنان تقویت کنیم که با استعدادهایی که داریم خودمان سلاحهای بهتری بسازیم... غافل از استعداد ایرانی نباشید که در لحظه نیاز، با دست و سوهان، بهترین هواپیما و تانک و توپ را خواهد ساخت [!!!!]

اگر گفتید سخنان یادشده از کیست؟ نه! مربوط به این دو سه دهه نیست بلکه از پدربزرگشان ناشی میشود. همان پیشوای پیژامه پوش و انقلابی و اصلاح طرب، که مکتب عوام فریبی را در تاریخ معاصر ایران بنیان نهاد. درست است: محمد مصدق / نطق 27 دی 1330.
یاد جد قجری اش فتحلیخان به خیر مباد که درباریان از او میخواستند به روسها رحم کند! شازده والا قصد داشتند سلاحی بسازند که قویتر از بمب اتم امریکا باشد و به نظر میرسد که در صدد تاسیس نیروگاه سوهانی بوده اند. اما حیف که بیست و هشتم امرداد 1332 آرزوهای ایشان را به اختراعستان تاریخ سپرد... هرچند که دو دهه بعد، ایران بزرگترین قدرت خاورمیانه گشته بود.
یادداشت: سوهان افزون بر ابزار فولادی که برای ساییدن فلز و چوب به کار میرود، به نوعی شیرینی هم گفته میشود. شاید با این نوع سوهان، جناب دکتر میخواسته دهان دشمن را شیرین کند!


۱۳۸۸/۱۱/۲۰

داستان ابومنصور عبدالرزاق توسی (7)

سوشیانت مزدیسنا
تابران. سال ۳۴۹ قمری. جشن بهمنگان
شب به نیمه نزدیک میشد. بزم ابومنصور عبدالرزاق توسی به یادبود بهمنگان پایان گرفته و در کاخ او انجمن کوچکی به جای مانده بود. پهلوان توس که چند ماه پیش، از هرات به شهر خویش بازگشته بود، با همان نرمی و آزرم همیشگی‌اش با فردوسی سخن میگفت:
ــ از من چه بایسته است تا جان و روان تو به سخنوری بگراید؟ تا زمانی که به هرچیزی دسترسی داشته باشم، نمیگزارم در گیتی به کسی نیازمند شوی.
فردوسی سری به نشانه سپاسگزاری فرود آورد و گفت:
ــ‌ ــ به نزد فرخ مهان سخن سنج، در جهان چه چیزی بهتر از سخن نیکوست؟ اگر از دید خداوند، سخن، بهترینها نبود، خرد چگونه راهنمای ما بود؟
ــ از موبد «شادان» چنین شنیدم که برای دستیابی به سروده‌های دقیقی توسی، به چغانیان سفر نمودی اما از میانه راه بازگشتی.
فردوسی زیرچشمی به موبد شادان نگریست. برقی در چشمانش میدرخشید. آهسته گفت:
ــ ــ آری؛ از هرکسی بی‌شمار بپرسیدم و از گردش روزگار بترسیدم که من نیز مانند «دقیقی» بسی درنگم نباشد. دیگر اینکه گنج و دارایی‌ام وفادار و بسنده نیست. و سرانجام، اینگونه رنج را کسی خریدار نیست. زمانه سراسر پر از جنگ، و جهان به جویندگانی چون ما، تنگ است. یک چند زمان را بگزاشتم و سخن را نهفته داشتم زیرا ندیدم کسی را که سزاوار و همیار چنین کاری باشد. تا آنکه موبد شادان که انگار با من از یک مغز و یک پوست میباشد، مرا به درگاه شما راهنمایی نمود.
ــ این رای تو خوب آمد. پایت همیشه به سوی نیکی میخرامد. من این دفتر پهلوی را به پیش تو می‌آورم. تو جوان و گشاده زبانی و سخن گفتن پهلوانی و حماسی میدانی. هنرنامه خسروان را بازگوی و نزد مهان، آبروی خویش را بجوی.
آسمان روز. ماه بهمن. همان سال.
فردوسی که مانند دیگر توسیان به «تاریخ دهقان» یعنی گاهشمار ایرانی همچنان گرایش داشت، بر روی دیوار اتاقش، سرآغاز سرودن شاهنامه پهلوی ابومنصوری را به نظم پارسی یادداشت کرد. «آسمان روز» برابر میشد با بیست و هفتم بهمن؛ و در آن روزگار، ماه‌ها سی روزه بود. سرایندة سرنوشت ساز ایران زمین، قلم را در میان انگشتانش میفشرد و زیر لب نیایش میکرد:
ـــ ای روشن کردگار؛ از تو میخواهم که چندان از روزگار، زمان یابم تا این نامة نامور و باستانی را برای آیندگان به ارمغان گزارم...
سپس خون سیاه خامه را بر پهنه سپید کاغذ روانه نمود و نخستین بیت را اینچنین آغاز کرد:
به نام خداوند جان و خرد * کزو برتر اندیشه بر نگزرد
خداوند نام و خداوند رای * خداوند روزی ده و رهنمای
خداوند کیهان و گردان سپهر * فروزنده ماه و ناهید و مهر
در شب بهمنگان، افزون بر شاهنامه ابومنصوری، فردوسی از آن سپهبد نسخه‌ای از «گشتاسپ نامه» سروده «دقیقی» را نیز دریافت کرده بود که داستانی پهلوی، نامور به «یادگار زریران» را به نظم کشیده بود. در این چند روزکه «گشتاسپ نامه» را خوانده بود، به سراینده‌اش آفرین میگفت و اگرچه «دقیقی» جز اندکی از هزاران بیت بزمی و رزمی را نسروده و کشته شده بود، اما روزگار کهن را نو نمود و با پیوند شعر پارسی به نثر پهلوی، فردوسی را راهبری کرد که در چه وزن و قالبی، این کار را پی بگیرد. هرچند که فردوسی دریافته بود که در منظومه شاعر همشهری‌اش بیتهایی سست و ناتندرست نیز دیده میشود.
توس. ماه جمادی الاخر از سال ۳۴۹ قمری.
«ابونصر منصور بن بایقرا» با عهد و لوا و خلعت، به سوی ابومنصور عبدالرزاق فرستاده شده بود تا پهلوان توسی، سپهسالاری خراسان را به دست گیرد. «ابوالحسن» پسر «ابراهیم سیمجور» به سبب ستمهای بسیارش در نیشابور، از مقام خود برکنار گردیده بود. چون آن عهد و پیمان به ابومنصور رسید، خراسان شرقی را که «مادون النهر» میخواندند، به خوبی نگهداری کرد و رسمهای نیکو نهاد. خراسانیان، وی را مردی پاکیزه و نیکوعشرت میخواندند و از اینکه به درستی دادگری و داوری میکند و حق ستمدیدگان را از ستمگران میگیرد، شادمان و سپاسگزار بودند.
هنوز زمان سپهسالاری ابومنصور عبدالرزاق توسی به یک سال نرسیده بود که در ماه ذی‌الحجه وی را برکنار کردند و البتگین را به نیشابور مرکز «مادون‌النهر» فرستادند. و ابومنصور به سوی توس بازگشت.

