۱۳۸۸/۰۷/۱۸

حافظ مهرآیین (59)


محمدصادق نظمی افشار
نرگس در ادب ایرانی (۳)  

                                       ”مرگ نرگس“
وقتي نرگس مرد، گلهاي باغ همه ماتم گرفتند واز جويبار خواهش كردند براي گريست به آنها چند قطره آب وام دهد. جويبار آهي كشيد و گفت: بقدري نرگس را دوست مي‌داشتم كه اگر تمام آبهاي من مبدل به اشك شود و آنها را براي نرگس بپاشم باز كم است. گلها گفتند: راست مي‌گويي، چگونه ممكن بود با آنهمه زيبايي نرگس را دوست نداشت؟!
جويبار پرسيد مگر نرگس زيبا بود؟! گلها گفتند: تويي كه اغلب نرگس خم شده، صورت زيباي خود را در آبهاي شفاف تو تماشا مي‌كرد بايد بهتر از هركس بداني كه نرگس زيبا بود. جويبار گفت: من نرگس را براي اين دوست داشتم كه وقتي خم مي‌‌شد و به من نگاه مي‌كرد، مي‌توانستم زيبايي خود را در چشمان او تماشا كنم. (گزيدة متون ادب فارسي ـ اسكار وايلد ـ ترجمة دشتي. ص 7)
فرهنگ آريانپور(ص 3340)
Narcism=narcissismخودستائي، خودپسندي، خود فروشي، نفس پرستي
Narcissine=narcissan خودستا
Narcissistوابسته به نرگس افسانه‌اي
Narcissusخودستا، خود فروش خود پسند
افسانة نرگس: جواني رعنا كه عاشق تصوير خود شده و در اثر نرسيدن به مطلوب خود مرده و پس از مرگ بگل نرگس تبديل شد.
ز ذوق نرگس‌تر آب در دهان آرد        اگر نگاه در اين نظم آبداركند
غلام نرگس آنم كه با طراحي مي        گرفته دست بتي برچمن گذار كند
آرام جان به نرگس ساحر زما برد        تاراج دل به طرة عنبر فشان كند
نمي‌رود همه شب چشم نرگس اندر خواب  
زبسكه بلبل شوريده دل‌فغان دارد
نرگس مخمور را رعشه بر اعضافتد        بس كه به وقت سحر آب خورد در خمار
ز جور سنبل كافر مزاج او افغان        ز دست نرگس جادو فريب او فرياد
علي‌الصباح كه نرگس پياله بردارد        سمن به عزم صبوصي كلاله بردارد
گشاد چشم خواب آلود نرگس        تماشاي رياحين مي‌كند باز
عبيد زاكاني
تا مهر تواًم در دل شوريده شست/و افتاد مرا چشم بدان نرگس مست
اين غم زدلم نمي‌نهد پاي‌برون/وين اشك زدامنم نمي‌دارد دست
خرامان در چمن سرو سرافراز/زمستي چشم نرگس گشته پرناز
دل غنچه چو طبع تنگدستان/شده نرگس چو چشم نيم مستان
در اين بستان گل و نرگس كه بوئي/همان سرو و همان سنبل كه جوئي
دلم مي‌گردد از گفتن پريشان/ولي چون بنگري هريك از ايشان
رخ خوبي و چشم دلستانيست/قد شوخي و زلف نوجواني است
رخ=گل/ چشم= نرگس/ قد= سرو/ زلف=سنبل
كليات عبيد زكاني
نرگس شهلاش در سر، فتنه‌ئي دارد عجب/كز مي حسن، اين همه مستي و خواب آورده است
نسيمي/105
شيوة چشم سياه تو چه داند نرگس/راز اين نكته به صاحب نظري مي‌گويد
    نسيمي/ص:167
تا مست جام نرگس شهلاي او شديم/كارم هميشه خواب و خمارست، والسلام!
    نسيمي/ ص:211
چو نرگس زارتن در مرگ دادش/هم از سيم و هم از زربرگ دادش
ز نرگس روي زر پرسيم كرد او/دل پر خون بحق تسليم كرد او
چو گل را نرگس‌ تر بر مه افتاد/دلش چون ماهتابي در ره افتاد
زبس كالقصه دزديده نگه كرد/جهان بر نرگس ساحر سيه كرد
گهي در نرگسش حيران بماند/گهي در مجلسش طوفان براند
چه كرد اين دل كه خون شد در برمن/كه اين از چشم آمد بر سرمن
تو گفتي نرگسش سرخي ازان داشت/كه از خون ريزيش گلرخ نشان داشت
سمنبر اوفتاده ديده برخاك/ز خون نرگس او خاك نمناك
گلاب از نرگسان صد حوض راندم/ز خجلت در عرق چون خوص ماندم
گهي از نرگست خوناب پالاي/گهي بي‌چوب گز مهتاب پيماي
به نرگس خواب بسته جادوان را/به ابرو طاق بوده نيكوان را
سمنبر پيرهن چون گل دريده/زنرگس لاله را جدول كشيده
زقدش سرو بن تشوير مي‌خورد/ز چشمش نرگس تر تير مي‌خورد
دل گلرخ ز نرگس پاره داري/كه تو خود نرگس اين كاره داري
فردوسي در بخشهاي مختلف شاهنامه از اين گل بكرات سخن گفته است:
بسازيد جايي چنان چون بهشت/گل و سنبل و نرگس و لاله و كشت
دو چشمش بسان دو نرگس به باغ/مژه تيرگي برده از پر زاغ
دو گل را به دو نرگس آبدار/همي شست، تا شد گلان تابدار
پس آن، دختران جهاندار جم/زنرگس، گل‌سرخ را داده، نم
*کلیات عراقی:
بركن از خواب چشم نرگس را/تا نظاره كند گلستان را
لاله را دل سوخت بر نرگس/كه نصيبش ز مي خمار آمد
نرگس (۴)  
من جادوي چشمان همه را جرقه عرفاني مي‌دانم
    پائولوكوئيلو مي‌گويد: ”خيلي سخت است درباره اين تأثيرات صحبت كنم، چون من جادوي چشمان همه را جرقه عرفاني مي‌دانم. اما در ايران مولوي را يكي از عرفايي مي‌دانم كه خيلي بر من تأثير گذاشته است. (همشهري، دوشنبه 23 خرداد 1379 شمارة 2139)
     كيمياگر افسانة نرگس را مي‌شناخت، مرد جوان و زيبايي كه هر روز به كنار درياچه‌اي مي‌رفت تا زيبايي خويش را در آب تماشا كند. او آنچنان مجذوب تصوير خويش مي‌شد كه روزي به ‎آب افتاد و در درياچه غرق شد. در مكاني كه به آب افتاده بود، گلي روييد كه آن را گل نرگس ناميدند.     (كيمياگرـ ترجمة دل‌آراقهرمان ـ چاپ دوم ـ‌ 1374ـ انتشارات فرزان)
بابافغاني شيرازي (925 قمري)
شايد گزينم حالتي در خواب شيرين اجل/ زان نرگس عاشق كشي افسانه‌اي بايد مرا
ملانوائي از شاعران محلي خراسان سروده است:
    امروز نرگس باغ رنگ از رخش پريده/ نام خزان نگردد فصل بهار گاهي
*خسرو و شيرين:
شده گرم از نسيم مشك‌بيزش/دماغ نرگسِ بيمار خيزش
فسونگر كرده بر خود چشمِ خود را/زبان بسته به افسون چشم بد را
گل نرگس را به مناسبت زردي ميانش و خميدگي سرش برساقة نازك، به بيماري تشبيه مي‌كنند كه يرقان دارد و چرت مي‌زند. گرم شدن دماغ كنايه از تب كردن و بالا رفتن حرارت بدن است بخصوص فرق سر. قرارگرفتن در معرض باد باعث سرماخوردگي است و بوي تند موجب سنگين‌تر شدن و تب كردن زكامي.
چشم زيبا به مناسبت گيرندگي نگاهش چون جادوگري است كه مردم را منتر مي‌كند.
    به خواب نرگس جادوش سوگند/كه غمزه‌اش كرد جادو را زبان‌بند
    بدان نرگس كه از نرگس گروبرد/بدان سنبل كه سنبل پيش او مُرد
نرگس ز دماغ آتشين تاب/چون تب‌زدگان بجسته از خواب
در شدت تبي كه از يرقان برخاسته باشد سپيدي چشم به زردي مي‌گرايد. نرگسِ خم شده بر ساقة باريكش چون سرِ بيماري است كه از شدّت تب فرو افتاده باشد. گل شكفتة نرگس چون چشم بيمار تبداري است كه از خواب پريده باشد.
لاله چو پرير آتش شور انگيخت/دي نرگس، آب شرم ازديده بريخت
امروز بنفشه عطر با خاك آميخت/فردا سحري، باد سمن خواهد بيخت
    (ديوان مهستي)
هرگز بود به شوخي چشم تو عبهري/يا راستر زقد تو باشد صنوبري
    (عبهر= نرگس)
تا آينه جمال تو ديد و تو حسن خويش/تو عاشق خودي، زتو عاشقتر آينه
به دو نرگس، به دو سنبل، به دو گل، نوبر سرو صنوبر فكنت
منظور از دو سنبل دو گيس است كه از دو طرف سر آويخته باشد.
نرگس= عبهر
به مي عبهري از سرخ گلت/ به خوي عنبري از ياسمنت
به دو مخمور عروس حبشيت/ خفته در حجلة جزع يمنت
(خاقاني شرواني)
شرابي به زنگ گل نرگس وجود دارد.
چشم گريانم ز گريه كند بود/يافت نور از نرگس جادوي تو
پاي بكوب و دست زن، دست در آن دوشصت زن/ پيش دو نرگس خوشش، كشته نگر دل مرا
دل گفت حسن روي او وان نرگس جادوي او/ وان سنبل ابروي او، وان لعل شيرين ماجرا
يكي چشميست بشكفته باصقال روح پذيرفته/  چو نرگس خواب او رفته براي باغباني را
    ديوان شمس
روانشناسي جرائم و انحرافات :
    1ـ naroism يا narcissism كه در فارسي از لحاظ رواني به ( خودشيفتگي ) ترجمه شده است اصطلاحي است كه براي اولين مرتبه بوسيله ( هاولاك‌اليس ) مورد استفاذه قرار گرفته و (فرويد ) آنرا مانند بسياري مطالب ديگر از وي اقتباس كرده است .     سبب استفاده از اين اصطلاح براي نشان دادن حالت رواني (خودشيفتگي) مربوط به يكي از اساطير يوناني است :
    در يونان باستان جواني بود به نام ( نارسيس ) يا ( نرگس ) كه ازوجاهت و زيبائي كم نظيري بر خوردار بود . زيبائي جوان مذكور كه پسر رودخانه ( سه‌فيز ) ناميده ميشد، سبب شده بود كه دختران شهر دلباخته زيبائي اوشده بودند، اما ( نارسيس ) به عشق آنها نسبت به خود توجهي نداشت و آنها را از خود ميراند . سرانجام يكي از دختران شهر، قلبش از رفتار (نارسيس ) نسبت به خود شكست و به او نفرين كرد كه خداند مرضي به او بدهد كه درماني نداشته‌باشد .     نفرين اين دختر درباره  نارسيس به تحقق پيوست و روزي او غرق شد .  
ترسم كه در آئينه بيند رخ خود را/كي رد نظر از عاشق و بر خويش كند ناز
و اما مكانيسم رواني ( نارسيس ) به شرح زير است :
    بطوريكه در مباحث پيش گفتيم ( لي‌بيدو ) در مراحل سير تكامل طفل در سه مرحله لب و دهان، مقعد و آلت تناسلي متمركز ميشود كه اين سه مرحله را كه در 5 سال ابتداي عمر طفل اتفاق مي‌افتد، رويهم رفته مرحله بلوغ گويند .     در اين دوره كه مرحله قبل از توجه طفل به افراد و اشياء خارج در محيط پيرامون است طفل پيوسته به خود توجه دارد و از نگريستن به اعضاي بدن خود و لمس كردن آنها لذت ميبرد و در واقع به خود عشق ميورزد . حال اگر در اين مرحله كه طفل فقط به خود توجه دارد و در واقع مظاهر (نارسيسم) يا (خودشيفتگي)  در او متجلي است سير تكاملش متوقف شود، خاصيت رواني (خودشيفتگي) نيز در اوباقي خواهد ماند و شخص به جاي جنس مخالف، خود را بعنوان يك معشوق خارجي هدف قرارميدهد . // پایان //
[یادداشتهای پراکنده دوستم شادروان صادق افشار با مرگ نابهنگام او، در اینجا به پایان میرسد. خشنودم که آنها را از نابودی رهایی بخشیدم و امیدوارم تا اینگونه پژوهشها دنبال شود. / امید عطایی فرد]  

۱۳۸۸/۰۷/۱۵

زرتشت. کورش. فردوسی (1)


۳ سیمای اساسی هویت میهنی

سپیتمان زرتشت زمینه ساز شهریاری آرمانی برای مرز مزدایی ایران به شمار میرود. بینش این بزرگمرد در فلسفه سیاسی  چندان به بررسی کشیده نشده است. دیدگاه های وی را میتوان چنین فشرده کرد:
۱) آزادی گزینش.
۲) پیروی شاه زمینی از شهریار کیهانی (اهورامزدا).
۳) آبادانی و نوگرایی.
۴) پیکار پیوسته نیکی با بدی.
۵) آموزش همیشگی و همگانی.
ایران دوستی زرتشت را از این سروده میتوان دریافت:
به شاه جهان گفت زرتشت پیر / که در دین ما این نباشد هژیر
که تو باژ بدهی به سالار چین / نه اندر خور ما بود اینچنین
نباشم بدین نیز همداستان / که شاهان ما در گه باستان
به ترکان نداد ایچ کس باژ و ساو / بر این روزگار گزشته بتاو
کورش بزرگ بهترین و ناب ترین شهریاری مورد پسند زرتشت را پیاده کرد. نه تنها ایران بلکه جهان در پرتو هخامنشیان بالید و از رفاه و امنیت برخوردار گردید. کورش نمونه آرمانی یک رهبر و پیشوا به شمار میرود که نیکنامی ابدی برای کشورش به یادگار نهاد. از آموزه های اوست:
۱)پاسداشت دادگری و قانون.
۲)نیکبختی و سربلندی برای میهن.
۳)آزادی دینی و عقیدتی.
۴)صلح و آرامش.
فردوسی بزرگ، ثبت کننده و پاسدار آن همه دستاوردها و یادمانهای میهنی بود. اگر او شاهان را در نامه اش فریاد نمیکرد، و از اندرزهای زرتشت در دیباچه اش نمیگفت، آنگاه گویی که ایران هرگز تاریخی نداشت. اگر سخنی از میهن پرستی شهریاران نمیراند، آنگاه سیاهی دروغ همه جا را فرا میگرفت:
۱)نمانیم که این بوم، ویران کنند (انوشیروان)
۲)که ایران چو باغیست خرم بهار (خسروپرویز)
۳) ز «کشور» کنم دور، بدخواه را (پوران دخت)
بایسته است که این سه سیمای اساسی را فراتر از هر چهره دیگر، برکشیم و ارج نهیم زیرا سه فره میهنی و نگاهبان جاودانه فرهنگ و تمدن ایران زمین به شمار میروند.
نکته مهم درباره این سه رکن هویت ملی آن است که بر «شهریاری ایرانی» مهر تایید زده اند و اگر امروزه نیز میزیستند، بر دیدگاه و آرمان خویش، پای میفشاردند. کسانی که جمهوریت را در برابر پادشاهی مشروطه (مانند نروژ و دانمارک و هلند و ...) پدیده ای مدرن و دموکرات معرفی و تبلیغ میکنند، دروغگویان و بیسوادانی بیش نیستند.
{امید عطایی فرد}

