۱۳۸۸/۰۸/۰۷
روز کورش بزرگ فرخنده باد
۱۳۸۸/۰۸/۰۶
جهانداری کورش بزرگ
امید عطایی فرد
گزنوفون در کتاب کورش نامه اشاره میکند که مردمان جهان با خشنودی خواهان پیوستن به شاهنشاهی (کنفدراسیون) ایران بودند و شوق شهروندی کورش را داشتند. بابل شکست ناپزیر و افسانه ای همانگونه که در گل نبشته کورش و دیگر روایات تاریخی آمده بدون جنگ و خونریزی، دروازه هایش را به روی ایرانیان گشود و شیخان آن، بر پاهای کورش بوسه زدند. به راستی چه چیز شگفتی رخ داده بود که سرزمینها نه تنها در برابر کورش بزرگ به رویارویی نمیپرداختند بلکه از آمدن او شادمان میگشتند؟ پاسخ این است که کورش یک جهانبان بود و نه جهانخوار! در سنجش با کشتارهای آشوریان، مقدونیان، تازیان، ترکان و مغولان، روسها و انگلیسیها و امریکاییها، و غیره، رفتار ایرانیان افتخاریست جاویدان در تاریخ بشریت. کورش در کتیبه اش درباره سپاهیانش میفرماید: من دستور دادم کسی ترس آفرین نباشد.
و در کتاب کورش نامه از زبان او آمده است: ما از راه بیدادگری و یورش و یغما کامیاب نشده ایم... پس از پروردگار، مردمان را گرامی دارید... به راستی که جهانگیری کاری بزرگ است؛ هرچند جهانداری کاری بس بزرگتر است.
کورش بزرگ به گواه پیشینیان از فره ایزدی برخوردار بود. در تورات در کتاب اشعیای نبی با این آیات تکان دهنده درباره ویژگیهای ایزدانه این جاودانه مرد پارسی روبرو میگردیم، از زبان خداوند: • اینک همبسته ی من که او را دست میگیرم... من روح (فره ایزدی) خویش را بر او مینهم... دست در دست تو نگاهت خواهم داشت... تو از آن من هستی... تو را دوست میدارم... [ای مردمان]، به من باور آورید و دریابید که من (یزدان): او (کورش)هستم.
کورش بزرگ در کشورگشایی هایش: 1. زندانیان سیاسی و مذهبی را آزاد کرد. 2. ویرانه ها را از نو بازساخت. 3. مردم تبعیدشده را به خان و مان خویش بازگرداند. 4. آرامش و امنیت و دادگری را پابرجا ساخت. 5. کشت و کار و رفاه مالی برای مردم ایجاد کرد. 6. با فساد و رشگ و دروغ به شدت مبارزه کرد. 7. آموزش و پرورش و بهداشت همگانی را رواج داد. 8. با راه سازی و راه بانی، پویش و تحول بزرگی در پیوندهای مالی و فرهنگی و اجتماعی میان مردم جهان پدیدار کرد.
رفتار جوانمردانه کورش با شکست خوردگانی چون کرزوس (فرمانروای لیدیه)و دیگر سرداران، و پاکدامنی او نسبت به زنان دشمنانش، مایه ی آفرین و ارج ما ایرانیان است.
{برای اگاهی بیشتر بنگرید به کتاب: منم کورش شاه جهان/ آشیانه کتاب/ 66463430}
۱۳۸۸/۰۸/۰۴
پیشگوییهای ایرانی
زچارم همی بنگرد آفتاب /کزین جنگ ما را بد آید شتاب
ز بهرام و زهره ست ما را گزند/نشاید گذشتن ز چرخ بلند
همان تیر و کیوان برابر شده است/عطارد به برج دوپیکر شدست
کزین پس شکست آید از تازیان/ستاره نگردد مگر بر زیان
بر این سالیان چارسد بگذرد/کزین تخمه گیتی کسی نشمرد...
نه تخت ونه دیهیم بینی نه شهر/ز اختر همه تازیان راست بهر
بپوشند ازیشان گروهی سیاه/زدیبا نهند از بر سر کلاه...
از ایران و از ترک و از تازیان/نژادی پدید آید اندر میان
نه دهقان نه ترک و نه تازی بود/سخنها به کردار بازی بود
(شاهنامه/گفتار سپهبد رستم)
زترکان و بیکند و ختلان چین/برآید سپاهی به ایران زمین
ز هر جانب آهنگ ایران کنند/به سم ستورانش ویران کنند
بر آیند با یکدگر ترک و روم/درافتند در هم چو باد سموم
همیدون بیایند قوم عرب/برانگیخته شر و شور شعب
شود مرز ایران سراسر تباه/ز ترک و ز تازی و رومی سپاه
(زراتشت نامه)
طاعت و عبادت به اجبار خواهد شد . بازار پر از بلور می شود . و گلبانگ جمهوری گردد. کار مردان به نامردی گراید. چهره مردم به زردی گراید. وروزگار افسردگی خواهدشد. در دشت بغداد جنگ به وجود خواهد آمد . همه اش برای نقره و زر خواهد بود. سرانجام هفتادو دو دین ، یک دین خواهد شد. سردفتر و رهبر آن مردی امین خواهد شد. ظالم به شیون خواهد پرداخت. دلش پراز قهر و کین خواهد شد . اینچنین بوده است و اینچنین خواهد شد.
(پیشگویی های ایل بگی جاف)
در این سال خوش و خرم بهار خشک خواهد شد. ظلم در شهرها گسترش خواهد یافت .ودر ایران و عراق جنگ و رستاخیز بر پا خواهد شد. ای یاران ؛ در جنگ ، بسی از مردم کشته خواهند شد. خون مانند سیلاب در زمین ریخته خواهد شد. بلایی عظیم برای کُردان نازل خواهد شد. این بلا مانند دود در کوه ها پخش خواهد شد. از سوی مشرق ،قال و قیل می شود. و عربها در دریای نیل فرو خواهند رفت. تاریکی وبخار ومه ، سرزمین عراق را خواهد پوشاند. سرداری از سرزمین ایران ظهور می کند. سلسله سپاهش پر زور و قدرتمند خواهد بود.
(پیشگویی های درویش اجاق)
ای زرتشت ... به سرزمینهای ایران که من – اورمزد- آفریدم ، به جادوگری بتازند ... اینان را پیمان و راستی آیین نیست و به عهدی که کنند ، پایبند نیستند ... درآن زمان ، همه مردم ، فریفتار باشند؛ یعنی بد یکدیگر خواهند ... سپاس آزرم و نان و نمک ندارند ... مردمان تندخو و خرد، به بزرگی و فرمانروایی رسند. حقیران آواره به حکومت رسند ... گفتار فرومایگان ، بد گویان ، نابکاران و دلقک ها را راست و باور دارند ... همه مردم حریص و ناراست دین باشند ...آب رودها و چشمه ها بکاهد و افزایش نباشد. ستور و گاو و گوسفند ، کمتر بزایند ... جوانان و کودکان ، اندیشناک باشند و از دلشان ، شوخی و بازی و رامش برنیاید... و آزاده و دهقان و بزرگان به درویشی و بیچارگی رسند... ایشان چنان فرمانروایان بدی باشند که اگر مرد پرهیزگار یا مگسی را بکشند، هردو به چشم شان یکسان باشد... و پادشاهی به کامه دیو خشم برود ... و بسیار شهوت زشت ورزند ... زمین لرزه بسیار باشد ... پس ایزد مهر به پشوتن بانگ کند : دین مزدا و تخت پادشاهی را دوباره بیارای ... و سپس سوشیانت ، آفرینش را دوباره پاک بسازد.
