۱۳۸۸/۱۱/۲۴

از مدرسه تا میکده (4)

دوستان و دشمنان حافظ


دوستان)

- پير مغان:

گر پير مغان مرشد من شد چه تفاوت

بنده ي پير مغانم كه زجهلم برهاند

گر مدد خواستم از پير مغان عيب مكن

دولت پير مغان باد كه باقي سهلست

به ترك خدمت پير مغان نخواهم گفت

- پير خرابات:

بنده ي پير خراباتم كه لطفش دائمست

به فريادم رس اي پير خرابات

من سالخورده پير خرابات پرورم

به جان پير خرابات و حق صحبت او

- پير ميخانه:

پير ميخانه چه خوش گفت به دردي كش خويش

پير ميخانه سحر جام جهان بينم داد

به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات

پير ميخانه همي خواند معمايي دوش

... به يمن عاطفت پير مي فروش

دشمنان)

- زاهد:

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست

زاهد غرور داشت سلامت نبرده راه

زاهد و عجب و نماز و من و مستي و نياز

- شيخ:

ز رهم ميفكن اي شيخ به دانه هاي تسبيح

مريد پير مغانم ز من مرنج اي شيخ

ما شيخ و واعظ كمتر شناسيم

- واعظ:

واعظ شحنه شناس، اين عظمت گو مفروش

حديث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ

واعظ ما بوي حق نشنيد ...

- محتسب:

باده با محتسب شهر ننوشي زنهار

محتسب داند كه حافظ مي خورد

خدا را محتسب ما را به فرياد دف و ني بخش

- فقيه:

عيبم مكن به رندي و بدنامي اي فقيه

اگر فقيه نصيحت كند كه عشق مباز

مباش غره به علم و عمل فقيه مدام

- صوفي:

صوفي نهاد دام و سر حقه باز كرد

نقد صوفي نه همه صافي و بي غش باشد

صوفي شهر بين كه چون لقمه ي شبهه مي خورد

- قاضي:

عاشق از قاضي نترسد مي بيار

احوال شيخ و قاضي و شرب اليهودشان

- ملك الحاج:

جلوه بر من مفروش اي ملك الحاج ...


{امید عطایی فرد}




۱۳۸۸/۱۱/۲۱

فناوری ساخت هواپیما با سوهان!!


ما باید صنایع خود را چنان تقویت کنیم که با استعدادهایی که داریم خودمان سلاحهای بهتری بسازیم... غافل از استعداد ایرانی نباشید که در لحظه نیاز، با دست و سوهان، بهترین هواپیما و تانک و توپ را خواهد ساخت [!!!!]

اگر گفتید سخنان یادشده از کیست؟ نه! مربوط به این دو سه دهه نیست بلکه از پدربزرگشان ناشی میشود. همان پیشوای پیژامه پوش و انقلابی و اصلاح طرب، که مکتب عوام فریبی را در تاریخ معاصر ایران بنیان نهاد. درست است: محمد مصدق / نطق 27 دی 1330.
یاد جد قجری اش فتحلیخان به خیر مباد که درباریان از او میخواستند به روسها رحم کند! شازده والا قصد داشتند سلاحی بسازند که قویتر از بمب اتم امریکا باشد و به نظر میرسد که در صدد تاسیس نیروگاه سوهانی بوده اند. اما حیف که بیست و هشتم امرداد 1332 آرزوهای ایشان را به اختراعستان تاریخ سپرد... هرچند که دو دهه بعد، ایران بزرگترین قدرت خاورمیانه گشته بود.
یادداشت: سوهان افزون بر ابزار فولادی که برای ساییدن فلز و چوب به کار میرود، به نوعی شیرینی هم گفته میشود. شاید با این نوع سوهان، جناب دکتر میخواسته دهان دشمن را شیرین کند!


۱۳۸۸/۱۱/۲۰

داستان ابومنصور عبدالرزاق توسی (7)

سوشیانت مزدیسنا
تابران. سال ۳۴۹ قمری. جشن بهمنگان
شب به نیمه نزدیک میشد. بزم ابومنصور عبدالرزاق توسی به یادبود بهمنگان پایان گرفته و در کاخ او انجمن کوچکی به جای مانده بود. پهلوان توس که چند ماه پیش، از هرات به شهر خویش بازگشته بود، با همان نرمی و آزرم همیشگی‌اش با فردوسی سخن میگفت:
ــ از من چه بایسته است تا جان و روان تو به سخنوری بگراید؟ تا زمانی که به هرچیزی دسترسی داشته باشم، نمیگزارم در گیتی به کسی نیازمند شوی.
فردوسی سری به نشانه سپاسگزاری فرود آورد و گفت:
ــ‌ ــ به نزد فرخ مهان سخن سنج، در جهان چه چیزی بهتر از سخن نیکوست؟ اگر از دید خداوند، سخن، بهترینها نبود، خرد چگونه راهنمای ما بود؟
ــ از موبد «شادان» چنین شنیدم که برای دستیابی به سروده‌های دقیقی توسی، به چغانیان سفر نمودی اما از میانه راه بازگشتی.
فردوسی زیرچشمی به موبد شادان نگریست. برقی در چشمانش میدرخشید. آهسته گفت:
ــ ــ آری؛ از هرکسی بی‌شمار بپرسیدم و از گردش روزگار بترسیدم که من نیز مانند «دقیقی» بسی درنگم نباشد. دیگر اینکه گنج و دارایی‌ام وفادار و بسنده نیست. و سرانجام، اینگونه رنج را کسی خریدار نیست. زمانه سراسر پر از جنگ، و جهان به جویندگانی چون ما، تنگ است. یک چند زمان را بگزاشتم و سخن را نهفته داشتم زیرا ندیدم کسی را که سزاوار و همیار چنین کاری باشد. تا آنکه موبد شادان که انگار با من از یک مغز و یک پوست میباشد، مرا به درگاه شما راهنمایی نمود.
ــ این رای تو خوب آمد. پایت همیشه به سوی نیکی میخرامد. من این دفتر پهلوی را به پیش تو می‌آورم. تو جوان و گشاده زبانی و سخن گفتن پهلوانی و حماسی میدانی. هنرنامه خسروان را بازگوی و نزد مهان، آبروی خویش را بجوی.
آسمان روز. ماه بهمن. همان سال.
فردوسی که مانند دیگر توسیان به «تاریخ دهقان» یعنی گاهشمار ایرانی همچنان گرایش داشت، بر روی دیوار اتاقش، سرآغاز سرودن شاهنامه پهلوی ابومنصوری را به نظم پارسی یادداشت کرد. «آسمان روز» برابر میشد با بیست و هفتم بهمن؛ و در آن روزگار، ماه‌ها سی روزه بود. سرایندة سرنوشت ساز ایران زمین، قلم را در میان انگشتانش میفشرد و زیر لب نیایش میکرد:
ـــ ای روشن کردگار؛ از تو میخواهم که چندان از روزگار، زمان یابم تا این نامة نامور و باستانی را برای آیندگان به ارمغان گزارم...
سپس خون سیاه خامه را بر پهنه سپید کاغذ روانه نمود و نخستین بیت را اینچنین آغاز کرد:
به نام خداوند جان و خرد * کزو برتر اندیشه بر نگزرد
خداوند نام و خداوند رای * خداوند روزی ده و رهنمای
خداوند کیهان و گردان سپهر * فروزنده ماه و ناهید و مهر
در شب بهمنگان، افزون بر شاهنامه ابومنصوری، فردوسی از آن سپهبد نسخه‌ای از «گشتاسپ نامه» سروده «دقیقی» را نیز دریافت کرده بود که داستانی پهلوی، نامور به «یادگار زریران» را به نظم کشیده بود. در این چند روزکه «گشتاسپ نامه» را خوانده بود، به سراینده‌اش آفرین میگفت و اگرچه «دقیقی» جز اندکی از هزاران بیت بزمی و رزمی را نسروده و کشته شده بود، اما روزگار کهن را نو نمود و با پیوند شعر پارسی به نثر پهلوی، فردوسی را راهبری کرد که در چه وزن و قالبی، این کار را پی بگیرد. هرچند که فردوسی دریافته بود که در منظومه شاعر همشهری‌اش بیتهایی سست و ناتندرست نیز دیده میشود.
توس. ماه جمادی الاخر از سال ۳۴۹ قمری.
«ابونصر منصور بن بایقرا» با عهد و لوا و خلعت، به سوی ابومنصور عبدالرزاق فرستاده شده بود تا پهلوان توسی، سپهسالاری خراسان را به دست گیرد. «ابوالحسن» پسر «ابراهیم سیمجور» به سبب ستمهای بسیارش در نیشابور، از مقام خود برکنار گردیده بود. چون آن عهد و پیمان به ابومنصور رسید، خراسان شرقی را که «مادون النهر» میخواندند، به خوبی نگهداری کرد و رسمهای نیکو نهاد. خراسانیان، وی را مردی پاکیزه و نیکوعشرت میخواندند و از اینکه به درستی دادگری و داوری میکند و حق ستمدیدگان را از ستمگران میگیرد، شادمان و سپاسگزار بودند.
هنوز زمان سپهسالاری ابومنصور عبدالرزاق توسی به یک سال نرسیده بود که در ماه ذی‌الحجه وی را برکنار کردند و البتگین را به نیشابور مرکز «مادون‌النهر» فرستادند. و ابومنصور به سوی توس بازگشت.