۱۳۸۸/۰۷/۱۱

حافظ مهرآیین (58)


م.ص.نظمی افشار
نرگس در ادب ایرانی (۲)   
نرگس بارها در ديوان حافظ به عنوان مشبه به يا رقيب چشمان معشوق مايه مضمون‌سازيهاي بسيار قرار گرفته است:
نرگس ار لاف زد از شيوة چشم تو مرنج/ نرونـد اهــل نظر از پي نابــينـــائي
گشت بيمار كه چون چشم تو گردد نرگس/شيوة تو نشـدش حاصل و بيمار بمانــد
بجز آن نرگس مستانه كه چشمش مرساد/زير اين طارم فيروزه كسي خوش ننشست
نرگس طلبد شيوة چشــم تو زهي چشــم/مسكين خبرش از سرو در ديده حيا نيست
ضمنا در سنت شعر فارسي نرگس داراي ديده ولي بدون بينائي تصوير مي گردد.كمال‌الدين اسماعيل قصيدة شگرفي در هشتادوچهار بيت دارد با رديف ”نرگس“ كه براي شناخت شخصيت شعري و طبيعي نرگس بسي سودمند است و مطلع آن اين است:
سزدكه تاجورآيد به بوستان نرگس
كه هست بر چمن باغ مرزبان نرگس                                                       
* نظامي گنجوي-مخزن‌الاسرار-1960- انتشارات فرهنگستان علوم شوروي
پنبه در آكنــده چو گل هوش تو/ نرگس چشــم آبلة هــوش بــار
نرگس و گل را چه پرستي چو باغ/ اي زتو هم نرگس و هم گل به باغ
خواب گهي بود سمن زار او/ خواب كنان نرگس بيدار او
آتش ازين دستة ريحان شده/خنجر ازآن نرگس خندان شده
سرمه‌‌كش ديدة نرگس صباست/رنگرز جامة مس كيمياست
زلف بنفشه رسن گردنش/ديدة نرگس درم دامنش
*نظامي گنجوي – خسرو و شيرين:
گرفته دستة نرگس به دستش/ ز خوشخوابي چو نرگسهاي مستش
ز رعنائي كه هست اين نرگس مست/ نيالايه بخون هركس دست
نشست و لؤلؤ از نرگس همي ريخت/ بآن آب و آتش از عالم برانگيخت
مژه بر نرگسان مست ميزد/ ز دست خود سر بر دست ميزد
رخ شاه از طرب چون لاله بشكفت/ چو نرگس در بساط خرمي خفت
بخواب نرگس جا دوش سوگند/ كه غمزده اش كرد جادو را زبان بند
بدان نرگس كه از نرگس گرو برد/بدان سنبل كه سنبل پيش او مرد
گهي مي سوزد نرگس از پرندش/گهي مي‌بست سنبل در كمندش
شبان روزي دگر خفتند مدهوش/بنفشه در بر و نرگس در آغوش
گه از سيب و سمن بدنقل سازيش/گهي بانارو نرگس رفت بازيش
بيارائيم فردا مجلسي نو /به باده سالخورده و نرگس نو
زبس خون كز تن شد رفت چون آب/درآمد نرگس شيرين ز خوش خواب
شده گرم از نرگس مشك بيزش/به گيسو سبزه  را بر گل كشيده
ز رشك نرگس مستش خروشان/ به بازار ارم ريحان فروشان
زبان دان مرد راز آن نرگس مست/ زباني ماند و آن ديگر شد از دست
كه اين غم در دل من كاركردست/ تنم چون نرگس بيمار كردست
60 هزاران نرگس از چرخ جهانگرد/فروشد تا برآمد يك گــل زرد
سمنبر غافل از نظارة شاه/ كه سنبل بسته بد بر نرگسش راه
چو گل بر نرگسش كرده نظاره/به دندان كرده خود را پاره پاره
نمك در نرگس بي‌خواب كرده/ز نرگس لاله را سيراب كرده
فرود آمد ز تخت آن روز دلتنگ/روان كرد ز نرگس آب گلرنگ
به او پهلو كند زين نرگس مست/نهد پيشم چو سوسن دست بر دست
بخورده باده نرگس مست و مخمور/بسان عاشقان بي‌درد و رنجور
ز بيشرمي كسي كو شوخ ديده است/چو نرگس با كلاه زر كشيده است
روان شد نرگسان پرخواب كرده/چو صد خرمن گل سيراب كرده
چو تنها ماند ماه سروبالا/ فشاند از نرگسان لولوي لالا
كشيده سرمه ها در نرگس مست/عروسانه نگار بر دست 
در تذكره‌اوليا صفحة 50 آمده: مار با شاخة نرگس ملك دينار را كه در ساية ديواري خفته بود باد زده است.
*بندهش ـ مهرداد بهار:
اين را نيز گويد كه هرگلي از آنِ امشاسپندي است؛ و باشد كه گويد: مورد و ياسمن هرمزد را خويش است، و ياسمن سپيد بهمن را، مرزنگوش اردي‌بهشت را، و شاه اسپرغم شهريور را، پلنگ مشك سپندارمذ را و سوسن خرداد را، چمبگ امرداد را، بادرنگ دي ـبه ـآذر را،و (آذر) يون آذر را، و نيلوفر آبان را، و مروسپيد خور را، نرگس ماه را، بنفشه تير را، ميزورس گوش را، و كاردك دي ـ(به ـمهر) را، (گل) هميشه بشكفته مهر را، و خيري سرخ سروش را،‌و نسترن رشن را،‌بستان افروز فروردين را، سنبل بهرام را، و خيري زرد رام را، بادرنگ‌بويه باد را، شنبليد دي(به ـدين)را، گل يكصد برگ دين را، هميشه بهار ارد را، آلاله اشتادرا، هوم سپيد آسمان را، بانو اسپرغم زامياد را، كركم ماراسپند را، مرواردشيران انغران را. (ص 88)
در تورات (كتاب استر) داستان دختر يهودي كه به دربار اردشير هخامنشي راه يافت و نام استر يا ايشتر گرفت و جهان بانو شد به تفصيل ذكر شده و علاقة اردشير به نام استر يا ايشتر را مي‌‌رساند كه مبين علاقة او به ناهيد است. در قاموس كتاب مقدس، ذيل كلمة هدسه مي‌خوانيم كه هدسه و هدسا و شوشان و شوشن نام گل زنبق است و امروز كلمات سوزي و سوزيان و سوزان كه بر نام دختران گذارند ماخوذ از همين نام كه به معني گل زنبق است بوده و جز ناهيد مادر ـ خداي باروري و ايزد بانوي زيبائي و فرشتة آب نيست. (آناهيتا در اسطوره‌‌هاي ايراني. ص 68)

۱۳۸۸/۰۷/۰۸

از فریدون تا فراماسونری


:
امید عطایی فرد

آیینهای رازآمیز مهرپرستی از دیرباز در اروپا رواج داشته است. فریدون پیام‌آور این آیین که به یاری سازماندهی های اساسی و انجمنهای نهانی توانست زهاک اهریمن خو را سرنگون کند، میراثی استوار به جای نهاد. ایرانیانی که به اروپا کوچ میکردند، و یا در همسایگی آن به سر میبردند نقش بزرگی در گسترش این آیین داشتتد. یونانیان و رومیان مهرپرست و سپس اروپای مسیحی بسی درسها از مذاهب محرمانه مغانه آموختند و با نام و کالبدی دیگر، به ویژه به اسم فراماسونری ارایه دادند.
نماد پرگار و پیشبند چرمی و درجات و بسیاری دیگر از آداب نهانخانه ها برگرفته از افسونهای فریدون و فرمانگزاری های اوست. دانشنامه های فراماسونری به نقش بنیادین ایران در شکل گیری این پویش اشاره‌ها داشته اند و واپسین وامها را از فرقه باستانگرای اسماعیلیه میدانند که از سوی ایشان در هنگامه جنگهای صلیبی به اروپا راه یافت.
فریدون پیش از نبرد با زهاک به یاری یک «پرگار» گرز گاوسر میسازد. کاوه آهنگر «پیشبند چرمین» خود را سر نیزه میکند. فراماسونها نیز پیشبند چرمی میبندند و نمادهای گونیا و پرگار را به کار میبرند و روشهای تشرف و هموندی ایشان برگرفته از آیینهای پیر مغان میباشد؛ با این جدایی اندک که به جای آهنگر، نماد بناگر را دارند. البته امروزه فراماسونری از آرمانهای بنیادین و انسانی خویش دور گشته و دستاویزی برای نیروهای اهریمنی گردیده است.
کاظم کاظمینی با اشاره به جنبشهای مقاومت ملی ایرانیان پس از اسلام، از عیاران و فتیان (گروه فتوت) یاد کرده و درباره آدابشان آورده است:
1. بستن یک پیشبند به کمر داوطلب.
2. پوشیدن جامه و شلواری مخصوص به نام لباس الفتوت.
3. نوشیدن آب نمک از جام به نام کاس الفتوت.
اعضای سابقه دار را «پیر» و کم سابقه را «جوان»، و به عبارت دیگر: پدر و پسر هم میگفتند. همه یکدیگر را «رفیق» خطاب میکردند. مرکزی را که در آنجا گرد می آمدند «بیت» یا خانه مینامیدند. چند مرکز تجمع یا خانه را «حزب»، و چندین حزب را احزاب میدانستند. هر یک از این احزاب، رهبری داشت به نام سرهنگ یا «زعیم القوم». برای عضویت در حزب بایستی تقاضانامه مینوشتند. پس از پزیرفته شدن، با معرفی افراد سابقه دار، دوره ی آزمایشی میدیدند. عضو سابقه دار را «مطلوب» و عضو آزمایشی را «طالب» میخواندند. طالب پس از گزراندن مراحل آزمایش، طی مراسمی مفتخر به بستن پیشبند میگشت و در این مرحله، یک عضو کمربسته محسوب میشد. سوگند یک فتی عیار برای عموم معتبر بود و میتوانست جانشین هر سند و مدرکی باشد.
در کشورهای اروپایی بیش از هرجا ایتالیایی ها و فرانسوی ها و انگلیسی ها به عیاری روی آوردند و مردانی که شیفته جوانمردی و فتوت مشرق زمینی ها بودند عیارپیشگی را به نام شوالیه گری عنوان خود ساختند. روبن هود و پاردایانها و سه تفنگدار و شوالیه های دیگرشان تقلیدی است از آیین پهلوانی و عیارپیشگی سرزمین ما که به وسیله سیاحان مغربی و از راه نشر تدریجی آن از راه آسیای صغیر و روم شرقی به اروپا برده شده است. (نقش پهلوانی و نهضت عیاری در تاریخ اجتماعی و حیات سیاسی ملت ایران، ص 123)
بازمیگردیم به آیین مهر و هفت پله این طریقت مغانه که از آن، برگرفتها و اقتباسات فراوانی رخ داد.
1. کلاغ / پیک
نمادها: سیاره تیر. عنصر باد و هوا.
افزارها: چوبی که دومار به دورش حلقه زده اند.
کلاغ نقش پیک و پیشکار را دارد و همچنین میزبانی و خورا ک گستری با اوست. در نخستین خان باید نقاب کلاغ به چهره زد و در آیین باد شرکت کرد. کلاغ نقش پیشکار و خدمتگزار مهرکده را دارد و یک مغبچه است.
تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت؛ به مردمی، نه به فرمان، چنان بران که دانی
همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس؛ که درازست ره مقصد و من نوسفرم
گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر؛ بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر
نه من سبوکش این دیر رندسوزم و بس؛ بسا سرا در این کارخانه خاک سبوست
[حافظ]
در مهرکده ها نگاره هایی دیده میشود که پیشکاران ایزدمیترا، سبو بر دوش به پزیرایی برخاسته اند. این آیینهای مغانه را در تخت جمشید به روشنی میبینیم.
پیک مهر پس از ساسانیان (دوره اسلامی) به سیمای شاطر درآمد. شاطران، قاصدان و پیکهایی پیاده بودند که نامه ها و پیغام های فوری و محرمانه را پوشیده تر و تندتر از سوارکاران، از شهری به شهر دیگر میبردند. جامه رسمی شاطران قبای بلند دور چیندار بود که پس از رسیدن به مقامات بالا، به آن زنگ بسته میشد. گیوه های سبک و مچ پیچ تا زیر زانو؛ کلاهی بوقی شکل؛ کمربندی که سه زنگوله آن، روی شکم می افتاد؛ کلاه بزرگ آفتابگیر و پری در پهلوی کلاه به نشانه شاطری؛ شلوار بسیار تنگ؛ عصای بلند سرکج که سلاح و یاور ایشان در کوخ پیمایی بود و... به نوشته تاورنیه جهانگرد فرانسوی در زمان صفویه، شاطران ایرانی 144 کیلومتر را یک نفس میدویدند.
به نوشته کاظم کاظمینی: ایشان در مواقع حساس به راه های دور و مخوف، از معابری که چاپارخانه نداشت و علوفه برای اسب پیدا نمیشد، فرستاده میشدند. مدت زمانی که شاطرها در حال دویدن بودند اغلب سه چهار روز طول میکشید. چنانچه گرسنه یا تشنه میشدند میبایست بدون توقف از انبان نان و خورشتی که بر دوش داشتند و از مشک آبی که به کمر بسته بودند سد جوع و رفع تشنگی کنند. (نهضت عیاری، ص 184 به بعد)
2. نامزد / پوشیده
نمادها: سیاره ناهید. عنصر آب. مشعل و چراغ.
این مرحله ازدواج عرفانی و پیوند میان رهرو و ایزد مهر است. در این خان، رهرو تازه کار باید سر و چهره اش را تا زمان بایسته بپوشاند. در هنگام تشرف، پیشرو و رهرو، دست راست یکدیگر را به نشانه پیمان میفشارند و آواز ویژه ای خوانده میشود.
شمس میگوید: یار را دو دست است اما چندانکه بجویی، چپ نیابی. هر دو دستش راست است.
تو را آن به، که روی خود ز مشتاقان بپوشانی؛ که شادی جهانگیری غم لشگر نمی ارزد
[حافظ]
3. سرباز
نمادها: سیاره بهرام. عنصر خاک. جامه قهوه ای. مُهر و نشان ایزد مهر بر پیشانی.
افزارها: توبره بر شانه چپ. کلاهخود و نیزه.
این خان، آمادگی برای پیکار با دشمنان است. تاجی از نوک شمشیر آویزان میکنند و هنگامی که بر سر سرباز میخواهند بگزارند، آن را کنار زده میگوید: تنها ایزد مهر تاج سر من است.
شمس میگوید: در اندرون من بشارتی هست. عجبم می آید از این مردمان که بی آن بشارت شادند. اگر هر یکی را تاج زرین بر سر نهادندی، بایستی که راضی نشدندی؛ که: ما این را چه میکنیم؟ ما را آن «گشاد اندرون» میباید. کاشکی اینچه داریم همه بستندی و آنچه آن ماست به حقیقت، به ما دادندی.
بر پیشانی یا سینه سرباز مهر، نقشهایی را مینهادند و حافظ در این باره میگوید:
سرشک من که ز توفان نوح دست ببرد؛ ز لوح سینه نیارست «نقش مهر» تو شست
یادباد آنکه نهانت نظری با ما بود؛ «رقم مهر» تو بر چهره ما پیدا بود
و درباره توبره یا حقه (کوله) سرباز مهر میسراید:
گوهر مخزن اسرار همان است که بود؛ «حقه مهر» بدان مُهر و نشان است که بود
همانگونه که در تخت جمشید میبینیم سربازان ایران حلقه ای در گوش به نشانه پیروی از ایزد مهر دارند. حافظ که خود را «حلقه به گوش میخانه عشق» میخواند، در این غزل میگوید:
تا ز میخانه و می، نام و نشان خواهد بود؛ سرِ ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
حلقه پیر مغان از ازلم در گوش است؛ بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود
سرباز میترا حتا زمانی که بالاترین درجه هم برسد همیشه خود را یک سرباز ساده میداند. از این روست که شمس میگوید: دربند مبارزی نمودن باش نه در بند سرلشگری.
چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد؛ من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
[حافظ]
4. شیرمرد
نماد: سیاره هرمزد. عنصر آتش. جامه ارغوانی رنگ تند. چنگ.
افزارها: بیلچه
در این خان میتواند در آیین خوراک مقدس و عشای ربانی شرکت کند. هنگام تشرف به جای آب، عسل روی دستان شیرمرد ریخته میشود و زبانش را میشویند.
فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست؛ کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد
[حافظ]
مرد میباید شیر هفت سر (باشد) تا دربازد و غم نخورد و فدا کند. [شمس]
لقب یعقوب پهلوان بزرگ سیستان: لیث به معنای شیر است و شاید او تا خان چهارم را پیموده بود. ابوالحسن خرقانی عارف بزرگ ایرانی در یادهای ادبی از جمله مثنوی مولانا سوار بر شیری غران نموده شده که به جای تازیانه، مار نری در دست دارد.
5. پارسی (پارسا، ماهبد)
نمادها: سیاره ماه. جامه خاکستری.
افزارها: کلاه گبرکی (شکسته، فریجی)
یادباد آنکه مه من چو کله بربستی؛ در رکابش مه نو پیک جهان پیما بود
[حافظ]
6. پیک خورشید (هیربد)
نمادها: ستاره خورشید. جامه سرخ با کمربند زرد.
افزارها: تازیانه و هاله (سربند، کلاه) آبی و مشعل.
نماینده خورشید بر زمین.
پیر گل رنگ من اندر حق ازرق پوشان؛ فرصت خبث نداد ار نه حکایتها بود
بند برقع بگشا ای مه «خورشید کلاه»؛ تا چو زلفت سرِ سودازده در پا فکنم
[حافظ]
7. پیر مغان (انسان کامل).
نمادها: سیاره کیوان.
افزارها: کلاه شکسته و داس و حلقه و عصا.
وی را پدر پدران، آموزگار و پیر اسرار، عالیترین مقام، اعلا درجه متقی و مقدس میخواندند. پیر مغان از اخترشناسی و اختربینی آگاهی داشت.
حافظ در غزلی با اشاره به «بزمگاهی دلنشان چون قصر فردوس برین» ما را با رده های مهرپرستان در آیینهایشان آشنا میکند:
صف نشینان نیکخواه و پیشکاران با ادب؛ دوستداران صاحب اسرار و حریفان دوستکام
1. پیشکاران: پیکها، نوآموزان. رده یکم.
2. نیکخواهان: پوشیدگان و سربازان. رده دوم و سوم.
3. حریفان دوستکام: شیرمردان و پارسی مردان (پارسایان). رده چهارم و پنجم.
4. صاحبان اسرار: هیربدان و پیران. رده های ششم و هفتم.
و در این غزل آیین مهرکده را در می یابیم:
در سرای مغان رفته بود و آب زده؛ نشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده
سبوکشان همه در بندگیش بسته کمر؛ ولی ز ترک کله چتر بر سحاب زده
شعاع جام و قدح نور ماه پوشیده؛ عذار مغبچگان راه آفتاب زده
اروس بخت در آن حجله با هزاران ناز؛ شکسته کسمه و بر برگ گل، گلاب زده
ز شور و عربده ساقیان شیرینکار؛ شکر شکسته سمن ریخته رباب زده
گشایش راز- واژگان:
- سرای مغان: مهرکده.
- آب زده: پیش از ورود به مهرابه وضو میگرفتند. حافظ در جایی دیگر میگوید:
شستشویی کن و آنگه به خرابات خرام؛ تا نگردد ز تو این دیر خراب، آلوده
- صلا: در لغتنامه به معنی دعوت و فراخواندن مردم به کاریست. اما معنی دیگری هم دارد: آتش بزرگ. پیر حافظ، شیخ و شاب (مرید جوان شیخ) را در آتش کلامش میسوزاند.
- ز ترک کله چتر بر سحاب زده: اشاره به کلاه ایزد میترا که شعاع آن مانند چتر میباشد.
- شعاع جام و قدح نور ماه پوشیده: نمایه ماه گرفتگی و خسوف که در مهرابه ها دیده میشود.
- اروس بخت در آن حجله: اشاره به مرحله پوشیده و نامزد (عروس میترا) و جشن و حجله بندان مهرپرستان.
و بیفزایید گلاب وشکر و سمن و رباب را در این آیینها.
و در غزلی دیگر:
بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی؛ میخواند دوش درس مقامات معنوی
مرغان باغ، قافیه سنجند و بذله گوی؛ تا خواجه می خورد به غزلهای پهلوی
بلبل در اینجا نقش آموزگار را دارد و شاخ سرو یکی از مهمترین نمادهای ملی و عرفانی ایران به شمار میرود. فردوسی از سرو به گونه «شاخ سخن» یاد کرده است. گلبانگ غزلهای پهلوی (گاتهای زرتشت و سرود مهر)، درسهاییست درباره هفت مقام معنوی و عرفانی. قافیه سنجی (اندیشمندی) و بذله گویی (شادخواری) نشانه های عرفان مزدا ـ میترایی است که وارونه تصوف و زهد خشک عربی میباشد. از همین روست که حافظ میگوید «به باغ تازه کن آیین دین زرتشتی» و:
در کارخانه ی عشق از کفر ناگزیر است؛ آتش که را بسوزد گر بولهب نباشد