( زند بهمن یسن)
۱۳۸۸/۰۸/۰۱
اسرار پاسارگاد
پژوهش: امید عطایی فرد
(نگاره ۱)
از مردم رومانی درباره کاخها و بناهای شگفت انگیز پارس کده (پاسارگاد) روایاتی چند به جا مانده، و برای نمونه اشاره شده به تندیسهایی که آهنگ مینواختند. امروزه جز چند تکه نقش برجسته، چیزی از آن همه شکوهمندی به جای نمانده است. یکی از این نقشها پای مردی را با پوشش ماهی نشان میدهد. (نگاره ۱) چنین نقشی را در یادمانهایی از ایران غربی (سومر - بابل) نیز میبینیم که در برابر درخت حیات و زندگی، که بر فرازش نماد فروهر دیده میشود، دو «انسان ـ ماهی» ایستاده اند. (نگاره ۲) در استوره های ایرانیان سومری، این انسان را «اُ آنس» میخواندند.
(نگاره ۲)
در نگاره ای دیگر، انسان ـ ماهیها گویا به یک کار پزشکی سرگرمند. مردی که روی میز خوابیده است درون پیله ای ناشناخته جای دارد.
(نگاره ۳)
آنچه میتواند گشاینده این چیستان باشد فرتوهاییست که از دریازیستان در اندرنگار (اینترنت) به دست آمده است. (نگاره ۴) آدم نمایی که دست دارد و تا سینه اش مانند انسان و دنباله اش بسان ماهیست.
(نگاره ۴)
و جالب است دیده شدن بخوردان های مغان در دست یک کاهن سرخپوست از قاره امریکای کهن! (نگاره ۵)
(نگاره ۵)
{سوشیانت مزدیسنا omidataeifard.blogspot.com}
۱۳۸۸/۰۷/۲۷
ایران.اسلام.عرب (۲۳)
پیوستها و گسستها (۲)
«آذرتاش آذرنوش» در کتاب «راه های نفوذ فارسی در فرهنگ و زبان تازی» که به پیش از اسلام پرداخته است درباره راهیابی تازیان به سرزمینهای غربی ایران مینویسد:شاید همان طور که ابن کلبی میگوید این اعراب در زمان اغتشاش های داخلی اشکانیان در عراق جای گرفته باشند. لکن تردید نیست که آمدن ایشان به عراق آرام و بدون خونریزی رخ نداده است. همین که بدویان در این نواحی جای میگزیدند دیگر بیرون راندن آنها سخت دشوار میگشت. به این جهت شاهان ایرانی میکوشیدند از این بدویان شهرنشینانی بسازند که ضمنن سدی در مقابل دیگر تازیان بیابانگرد شوند. به این ترتیب گروهی از اعراب تحت حمایت ایران و گروهی تحت حمایت رومیان قرار گرفتند. این دو گروه برادر کینه ای شگفت آور از یکدیگر به دل گرفتند انچنانکه «نولدکه» اصل آن را بسیار عمیق و کینه ای قومی میان اعراب شمال و جنوب پنداشته است و آن را منشا جنگهای داخلی اسلامی میداند...
ساسانیان به سبب منافع سیاسی و تجاری که در عربستان داشتند سیستم چاپاری منظمی نیز در سراسر آنجا برقرار کرده بودند... بیگمان اقلیتهای زرتشتی متعددی در حیره و یمن و حضرموت و حجاز و مرکز عربستان ساکن بوده اند و نیز گروهی از اعراب به آیین زرتشت گرویده بودند... اشراف قریش فراوان به سوی شرق، به دربار شاهان حیره و یا شاهان ساسانی روی می آوردند. هاشم و برادرانش با بزرگان ایران و دیگر کشورها روابطی داشته و از آنها هدایایی اخذ میکردند... ابوسفیان که ظاهرن برای تجارت به سوی ایران میرفت توانست به حضور خسروپرویز نیز بار یابد...
در کتب اسلامی آمده است که قریش غنایی جز «نصیب» نداشت تا اینکه نضربن حارث به عراق رفت و عود نواختن و آواز عبادیان حیره را فرا گرفت و سپس آن را به مردم مکه بیاموخت. نام اکثر آلات موسیقی [عربی] و مصطلحات آن ایرانیست... پدر ابن محرز (موسیقیدان اهل حجاز) از پرده داران کعبه و از اصلی ایرانی بود... نفوذ ایرانیان در حجاز بیش از آن بوده که از ماورای منابع موجود استنباط میشود...
در میان اعراب خاصه بزرگان ایشان گاه به افرادی برمیخوریم که برای خود و فرزندان خود نامهای ایرانی برمیگزیدند. در «حیره» مشهورترین نام ایرانی «قابوس» بود... علاوه بر داستانهای ایرانی بیگمان تاریخهای ایرانی نیز در حیره رایج بوده است. تاثیر هنر تاریخ نویسی پارسیان بود که همچنان ادامه یافت و در دوران اسلامی باعث پیدا شدن بزرگانی از قبیل طبری و بلاذری و مسعودی و دیگران شد.
۱۳۸۸/۰۷/۲۲
ایران.اسلام.عرب (۲۲)
ایرانی دو چهره (۲)
با پدرکشی شیرویه فرزند خسروپرویز ایران در آتش جنگهای داخلی سوخت و دامنه این برخوردهای خونین به چندین سده پس از اسلام نیز کشیده شد. آن ثبات و آرامش نسبی در زمان ساسانیان جای خود را به نبردهای بیهوده ای داد که مایه چندین پارگی ایران زمین گشت. فهرست و ذکر همه این برادرکشیهای پس از اسلام، صف آرایی ایرانی نامسلمان در برابر ایرانی مسلمان، ایرانی شیعه در برابر ایرانی سنی، و نیز ستیز سلسله های ایرانی با یکدیگر به جای همبستگی در برابر ستمهای خلافت تازی، از توان ما بیرون است و تنها نمونه هایی را می آوریم: کشته شدن یزدگرد سوم به دستور سردارش ماهوی سوری.
در زمان خلافت عثمان با خیانت «براز بن ماهویه» که سالار و دهقان شهر مرو بود، تازیان بسیاری از مردم را کشتند و بسیار خانها غارت کردند. [تاریخ گردیزی]
کشته شدن «بهآفرید مغ» به دست ابومسلم در پی شکایت موبدان.
کشته شدن سنباد به دست اسپهبد گرگان؛ به حکم منصور عباسی.
کشته شدن «فضل بن سهل» وزیر مامون به دست «غالب» پسر استادسیس و دایی مامون.
جنگ عبدالله بن طاهر (پسر سردودمان طاهریان) با بابک خرمدین.
جنگ عبدالله با مازیار بن قارن و دستگیری مازیار به سبب خیانت پسرعمویش «کوهیار» و فرستادن او به نزد خلیفه معتصم.
جنگ افشین (خیذر بن کاوس) با همراهی برادرش «فضل» و «دیوداد بن زرتشت» با بابک خرمدین و اسارت بابک در پی نیرنگ افشین.
