۱۳۸۷/۰۸/۲۷

حافظ مهرآیین (بخش ۱۳)


م.ص. نظمی افشار
فلسفه
شهاب‌الدين سهروردي در ابتداي كتابِ «حكمت‌الاشراق» گفته است: اين كتاب با نوشته‌هاي ديگرم فرق دارد‌ و تمام مطالب مندرج آن را از روي فكر و انديشه به دست نياورده‌ام، بلكه ذوق و رياضت در كشفِ آن بيشتر دخالت داشته و چون همة گفتار ما از راهِ برهان نيست و به عيان و مشاهده دانسته خواهد شد، پس به تشكيك و وسوسة شكاكان از ميان نمي‌رود. (خلاصة حكمت‌الا‌شراق ص 3)
 (غزل شمارة 10)
گر چه بدنامي است نزد عاقلان/ ما نمي‌خواهيم ننگ و نام را
 (غزل شمارة 44)
َورايِ طاعتِ ديوانگان ز ما مطلب/ كه شيخِ مذهبِ ما عاقلي گنه دانست
 (غزل شمارة 50)
اي كه از دفتر عقل آيت عشق آموزي
ترسم اين نكته به تحقيق نداني دانست
 (غزل شمارة 51)
كنون كه بر كفِ گل، جام بادة صاف است
به صد هزار زبان بلبلش در اوصاف است
بخواه دفتر اشعار و راه بستان گير
چه وقتِ مدرسه و بحث كشف كشاف است
فقيه مدرسه دي مست بود و فتوا داد
كه مي حرام، ولي به، ز مال اوقاف است
 (غزل شمارة 80)
ما را به منع عقل مترسان و مي بيار
كان شحنه در ولايت ما هيچ‌كاره نيست
 (غزل شمارة 103)
بهاي بادة چون لعل چيست جوهر عقل
بيا كه سود كسي برد كاين تجارت كرد
(غزل شمارة 105)
مشكل عشق نه در حوصلة دانش ماست
حلِ اين نكته بدين فكر خطا نتوان كرد
 (غزل شمارة 113)
هر آبروي كه اندوختم ز دانش و دين
نثار خاكِ رهِ آن نگار خواهم كرد
 (غزل شمارة 125)
در كارخانه‌اي كه رهِ عقل و فضل نيست
وهمِ ضعيف راي فضولي چرا كند
 (غزل شمارة 140)
حريمِ عشق را درگه، بسي بالاتر از عقل است
كسي آن آستان بوسد، كه جان در آستين دارد
 (غزل شمارة 142)
ز باده هيچت اگر نيست اين نه بس‌كه تو را/دمي ز وسوسة عقل بيخبر دارد
اقبال لاهوري سروده است:
خواب بر من دميد افسوني/ چشم بستم ز باقي و فاني
نگهِ شوق تيزتر گرديد/ چهره بنمود پير يزداني
آفتابي كه از تجليِ او/ افقِ روم و شام نوراني
شعله‌اش در جهانِ تيره نهاد/    به بيابان چراغِ رهباني
معني از حرفِ او همي روييد    /صفتِ لاله‌هايِ نعماني
گفت با من چه خفته‌اي برخيز/بر سرابي سفينه مي‌راني
به خرد راهِ عشق مي‌پويي/به چراغ آفتاب مي‌جويي
 (غزل شمارة 163)
هر نقش كه دستِ عقل بندد/جز نقشِ نگار خوش نباشد
شيخ محمود شبستري مي‌فرمايد:
هر آنكس را كه ايزد راه ننمود/ز استعمالِ منطق هيچ نگشود
فلاسفة مشايي پيروانِ منطق و استدلال و گروه مخالف متصوفه و اشراقي بوده‌اند. به گفتة شاهِ سنجان:
رندان مي دانش از سرِ حال كشند/ني چون جهلا براهِ اشكال كشند
علمي كه به درس و بحث مفهوم شود/آبي است كه از چاه به غربال كشند
ابيات زير از اديب معاصر «پرويز شهريار افشار» است:
عشق بايد كه تا كسي باشد/    مردِ اين راهِ پر نشيب و فراز
ورنه هرگز بپايِ خستة عقل/ ره نيابد كسي به پردة راز
اقبال لاهوري سروده است:
دانش اندوخته‌اي، دل ز كف انداخته‌اي/آه زان نقدِ گرانمايه كه در باخته‌اي
 (غزل شمارة 216)
اگر نه باده غمِ دل ز يادِ ما ببرد/نهيبِ حادثه بنيادِ ما ز جا ببرد
وگرنه عقل به مستي فرو كشد لنگر/چگونه كشتي ازين ورطة بلا ببرد
 (غزل شمارة 223)
عقلم از خانه بدر رفت و اگر مي اين است
ديدم از پيش كه در خانة دينم، چه شود
 (غزل شمارة 226)
كرشمة تو شرابي به عاشقان پيمود/كه علم بي خبر افتاد و عقل بي حس شد
 (غزل شمارة 232)
بيا اي شيخ و از خمخانة ما/    شرابي خور كه در كوثر نباشد
بشوي اوراق اگر همدرسِ مايي/كه علمِ عشق در دفتر نباشد
ز من بنيوش و دل در شاهدي بند/كه حسنش بستة زيور نباشد
شرابِ بي خمارم بخش يا رب/كه با او هيچ دردِ سر نباشد
 (غرل شمارة 239)
دفتر دانش ما جمله بشوييد به مي/كه فلك ديدم و در قصدِ دلِ دانا بود

۱۳۸۷/۰۸/۲۵

حافظ مهرآیین (بخش ۱۲)


م.ص. نظمی افشار
عشق
رباعي زير به ”بوعلي حسين‌ابن سيناي بلخي“(370- 428 قمري) منسوب است:
تا بادة عشق در قدح ريخته‌اند/ وندر پي عشق عاشق انگيخته‌اند
با جان و روان بوعلي مهر علي/ چون شير و شكر به هم آميخته‌اند
 (غزل شمارة 1)
الا يا ايهاالساقي ادر كاسا و ناولها/كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها
 (غزل شمارة 19)
چو بشنوي سخن اهل دل مگو كه خطاست
سخن شناس نه‌اي جان من خطا اينجاست
در اندرون من خسته دل ندانم كيست
كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
 (غزل شمارة 21)
من همان دم كه وضو ساختم از چشمة عشق
چار تكبير زدم يكسره بر هر چه كه هست
مي بده تا دهمت آگهي از سر قضا
كه به روي كه شدم عاشق و بر بوي كه مست(شراب)   
 (غزل شمارة 61) به نوشتة استاد پژمان بختياري الحاقي است
ز جام عشق مي نوشيد حافظ/مدامش مستي و رندي از اين است
 (غزل شمارة 78)
روزگاريست‌كه سوداي بتان دين منست/غمِ اين‌كار نشاطِ دلِ غمگين منست
ديدن روي تو را ديدة جان بين بايد/اين كجا مرتبة چشم جهان بين منست
تامرا عشقِ توتعليم سخن‌گفتن‌كرد/خلق را وِردِزبان مدحت و تحسين منست
 (غزل شمارة 80)
راهي است راه عشق كه هيچش كناره نيست
آنجا جز آنكه جان بسپارند چاره نيست
هر دم كه دل به عشق دهي خوش دمي ُبود
در كار خير حاجتِ هيچ استخاره نيست
 (غزل شمارة 87)
بسوخت حافظ و در شرط عشق و جانبازي
هنوز بر سر عهد و وفاي خويشتن است
 (غزل شمارة 88)
دلا طمع مبر از لطف بي نهايت دوست
چو لاف عشق زدي سر بباز چابك و چُست
به صدق كوش كه خورشيد زايد از نفست
كه از دورغ سيه روي گشت صبح نخست
اشاره به واژه‌هاي خورشيد، راستي و دروغ در اين غزل ريشه در اعتقاد ايرانيان باستان و وسواس بي اندازة ايشان نسبت به دروغ و دروغ‌گو دارد و همانطور كه در بيت كاملا مفهوم است راستگويي در ارتباط با خورشيد و دروغ در ارتباط با سياهي به كار رفته است كه نشان دهندة تضاد بين اين دو و اسطوره‌اي بودن مفهومي دارد كه حافظ به آن اشاره كرده است.
 (غزل شمارة 99)
اگر به مذهبِ تو خون عاشق است مباح
صلاح ما همه آن است كان تو را صلاح
صلاح و توبه و تقوي ز ما مجو حافظ
ز رند و عاشق و مجنون كسي نيافت صلاح
 (غزل شمارة 118)
حسن بي پايان او چندان كه عاشق مي‌كشد
زمرة ديگر به عشق از غيب سر بر مي‌كند
 (غزل شمارة 130)
لافِ عشق و گله از يار زهي لافِ دروغ
عشقبازان چنين مستحقِ هجرانند
 (غزل شمارة 133)
از صداي سخن عشق نديدم خوشتر/يادگاري كه در اين گنبد دوار بماند
 (غزل شمارة 144)
ستم ازغمزه مياموزكه درمذهب عشق/هر عمل اجري و هركرده جزايي دارد
نكتة قابل توجهي كه در اين بيت و بسياري از ابيات ديگر كه عشق به معناي عرفاني آن به كار رفته وجود دارد، اين است كه در صورت عوض كردن لغت عشق با لغتِ مهر نه تنها اين ابيات معناي خود را از دست نمي‌دهند بلكه به مراتب داراي بار معنايي عميق‌تر و واضح‌تري نيز مي‌شوند. به عنوان مثال در همين بيت مي‌توان نوشت:
ستم از غمزه مياموز كه در مذهبِ مهر/هرعمل اجري و هرکرده جزايي دارد
 (غزل شمارة 149)
حافظ اگر سجدة تو كرد مكن عيب/كافر عشق اي صنم گناه ندارد
 (غزل شمارة 153)
سرِ درسِ عشق دارد، دلِ دردمندِ حافظ/كه نه خاطرِ تماشا، نه هوايِ باغ دارد
سعدي مي‌فرمايد:
همه قبيلة من عالمان دين بودند/ مرا معلمِ عشقِ تو شاعري آموخت
 (غزل شمارة 202)
عشق و شباب و رندي، مجموعة‌مراد است
چون جمع شد معاني، گويِ بيان توان زد
حافظ به حقِ قرآن، كز شيد و زَرق باز آي
باشد كه گويِ عيشي، در اين جهان توان زد
 (غزل شمارة 204)
جهانيان همه گر منعِ من كنند از عشق
من آن كنم كه خداوندگار فرمايد
اقبال لاهوري سروده است:
عشق است كه در جانت هر كيفيت انگيزد
از تاب و تب رومي تا حيرتِ فارابي

۱۳۸۷/۰۸/۲۲

زن در دوره ساسانی


             ساسانیان مظلومترین سلسله تاریخ ایران هستند به این دلیل که با سقوط آنها، سقوط ایران هم آغاز میشود و دلخوریها متوجه آنان میگردد. این که می گویند ساسانیان در تاریخ دست برده‌اند درست نیست و نسخه‌های تاریخی این حکومت، منابع اندیشمندان ایرانی آن دوران بوده است. ساسانیان تعصبات دینی نداشتند، به عنوان مثال در دانشگاه «جندی شاپور» مسیحیان نیز درس میخواندند و فردوسی هم در شاهنامه از این حکومت تعریف کرده است. اختلاف طبقاتی در زمان ساسانیان وجود نداشته و برپایه منابع تاریخی، خواندن و نوشتن برای همه آزاد بوده است. اردشیر بابکان نظام نوینی را در این سلسله ایجاد میکند که از ایران وارد غرب می شود. اقتصاد ساسانیان ترکیبی از سرمایه داری و سوسیالیسم بود و نکته بسیار جالب این است که همه مردم بیمه بودند، بدون این که حق بیمه و عوارض پرداخت کنند.
عصر ساسانی از درخشانترین دوران تاریخ ایران است. در هنگام فرمانروایی ساسانیان، زن ایرانی از ارج و پایداشت والایی برخوردار بود. تحصیل و کار برای زنان آزاد بوده است. «گردیه» خواهر «بهرام چوبین» به سپهسالاری و نیز فرمانروایی قلمرو ری رسید. دو بانو: آزرمدخت و پوراندخت بر تخت شاهنشاهی ایران زمین نشستند. در داستان ها، بارها میبینیم که شاه ساسانی به گونه ای ناشناس در خانه شبان یا کشاورز مهمان بوده و از میان همین مردم، دختری به زنی گرفته وبعدها فرزندی که از همان دخترشبان یا کشاورز به دنیا آمده بود، به پادشاهی ایران برگزیده می شد. قباد با دختر یکی از دهقانان اهواز زناشویی می کند و کسرا (انوشیروان) زاده میشود.
سکه شاه بانو: پوراندخت