۱۳۸۸/۰۷/۰۴

حافظ مهرآیین (57)


م.ص. نظمی افشار
ارغوان
    به نوشتة بعضي از منابع و همانطور به شهادت موزائيكي كه در پمپيِ ايتاليا كشف شده است رنگِ درفش كاوياني ارغواني بوده است. به گفتة فردوسي: فريدون فرمان داد چرم پارة كاوه را با زربفتِ سبز و جواهرات گرانبها بر زمينة زرين مزين سازند و گويي به شكلِ ماه بالاي آن گذارند و آنرا با پارچه‌هاي سرخ و زرد و ارغواني بياراستند.(درفش كاوياني. ص 15و16)
 (غزل شمارة 14)
مي‌نمايد عكس مي در رنگ روي مهوشت/ همچو برگ ارغوان بر صفحة نسرين غريب
 (غزل شمارة 72)
بر برگ گل به خون شقايق نوشته‌اند /   كانكس كه پخته شد مي چون ارغوان گرفت
 (غزل شمارة 150)
بتي دارم كه گِرد گل ز سنبل سايبان دارد        بهارِ عارضش خطي به خونِ ارغوان دارد
غبارِ خط بپوشانيد خورشيدِ رخش يارب        حياتِ جاودانش ده كه حسنِ جاودان دارد
ابيات زير از شاعر معاصر منوچهر مرتضوي است:
رويِ چون برگ ارغوان افروز/قدِ چون سروِ بوستان افراز
رودكي وار شعر و چامه بخوان/زهره سان چنگ گيرو رود نواز
(غزل شمارة 231)
ارغوان جامِ عقيقي به سمن خواهد داد        چشمِ نرگس به شقايق نگران خواهد شد

نرگس در ادب ایرانی (۱)
 (غزل شمارة 2)
كس به دور نرگست طرفي نبست از عافيت        به كه نفروشند مستوري به مستان شما
بخت خواب آلود ما بيدار خواهـد شـد مگـر        زانكه زد بر ديده آبي روي رخشان شما
در اين شعر نرگس داراي بار منفي است چرا كه كسي از آن طرف عافيت نمي‌بندد.
(غزل شمارة 21)
بجز آن نرگس مستانه كه چشمش نرساد/  زير اين طارم فيروزه كسي خوش ننشست
باز هم خوش ننشستن نشان از بار منفي اين واژه دارد.
 (غزل شمارة 47)
غلام نرگس مخمور آن سهي سروم/كه از شراب غرورش به كس نگاهي نيست
    در زبان اسپانيايي گل نرگس: نارسيس narcis تلفظ مي‌شود. نارسيسيست در اين زبان به كسي اطلاق مي‌شود كه داراي غرور كاذب و خود شيفته است. چنين شخصي داراي محسناتي است اما نه آنقدر كه خودش تصور مي‌كند.
 (غزل شمارة 52)
در مذهب ما باده حلال است وليكن/بي نرگس مخمور تو اي دوست حرام است
در اين بيت واژة نرگس به معناي چشم به كار رفته است چرا كه صفت مخموري در ادبيات فارسي براي چشم به كار مي‌رود.
 (غزل شمارة 55)
نرگس طلبد شيوة چشمِ تو زهي چشم/    مسكين خبرش از سر و در ديده حيا نيست
 (غزل شمارة 62)
شربت قند و گلاب از لبِ يارم فرمود/نرگس او كه طبيب دل بيمار من است
 (غزل شمارة 64)
خواب آن نرگس فتان ِ تو بي چيزي نيست/  تابِ آن زلف پريشانِ تو بي چيزي نيست
 (غزل شمارة 66)
به يك كرشمه كه نرگس به خود فروشي كرد/ فريب چشمِ تو صد فتنه در جهان انداخت
    در اين بيت نرگس هم داراي بار منفي و فريب دهنده است و هم اينكه به معني چشم به كار رفته است.
 (غزل شمارة 76)
مرا و مرغ چمن را ز دل ربود آرام/زمانه تا قصبِ نرگس قباي تو بست
 (غزل شمارة 101)
بده ساقي شراب ارغواني/به يادِ نرگس جادوي فرخ
    آوردن صفت جادو براي نرگس به معناي چشمِ جادو مي‌تواند بار منفي داشته باشد. چرا كه در هر صورت در فرهنگ ايران باستان جادو يكي ازمظاهر اهريمني و نكوهيده است.
 (غزل شمارة 103)
فغان كه نرگس مخمور شيخ شهر امروز/نظر به دردكشان از سرِ حقارت كرد
حديـث عشـق ز حافظ شـنو نه از واعظ/اگر چه صنعت بسيار در عبارت كرد
 (غزل شمارة 106)
آه از آن نرگس جادو كه چه بازي انگيخت/ واه از آن مست كه با مردم هشيار چه كرد
در اين بيت نيز از صفت جادو براي نرگس استفاده شده است.
 (غزل شمارة115)
چرا چون لاله خونين دل نباشم/كه با من نرگس او سر گران كرد
غزل شمارة 127)
هر كجا آن شاخِ نرگس بشكفد/گلرخانش ديده نرگسدان كنند
در اين بيت كاملا نسبت گل نرگس به چشم پيداست.
 (غزل شمارة 128)
غلامِ نرگس مست ِ تو تاجدارانند/خرابِ بادة لعلِ تو هوشيارانند
 (غزل شمارة 133)
گشت بيمار كه چون چشمِ تو گردد نرگس/شيوة او نشدش حاصل و بيمار بماند
 (غزل شمارة 149)
شوخيِ نرگس نگر كه پيشِ تو بشكفت/چشم دريده، ادب نگاه ندارد
 (غزل شمارة 151)
رسيد موسم آن كز طرب چو نرگس مست        نهد به پايِ طرب هر كه شش درم دارد
 (غزل شمارة 156)
نرگس همه شيوه‌هاي مستي/از چشمِ خوشت به وام دارد
 (غزل شمارة 164)
نرگسِ مستِ نوازش كنِ مردم دارش/خون عاشق به قدح گر بخورد نوشش باد
 (غزل شمارة 207)
من آن فريب كه در نرگسِ تو مي‌بينم/بس آبروي كه با خاكِ ره برآميزد
 (غزل شمارة 219)
علم و فضلي كه به چهل سال به دست آوردم/    ترسم آن نرگس مستانه به يغما ببرد
 (غزل شمارة 221)
نرگسِ ساقي بخواند، آيتِ افسونگري/حلقة اوراد ما، مجلسِ افسانه شد
 (غزل شمارة 229)
چشمت از ناز به حافظ نكند ميل آري/سر گراني صفتِ نرگسِ شيدا باشد
در اين بيت نيز نسبت چشم با نرگس كاملا مشخص است.
نرگس: (معربش نرجس= عبهر) ” گياهي است از رده تك لپه‌اي ها...داراي پيازست.گلهايش منفرد و تعداد گلبرگهايش سه عدد و سفيد رنگند و كاسبرگهايش نيز. نرگس مخمور، نرگس شهلا و نرگس بيمار يعني چشم خمار. نرگس زرد يعني نسرين“ (فرهنگ معين). در حاشيه برهان قاطع آمده است: ”پهلويnarkis ...از يونانيnarkissos لاتينيnarcissus فرانسه narcisse .گلي است از تيره نرگسيها amaryllidees كه در وسط گلش حلقه‌اي زرد ديده مي شود و آن را نرگس شهلا مي گويند، و در بعضي جنسها خود گل نيز زرد است يا گل سفيد است؛ ولي در وسط آن گلبرگهاي سفيد است و آنرا نرگس مسكين گويند(گل گلاب،ص 286)“. نرگس، گياهي زينتي و داراي برگهاي باريك و دراز به رنگ سبز و غبارآلود است. گلهاي آن معطر و به رنگ سفيد مايل به زرد است.     پياز اين نوع نرگس، داراي ماده‌اي به نام نارسي‌سين مي‌باشد كه به صورت گرد سفيد رنگ و به حالت متبلور به دست آمده است.(پزشكي سُنّتي مردم ايران. ص418) به گفتة‌ هروي از طريق كاشتن پياز آن، در مهر و آبان و آذر تكثير مي‌شود و گلش از آبان تا بهمن مي‌رسد.