کشاکش کیشها چنان بود که از مرده هم نیز نمیگزشتند. در زمان فخرالدوله در شهر ری یک ایرانی زرتشتی به نام «بزرگ امید» بر سر کوه طبرک، استودان (دخمه) ساخت. محتسب ری به آنجا رفت و <بانگ نمازی بلند بکرد. استودان باطل گشت. بعد از آن «دیده سپاه سالاران» نام کردند>. [سیاست نامه]
۱۳۸۸/۰۷/۱۸
حافظ مهرآیین (59)
محمدصادق نظمی افشار
نرگس در ادب ایرانی (۳)
”مرگ نرگس“
وقتي نرگس مرد، گلهاي باغ همه ماتم گرفتند واز جويبار خواهش كردند براي گريست به آنها چند قطره آب وام دهد. جويبار آهي كشيد و گفت: بقدري نرگس را دوست ميداشتم كه اگر تمام آبهاي من مبدل به اشك شود و آنها را براي نرگس بپاشم باز كم است. گلها گفتند: راست ميگويي، چگونه ممكن بود با آنهمه زيبايي نرگس را دوست نداشت؟!
جويبار پرسيد مگر نرگس زيبا بود؟! گلها گفتند: تويي كه اغلب نرگس خم شده، صورت زيباي خود را در آبهاي شفاف تو تماشا ميكرد بايد بهتر از هركس بداني كه نرگس زيبا بود. جويبار گفت: من نرگس را براي اين دوست داشتم كه وقتي خم ميشد و به من نگاه ميكرد، ميتوانستم زيبايي خود را در چشمان او تماشا كنم. (گزيدة متون ادب فارسي ـ اسكار وايلد ـ ترجمة دشتي. ص 7)
فرهنگ آريانپور(ص 3340)
Narcism=narcissismخودستائي، خودپسندي، خود فروشي، نفس پرستي
Narcissine=narcissan خودستا
Narcissistوابسته به نرگس افسانهاي
Narcissusخودستا، خود فروش خود پسند
افسانة نرگس: جواني رعنا كه عاشق تصوير خود شده و در اثر نرسيدن به مطلوب خود مرده و پس از مرگ بگل نرگس تبديل شد.
ز ذوق نرگستر آب در دهان آرد اگر نگاه در اين نظم آبداركند
غلام نرگس آنم كه با طراحي مي گرفته دست بتي برچمن گذار كند
آرام جان به نرگس ساحر زما برد تاراج دل به طرة عنبر فشان كند
نميرود همه شب چشم نرگس اندر خواب
زبسكه بلبل شوريده دلفغان دارد
نرگس مخمور را رعشه بر اعضافتد بس كه به وقت سحر آب خورد در خمار
ز جور سنبل كافر مزاج او افغان ز دست نرگس جادو فريب او فرياد
عليالصباح كه نرگس پياله بردارد سمن به عزم صبوصي كلاله بردارد
گشاد چشم خواب آلود نرگس تماشاي رياحين ميكند باز
اين غم زدلم نمينهد پايبرون/وين اشك زدامنم نميدارد دست
خرامان در چمن سرو سرافراز/زمستي چشم نرگس گشته پرناز
دل غنچه چو طبع تنگدستان/شده نرگس چو چشم نيم مستان
در اين بستان گل و نرگس كه بوئي/همان سرو و همان سنبل كه جوئي
دلم ميگردد از گفتن پريشان/ولي چون بنگري هريك از ايشان
رخ خوبي و چشم دلستانيست/قد شوخي و زلف نوجواني است
رخ=گل/ چشم= نرگس/ قد= سرو/ زلف=سنبل
نسيمي/105
شيوة چشم سياه تو چه داند نرگس/راز اين نكته به صاحب نظري ميگويد
نسيمي/ص:167
تا مست جام نرگس شهلاي او شديم/كارم هميشه خواب و خمارست، والسلام!
نسيمي/ ص:211
چو نرگس زارتن در مرگ دادش/هم از سيم و هم از زربرگ دادش
ز نرگس روي زر پرسيم كرد او/دل پر خون بحق تسليم كرد او
چو گل را نرگس تر بر مه افتاد/دلش چون ماهتابي در ره افتاد
زبس كالقصه دزديده نگه كرد/جهان بر نرگس ساحر سيه كرد
گهي در نرگسش حيران بماند/گهي در مجلسش طوفان براند
چه كرد اين دل كه خون شد در برمن/كه اين از چشم آمد بر سرمن
تو گفتي نرگسش سرخي ازان داشت/كه از خون ريزيش گلرخ نشان داشت
سمنبر اوفتاده ديده برخاك/ز خون نرگس او خاك نمناك
گلاب از نرگسان صد حوض راندم/ز خجلت در عرق چون خوص ماندم
گهي از نرگست خوناب پالاي/گهي بيچوب گز مهتاب پيماي
به نرگس خواب بسته جادوان را/به ابرو طاق بوده نيكوان را
سمنبر پيرهن چون گل دريده/زنرگس لاله را جدول كشيده
زقدش سرو بن تشوير ميخورد/ز چشمش نرگس تر تير ميخورد
دل گلرخ ز نرگس پاره داري/كه تو خود نرگس اين كاره داري
فردوسي در بخشهاي مختلف شاهنامه از اين گل بكرات سخن گفته است:
بسازيد جايي چنان چون بهشت/گل و سنبل و نرگس و لاله و كشت
دو چشمش بسان دو نرگس به باغ/مژه تيرگي برده از پر زاغ
دو گل را به دو نرگس آبدار/همي شست، تا شد گلان تابدار
پس آن، دختران جهاندار جم/زنرگس، گلسرخ را داده، نم
*کلیات عراقی:
بركن از خواب چشم نرگس را/تا نظاره كند گلستان را
لاله را دل سوخت بر نرگس/كه نصيبش ز مي خمار آمد
نرگس (۴)
كيمياگر افسانة نرگس را ميشناخت، مرد جوان و زيبايي كه هر روز به كنار درياچهاي ميرفت تا زيبايي خويش را در آب تماشا كند. او آنچنان مجذوب تصوير خويش ميشد كه روزي به آب افتاد و در درياچه غرق شد. در مكاني كه به آب افتاده بود، گلي روييد كه آن را گل نرگس ناميدند. (كيمياگرـ ترجمة دلآراقهرمان ـ چاپ دوم ـ 1374ـ انتشارات فرزان)
بابافغاني شيرازي (925 قمري)
شايد گزينم حالتي در خواب شيرين اجل/ زان نرگس عاشق كشي افسانهاي بايد مرا
ملانوائي از شاعران محلي خراسان سروده است:
امروز نرگس باغ رنگ از رخش پريده/ نام خزان نگردد فصل بهار گاهي
*خسرو و شيرين:
شده گرم از نسيم مشكبيزش/دماغ نرگسِ بيمار خيزش
فسونگر كرده بر خود چشمِ خود را/زبان بسته به افسون چشم بد را
گل نرگس را به مناسبت زردي ميانش و خميدگي سرش برساقة نازك، به بيماري تشبيه ميكنند كه يرقان دارد و چرت ميزند. گرم شدن دماغ كنايه از تب كردن و بالا رفتن حرارت بدن است بخصوص فرق سر. قرارگرفتن در معرض باد باعث سرماخوردگي است و بوي تند موجب سنگينتر شدن و تب كردن زكامي.
چشم زيبا به مناسبت گيرندگي نگاهش چون جادوگري است كه مردم را منتر ميكند.
به خواب نرگس جادوش سوگند/كه غمزهاش كرد جادو را زبانبند
بدان نرگس كه از نرگس گروبرد/بدان سنبل كه سنبل پيش او مُرد
نرگس ز دماغ آتشين تاب/چون تبزدگان بجسته از خواب
در شدت تبي كه از يرقان برخاسته باشد سپيدي چشم به زردي ميگرايد. نرگسِ خم شده بر ساقة باريكش چون سرِ بيماري است كه از شدّت تب فرو افتاده باشد. گل شكفتة نرگس چون چشم بيمار تبداري است كه از خواب پريده باشد.