«سعیدی سیرجانی» در کتاب «سیمای دو زن» هنگام سنجش میان دو زن ایرانی و عرب (شیرین ـ‌ لیلی) مینویسد: در دیار «شیرین» منعی بر مصاحبت و معاشرت مرد و زن نیست. پسران و دختران با هم می نشینند، با هم به گردش و شکار می روند و با هم در جشن ها ومهمانی ها شرکت می کنند. و عجبا که در عین آزادی معاشرت، شخصیت دختران، پاسدار عفاف ایشان است که به جای ترس از پدر و بیم بدگویان، محتسبی در درون خود دارند و حرمتی برای خویشتن قایلند. دخترها، مادران و پیران خانواده را مشاوران نیک اندیش خویشتن می دانند، و هشداری دوستانه چنان در دل و جانشان اثر می کند که وسوسه های شهزاده جوان عشرت طلبی چون پرویز نمی تواند در حصار پولادین عصمتشان رخنه کند. در سرتاسر داستان خسرو و شیرین بیتی و اشارتی به چشم نمی خورد که آدمی زاده خیرخواه مصلحت اندیشی از عمل نامعقول شیرین انتقادی کرده باشد. در دیار شیرین مردم چنان گرم کار خویشتن اند و مشاغل روزانه، که نه از ورود نامنتظر ولیعهد شاه ایران به سرزمین خود با خبر می شوند و نه پروای سرگذشت عشق شیرین و پرویز دارند. حتی یک نفر هم در این مملکت بی در و دروازه متعرض این نکته نمی شود که در بزم شبانه مهین بانو چه می گذرد و جوانانی چون پرویز و همراهانش چرا با دختران ولایتشان مسابقه اسب تازی و چوگان بازی می گذارند. گویی احدی را عقده ای از میل های سرکوفته بر دل ننشسته است. دختری سرشناس یکه و تنها بر پشت اسب می نشیند و بی هیچ ملازم و پاسداری از ناف ارمنستان تا قلب تیسفون می تازد و وقتی که محروم از دیدار یار نادیده به دیار خود برمی گردد، یک نفر مرد غیرتی در سرتاسر مملکتش پیدا نمی شود تا بپرسد چرا رفتی و کجا رفتی؟ دنیای شیرین دنیای گشاده ی بی پروایی ها است، دنیایی است که جزییاتش با یکدیگر هماهنگی دارد. شیرین دست پرورده زنی است که سترگی از مردان بیشتر دارد، دختری ورزشکار، نشاط طلب و طبیعت دوستی است که بر اسب گردش زمانه و اندیشه و رفتار برمی نشیند و با جماعتی از دختران هم سن و سال خویش که از برقع نیست ایشان را روی بندی، هر یک با فنون سوارکاری و جنگ آوری و دفاع از خویش چنان آشنایی دارند که در معرکه مبارزه کنند. دختری که در چنین محیطی بالیده است در مورد طبیعی حق مشروع خویش یعنی انتخاب شوهر نه گرفتار حیای مزاحم است و نه در بند ریای محبت کش. آخر در محیط او هیچ دختری را به جرم زیبایش به قداره نکشیده اند و به جرم نگاه محبتی به زندان سرای حرم نسپرده اند و داغ بدنامی و رسوایی بر جبین بختش ننهاده اند، تا او بترسد و عبرت گیرد و در نخستین برخوردش با تصویر پرویز ابرو در هم کشد و روی بگرداند و دزدانه ای از گوشه چشم قناعت ورزد. او به حکم تربیتش و محیش با نخستین جرقه عشق احساس درونی خود را بر زبان می آورد. شیرین خود یک پا مرد است، دور از تحکمات متعصبانه و آسوده از بد زبانی ها و شایعه سازی های مردم محیط و بلفضولان قبیله اش. دخترک با اسب و چوگان سر وکار دارد نه دوک و چرخه، مرد محبوبش را شخصن انتخاب می کند و روزها و شب ها در میدان چوگان و بزم طرب با می نشیند و می گوید و می خندد، بی آنکه حریم حرمتش در هم شکند و به گستاخی های مستانه طرف مجال تجاوزی دهد. در داستان خسرو و شیرین هم واسطه و دلاله‌ای هست اما نه میان همسر آینده و پدر دختر، و نه برای جوش دادن قضیه! در همچو حال و هوایی است که شیرین با همه فوت و فن های دل ربایی آشنا و در همه مقولات لوندی استاد، یک تنه جامه سفر می پوشد و بر اسب می نشیند و به شکار شوهر می رود بی آنکه از رهزنان بیابان و ولگردان شهرهای سر راهش بیمی داشته باشد. ملاحظه می فرمایید چه هم دست و هماهنگ شیخ گنجوی صحنه های داستان را آفریده و پرورانده است. در محیطی بدین آسودگی و استغناست که جوان پر شر و شوری چون پرویز در جنگل انبوه مسیرش، بر سطح آبگیری لبریز از طراوت هوس انگیز بهاری چشم می گشاید و دختر زیبای برهنه ای را مشغول آبتنی می بیند، و عکس العملی هماهنگ با دیگر اجزا و صحنه های داستان نشان می دهد. اگر همچو صحنه در کویر دیار لیلی اتفاق می افتاد تصور می فرمایید رهگذر به گنج رسیده وگرچه نوفل شمشیرزن باشد بدین سادگی و بزرگواری از این خلوت بی مدعی و سفره بی انتظار دست بر می داشت؟! اما در حال و هوای داستان خسرو و شیرین مجال این خشونتها نیست. در این گوشه جهان شاهزاده ای هوس پرست و شهوت زده ای چون پرویز هم چاره ای ندارد جز به صبری آورد فرهنگ در هوش، دیده بستن و دندان بر جگر گذاشتن و به آیین جوانمردی بر فرق هوای نفس پای مردانگی کوفتن و از تماشای اندام لخت زن به سیر طبیعت پرداختن. اینجا است که خواننده بی اختیار مجذوب ظرافت هنر نمایی نظامی می شود و تسلطش در رعایت فنون داستان سرایی در همچو فضای داستانی زن نه تنها احساس حقارت و بی چارگی نمی کند که خودش را یک سر و گردن از مردان بالاتر می بیند و شاه مغرور و محتشمی چون پرویز را از لب آب تشنه برمی گرداند.


«کریستیان بارتلمه» در رساله «زن در حقوق ساسانی» اشاره میکند که: تربیت علمی در میان زنان شاهنشاهی ساسانی شیوع داشته است. کتاب حقوقی «مادیکان هزار دادستان» گزارشی را از نوشته یک قاضی محقق نقل می کند که وی را روزی، 5 زن در سر راهش به دادگاه نگه می دارند. یکی از زنان سوالاتی راجع به مسایل حقوقی مربوط به ضمانت و اهلیت می کند. قاضی مذکور یادآور می شود که نخست پرس و گو به خوبی برگزار شد لیکن در پاسخ آخرین سوال در جای خود ایستاده و هیچ گونه جوابی برای آن نمی دانستم. در این هنگام یکی از زنان، قدم پیش نهاده می گوید: «استاد بیهوده به مغز خود فشار نیاورید و به آسانی بگویید: نمی دانم! و ضمنا می توانید پاسخ این سوال را در فلان کتاب بیابید»! در اینجا ملاحظه می کنیم که حتی مطالعه و تحصیل علم حقوق در میان زنان عصر ساسانی بیگانه و نامأنوس نبوده است. و تصور نمیرود که این علاقه به مطالعه، در مورد رشته های عمومی تر و غیر اختصاصی تر کمتر موجود بوده است. دختر می توانست به پدر و یا قیم خود اظهار دارد که از قبول ازدواج پیشنهادی او خودداری خواهد کرد، و پدر نیز ناگزیر از قبول سخن وی می گردید. بدین ترتیب، پدر مجاز نبوده است که دختر خود را به ازدواج مجبور کند و یا حتی هنگام اجتناب دختر خود از ازدواج، نمی توانسته است او را از ارث محروم سازد و یا به وسیله دیگری او را کیفر دهد. در مورد این گونه مسایل، مردم عصر ساسانی، کم تعصب و دارای سعه‌ی صدر و افق نظر و بینشی بلند بوده اند. زن می توانسته است در دادگاه به نفع خود اقامه دعوی کند. در موارد متعددی گزارش شده است که شوهری حق تصرف در قسمت معینی از اموال خانوادگی و یا بهای آن را صریحن به زن خود واگذار کرده است. در یک مورد جالب دیگر می خوانیم که مردی با دو زن قراردادی می بندد که یک شرکت سهامی تجارتی تشکیل دهند و در این شرکت هر یک از سه طرف دارای حقوق برابر باشند به استثنای حق فسخ قرارداد که از برای مرد باقی می ماند. از آنچه که منابع و مآخذ ما با اطمینان خاطر در اختیار ما می گذارند، می توانید ملاحظه کنید که زن در شاهنشاهی ساسانی، به راستی راه تعالی و استقلال حقوقی خود را می پیموده و نیز بخش بزرگی از این راه را در پشت سر داشته است. لیکن پیروزی عرب و سقوط شاهنشاهی ساسانی دوباره موجب شد که این موفقیت های زن، همه یکباره طریق زوال و تباهی در پیش گیرند.
* این نوشتار را با این نشانی، در تارنگار خود درج کنید:
{omidataeifard.blogspot.com}