۱۳۸۸/۰۷/۰۱

اقلیت ملی(1)



ویژه نام «اقلیت ملی» یا «کم شماران میهنی» از برساخته های من (همانند: میهن سالاری) در زمینه فلسفه سیاسی – اجتماعی میباشد. برای گوشهایی که اقلیت مذهبی را بارها شنیده اند این گویش (اقلیت ملی) شاید ناآشنا و پرسش برانگیز باشد. اما با نگاهی گزرا به رویدادهای ۱۴ سده کنونی به ویژه این سه دهه (1358تا 1388) درمی‌یابیم که حکومتها و مردم تبعه ایران خواه ناخواه مذهب را بر ملیت، برتر و بیشتر برگزیده اند. نگاهی به گاهشمار آیینی و تقویم رسمی نشان میدهد که بجز ایام نوروز که آن نیز در دوره‌هایی زیر فشار برای حذف بوده، هیچ تعطیل رسمی برای مناسبتهای باستانی ایران در میان نیست.
با این همه، در گزر این سده ها اقلیتی ملی با این چهره های نامور به نکوداشت فرهنگ باستانی ایران پرداخته اند که میتوان اشاره کرد به: شاعران عربسرای شعوبی، سرخ جامگان، سپیدجامگان، قرمطی ها، یعقوب لیث (تنها دولتمرد به تمام معنا ملی در عهد قدیم)، نصر دوم سامانی، روزبه دادویه، فردوسی، حافظ، خیام، میرزاآقاخان کرمانی، ابراهیم پورداوود، حبیب نوبخت، رسام ارژنگی، محمد معین و...
اقلیت ملی همیشه در برابر اکثریتی مذهبی کوشش کرده تا نه تنها به نگاهبانی از میراث باستانی بپردازد بلکه در زمانهای ویژه و فرصتهای مناسب به پیاده کردن آرمانهای آریایی دست یازد؛ که البته دیدیم که صفاریان و پهلویان دولتهایی مستعجل بودند. از راهکارهای اقلیت ملی میتوان اشاره کرد به:
•    برگزاری شکوهمند جشنها و آیینهای باستانی.
•    پاسداری از زبان پارسی.
•    رواج جهانبینی و فلسفه مزدایی.
•    پرهیز از خلیفه گرایی و جمهوری خواهی.
•    آزادسازی سرزمینهای اشغالی ایران بزرگ.
اقلیت ملی در طول تاریخ بارها شاهد اشتباهات هموطنان خود بوده که برای نمونه میتوان به براندازی امویان (جناح راست حکومت اسلامی) و تقدیم قدرت به عباسیان (جناح چپ) اشاره کرد. و دیدیم که عباسیان دست کمی از امویان در سرکوب و کشتار ملی گرایان ایرانی نداشتند.
بدین گونه کشاکش ایران و اسلام، کیش و کشور، همچنان تا زمان صفویه پابرجا ماند. زیرا پادشاهی ایرانی با خلافت تسنن همگون نمینمود و همیشه سایه خلافت بر سر سلطنت سنگینی مینمود. اینک صفویان بودندکه در رویارویی با خلافتی که این بار ترکان عثمانی سردمدارش بودند، استقلال سیاسی و مذهبی ایران بزرگ را پس از هزاره ای اهریمنی به تمام معنی به دست آوردند.

منشور ایران شناسی (1)


(پیش نویس)
دیرزمانیست که در اندیشه یک راهنمای کلی برای جوانان پژوهشگر هستم تا از تکرار اشتباهات و دروغها خودداری کنند. این پیشنویس را در میان میگزارم تا دوستداران به کامل کردن آن بپردازند و گفتمانی اساسی انجام بگیرد. / پاینده ایران بزرگ./ امید عطایی فرد

۱. شناخت مرزهای طبیعی و سیاسی و فرهنگی ایران بزرگ
بر پایه دفترها و روایتها و اسناد تاریخی، ایران زمین از آمودریا (جیهون) و رود مهران (سند) است تا فرات. مرزهای فرهنگی این سرزمین بسی فراتر از فلات و مرزهای طبیعی آن میباشد. قومها و مردمان ایرانی و زیرشاخه های آنان که در این پهنه میگنجند: ایلامیان، سومریان، کلدانیان، کاسپیان، سکاها، سرمتها، بابلیها، هیتی ها، میتانی ها، هوری ها، اورارتویی ها (ارمنیان)، کیمری ها، کوشانی ها، مادها تا ساسانیان. باید دقت و بررسی کرد که نقشه های کنونی از مرزهای سلسله های ایرانی تحریف شده و برای نمونه مرز هخامنشی و اشکانی در سوی شرقی بسیار بیشتر بوده است. برپایه ی نقشه ی سیاسی کنونی، این کشورها بخشی از ایران بزرگ به شمار می آیند:
•    ایران شمال غربی: اران (آزربایگان شمالی)، ارمنستان، گرجستان، اوستیا (سراسر قفقاز)
•    ایران شمال شرقی: ترکمنستان، ازبکستان، تاجیکستان، بخشهایی از قزاقستان و قرقیزستان
•    ایران شرقی: افغانستان، پاکستان، کشمیر، بخشهایی از غرب چین
•    ایران جنوبی: عمان، امارات، بحرین، قطر، کویت.
•    ایران غربی: عراق، ترکیه
{برای آگاهی بیشتر بنگریدبه: ایران بزرگ/ انتشارات اطلاعات}

۲. گاهشمار ملی و میهنی
در بیشتر کشورهای جهان گاهشمارهای مسیحی (زایش عیسا) و اسلامی (هجرت محمد) کاربرد دارد. یهودیان و بوداییان هم از تقویم دینی خود برخوردارند. ایرانیان که آغازگر آبادانی و تمدن در جهان بوده اند نیز باید از یک گاهشمار ملی بهره مند گردند. تاریخ ۲۵۰۰ ساله (۱۳۵۵ هجری = ۲۵۳۵ شاهنشاهی) که به پاس کورش بزرگ (ذوالقرنین) میتواند در آینده به گونه تاریخ جهانی نیز به کار رود، نمایه اوج شکوه و بزرگی ایران و جهان است. اما یکی از بنیادها و یادبودهای تاریخ ایران همانا سالزاد سپیتمان زرتشت میباشد که مورخان دیرین، زمانه او را پنجهزار سال پیش از نبرد ترویا و نیز ششهزار سال پیش از افلاتون یاد کرده اند. برای آسانی کار میتوان شمار ششهزار را به تاریخ شاهنشاهی افزود. برای نمونه سال 2567 شاهنشاهی برابر با ۱۳۸۷ هجری خورشیدی برابر میشود با 8567 مزدایی. در آینده میبایست گاهشمار کنونی بازبینی شده و مانند دوران پیشین، هر ماه دارای ۳۰ روز باشد و اسفند با حساب پنجه (۵ روز واپسین) ماه ۳۵ روزه محاسبه گردد. بدینگونه جشنها و آیینهای ایرانی در جای درست خود قرار میگیرند.
{بنگرید به: پیامبر آریایی/ انتشارات عطایی}

۳. آگاهی از نادرستیها و دروغهای تاریخی
برای نمونه: درازای سلسله ماد بسیار بیشتر بوده و بیش از هشتاد شاه برای آن برشمرده اند. داریوش بزرگ نه یک افسر کودتاگر بلکه شاهزاده ای هخامنشی بود که گئومات مغ (بردیای دروغین) را سرنگون کرد. فرمانروایی دویست ساله سلسله سلوکی در ایران دروغ بوده و آن اسکندری که تا چین و هند لشگرکشی میکند، نه آلکساندر مقدونی بلکه ارشک بزرگ است. ساسانیان جامعه طبقاتی نداشتند و از همه قشرها پشتیبانی میکردند. مزدک کاهن شیاد و فریبکاری به شمار میرفت.
{درباره هخامنشیان بنگرید به: یونانیان و بربرها / استاد امیرمهدی بدیع}
{آلکساندر مقدونی: آثار استاد بهروز و شاگردان ایشان}
{ساسانیان: تاریخ و فرهنگ ایران در دوران انتقال از ساسانی به اسلامی/ استاد محمدی ملایری}

4.دستبرد در دانش و فن
نوشته اند که ایرانیان (با آن همه خط و الفبا) از قوم بیابانی چون آرامیان الفبایشان را گدایی کرده اند. فلسفه و علم را وامدار یونانیان بوده اند (و بعدها عربها!!). معماری را از کشورهای همسایه اجاره کرده اند و غیره.

۱۳۸۸/۰۶/۲۸

حافظ مهرآیین (56)


م.ص.نظمی افشار
خورشيد
    ايرانيان باستان خورشيد را به عنوان بزرگترين نعمت و پديدة خداوندي و مهمترين مظهر اهورا مزدا مورد ستايش قرار مي‌دادند. در قديمي‌ترين كتيبه‌هاي ايلامي مربوط به هزارة سوم قبل از ميلاد تا سقوط اين امپراتوري در صدة هفتم قبل از ميلاد بارها از ”ناهونته“ (خداي خورشيد) نام رفته است. هاني پسر تاهي‌هي پادشاه ايلامي كه از شهر ايذه در استان خوزستان بر ممالك خود حكومت مي‌كرد در كتيبه‌اي كه در اشكفت سليمان از او باقي مانده آورده است كه:
خواستارم پاداش آن چه كه من انجام دادم به (سرور) مقدس رب‌النوع ماه اهدا نمايي. استدعا مي‌كنم به عنوان يك پرستندة خورشيد لطف و مرحمت بسيار خود را به من ارزاني داري... نشانة مردي او [دشمن؟] را در زير آفتاب و ماه ببر تا هيچ نسلي از او به وجود نيايد.
    كريستين سن گويد: كاسي‌ها(كاشي‌ها، كاشاني‌ها) كه در قرن 18 فبل از ميلاد بابل را به تصرف درآوردند پرستندة سوريه SURYA بودند. او رب‌النوع آريايي خورشيد است. در اوستا به نام هور HVAR شناخته شده است(با توجه به تبديل ه = س در زبان آريايي باستان هور = سور = سوريا مانند واژة آريايي ”سند“ كه بعدها تبديل به هند شده است، اما در نام رودخانه بزرگ هندوستان هنوز هم وجود دارد). هور اوستايي بعدها در آثار مكتوب ميتاني به صورت ميتره MITRA  (ميتره = ميثره) ديده مي‌شود. همين ميثره در كتابخانة آشورباني‌پال با خداي بابلي شمس يكي دانسته شده است(مزداپرستي در ايران قديم، كريستين سن ص 32).
    اما در بارة واژة اوستايي ”هور“، همان است كه در ادبيات فارسي به اشكال هور= هار= بهار ديده مي‌شود. از جمله نام بت‌خانة بزرگ شاه‌بهار در دورة غزنوي در تاريخ معروف است كه بيهقي در مسعودي نامه به آن اشاره كرده و در غزنين بوده است. بهار يا ”وهاره“ در سانسكريت به معني معبد است و در پايان بسياري از اسامي اماكن فعلي نيز ديده مي‌شود كه ظاهرا زماني پرستشگاه خورشيد در اين اماكن وجود داشته است از جمله: قندهار، ننگرهار، گل‌بهار، چا‌بهار. خود واژة هور نيز در بعضي از اسامي مكان هنوز وجود دارد مثل شهر لاهور در پاكستان.     در ادب فارسي نيز از واژة بهار با معني بتكده بسيار استفاده شده است. نظامي با اشاره به بتخانة نوبهار بلخ مي‌فرمايد:
بهار دل افروز در بلخ بود/كز و سرخ گل را دهان تلخ بود
منصور رازي سروده است:
بهار بتانست و محراب خوبي/بروي دلارام و زلفين دلبر
فرخي سروده است:
هنگام خزانست و چمن را بدر اندر/نو نو ز بت زرين هر سوي بهاريست
خوارزمي نوشته است: ”البهار بيت اصنام الهند“. در حدودالعالم آمده است كه : “بنيهار جايي است كه مردم آن بت پرستند داراي سه بت بزرگ“.     همچنين واژة خيبر نيز از كلمة شيبر گرفته شده است كه مخفف شاه‌بهار است و رابطه‌اي با قلعة معروف خيبر در عربستان ندارد.     دقيقي در شاهنامة خويش نوبهار بلخ را جاي يزدان‌ پرستان دانسته است:
چو گشتاسب را داد لهراسب تخت/فرو آمد از تخت و بر بست رخت
ببلخ گزين شد بر آن نوبهار/كه يزدان پرستان بدان روزگار
مر آن خانه را داشتندي چنان/كه مر مكه را تازيان اين زمان
بدان خانه شد شاهِ يزدان پرست/فرود آمد آنجا و هيكل ببست
احمد يعقوبي در شرح بلاد كابلستان آورده است: در سنة (176 ه ق) فضل‌ بن یحيي برمكي بر خراسان والي شد. ... و شاه‌بهار را فتح كردند كه در اينجا بتي بوده و آنرا مي‌پرستيدند. ابراهيم آنرا برانداخت و سوزانيد.
    در مصر باستان خداي خورشيد با نام Ra مورد پرستش بود. در دوره‌هاي متاخرتر Atoum خداي پايتخت با اين خدا يكي قلمداد شد و به عنوان يك خداي واحد مورد پرستش قرار گرفت(مذاهب بزرگ. اژرتر. ص 15). بنابر اعتقاد پيشوايان مذهبي مصر باستان. دنياي اوليه  از يك اقيانوس آسماني و زمان بي نهايت و ظلمت مطلق تشكيل شده بود. تا اينكه آتوم عناصر مذكور را از ظلمت خارج كرده و به ناگهان خودش تبديل به خورشيد درخشان مي‌‌شود. در اسطوره‌اي كه مربوط به دوران متاخرتر است، (را) خداي خورشيد در هر صبح مانند يك طفل ظاهر مي‌شود و در غروب مثلِ يك پير مرد است. Ra  چشم خود را به صورت يك رب النوع با نام Hathor به زمين مي فرستد. هاتور مردم را قتل‌عام مي كند به طوري كه (را) متوحش مي‌شود و به اين جهت هاتور را با مايع قرمز رنگي كه از خون گرفته شده است مست و از خود بيخود مي‌كند.(مذاهب بزرگ. ص 17).
    در چين باستان خدايي با نام شانگ – تي (Shang – ti) وجود دارد. او خداي چرخ و فلك مي‌باشد و عدالت و فضيلت را بيطرفانه مثل خورشيد كه نشانه و علامت ويژة اين خداست در عالم منتشر مي‌كند.(مذاهب بزرگ. اژرتر. ص 67)
    امانوئل اژرتر در كتابش آورده است كه: ”معبدي كه روي آن شعله‌هاي جاودان وجود داشته و نبايد هيچكس آنرا آلوده كند و نزديك آن برود مگر كشيش‌ها با داشتن نقاب و دستكش، نشانة خورشيد در زمين است و خورشيد اصلي در آسمان حكومت دارد.(مذاهب بزرگ. اژرتر. ص 86) او كتاب معروفش ”مذاهب بزرگ“ را با اين جمله به پايان مي‌آورد كه: ”الماس‌ها و حباب‌هاي روي مرداب هر دو به واسطة نور آفتاب درخشنده هستند ولي در حقيقت يك خورشيد است كه به ميليو‌نها محل و مكان تابيده و همه را نوراني مي‌نمايد“.
    سومريان باستان خداي خورشيد را با نام شمش پرستش مي‌كردند، در اسطورة گيلگميش(2400قبل از ميلاد) آنجا كه پهلوان نيمه خداي داستان به دنبال زندگي جاويد به پيشگاه خداي خورشيد راه يافته، آمده: ” بگذار اي آفتاب چشمان من ترا ببينند، تا از روشنايي زيباي تو سيراب شوم، تاريكي گذشته و دور است، نعمت روشنايي باز مرا فرا مي‌گيرد، آخر ميرنده كي مي‌تواند در چشمانِ آفتاب بنگرد، چرا نبايست من نيز زندگاني را بجويم و زندگاني را براي روزهاي هميشه بيابم“(گيلگميش. ص 25).
    ابن سينا در كتابِ تعبير الرويا آورده است كه: ”اگر نوري بسيار و زننده باشد مانند خورشيد، ديده از دركِ آن عاجز است“(تعبير الرويا ص 6). شايد يكي از دلايل تقدس خورشيد در ميان اقوامِ اوليه همين خاصيت خورشيد باشد كه آنقدر نوراني است كه نمي‌توان به آن نگاه كرد، به گونه‌اي كه نگاه مستقيم به خورشيد باعث كور شدن انسان مي‌شود.
 (غزل شمارة 33)
منم كه گوشة ميخانه خانقاه من است/    دعاي پير مغان ورد صبحگاه من است
از آن زمان كه بر اين آستان نهادم روي    /فراز مسندِ خورشيد تكيه گاه من است
(غزل شمارة 55) به نظر پژمان بختياري جزو غزل‌هاي الحاقي است.
گفتن بر خورشيد كه من چشمة نورم/دانند بزرگان كه سزاوار سها نيست
 (غزل شمارة 65)
اي آفتاب خوبان مي‌جوشد از درونم/يكساعتم بگنجان در ساية حمايت
 (غزل شمارة 94)
ز مشرق سرِ كو آفتاب طلعت تو/اگر طلوع كند طالعم همايون است
 (غزل شمارة 104)
همين كه ساغر زرين خور نهان گرديد/هلال عيد به دور قدح اشارت كرد
    هنديان «ملتان» عيدي به نام سانبه‌پورژاتر داشتند كه در آن“ به طرف آفتاب سجده‌ها مي‌كردند. (تاريخ افغانستان. حبيبي. ص 645)
 (غزل شمارة 146)
گويِ خوبي كه برد از تو كه خورشيد آنجا        نه سواري است كه در دست عناني دارد
    در تقويم يزدگردي هر يك از روزهايِ سي گانة ماه داراي نامي است. نامِ روز يازدهم: خور روز است (گاهشماري چهارده‌هزار‌سالة ايراني. ص 12) در سنگ نبشته‌اي كه در مزار مرد كوهستان ايراك به دست آمده و به وسيلة دكتر فاروق صفي‌زاده ترجمه شده است، به اسامي ايراني هفت روز هفته اشاره شده است. اين نوشته با ايام هفته در زبان‌هاي اروپايي نيز كاملا همسان است:
كيوان شيد= شنبه = روز زحل = Saturday
مهرشيد = يكشنبه=  Sunday = روز خورشيد
مه‌شيد = دوشنبه  = Moonday = روز ماه
بهرام شيد = سه شنبه = روز مريخ = Marsday .
تير شيد= چهارشنبه = روز عطارد= Mercury Day
اورمزد شيد = پنج‌شنبه = روز مشتري = Jupiter
ناهيد شيد = آدينه = روز زهره = Venv,s day
 (غزل شمارة 197)
حافظا سر ز كله گوشة خورشيد برآر/بختت از قرعه بدان ماهِ تمام اندازد
    يكي از مربيان اخلاقي بزرگ كشور چك”كومينيوس(1592-1671)“ مي‌گويد: ”بر فراز همة ما يك آسمان معلق است و به گرد تمام ما يك خورشيد و ستاره‌هاي معيني مي‌چرخند“(مسئلة نژاد در اروپا. ص 4)
اقبال لاهوري سروده است:
عشق را ما دلبري آموختيم/شيوة آدم گري آموختيم
وانموديم آنچه بود اندر حجاب/آفتاب از ما و ما از آفتاب
 (غزل شمارة 209)
چو آفتابِ مي از مشرقِ پياله برآيد/ز باغِ عارضِ ساقي هزار لاله برآيد
....آفتاب را خوار گويند مرادف خور، چنانكه آفتاب زرد را خوارة زرد گويند و عطار گويد:
اي ساقيِ آفتابِ ديدار/بر جانم ريز جامِ جون خوار
فردوسي از اين واژه به عنوان ماه استفاده كرده است:
چه خورشيد تابان نهد كرد روي/ همي تافت خوار از پسِ پشتِ اوي
    بنابر اين خوار هم براي خورشيد و هم براي ماه استفاده شده است. چنان كه زنگ در پارسي به معني نور ماه و خورشيد هر دو استفاده مي‌شود. (سيماي استان سمنان. ص 525).     در سمنان درمواقع خاصي از سال كه مزارع كشاورزي به هواي آفتابي نياز دارد ترانة آفتاب به وسيلة مردم خوانده مي‌شود:
اي ابر تو بَشَه ( اي ابر تو برو)
تَه مي تَيي دِريايي كِچي ( مادرت تهِ دريا افتاده)
اَفتو تو بيا (آفتاب تو بيا)
تَه مار تَرهَ زرده، زَرده حلوا بپجي (مادرت برايت حلوايِ زردِ زرد پخته)
(آداب و رسوم مردم سمنان. ص 291)
شمس تبريزي كه نور مطلق است/آفتاب است و ز انوارِ حق است
مفخر تبريز تويي شمس ِ دين/گفتن اسرارِ تو دستور نيست
مولانا