۱۳۸۸/۱۱/۱۷

از مدرسه تا میکده (3)

از: سوشیانت مزدیسنا
حافظ و خسروان

حجاب سازان حافظ پژوه نمي گويند كه چرا حافظ به جاي يادكرد از تازيان و خلفاي راشدين و امثالهم، در غم و حسرت دوران جم و كاووس و خسروان ديگر است؟
تازيان را غم احوال گران باران نيست
پارسايان مددي تا خوش و آسان بروم
ساقي بيار باده و با مدعي بگو
انكار ما مكن كه چنين جام، جم نداشت
گفتم اي مسند جم، جام جهان بينت كو
گفت: افسوس كه آن دولت بيدار بخفت
حال خونين دلان كه گويد باز
وز فلك خون جم كه جويد باز
كي بود در زمانه وفا جام مي بيار
تا من حكايت جم و كاووس كي كنم
آشنايي و دلبستگي حافظ به شاهنامه و پيروي او از منش فردوسي، از اين سروده ها آشكار مي شود:
همان مرحله است اين بيابان دور
كه گم شد در او لشگر سلم و تور
همان منزلست اين جهان خراب
كه ديدست ايوان افراسياب
كجا رفت پيران لشگركشش
كجا شيده آن ترك خنجركشش
گوي خوبي بردي از خوبان خلخ شاد باش
جام كيخسرو طلب ك افراسياب انداختي
شوكت پور پشنگ و تيغ عالمگير او
در همه شهنامه ها شد داستان انجمن
شاه تركان چو پسنديد و به چاهم انداخت
دستگير ار نشود لطف تهمتن چكنم
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه تركان فارغست از حال ما كو رستمي
شاه تركان سخن مدعيان مي شنود
شرمي از مظلمه ي خون سياوشش باد
شكل هلال هر سر مه مي دهد نشان
از افسر سيامك و طرف كلاه زو
ز دست شاهد نازك عذار عيسا دم
شراب نوش و رها كن حديث عاد و ثمود
ياري اندر كس نمي بينم ياران را چه شد
دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد
شهر ياران بود و جاي مهربانان اين ديار
مهرباني كي سر آمد شهرياران را چه شد


۱۳۸۸/۱۱/۱۳

داستان ابومنصور عبدالرزاق توسی (6)