۱۳۸۷/۰۸/۲۰

افسانه های ستارگان


 پدیدۀ خاص غیرعادی‌یی که خرافات محلی آن را آراسته کرده بود، باعث شد توجه دانشمندان روسی به یک «چاه بی انتها» در آذربایجان جلب شود. به نظر می رسید که نوری که به رنگ آبی می زد از دیواره های آن ساتع می شد، و از چاه صداهای غرش یا سوت عجیبی به گوش می رسید. دانشمندان می دانستند که هیچ چیز فوق طبیعی‌یی در این مورد وجود ندارد؛ برخی از کاوشگران تا عمق خاصی در چاه پایین رفتند، در حالیکه دیگران مشغول بررسی شکافها و ترکهای موجود در آن اطراف شدند تا ببینند که آیا به چاه مزبور متصل می شوند یا نه. ایشان چیزی فراتر از انتظارشان یافتند: شبکه ای کامل از تونل ها که معلوم شد با شبکه های دیگری در گرجستان و سراسر قفقاز مربوط می شوند. نخست فکر کردند که اینها غارهای ماقبل تاریخی هستند چرا که در نزدیکی دهانۀ آنها نقاشی های غاری و اجساد انسان پیدا کردند، ولی پس از معاینۀ دقیق این یافته ها، معلوم شد که قدمت استخوانها بسیار بیشتر از قدمت آن نقاشی ها می باشد. دانشمندان همچنین پی بردند که بیشتر غارها منتهی به تونلی می شود که در دامنۀ کوه حفر شده اند. تونل ها ریزش کرده و آنچنان با آوار مسدود شده بودند که نمی شد آنچنان که باید و شاید در آنها کاوش و تفحص نمود، ولی حتی با این وجود، تونل های مزبور تشکیل یک سیستم شگفت انگیز از گذرگاههای عریض را می دادند با « مکان های تجمع » دایره ای شکل، تو رفتگی های طاقچه مانند خالی در دیوار و چاهها و آبراه ها و کانال هایی که آنقدر باریک بودند که حتی یک بچه نیز نمی توانست از آنها عبور کند. یک تونل وسیع که می شد تا مسافت قابل توجهی در آن پیش رفت منتهی به یک تالار زیر زمینی یا چیزی شبیه میدان و بازار می شد که ارتفاعش از 65 پا نیز تجاوز می کرد. مشخص است که اینها ساختۀ دست موجودات هوشمند است، ولی هدف از ساخت اینها چه بوده است؟ تاکنون هیچ سرنخی پیدا نشده؛ احتمال دارد که پاسخ این معما کمی جلوتر در آن بخش تونل ها نهفته باشد که مسدود شده. مداخل این تونل ها شکل منظمی دارند، با دیوار های شکیل صاف و طاق های کم پهنا. عجیب ترین مسأله ای که دربارۀ آنها وجود دارد این است که این تونل ها تقریباً با تونل های مشابهی در آمریکای مرکزی، یکسان هستند. غارهایی که اغلب در نزدیکی تونل های موجود در قفقاز به چشم می خورند حاوی نقاشی های دیواری ای هستند که نشان دهندۀ نقوش جهانی نیز می باشند: سواستیکا یا چلیپا یا صلیب شکسته که سمبل بیکرانی به شمار می رفت، و مارپیچ. و دربارۀ هدف از ساخت این تونل ها، باستان شناسان روسی معتقدند که اینها بخشی از یک شبکۀ عظیم می باشند که به سمت ایران گسترش یافته است و شاید به آن تونل هایی که نزدیک آمو دریا (در ترکمنستان و واقع در مرز بین افغانستان) کشف شده اند، یا حتی لابیرنت های زیر زمینی غرب چین، تبت و مغولستان نیز متصل باشند. برخی از این تونل ها را اوسندووسکی ( Ossendowski ) کاوشگر، در سالهای بین 1921- 1920 کشف کرد و گفت که تونل های مزبور برای آن دسته از قبایل مغول که چنگیزخان غارتشان کرده بود، حکم مخفی گاه را داشتند. نیکلاس روئریچ ( Nicholas Roerich  ) شرق شناس، ارتباط این تونل ها به هم را به این عقیده منسوب می دارد که در آسیا یک قلمروی بسیار بزرگ زیر زمینی به نام شامبهالا (Shambhala ) وجود دارد که از دل آن یک منجی بشریت، در قالب مایتریای ( Maitreya ) قهرمان بر خواهد خاست. تبتیها معتقدند که این تونل ها دژهایی هستند که آخرینشان هنوز بازماندگان یک حادثۀ بزرگ طبیعی را در خود جای داده است. معروف است که این مردمان ناشناخته از یک منبع زیر زمینی انرژی بهره می گیرند که جایگزین انرژی خورشید، و باعث باروری گیاهان و طولانی شدن مدت عمر انسان می شود. تصور بر این است که انرژی مزبور یک نور فلورسنت سبز رنگ ساتع می کند، و عجیب اینجاست که ما در افسانه های آمریکا نیز با این عقیده مواجه می شویم. می گویند که کاوشگری در جنگل های آمازون گذرش به لابیرنتی می افتد که انگار یک «خورشید زمردین» آنجا را روشن کرده بود. وی برای فرار از چنگ عنکبوتی غول آسا به سرعت راه آمده را باز می گردد، ولی پیش از آن وی « اشباحی همچون آدم » را مشاهده می کند که در انتهای گذرگاه در حال حرکت بودند.
 نوادگان اینکاها داستان های رعب آوری از اجدادشان تعریف می کنند که « در قلب کوهها » مسکن دارند ولی هر از گاهی بیرون می آیند تا زیر نور ستارگان قدم بزنند. دشوار بتوان گفت که آیا اینها انسانهای واقعی هستندیا ارواح. به‌قول تام ویلسون ( Tom Wilson ) که یک راهنمای سرخپوست در کالیفرنیاست، مردمان مزبور به اندازۀ کافی جسمیت دارند؛ وی بازگو می کند که پنجاه سال پیش پدربزرگش که چیزی از داستان ها و روایات آمریکای جنوبی نمی دانست، اتفاقاً راهش به یک شهر بزرگ زیرزمینی افتاد که مدتی در آنجا در میان مردمی زندگی کرد که « چیزی به تن داشتند که چرم به نظر می رسید ولی چرم نبود » (مواد پلاستیکی درسال1920 ؟)، و به زبانی غریب سخن می گفتند و خوراکی غیر طبیعی می خوردند. ممکن است که اینها « جاودانگان سرزمین مو » باشند؟ طرفداران علوم خفیه مترصدند که اینطور به ما بگویند، ولی بهتر است که خواننده کاملاً محتاطانه قضاوت کند.
 پنجاه سال بعد یک جویندۀ طلا به نام وایت ( White ) به گورستانی زیر زمینی برخورد که در یک تالار بزرگ یا در فضای باز، وی صدها جنازه را مشاهده کرد که همگی به طور طبیعی مومیائی شده بودند، برخی از اینان بر کرسی های ساخته شده از سنگ تکیه زده بودند و دیگران به حالت های کج و از شکل خارج شده بر روی زمین قرار داشتند، تو گویی که مرگ ایشان را غفلتاً در ربوده بود. اینان هم جامه هایی همچون چرم به تن داشتند و با نور شوم فلورسنتی روشن شده بودند؛ اطرافشان، در زیر همان نور سبز، مجسمه های بزرگ طلا می درخشیدند. یک گروه اکتشافی به راه افتاد تا داستانی را که وایت می گفت بررسی کند، ولی نتوانست به مقصدش برسد. اما یک معدنچی پیر دیگر که ظاهراً به خاطر ترسهای خرافی سکوت اختیار کرده بود، سرانجام اعلام داشت که خودش در هر زمانی می توانسته راه ورود به گورستان زیر زمینی را بیابد؛ او جزئیاتی از آن را توصیف کرد که وایت هم مشاهده کرده ولی هرگز چیزی دربارۀ آن به کسی نگفته بود. سرخپوستان آپاچی داستانهایی دربارۀ تونل هایی می گویند که بین سرزمین هایشان و شهر افسانه ای تیاهوناکو وجود دارند، و ادعا می نمایند که برخی از اجدادشان که در حال فرار از دست قبیله های دیگر بودند، سال ها از طریق این مسیر سفر کردند تا به آمریکای جنوبی رسیدند. ممکن است دربارۀ این قبیل داستان ها تردید کنیم، ولی هنگامی که روئسای اینکا به ما اطمینان می دهند که تونل ها را « با اشعه هایی تراشیدند که سنگ زنده را نابود می کند» و سازندگان تونل ها «موجوداتی بودند که نزدیک ستاره ها می زیند»  نمی توانیم از شوکه شدن خودداری کنیم.
{برگرفته ازکتاب: زمین بدون زمان/ ترجمه: کامبیز منزوی}

۱۳۸۷/۰۸/۱۸

حافظ مهرآیین (بخش ۱۱)


م.ص. نظمی افشار
حجاب
    در حديثي نبوي منقول است كه خداوند هفتاد هزار حجاب از نور و ظلمت در راه ذاهب دارد(انَ للهَ سَبعِن اَلفِ حِجابا مِن نور و ظُلمته) و چنانكه شخص هفتاد سال عمر نمايد و از پانزده سالگي كه تكاليف شرعي بر او واجب مي‌شود به عبادت پردازد هر سال بيش از هزار حجاب در پيش دارد. سالك بايد پرده‌ها و حجاب‌ها پاره كند، سدها شكند، از نقش‌ها نفريبد و از مشكلات طريقت نهراسد. (شناسايي راه و روش علم و فلسفه. ص 24). 
در شرح زندگي مقنع كه در حدود سال 160 قمري در ماوراالنهر دعوي پيغمبري و خدايي كرد آمده كه: مقنع همواره نقابي از طلاي ناب يا به قول ديگر پرند سبز بر روي مي‌كشيد تا پيروانش از نور چهره و تابش سيمايش در گزند نباشند، مخالفان او مي‌گويند كه وي كراهت منظر و چهر مكروه خود را بدان وسيله مي‌پوشانيد. «حبيبي» نويسندة «تاريخ افغانستان» در اين باره نظر مي‌دهدكه: بعيد نيست كه اين روي‌پوش او تقليدي باشد از ”پنام“(بر وزن كلام) زردشتي كه موبدان روبندي را با اين نام در مراسم ديني خود بر روي مي‌كشيدند تا به آتش مقدس، نفس و بخار دهن نرسد. شهيد بلخي در اين باره سروده است:
بتا نگارا، از چشم بد بترس همي/ چرا نداري با خويشتن همي تو پنام
(غزل شمارة 41)
اي شاهدِ قدسي كه كشد، بندِ نقابت؟/ وي مرغِ بهشتي كه دهد دانه و آبت؟
 (غزل شمارة 124)
ز مُلك تا ملكوتش حجاب بردارند/ هر آنكه خدمتِ جامِ جهان‌نما بكند
 (غزل شمارة 195)
حجابِ راه تويي حافظ ازميان برخيز/خوشاكسي‌كه در اين راه بي حجاب رود
پرده
(غزل شمارة 19)
دلم ز پرده برون شد كجايي اي مطرب
بنال هان كه از اين پرده كار ما به نواست
 (غزل شمارة 58)
راز درون پرده چه داند فلك خموش/اي مدعي نزاع تو با پرده‌دار چيست
 (غزل شمارة 74)
ساقي بيا كه يار ز رخ پرده بر گرفت
كار چراغ خلوتيان باز درگرفت
آن شمع سرگرفته دگرچهره برفروخت
وين پير سالخورده جواني ز سرگرفت
آن عشوه داد عشق‌كه مفتي ز ره برفت
وآن لطف كرد دوست كه دشمن حذرگرفت
بار غمي كه خاطر ما خسته كرده بود
عيسي دمي خدا بفرستاد و برگرفت
(غزل شمارة 106)
ساقيا جام ميم ده كه نگارندة غيب/نيست معلوم كه در پردة اسرار چه كرد
 (غزل شمارة 107)
جمال يار ندارد نقاب و پرده ولي/غبار ره بنشان تا نظر تواني كرد
(غزل شمارة 110)
دوستان دختر رز توبه ز مستوري كرد/    شد برِ محتسب و كار به دستوري كرد
آمد از پرده به مجلس عرقش پاك كنيد/تا نگويند حريفان كه چرا دوري كرد
 (غزل شمارة 126)
ما از برونِ در شده مغرور صد فريب/ تا خود درون پرده چه تدبير مي‌كنند
 (غزل شمارة 129)
چو پرده‌دار به شمشير مي‌زند همه را/    كسي مقيمِ حريمِ حرم نخواهد ماند
 (غزل شمارة 133)
هر كه شد محرمِ دل در حرمِ يار بماند    /وانكه اين كار ندانست در انكار بماند
اگر از پرده برون شد دلِ من عيب مَكُن/شكرِ ايزد كه نه در پردة انكار بماند
 (غزل شمارة 134)
حالي درونِ پرده بسي فتنه مي‌رود/ تا آن زمان كه پرده درافتد چه‌ها كنند
مي خور كه صد گناه ز اغيار در حجاب/بهتر ز طاعتي كه به رويِ ريا كنند
 (غزل شمارة 138)
كس چو حافظ نكشيد از رخِ انديشه نقاب
تا سرِ زلفِ عروسانِ سخن شانه زدند
استاد مسعود فرزاد در شرح مغني‌نامة حافظ مي‌نويسد:”... انسان از يك طرف طالب آن است كه پايدار باشد و از طرف ديگر ناپايدار ساخته شده و در اين امر از خود اختياري نداشته است. عقلِ انسان مي‌كوشد علت اين تضاد را كه در واقع عبارت از راز هستي است پيدا كند ولي راز همواره خود را در پس پردة ابهام و دور از دسترس عقلِ بشري پنهان مي‌كند“.
 (غزل شمارة 171)
مُردم در اين فراق و در آن پرده راه نيست/يا هست و پرده‌دار نشانم نمي‌دهد
 (غزل شمارة 206)
به جانِ دوست كه غم پرده بر شما ندرد/گر التفات بر الطافِ اهلِ راز كنيد
 (غزل شمارة 233)
دركارِ گلاب و گل، حكمِ ازلي اين بود
كاين شاهدِ بازاري، وان پرده نشين باشد
فروغيِ بسطامي مي‌فرمايد:
مردان خدا پردة پندار دريدند    / يعني همه جا غيرِ خدا هيچ نديدند
سهام‌الدولة بجنوردي رجل معروف عهد ناصري در جريان يكي از سفرهايش به شهرِ مشهد مقدس در مسير راه، شبي به مكاشفه‌اي مي‌پردازد كه موضوع آن با درك عرفاي ايراني از مفهوم واژة پرده در ارتباط است، او مي‌نويسد: ”... در اول شب جمعي را ديدم در حركتند، بعضي از مشرق به مغرب و بعضي از مغرب به مشرق، زماني دراز متحير و متفكر اين مطلب بودم كه اين سرگرداني از چه خواسته و طالب و مطلوب كيست؟ ناگاه:
سروش غيبم به گوش گفت پنهاني/    چه حيرت است تو را با همه پريشاني
در جواب گفتم: مي‌دانم ”همه كس طالب يارند چه هشيار و چه مست“ . ليكن طلب اين نوع عوام كوركورانه است. گفت: تفاوت ندارد. مقصود خدا آمد، اينها همه راه است“.
گفتم:كاشكي پرده برافتادي ازآن منظر حسن/تا همه خلق ببينند نگارستان را
گفت: اين امكان ندارد. آنوقت طالب و مطلوب يكي خواهد شد. در صورت بي‌پردگي احتياج از ميان خواهد رفت و عالم كثرت مبدل به وحدت خواهد گرديد و نظام عالم بر هم خواهد خورد.(سفرنامة سهام‌الدولة بجنوردي. ص 145)
خاقاني شرواني سروده است:
بردار پرده از رخ و از ديده‌هاي ما/نوري كه عاريه است به خورشيد وا فرست
اين بيت در بخش نور نيز مورد استفاده قرار گرفته است ليكن اهميت آن در روشن شدن موضوع عرفان به حدي است كه يك بار ديگر هم در اين بخش از آن استفاده كردم.