۱۳۸۸/۱۱/۱۷

از مدرسه تا میکده (3)

از: سوشیانت مزدیسنا
حافظ و خسروان

حجاب سازان حافظ پژوه نمي گويند كه چرا حافظ به جاي يادكرد از تازيان و خلفاي راشدين و امثالهم، در غم و حسرت دوران جم و كاووس و خسروان ديگر است؟
تازيان را غم احوال گران باران نيست
پارسايان مددي تا خوش و آسان بروم
ساقي بيار باده و با مدعي بگو
انكار ما مكن كه چنين جام، جم نداشت
گفتم اي مسند جم، جام جهان بينت كو
گفت: افسوس كه آن دولت بيدار بخفت
حال خونين دلان كه گويد باز
وز فلك خون جم كه جويد باز
كي بود در زمانه وفا جام مي بيار
تا من حكايت جم و كاووس كي كنم
آشنايي و دلبستگي حافظ به شاهنامه و پيروي او از منش فردوسي، از اين سروده ها آشكار مي شود:
همان مرحله است اين بيابان دور
كه گم شد در او لشگر سلم و تور
همان منزلست اين جهان خراب
كه ديدست ايوان افراسياب
كجا رفت پيران لشگركشش
كجا شيده آن ترك خنجركشش
گوي خوبي بردي از خوبان خلخ شاد باش
جام كيخسرو طلب ك افراسياب انداختي
شوكت پور پشنگ و تيغ عالمگير او
در همه شهنامه ها شد داستان انجمن
شاه تركان چو پسنديد و به چاهم انداخت
دستگير ار نشود لطف تهمتن چكنم
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه تركان فارغست از حال ما كو رستمي
شاه تركان سخن مدعيان مي شنود
شرمي از مظلمه ي خون سياوشش باد
شكل هلال هر سر مه مي دهد نشان
از افسر سيامك و طرف كلاه زو
ز دست شاهد نازك عذار عيسا دم
شراب نوش و رها كن حديث عاد و ثمود
ياري اندر كس نمي بينم ياران را چه شد
دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد
شهر ياران بود و جاي مهربانان اين ديار
مهرباني كي سر آمد شهرياران را چه شد


۱۳۸۸/۱۱/۱۳

داستان ابومنصور عبدالرزاق توسی (6)


هرات. یکم محرم از سال ۳۴۶ قمری برابر با بیست و یکم فروردین ماه ۳۳۶ هجری شمسی. شکوفه‌های بهاری، شهر کهنسال هرات را آذین بسته بودند. دشتها آکنده از گیاهان خوشبو و ریحان و بابونه بود. و اگر کسی مهرگان در آنجا به سر میبرد، بینندة یکسدوبیست گونه انگور با رنگها و اندازه‌ها و مزه‌های گوناگون میگشت. هنگام زمستان از سیستان: نارنج، و از مازندران: ترنج به آنجا می آوردند. در میان ایرانیان این داستان رواج داشت که شراب و باده برای نخستین بار در هرات درست شد.
در نخستین روز از سال نو قمری، چهار موبد بزرگ، دفتر خسروان را به ابومنصور عبدالرزاق که در شهر هرات به سر میبرد، پیشکش کردند. ابومنصور از تبار اسپهبدان ساسانی و از بازماندگان «بزرگمهر» وزیر بزرگ انوشیروان به شمار میرفت. پیرترین موبد یعنی «ماخ» که مرزبان آن شهر بود، با صدایی لرزان اما بم و رسا با اشاره به آن دفتر شاهانه، چنین گفت:
ــ این را نام، شاهنامه نهادند تا خداوندان دانش، اندرین نگاه کنند و فرهنگ شاهان و کار و ساز پادشاهی، آیینهای نیکو و دادگری، سپاه آراستن... این همه را بدین نامه دربیابند. پس این نامه‌ی شاهان را گرد آوردند و گزارش کردند.
موبد «ماهوی» رشته سخن را اینگونه دنبال کرد:
ــ اندر این نامه، چیزهاست که به گفتار، خواننده را بزرگ آید... سود این نامه برای هر کسی است. رامش جهان و اندوهگسار اندوهگینان، و چاره درماندگان است.
موبد «یزدان داد» افزود:
ــ این نامه و کار شاهان را از بهر دو چیز خوانند؛ یکی از بهر کارکرد و رفتار و آیین شاهان، تا بدانند و در کدخدایی با هر کس بتوانند ساختن. و دیگر که اندر او، داستانهاست که هم به گوش و هم به کوشش، خوش آید که چیزهای نیکو و با دانش هست.
ابومنصور به موبد «شادان» نگریست. وی لبخندی زد و گفت:
ــ و چیزها اندر این نامه بیابند که سهمگین نماید؛ و این نیکوست. چون مغز او بدانی، تو را درست آید و دلپزیر گردد؛ چون: دست‌برد و کمانگیری آرش و چون: همان سنگ، کجا آفریدون به پای، باز داشت. و چون: آن ماران که از دوش زهاک برآمدند. این همه درست آید به نزدیک بخردان و دانایان به معنی، و آنکه دشمن دانش بود، این را زشت گرداند.
کم نبودند ورزندگان دین جدید که اگرچه آیات عجیب و احادیثی غریب را پراکنده مینمودند اما داستانهای عجم را دروغ و به دور از عقل میخواندند. جشنها و آیینها را نهی کرده و حتا خرید و فروش افزارهایی که برای این سنتها به کار میرفت، حرام خوانده میشد.
ابومنصور به کنار ایوان آمد و به دوردست نگریست. آسیابی با پره های بزرگش به آرامی میگردید. با خودش گفت:
ــ من نیز مانند «پیروز» آسیابی بسازم که تازیان را خرد و خمیر کند!
گزشته. یثرب (مدینه الرسول). سال ۲۳ هجری.
«پیروز» ملقب به «ابولؤلؤ» اهل «فین» کاشان که به بردگی «مغیره» رفته، در کوچه‌های مدینه با دیدن خردسالان ایرانی که در جنگ نهاوند به اسیری رفته‌اند، میگرید و دست بر سر بچه‌ها کشیده و میگوید:
ــ عمر جگر مرا خورد.
در همین هنگام خلیفه هویدا میشود. پیروز میگوید:
ــ ای امیر مؤمنان! مغیره خراج گرانی بر من نهاده است و هر روز دو درم میخواهد.
ــ ــ چه کارهایی میدانی؟
ــ درودگری و آهنگری و نقش کردن.
ــ ــ شنیده‌ام که ساختن آسیای بادی را نیز میدانی.
ــ آری میدانم؛ و تو را آسیایی سازم که در شرق و غرب، آن را حدیث کنند.
چهارشنبه بیست و دوم ذی‌الحجه در مسجد مدینه، صف نمازگزاران در پشت سر خلیفه، به سجود رفته بود. پیروز از صف اول به سوی امام جماعت بیرون رفت و با کاردی حبشی که در دو طرفش تیغه زهرآلود داشت، چند ضربه برق‌آسا بر عمر زد. و سیزده تن دیگر را که به یاری خلیفه آمده بودند زخمی کرد که شش تن از پای درآمدند. نمازگزاران او را دستگیر کردند و عمر را به خانه‌اش بردند. اما پس از چند روز عمربن خطاب مرد. پسرش «عبیدالله» افزون بر «پیروز»، دختر و غلام او را نیز به قتل رسانید. همچنین «هرمزان» سردار اسیر و اسلام آورده نیز کشته شد.