۱۳۸۸/۰۶/۲۱

حافظ مهرآیین (55)



 م.ص. نظمی افشار
قضا و قدر و ستاره‌شناسي
در كوي نيك نامي ما را گذر ندادند/گر تو نمي‌پسندي تغيير ده قضا را
 (غزل شمارة 29)
سير سپهر و دور قمر را چه اختيار/در گردشند بر حسبِ اختيار دوست
(غزل شمارة 30)
دانا چو زد تفرجِ اين چرخ حقه باز/هنگامه باز چيد و درِ گفتگو ببست
 (غزل‌شمارة 34)
سپهر بر شده پرويزني ‌است خون افشان        كه ريزه‌اش سر كسري و تاجِ پرويز است
مجوي عيشِ خوش از دور باژگونِ سپهر     كه صافِ اين سر خم جمله دُردي آميز است
 (غزل شمارة 44)
هر آنكه راز دو عالم ز خطِ ساغر خواند        رموزِ جام جم از نقش خاكِ ره دانست
ز جور كوكب طالع سحرگهان چشمم        چنان گريست كه ناهيد ديد و مه دانست
(غزل شمارة 55)
عاشق چه كند گر نخورد تير ملامت/ با هيچ دلاور سپر تير قضا نيست
 (غزل شمارة 56) به عقيدة پژمان بختياري الحاقي است.
بر عمل تكيه مكن خواجه كه در روز ازل        توچه داني قلم صنع به نامت چه نوشت
 (غزل شمارة 59)
بگير طرة مه چهره‌اي و قصه مخوان/كه سعد و نحس ز تاثير زهره و زحل است
 (غزل شمارة 60)
مكن به نامه سياهي ملامت منِ مست/  كه آگه است كه تقدير بر سرش چه نوشت؟
 (غزل شمارة 61)
عجب علمي است علمِ هيئت عشق/كه چرخِ هشتمش هفتم زمين است
 (غزل شمارة 62)
بندة طالع خويشم كه در اين قحط وفا        عشقِ آن لولي سرمست خريدار من است
 (غزل شمارة 73)
به مهلتي كه سپهرت دهد ز راه مرو        تو را كه گفت كه اين زال ترك دستان گفت
 (غزل شمارة 77)
تو خود چه لعبتي اي شهسوارِ شيرين كار/    كه توسني چو فلك رامِ تازيانة توست
چه جاي من كه بلغزد سپهر شعبده‌باز        ازين حيل كه در انبانة بهانة توست
 (غزل شمارة 80)
از چشمِ خود بپرس كه ما را كه مي‌كشد        جانا گناه طالع و جرم ستاره نيست
قومي به جد و جهد نهادند وصلِ دوست        قومي دگر حواله به تقدير مي‌كنند
في‌الجمله اعتماد مكن بر ثباتِ دهر        كاين كارخانه‌اي است كه تغيير مي‌كنند
 (غزل شمارة 129)
رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند/  چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند
چه جايِ شكر و شكايت ز نقشِ نيك و بد است/ چو بر صحيفة هستي رقم نخواهد ماند
 (غزل شمارة 172)
گره ز دل بگشا وز سپهر ياد مكن/كه فكرِ هيچ مهندس چنين گره نگشاد
ز انقلابِ زمانه عجب مدار كه چرخ/ازين فسانه هزاران هزار دارد ياد
 (غزل شمارة 200)
شد از بروجِ رياحين چو آسمان روشن/زمين به اخترِ ميمون و طالعِ محمود
 (غزل شمارة 207)
فراز و شيبِ بيابانِ عشق دامِ بلاست/كجاست شير دلي كز بلا نپرهيزد
تو عمر خواه و صبوري كه چرخِ شعبده باز/هزار بازي از اين طرفه‌تر بر انگيزد
    مردم شاهرود در استان سمنان اعتقاد دارند كه هر آدمي در هنگام تولد با دو جن كه يكي كافر و يكي مسلمان است و همچنين يك ستارة نحس به دنيا مي‌آيد. بنابر اين هر كس ستارة نحسي دارد كه در آسمان است. هر موقع كه عمر انسان به پايان برسد آن ستاره از آسمان پايين آمده و نابود مي‌شود. شاهروديان عقيده دارند كه ستارة نحس در روزهاي 5، 9، 13، 21، 25، و 29 هر ماه در آسمان ظاهر مي‌شود. (فرهنگ مردم شاهرود. ص 513)
[یادداشت امید عطایی: در این باره بنگرید به کتاب ارزشمند استاد سرفراز غزنی به نام: سیر اختران در دیوان حافظ]
    پرگار
(غزل شمارة 38)
خيز تا بر كلكِ آن نقاش جان افشان كنيم/ كاين همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
 (غزل شمارة 72)
آسوده بر كنار چو پرگار مي‌شدم/دوران چو نقطه عاقبتم در ميان گرفت
 (غزل شمارة 106)
تا كه بر نقش زد اين دايرة مينايي/كس ندانست كه در گردش پرگار چه كرد
 (غزل شمارة 130)
در نظر بازي ما بي‌بصران حيرانند/من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند
عاقلان نقطة پرگار وجودند ولي/عشق داند كه در اين دايره سرگردانند
 (غزل شمارة 171)
چندان كه بر كنار چو پرگار مي‌شوم/دوران چو نقطه ره به ميانم نمي‌دهد
 (غزل شمارة 174)
چه كند كز پيِ دوران نرود چون پرگار/هر كه در دايرة گردشِ ايام افتاد
 (غزل شمارة 239)
دل چو پرگار به هر سو دوراني مي‌كرد/واندران دايره سرگشتة نا پيدا بود
    نُـه آسمان
(غزل شمارة 44)
بلند مرتبه شاهي كه نه رواقِ سپهر/نمونه‌اي ز خمِ طاقِ بارگه دانست
 (غزل شمارة 46)
به آستان تو مشكل توان رسيد آري/عروج بر فلك سروري به دشواري است
    در طالع‌بيني ايراني عدد 9 مخالفِ عدد هفت است و مانند آن از دسته اعداد مرموز محسوب مي‌شود. عدد نه مربوط به دنياي مادي ، زمين و زمينيان يا به تعبيري در جهتِ عكس هستيِ معنوي است. اين عدد نشانة نيروهاي طبيعتِ مادي است و با انسان ارتباط مستقيمي دارد. بيشترين اثر خود را در جنگ نشان مي‌دهد و سمبل نيرو، انرژي، هلاكت و ويراني است.
    عدد نه سمبلِ بهرام(مريخ اعراب) مارس رومي و آرس يوناني‌هاست. در ايران باستان بهرام را فرزند كيوان و نماد سرسختي و جنگاوري مي‌دانستند.(طالع‌بيني ايراني. ص 62)

۱۳۸۸/۰۶/۱۸

پس از فردوسی...