۱۳۸۷/۰۸/۱۵

پرواز در ایران کهن


           راز پرواز و گریز از زندان زمین همواره آرزوی بشر بوده است و در این میان به گواه استوره و تاریخ، انسان ایرانی، پیشگام پرواز در جهان به شمار میرود. وی در گذشته های دور به چنان درجه‌ای از پیشرفت در دانش و فن رسید که باور نکردنی مینماید و دریغ که در پی رویدادهای گوناگون، آن دستاوردهای طلایی و درخشان، نابود شد و تنها داستانهایش بر جا مانده است . «ابن فقیه» دانشمند جغرافیدان همدانی، از مهندسی نابغه یاد کرده است که در همدان برای «شاپور یکم» پادشاه ساسانی، برجی عجیب ساخته بود. وی نوشته است : پادشاه بر آن شد تا استاد سازنده را در بالای برج نگاه دارد زیرا نمیخواست که دیگران نیز از نبوغ استاد بهره‌برداری کنند. استاد از پادشاه خواست تا برای نگاهبانی از خود، کلبه‌ای چوبی بر فراز برج بسازد. پادشاه درخواست وی را پذیرفت و دستور داد چوبهایی را که نیاز دارد، برایش ببرند . استاد به یاری ابزارهایی که در دست داشت ، یک جفت بال چوبی از آن چوبها برای خودش ساخت و آنها را به بدنش بست. آنگاه به یاری وزش باد به هوا برخاست و بدون هیچ آسیبی در جایی امن و دور دست بر روی زمین فرود آمد و پنهان شد.
گویا هرچه به عقب تر میرویم ، با دانش پیشرفته‌تری مواجه میشویم. حال به شهر کاشان میرویم که کهنترین تمدنها را در خود جای داده است . نقش جانداری ناشناخته با شاخ های بزرگ سر بالا ، برروی گلدان گلی در بخش سیلک (سی ارک) پیدا شده، شاخ های چپ و راست هرکدام دارای پنج پیچ است. «فون دنیکن» مینویسد: اگر شما دو چوب را با عایق گلی بزرگ در نظر بگیرید، یعنی آنچه که با این تصویر همانند باشد، دراین صورت، باستان شناسان چه خواهندگفت؟ خیلی ساده است: آنها نمادهای یک ایزد هستند. چه دستاویز خوبی! اگر مارپیچ‌های روی چوب به راستی همین آنتن‌ها باشند، همانگونه که مردم بدوی آنها رانزد موجودات ناشناخته دیده باشند، آنگاه چه باید گفت؟! «فون دنیکن» با اشاره به نگاره‌ای دیگر که در «فرغانه» یکی از شهرهای خراسان بزرگ، به دست آمده، چنین گزارش می دهد: این نگاره نه تنها یک کلاهخود فضانوردی به سر دارد و میتوانیم ابزار تنفسی اورا شناسایی کنیم، بلکه در دستانش که با لباس فضایی پوشیده شده، لوحه‌ای است که در ناحیه‌ای درمرز چین وتبت، یافت گردیده است .جنس لوحه‌های یاد شده از گرانیت است . دو سانتیمتر ضخامت دارند و در میانشان سوراخی میباشد و از آن یک خط دوبرابر شده، مانند صفحه گرامافون به گونه مارپیچ در کنار لوحه‌ها ایجاد شده است. پس از سالها بررسی آشکار شد که مقدار چشمگیری کبالت و فلزات در لوحه‌ها وجود دارد. فیزیکدانان یادآور شدند که لوحه‌ها دارای ریتم ارتعاشی بالا هستند که نشان میدهد این صفحات دربرابریک فشارقوی الکتریکی قرارداشته‌اند. هنگامی که یک زبان شناس روسی بنام «سایزوف» ترجمة یافته‌های خود را درباره لوحه‌های سنگی منتشر کرد جنجالهایی به پا شد. در این خبرها آمده بود که دوازده هزار سال پیش، گروهی از مردم ناشناس فرا-زمینی، درسومین سیاره که کره زمین است، فرود آمدند اما سفینه آنها دیگر آن نیرو را نداشت که از زمین برخیزد.
چرا آفتاب، راز خود را نهان میدارد؟ ماه و خورشید، چگونه در نشیب و فراز میروند؟ این پرسشها، جان کاووس را پر اندیشه کرده بود و چشمگیر آنکه گویا وی در آرزوی دستیابی به کره ماه بود، زیرا از دانندگان بپرسید: کزین خاک چندست تاچرخ ماه؟ دانشمندان ستاره شناس، کاووس را از اندازه زمین تا ماه آگاه میکنند و پادشاه ماجراجوی ایران زمین، آماده سفر به سپهر می گردد. ارابه ای از چوب قهوه ای رنگ و خوشبوی عود میسازند و دورتا دور آن را با طلا، سخت و استوار می کنند. آنگاه در هریک از چهار گوشه ارابه، نیزه‌ای بلند میبندند و بر سر هر نیزه ،یک تکه ران بره آویزان می کنند.سپس در پایین هر نیزه ،یک عقاب نیرومند به تخت بسته می شود.به یاری این نیرنگ ،عقابها برای دستیابی به گوشت ،از جایشان پریدند و ارابه را در هوا نگاه داشتند.اما سرانجام ازپرواز خسته و سرنگون شدند.آنچه که کاووس را از مرگ رهایی داد،دریای ساری بود. امروز نیز ناوچه (سفینه)کیهان نوردان پس از بازگشت به زمین ،برروی آب (اقیانوس)فرود می آید.به راستی عقابها نماد چه دستگاهی هستند
سرنگونی عقابها که کاووس را از (پارس) تا کرانه های دریای (خزر) کشیدند،کنایه از به پایان رسیدن سوخت ارابه بوده است ؟به گزارش (کریستین سن ):پاره ای از تاریخ نگاران نوشته اند که کاووس همراه سپاهیانش به یاری دستگاه و ابزار ساحرانه ای به آسمان رفت .برخی هم به کاخ کاووس اشاره کرده اند که به گونه ای بنا شده بود که می توانست خود به خود،در آسمان بالا برود.
(تاریخ بلعمی) پس از اشاره به ارابه (که دراینجا صندوقی با دوزیرین وزبرین است )وچهار کرکس (به جای عقاب)،این آگاهی را افزون کرده است که (کاووس) دارای یک همراه بوده .پس از یک شبانه روز،در زیرین را گشودند و زمین را نگریستند:همه آب و دریا بود.دردومین شبانه روز:آبها دیده نمی شد و زمین مانند یک گوی کوچک بود.و سرانجام درسومین شبانه روز:هیچ چیز جزتاریکی دیده نمی شد.سپهر پیمایان دچار هراس شدند و آهنگ بازگشت کردند.هنگام فرود بر زمین ،ازپرهای کرکسان بانگ برآمد و زمین لرزید.این غرش ولرزش ،یادآور موشک های امروزیست .
درباره سفرهوایی کاووس ، نگرش هایی دیگر،حکایت از جنگهای کیهانی دارند. در شاهنامه ،کاووس از آن رو به آسمان رفت « که تا جنگ سازد به تیر و کمان ».در« بهمن نامه» نیز« کجا رفت کاووس بر آسمان »،کمان را به زه کرد و تیری بر ایزد«سروش »زد. نکته مهم اینجاست که به گفته اوستا،گردونه سروش از اسب و باد و پرندگان،تندتر حرکت می کند. و جایی دیگر در اوستا میخوانیم :در گردونه مهر دارنده دشت های پهناور ، هزار گرز سبک پرتاب با یکصد گره و یکصد تیزی هست که چون فرود آید ، مردان را بر می افکند ، گرزی ریخته شده از از فلز زرد ، آن سخت ترین رزم افزار و پیروزمند ترین رزم افزار است ، آن به شتاب نیروی پندار ، پران ، به سوی سر دیوان پرتافته میشود و پس از کشتن دیوان سواره از فراز این کشور درخشان میگذرد . (اوستای کهن - مهر یشت - بخش سی و یکم - بندهای 133،132)
ادامه دارد ...