هرات. یکم محرم از سال ۳۴۶ قمری برابر با بیست و یکم فروردین ماه ۳۳۶ هجری شمسی. شکوفه‌های بهاری، شهر کهنسال هرات را آذین بسته بودند. دشتها آکنده از گیاهان خوشبو و ریحان و بابونه بود. و اگر کسی مهرگان در آنجا به سر میبرد، بینندة یکسدوبیست گونه انگور با رنگها و اندازه‌ها و مزه‌های گوناگون میگشت. هنگام زمستان از سیستان: نارنج، و از مازندران: ترنج به آنجا می آوردند. در میان ایرانیان این داستان رواج داشت که شراب و باده برای نخستین بار در هرات درست شد.
در نخستین روز از سال نو قمری، چهار موبد بزرگ، دفتر خسروان را به ابومنصور عبدالرزاق که در شهر هرات به سر میبرد، پیشکش کردند. ابومنصور از تبار اسپهبدان ساسانی و از بازماندگان «بزرگمهر» وزیر بزرگ انوشیروان به شمار میرفت. پیرترین موبد یعنی «ماخ» که مرزبان آن شهر بود، با صدایی لرزان اما بم و رسا با اشاره به آن دفتر شاهانه، چنین گفت:
ــ این را نام، شاهنامه نهادند تا خداوندان دانش، اندرین نگاه کنند و فرهنگ شاهان و کار و ساز پادشاهی، آیینهای نیکو و دادگری، سپاه آراستن... این همه را بدین نامه دربیابند. پس این نامه‌ی شاهان را گرد آوردند و گزارش کردند.
موبد «ماهوی» رشته سخن را اینگونه دنبال کرد:
ــ اندر این نامه، چیزهاست که به گفتار، خواننده را بزرگ آید... سود این نامه برای هر کسی است. رامش جهان و اندوهگسار اندوهگینان، و چاره درماندگان است.
موبد «یزدان داد» افزود:
ــ این نامه و کار شاهان را از بهر دو چیز خوانند؛ یکی از بهر کارکرد و رفتار و آیین شاهان، تا بدانند و در کدخدایی با هر کس بتوانند ساختن. و دیگر که اندر او، داستانهاست که هم به گوش و هم به کوشش، خوش آید که چیزهای نیکو و با دانش هست.
ابومنصور به موبد «شادان» نگریست. وی لبخندی زد و گفت:
ــ و چیزها اندر این نامه بیابند که سهمگین نماید؛ و این نیکوست. چون مغز او بدانی، تو را درست آید و دلپزیر گردد؛ چون: دست‌برد و کمانگیری آرش و چون: همان سنگ، کجا آفریدون به پای، باز داشت. و چون: آن ماران که از دوش زهاک برآمدند. این همه درست آید به نزدیک بخردان و دانایان به معنی، و آنکه دشمن دانش بود، این را زشت گرداند.
کم نبودند ورزندگان دین جدید که اگرچه آیات عجیب و احادیثی غریب را پراکنده مینمودند اما داستانهای عجم را دروغ و به دور از عقل میخواندند. جشنها و آیینها را نهی کرده و حتا خرید و فروش افزارهایی که برای این سنتها به کار میرفت، حرام خوانده میشد.
ابومنصور به کنار ایوان آمد و به دوردست نگریست. آسیابی با پره های بزرگش به آرامی میگردید. با خودش گفت:
ــ من نیز مانند «پیروز» آسیابی بسازم که تازیان را خرد و خمیر کند!
گزشته. یثرب (مدینه الرسول). سال ۲۳ هجری.
«پیروز» ملقب به «ابولؤلؤ» اهل «فین» کاشان که به بردگی «مغیره» رفته، در کوچه‌های مدینه با دیدن خردسالان ایرانی که در جنگ نهاوند به اسیری رفته‌اند، میگرید و دست بر سر بچه‌ها کشیده و میگوید:
ــ عمر جگر مرا خورد.
در همین هنگام خلیفه هویدا میشود. پیروز میگوید:
ــ ای امیر مؤمنان! مغیره خراج گرانی بر من نهاده است و هر روز دو درم میخواهد.
ــ ــ چه کارهایی میدانی؟
ــ درودگری و آهنگری و نقش کردن.
ــ ــ شنیده‌ام که ساختن آسیای بادی را نیز میدانی.
ــ آری میدانم؛ و تو را آسیایی سازم که در شرق و غرب، آن را حدیث کنند.
چهارشنبه بیست و دوم ذی‌الحجه در مسجد مدینه، صف نمازگزاران در پشت سر خلیفه، به سجود رفته بود. پیروز از صف اول به سوی امام جماعت بیرون رفت و با کاردی حبشی که در دو طرفش تیغه زهرآلود داشت، چند ضربه برق‌آسا بر عمر زد. و سیزده تن دیگر را که به یاری خلیفه آمده بودند زخمی کرد که شش تن از پای درآمدند. نمازگزاران او را دستگیر کردند و عمر را به خانه‌اش بردند. اما پس از چند روز عمربن خطاب مرد. پسرش «عبیدالله» افزون بر «پیروز»، دختر و غلام او را نیز به قتل رسانید. همچنین «هرمزان» سردار اسیر و اسلام آورده نیز کشته شد.