امید عطایی فرد
سده پنجم قمری. کوره اردشیر (شهر گور. فیروزآباد پارس)
سراینده‌ای تنها و بدون پشتیبان، روایت موبد «آزادسرو» را درباره پسر رستم به نام «فرامرزنامه» به نظم درمی‌آورد:
یکی روستابچه‌ی فرسی‌ام * غلام دل پاک فردوسی‌ام
نبینم همی لطف نیک اختری * شده مونسم دائما دفتری
کجا کیقبادی که یادم کند * به چربی همین بخت شادم کند...
کنون بازگردم به گفتار «سرو» * چراغ مهان، سرو ماهان مرو
آران (آلبانیای قفقاز). شهر گنجه. سال ۵۷۰ قمری.
«الیاس» نامور به «نظامی گنجوی» در هالی که شاهنامه فردوسی را در کنار خود دارد، در اندیشه سرودن «شرف نامه» است. اندکی از حلوایی که همسرش پخته است میخورد و این اشعار به ذهنش میرسد:
سخنگوی پیشینه، دانای توس * که آراست روی سخن چون اروس
در آن نامه ک‌آن گوهر سفته راند * بسی ناگفتنی‌ها که ناگفته ماند
اگر هرچه بشنیدی از باستان * بگفتی، دراز آمدی داستان
دگر از پی دوستان توشه کرد * که حلوا به تنها نشایست خورد
نظامی به یاد گزشته می‌افتد. زمانی که «خسرو و شیرین» را به نظم درآورد، دوست صمیمی و نزدیک او، با تعصب و عتابی سخت به نظامی گفت:
ــ احسنت ای جهاندار معانی! تو که در چهل سالگی صاحب قران مـُلک سخنی، چرا چنین فالی زدی؟ چرا به استخوان مردار، روزه میگشایی؟! فریب بت پرستان را مخور و چون «زند زرتشت»، افسون خوانی مکن!
نظامی لبخندی زد و پاسخ داد:
ــ ــ همان گبران که بر آتش نشستند، ز عشق آفتاب، آتش پرستند! آنگاه که خسروپرویز بی اجازه از غوره یک دهقان برمیگیرد و اسبش کشتزاری را لگدمال میکند، پدرش او را سیاست (تنبیه) مینماید. آری:
سیاست بین که میکردند ازین پیش * نه با بیگانه، با دردانه خویش
جهان زآتش پرستی شد چنان گرم * که باد از این مسلمانی تو را شرم
مسلمانیم ما او گبر نام است * گر این گبری مسلمانی کدام است؟
ــ ای استاد سخنگویان دهر که این همه آوازه داری؛ در توحید را بکوب! چرا رسم مغان را تازه میکنی؟ سخندانان دلت را مرده میخوانند اگرچه زندخوانان، زنده دانند.
نظامی بی‌آنکه از ان گفتار تلخ، ترشرویی کند از شیرینکاری های «شیرین» دلبند نکته هایی به گوش دوست خواند و او چون نقشی بر سنگ، از سخن بازماند. نظامی پرسید:
ــ ــ از خاموشی چه میجویی؟ زبانت کو که احسنتی بگویی؟
ــ چون داستان شیرین را شنیدم، زبانم را به شیرینی فرو بردم!
نظامی از گزشته‌ها به خود آمد. شاهنامه را برداشت و بوسید. به میهنی می اندیشید که اینک به چندین پاره گشته بود:
همه عالم، تن است و ایران، دل * نیست گوینده زین قیاس خجل
چون که ایران، دل زمین باشد * دل ز تن به بود یقین باشد
زآن ولایت که مهتران دارند * بهترین جای، بهتران دارند
سال ۵۹۰ قمری. جنگ «طغرل بن ارسلان» با «اینانج قُتلُغ».
طغرل با شمشیری آخته و شاهنامه خوانان به سوی دشمن میشتابد:
چو زآن لشگر گشن برخاست گرد * رخ نامداران ما زرد گشت
من آن گرز یک زخم برداشتم * سپه را، هم آن جای بگزاشتم
خروشی خروشیدم از پشت زین * که چون آسیا شد بر ایشان زمین
اسب طغرل بر زمین میخورد و او اسیر میشود. قتلغ میپرسد:
ــ با وجود مردانگی و لشگر جرار و سلاح،چه افتاد که چنین آسان اسیر شدی؟
ــ ــ ز بیژن فزون بود هومان به زور؛ هنر عیب گردد چو برگشت هور!
شیراز. سال ۷۶۵ قمری.
شاه محمود از آل مظفر بر ضد برادرش شاه شجاع (ممدوح حافظ شیرازی) به فارس لشگر کشیده است. شاه شجاع نامه ای منظوم به برادرش مینویسد که در بخشی از آن آمده:
تصور کن ای نامور شهریار * که گر زآنکه ما، هر دو باشیم یار
که یارد کشیدن سپه پیش ما * که آگه شود از کمابیش ما
ز فردوسی پاکدین یاد کن * نگر تا چه گوید در اینجا سخن
که گر، دو برادر به هم داد پشت * تن کوه را باد ماند به مشت
سالیان بعد، شاه منصور واپسین فرمانروای آل مظفر با سه هزار سپاهی در برابر سی هزار سرباز خونخوار تیمور شاهنامه‌خوانی میکند:
بر آنم که گردن فرازی کنم * به شمشیر با شیر بازی کنم
من امروز کاری کنم بی گمان * که بر نامداران سر آید جهان
شمشیر شاه منصور بر فرق «تیمور لنگ» فرود می آید و آن خونریز میگریزد. تیمور هنگام بازگشت به سرزمین «تاتار» به یاد فردوسی افتاد. پس از آنکه توس را به چنگ آورده بود، به مزار آن شاعر رفته و بر اثر جذبه ای اسرارآمیز، دستور داده بود تا قبرش را بگشایند. گور شاعر غرق در گل بود. تیمور در اندیشه شد که پس از مرگ، مزار کشورگشایانی چون او چگونه خواهد بود؟ پس به سوی آرامگاه آهنین جدش چنگیز شتافت. زمانی که به گور چنگیز رسید، گفت که سنگ قبر را بردارند؛ تیمور بر خودش لرزید و رویش را برگرداند: گور آن ستمگر غرق در خون بود.
سال ۷۸۹ قمری.
کاتبی که رونویسی شاهنامه را به پایان برده «اندر تاریخ ختم کتاب» از فردوسی چنین یاد میکند:
چو آغاز کردم به نام خدای * سروشی نهانی شدم رهنمای
که این نامور داستان کهن * که داننده راندست بر وی سخن
تو زنهار این را به بازی مدار * چو دیگر سخنها مجازی مدار
که فردوسی پاک دانا بـُدست * به هر دانشی بر توانا بـُدست
فارس. سلطنت فتحعلیشاه قاجار.
«حسینعلی فرمانفرما» پسر فتحعلیشاه چند بار به «میرزا محمدحسین سکوت» پیغام داده که از شاهنامه‌خوانی در خانه‌اش بکاهد اما میرزا هرگز ساکت نمینشیند. مریدانش از احتمال یک برخورد اگاه میشوند و به او میگویند:
ــ لااقل درب خانه را ببندید که بشود از سوءقصد جلوگیری کرد.
میرزا نمیپزیرد؛ چند فرد مسلح به خانه میریزند و میرزا میپرسد:
ــ علت بازخواست شما چیست؟
ــ‌ ــ یکی، خواندن شاهنامه که توهم خروج و عروج دارد! دیگر، اشخاص فاسدالعقیده را راه میدهید!
ــ در مورد خواندن شاهنامه باید بدانید که در خواندن تاریخ، فواید بسیار است. سیر گزشتگان، عبرت بازماندگان خواهد بود. اما آمد و رفت آنها که به خیال شما عقیده فاسد دارند! انصاف از خود شما میخواهم؛ شما برای کشتن من آمدید، درب به روی شما بسته نشد. چگونه کسی که به دوستی من می‌آید، ردش کنم؟
ماموران شرمسارانه از آنجا میروند.
همان دوران. تهران.
«فتحعلیخان صبا» شاعر درباری قاجار در بستر بیماری بود. سخن از شعر در میان اورد و به یکی گفت:
ــ از «خداوند نامه»ام قدری بخوان.
سپس به دیگری گفت:
ــ از «شاهنشاه نامه»ام پاره‌ای برخوان!
او نیز خواند. اشعار خودش چنگی به دلش نمیزد. پس دوباره درخواست کرد:
ــ شاهنامه فردوسی را نیز بیاورید و بعضی از آن را بخوانید.
دفتر شاهنامه را بسان فال گشودند و نخستین بیت چنین آمد:
شود کوه آهن چو دریای آب * اگر بشنود نام افراسیاب
هال شاعر قاجاری از این همه تفاوت ادبی، دگرگون گشت و مبهوت ماند. دیگر سخنی نگفت و پس از چهار روز درگزشت!
اتریش. سال 1806 میلادی.
«ژاک دو والنبرگ» ادیب 46 ساله در واپسین دقایق زندگی‌اش میگوید:
ــ دلم میخواست زنده میماندم و تربیت فرزندان و ترجمه شاهنامه‌ام را تمام میکردم...
روسیه. شهر ساراتف. سال ۱۸۴۱ میلادی (۱۲۵۷ قمری).
یک نوجوان نابغه روس به نام «چرنیشفسکی» از بازرگانی ایرانی زبان فارسی را می آموزد.
سال 1850 میلادی. خاطره یکی از شاگردان چرنیشفسکی: هنگامی که از فردوسی سخن میراند، مست میشد. به یاد دارم هنگامی که داستان «رستم و سهراب» را با احساسات و مهارتی استثنایی خواند، همه گریستیم. وی برپایه درونمایه داستانها، صدا و اهنگ و لحن خود را اجرا میکرد و آنچه را میخواند، انگار خود در رویدادها قرار داشت.
سال 1854م. چرنیشفسکی در تقریظ خود بر کتاب «سروده های مردم گوناگون» شاهنامه و داستانهای آن را برتر از آثار هومر و حماسه های یونان میخواند.
سال 1859م. پس از طی کردن مدارج عالی دانشگاهی، به پیشوایی انقلابیون دموکرات روسیه برگزیده میشود.
سال 1862م. دستگیر میشود و درخواست میکند که چند جلد کتاب در زندان با خود داشته باشد. پلیس به او میگوید:
ــ من میخواهم بدانم تو با خواندن چه کتابهایی روسیه و تزار را به لرزه درآوردی؟
در میان شگفتی پلیس، چرنیشفسکی کتابهایی درباره زرتشت و شاهنامه به همراهش میبرد. وی در زندان کتابی تازه به نام «فردوسی و شاهنامه» مینویسد. پس از دو سال حبس به سیری تبعید میشود.
دربار تزار آلکساندر دوم.
«تولستوی» ادیب نامدار روسیه به تزار میگوید:
ــ اعلیحضرتا! ادب روسیه به خاطر تبعید ناجوانمردانه چرنیشفسکی لباس ماتم به بر کرده است.
ــ ــ  التماس میکنم پیش من از چرنیشفسکی سخن مگو!
سال 1866م. «کاراکوزف» یکی از بزرگان روسی برای آزادی چرنیشفسکی دست به ترور تزار میزند اما کامیاب نمیشود.
نوامبر ۱۸۸۱م. روستای ویلویک. یاقوتستان.
چرنیشفسکی در بیستمین سال تبعید خود برای فرزندانش نامه ای مینویسد که در آن آمده بود:
ــ به این فکر افتاده‌ام که از روی استوره های ایرانی، داستانی بنویسم و رویدادهای آن را با تخیل و پرواز به ایران باستان، حتا پیش از رخدادهای شاهنامه فردوسی به انجام برسانم.
آوریل 1882م. در نامه‌ای به همسرش میگوید: طرح داستان را برایتان فرستاده‌ام. این منظومه سراسر در یک وزن سروده میشود. از آغاز تاریخ ایران دوره به دوره به تصویر کشیده خواهد شد.
اوت1883م. به دلیل فشارهای داخلی و بین‌المللی، چرنیشفسکی آزاد میشود و در اکتبر 1889م. درمیگزرد. وی سراسر عمرش شیفته شاهنامه و فرهنگ ایران باستان بود.
باکو. سال 1901 میلادی.
حکومت تزاری که از رویکرد مردم آران (آزربایجان شمالی) به فردوسی، به هراس افتاده بود میکوشید تا از شاهنامه خوانی جلوگیری کند. شاهنامه نشانگر یگانگی سرزمینهای آران و آزربایجان و ارمنستان با مام میهن (ایران) بود.
ایران. سال 1308 خورشیدی.
پسین یکی از روزهای بسیار سرد زمستان، مانند هر روز، در پیشگاه شاه داستانهای شاهنامه از سوی «مراد اورنگ» بازگو میشود:
ــ شبی که قرار بود «روشنک» دختر «داریوش سوم» از سپاهان به سرزمین پارس نزد اسکندر برود، اسکندر اصرار داشت که مردم پیش از حرکت او چراغانی کنند؛ در هالی که مردم اسفهان مانند همه شهرها لباس ماتم بر تن داشتند و عزای ملی اعلام کرده بودند. مردم ایران، کشور و شاه و اینک شاهدخت را نیز از دست میدادند و فردوسی طی یک شعر، این چشم انداز را نمودار کرده...
ــ ــ آن شعر کدامست؟
ــ ببستند آذین به شهر اندرون؛ لبان پر ز خنده، دلان پر ز خون!
شاه بی اختیار شروع به گریستن کرد و ده دقیقه اشک میریخت. تا آن زمان کسی گریه او را ندیده بود. ندایی شنید (من زنده ام) و اندیشه ای دلش را روشن کرد.
توس. سال ۱۳۱۳ خورشیدی.
به دستور «رضاشاه پهلوی» آرامگاه فردوسی بازیابی و بازسازی گشته و از ادیبان و پژوهندگان جهان برای شرکت در جشنی پرشکوه و بیمانند به این مناسبت، دعوت شده است.
عراق. بغداد.
جلسه‌ای با حضور «نوری سعید» نخست وزیر، و «جمیل صدقی زهاوی» نماینده کردتبار مجلس سنای عراق، و دیگران تشکیل شده است. نخست وزیر به نماینده میگوید:
ــ چون فردوسی در شاهنامه از ترکان یاد نیکی نکرده، دولت ترکیه به نماینده خود در جشن فردوسی سپرده است که جز اظهار تشکر از دعوت و میزبانی دولت ایران، کلمه‌ای درباره فردوسی و شاهنامه او به زبان نیاورد. شما هم که به نمایندگی از طرف عراق حاضر میشوید، باید به همان ترتیبی که نماینده ترکیه عمل میکند، رفتار کنید و درباره فردوسی سخن نرانید؛ بلکه درباره سعدی که بر ماتم «مستعصم» خلیفه عباسی نوحه سروده است، به تمجید و تحسین بپردازید.
ایران. شهرستان کرند.
شبانگاهان، «جمیل صدقی» که خود اهل ادب و سراینده است، دیوان سعدی را به همراه دارد تا اشعار گفته شده را به یاد سپارد، ناگاه چشمش به این بیتها می‌افتد که شاعر شیراز درباره سراینده توس گفته بود:
چه خوش گفت فردوسی پاکزاد * که رحمت بر آن تربت پاک باد
میازار موری که دانه‌کش است * که او نیز جان دارد و جان خوش است
سیه اندرون باشد و سنگدل * که خواهد که موری شود تنگدل
شاعر کـُرد، تکان خورد. به یاد کشتارها و آزارهای خلیفکان افتاد. به یاد خیزشها و ایستادگیهای نیاکانش در برابر تازیان...
شاعر کرد از گزشته ها به در آمد. اینک بوی آب و خاک بوم مادریش را از دل و جان میشنید. قلم و کاغذ را برگرفت و نجواکنان قصیده‌ای به زبان عربی و یک مثنوی به زبان پارسی در ستایش فردوسی سرود. باد، زمزمه او را به گوش همراهش رسانید. وی به جمیل صدقی گفت:
ــ مولانا! این چه کاریست که در پیش گرفته‌ای؟ چرا سفارش هیئت دولت را فراموش کرده‌ای؟ میترسم مقام سناتوری خود را در این راه از دست بدهی.
ــ ــ برایم مهم نیست که سناتوری‌‌ام در راه فردوسی از کف برود... فردوسی شاه شاعران است و من به اعتبار یک شاعر، رعیت او هستم. و رعایت مقام شاه شعرا پیش من بر احترام دستور وزیران، ترجیح دارد. من به امید این زنده مانده‌ام که از سخنوری همچون فردوسی قدردانی بکنم نه اینکه از دستور «نوری سعید» پیروی کنم.
توس. آیین گشایش آرامگاه فردوسی. سخنرانی رضاشاه:
ــ رنجی را که فردوسی توسی در احیای زبان و تاریخ این مملکت برده است، ملت ایران همواره منظور داشته و از اینکه حق آن مرد بزرگ به درستی ادا نشده، متاسف و ملول بوده است. اگرچه ایرانیان با علاقه‌ای که به مصنف شاهنامه دارند، قلوب خود را آرامگاه او ساخته‌اند، ولیکن لازم بود اقدامی به عمل بیاید و بنایی آراسته گردد که از حیث ظاهر هم نماینده حقشناسی عموم این ملت باشد...
سخنرانان یکی پس از دیگری به نثر و به نظم درباره فردوسی گفتند تا نوبت به جمیل صدقی رسید. وی با شور و گرمی، چنین خواند:
به فردوسی از من سلامی برید * پس از عرض حرمت، پیامی برید
سر از خاک بردار و آنگه ببین * چه شوریست بهرت به روی زمین
فرو ریخت اعجاز از چامه‌ات * بیفزود از آن، قدر شهنامه‌ات
هزارست در قبر خود خفته‌ای * ولی زنده است آنچه تو گفته‌ای
ندانست قدر تو را غزنوی * بگو درس گیر از شه پهلوی
سال ۱۹۳۴ میلادی.
این سال، در آران و ارمنستان و گرجستان، سال فردوسی نامیده شد و جشن هزاره شاهنامه برپا گردید. در باکو با طراحی هنرمند آرانی «لطیف کریمف» فرشی بسیار نفیس از سیمای فردوسی بافته شد. همچنین نیمتنه فردوسی، دستساز «فوآد عبدالرحمانف» به نمایش درآمد.
تهران. بهمن 1357. میدان فردوسی.
جمعیتی کوچک با اسلحه و چپیه بر گردن، به پای پیکره فردوسی آمده‌اند تا آن را سرنگون کنند. اما چنین چیزی رخ نمیدهد. افرادی ناشناس تندیس فردوسی را در آستان دانشکده ادبیات تهران، کفن‌پوش میکنند. دو سال پیش از این، امیران عرب هنگام بازگشت از جشنهای دوهزاروپانسد ساله شاهنشاهی ایران، شاهنامه‌ی نفیس و گرانبهایی که به ارمغان گرفته بودند، در آبهای خلیج پارس انداختند.
سناباد (مشهدالرضا). دانشکده علی شریعتی (فردوسی سابق!). سخنرانی شیخ «صادق خلخالی»:
ــ فردوسی از رستم خیالی و پادشاهان تعریف کرده در هالی که در کتاب خود از انسان و انسانیت و یا خراسانی رنجدیده نامی نبرده است. شاهنامه فردوسی، شاهنامه نیرنگ و دروغ و سرگرم کننده مردم بدبخت ماست.
عراق. شهریور ۱۳۵۹ خورشیدی.
صدام حسین که خود را سردار قادسیه میخواند، به سرزمین ساسانیان یورش میبرد.
 [گزشته:] بدین گونه بگذشت از ماه سی * همی رزم جستند در قادسی
بسی کشته شد لشگر از هردو سوی * سپه یک ز دیگر نه برگاشت روی
سه روز اندر آن جایگه جنگ بود * سر آدمی سم اسبان بسود
شد از تشنگی دست گردان ز کار * هم اسب گرانمایه از کارزار
لب رستم از تشنگی شد چو خاک * دهن خشک و گویا زبان چاک چاک
خروشی برآمد به کردار رعد * از این سوی، رستم وز آن سوی، سعد
برفتند هر دو ز قلب سپاه * به یکسو کشیدند ز آوردگاه
چو از لشگر آن هردو تنها شدند * به زیر یکی سرو بالا شدند
همی تاختند اندر آوردگاه * دو سالار هردو به دل کینه خواه
خروشی برآمد ز رستم چو رعد * یکی تیغ زد بر سر اسب سعد
چو اسب نبرد اندر آمد به سر * جدا شد از او سعد پرخاشگر
برآهیخت رستم یکی تیغ تیز * بدان تا نماید بدو رستخیز
همی خواست از تن سرش را برید * ز گرد سپه این مر آن را ندید
فرود آمد از پشت زین پلنگ * بزد بر کمر بر سر پالهنگ
بپوشید دیدار رستم ز گرد * بشد سعد پویان به جای نبرد
یکی تیغ زد بر سر ترگ اوی * که خون اندر آمد ز تارک به روی
چو دیدار رستم ز خون تیره شد * جهانجوی تازی بدو چیره شد
اما ایرانیان انتقام قادسیه و سپهبد رستم را از صدام میگیرند.
آمریکا. دانشگاه برکلی. ۱۳۶۹ خورشیدی. سخنرانی احمد شاملو:
ــ بلندگوهاى‌ رژيم‌ سابق‌ از شاهنامه به‌ عنوان‌ حماسه‌ى‌ ملى‌ ايران‌ نام‌ مى‌برد، حال‌آن‌که‌ در آن‌ از ملت‌ ايران‌ خبرى‌ نيست‌ و اگر هست‌ همه‌ جا مفاهيم‌ وطن‌ و ملت‌ را در کلمه‌ى‌ شاه‌ متجلى‌ مى‌کند. و تازه‌ به‌ ما چه‌ که‌ فردوسى  جز سلطنت‌ مطلقه‌ نمى‌توانسته‌ نظام‌ سياسى‌ ديگرى‌ را بشناسد؟ حضرت‌ فردوسى در بخش‌ پادشاهى‌ ضحاک از اقدامات‌ اجتماعى‌ او چيزى‌ بر زبان‌ نياورده‌ به‌ همين‌ اکتفا کرده‌ است‌ که‌ او را پيشاپيش‌ محکوم‌ کند، و در واقع‌ بدون‌ اين‌که‌ موضوع‌ را بگويد و حرف‌ دلش‌ را رو دايره‌ بريزد حق‌ ضحاک ‌بينوا را گذاشته‌ کف‌ دستش‌؛ دو تا مار روى‌ شانه‌هايش‌ رويانده‌ که‌ ناچار است‌ براى‌ آرام‌ کردن‌شان‌ مغز سر انسان‌ بر آن‌ها ضماد کند. حالا شما برويد درباره‌ى‌ اين‌ گرفتارى‌ مسخره‌ از فردوسى‌ بپرسيد، چرا مى‌بايست‌ براى‌ تهيه‌ى‌ اين‌ ضماد کسانى‌ را سر ببرند؟ خوب‌، قلم‌ دست‌ دشمن‌ است‌ ديگر. البته‌ فکر نکنيد فردوسى ‌ عليه‌الرحمه‌ نمى‌دانسته‌ براى‌ انقلاب‌ کردن‌ لازم‌ نيست‌ حتماً يکى‌ چيزى‌ را توک‌ِ چوب‌ کند؛ منتها اين‌ چرم‌پاره‌ را براى‌ بعد که‌ بايد به‌ نشانه‌ى‌ همبستگى‌ِ طبقاتى‌ِ غارت‌کنندگان‌ و غارت‌شوندگان‌ درفش‌ کاويانى‌ علم‌ بشود لازم ‌دارد. اما وقتى‌ به‌ بخش‌ پادشاهى‌ فريدون‌ رسيديد، تازه‌ شست‌تان‌ خبردارمى‌شود که‌ اول‌ مارهاى‌ روى‌ شانه‌ى‌ ضحاک ‌ بيچاره‌ بهانه‌ بوده‌ و چيزى‌ که‌ فردوسى‌ از شما قايم‌ کرده‌ و درجاى‌ خود صدايش‌ را بالا نياورده‌ انقلاب‌ طبقاتى‌ او بوده‌؛ ثانياً با کمال‌ حيرت‌ درمى‌يابيد آهنگر قهرمان‌ دوره‌ى‌ ضحاک ‌ جاهلى‌ بى‌سروپا و خائن‌ به‌ منافع‌ طبقات‌ محروم‌ از آب‌ درآمده‌...
پاسخ فروهر همیشه فروغان فردوسی:
بر این نامه بر ، سالها بگذرد * همی خوانَد آنکس که دارد خرد
نگه کن که این نامه تا جاودان * درفشی بـود بر سر بـخـردان
ازو هرچه اندر خورد باخرد * دگر بر ره رمز، معنی بـَرَد
فریدون فرخ فرشته نبود * ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت آن نیکویی * تو داد و دهش کن فریدون تویی
نمیرم از این پس که
من زنده‌ام