۱۳۸۷/۰۸/۱۳

آناهید


آنـاهـیـد

(به یادبود جشن آبانگان)
امید عطایی فرد

آناهید، بغ بانوی پاک کیش
بگسترده از مهر، دامان خویش
ز باران و دریا و آب روان
بپالاید آلودگی از جهان
چو دختی برومند و والانژاد
فرهمند و درمانگر و شاد و راد
به دستش بود بَرسَم و بر میان
درخشان یکی جامه چون پرنیان
یکی تاج دارد به سر هشت گوش
ببرده از اهریمنان تاب و توش
به افسر، سراسر، ستاره رده
به موزه، همی بندِ زرین زده
سرای‌اش سترگ و ستون‌اش هزار
به تخت زر، آرام، سیمین عذار
کند پاک، زهدان و شیرِ زنان
همان تخمة نیکِ نام آوران
چهار اسپ، گردونه‌اش را کشند
توگویی که ابری پر از آتشند
ز باد و ز باران، ز برف و تگرگ
گریزان شود دیو خشکی و مرگ
ز افراز استارگان با شتاب
بیفشانَد افروغ، هنگام خواب
زمین ِ اهورآفرین را نگاه
بدارد ز دیو ِسیه، همچو ماه
نیوشد ز مردم، نیاز و نماز
پزیرندة زوورشان، شاه ِناز
گشاینده گیتی، فزاینده جان
ببخشاید از خرمی، خان و مان

{گزارش واژه‌ها: * بغ: ایزد * برسم: شاخه گیاه * موزه: کفش، پاپوش * عذار: رخسار * نیوشد: گوش دهد * زوور: پیشکش خوردنی}

۱۳۸۷/۰۸/۱۱

حافظ مهرآیین (بخش ۱۰)


م.ص. نظمی افشار
رياضت
آنچه از صدر اسلام و تعاليم اسلامي استنباط مي‌شود آن است كه شارع اسلام صحابه را از رهبانيت و ترك دنيا و رياضت منع فرموده، چنانكه از بخاري نقل شده: وقتي پيغمبر در بين طواف كنندگان كعبه مردي را ديد كه مهار شتر در بيني كرده و در حاليكه سر مهار به دست ديگري است طواف مي‌كند حضرت مهار را قطع فرمود و او را منع نمود. و همچنين در موارد بسيار كه اشخاصي مي‌خواسته‌اند خود را از مردي انداخته و سر به بيابان گذارند پيغمبر مانع شد. ولي از قرن دوم هجري كه علوم الهي و اسلامي در كشورهاي غير عرب توسعه يافت كم‌كم تصوف ظهور كرد و از صورت ساده پرهيزكاري و عبادت كه همان طريق صحابه و تابعين و زهاد و عباد صدر اسلام بود وارد مراحل جديدي شد كه سالك ذاهب را مشقات بسيار بايد. مي‌توان گفت از قرون اولية اسلامي به بعد كم‌كم پيروان شريعت به عقب بازگشته و از نظر شارع عدول نموده مشكلات و رياضات بسيار در طي طريق پيش پاي عباد نهاده‌اند به طوريكه توجه سالك بيشتر معطوف مشكلات طريق شده است تا مبدا [مقصد؟].
(غزل شمارة 49)
حافظا ترك جهان گفتن طريق خوشدلي است
تا نپنداري كه احوالِ جهانداران خوش است
(غزل شمارة 51)
ببُر ز خلق و ز عنقا قياس كار بگير
كه صيت گوشه نشينان ز قاف تا قاف است
 (غزل شمارة 78)
دولتِ فقر خدايا به من ارزاني دار
كين كرامت سبب حشمت و تمكين من است
(غزل شمارة 197)
گرت ز نور رياضت خبر شود حافظ
چو شمع خنده زنان تركِ سر تواني كرد
صوفيه: طيفوريه – ملاميه، معتقدند كه در سير و سلوك و طلب ، صوفي را مشقات و ملامت‌ها و محروميت‌ها بسيار است كه حاصل آن همه رنج و تعب، تهذيب نفس و حصول استعداد جهت وصول به درجات عاليه و ارتقا و تعالي تا مرحلة فناست.(شناسايي راه و روش علم و فلسفه ص 11 و ۲۳).
سعدي سروده است:
بذل جان و مال و تركِ نام و ننگ/ در طريقِ عشق اول منزل است
 (غزل شمارة 210)
مكن زغصه شكايت كه درطريقِ طلب/به راحتي نرسيدآنكه زحمتي نكشيد
استاد همايي مي‌نويسد: ”در طلبِ حق و سلوك الي‌الله دو طريقه هست: يكي طريقة اهل زهد و رياضت و عبادت؛ و ديگر طريقة اهل عشق و محبت. حافظ طريقة اهل زهد و عبادت را براي وصول به حقيقت كافي نشمرده و از اين جهت است كه اهلِ زهد و ريا را بباد انتقاد گرفته است.(مقامِ حافظ.ص 54)

۱۳۸۷/۰۸/۰۸

اسرار فرد‌وسي بخش پنجم


«ركن‌الدين همايونفرخ» اگرچه مانند بيشتر پژوهشگران پيشين، فردوسي را از شاعيان مي‌شمارد، اما برخی بيتها را الحاقي مي‌داند و مي‌نویسد: در پايان داستان مرگ «نوشزاد» [پسر انوشیروان. دوره ساسانیان] ناگهان يك بيت درباره حب حضرت علي است كه به هيچ وجه نمي‌تواند در آن مقطع جا و تناسب داشته باشد زيرا نوشزاد كه مسلمان نبوده است؛ آن هم شيعي...
 گرت هست جام مي زرد خواه / به دل خرمي را مدان از گناه
اگر در دلت هيچ حب علي‌ست / تو را روز محشر به خواهش ولي‌ست
سفارش به شراب زرد نوشيدن و شادماني كردن چه مناسبتي با حب علي و از ايشان در روز محشر استمداد جستن دارد؟ در شاهنامه چاپ مسكو نيز اين بيت كه در اينجا كاملا بي ربط و بي مناسبت است، در ميان دو قلاب [] جاي داده شده؛ يعني الحاقي است. (شاهنامه و فردوسي، ص 1060 تا 1063)
«محمدامين رياحي» مي‌نويسد: شيعه بودن فردوسي مسلم نيست. حكيم توس به علت اختناق ناشي از سياست خلافت بغداد نمي‌توانسته است عقايد خود را صريحا بگويد. هيچيك از آنچه هم‌كه نويسندگان قديم يا محققان ‌متاخر درباره عقايد ديني ‌او نوشته‌اند متكي به دلايل قوي و عاري از تاثير عقيده و احساس نويسنده نبوده؛ نتيجه اينكه داوريها از دايره حدس و گمان فراتر نمي‌رود. (سرچشمه‌هاي فردوسي‌شناسي، ص 95)
پژوهشگر ديگري مي‌نويسد: اينك كه رونوشت‌هاي گوناگوني از شاهنامه را در دست داريم به آساني بسياري از بيتهاي افزوده و واژه‌هاي دگرگون شده را باز مي‌شناسيم و مي‌بينيم چگونه رونويسان شاهنامه، دست درازي در اين خوان گسترده و سرشار را روا دانسته‌اند. اگر رونويس، كيش شيعي داشته و آرزو مي‌كرده فردوسي چامه‌سراي پاكدل ايراني، شيعي باشد در ستايش نخستين پيشواي شيعيان چامه مي‌ساخته. اگر از گروهي دل خوش نداشته، به بدگويي آن گروه مي‌پرداخته و اگر جيره‌خوار محمود غزنوي بوده در ستايش او چامه مي‌سروده. (ابوالقاسم پرتو: دروغي بزرگ درباره فردوسي و شاهنامه)
در يكي از دفترهاي پارسيان هند به نام «كيفيت قصه سلطان محمود غزنوي» آمده است كه سرايندگان دربار او، از روي رشگ‌ورزي به فردوسي، به محمود گفتند كه بايد پارسيان هند را وادار به پذيرش كيش نوين كند زيرا فردوسي نيز همكيش ايشان است. دکتر «محمد معين» درباره فردوسي مي‌نويسد: علاقه فردوسي به ايران و شئون ايراني بر احدي پوشيده نيست و چون دين ايران باستان نيز مايه و پايه شئون ايران پيش از اسلام است ناگزير فردوسي در هر موقع كه توانسته است به كيش ايراني گريز زند، از سوز دل و شور باطني سخن رانده است... گوينده بزرگوار همه جا در مقايسه مزديسنا با اديان ديگر كفه آن را سنگينتر نمايش مي‌دهد و بديهي است كه مآخذ او نيز در اين توزين و تقدير، تاثير تام داشته‌اند... «تقي‌زاده» درباره فردوسي نوشته است: در دين اسلام بسيار محكم نبوده، يعني تعصب و حتا شوق و ذوق مخصوصي در آن خصوص نداشته است... دين قديم را همه جا مدافعه و حمايت مي‌كند و تاويل به خوبي مي‌نمايد. (مزديسنا و ادب پارسي، جلد 2، ص 91 و 92)
رمز دیگری که من (عطایی) در دیباچه یافته و گشوده‌ام، این بیتهاست:
كسي كو شود زيرِ سرو بلند/ همان سايه زو بازدارد گزند
ندانم  مگر پايگه ساختن/ به از شاخِ اين سروِ سايه‌فكن
سرو يكي از نمادهاي ديني و ميهني ايرانيان بوده است. داستانها و ميث‌ها سخن از زايش ايزد مهر و نيز زرتشت از درخت سرو دارند. همچنين داستان سرو كاشمر كه به دست زرتشت كاشته شد، رازواره‌اي شگرف از بينش و سرايش فردوسي در بیتهای یادشده است. در شاهنامه (پديدآمدن زرتشت پيغمبر) میخوانیم:
يكي سرو آزاده بود از بهشت / به پيش درِ آذر اندر بكشت
در آيين پيشينيان منگريد / بر اين سايه سروبن بگذريد
نکته مهم اینجاست که زرتشت افزون بر کاشمر در ناحیه فریومد (توس) نیز سروی دیگر کاشت و من بر این باورم که فردوسی در سایه همین سرو به سرودن بخشهایی از شاهنامه پرداخته است. چنین دلبستگیهایی موجب میشد که فردوسی و دیگر بزرگان لشگری و کشوری و حتا پادشاهی چون «امیرنصر سامانی» را قرمطی بخوانند. براي آنكه بدانيم قرمطي بودن چه اتهام و جرم سنگيني بود بايد به اين گزارشها با موشكافي بنگريم:
امر قرامطه بسيار قوت يافت و «ابوطاهر سليمان بن ابي سعيد حسن بن بهرام جنابي» حركت كرده در سال 308 هجري به مكه رسيد و مردم را با قتل فجيع در مكه كشتار نمود و لاشه آنان را در چاه زمزم ريخت و پيراهن كعبه و زرهايي را كه در آنجا جمع شده بود به يغما برد و ناودان كعبه و حجرالاسود را كند و پس از آن در مسجد كوفه اين سنگ را آويزان كرد و به شهر خود بازگشت... در آغاز ماه رمضان سال 319 «ابن ذكرياي طمامي» ظهور كرد... به پيروان خود امر نمود كه آتش بپرستند و آن را گرامي بدارند و پيغمبران گذشته را لعنت نمود بدين سبب كه ايشان را مردمي حيله‌گر و گمراه مي‌دانست. (ابوریحان بیرونی: آثارالباقيه، ص 319 و 320)
به نوشته خواجه نظام المک: خلقي بي حد كشته شد و مردان از بيم شمشير خويشتن در چاه ها مي‌افكندند و بر سر كوه مي‌گريختند. [قرمطی‌ها] حجرالاسود را از خانه جدا كردند و بر بام خانه شدند و ناودان زرين بكندند و مي‌گفتند: چون خداي شما به آسمان شود و خانه را بر زمين ضايع بگذارد، خانه‌اش بغارتند و بيران (ويران) كنند... هركجا مصحف‌ها بود از قرآن و توريت و زبور و انجيل همه در صحرا افگندند و [ابوطاهر جنابي] گفتي: در دنيا سه كس مردمان را تباه كردند؛ شباني و طبيبي و شترباني... و حجرالاسود را دو نيم كرد و بر دو كرانة چاه آبخانه نهاد؛ چون بر سر چاه نشستي، يك پاي بر اين نيمة سنگ نهادي و يك پاي بر آن نيمه. و فرمود تا بر پيغامبران آشكارا لعنت كنند. (سياست نامه، 306 تا 311)
در گزارشي ديگر مي‌خوانيم كه در ذي‌الحجه سال 317 : قرمطي در مكه رفت و بسياري از مسلمانان بكشت و چاه زمزم از كشته پر كرد تا بگنديد و سه هزار كشته پيرامون كعبه افكنده بود... به وقت رفتن، هفتسد زن دوشيزه را با خود ببردند و حجرالاسود از ركن خانه بركندند و به بحرين بردند و دوازده سال آنجا بماند تا بعد از آن، به مالي بخريدند... و به جاي بازآوردند و در ركن خانه نهادند. و آفتي عظيم شد قرامطه را بر مسلماني. (مجمل‌التواريخ، ص 375)
فردوسی در آغاز «داستان سیاوش» میسراید:
اگر زندگاني بود ديرياز/ بر اين «دين خرم» بمانم دراز
شالودة آيين مغان، زندگاني دراز همراه با شادي و خرميست. و كساني كه پيرو اين آيين بودند، «خرم دين» خوانده مي‌شدند. به نوشته نظام‌الملك: قاعدة مذهب خرميه آن است كه رنج از تن‌هاي خويش برداشته‌اند آنچه از كارهاي دين مسلماني است؛ چون قيام كردن و نمازگزاردن و گرفتن روزه و كردن حج و اجتهاد كردن با دشمنان خداي عز و جل و سر شستن جنابت و حرام داشتن خمر و به جاي آوردن زهد و پرهيز و هرچه فريضه است از آن دور بودن. و جوينده نيستند هيچ به شريعت ديني و گرفتن راه ملت [كيش] مصطفوي... به هر وقتي كه خرمدينان خروج كرده‌اند، باطنيان با ايشان يكي شده‌اند... در ايام مهدي [خليفه عباسي] باطنيان گرگان كه ايشان را سرخ علم خوانند يعني محمره، قوتي گرفتند عظيم و با خرمدينان دست يكي كردند... و در آن وقت كه هارون‌الرشيد به خراسان بود، ديگرباره خرمدينان خروج كردند از ناحيت سپاهان از برندين و كاپله و فابك و از ديگر روستاها. و قومي بسيار از ري و همدان و دشت بيه بيامدند و به آنها پيوستند؛ عدد ايشان بيش از سدهزار شد... چون سال 218 درآمد، ديگرباره خرمدينان پارس و سپاهان و جملة كوهستان (قهستان) و آذربايگان خروج كردند... از مسلمانان بسيار بكشتند و خانه‌ها غارت كردند و فرزندان مسلمان را به بردگي بردند. (سياست نامه، فصل 47)
«گرديزي» مي‌نويسد: مردمان سپاهان [اسفهان] و همدان و ماسبذان [ماه سبذان/ نزديك نهاوند] اندر دين خرمي شدند و مذهب «بابك خرم دين» گرفتند و لشگر انبوه بر بابك گرد آمد... و بابك خرم دين، اندر ولايت بسيار تباهي كرد و بسيار مردم را از راه ببرد. (زين الاخبار، ص 175 و 180)
پس از گرفتاركردن بابك: او را پيش معتصم [خليفه مسلمين] آوردند به سامره. بفرمود تا دستش ببريدند و شكم بشكافتند. و پس سرش آوردند و تنش را به سامره بر دار كردند و سرش در بلاد اسلام بگردانيدند؛ كه آفتي عظيم بود مسلماني را. (مجمل التواريخ، ص 375)
«محمودرضا افتخارزاده» مي‌نويسد: فردوسي آگاهانه و زيركانه تا سقوط ساسانيان و قتل يزدگرد سوم بسنده مي‌كند و ديگر حاضر نيست ادامه دهد زيرا: اولا هدف اصلي، ترسيم حماسي ايران باستان از آغاز تا انجام است. ثانيا پس از آن، ديگر حرفي براي گفتن ندارد. عصر و نسل او چنين تقاضايي نداشته و از طرفي، طرح آنچه بر ايران گذشته، دردناك بوده و قابل ذكر نبوده است. سكوت فردوسي در اين مقطع از تاريخ ايران، براي اعراب بيشتر تحقيرآميز بوده است تا نقل آن. فردوسي مرثيه‌اي بلند (در شستهزار بيت در مدت سي سال) در رثاي گذشته‌اي كه خود ترسيم كرده، سروده است. او عجم را زنده و جاودانه كرده است؛ و چه كاري برتر و بزرگتر از اين. (شعوبيه: نهضت مقاومت ملي ايران، ص 328)