سوشیانت مزدیسنا

۱۳۸۸/۱۱/۱۰

از مدرسه تا میکده (2)

سوشیانت مزدیسنا
حافظ مهرآيين

بردلم گرد ستم هاست، خدايا مپسند/ كه مكدر شود آيينه ي مهرآيينم
آينه اي كه حافظ از آن سخن مي راند، در نوشتارهاي پهلوي يكي از بخش ها و نيروهاي پنج گانه ي انسان است كه پس از مرگ تن، بر جاي مي ماند.
آيا حافظ ستمديده، درباره ي آيين مهر نشانه هايي دارد؟ وي در سروده هايش پاسخ مي دهد كه اين آيين را از پيرمغان آموخته و گاهي نيز به نام پير خرابات و پير ميكده/ميخانه/مي فروش از او ياد مي كند. اين پير دردي كش كه خوش عطا بخش و خوش عطا پوش خدايي دارد، مي گويد:
- از مصاحب نا جنس احتراز كنيد
- پرهيز كن از صحبت پيمان شكنان
- مرد يزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
- در صومعه همت نبود
- خطا بر قلم صنع نرفت
- شراب نوش و غم دل ببر ز ياد
- مگو حال دل سوخته با خامي چند
حافظ با سينه اي سرشار از اسرار مغانه، بسي نشانه ها را نجوا مي كند:
در خانقه نگنجد اسرار عشق و مستي
جام مي مغانه هم با مغان توان زد
اگر شراب خوري جرعه اي فشان بر خاك
از آن گناه كه نفعي رسد به غير چه باك
من كه خواهم كه ننوشم بجز از راوق خم
چكنم گر سخن پير مغان ننيوشم
به باده ده سر و دستار عالمي يعني
كلاه گوشه به آيين سروري بشكن
شيطان غم هرآنچه تواند بگو بكن
من برده ام به باده فروشان پناه ازو
بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم
ملك آن توست و خاتم، فرماي هرچه خواهي
خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت
ك اسم اعظم كرد ازو كوتاه دست اهرمن
ز فكر تفرقه بازآي تا شوي مجموع
به حكم آنكه چو شد اهرمن، سروش آمد
در ره عشق وسوسه ي اهرمن بسيست
پيش آي و گوش دل به پيام سروش كن
گيسوي چنگ ببريد به مرگ مي ناب
تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشايند
خواننده اي كه با نوشتارهاي اوستايي و پهلوي آشنايي داشته باشد، به ژرفاي دانش و بينش حافظ، بيشتر پي خواهد برد. حافظ كه در طريقت مغان چندين درجاتش دادند، مي گويد:
از آنم به دير مغان عزيز مي دارند
كه آتشي كه نميرد هميشه در دل ماست
سينه گو شعله ي آتشكده ي پارس بكش
ديده گو آب رخ دجله ي بغداد ببر
حافظ مهرآيين همواره يادآور يكي از بنيادي ترين اصول مهرپرستي و طريقت عرفانيست و آن، راز نگهداريست:
- مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز
- چه جاي صحبت نامحرمست مجلس انس
- مهر بر لب زده خون مي خورم و خاموشم
- با مدعي مگوييد اسرار عشق و مستي
تفاوت ميان صوفي شعبده باز و عارف را از اين بيت مي توان دريافت:
طره شاهد دنيا همه بندست و فريب
عارفان بر سر اين رشته نجويند نزاع
خرابات كه به گونه هاي ميخانه و ميكده از آن نيز ياد شده، مكان مهرپرستان بود. خرابات يعني خورآباد يا خانه ي خورشيد:
- چو مهمان خراباتي، به عزت باش با رندان
- با خرابات نشينان ز كرامات ملاف
- مقام اصلي ما گوشه ي خراباتست
- قدم منه به خرابات جز به شرط ادب
- خشك شد بيخ طرب راه خرابات كجاست
- ساقي بيار آبي از چشمه ي خرابات
و اين غزل، حكايتيست از حلقه ي مهرپرستان و آداب ويژه ي آن:
ياد باد آنكه نهانت نظري با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ي ما پيدا بود
ياد باد آنكه مه من چو كله بشكستي
در ركابش مه نو پيك جهان پيما بود
ياد باد آنكه در آن بزمگه خلق و ادب
آنكه او خنده ي مستانه زدي صهبا بود
ياد باد آنكه صبوحي زده در مجلس انس
جز من و يار نبوديم و خدا با ما بود
ياد باد آنكه خرابات نشين بودم و مست
و آنچه در مسجدم امروز كم است آنجا بود
حافظ درباره ي مذهبش مي گويد:
من نخواهم كرد ترك لعل يار و جام مي
زاهدان معذور داريدم كه اينم مذهبست
در مذهب ما باده حلال است وليكن
بي روي تو اي سرو گل اندام حرامست
شراب لعل كش و روي مه جبينان بين
خلاف مذهب آنان جمال اينان بين
مذهب و شريعت حافظ، ريشه هايي بس كهنسال دارند:
سالها پيروي مذهب رندان كردم
تا به فتواي خرد، حرص به زندان كردم
مباش در پي آزار و هر چه خواهي كن
كه در شريعت ما غير ازين گناهي نيست