لاله چو پرير آتش شور انگيخت/دي نرگس، آب شرم ازديده بريخت
امروز بنفشه عطر با خاك آميخت/فردا سحري، باد سمن خواهد بيخت
(ديوان مهستي)
هرگز بود به شوخي چشم تو عبهري/يا راستر زقد تو باشد صنوبري
(عبهر= نرگس)
تا آينه جمال تو ديد و تو حسن خويش/تو عاشق خودي، زتو عاشقتر آينه
به دو نرگس، به دو سنبل، به دو گل، نوبر سرو صنوبر فكنت
منظور از دو سنبل دو گيس است كه از دو طرف سر آويخته باشد.
نرگس= عبهر
به مي عبهري از سرخ گلت/ به خوي عنبري از ياسمنت
به دو مخمور عروس حبشيت/ خفته در حجلة جزع يمنت
چشم گريانم ز گريه كند بود/يافت نور از نرگس جادوي تو
پاي بكوب و دست زن، دست در آن دوشصت زن/ پيش دو نرگس خوشش، كشته نگر دل مرا
دل گفت حسن روي او وان نرگس جادوي او/ وان سنبل ابروي او، وان لعل شيرين ماجرا
يكي چشميست بشكفته باصقال روح پذيرفته/ چو نرگس خواب او رفته براي باغباني را
1ـ naroism يا narcissism كه در فارسي از لحاظ رواني به ( خودشيفتگي ) ترجمه شده است اصطلاحي است كه براي اولين مرتبه بوسيله ( هاولاكاليس ) مورد استفاذه قرار گرفته و (فرويد ) آنرا مانند بسياري مطالب ديگر از وي اقتباس كرده است . سبب استفاده از اين اصطلاح براي نشان دادن حالت رواني (خودشيفتگي) مربوط به يكي از اساطير يوناني است :
در يونان باستان جواني بود به نام ( نارسيس ) يا ( نرگس ) كه ازوجاهت و زيبائي كم نظيري بر خوردار بود . زيبائي جوان مذكور كه پسر رودخانه ( سهفيز ) ناميده ميشد، سبب شده بود كه دختران شهر دلباخته زيبائي اوشده بودند، اما ( نارسيس ) به عشق آنها نسبت به خود توجهي نداشت و آنها را از خود ميراند . سرانجام يكي از دختران شهر، قلبش از رفتار (نارسيس ) نسبت به خود شكست و به او نفرين كرد كه خداند مرضي به او بدهد كه درماني نداشتهباشد . نفرين اين دختر درباره نارسيس به تحقق پيوست و روزي او غرق شد .
ترسم كه در آئينه بيند رخ خود را/كي رد نظر از عاشق و بر خويش كند ناز
و اما مكانيسم رواني ( نارسيس ) به شرح زير است :
بطوريكه در مباحث پيش گفتيم ( ليبيدو ) در مراحل سير تكامل طفل در سه مرحله لب و دهان، مقعد و آلت تناسلي متمركز ميشود كه اين سه مرحله را كه در 5 سال ابتداي عمر طفل اتفاق ميافتد، رويهم رفته مرحله بلوغ گويند . در اين دوره كه مرحله قبل از توجه طفل به افراد و اشياء خارج در محيط پيرامون است طفل پيوسته به خود توجه دارد و از نگريستن به اعضاي بدن خود و لمس كردن آنها لذت ميبرد و در واقع به خود عشق ميورزد . حال اگر در اين مرحله كه طفل فقط به خود توجه دارد و در واقع مظاهر (نارسيسم) يا (خودشيفتگي) در او متجلي است سير تكاملش متوقف شود، خاصيت رواني (خودشيفتگي) نيز در اوباقي خواهد ماند و شخص به جاي جنس مخالف، خود را بعنوان يك معشوق خارجي هدف قرارميدهد . // پایان //
[یادداشتهای پراکنده دوستم شادروان صادق افشار با مرگ نابهنگام او، در اینجا به پایان میرسد. خشنودم که آنها را از نابودی رهایی بخشیدم و امیدوارم تا اینگونه پژوهشها دنبال شود. / امید عطایی فرد]
”مرگ نرگس“
وقتي نرگس مرد، گلهاي باغ همه ماتم گرفتند واز جويبار خواهش كردند براي گريست به آنها چند قطره آب وام دهد. جويبار آهي كشيد و گفت: بقدري نرگس را دوست ميداشتم كه اگر تمام آبهاي من مبدل به اشك شود و آنها را براي نرگس بپاشم باز كم است. گلها گفتند: راست ميگويي، چگونه ممكن بود با آنهمه زيبايي نرگس را دوست نداشت؟!
جويبار پرسيد مگر نرگس زيبا بود؟! گلها گفتند: تويي كه اغلب نرگس خم شده، صورت زيباي خود را در آبهاي شفاف تو تماشا ميكرد بايد بهتر از هركس بداني كه نرگس زيبا بود. جويبار گفت: من نرگس را براي اين دوست داشتم كه وقتي خم ميشد و به من نگاه ميكرد، ميتوانستم زيبايي خود را در چشمان او تماشا كنم. (گزيدة متون ادب فارسي ـ اسكار وايلد ـ ترجمة دشتي. ص 7)
فرهنگ آريانپور(ص 3340)
Narcism=narcissismخودستائي، خودپسندي، خود فروشي، نفس پرستي
Narcissine=narcissan خودستا
Narcissistوابسته به نرگس افسانهاي
Narcissusخودستا، خود فروش خود پسند
افسانة نرگس: جواني رعنا كه عاشق تصوير خود شده و در اثر نرسيدن به مطلوب خود مرده و پس از مرگ بگل نرگس تبديل شد.
ز ذوق نرگستر آب در دهان آرد اگر نگاه در اين نظم آبداركند
غلام نرگس آنم كه با طراحي مي گرفته دست بتي برچمن گذار كند
آرام جان به نرگس ساحر زما برد تاراج دل به طرة عنبر فشان كند
نميرود همه شب چشم نرگس اندر خواب
زبسكه بلبل شوريده دلفغان دارد
نرگس مخمور را رعشه بر اعضافتد بس كه به وقت سحر آب خورد در خمار
ز جور سنبل كافر مزاج او افغان ز دست نرگس جادو فريب او فرياد
عليالصباح كه نرگس پياله بردارد سمن به عزم صبوصي كلاله بردارد
گشاد چشم خواب آلود نرگس تماشاي رياحين ميكند باز
عبيد زاكاني
تا مهر تواًم در دل شوريده شست/و افتاد مرا چشم بدان نرگس مستاين غم زدلم نمينهد پايبرون/وين اشك زدامنم نميدارد دست
خرامان در چمن سرو سرافراز/زمستي چشم نرگس گشته پرناز
دل غنچه چو طبع تنگدستان/شده نرگس چو چشم نيم مستان
در اين بستان گل و نرگس كه بوئي/همان سرو و همان سنبل كه جوئي
دلم ميگردد از گفتن پريشان/ولي چون بنگري هريك از ايشان
رخ خوبي و چشم دلستانيست/قد شوخي و زلف نوجواني است
رخ=گل/ چشم= نرگس/ قد= سرو/ زلف=سنبل
كليات عبيد زكاني
نرگس شهلاش در سر، فتنهئي دارد عجب/كز مي حسن، اين همه مستي و خواب آورده استنسيمي/105
شيوة چشم سياه تو چه داند نرگس/راز اين نكته به صاحب نظري ميگويد
نسيمي/ص:167
تا مست جام نرگس شهلاي او شديم/كارم هميشه خواب و خمارست، والسلام!