سوشیانت مزدیسنا

۱۳۸۸/۱۱/۱۰

از مدرسه تا میکده (2)

سوشیانت مزدیسنا
حافظ مهرآيين

بردلم گرد ستم هاست، خدايا مپسند/ كه مكدر شود آيينه ي مهرآيينم
آينه اي كه حافظ از آن سخن مي راند، در نوشتارهاي پهلوي يكي از بخش ها و نيروهاي پنج گانه ي انسان است كه پس از مرگ تن، بر جاي مي ماند.
آيا حافظ ستمديده، درباره ي آيين مهر نشانه هايي دارد؟ وي در سروده هايش پاسخ مي دهد كه اين آيين را از پيرمغان آموخته و گاهي نيز به نام پير خرابات و پير ميكده/ميخانه/مي فروش از او ياد مي كند. اين پير دردي كش كه خوش عطا بخش و خوش عطا پوش خدايي دارد، مي گويد:
- از مصاحب نا جنس احتراز كنيد
- پرهيز كن از صحبت پيمان شكنان
- مرد يزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
- در صومعه همت نبود
- خطا بر قلم صنع نرفت
- شراب نوش و غم دل ببر ز ياد
- مگو حال دل سوخته با خامي چند
حافظ با سينه اي سرشار از اسرار مغانه، بسي نشانه ها را نجوا مي كند:
در خانقه نگنجد اسرار عشق و مستي
جام مي مغانه هم با مغان توان زد
اگر شراب خوري جرعه اي فشان بر خاك
از آن گناه كه نفعي رسد به غير چه باك
من كه خواهم كه ننوشم بجز از راوق خم
چكنم گر سخن پير مغان ننيوشم
به باده ده سر و دستار عالمي يعني
كلاه گوشه به آيين سروري بشكن
شيطان غم هرآنچه تواند بگو بكن
من برده ام به باده فروشان پناه ازو
بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم
ملك آن توست و خاتم، فرماي هرچه خواهي
خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت
ك اسم اعظم كرد ازو كوتاه دست اهرمن
ز فكر تفرقه بازآي تا شوي مجموع
به حكم آنكه چو شد اهرمن، سروش آمد
در ره عشق وسوسه ي اهرمن بسيست
پيش آي و گوش دل به پيام سروش كن
گيسوي چنگ ببريد به مرگ مي ناب
تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشايند
خواننده اي كه با نوشتارهاي اوستايي و پهلوي آشنايي داشته باشد، به ژرفاي دانش و بينش حافظ، بيشتر پي خواهد برد. حافظ كه در طريقت مغان چندين درجاتش دادند، مي گويد:
از آنم به دير مغان عزيز مي دارند
كه آتشي كه نميرد هميشه در دل ماست
سينه گو شعله ي آتشكده ي پارس بكش
ديده گو آب رخ دجله ي بغداد ببر
حافظ مهرآيين همواره يادآور يكي از بنيادي ترين اصول مهرپرستي و طريقت عرفانيست و آن، راز نگهداريست:
- مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز
- چه جاي صحبت نامحرمست مجلس انس
- مهر بر لب زده خون مي خورم و خاموشم
- با مدعي مگوييد اسرار عشق و مستي
تفاوت ميان صوفي شعبده باز و عارف را از اين بيت مي توان دريافت:
طره شاهد دنيا همه بندست و فريب
عارفان بر سر اين رشته نجويند نزاع
خرابات كه به گونه هاي ميخانه و ميكده از آن نيز ياد شده، مكان مهرپرستان بود. خرابات يعني خورآباد يا خانه ي خورشيد:
- چو مهمان خراباتي، به عزت باش با رندان
- با خرابات نشينان ز كرامات ملاف
- مقام اصلي ما گوشه ي خراباتست
- قدم منه به خرابات جز به شرط ادب
- خشك شد بيخ طرب راه خرابات كجاست
- ساقي بيار آبي از چشمه ي خرابات
و اين غزل، حكايتيست از حلقه ي مهرپرستان و آداب ويژه ي آن:
ياد باد آنكه نهانت نظري با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ي ما پيدا بود
ياد باد آنكه مه من چو كله بشكستي
در ركابش مه نو پيك جهان پيما بود
ياد باد آنكه در آن بزمگه خلق و ادب
آنكه او خنده ي مستانه زدي صهبا بود
ياد باد آنكه صبوحي زده در مجلس انس
جز من و يار نبوديم و خدا با ما بود
ياد باد آنكه خرابات نشين بودم و مست
و آنچه در مسجدم امروز كم است آنجا بود
حافظ درباره ي مذهبش مي گويد:
من نخواهم كرد ترك لعل يار و جام مي
زاهدان معذور داريدم كه اينم مذهبست
در مذهب ما باده حلال است وليكن
بي روي تو اي سرو گل اندام حرامست
شراب لعل كش و روي مه جبينان بين
خلاف مذهب آنان جمال اينان بين
مذهب و شريعت حافظ، ريشه هايي بس كهنسال دارند:
سالها پيروي مذهب رندان كردم
تا به فتواي خرد، حرص به زندان كردم
مباش در پي آزار و هر چه خواهي كن
كه در شريعت ما غير ازين گناهي نيست