۱۳۸۸/۱۱/۰۶

داستان ابومنصور عبدالرزاق توسی (5)

موبد «یزدان داد» که از همه کهنسالتر بود ادامه داد:
ــ ما یاد میکنیم گفتار هر گروهی را تا دانسته شود آن را که خواهد پرسد و آن راهی که خوشتر آیدش، برآن برود. نامه‌ها و کتابهای: پسر مقفع (روزبه دادویه)، حمزه اسفهانی، محمد جهم برمکی، زادوی پسر شاهوی، بهرام اسفهانی، موسا پسر عیسا خسروی (کسروی)، هشام پسر قاسم اسفهانی، بهرامشاه پسر مردانشاه کرمانی...
فردوسی در دلش به آن همه نویسنده و مترجم تاریخ و فرهنگ ایران، آفرین میگفت. آنها در جبهه جنگ فرهنگی، سزاوارانه ایستادگی و پایداری، و برخی نیز جان فدا کرده بودند.
اینک بانگ معمری بود که دوباره به آن انجمن گرما میبخشید:
ــ پس دانایان که نامه خواهند ساختن، ایدون سزد که هفت چیز به جای آورند: بنیاد نامه، فر نامه، هنر نامه، نام خداوند نامه، مایه و اندازه سخن پیوستن، نشان دادن از دانش آن کس که نامه از هر اوست، درهای هر سخنی را نگاه داشتن.
انجمن کم‌کم پایان می‌یافت. یک بار دیگر از مهمانان پزیرایی شاهانه شد. واپسین سخنان را ابومنصور بر زبان رانده بود:
ــ شما را از نژاد کیان، آن نامداران فرخ میپرسم؛ بگویید و بنویسید که گیتی به آغاز چون داشتند که ایدون به ما خوار بگزاشتند؟ چگونه ایشان را جنگ آوری و نیک اختری به سر آمد؟
پرسش سپهبد توس مانند پتکی بر پندارها فرود آمد و تنین تلخش، دلها را خراشید. چرا؟ چگونه؟ موبد «ماهوی خورشید» که گویی از پریشانی فردوسی آگاهی یافته بود، به او نزدیک شد و کوتاه و سربسته گفت:
ــ از پیکارها و آشوب کردن با یکدیگر و تاختن و برتری جستن میان خود ایرانیان بود که بیگانگان اندر آمدند و کشور از پادشاهی، تهی ماند.
فردوسی با افسوس سرش را به آرامی تکان داد و پرسید:
ــ «خدای نامه» چگونه گردآوری شده بود؟
ــ‌ ــ در زمان یزدگرد واپسین شهریار ساسانی دفترها و سالنامه‌های پراکنده‌ای در کتابخانه شاهی انباشته بود. به فرمان شاه، دهقانی دانشور به نام «رامین» آن تاریخها را از کیومرس تا پایان پادشاهی خسروپرویز فهرست بندی کرد و به یاری موبد موبدان «فرخان»، کژیها و کاستیها را دریافت و زدود. زمانی که «سعدبن وقاص» به «تیسفون» پایتخت ساسانیان دست یافت، در میان گنجینه‌ها و غنیمتها این کتاب نیز بود. اما مانند دیگر نوشتارهایی که به دست تازیان افتاد، به فتوای «عمربن خطاب» سوزانده و یا در آب ریخته شد.
فردوسی لبش را گزید. میدانست که نگارش و گزارش، چه اندازه دشوار و خسته‌کننده است. «ماهوی خورشید» با لبخندی دلداری دهنده، سخنش را پی گرفت:
ــ ــ یک سده پیش که شیرمرد سیستان «یعقوب لیث» با تازیان درافتاد، فرمان داد که شاعران به پارسی، و نه عربی، شعر بسرایند. همچنین دستور داد تا دفترهایی پهلوی که ایرانیان کوچنده به هندوستان برده بودند، شناسایی و نسخه‌برداری شود. ابومنصور بر آن است تا با بهره‌گیری از این دفترها و نیز دیگر نامه‌هایی که میان موبدان پراکنده است، دوباره نامه خسروان را باز آراید.
ــ سرآغاز این دفتر به چه زمانی میرسد؟
ــ ــ ششهزار سال پیش!
در همین هنگام ابومنصور به آنان نزدیک شد و با چرب زبانی و نرمی به فردوسی گفت:
ــ پدرت مولانا فرخ که درود بر فروهرش باد، از طبع روان تو برایم گفته بود. خوشنود میگردم بیتی چند از سروده‌هایت را برایم بخوانی.
فردوسی با کمی شرم و آزرم چنین خواند:
بکوشیم و مردی به کار آوریم * بر ایشان جهان تنگ و تار آوریم
نداند کسی راز گردان سپهر * دگرگونه‌تر گشت بر ما به مهر
دریغ این سر تاج و این مهر و داد * که خواهد شد این تخت شاهی به باد
چو با تخت، منبر برابر کنند * همه نام بوبکر و عمر کنند
زهرخندی بر لبان ابومنصور نشست و ناخواسته، به گمانش رسید که او نیز فرجامی بسان ساسانیان خواهد داشت.
سوشیانت مزدیسنا