نسيمي/ ص:211
چو نرگس زارتن در مرگ دادش/هم از سيم و هم از زربرگ دادش
ز نرگس روي زر پرسيم كرد او/دل پر خون بحق تسليم كرد او
چو گل را نرگس تر بر مه افتاد/دلش چون ماهتابي در ره افتاد
زبس كالقصه دزديده نگه كرد/جهان بر نرگس ساحر سيه كرد
گهي در نرگسش حيران بماند/گهي در مجلسش طوفان براند
چه كرد اين دل كه خون شد در برمن/كه اين از چشم آمد بر سرمن
تو گفتي نرگسش سرخي ازان داشت/كه از خون ريزيش گلرخ نشان داشت
سمنبر اوفتاده ديده برخاك/ز خون نرگس او خاك نمناك
گلاب از نرگسان صد حوض راندم/ز خجلت در عرق چون خوص ماندم
گهي از نرگست خوناب پالاي/گهي بيچوب گز مهتاب پيماي
به نرگس خواب بسته جادوان را/به ابرو طاق بوده نيكوان را
سمنبر پيرهن چون گل دريده/زنرگس لاله را جدول كشيده
زقدش سرو بن تشوير ميخورد/ز چشمش نرگس تر تير ميخورد
دل گلرخ ز نرگس پاره داري/كه تو خود نرگس اين كاره داري
فردوسي در بخشهاي مختلف شاهنامه از اين گل بكرات سخن گفته است:
بسازيد جايي چنان چون بهشت/گل و سنبل و نرگس و لاله و كشت
دو چشمش بسان دو نرگس به باغ/مژه تيرگي برده از پر زاغ
دو گل را به دو نرگس آبدار/همي شست، تا شد گلان تابدار
پس آن، دختران جهاندار جم/زنرگس، گلسرخ را داده، نم
*کلیات عراقی:
بركن از خواب چشم نرگس را/تا نظاره كند گلستان را
لاله را دل سوخت بر نرگس/كه نصيبش ز مي خمار آمد
نرگس (۴)
من جادوي چشمان همه را جرقه عرفاني ميدانم
پائولوكوئيلو ميگويد: ”خيلي سخت است درباره اين تأثيرات صحبت كنم، چون من جادوي چشمان همه را جرقه عرفاني ميدانم. اما در ايران مولوي را يكي از عرفايي ميدانم كه خيلي بر من تأثير گذاشته است. (همشهري، دوشنبه 23 خرداد 1379 شمارة 2139)كيمياگر افسانة نرگس را ميشناخت، مرد جوان و زيبايي كه هر روز به كنار درياچهاي ميرفت تا زيبايي خويش را در آب تماشا كند. او آنچنان مجذوب تصوير خويش ميشد كه روزي به آب افتاد و در درياچه غرق شد. در مكاني كه به آب افتاده بود، گلي روييد كه آن را گل نرگس ناميدند. (كيمياگرـ ترجمة دلآراقهرمان ـ چاپ دوم ـ 1374ـ انتشارات فرزان)
بابافغاني شيرازي (925 قمري)
شايد گزينم حالتي در خواب شيرين اجل/ زان نرگس عاشق كشي افسانهاي بايد مرا
ملانوائي از شاعران محلي خراسان سروده است:
امروز نرگس باغ رنگ از رخش پريده/ نام خزان نگردد فصل بهار گاهي
*خسرو و شيرين:
شده گرم از نسيم مشكبيزش/دماغ نرگسِ بيمار خيزش
فسونگر كرده بر خود چشمِ خود را/زبان بسته به افسون چشم بد را
گل نرگس را به مناسبت زردي ميانش و خميدگي سرش برساقة نازك، به بيماري تشبيه ميكنند كه يرقان دارد و چرت ميزند. گرم شدن دماغ كنايه از تب كردن و بالا رفتن حرارت بدن است بخصوص فرق سر. قرارگرفتن در معرض باد باعث سرماخوردگي است و بوي تند موجب سنگينتر شدن و تب كردن زكامي.
چشم زيبا به مناسبت گيرندگي نگاهش چون جادوگري است كه مردم را منتر ميكند.
به خواب نرگس جادوش سوگند/كه غمزهاش كرد جادو را زبانبند
بدان نرگس كه از نرگس گروبرد/بدان سنبل كه سنبل پيش او مُرد
نرگس ز دماغ آتشين تاب/چون تبزدگان بجسته از خواب
در شدت تبي كه از يرقان برخاسته باشد سپيدي چشم به زردي ميگرايد. نرگسِ خم شده بر ساقة باريكش چون سرِ بيماري است كه از شدّت تب فرو افتاده باشد. گل شكفتة نرگس چون چشم بيمار تبداري است كه از خواب پريده باشد.
لاله چو پرير آتش شور انگيخت/دي نرگس، آب شرم ازديده بريخت
امروز بنفشه عطر با خاك آميخت/فردا سحري، باد سمن خواهد بيخت
(ديوان مهستي)
هرگز بود به شوخي چشم تو عبهري/يا راستر زقد تو باشد صنوبري
(عبهر= نرگس)
تا آينه جمال تو ديد و تو حسن خويش/تو عاشق خودي، زتو عاشقتر آينه
به دو نرگس، به دو سنبل، به دو گل، نوبر سرو صنوبر فكنت
منظور از دو سنبل دو گيس است كه از دو طرف سر آويخته باشد.
نرگس= عبهر
به مي عبهري از سرخ گلت/ به خوي عنبري از ياسمنت
به دو مخمور عروس حبشيت/ خفته در حجلة جزع يمنت
(خاقاني شرواني)
شرابي به زنگ گل نرگس وجود دارد.چشم گريانم ز گريه كند بود/يافت نور از نرگس جادوي تو
پاي بكوب و دست زن، دست در آن دوشصت زن/ پيش دو نرگس خوشش، كشته نگر دل مرا
دل گفت حسن روي او وان نرگس جادوي او/ وان سنبل ابروي او، وان لعل شيرين ماجرا
يكي چشميست بشكفته باصقال روح پذيرفته/ چو نرگس خواب او رفته براي باغباني را
ديوان شمس
روانشناسي جرائم و انحرافات :1ـ naroism يا narcissism كه در فارسي از لحاظ رواني به ( خودشيفتگي ) ترجمه شده است اصطلاحي است كه براي اولين مرتبه بوسيله ( هاولاكاليس ) مورد استفاذه قرار گرفته و (فرويد ) آنرا مانند بسياري مطالب ديگر از وي اقتباس كرده است . سبب استفاده از اين اصطلاح براي نشان دادن حالت رواني (خودشيفتگي) مربوط به يكي از اساطير يوناني است :
در يونان باستان جواني بود به نام ( نارسيس ) يا ( نرگس ) كه ازوجاهت و زيبائي كم نظيري بر خوردار بود . زيبائي جوان مذكور كه پسر رودخانه ( سهفيز ) ناميده ميشد، سبب شده بود كه دختران شهر دلباخته زيبائي اوشده بودند، اما ( نارسيس ) به عشق آنها نسبت به خود توجهي نداشت و آنها را از خود ميراند . سرانجام يكي از دختران شهر، قلبش از رفتار (نارسيس ) نسبت به خود شكست و به او نفرين كرد كه خداند مرضي به او بدهد كه درماني نداشتهباشد . نفرين اين دختر درباره نارسيس به تحقق پيوست و روزي او غرق شد .