۱۳۸۸/۱۱/۰۶

داستان ابومنصور عبدالرزاق توسی (5)

موبد «یزدان داد» که از همه کهنسالتر بود ادامه داد:
ــ ما یاد میکنیم گفتار هر گروهی را تا دانسته شود آن را که خواهد پرسد و آن راهی که خوشتر آیدش، برآن برود. نامه‌ها و کتابهای: پسر مقفع (روزبه دادویه)، حمزه اسفهانی، محمد جهم برمکی، زادوی پسر شاهوی، بهرام اسفهانی، موسا پسر عیسا خسروی (کسروی)، هشام پسر قاسم اسفهانی، بهرامشاه پسر مردانشاه کرمانی...
فردوسی در دلش به آن همه نویسنده و مترجم تاریخ و فرهنگ ایران، آفرین میگفت. آنها در جبهه جنگ فرهنگی، سزاوارانه ایستادگی و پایداری، و برخی نیز جان فدا کرده بودند.
اینک بانگ معمری بود که دوباره به آن انجمن گرما میبخشید:
ــ پس دانایان که نامه خواهند ساختن، ایدون سزد که هفت چیز به جای آورند: بنیاد نامه، فر نامه، هنر نامه، نام خداوند نامه، مایه و اندازه سخن پیوستن، نشان دادن از دانش آن کس که نامه از هر اوست، درهای هر سخنی را نگاه داشتن.
انجمن کم‌کم پایان می‌یافت. یک بار دیگر از مهمانان پزیرایی شاهانه شد. واپسین سخنان را ابومنصور بر زبان رانده بود:
ــ شما را از نژاد کیان، آن نامداران فرخ میپرسم؛ بگویید و بنویسید که گیتی به آغاز چون داشتند که ایدون به ما خوار بگزاشتند؟ چگونه ایشان را جنگ آوری و نیک اختری به سر آمد؟
پرسش سپهبد توس مانند پتکی بر پندارها فرود آمد و تنین تلخش، دلها را خراشید. چرا؟ چگونه؟ موبد «ماهوی خورشید» که گویی از پریشانی فردوسی آگاهی یافته بود، به او نزدیک شد و کوتاه و سربسته گفت:
ــ از پیکارها و آشوب کردن با یکدیگر و تاختن و برتری جستن میان خود ایرانیان بود که بیگانگان اندر آمدند و کشور از پادشاهی، تهی ماند.
فردوسی با افسوس سرش را به آرامی تکان داد و پرسید:
ــ «خدای نامه» چگونه گردآوری شده بود؟
ــ‌ ــ در زمان یزدگرد واپسین شهریار ساسانی دفترها و سالنامه‌های پراکنده‌ای در کتابخانه شاهی انباشته بود. به فرمان شاه، دهقانی دانشور به نام «رامین» آن تاریخها را از کیومرس تا پایان پادشاهی خسروپرویز فهرست بندی کرد و به یاری موبد موبدان «فرخان»، کژیها و کاستیها را دریافت و زدود. زمانی که «سعدبن وقاص» به «تیسفون» پایتخت ساسانیان دست یافت، در میان گنجینه‌ها و غنیمتها این کتاب نیز بود. اما مانند دیگر نوشتارهایی که به دست تازیان افتاد، به فتوای «عمربن خطاب» سوزانده و یا در آب ریخته شد.
فردوسی لبش را گزید. میدانست که نگارش و گزارش، چه اندازه دشوار و خسته‌کننده است. «ماهوی خورشید» با لبخندی دلداری دهنده، سخنش را پی گرفت:
ــ ــ یک سده پیش که شیرمرد سیستان «یعقوب لیث» با تازیان درافتاد، فرمان داد که شاعران به پارسی، و نه عربی، شعر بسرایند. همچنین دستور داد تا دفترهایی پهلوی که ایرانیان کوچنده به هندوستان برده بودند، شناسایی و نسخه‌برداری شود. ابومنصور بر آن است تا با بهره‌گیری از این دفترها و نیز دیگر نامه‌هایی که میان موبدان پراکنده است، دوباره نامه خسروان را باز آراید.
ــ سرآغاز این دفتر به چه زمانی میرسد؟
ــ ــ ششهزار سال پیش!
در همین هنگام ابومنصور به آنان نزدیک شد و با چرب زبانی و نرمی به فردوسی گفت:
ــ پدرت مولانا فرخ که درود بر فروهرش باد، از طبع روان تو برایم گفته بود. خوشنود میگردم بیتی چند از سروده‌هایت را برایم بخوانی.
فردوسی با کمی شرم و آزرم چنین خواند:
بکوشیم و مردی به کار آوریم * بر ایشان جهان تنگ و تار آوریم
نداند کسی راز گردان سپهر * دگرگونه‌تر گشت بر ما به مهر
دریغ این سر تاج و این مهر و داد * که خواهد شد این تخت شاهی به باد
چو با تخت، منبر برابر کنند * همه نام بوبکر و عمر کنند
زهرخندی بر لبان ابومنصور نشست و ناخواسته، به گمانش رسید که او نیز فرجامی بسان ساسانیان خواهد داشت.
سوشیانت مزدیسنا

۱۳۸۸/۱۱/۰۳

از مدرسه تا ميكده (1)