۱۳۸۸/۱۱/۰۳

از مدرسه تا ميكده (1)

سوشیانت مزدیسنا (امید عطایی فرد)
کدام حافظ؟!
حافظ سحرخيز، مريد جام مي، حافظ شيرين سخن، حافظ خوش كلام، حافظ پشمينه پوش، حافظ خوش گوي، حافظ خوش لهجه ي خوش آواز، حافظ غريب، گداي گوشه نشين، معاشر رندان پارسا، حافظ سرگردان، گشاينده ي نقاب از رخ انديشه، حافظ افتاده، حافظ خسته دل، حافظ درگاه نشين ... در نگاه نخست، همايش اضداد و جمع پريشان است. كليد اين چيستان چنين است: پاره اي از غزل ها كه در قياس با كل ديوان حافظ، بسيار اندك هستند، در آغاز جواني سروده شده اند؛ زماني كه حافظ هنوز در مجلس وعظ و قيل و قال مدرسه به سر مي برد. اما او نيز مانند بسياري از انديشمندان، بينش و منش خويش و مردم را سنجيد، پرسش هايي را پشت سر نهاد و سرانجام از مدرسه به ميخانه و خرابات رفت. حافظ كه كمتر خانه اي، خالي از ديوان اوست، آنچنان نفوذي در ميان مهان و كهان داشته كه شيخان و محتسبان به تكاپو افتادند تا از او سيمايي آنسان كه خود مي خواهند، بسازند. اما با نگاهي فراگير به آنچه كه حافظ، بي پروا و بي باك به زبان آورده، در مي يابيم كه همه تزوير مي كنند. آنان كه حقيقت و مجاز را در شعر حافظ جابجا كرده اند، درباره ي اين سروده ها چه مي گويند؟
خم ها همه در جوش و خروشند ز مستي/و آن مي كه در آنجاست ،حقيقت ، نه مجازست
معني آب زندگي و روضه ي ارم/جز طرف جويبار و مي خوشگوار چيست
زاهد شراب كوثر و حافظ پياله خواست/تا در ميانه خواسته ي كردگار چيست
عيب مِي ، جمله چو گفتي هنرش نيز بگوي/نفي حكمت مكن از بهر دل عامي چند
به يكي جرعه كه آزار كسش در پي نيست/زحمتي مي كشم از مردم نادان كه مپرس
و چه تناقض و آشفتگيست اگر بگوييم هرآنچه حافظ درباره ي باده آورده، استعاريست؛ زيرا:
مي خور به بانگ چنگ و مخور غصه، ور كسي/ گويد تو را كه باده مخور، گو: هوالغفور
هاتفي از گوشه ي ميخانه دوش/گفت ببخشند گنه، مي بنوش
عفو الهي بكند كار خويش/مژده ي رحمت برساند سروش
انگار كه حافظ مي دانست قرن ها پس از او، واعظان و زاهدان ـ چه بي دستار و چه با دستان – به انكار آن كار ديگر بر مي خيزند:
اي خوشا حالت آن مست كه در پاي حريف /سر و دستار نداند كه كدام اندازد
زاهد خام طمع بر سر انكار بماند/پخته گردد چو نظر بر مي خام اندازد
فتوي پيرمغان دارم و قوليست قديم/كه حرامست مي آنجا كه نه يارست نديم
این پير مغان كه فتواي او بالاتر از پند و وعظ زاهد و شيخ و مفتي و فقيه است، كيست؟
مشكل خويش بر پيرمغان بردم دوش/كو به تاييد نظر حل معما مي كرد
آن روز بر دلم در معني گشوده شد/كز ساكنان درگه پيرمغان شدم
چل سال بيش رفت كه من لاف مي زنم/كز چاكران پيرمغان كمترين منم
نيكي پيرمغان بين كه چو ما بد مستان/هر چه كرديم به چشم كرمش زيبا بود
تشويش وقت پيرمغان مي دهند باز/اين سالكان نگر كه چه با پير مي كنند
كيست اين پير دلاور:
پير گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان/فرصت خبث نداد ارنه حكايت ها بود
آنكس كه منع ما ز خرابات مي كند/گو در حضور پير من اين ماجرا بگو