ترسم كه در آئينه بيند رخ خود را/كي رد نظر از عاشق و بر خويش كند ناز
و اما مكانيسم رواني ( نارسيس ) به شرح زير است :
بطوريكه در مباحث پيش گفتيم ( ليبيدو ) در مراحل سير تكامل طفل در سه مرحله لب و دهان، مقعد و آلت تناسلي متمركز ميشود كه اين سه مرحله را كه در 5 سال ابتداي عمر طفل اتفاق ميافتد، رويهم رفته مرحله بلوغ گويند . در اين دوره كه مرحله قبل از توجه طفل به افراد و اشياء خارج در محيط پيرامون است طفل پيوسته به خود توجه دارد و از نگريستن به اعضاي بدن خود و لمس كردن آنها لذت ميبرد و در واقع به خود عشق ميورزد . حال اگر در اين مرحله كه طفل فقط به خود توجه دارد و در واقع مظاهر (نارسيسم) يا (خودشيفتگي) در او متجلي است سير تكاملش متوقف شود، خاصيت رواني (خودشيفتگي) نيز در اوباقي خواهد ماند و شخص به جاي جنس مخالف، خود را بعنوان يك معشوق خارجي هدف قرارميدهد . // پایان //
[یادداشتهای پراکنده دوستم شادروان صادق افشار با مرگ نابهنگام او، در اینجا به پایان میرسد. خشنودم که آنها را از نابودی رهایی بخشیدم و امیدوارم تا اینگونه پژوهشها دنبال شود. / امید عطایی فرد]
۱۳۸۸/۰۷/۱۵
زرتشت. کورش. فردوسی (1)
۳ سیمای اساسی هویت میهنی
سپیتمان زرتشت زمینه ساز شهریاری آرمانی برای مرز مزدایی ایران به شمار میرود. بینش این بزرگمرد در فلسفه سیاسی چندان به بررسی کشیده نشده است. دیدگاه های وی را میتوان چنین فشرده کرد:
۱) آزادی گزینش.
۲) پیروی شاه زمینی از شهریار کیهانی (اهورامزدا).
۳) آبادانی و نوگرایی.
۴) پیکار پیوسته نیکی با بدی.
۵) آموزش همیشگی و همگانی.
ایران دوستی زرتشت را از این سروده میتوان دریافت:
به شاه جهان گفت زرتشت پیر / که در دین ما این نباشد هژیر
که تو باژ بدهی به سالار چین / نه اندر خور ما بود اینچنین
نباشم بدین نیز همداستان / که شاهان ما در گه باستان
به ترکان نداد ایچ کس باژ و ساو / بر این روزگار گزشته بتاو
کورش بزرگ بهترین و ناب ترین شهریاری مورد پسند زرتشت را پیاده کرد. نه تنها ایران بلکه جهان در پرتو هخامنشیان بالید و از رفاه و امنیت برخوردار گردید. کورش نمونه آرمانی یک رهبر و پیشوا به شمار میرود که نیکنامی ابدی برای کشورش به یادگار نهاد. از آموزه های اوست:
۱)پاسداشت دادگری و قانون.
۲)نیکبختی و سربلندی برای میهن.
۳)آزادی دینی و عقیدتی.
۴)صلح و آرامش.
فردوسی بزرگ، ثبت کننده و پاسدار آن همه دستاوردها و یادمانهای میهنی بود. اگر او شاهان را در نامه اش فریاد نمیکرد، و از اندرزهای زرتشت در دیباچه اش نمیگفت، آنگاه گویی که ایران هرگز تاریخی نداشت. اگر سخنی از میهن پرستی شهریاران نمیراند، آنگاه سیاهی دروغ همه جا را فرا میگرفت:
۱)نمانیم که این بوم، ویران کنند (انوشیروان)
۲)که ایران چو باغیست خرم بهار (خسروپرویز)
۳) ز «کشور» کنم دور، بدخواه را (پوران دخت)
بایسته است که این سه سیمای اساسی را فراتر از هر چهره دیگر، برکشیم و ارج نهیم زیرا سه فره میهنی و نگاهبان جاودانه فرهنگ و تمدن ایران زمین به شمار میروند.
نکته مهم درباره این سه رکن هویت ملی آن است که بر «شهریاری ایرانی» مهر تایید زده اند و اگر امروزه نیز میزیستند، بر دیدگاه و آرمان خویش، پای میفشاردند. کسانی که جمهوریت را در برابر پادشاهی مشروطه (مانند نروژ و دانمارک و هلند و ...) پدیده ای مدرن و دموکرات معرفی و تبلیغ میکنند، دروغگویان و بیسوادانی بیش نیستند.
{امید عطایی فرد}
۱۳۸۸/۰۷/۱۱
حافظ مهرآیین (58)
م.ص.نظمی افشار
نرگس در ادب ایرانی (۲)
نرگس بارها در ديوان حافظ به عنوان مشبه به يا رقيب چشمان معشوق مايه مضمونسازيهاي بسيار قرار گرفته است:نرگس ار لاف زد از شيوة چشم تو مرنج/ نرونـد اهــل نظر از پي نابــينـــائي
گشت بيمار كه چون چشم تو گردد نرگس/شيوة تو نشـدش حاصل و بيمار بمانــد
بجز آن نرگس مستانه كه چشمش مرساد/زير اين طارم فيروزه كسي خوش ننشست
نرگس طلبد شيوة چشــم تو زهي چشــم/مسكين خبرش از سرو در ديده حيا نيست
ضمنا در سنت شعر فارسي نرگس داراي ديده ولي بدون بينائي تصوير مي گردد.كمالالدين اسماعيل قصيدة شگرفي در هشتادوچهار بيت دارد با رديف ”نرگس“ كه براي شناخت شخصيت شعري و طبيعي نرگس بسي سودمند است و مطلع آن اين است:
سزدكه تاجورآيد به بوستان نرگس
كه هست بر چمن باغ مرزبان نرگس
* نظامي گنجوي-مخزنالاسرار-1960- انتشارات فرهنگستان علوم شوروي
پنبه در آكنــده چو گل هوش تو/ نرگس چشــم آبلة هــوش بــار
نرگس و گل را چه پرستي چو باغ/ اي زتو هم نرگس و هم گل به باغ
خواب گهي بود سمن زار او/ خواب كنان نرگس بيدار او
آتش ازين دستة ريحان شده/خنجر ازآن نرگس خندان شده
سرمهكش ديدة نرگس صباست/رنگرز جامة مس كيمياست
زلف بنفشه رسن گردنش/ديدة نرگس درم دامنش
*نظامي گنجوي – خسرو و شيرين:
گرفته دستة نرگس به دستش/ ز خوشخوابي چو نرگسهاي مستش
ز رعنائي كه هست اين نرگس مست/ نيالايه بخون هركس دست
نشست و لؤلؤ از نرگس همي ريخت/ بآن آب و آتش از عالم برانگيخت
مژه بر نرگسان مست ميزد/ ز دست خود سر بر دست ميزد
رخ شاه از طرب چون لاله بشكفت/ چو نرگس در بساط خرمي خفت
بخواب نرگس جا دوش سوگند/ كه غمزده اش كرد جادو را زبان بند
بدان نرگس كه از نرگس گرو برد/بدان سنبل كه سنبل پيش او مرد
گهي مي سوزد نرگس از پرندش/گهي ميبست سنبل در كمندش
شبان روزي دگر خفتند مدهوش/بنفشه در بر و نرگس در آغوش
گه از سيب و سمن بدنقل سازيش/گهي بانارو نرگس رفت بازيش
بيارائيم فردا مجلسي نو /به باده سالخورده و نرگس نو
زبس خون كز تن شد رفت چون آب/درآمد نرگس شيرين ز خوش خواب
شده گرم از نرگس مشك بيزش/به گيسو سبزه را بر گل كشيده
ز رشك نرگس مستش خروشان/ به بازار ارم ريحان فروشان
زبان دان مرد راز آن نرگس مست/ زباني ماند و آن ديگر شد از دست
كه اين غم در دل من كاركردست/ تنم چون نرگس بيمار كردست
60 هزاران نرگس از چرخ جهانگرد/فروشد تا برآمد يك گــل زرد
سمنبر غافل از نظارة شاه/ كه سنبل بسته بد بر نرگسش راه
چو گل بر نرگسش كرده نظاره/به دندان كرده خود را پاره پاره
نمك در نرگس بيخواب كرده/ز نرگس لاله را سيراب كرده
فرود آمد ز تخت آن روز دلتنگ/روان كرد ز نرگس آب گلرنگ
به او پهلو كند زين نرگس مست/نهد پيشم چو سوسن دست بر دست
بخورده باده نرگس مست و مخمور/بسان عاشقان بيدرد و رنجور
ز بيشرمي كسي كو شوخ ديده است/چو نرگس با كلاه زر كشيده است
روان شد نرگسان پرخواب كرده/چو صد خرمن گل سيراب كرده
چو تنها ماند ماه سروبالا/ فشاند از نرگسان لولوي لالا
كشيده سرمه ها در نرگس مست/عروسانه نگار بر دست
در تذكرهاوليا صفحة 50 آمده: مار با شاخة نرگس ملك دينار را كه در ساية ديواري خفته بود باد زده است.