۱۳۸۸/۰۶/۱۵

حافظ مهرآیین (54)


{م.ص. نظمی افشار}

صدف
در قبور انسان‌هاي اوليه‌اي كه در كف غارهاي باستاني دفن شده‌اند آثار و علائمي از اعتقادات مذهبي ايشان مشاهده شده است. در كنار اجسادي كه در غارهاي Spy دفن شده‌اند اثاثيه و لوازم زندگي وجود داشته. مدفونان اين غار باستاني داراي زينت و جواهرات بوده و از كمر به پايين آنها در پارچة كتاني كه روي آن صدف دوخته بودند. پوشيده شده بوده است. كلة مرده‌ها را روي بالشي از خاكِ رس قرار داده و پاهاي ايشان به سمت مغرب (غروبگاه خورشيد) قرار گرفته است. در كنار مرده يك سنگ چخماق (براي روشن كردن آتش) يك آيينة سنگي و يك چوب دست براي مسافرت گذاشته شده است. (مذاهب بزرگ -  اژرتر، ص 7).
در ايران آثار و بقاياي فراواني از زندگي بشر اوليه كشف شده است. اين آثار نشان مي‌دهد كه ساكنان غارنشين فلات ايران از عصر حجر داراي زندگي اجتماعي بوده‌اند و مستقيما از اجداد نئاندرتال خود در همين فلات تكامل يافته‌اند. در تپه‌ها و غارهاي باستاني ايران مقادير زيادي صدف كشف شده كه نشان مي‌دهد ايرانيان باستان از صدف به منظور تزيين و شايد هم مراسم مذهبي استفاده مي‌كردند از جمله: تپة سنگ چخماق شاهرود در هشت كيلومتري شمال اين شهر واقع است. هيئت حفاري باستان‌شناسي تپة سنگ چخماق به سرپرستي پروفسور ماسودا از باستان‌شناسان ژاپني در سال‌هاي 1971 و 1973 و 1975 عمليات كاوش را در اين محل انجام داده‌اند در نتيجه آثار انسان اوليه مربوط به دوره‌هاي نئوليتيك و كالكوليتيك در اين محل كشف شده است. انواع ابزار آلات مانند تبرهاي سنگي، ابزار استخواني، پيكره‌هاي گلي و صدف در اين تپه كشف شده است. در نزديك تپة سنگ‌چخماق تپه ديگري قرار دارد كه بنام خوريان شناسايي شده است. اين تپه در ده كيلومتري شمال‌شرقي شاهرود واقع است. در اين محل علاوه بر اشيای سنگي و ابزار استخواني يك ظرف سفالي منقوش نيز كشف شده. شيوة مردگان و استفاده از پوشش گل اخري در اين محل شباهت كامل به كشفيات تپه سيلك كاشان و تپة زاغة قزوين دارد. در تپة خوريان صدف‌هاي تزييني دريايي كشف شده است كه به صورت گوشواره مورد استفاده داشته است. قدمت اين آثار هزارة پنجم پيش از ميلاد يعني هفت هزار سال پيش است.(فرهنگ مردم شاهرود. ص 18 و 19)
(غزل شمارة 108)
گوهري را كه به بر داشت صدف در همه عمر/طلب از گمشدگان لبِ دريا مي‌كرد
به نظر مي‌رسد كه منظور از صدف همان تنِ خاكي و پيكر و جسم بي روح انسان باشد كه گوهر روحِ اهورايي در آن زنداني است و براي آنكه خود را نشان بدهد بايد از بند و زندان صدف جسم رهايي يابد. هنگامي كه خليفه امين در سال 198 قمري (813 ميلادي) در بغداد به وسيلة طاهر پوشنگي محاصره شد، پنج هزار عيار بغدادي با تنهاي برهنه در حاليكه زنگ‌ها و صدفها در گردن و فلاخن و سنگ در دست داشتند با لشكريان مخالف به جنگ برخاستند.
 (غزل شمارة 232)
زمانِ خوشدلي درياب و دُرياب/كه دائم در صدف گوهر نباشد
خاقاني شرواني سروده است:
باز از تفِ زرين صدف، شد آبِ دريا ريخته/ابر نهنگ آسا ز كف، لؤلؤيِ لالا ريخته
و باز مي‌فرمايد:
اي گلبنِ ناديده دي، اصلِ تو چه؟ وصلِ تو كي؟
با بويِ مشك و رنگِ مي، از گلستانِ كيستي؟
اي از بتان دلخواه تو، در حسن شاهنشاه تو
ما را بگو اي ماه تو، كز آسمانِ كيستي
بگشا صدف يعني دهن، بفشان گهر يعني سخن
پنهان مكن يعني ز من، تا عشق‌دانِ كيستي
گوهر
(غزل شمارة 54)
آن شد كه بار منتِ ملاح بُردمي/گوهر چو دست داد به دريا چه حاجت است
 (غزل شمارة 116)
گوهرِ پاكِ تو از مدحتِ ما مستغني است/فكرِ مشاطه چه با حسنِ خداداد  كند
 (غزل شمارة 150)
چو عاشق مي‌شدم گفتم كه بردم گوهرِ مقصود
ندانستم كه اين درياچه موجِ خون فشان دارد
 (غزل شمارة 179)
گر جان بدهد سنگِ سيه لعل نگردد/با طينتِ اصلي چه كند، بد گهر افتاد
اقبال لاهوري سروده است:
دشنه زن در پيكرِ اين كائنات/در شكم دارد گهر چون سومنات
 (غزل شمارة 221)
گرية شام و سحر، شكر كه ضايع نگشت/قطرة بارانِ ما، گوهرِ يكدانه شد
 (غزل شمارة 228)
گوهر پاك ببايد كه شود قابلِ فيض/ورنه هر سنگ و گلي لؤلؤ و مرجان نشود
اسم اعظم بكندكارخود اي دل خوش باش/كه به تلبيس و حيل ديو مسلمان نشود
خاقاني شرواني سروده است:
لعلت به شكر خنده، بر كارِ كسي خندد/كو وقتِ نثارِ تو، بر تو شكر افشاند
شو آينه حاضركن، درخنده ببين آن لب/گر ديده نه‌اي هرگزكآتش گهرافشاند
 (غزل شمارة 235)
عاشقان زمرة ارباب امانت باشند/لاجرم چشمِ گُهر بار همان است كه بود
طالب لعل وگهر نيست وگرنه خورشيد/همچنان در عمل معدن و كان است كه بود
 (غزل شمارة 236)
ياد باد آنكه به اصلاح شما مي‌شد راست/نظم هر گوهر ناسفته كه حافظ را بود