۱۳۸۷/۰۸/۰۶

یک سفینۀ فضایی مکعب شکل


 شبه قارۀ هند یکی دیگر از منابع پایان ناپذیر دانش و حکمت باستانی، افسانه های کیهانی و پدیده های عجیب فراحسی می باشد. سنت ایوز دالویدره ( Saint-Yves d`Alveydre )، یکی از افرادی که اطلاعات زیادی دربارۀ آگارتی دارد و نیز قوۀ تخیلی بیش از حد قوی، معتقد است که هند کشف یوگا را مدیون این قلمروی زیرزمینی می باشد. در یوگاسوترا ( Yogasutra )، که متنی است مربوط به دوران پیش از میلاد، برخی از قدرتهایی را که یوگا به انسان عطا می کند بر شمرده اند. در متن مزبور آمده که انسان می تواند بدنش را کوچکتر یا بزرگتر، بی وزن یا نامرئی کند؛ می تواند به هر جایی سفر کند از جمله به ستارگان و در این کار با قدرت اراده بر موانع طبیعی فائق آید؛ می تواند هر گونه شیئی را بوجود بیاورد، تغییر بدهد یا نابود کند، و نیز می تواند به بدن، ذهن یا روح فرد دیگری داخل شود. این متن به ما می گوید که همۀ این موارد را می توان از طریق ساماداهی ( Samadhi ) ( جذب، توجه به عالم بالا ) بدست آورد؛ خدایان این قدرت ها را از بدو تولد دارا هستند، ولی «غولها و موجودان فانی معمولی می توانند با استفاده از گیاهان دارویی به این توانایی ها دست یابند».
 برخی از طالبان علوم خفیه می خواهند باور کنیم که ناکال ها، «برادران کبیر» سرزمین «مو» که فرمانروایان آگارتی نیز بودند، اسرار یوگا را منحصراً در دست روسای تبت نهادند. ولی شکاکان به طعنه اشاره به واژۀ « گیاهان دارویی » می کنند که یادآور داروهای بسیاری است که توهم پرواز، نامرئی بودن و دیگر توانایی های عجیب و غریب را در انسان بوجود می آورند. ما همزمان باید به یاد داشته باشیم که دانش هندی ها دربارۀ داروسازی بسیار پیشرفته بود: مثلاً به نظر می رسد که ایشان همراه با دیگر ملت ها از چیزی که بسیار شبیه به پنیسیلین بود بهره می جستند. می گویند که بیش از 5000 سال پیش، ایم هوتپ ( Imhotep ) که حکم خدای داروها را در مصر داشت، از مادۀ خارق العاده استفاده می کرد که «از زمین و از پوسیدگی و تجزیۀ مواد حاصل می گشت». این ماده احتمالاً نوعی آنتی بیوتیک بود. امروزه هنوز از روش های درمانی باستانی چین استفاده می کنند، و هندی ها طی مراحلی که به شکل یک مراسم مذهبی بود، خود را در برابر آبله واکسینه می کردند. نظام دارویی آیورودا ( Ayurveda ) بر مبنای استفاده از محصولات گیاهی ای است که تأثیر بسزایی دارند، و این نشان می دهد که دانش آنها دربارۀ خواص درمانی درختان و گیاهان به مراتب بیشتر از انسان امروزی بوده است. امروزه پزشکان شرقی کتاب های باستانی را ورق زده راههای جدید و موثری را برای درمان مشکلات موجود در جریان خون و شکل های گوناگون سل یافته اند.  پروفسور آنجلو ویزیانو (  Professor Angelo Viziano ) که مطالعات دقیقی بر روی طب هندی انجام داده است، مثلاً قدرت های دارویی گیاهی به نام بالوچار ( baluchar ) را توصیف می کند که زمانیکه عصارۀ آنرا بر روی پوست سر بمالند همچون یک آرام بخش یا داروی خواب آور عمل می نماید؛ وی همچنین محصولات سرّی گیاهی ای را ذکر می کند که پزشکان هندی با کمک آن بیماری دیابت را «به همان خوبی انسولین» درمان می کنند.  مسلماً روسها فکر می کنند که همۀ این موارد ارزش این را دارند که برای مطالعه شان وقت صرف شود، و این شامل سفینۀ فضایی افسانه ای به نام دوراکاپالام ( dhurakapalam ) هم می شود. روسها امروزه به همان راهی می روند که آخرین تزار، نیکولاس دوم رفته بود. وی علاقۀ زیادی به کتابی داشت که نامش آشنایی ها ( Initiations ) بود؛ نویسندۀ آن که مردی فرانسوی به نام سدیر ( Sedir ) بود، در کتابش شرح ملاقات یکی از استادانش را با سازندگان و خلبانان این وسیلۀ نقلیۀ اسرار آمیز می دهد. این تزار رابطۀ دوستی نزدیکی با سدیر داشت و کاملاً ممکن است که جزئیات بیشتر این ماجرا در میان نوشته های شخصی وی نهفته باشد. ظاهراً « کیپ کندی » پروازهای فضایی هند در جایی واقع بود که امروزه شهری متروکه در دِکان ( Deccan ) است و تنها از طریق تونلی پر شیب که از پای کوه تا قله اش ادامه دارد می توان به آنجا رسید. می گویند راهبانی که در این خلوتگاه عجیب مسکن دارند از راز رها کردن فلزات از جاذبۀ زمین و شفاف ساختن و دادن قدرتهای فوق طبیعی به آنها، با پیوسته کوبیدنشان با چکش های کوچک، آگاهند: بنابر این تغییر حالت مزبور از صوت تولید شده ناشی می شود. خود دوراکاپالام یک مکعب شفاف است که انعکاسی طلایی دارد، طول دو سمتش 5 پا می شود. به گفتۀ سدیر خلبان داخل این مکعب بر روی جعبه ای می نشیند که پر از خاکستر درخت غان است و این خاکستر قدرتی دارد که می تواند همچون یک عایق عمل کند؛ در مقابل خلبان صفحه ای سیقلی و درخشان قرار دارد که از طلا ساخته شده است. او می تواند به وسیلۀ دو دسته از جنس کریستال سفینه را کنترل کند، این دو دسته با سیم هایی از جنس نقره به باتری انرژی صوتی متصل هستند. این دستگاه اسرار آمیز قدرت سفینه را تأمین می نماید؛ این وسیلۀ نقلیه با صدایی کر کننده از زمین بلند می شود و از میان جو به فضای خارج پرواز می کند. (پروازش را اینگونه توصیف کرده اند: چون شبحی خاکستری که در حین حرکت، نوارهای نور از آن می گذرند و شعله های سفید انفجارها اینجا و آنجا روی بدنه اش دیده می شوند). جاییکه با سرعتی خارق العاده  حرکت می کند و از سیاره ای به سیاره ای دیگر و از خورشیدی به خورشیدی دیگر و شاید از کهکشانی به کهکشانی دیگر سفر می کند.  ما فکر نمی کنیم که دانشمندان روسی اعتبار چندانی برای دوراکاپالام قائل باشند، ولی کاملاً محتمل است که ایشان در صدد پی بردن به این مسأله باشند که آیا این داستان هیچ هستۀ حقیقی دارد یا خیر، هستۀ حقیقی ای که چنانچه درست آنرا درک کنند ممکن است منجر به یک کشف علمی مهم بشود.             
{زمین بدون زمان/ ترجمه: کامبیز منزوی}