سوشیانت مزدیسنا (امید عطایی فرد)
کدام حافظ؟!
حافظ سحرخيز، مريد جام مي، حافظ شيرين سخن، حافظ خوش كلام، حافظ پشمينه پوش، حافظ خوش گوي، حافظ خوش لهجه ي خوش آواز، حافظ غريب، گداي گوشه نشين، معاشر رندان پارسا، حافظ سرگردان، گشاينده ي نقاب از رخ انديشه، حافظ افتاده، حافظ خسته دل، حافظ درگاه نشين ... در نگاه نخست، همايش اضداد و جمع پريشان است. كليد اين چيستان چنين است: پاره اي از غزل ها كه در قياس با كل ديوان حافظ، بسيار اندك هستند، در آغاز جواني سروده شده اند؛ زماني كه حافظ هنوز در مجلس وعظ و قيل و قال مدرسه به سر مي برد. اما او نيز مانند بسياري از انديشمندان، بينش و منش خويش و مردم را سنجيد، پرسش هايي را پشت سر نهاد و سرانجام از مدرسه به ميخانه و خرابات رفت. حافظ كه كمتر خانه اي، خالي از ديوان اوست، آنچنان نفوذي در ميان مهان و كهان داشته كه شيخان و محتسبان به تكاپو افتادند تا از او سيمايي آنسان كه خود مي خواهند، بسازند. اما با نگاهي فراگير به آنچه كه حافظ، بي پروا و بي باك به زبان آورده، در مي يابيم كه همه تزوير مي كنند. آنان كه حقيقت و مجاز را در شعر حافظ جابجا كرده اند، درباره ي اين سروده ها چه مي گويند؟
خم ها همه در جوش و خروشند ز مستي/و آن مي كه در آنجاست ،حقيقت ، نه مجازست
معني آب زندگي و روضه ي ارم/جز طرف جويبار و مي خوشگوار چيست
زاهد شراب كوثر و حافظ پياله خواست/تا در ميانه خواسته ي كردگار چيست
عيب مِي ، جمله چو گفتي هنرش نيز بگوي/نفي حكمت مكن از بهر دل عامي چند
به يكي جرعه كه آزار كسش در پي نيست/زحمتي مي كشم از مردم نادان كه مپرس
و چه تناقض و آشفتگيست اگر بگوييم هرآنچه حافظ درباره ي باده آورده، استعاريست؛ زيرا:
مي خور به بانگ چنگ و مخور غصه، ور كسي/ گويد تو را كه باده مخور، گو: هوالغفور
هاتفي از گوشه ي ميخانه دوش/گفت ببخشند گنه، مي بنوش
عفو الهي بكند كار خويش/مژده ي رحمت برساند سروش
انگار كه حافظ مي دانست قرن ها پس از او، واعظان و زاهدان ـ چه بي دستار و چه با دستان – به انكار آن كار ديگر بر مي خيزند:
اي خوشا حالت آن مست كه در پاي حريف /سر و دستار نداند كه كدام اندازد
زاهد خام طمع بر سر انكار بماند/پخته گردد چو نظر بر مي خام اندازد
فتوي پيرمغان دارم و قوليست قديم/كه حرامست مي آنجا كه نه يارست نديم
این پير مغان كه فتواي او بالاتر از پند و وعظ زاهد و شيخ و مفتي و فقيه است، كيست؟
مشكل خويش بر پيرمغان بردم دوش/كو به تاييد نظر حل معما مي كرد
آن روز بر دلم در معني گشوده شد/كز ساكنان درگه پيرمغان شدم
چل سال بيش رفت كه من لاف مي زنم/كز چاكران پيرمغان كمترين منم
نيكي پيرمغان بين كه چو ما بد مستان/هر چه كرديم به چشم كرمش زيبا بود
تشويش وقت پيرمغان مي دهند باز/اين سالكان نگر كه چه با پير مي كنند
كيست اين پير دلاور:
پير گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان/فرصت خبث نداد ارنه حكايت ها بود
آنكس كه منع ما ز خرابات مي كند/گو در حضور پير من اين ماجرا بگو





۱۳۸۸/۱۰/۲۹

داستان ابومنصور عبدالرزاق توسی (4)


سوشیانت مزدیسنا
معمری دستش را به نشانه سکوت، بلند کرد. خنیاگران و مهمانان خاموش شدند. وی به فرمان ابومنصور از فرزانگان و تاریخدانان دعوت کرده بود تا برای کاری سرنوشت‌ساز، گرد هم آیند. در آن انجمن چهار موبد: «ماخ» از هرات، «یزدان داد» پسر «شاپور» از سیستان، «ماهوی خورشید» پسر «بهرام» از نیشابور، و «شادان» پسر «برزین» از توس، برجسته‌ترین چهره های همایش بودند. معمری پس از کرنشی کوتاه به ابومنصور، با آوایی رسا چنین سخن راند:
ــ سپاس و آفرین، خدای را که این جهان و آن جهان را آفرید. و ما بندگان را اندر جهان پدیدار کرد. و به نیک اندیشان: پاداش و به بد اندیشان: پادافره (کیفر) بخشید. و درود بر پاکان و برگزیدگان.
معمری نفسی تازه کرد و باز نگاهش به فردوسی دوخته شد. ادامه داد:
ــ تا جهان بوده، مردم گرد دانش گشته‌اند و سخن را بزرگ داشته‌ و نیکوترین یادگاری را سخن دانسته‌اند. چرا که اندر این جهان، مردم به دانش، بزرگوارتر و مایه‌دارترند. نمونه‌اش ترجمان داستان «کلیله و دمنه» از پهلوی به تازی در زمان «مامون» پسر «هارون الرشید» بود. پس امیر سعید «نصر بن احمد» این سخن و داستان را بشنید و خوش آمدش. وزیر خویش خواجه بلعمی را بر آن داشت تا از زبان تازی به زبان پارسی گردانید و این نامه به دست مردمان افتاد. سپس رودکی را فرمود تا به نظم آورد و اندر زبان خرد و بزرگ افتاد. و نام او بدین نامه زنده گشت و از او یادگاری بماند...
معمری نگاهش را از فردوسی برگرفت و به سپهبد نگریست و افزود:
ــ امیر ابومنصور عبدالرزاق مردیست با فره و خویشکام و باهنر، و بزرگ منش اندر کامروایی و با دستگاهی تمام اندر پادشاهی، با ساز مهتران و اندیشه بلند، و نژادی بزرگ دارد به گوهر، و از تبار اسپهبدان ایران است. او کار و نشان شاه خراسان (نصربن احمد) را شنید و خوش آمدش. از روزگار آرزو کرد تا او را نیز یادگاری باشد اندر این جهان.
معمری دوباره به سوی ابومنصور سری فرود آورد و خاموش ماند تا او گفتارش را پی بگیرد. سپهبد اگرچه پیکری پهلوانانه داشت اما با آوایی نرم و مهربان سخن میراند:
ــ شما را فرا خوانده‌ایم به فراز آوردن نامه‌های شاهان و کارنامه‌هاشان و زندگی هر یک، از: داد و بی داد، و آشوب و جنگ و کین؛ از «کی» نخستین (کیومرس) که اندر جهان او بود که آیین مردمی آورد و مردمان و جانوران پدید آورد تا «یزدگرد شهریار» که آخرین ملوک عجم بود... و این نامه را هرچه گزارش کنیم، از گفتار دهقانان باید آورد که این پادشاهی به دست ایشان بود؛ و از کار و رفتار، نیک و بد، و کم و بیش، ایشان دانند.
برای فردوسی شگفت‌آور بود که ابومنصور نیز پیاپی به او مینگریست. پدرش مولانا فرخ اگرچه اندک و با احتیاط از ابومنصور سخن میراند اما احترام و پاسداشتی بسیار برای این سپهبد داشت. گفتار یکی از موبدان که اجازه سخن میخواست، فردوسی را به خود آورد؛ وی «یزدان داد» بود:
ــ هرکجا زیستگاه مردمان بود از کران تا کران این زمین، به هفت بهره کردند و هر بخش را کشور خواندند. کشور میانه که ما به او اندریم و شاهان «ایران شهر» خوانده‌اند، از رود آموی (جیهون) است تا رود مصر (نیل) و کشورهای دیگر پیرامون اویند. و از این هفت کشور، ایرانشهر بزرگوارتر است به هر هنری...
بیتی در ذهن فردوسی جرقه زد:
هنر نزد ایران است و بس * ندارند شیر ژیان را به کس


۱۳۸۸/۱۰/۲۶

کاوه آهنگر (2)