۱۳۸۸/۱۰/۲۹

داستان ابومنصور عبدالرزاق توسی (4)


سوشیانت مزدیسنا
معمری دستش را به نشانه سکوت، بلند کرد. خنیاگران و مهمانان خاموش شدند. وی به فرمان ابومنصور از فرزانگان و تاریخدانان دعوت کرده بود تا برای کاری سرنوشت‌ساز، گرد هم آیند. در آن انجمن چهار موبد: «ماخ» از هرات، «یزدان داد» پسر «شاپور» از سیستان، «ماهوی خورشید» پسر «بهرام» از نیشابور، و «شادان» پسر «برزین» از توس، برجسته‌ترین چهره های همایش بودند. معمری پس از کرنشی کوتاه به ابومنصور، با آوایی رسا چنین سخن راند:
ــ سپاس و آفرین، خدای را که این جهان و آن جهان را آفرید. و ما بندگان را اندر جهان پدیدار کرد. و به نیک اندیشان: پاداش و به بد اندیشان: پادافره (کیفر) بخشید. و درود بر پاکان و برگزیدگان.
معمری نفسی تازه کرد و باز نگاهش به فردوسی دوخته شد. ادامه داد:
ــ تا جهان بوده، مردم گرد دانش گشته‌اند و سخن را بزرگ داشته‌ و نیکوترین یادگاری را سخن دانسته‌اند. چرا که اندر این جهان، مردم به دانش، بزرگوارتر و مایه‌دارترند. نمونه‌اش ترجمان داستان «کلیله و دمنه» از پهلوی به تازی در زمان «مامون» پسر «هارون الرشید» بود. پس امیر سعید «نصر بن احمد» این سخن و داستان را بشنید و خوش آمدش. وزیر خویش خواجه بلعمی را بر آن داشت تا از زبان تازی به زبان پارسی گردانید و این نامه به دست مردمان افتاد. سپس رودکی را فرمود تا به نظم آورد و اندر زبان خرد و بزرگ افتاد. و نام او بدین نامه زنده گشت و از او یادگاری بماند...
معمری نگاهش را از فردوسی برگرفت و به سپهبد نگریست و افزود:
ــ امیر ابومنصور عبدالرزاق مردیست با فره و خویشکام و باهنر، و بزرگ منش اندر کامروایی و با دستگاهی تمام اندر پادشاهی، با ساز مهتران و اندیشه بلند، و نژادی بزرگ دارد به گوهر، و از تبار اسپهبدان ایران است. او کار و نشان شاه خراسان (نصربن احمد) را شنید و خوش آمدش. از روزگار آرزو کرد تا او را نیز یادگاری باشد اندر این جهان.
معمری دوباره به سوی ابومنصور سری فرود آورد و خاموش ماند تا او گفتارش را پی بگیرد. سپهبد اگرچه پیکری پهلوانانه داشت اما با آوایی نرم و مهربان سخن میراند:
ــ شما را فرا خوانده‌ایم به فراز آوردن نامه‌های شاهان و کارنامه‌هاشان و زندگی هر یک، از: داد و بی داد، و آشوب و جنگ و کین؛ از «کی» نخستین (کیومرس) که اندر جهان او بود که آیین مردمی آورد و مردمان و جانوران پدید آورد تا «یزدگرد شهریار» که آخرین ملوک عجم بود... و این نامه را هرچه گزارش کنیم، از گفتار دهقانان باید آورد که این پادشاهی به دست ایشان بود؛ و از کار و رفتار، نیک و بد، و کم و بیش، ایشان دانند.
برای فردوسی شگفت‌آور بود که ابومنصور نیز پیاپی به او مینگریست. پدرش مولانا فرخ اگرچه اندک و با احتیاط از ابومنصور سخن میراند اما احترام و پاسداشتی بسیار برای این سپهبد داشت. گفتار یکی از موبدان که اجازه سخن میخواست، فردوسی را به خود آورد؛ وی «یزدان داد» بود:
ــ هرکجا زیستگاه مردمان بود از کران تا کران این زمین، به هفت بهره کردند و هر بخش را کشور خواندند. کشور میانه که ما به او اندریم و شاهان «ایران شهر» خوانده‌اند، از رود آموی (جیهون) است تا رود مصر (نیل) و کشورهای دیگر پیرامون اویند. و از این هفت کشور، ایرانشهر بزرگوارتر است به هر هنری...
بیتی در ذهن فردوسی جرقه زد:
هنر نزد ایران است و بس * ندارند شیر ژیان را به کس


۱۳۸۸/۱۰/۲۶

کاوه آهنگر (2)