۱۳۸۷/۰۸/۰۴

حافظ مهرآیین (بخش ۹)


م.ص. نظمی افشار
عدد هفت
مولانا مي‌فرمايد:
هفت شهرِ عشق را عطار گشت/ ما هنوز اندر خمِ يك كوچه‌ايم
در ايران باستان عدد هفت از تقدس برخوردار بوده است. از جملة موارد استفادة عدد هفت مي‌توان به موضوعات زير اشاره كرد: هفت امشاس‍پند در آيين مزديسنا، هفت مرحلة عرفانِ مهري، اعياد و جشن‌هاي ايراني كه هفت روز طول مي‌كشيده، هفت روز هفته، هفت خان رستم، و… ابوريحان بيروني گزارش داده است كه: در زمان ابومسلم خراساني(قرن دوم قمري) شخصي بنام ”به‌آفريدبن‌ماه‌فروردين“ در روستاي خواف نيشابور قيام كرد. او اصلا از اهالي زوزن(تربت حيدريه) بود. از خراسان به مدت هفت سال به چين رفت و چون از آنجا باز آمد پيراهني با خود آورد كه به رنگ سبز بود و در مشت جا مي‌گرفت(ابريشم بوده). او مدعي بود كه از جانب خدا به او وحي رسيده و اين پيراهن سبز را به او پوشانده و به زمين فرستاده‌اند. او زردشت را تصديق مي‌كرد و اغلب دستورات كيش او را براي پيروان خود برگزيد. او خواندن هفت نماز را براي پيروان خود واجب كرد. همچنين كتابي به زبان فارسي براي پيروان خود آورد و در آن دستور داد تا به سوي قرص خورشيد بر يك زانو سجده كنند و همواره در همه جا به آفتاب توجه نمايند. (حبيبي، تاريخ افغانستان. ص 278).
ادوارد براون نوشته است كه اطلاعات دربارة بهافريد كم است. شايد اهم عقايد او امتيازي است كه نسبت به عدد هفت قايل مي‌باشد.    
(غزل شمارة 61)
عجب علمي است علمِ هيئت عشق/ كه چرخ هشتمش هفتم زمين است
 (غزل شمارة 65)
عشقت رسدبه فرياد،ار خودبسان حافظ
هرهفت شعبه خواني از چارده روايت
آنطور كه در دیوان حافظ ویراسته پژمان بختياري آمده(ص 65) در نسخه‌هاي قديمي مصرع بيت دوم به شكل فوق است در حالي كه در بعضي نسخ جديد آمده است: قرآن ز بر بخواني در چارده روايت.
شعر اصلي  اشاره به طيِ مراحل هفتگانه طريقت دارد در حالي كه شكل دوم يكي از اسنادي است كه نشان مي‌دهد حافظ كتاب مقدس مسلمانان (قرآن مجيد) را از حفظ بوده است. ظاهرا شكل دوم الحاقي است و پس از دورة حافظ بيت اصلي تحريف شده و به اين شكل نوشته شده است.
 (غزل شمارة 74)
زين قصه هفت گنبد افلاك پرصداست
كوته نظرببين كه سخن مختصرگرفت
ممكن است ارتباطي بين اين بيت و مفهوم صداي كيهاني وجود داشته باشد مي‌بايست در بارة آن تحقيق شود.
 (غزل شمارة 132)
گفتم دعاي دولت تو وردِحافظ است
گفت اين دعاملايكِ هفت آسمان كنند
در منطق‌الطيرِ عطار آمده است كه: چون مرغ‌ها خواستند سيمرغ  (شاه‌مرغان) را ببينند و در مقامِ تفحص برآمدند، انديشيدند كه هدهد از راه و جاي سيمرغ آگاهست. پيش او رفتند كه راه را بپرسند.
گفت ما را هفت وادي در رهست/ چون گذشتي هفت وادي درگهست 
در تصوف .... مقامات طريق هفت است و عالم نفس را هفت اقليم و عالم عشق را هفت شهر و هفت وادي ..... در مهرپرستي هفت پايه يا مقام هست و براي هر پايه مجاهداتي در راه پرخوف و خطر براي رهروان در پيش است. در نجوم هفت سياره شناخته‌اند و در هيئت بطلميوسي به هفت آسمان قائل بوده‌اند و زمين را هفت طبقه دانسته‌اند. زرتشت هفت بار خواب مي‌بيند. براي رهاندن كاووس از بند، رستم از هفت خان مي‌گذرد تا ديو سپيد را مي‌كشد. جامِ جم هفت خط داشته بدين گونه: 1- چورپور 2- پرده 3 – سپاه 4- شير 5- پارسا 6- كاسة گرد 7 – پدر ... شايد اقتباس عدد هفت در مراحل طريقت نيز از اين هفت خط باشد.
در آيين مزديسني شمارة ايزدان را هفت دانسته‌اند و در آن دين هفت امشاسپند منشا اثرات بسيار هستند. همچنين جهان را به هفت اقليم در جغرافياي قديم تقسيم كرده‌اند و آسمان را هفت طبقه دانسته‌اند. در امپراتوري قديم روم سلسلة هفت مقام معمول بوده است و در نوروز مراسم هفت سين بر پا مي‌كنند. در تصوف هفت وادي است. روزهاي هفته را هفت گرفته‌اند. در افسانه‌ها هست كه گردونة خورشيد را هفت اسب زيبا مي‌كشند. خشايارشاه هفت خواجه، هفت نديم، هفت رايزن، هفت دوست و هفت زن زيبا داشته است. در روايات بني اسرائيل است كه يوشع پيامبر، لقمان را به رودخانة اردن فرستاد تا هفت بار در آن غسل كند تا از بيماري برس شفا يابد. ايوب هفت سال به بيماري مبتلا بود. دور حصار شهر اريحا هفت كاهن به مدت هفت روز در شيپور دميدند. تا روز هفتم نيز هفت بار به دور حصار گشتند تا ديوار فرو ريخت.   
اعراب در دورة جاهليت هفت بار به دور كعبه طواف مي‌كردند. خاخام‌هاي يهودي در مراسم مذهبي به صفوفِ هفت نفري به راه مي‌افتادند. مسلمانان براي مردگان شب هفت مي‌گيرند و اين رسم در ميان ايرانيان و مصريان نيز بوده است. براي بهدينان هفت دستور در دين بهي داده شده است: 1- پاك داشتن تن و روان 2- دوست‌داري حقيقت 3- كردار خوب 4- وفاداري و فروتني 5 – آباداني زمين 6 – كاشتن درخت و پرورش دام 7 – نگه‌داري از حيوانات سودمند و نابود كردن جانوران زيانكار. (شناسایي راه و روش علم و فلسفه ص 3۴ تا41).
خاقاني شرواني سروده است:
چون تو هر هفت كرده آيي جور/ بر تو هر هفت زيور اندازد

۱۳۸۷/۰۸/۰۱

اسرار فرد‌وسي بخش چهارم


يـكي زرتـشـت‌وارم آرزويـست
كه پيشت «زند» را برخوانم از بر
{دقیقی}
شاهنامه خوانان میدانند که «دقیقی توسی» پیش از فردوسی به سرایش شاهنامه دست یازید و فردوسی درباره‌اش گفته است:
گرفتم به گوينده بر آفرين / كه پيوند را راه داد اندرين
اگرچه نپيوست جز اندكي/ ز بزم و ز رزم از هزاران يكي
هم او بود گوينده را راهبر/ كه شاهي نشانيد بر گاه بر
ستايندة شهرياران بدي/ به كاخ افسر نامداران بدي
به شهر اندرون گشته گشتي سخن/ از او نو شدي روزگار كهن
اما نکته دیگری که من در دیباچه شاهنامه دریافتم، تهمت و دروغ غلامبارگی نسبت به «دقیقی» بوده است. پژوهشگران وي را سراينده‌اي زرتشتي مي‌دانند و اين سروده‌هايش را گواه مي‌گيرند:
برخيز و برافروز هلا قبله زرتشت / بنشين و برافكن شكم قاقم بر پشت
بس كس كه ز زرتشت بگرديده دگربار / ناچار كند روي سوي قبله زرتشت
استاداني چون «محمد معين» و «ذبيح‌الله صفا» بدون هيچ گماني، دقيقي را زرتشتي مي‌دانند و مي‌دانيم كه يك زرتشتي هيچگاه غلامباره نبوده است.
دقيقي چار خصلت برگزيدست / به گيتي از همه خوبي و زشتي
لب ياقوت رنگ و ناله چنگ / شراب لعل و كيش زرتهشتي
آنچه مایه تهمت غلامبارگی به دقیقی زرتشتی شده، دستبرد کاتبان متعصب میباشد. در نسخه‌ها درباره دقیقی آمده:
جوانيش را خوی بد يار بود/ابا بد هميشه به پيكار بود
بر او تاختن كرد ناگاه مرگ/به سر برنهادش يكي تيره‌ ترگ
در آن خوی بد، جان شيرين بداد/هنوز از جوانيش نابوده شاد
يكايك از او بخت برگشته شد/ به دست پرستار خود كشته شد
( نسخه‌هاي ديگر: به دست يكي بنده بر كشته شد)
برفت او و اين نامه ناگفته ماند/ جوان، بختِ‌ بيدار و،‌ او خفته ‌ماند
(نسخه‌هاي ديگر: چنان بخت بيدار او خفته ماند)
از بیتها چنین برمی‌آید که اخلاق و خوی بد دقیقی، مایه مرگ او گردید. در نسخه‌ای آمده: «خوی بدیاز». کلمه «خوی» میتواند به معنای عرق و تب، و نشانه بیماری دقیقی باشد که نیازمند پرستار بوده و به دست او نیز کشته میشود. بنابراین: «خوی بد یاز» یعنی مرضی بد که به جان دقیقی دست یازیده بود. از سوی دیگر میشود پرسید که آيا «بخت بد»، به «خوي بد»، دگرديس نشده؟ آن هم درباره كسي كه هميشه با بدي به پيكار بوده‌ است؟ به ويژه كه فردوسي دربارة خودش نيز مي‌گويد: ز بدگوي و «بخت بد» آمد گناه. در بخش «پادشاهي بهرام گور» مي‌بينيم كه خداوند و مهتر يك روستا مي‌گويد: همين «بخت بد» رهنماي من است. آیا این سروده‌ها درباره دقیقی بخردانه‌تر نیست:
جوانيش را بخت بد يار بود/ ابا بد هميشه به پيكار بود
در آن بخت بد، جان شيرين بداد/هنوز از جوانيش نابوده شاد
به ویژه که در بیتهای بعدی آمده: «يكايك از او بخت برگشته شد» و «چنان بخت بيدار او خفته ماند». به گمان بسیار، مسئله دقیقی مقوله ای سیاسی ـ عقیدتی به شمار میرفت. ریشه این چالشها به صدر اسلام برمیگردد. برپایه روایتی به حکم رسول اسلام «نضربن حارث» که در مکه شاهنامه‌خوانی و در کار رسول اختلال میکرد، به عنوان معارض و محارب، به قتل رسید. عبدالجليل رازي در «كتاب‌ النقض» آورده: مغازيها [رزمها]ي به دروغ و حكايات بي اصل وضع كردند در حق رستم و سرخاب (سهراب) و اسفنديار و كاووس و زال و غير ايشان... و رد مي‌باشد بر شجاعت و فضل اميرالمومنين... و خوانندگان اين ترهات را در اسواق بلاد متمكن كردند تا مي‌خوانند... و هنوز اين بدعت باقي... و مدح‌گبركان خواندن بدعت و ضلالت است.
«ملا محمد باقر مجلسي» در «عين الحيوت» نوشته است: بدترين روايتها روايت دروغ است؛ بل كه قصه‌هاي راستي كه لغو و باطل باشد، مانند شاهنامه و غير آن، از قصه‌هاي مجوس و كفار و بعضي از علما گفته‌اند كه حرام است.
چنین چالشهایی که در تاریخ ایران پس از اسلام گریبانگیر جنبشهای شعوبی و ناسیونالیستی ایرانیان بود، به ویژه کشته شدن دبیران و نویسندگان برجسته و شاهنامه نویسی چون «روزبه دادویه» نامور به «ابن مقفع»، و نیز کشته شدن سپهبد «ابومنصور عبدالرزاق توسی» که شاهنامه نثر «ابومنصوری» به فرمان او نگاشته شد و تنها دیباچه‌ای از آن به جای مانده، موجب شد که فردوسي بيست سال شاهنامه‌اش را پنهان نگه دارد و سرانجام نیز با بی مهری شاه زمانه روبرو گردد. وي در سرآغاز «نامه كسرا به هرمز» مي‌گويد:
همي گفتم اين نامه را چندگاه / نهان بُد ز خورشيد و كيوان و ماه
فردوسی در پایان «گشتاسپ نامه دقیقی» میسراید:
من اين نامة فرخ گرفتم به فال/ همي رنج بردم در او ماه و سال
نديدم سرافراز بخشنده‌اي/ به گاه كيان بر، درخشنده‌اي
همان اين سخن بر دل آسان نبود/ جز از خامشي هيچ درمان نبود
سخن را نگه داشتم سال بيست/ بدان تا سزاوار اين گنج كيست