بازارگاه سپاهان پوشيده از مردمي‌‌بود كه به فريادِ دادخواهانة كاوه گوش سپرده بودند. وي در هالي كه چرم آهنگري‌اش را بر سر نيزه زده بود، خروشيد:
ــ اي نامدارانِ يزدان پرست؛ كسي كه هواي فريدون كند، سرش از بند زهاك آزاد مي‌‌شود. اين مهترِ ماردوش، همانا اهريمن است. آماده باشيد تا يكايك به نزد فريدون شويم و در ساية فر او، بغنويم.
آهنگران يك دم از كار باز نمي‌‌ايستادند. افزارهاي رزم، دست به دست مي‌‌گرديد و همچنان خواهان داشت. در اين ميان، به آهنگران سفارش ويژه‌اي رسيد؛ گرزي گران با سر گاوميش! قارن پسر كاوه به سازندگان گرز، ارمغانهاي فريدون را كه جامه و سيم و زر بود، بخشيد و نامة او را برخواند:
ــ ... اگر اژدها را زير خاك كنم، شما را از پليدي ديواها پاك مي‌‌كنم و همة جهان را سوي داد (عدالت) مي‌‌آورم.
دو پهلوان كه سفارش فريدون را به قارن داده بودند، از شاهِ آيندة ايران چنين شنيده بودند:
ــ اي دليران، هميشه شاد و خرم زي‌ييد؛ گردون نمي‌‌گردد مگر بر بختِ بهي (نيك). و كلاهِ مهي به ما باز مي‌‌گردد. به بازار آهنگران رويد تا برايم گرزي پولادين بسازند.
آن دو پهلوان، برادران بزرگتر فريدون به نامهاي كيانوش و پورمايه بودند. زماني كه آبتين و دو همراهش كشته شدند، زهاكيان گمان برده بودندكه آن همراهان، پسران آبتين هستند؛ اما در آن زمان كيانوش و پورمايه در باروي زيرزميني جم در پارس پناه يافته بودند. در زمان جم، نه دوست و نه دشمن، كسي از اين پناهگاه كه زير كوه جمگان بود، آگاهي نداشت. اين پناهگاه با شبكه‌اي از راه هاي زيرزميني از يكسو تا آزرآبادگان، و از سوي ديگر تا كابلستان و كشمير مي‌‌رسيد. پس از ويرانيِ بارويِ زيگورات‌گونة جم كه در كناره رود دايتيا بود، اندك كساني از آن انجمن توانستند به بناهاي زيرزميني بگريزند. پس از مرگ جم، سرما و يخبنداني بي‌مانند پديد آمد و بسياري از مردم را به كام مرگ فرستاد. و سپس سيلاب و توفان بر آمارِ ميرندگان افزود. اما مهرپرستان به پناهگاه هاي زيرزميني رفتند و از مرگ، رهايي يافتند. زهاكيان بناها و نشانه‌ها و نوشتارهاي آنان را نابود كردند. در اين زمان، بخشهايي از راهروها پوشيده از كتابهايي بود كه از آتش‌سوزان زهاك بي‌گزند مانده بودند. در اتاقها و تالارهايي كه در ژرفاي زمين جاي داشت، دبيران و دانشمندان سرگرم نگارش دفترهايي تازه بودند. بر درب اين جايها نقش چليپا (صليب) ديده مي‌‌شد و اگر كسي بدون دستور، به آن نزديك مي‌‌شد، در آستانة درب، بر زمين مي‌‌افتاد و مي‌‌مرد. دبيران براي راهيابي به اتاق خود، با نوايي ويژه، كلمه‌اي را مي‌‌گفتند و درب، خودبه خود، كنار مي‌‌رفت. در سراسر راهروها درخشش شگفت‌انگيزي به چشم مي‌‌خورد و ماية رشد و نمو گياهان در گلخانه‌ها بود. تنها يك تن از رازِ اين راهروهاي زيرزميني آگاهي داشت و او آزرباد بود. وي مي‌‌دانست كه اين راه‌هاي دور و دراز به ياري «اشتراي زرين» پديد آمدند؛ اما كسي هيچگاه ندانست كه آن دستوار و عساي رازآميز چه شد؟ كم‌كم انجمني پديد آمد كه بر پاية دستورها و آيينهاي مهارو يا مهر پدر آبتين، به جوانانِ ميهن‌پرستِ ايـران، آموزشهاي ويژه‌اي مي‌‌دادند. آنان كه به پشتيباني و پيروزي ايزد ميترا باور داشتند، مهرپرستان خوانده مي‌‌شدند و از هفت خان يا پايه بايد مي‌‌گزشتند تا به درجة پيرمغان برسند. تنها فريدون توانسته بود تا واپسين خان، گام نهد. دو برادر همزاد: ارمايل و گرمايل نيز در جرگة مهرپرستان آموزش ديده بودند تا در ساختارِ دشمن، رخنه كنند. پس از پيروزي فريدون، فرمانروايي دماوند به ارمايل رسيد و به نام «مس مغان» خوانده شد؛ يعني مهتر مغان و موبدان. وي نيز تا آن زمان به درجه پير مغان رسيده بود.

سوشیانت مزدیسنا: افسون فریدون/آشیانه کتاب

۱۳۸۸/۱۰/۲۲

داستان ابومنصور عبدالرزاق توسی (3)