*بندهش ـ مهرداد بهار:
اين را نيز گويد كه هرگلي از آنِ امشاسپندي است؛ و باشد كه گويد: مورد و ياسمن هرمزد را خويش است، و ياسمن سپيد بهمن را، مرزنگوش ارديبهشت را، و شاه اسپرغم شهريور را، پلنگ مشك سپندارمذ را و سوسن خرداد را، چمبگ امرداد را، بادرنگ دي ـبه ـآذر را،و (آذر) يون آذر را، و نيلوفر آبان را، و مروسپيد خور را، نرگس ماه را، بنفشه تير را، ميزورس گوش را، و كاردك دي ـ(به ـمهر) را، (گل) هميشه بشكفته مهر را، و خيري سرخ سروش را،و نسترن رشن را،بستان افروز فروردين را، سنبل بهرام را، و خيري زرد رام را، بادرنگبويه باد را، شنبليد دي(به ـدين)را، گل يكصد برگ دين را، هميشه بهار ارد را، آلاله اشتادرا، هوم سپيد آسمان را، بانو اسپرغم زامياد را، كركم ماراسپند را، مرواردشيران انغران را. (ص 88)
در تورات (كتاب استر) داستان دختر يهودي كه به دربار اردشير هخامنشي راه يافت و نام استر يا ايشتر گرفت و جهان بانو شد به تفصيل ذكر شده و علاقة اردشير به نام استر يا ايشتر را ميرساند كه مبين علاقة او به ناهيد است. در قاموس كتاب مقدس، ذيل كلمة هدسه ميخوانيم كه هدسه و هدسا و شوشان و شوشن نام گل زنبق است و امروز كلمات سوزي و سوزيان و سوزان كه بر نام دختران گذارند ماخوذ از همين نام كه به معني گل زنبق است بوده و جز ناهيد مادر ـ خداي باروري و ايزد بانوي زيبائي و فرشتة آب نيست. (آناهيتا در اسطورههاي ايراني. ص 68)
۱۳۸۸/۰۷/۰۸
از فریدون تا فراماسونری
:
امید عطایی فرد
آیینهای رازآمیز مهرپرستی از دیرباز در اروپا رواج داشته است. فریدون پیامآور این آیین که به یاری سازماندهی های اساسی و انجمنهای نهانی توانست زهاک اهریمن خو را سرنگون کند، میراثی استوار به جای نهاد. ایرانیانی که به اروپا کوچ میکردند، و یا در همسایگی آن به سر میبردند نقش بزرگی در گسترش این آیین داشتتد. یونانیان و رومیان مهرپرست و سپس اروپای مسیحی بسی درسها از مذاهب محرمانه مغانه آموختند و با نام و کالبدی دیگر، به ویژه به اسم فراماسونری ارایه دادند.
نماد پرگار و پیشبند چرمی و درجات و بسیاری دیگر از آداب نهانخانه ها برگرفته از افسونهای فریدون و فرمانگزاری های اوست. دانشنامه های فراماسونری به نقش بنیادین ایران در شکل گیری این پویش اشارهها داشته اند و واپسین وامها را از فرقه باستانگرای اسماعیلیه میدانند که از سوی ایشان در هنگامه جنگهای صلیبی به اروپا راه یافت.
فریدون پیش از نبرد با زهاک به یاری یک «پرگار» گرز گاوسر میسازد. کاوه آهنگر «پیشبند چرمین» خود را سر نیزه میکند. فراماسونها نیز پیشبند چرمی میبندند و نمادهای گونیا و پرگار را به کار میبرند و روشهای تشرف و هموندی ایشان برگرفته از آیینهای پیر مغان میباشد؛ با این جدایی اندک که به جای آهنگر، نماد بناگر را دارند. البته امروزه فراماسونری از آرمانهای بنیادین و انسانی خویش دور گشته و دستاویزی برای نیروهای اهریمنی گردیده است.
کاظم کاظمینی با اشاره به جنبشهای مقاومت ملی ایرانیان پس از اسلام، از عیاران و فتیان (گروه فتوت) یاد کرده و درباره آدابشان آورده است:
1. بستن یک پیشبند به کمر داوطلب.
2. پوشیدن جامه و شلواری مخصوص به نام لباس الفتوت.
3. نوشیدن آب نمک از جام به نام کاس الفتوت.
اعضای سابقه دار را «پیر» و کم سابقه را «جوان»، و به عبارت دیگر: پدر و پسر هم میگفتند. همه یکدیگر را «رفیق» خطاب میکردند. مرکزی را که در آنجا گرد می آمدند «بیت» یا خانه مینامیدند. چند مرکز تجمع یا خانه را «حزب»، و چندین حزب را احزاب میدانستند. هر یک از این احزاب، رهبری داشت به نام سرهنگ یا «زعیم القوم». برای عضویت در حزب بایستی تقاضانامه مینوشتند. پس از پزیرفته شدن، با معرفی افراد سابقه دار، دوره ی آزمایشی میدیدند. عضو سابقه دار را «مطلوب» و عضو آزمایشی را «طالب» میخواندند. طالب پس از گزراندن مراحل آزمایش، طی مراسمی مفتخر به بستن پیشبند میگشت و در این مرحله، یک عضو کمربسته محسوب میشد. سوگند یک فتی عیار برای عموم معتبر بود و میتوانست جانشین هر سند و مدرکی باشد.
در کشورهای اروپایی بیش از هرجا ایتالیایی ها و فرانسوی ها و انگلیسی ها به عیاری روی آوردند و مردانی که شیفته جوانمردی و فتوت مشرق زمینی ها بودند عیارپیشگی را به نام شوالیه گری عنوان خود ساختند. روبن هود و پاردایانها و سه تفنگدار و شوالیه های دیگرشان تقلیدی است از آیین پهلوانی و عیارپیشگی سرزمین ما که به وسیله سیاحان مغربی و از راه نشر تدریجی آن از راه آسیای صغیر و روم شرقی به اروپا برده شده است. (نقش پهلوانی و نهضت عیاری در تاریخ اجتماعی و حیات سیاسی ملت ایران، ص 123)
بازمیگردیم به آیین مهر و هفت پله این طریقت مغانه که از آن، برگرفتها و اقتباسات فراوانی رخ داد.