۱۳۸۷/۰۷/۲۹

موشکهایی در معبد (۲)


معروف است که قوم «هسینگ نو» پیش از آنکه « فاجعۀ طبیعی دهشتناکی» ایشان را دربرگیرد مردمان بسیار متمدنی بودند و دانشها و هنرهایی را بوجود آورده و پروردند که امروزه تبتیها هنوز از آنها آگاهند، مثل « گفتگو از فاصلۀ دور » و انتقال فکر از طریق فضا. ولی بازماندگان آن فاجعه به بربریت و خرافات روی آوردند. گزارش های این قدرتهای فراطبیعی علاقۀ دانشمندان روسی را برانگیخت. البته ایشان مجبور بودند که مطالعات خود را دربارۀ مسائل فراروانی در خفا انجام دهند چون استالین آنها را از دنبال کردن این « مسائل ابلهانۀ جادویی- مذهبی » منع کرده بود. پس مرگ آن دیکتاتور نیز که آزادی های بیشتری بدست آمد، هنوز با کمی شک و تردید به این مسأله می نگریستند، ولی کسانی که در این زمینه تحقیق می کردند توانستند مقامات را قانع سازند که این مسأله نه « جادو » که یک شاخۀ مهم از علم است که تحقیق دربارۀ آن به نوبۀ خود به پیشرفت بشر کمک خواهد کرد.
لئونید واسیلیف ( Leonid Vasilyev ) از آکادمی علوم روسیه فاش کرد که در زمان حیات استالین، وی در لنین گراد دست به انجام آزمایش هایی سرّی زده بود که در آنها این امر ثابت شده بود که افراد خاصی قادرند از طریق تله پاتی فکر را انتقال داده و یا آن را دریافت نمایند، حتی زمانیکه در سلول های زیر زمینی با دیوارهایی با روکش سرب قرار داشته باشند. روانشناس دیگری به نام پروفسور کاژینسکی ( Kazhinsky ) شواهد و مدارکی بدست آورد که تأییدگر این مطلب بود و یک گروه تحقیقاتی متشکل از روانپزشکان، روانشناسان، عصب شناسان و فیزیک دانان زیر نظر دکتر ای. ناوموف ( E. Naumov ) در موسکو تشکیل یافت. خروشچف شخصاً از این مطالعات حمایت می کرد، چرا که می پنداشتند این تحقیقات ممکن است در زمینۀ فضانوردی مفید واقع شود: انتقال افکار، خلبانان کشتی های فضایی را قادر می ساخت در صورتی که ابزارهای ارتباطیشان از کار می افتاد با یکدیگر و شاید با موجودات فرازمینی ارتباط برقرار کنند. بسیاری از دانشگاههای روسیه در حال آزمایش با داروهایی هستند که فکر می کنند می توانند قدرتهای تله پاتیکی را افزایش بدهند، و در دانشگاه موسکو تلاش می کنند تا دستگاهی بسازند که توانایی دریافتهای فرا حسی را بهبود بخشد.
این تحقیقات را دانشمندانی پیش می برند که دستگاههایی مثل «ماشین خواب» برای درمان بی خوابی و «روبوت هیپنوتیزور» را ساخته اند که مغز انسان را قادر می سازد حجمی از اطلاعات را که فراتر از ظرفیت عادی اش می باشد از بر کند. واسیلیف و پیروانش از زمانیکه تحقیق دربارۀ مسائل فراروانی از حالت ممنوعیت درآمد، چیزهای بسیاری از شاخه هایی غیر از شاخۀ علمی خود را بررسی نموده اند مانند باستان شناسی و کشفیات این علم در خصوص قوم هسینگ نو و تبتی ها. مدتها بود که می دانستند که لاماها داری قدرتهای فراحسی بودند، ولی جسورانه خواهد بود که احتمال بدهیم که ایشان همانند قوم هسینگ نو در دوران کهن، قادر به برقراری ارتباط با دیگر سیارات بودند. اما سردمداران علم در روسیه احتمال هیچ چیزی را رد نمی کنند. همانطور که لئونید سدوف ( Leonid Sedov ) که یک متخصص در زمینۀ مسائل فضانوردی بود به همکارانش اینگونه توصیه نمود: «شما باید همه چیز را بررسی کرده و هیچ چیز را از قلم نیاندازید، هر چقدر هم که بی ربط به نظر برسد. همیشه پس از مطالعه وقت برای دور انداختن، موجود خواهد بود».
 اکنون سالهاست که دانشمندان روسی در هر شاخه ای از دانش مطابق این اندرز عمل کرده اند. گروه اکتشافی آنها در تبت دستور داشت که اطلاعات بدرد بخوری را در هر زمینه ای با خود بیاورد، از جمله دربارۀ پدیدۀ اسرارآمیز لانگ گوم ( lung- gom )، روشی ذهنی بدنی که قدرتهای خارق العادۀ مقاومت و بی وزنی را به فرد اعطاء می کند، و نیز تومو ( tu-mu ) که توسط آن انسان می تواند بدنش را وادار به تولید چنان حرارتی نماید که بتواند برهنه در ارتفاع 15000 پایی از سطح دریا زنده بماند. مسلماً روس ها فراموش نکرده اند که به دنبال شواهد تله پاتی یا انتقال افکار و تکان دادن اشیاء از راه دور ( telekinesis ) نیز باشند. در سال 1959 یک هیأت روسی از صومعه های متعددی در تبت بازدید به عمل آورد تا آنچه را که مقدور بود در خصوص « مسیرهای منتهی به ستارگان » کشف کند، یعنی چیزی که ممکن است مربوط به داستانهای علمی تخیلی محض به نظر بیاید. دانشمندی اسکاندیناویایی در یک کنفرانس فضانوردی در مسکو دربارۀ هیأت مزبور گزارش داد. مکتشفان با سختی های زیادی مواجه شدند: دو تن از آنان در شکافهای عمیقی افتاده به شدت مجروح شدند، همچنین گروه ناچار شد تا سه تن از اعضایش را که از خستگی از پا افتاده بودند در یک دهکدۀ مهمان نواز باقی بگذارد تا از آنها پرستاری شود. اما به هر حال دانشمندان روسی توانستند در صومعۀ گالدن ( Galden ) با لامای سالخورده ای ملاقات کنند که دانش ژرفی دربارۀ اختر شناسی و مشکلات موجود در زمینۀ فضانوردی داشت. لامای پیر مدعی بود که در شرایط خاصی قادر است که با ساکنین سیاره ای دیگر ارتباط بصری برقرار سازد.
وی مدتی طولانی به روسها اجازه نمی داد که شاهد چنین تجربه ای باشند، ولی سرانجام قبول کرد که به دو تن از ایشان اجازۀ این کار را بدهد. پس از آنکه گذاشتند تیم استراحت کرده چیزکی بخورد و بنوشد، آن دو منتخب را وادار به انجام تمرینات ذهنی تمرکز کردند که با «حرکات ژیمناستیکی یوگا» همراه بود، و ایشان باید رژیم غذایی خاصی را نیز رعایت می کردند. سپس آنها در اتاق کوچک و ساده ای که قرار بود آزمایش در آن انجام گیرد گرد آمدند. لامای پیر دست آن دو را گرفت و هر سه مطابق آنچه که از پیش به آنها گفته شده بود ذهنشان را متمرکز کردند، در حالیکه دستگاهی عجیب در فواصل معین صدای خفه ای را تولید می کرد که طنینش بلافاصله ساکت می شد. آنگاه در اعماق آن سلول تصویر نه چندان واضحی پدیدار شد: تصویر مزبور تدریجاً شکل موجودی را به خود گرفت که به نحوی شبیه انسان بود، ولی مشخصات بدنی اش را نمی شد به روشنی دید و اندامش همانند اندام یک حشره یا یک سخت پوست، بند بند بود. موجود صاف ایستاده بود و تکان نمی خورد، و در مقابلش چیزی بود که به نظر می آمد یک مدل متحرک منظومۀ شمسی باشد که تیر، ناهید، زمین و دیگر سیارات در آن گرد یک شیئی توپ مانند بزرگ و درخشان می چرخیدند. هنگامی که دانشمندان روسی کره های کوچک را شمردند، در کمال تعجب دریافتند که به جای نه سیاره ده سیاره وجود دارد! یک عضو اضافی منظومه در خارج از مدار پلوتو در حال گردش بود.
لامای پیر از پاسخ دادن به هر گونه سوألی دربارۀ منشأ تصویر سر باز زد، و تنها این را به دانشمندان گفت که به راستی سیارۀ دیگری خارج از مدار پلوتو وجود دارد. (احتمالاً سیارۀ مزبور یکی از اقمار نپتون بوده که از آن سیاره جدا شده و در مداری برای خود می چرخید) و پیش از آنکه سالهای زیادی بگذرد اخترشناسان آن را کشف خواهند نمود. این آزمایش حاصل دیگری نداشت؛ یکی از آنهایی که در آن شرکت کرده بود آن را اینگونه توصیف کرد: « نه من نه همکارم هرگز نمی توانیم بفهمیم که آیا آن تصویر واقعاً در برابر چشمانمان بود یا درون ذهنمان، آیا آن را از فضا ارسال می کردند یا خود لامای پیر آنرا بر حس هایمان تحمیل می کرد. می توانیم حدوداً بگوییم که آن موجود چه شکلی بود ولی چیزی غیر زمینی درباره اش وجود داشت، به سختی می توان احتمال داد که چیزی تا این حد غیر عادی را ذهن انسان به تنهایی متصور شود».
 اختلافات سیاسی بین روسیه و چین باعث شده تا اکتشافات روسیه در تبت متوقف شود، لیکن دانشمندان این کشور هنوز علاقۀ شدیدی به این موضوع دارند. ایشان توجه خود را معطوف به هند کرده اند که معروف است استادان بزرگ یوگا در آنجا از اسراری آگاهند که به فضانوردان کمک می کند تا شرایط سفرهای فضایی را تاب بیاورند.
{زمین بدون زمان/ ترجمه: کامبیز منزوی}