توس. شهر تابران. سال 340 قمری.
تابران از اندک شهرهای ایران به شمار میرفت که به شکل دایره بنا شده بود. مرکز آن «کهن دژ» یا ارگ ویژه فرمانروایان و سپاهیان، و نیز گنجینه‌گاه بود. بخش اصلی شهر (خانه‌های مردم، بازار و مسجد جامع) را «شارستان» میخواندند. بارویی که گرداگرد شهر را در بر داشت دارای بلندایی بیش از ده متر و پهنایی بین هفت متر (درکف زمین) تا سه متر (در بالاترین بخش) بود. در میان چینه‌های گل رس و خشت، تکه‌های سفال نیز کار گزاشته بودند. باروی تابران ۹ دروازه و ۱۰۶ برج داشت و بیرون آن، خندقی بزرگ دیده میشد. بازارهای شهر در گرداگرد مسجد جامع، رونق بسیار داشتند. مسجد جامع را محمد (ابومنصور) پسر بزرگ عبدالرزاق توسی به نقش و نگارهایی گرانبها آراسته بود. جهانگردانی که به این شهر می‌آمدند، پیرانش را بزرگوار میدانستند.
در کهندژ، در کاخ سپهبد «محمدبن عبدالرزاق توسی» ملقب به ابومنصور، بزم شاهانه‌ای برپا بود. جامهای باده دست به دست میچرخید و پر و خالی میشد. خنیاگران با سازها و آلات گوناگون موسیقی بر شادی جشن می‌افزودند. «شادان» پسر «برزین» که اینک به درجه موبدی رسیده بود، فردوسی را نجواکنان با مهمانان آشنا میکرد:
ــ آنکس که در کنار ابومنصور نشسته، پیشکار او «معمری» میباشد. تبار معمری به یکی از سرهنگان خسروپرویز میرسد که مرزبانی ایران را بر دوش داشت و او را «کنارنگ» میخواندند. آنگاه که شاهنشاه ایران به سوی روم تاخت، نخستین کسی که از باروی رومیان بالا رفت، کنارنگ بود که پس از نبردی تن به تن با قیصر، او را دستگیر کرد و نزد خسرو آورد. همچنین زمانی که «سابه» فرمانروای ترکان به هرات ترکتازی نمود، کنارنگ به رویارویی رفت و با پرتاب نیزه‌ای او را به خاک افکند و ترکان را فراری داد...
برای دمی، نگاه معمری با نگاه فردوسی گره خورد. فردوسی با خود اندیشید که آن چشمان آشنا را پیش از این، کجا دیده بود؟ شاید در نشستهای نهانی که پدرش مولانا فرخ با کسانی داشت که هواداران خلیفه عباسی، آنها را قرمطی و باطنی میخواندند. شادان برزین همچنان سخن میگفت:
ــ‌ ... خسروپرویز که به پاداش پیکار هرات، قلمرو نیشابور را به کنارنگ بخشیده بود، روزی از او پرسید که شنیده است میتواند با هزار مرد به تنهایی بجنگد! کنارنگ پاسخش آری بود. به دستور خسروپرویز در یک دشت،هزار زندانی محکوم به مرگ را آماده کردند و آنها را با جنگ‌افزار به رویارویی کنارنگ فرستادند. سرهنگ دلاور یکتنه به میان آنان زد و با شمشیر و تیر، برخی را کشت و برخی را زخمی کرد و چنان جنگید که بقیه زندانیان فرار کردند. شاهنشاه به پاس آن رزم‌آوری، قلمرو توس را نیز به کنارنگ بخشید.
فردوسی همچنان که گوش به گفتار شادان برزین داشت، غرق تماشای نگاره‌هایی شده بود که بر دیوارها نقش کرده بودند. پرده‌هایی از: به آسمان بردن تخت شاه جمشید از سوی دیوها، زهاک ماردوش، فریدون با گرز گاوسر، کاووس سوار بر ارابه‌ای که چهار شاهین به سوی سپهر میکشیدند، رستم در هال پرتاب تیر دوشاخه‌اش به سوی چشمان اسفندیار و... شادان برزین افزود:
ــ کنارنگ از سوی مادر، از نسل «طوس» سپهدار کیانی بود و یکسدوبیست سال بزیست. پس از یورش تازیان، «حمید طایی» توس را از دست خاندان کنارنگیان به در آورد تا اینکه دوباره به هنگام ابومنصور، توس دوباره به آغوش خاندانی ایرانی بازگردید...

از: سوشیانت مزدیسنا

۱۳۸۸/۱۰/۱۹

كاوه آهنگر (1)



نوشته ی: سوشیانت مزدیسنا
زهاك بر تخت آج نشسته و تاج پيروزه به سر نهاده بود. از هر كشوري موبدان آمده بودند و گفتارش را گوش مي‌كردند:
ــ اي بخردانِ پرهنر و باگهر؛ مرا در نهاني يكي دشمن است. گَوي كي نژاد و دليري سترگ؛ كه اگر چه جوان است، اما به دانش، بزرگ مي‌‌باشد. اين دشمنِ كوچك و خرد را خوار نمي‌‌دارم و از بدِ روزگار مي‌‌ترسم. مردمان و ديواهاي لشگرم از اين بيشتر بايد باشد... من ناشكيبم... هم اكنون بايد همداستان شويد و يك گواهي بنويسيد كه: زهاك جـز تخم نيكي نكاشت... سخن جـز راستي نمي‌‌گويد... و نمي‌‌خواهد كه در دادگريش ،كاستي باشد!
از بيمِ آن ماردوش، برنا و پير، بِدان كار همداستان گشتند و ناگزير گواهي نگاشتند. همانگاه از درگاه، خروشيدنِ يك دادخواه برآمد. ستمديده را كه بر سرِ خود مي‌‌زد، پيش خواندند و برِ آن نامداران نشاندند. زهاك با رويي دژم به او گفت:
ــ برگوي كيستي و از كه ستم ديدي؟
= منم كاوه دادخواه! نمي‌‌دانم بر چه كسي بايد سلام بفرستم؛ بر شاه هفت كشور يا حاكم تنها اين كشور؟
ــ سلام بفرست بر كسي كه آيينش چيره بر جهان است.
= اگر پادشاهيِ هفت كشور با توست، چرا تنها بهرة ايرانيان رنج و سختيست و تازيان را غمِ احوالِ گرانباران نيست؟ از تو روانم به رنجست و دوان آمده‌ام كه دادم را بدهي. ستمهاي تو بر دلم، زمان تا زمان، نيشتر مي‌‌زند. چرا به فرزندم دست بردي و جگرم را سوزان كردي؟ مگر من چه كرده‌ام؟ به هالِ من درنگر و اگر بي‌گناهم، بهانه مجوي و بر خويشتن، دردسر ميفزاي. مرا روزگار اينچنين گوژپشت كرده و جواني برايم نمانده است. ستم هم كرانه (حد) دارد. يك آهنگرِ بي زيانم كه همي ‌‌از شاه بر سرم آتش مي‌‌آيد. بايد شمار فرزندانم كه به دستت تباه شدند را بداني؛ تاكنون مغز هفده پسرم را به مارانت داده‌اند و اينك واپسين پسرم را نيز مي‌‌خواهند پيشكش كنند. آيا نمي‌‌داني كه به گيتي، پيوند و دلبستگي چون فرزند نيست؟ تو اي شاه اژدهاپيكر! بايد اين داستان را داوري كني.
زهاك كه اين سخنها را شنيد به شگفت آمد. دستور داد تا فرزندش را به او باز دادند و سپس از كاوه خواست كه «دادنامه»‌اش را گواه باشد. آهنگر ستمديده با خواندن آن نامه، سرش را به سوي انجمن كرد و خروشيد:
ــ اي ديوپرستان! دلهايتان را به زهاك سپرده‌ايد و از مهرِ كيهان خديو، دل بريده و سوي دوزخ، روي نهاده‌ايد. هرگز گواه نمي‌‌گردم و از اين شاهِ اهريمني، انديشناك نيستم...
خروشان و لرزان از جاي برجست و دادنامه را پاره كرد. سپس با فرزندش از ايوان شاهي به كوي رفت. يكي از سرداران گفت:
ــ اي نامور شهريارِ گزين! به روز نبرد، از چرخِ فلك بر سرت بادِ سرد نيارست گزشت. چرا در پيشگاه تو، كاوه خام‌گوي با دلي پركينه، پيمان ما را دريد و سر از فرمان تو پيچيد؟ توگويي از فريدون پيمان گرفته بود. ما از اين كار زشت‌تر نديديم و خيره بمانديم.
و اوزگ مادر زهاك از پس پرده افزود:
ــ چرا تا اين اندازه در برابر آن آهنگر عجمي، ‌‌شكيب آوردي؟ سزايش اين بود كه دستش را قطع كني و پسرش را بكشي!
= سخني شگفت از من بايد بشنويد؛ چون كاوه از درگاه پديد آمد و دو گوشم آواي او را شنيد، توگفتي ميان من و او در ايوان، كوهي آهنين روييد. و زماني‌كه دو دست بر سرش زد، چيزي در دلم شكست. نمي‌‌دانم از اين پس چه مي‌‌شود؟ رازِ سپهر را كسي نمي‌‌داند!