بازارگاه سپاهان پوشيده از مردمي‌‌بود كه به فريادِ دادخواهانة كاوه گوش سپرده بودند. وي در هالي كه چرم آهنگري‌اش را بر سر نيزه زده بود، خروشيد:
ــ اي نامدارانِ يزدان پرست؛ كسي كه هواي فريدون كند، سرش از بند زهاك آزاد مي‌‌شود. اين مهترِ ماردوش، همانا اهريمن است. آماده باشيد تا يكايك به نزد فريدون شويم و در ساية فر او، بغنويم.
آهنگران يك دم از كار باز نمي‌‌ايستادند. افزارهاي رزم، دست به دست مي‌‌گرديد و همچنان خواهان داشت. در اين ميان، به آهنگران سفارش ويژه‌اي رسيد؛ گرزي گران با سر گاوميش! قارن پسر كاوه به سازندگان گرز، ارمغانهاي فريدون را كه جامه و سيم و زر بود، بخشيد و نامة او را برخواند:
ــ ... اگر اژدها را زير خاك كنم، شما را از پليدي ديواها پاك مي‌‌كنم و همة جهان را سوي داد (عدالت) مي‌‌آورم.
دو پهلوان كه سفارش فريدون را به قارن داده بودند، از شاهِ آيندة ايران چنين شنيده بودند:
ــ اي دليران، هميشه شاد و خرم زي‌ييد؛ گردون نمي‌‌گردد مگر بر بختِ بهي (نيك). و كلاهِ مهي به ما باز مي‌‌گردد. به بازار آهنگران رويد تا برايم گرزي پولادين بسازند.
آن دو پهلوان، برادران بزرگتر فريدون به نامهاي كيانوش و پورمايه بودند. زماني كه آبتين و دو همراهش كشته شدند، زهاكيان گمان برده بودندكه آن همراهان، پسران آبتين هستند؛ اما در آن زمان كيانوش و پورمايه در باروي زيرزميني جم در پارس پناه يافته بودند. در زمان جم، نه دوست و نه دشمن، كسي از اين پناهگاه كه زير كوه جمگان بود، آگاهي نداشت. اين پناهگاه با شبكه‌اي از راه هاي زيرزميني از يكسو تا آزرآبادگان، و از سوي ديگر تا كابلستان و كشمير مي‌‌رسيد. پس از ويرانيِ بارويِ زيگورات‌گونة جم كه در كناره رود دايتيا بود، اندك كساني از آن انجمن توانستند به بناهاي زيرزميني بگريزند. پس از مرگ جم، سرما و يخبنداني بي‌مانند پديد آمد و بسياري از مردم را به كام مرگ فرستاد. و سپس سيلاب و توفان بر آمارِ ميرندگان افزود. اما مهرپرستان به پناهگاه هاي زيرزميني رفتند و از مرگ، رهايي يافتند. زهاكيان بناها و نشانه‌ها و نوشتارهاي آنان را نابود كردند. در اين زمان، بخشهايي از راهروها پوشيده از كتابهايي بود كه از آتش‌سوزان زهاك بي‌گزند مانده بودند. در اتاقها و تالارهايي كه در ژرفاي زمين جاي داشت، دبيران و دانشمندان سرگرم نگارش دفترهايي تازه بودند. بر درب اين جايها نقش چليپا (صليب) ديده مي‌‌شد و اگر كسي بدون دستور، به آن نزديك مي‌‌شد، در آستانة درب، بر زمين مي‌‌افتاد و مي‌‌مرد. دبيران براي راهيابي به اتاق خود، با نوايي ويژه، كلمه‌اي را مي‌‌گفتند و درب، خودبه خود، كنار مي‌‌رفت. در سراسر راهروها درخشش شگفت‌انگيزي به چشم مي‌‌خورد و ماية رشد و نمو گياهان در گلخانه‌ها بود. تنها يك تن از رازِ اين راهروهاي زيرزميني آگاهي داشت و او آزرباد بود. وي مي‌‌دانست كه اين راه‌هاي دور و دراز به ياري «اشتراي زرين» پديد آمدند؛ اما كسي هيچگاه ندانست كه آن دستوار و عساي رازآميز چه شد؟ كم‌كم انجمني پديد آمد كه بر پاية دستورها و آيينهاي مهارو يا مهر پدر آبتين، به جوانانِ ميهن‌پرستِ ايـران، آموزشهاي ويژه‌اي مي‌‌دادند. آنان كه به پشتيباني و پيروزي ايزد ميترا باور داشتند، مهرپرستان خوانده مي‌‌شدند و از هفت خان يا پايه بايد مي‌‌گزشتند تا به درجة پيرمغان برسند. تنها فريدون توانسته بود تا واپسين خان، گام نهد. دو برادر همزاد: ارمايل و گرمايل نيز در جرگة مهرپرستان آموزش ديده بودند تا در ساختارِ دشمن، رخنه كنند. پس از پيروزي فريدون، فرمانروايي دماوند به ارمايل رسيد و به نام «مس مغان» خوانده شد؛ يعني مهتر مغان و موبدان. وي نيز تا آن زمان به درجه پير مغان رسيده بود.

سوشیانت مزدیسنا: افسون فریدون/آشیانه کتاب