۱۳۸۸/۰۶/۱۴

تاریخی به دور از دروغ


بنام خداوند جان و خرد
خبرنگار امرداد – اسفنديار كياني: «فردوسي نخواست همانند بسياري از چكامه‌سرايان سخن‌فروش روزگارش‌، زندگي را به آسودگي و تن‌آسايي بگذراند‌. او انسان آزاده‌اي بود كه به يادگارهاي پيشينيان ارج مي‌گذارد و داستان‌هاي ملي ايران را تاريخ و به دور از افسانه و دروغ مي‌دانست كه بايد گردآوري شود.»
اميد عطايي‌فرد‌، پژوهشگر و شاهنامه‌شناس‌، در آيين شاهنامه ‌خواني‌، افزون ‌بر آن‌چه از سخنان او بازگو شد‌، به گوشه‌هايي از ارزش‌هاي تاريخي حماسه‌ي ايران اشاره كرد و گفت‌: «‌فردوسي در ديباچه‌ي شاهنامه مي‌گويد كه كتاب او افسانه و خيال‌پردازي نيست‌. آنجايي هم كه به ظاهر داستان‌گونه و افسانه‌وار است‌، مي‌توان با رمز‌گشايي و شناخت رازهايش به حقيقت آن پي برد‌. به‌راستي هم شاهنامه، تاريخ نياكان و سرگذشت مردم ماست كه سرشار از نمادپردازي و استعاره و قصه‌هاي سمبوليك است.»
به باور عطايي‌فرد، در زمانه‌ي فردوسي آن‌چه ايراني را تهديد مي‌كرد از ياد بردن پيشينه‌ي تاريخي‌اش بود‌. ايرانيان بر اثر رويدادهاي سهمگين‌، در آستانه‌ي فراموشي حافظه‌ي تاريخي خود بودند‌. از همين‌رو اسپهبدان و فرزانگان ايراني كه توانايي خواندن متن‌هاي پهلوي را داشتند‌، براي گردآوري تاريخ ايران و روايت‌هاي ملي به تلاش و تكاپو برخاستند‌. اما اين كار دشواري‌هايي داشت و با سياست دستگاه عباسي سازگار نبود‌. خلافت عباسي ايراني را مردماني فرومايه و دست‌آموز مي‌خواست كه هويتش را از ياد برده است‌. پس بسياراني جان بر سر گردآوري شاهنامه گذاشتند‌. همانند دقيقي كه دليرانه به نظم شاهنامه پرداخت اما او را كشتند و كتابش ناسروده بر‌جاي‌ماند.»
عطايي‌فرد به تلاش فردوسي براي فراهم آوردن داستان‌هاي ملي ايران اشاره كرد و گفت‌: «فردوسي براي يافتن شاهنامه‌ي دقيقي و سرچشمه‌هاي‌(‌:‌منابع‌) ديگر‌، جستجوي توان‌فرسايي انجام داد و با رنج و بردباري سرانجام توانست كتاب‌هاي مورد نيازش را بيابد و سرودن شاهنامه را آغاز كند‌. اما همواره از اين هراسان بود كه پيش از به پايان بردن شاهنامه به سرنوشت دقيقي دچار شود و اين نامه ناتمام بماند‌. او دهقان‌زاده‌اي بود با اندوخته‌اي اندك‌. همان دارايي و اندوخته را هم بر سر شاهنامه گذاشت چرا كه پادشاهان و اميران روزگارش خريدار شاهنامه‌ي او نبودند و شاعراني را بال و پر مي‌دادند كه چاپلوس و ستايشگر باشند.»
به گفته‌ي عطايي‌فرد ، فردوسي در ديباچه‌ي كتابش از متن‌هاي پهلوي و دانش‌هاي كهن ايراني بهره مي‌برد تا داستان آفرينش جهان و آدمي را بر پايه‌ي باور ايراني بازگو كند‌. او اين را با حكمت و فلسفه مي‌آميزد و بنيان‌هاي فكري شاهنامه را مي‌سازد‌.
عطايي‌فرد در پايان گفت‌: «‌خرد فردوسي‌، خرد گرانمايه‌اي است كه راهگشاي ما براي انديشيدن و پيش رفتن است‌. اگر به پند خردوار او گوش فرادهيم‌، همواره در اوج خواهيم بود‌. شاهنامه به ما مي‌آموزد كه چگونه به خودآگاهي دست يابيم و خردمند و انديشه‌ورز باشيم.»
سخنران ديگر اين نشست كه پسين آدينه، 6 شهريورماه در سفره‌خانه‌ي بي‌بي‌خاتون برگزار شد‌، «شهرستاني» بود‌. او در آغاز به پردازندگان شاهنامه‌هاي پيش از فردوسي اشاره كرد و گفت‌: «بايد نخست از روزبه پسر دادبه ياد كرد كه در تاريخ او را به نام «‌ابن مقفع‌» مي‌شناسند‌. او در سال 145 مهي(:قمري)، خداينامك را از متن‌هاي پهلوي به تازي برگرداند و بدين‌گونه زندگي نامه‌ي شاهان و تاريخ ايران را از خطر نابودي نجات داد اما اين كار خشم خلفاي اموي را برانگيخت‌. آنها دستور دادند تا پاره‌هاي بدن روزبه را جدا كنند و در برابر چشمان ديگران به درون آتش بيا‌فكنند.»
وي گفت: «پس از آن، شاهنامه‌هاي ديگري به نگارش در‌آمد‌. همانند شاهنامه‌ي مسعودي مروزي‌، شاهنامه‌ي  ابومنصوري و شاهنامه‌ي ابو‌علي بلخي‌‌ و نيز گشتاسب‌نامه‌ي دقيقي توسي كه با مرگ نابهنگام او هرگز به پايان نرسيد و انجام آن بر دوش فردوسي نهاده شد تا سي سال رنج برد و تلاش كند و كتابي بي‌مانند براي آيندگان برجاي گذارد.»
شهرستاني در پايان گفت‌: «‌در جاي‌جاي شاهنامه از مرز و بوم ايران سخن گفته مي‌شود، از پارس و خوزستان تا مازندران و سيستان و آذرآبادگان‌، از آيين‌ها و جشن‌ها‌، از اندوه‌ها و شادي‌ها ي ايرانيان‌، از پيروزي‌ها و شكست‌هاي آنان و از فراز و نشيب تاريخ ايران‌. پس نمي‌توان اين كتاب را افسانه و دروغ دانست‌. شاهنامه تاريخ راستين ماست.»
+ نوشته شده توسط امرداد در شنبه 1388/06/07 و ساعت 10:55
http://amordad6485.blogfa.com/post-2684.aspx

۱۳۸۸/۰۶/۰۸

حافظ مهرآیین (53)



{م.ص. نظمی افشار}
            آب حيات، آب حيوان
ايلاميان يكي از اقوام باستاني ساكن در فلات ايران هستند كه از اواخر هزارة چهارم قبل از ميلاد تا سال 644 قبل از ميلاد در جنوب غربي ايران پادشاهي ِبزرگي داشته‌اند. اولين و قديمي‌ترين نقش برجستة ايلامي كه تا كنون كشف شده است صحنة بار عام خدايان ايلام را نشان مي‌دهد. اين اثر تاريخي در محلي به نام كورانگون يا كورانگان حجاري شده است . اين محل در ده كيلومتري شمال غربي شهر فهليان در نزديكي دهِ سه‌تلو بين راه آسفالت بهبهان – شيراز و در كنار رودخانة فهليان واقع است. در اين حجاري يكي از خدايان ايلام بر روي تختي نشسته و كلاه شاخدار مخصوص خدايان بر سر و لباسي بلند به تن دارد و رب‌النوع ايلامي با دست چپ سر ماري را كه بدن آن تخت وي را تشكيل مي‌دهد گرفته است. در اين صحنه يكي از خدايان ايلامي ظرفي را در دست راست نگه داشته است. از اين ظرف دو جريان آب به عنوان آب زندگي خارج گشته و هر يك در جهت اشخاصي كه در اطراف او ايستاده‌اند جريان پيدا مي‌كند و در نزديكي آنها وارد ظرف يا كوزة مشابهي كه در دست آنها است مي‌شود. يك آتش‌دان فروزان در مقابل خدايان قرار دارد.
هينز(W . Hinz) ايلام شناس معروف آلماني در تشريح و شناخت افرادي كه در اين نقش برجسته حجاري شده‌اند اظهار مي‌دارد كه خداي ايلامي اين نقش برجسته: هومبان(Humban) يا خداي آسمان و الهه كنار وي كي ريریشا(Kiririsha) يا پارتي (Parti) الهه آسمان و مادر خدايان و همچنين زنِ هومبان است. در بخش ديگري از اين حكاكي 27 نفر مشغول عبادت ديده مي‌شوند. اين عده داراي موهاي بلندهستند كه به صورت دو گيسوي بافته شده است. اين نقش برجسته مربوط به اواخر هزارة سوم قبل از ميلاد است. (نقوش برجستة ايلامي، دكتر صراف ص 14).
وجود آتشدان، مار، آب حيات و گروه پرستاران با موهاي گيس كرده ارتباط محكمي بين اين نقش باستاني و عرفان ايراني برقرار كرده است به خصوص كه در بخشي از نام هومبان خداي آسمان از واژة هو استفاده شده كه هنوز هم دراويش خداي خود را به آن نام خطاب مي‌كنند. از ديگر سو ممكن است بين اين واژه و هوم نوشابة مقدس ايرانيان باستان ارتباطي وجود داشته باشد چرا كه لغت هومبان از دو بخش هوم و بان تشكيل شده است كه در مجموع مي‌تواند به معناي ”خداي نگهبان هوم“ باشد. در اين صورت مي‌توان نتيجه گرفت كه آب زندگي همان هوم مسكر مقدس ايرانيان بوده است.
در مصر باستان معتقد بودند كه رب‌النوعي به نام Isis به دوزخ مي‌رود و از خداي زير زمين آب حيات مي‌گيرد تا عاشق خود Osiris را دوباره زنده نمايد. (مذاهب بزرگ، اژرتر، ص 27) بابليان باستان اعتقاد داشتند كه انسان‌ها پس از مرگ در كشتي نشسته و به سمت شهر مردگان كه در شمال واقع شده و داراي هفت برج و بارو است حركت مي‌نمايد. در آنجا نرگال  Nergal و Beltis -Allat  )ملكة مملكتي از آنجا برگشت نيست( حكومت مي‌نمايد. او در جهنم ساكن است و قضاوت واردين به عهدة او مي‌باشد. مردگان در مقابل هر يك از برج‌هاي هفت گانه بخشي از لباس خود را درمي‌آورند و بالاخره لخت و برهنه در مقابل رب‌النوع وحشتناك حاضر مي‌شوند. در آنجا از آنها سئوال میشود كه آيا در طول حيات خود براي خدايان قرباني كرده‌اند يا خير. اگر قرباني كرده باشند به آنها اجازه داده مي‌شود كه در شفق ابدي پرواز كنند و به بهشت كه در جزاير سعادت است بروند وگرنه دچار شكنجه‌هاي وحشتناك خواهند شد. در جلو قصر الهه (الات) چشمة آبي وجود دارد كه مي‌تواند مردگان را از مرگ برهاند، اما ارواحي سنگدل و بي‌عاطفه از تخته سنگ روي چشمه مراقبت مي‌كنند و نمي‌گذارند كسي از آن آب بردارد. تنها يكي از خدايان با نام اشتار(= استار) Isthar   موفق شده است كه يك بار از اين چشمه آب بردارد.(مذاهب بزرك اژرتر ص 30). در افسانة گيلگميش كه اولين اسطورة مكتوب سومري محسوب مي‌شود و قدمت آن مربوط به 2400 قبل از ميلاد است در آنجايي كه پهلوان داستان انكيدو خوابي شوم مي‌بيند براي دوست خود تعريف مي‌كند كه:”خداوندِ آبِ زندگي مرا نفرين كرد، رفيقِ من، من در ميان معركه كشته نشدم، بايد بدونِ افتخار بميرم“(گيلگمش ص 22).
اشعار زير كه از خواجو است در بعضي از ديوانهاي حافظ نيز الحاق شده است.
زاهدا مي  ‌بنوش رندانه /فاتقوا الله يا اولي‌الالباب
گر نشان زآب زندگي جويي/ مي نوشين بجو به بانگ رباب
چون سكندر حيات اگر طلبي/ لب لعل نگار را درياب
 (غزل شمارة 20)
حافظ ار آب حيات ازلي مي‌طلبي/منبعش خاكِ درِ خلوت درويشان است
 (غزل شمارة 26)
آب حيوانش ز منقار بلاغت مي‌چكد
زاغ كلك من بنا مي‌زد چه عالي مشرب است
 (غزل شمارة 58)
معني آب زندگي و روضة ِارم/جز طرفِ جويبار و مي خوشگوار چيست
 (غزل شمارة 145)
آب حيوان اگر آن است كه دارد لبِ دوست/روشنست اينكه خضر بهره سرابي دارد
سعدي مي‌فرمايد:
ابر اگر آب زندگي بارد/هرگز از شاخِ بيد بر نخوري
بر روي بخشي از كاشي‌كاري‌هاي امامزاده جعفر دامغان رباعي زير نوشته شده است:
غم با لطف تو شادماني گردد/عمر از نظر تو جاوداني گردد
گر باد به دوزخ برد از كويِ تو خاك/آتش همه آبِ زندگاني گردد
(دامغان شش هزار ساله، طاهريا. ص 111)
خاقاني شرواني سروده است:
نام تو چون بر زبان مي‌آيدم/آبِ حيوان در دهان مي‌آيدم
صبوحي
(غزل شمارة 236)
ياد باد آنكه صبوحي زده در مجلس انس
جز من و دوست نبوديم و خدا با ما بود
   مستي
(غزل شمارة 17)
اگر چه مستيِ عشقم خراب كرد ولي/اساس هستي من زان خرابي آباد است
دلا منال ز بيداد عشق ِ يار كه يار/تو را نصيب همين داد و آن ازو دادست
ميان او كه خدا آفريده است از هيچ/دقيقه‌ايست كه هيچ آفريده نگشادست
گداي كوي تو از هشت خلد مستغني‌است/اسير بند تو از هر دو عالم آزادست
برو فسانه مخوان وفسون مدم حافظ/كه اين فسانه و افسون به نزد او بادست
 (غزل شمارة 38) شعر زير منسوب به حافظ است:
عارفي كو سيركرد اندرمقام نيستي/مست شد، چون مستي او، از عالم اسرار داشت
 (غزل شمارة 41)
راه دل عشاق زد آن چشمِ خماري/پيداست از اين شيوه كه مست است شرابت
 (غزل شمارة 43)
هزار عقل و ادب داشتم من اي خواجه   
كنون كه مست و خرابم صلاح بي ادبي است
 (غزل شمارة 59)
به هيچ دور نخواهيد يافت هشيارش/چنين كه حافظ ما مست بادة ازل است
 (غزل شمارة 90)
مست بگذشتي و از خلوتيان ملكوت/به تماشاي تو آشوبِ قيامت برخاست
 (غزل شمارة 157)
چه مستي است ندانم كه رو به ما آورد/كه بود ساقي و اين باده از كجا آورد ؟
چه راه مي‌زند اين مطربِ مقام شناس/كه در ميانِ غزل قولِ آشنا آورد
 (غزل شمارة 165)
باده صافي شد و مرغانِ چمن مست شدند/موسمِ عاشقي و كار به بنياد آمد
 (غزل شمارة 208)
مكن به چشمِ حقارت نگاه در منِ مست/كه آبرويِ شريعت بدين قدر نرود
خاقاني شرواني سروده است:
اين حريفان جمله مستانِ مي‌اند/مست عشقي زان ميان آخر كجاست