برگرفته از : افسون فریدون/آشیانه کتاب


۱۳۸۸/۱۰/۱۵

داستان ابومنصور عبدالرزاق توسی (2)

از: سوشیانت مزدیسنا


دامغان. سال ۳۳۷ قمری.سپاهیان مشترک «ابومنصور عبدالرزاق» و «رکن الدوله دیلمی» پس از مدتها آماده‌باش، کم‌کم به حالت عادی و آزاد بازمیگشتند و خیالشان از سوی سامانیان آسوده میگشت. اما این آسایش چندان نپایید؛ پیکی از سوی رکن‌الدوله به پیشگاه ابومنصور رسید که او را برای پیکار با «مرزبان» به شهر ری فرا میخواند. رکن‌الدوله که دو سال پیش، ری را از دست سامانیان به در آورده بود، اینک با یورشی از سوی غرب روبرو میگشت. وی نمیدانست که برخی از سردارانش به او خیانت کرده و پنهانی برای «مرزبان» فرمانروای «آزربایگان» نامه میدهند تا به ری لشگرکشی کند. در آنسو، محمد پدر مرزبان به او اندرز میداد تا به این رزم دست نیازد. اما مرزبان به پدرش پاسخ داد:
ــ بیشتر سرکردگان رکن‌الدوله هواخواه من هستند و نامه‌ها نوشته‌اند.
ــ ــ پسرم، دوباره تو را در کجا بینم؟
ــ یا در کوشک فرمانروایی ری و یا در میان کشتگان!
رکن الدوله برادر کوچکتر عمادالدوله دیلمی بود. علی پسر بویه که لقب عمادالدوله داشت در آغاز جوانی به دربار نصر بن احمد سامانی پیوست و بنا بر پیشنهاد شاه، به خدمت «ماکان کاکی» که از خاندانهای پادشاهی گیلان بود، درآمد. عمادالدوله برادرانش را نیز به نزد خویش فرا خواند و این خاندان در کشاکشهای سیاسی نقش بزرگی داشتند که به بنیاد سلسله بویه منجر شد.
قزوین. دو ماه بعد.از زمانی که مرزبان به راه افتاد تا هنگامی که به قزوین رسید، نامه هایی چرب و نرم از سوی رکن‌الدوله به دستش میرسید که خواهان آشتی بود و نوید میداد اگر او به آزربایگان بازگردد، افزون بر قزوین، دو شهر «ابهر» و «زنگان» را نیز فرمانروا میشود. مرزبان همچنان در دودلی به سر میبرد که ناگاه با تاخت غافگیرانه رکن‌الدوله روبرو شد. فرمانروای ری افزون بر ابومنصور عبدالرزاق، از برادران دیلمی خودش نیز یاری گرفته بود و سپاهیانی بیشتر از مرزبان داشت. مرزبان دانست که زمان را از دست داده و نامه‌های رکن‌الدوله، فریبی بیش نبوده؛ از همه بدتر اینکه سرداران خیانتکار رکن‌الدوله نیزشناسایی و دستگیر شده بودند. مرزبان در خود یارای نبرد با این سپاه انبوه را نمیدید اما بازگشت و عقب نشینی را نیز ننگین میشمارد. پس دل بر پایداری نهاد و نبرد آغاز شد. پس از چندی، دو سوی راست و چپ سپاه مرزبان در هم شکست ولی او در میانه و قلبگاه، همچنان ایستادگی میکرد. گروهی از سردارانش کشته شده بودند و سرانجام وی نیز با سیزده سردار دیگرش دستگیر شدند. سرداران را در دژهایی جداگانه و پراکنده، زندانی کردند و مرزبان را به دژ «سمیرم» در پیرامون شهر سپاهان فرستادند تا در بند بماند.
رکن‌الدوله که پیروزی خود در این پیکار را وامدار ابومنصور عبدالرزاق میدانست، وی را بسیار آفرین گفت و خلعت و ارمغان داد. اکنون ابومنصور در واپسین ماموریتش میبایست به آزربایگان دست می‌یافت و چنانکه کامیاب میگشت، فرمانروایی آن دیار به او داده میشد.
اردبیل. یک ماه بعد.سپاهیان ابومنصور پس از اندکی پیکار، به شهر اردبیل راه یافته بودند. «دیسم» که اینک به جای مرزبان فرمانروایی آزربایگان را داشت در شهرک «ورثان» در دو فرسنگی رود «ارس» به سر میبرد تا مال و لشگر گردآوری نماید. آنگاه وزیرش «ابوجعفر» را فراخواند و به او گفت:
ــ من گنجینه‌ها و بار و بنه ویژه‌ام را به تو میسپارم تا در جایی ایمن در کوهستان «موغان» پنهان کنی. پس از سرکوبی پسر عبدالرزاق، این گنجینه‌ها و اموال را به اردبیل می‌آوریم.
ــ ــ اطاعت سرور من!
«دیسم» پس ازچند هفته آماده رزم با ابومنصور عبدالرزاق شد و به سوی اردبیل شتافت. اما هنوز پایش به میدان جنگ نرسیده بود که خبری خردکننده شنید: «ابوجعفر» وزیر پیشاپیش به جای «موغان» به اردبیل رفته و به ابومنصور پیوسته بود! به اندازه‌ای به دیسم اندوه و ناامیدی دست داد که نتوانست به درستی بجنگد و سپاهش در یک حمله، شکست خوردند و گریختند. ابومنصور به پاداش این همکاری، ابوجعفر را به وزیری برگزید و با این کار، مایه دلخوری «دامغانی» دبیر خویش را فراهم آورد. دامغانی هم، زمانی که از سوی ابومنصور برای دریافت باج و خراج به گوشه و کنار آزربایگان فرستاده شده بود، در یک فرصت فرار کرد و به دیسم پناهنده شد. ابومنصور به سختی دلگیر گردید و همراه ابوجعفر در سال ۳۳۸ قمری به ری آمد و آزربایگان را دوباره به دیسم وانهاد. و سال بعد با گرفتن امان و زینهار از امیر سامانی (نوح بن نصر) به زادگاهش توس بازگشت.
از اساسی‌ترین چیزهایی که مایه بازگشت او گردید، این اندیشه بود که ایران نامتحد و ملوک‌الطوایفی، نیازمند یک کارکرد زیربنایی و به دست آوردن بینشی بزرگ و فراگیر است تا با اتحاد و همبستگی این خرده‌شاهی‌ها، دوباره شاهنشاهی ایران شکل بگیرد. سامانیان، چغانیان، صفاریان، زیاریان، آل بویه، جستانیان، کنکریان، سالاریان و... بسی دیگر از فرمانروایان بومی و محلی، افزون بر کشاکشهایی که با یکدیگر داشتند، درون قلمرو خویش نیز جنگ و جدلهای بی‌پایان خانگی را نگرنده بودند. و همه این مصیبتها و آسیبها پس از فروپاشی ساسانیان به دست تازیان جنایتکار رخ داده بود. و این پرسشها پیاپی پندار ابومنصور را می‌آشفت:
ــ چگونه سر آمد به نیک اختری؟
ــ که ایدون به ما خوار بگزاشتند؟