1. کلاغ / پیک
نمادها: سیاره تیر. عنصر باد و هوا.
افزارها: چوبی که دومار به دورش حلقه زده اند.
کلاغ نقش پیک و پیشکار را دارد و همچنین میزبانی و خورا ک گستری با اوست. در نخستین خان باید نقاب کلاغ به چهره زد و در آیین باد شرکت کرد. کلاغ نقش پیشکار و خدمتگزار مهرکده را دارد و یک مغبچه است.
تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت؛ به مردمی، نه به فرمان، چنان بران که دانی
همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس؛ که درازست ره مقصد و من نوسفرم
گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر؛ بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر
نه من سبوکش این دیر رندسوزم و بس؛ بسا سرا در این کارخانه خاک سبوست
[حافظ]
در مهرکده ها نگاره هایی دیده میشود که پیشکاران ایزدمیترا، سبو بر دوش به پزیرایی برخاسته اند. این آیینهای مغانه را در تخت جمشید به روشنی میبینیم.
پیک مهر پس از ساسانیان (دوره اسلامی) به سیمای شاطر درآمد. شاطران، قاصدان و پیکهایی پیاده بودند که نامه ها و پیغام های فوری و محرمانه را پوشیده تر و تندتر از سوارکاران، از شهری به شهر دیگر میبردند. جامه رسمی شاطران قبای بلند دور چیندار بود که پس از رسیدن به مقامات بالا، به آن زنگ بسته میشد. گیوه های سبک و مچ پیچ تا زیر زانو؛ کلاهی بوقی شکل؛ کمربندی که سه زنگوله آن، روی شکم می افتاد؛ کلاه بزرگ آفتابگیر و پری در پهلوی کلاه به نشانه شاطری؛ شلوار بسیار تنگ؛ عصای بلند سرکج که سلاح و یاور ایشان در کوخ پیمایی بود و... به نوشته تاورنیه جهانگرد فرانسوی در زمان صفویه، شاطران ایرانی 144 کیلومتر را یک نفس میدویدند.
به نوشته کاظم کاظمینی: ایشان در مواقع حساس به راه های دور و مخوف، از معابری که چاپارخانه نداشت و علوفه برای اسب پیدا نمیشد، فرستاده میشدند. مدت زمانی که شاطرها در حال دویدن بودند اغلب سه چهار روز طول میکشید. چنانچه گرسنه یا تشنه میشدند میبایست بدون توقف از انبان نان و خورشتی که بر دوش داشتند و از مشک آبی که به کمر بسته بودند سد جوع و رفع تشنگی کنند. (نهضت عیاری، ص 184 به بعد)
آیینهای رازآمیز مهرپرستی از دیرباز در اروپا رواج داشته است. فریدون پیامآور این آیین که به یاری سازماندهی های اساسی و انجمنهای نهانی توانست زهاک اهریمن خو را سرنگون کند، میراثی استوار به جای نهاد. ایرانیانی که به اروپا کوچ میکردند، و یا در همسایگی آن به سر میبردند نقش بزرگی در گسترش این آیین داشتتد. یونانیان و رومیان مهرپرست و سپس اروپای مسیحی بسی درسها از مذاهب محرمانه مغانه آموختند و با نام و کالبدی دیگر، به ویژه به اسم فراماسونری ارایه دادند.
نماد پرگار و پیشبند چرمی و درجات و بسیاری دیگر از آداب نهانخانه ها برگرفته از افسونهای فریدون و فرمانگزاری های اوست. دانشنامه های فراماسونری به نقش بنیادین ایران در شکل گیری این پویش اشارهها داشته اند و واپسین وامها را از فرقه باستانگرای اسماعیلیه میدانند که از سوی ایشان در هنگامه جنگهای صلیبی به اروپا راه یافت.
فریدون پیش از نبرد با زهاک به یاری یک «پرگار» گرز گاوسر میسازد. کاوه آهنگر «پیشبند چرمین» خود را سر نیزه میکند. فراماسونها نیز پیشبند چرمی میبندند و نمادهای گونیا و پرگار را به کار میبرند و روشهای تشرف و هموندی ایشان برگرفته از آیینهای پیر مغان میباشد؛ با این جدایی اندک که به جای آهنگر، نماد بناگر را دارند. البته امروزه فراماسونری از آرمانهای بنیادین و انسانی خویش دور گشته و دستاویزی برای نیروهای اهریمنی گردیده است.
کاظم کاظمینی با اشاره به جنبشهای مقاومت ملی ایرانیان پس از اسلام، از عیاران و فتیان (گروه فتوت) یاد کرده و درباره آدابشان آورده است:
1. بستن یک پیشبند به کمر داوطلب.
2. پوشیدن جامه و شلواری مخصوص به نام لباس الفتوت.
3. نوشیدن آب نمک از جام به نام کاس الفتوت.
اعضای سابقه دار را «پیر» و کم سابقه را «جوان»، و به عبارت دیگر: پدر و پسر هم میگفتند. همه یکدیگر را «رفیق» خطاب میکردند. مرکزی را که در آنجا گرد می آمدند «بیت» یا خانه مینامیدند. چند مرکز تجمع یا خانه را «حزب»، و چندین حزب را احزاب میدانستند. هر یک از این احزاب، رهبری داشت به نام سرهنگ یا «زعیم القوم». برای عضویت در حزب بایستی تقاضانامه مینوشتند. پس از پزیرفته شدن، با معرفی افراد سابقه دار، دوره ی آزمایشی میدیدند. عضو سابقه دار را «مطلوب» و عضو آزمایشی را «طالب» میخواندند. طالب پس از گزراندن مراحل آزمایش، طی مراسمی مفتخر به بستن پیشبند میگشت و در این مرحله، یک عضو کمربسته محسوب میشد. سوگند یک فتی عیار برای عموم معتبر بود و میتوانست جانشین هر سند و مدرکی باشد.
در کشورهای اروپایی بیش از هرجا ایتالیایی ها و فرانسوی ها و انگلیسی ها به عیاری روی آوردند و مردانی که شیفته جوانمردی و فتوت مشرق زمینی ها بودند عیارپیشگی را به نام شوالیه گری عنوان خود ساختند. روبن هود و پاردایانها و سه تفنگدار و شوالیه های دیگرشان تقلیدی است از آیین پهلوانی و عیارپیشگی سرزمین ما که به وسیله سیاحان مغربی و از راه نشر تدریجی آن از راه آسیای صغیر و روم شرقی به اروپا برده شده است. (نقش پهلوانی و نهضت عیاری در تاریخ اجتماعی و حیات سیاسی ملت ایران، ص 123)
بازمیگردیم به آیین مهر و هفت پله این طریقت مغانه که از آن، برگرفتها و اقتباسات فراوانی رخ داد.
1. کلاغ / پیک
نمادها: سیاره تیر. عنصر باد و هوا.
افزارها: چوبی که دومار به دورش حلقه زده اند.
کلاغ نقش پیک و پیشکار را دارد و همچنین میزبانی و خورا ک گستری با اوست. در نخستین خان باید نقاب کلاغ به چهره زد و در آیین باد شرکت کرد. کلاغ نقش پیشکار و خدمتگزار مهرکده را دارد و یک مغبچه است.
تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت؛ به مردمی، نه به فرمان، چنان بران که دانی
همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس؛ که درازست ره مقصد و من نوسفرم
گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر؛ بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر
نه من سبوکش این دیر رندسوزم و بس؛ بسا سرا در این کارخانه خاک سبوست
[حافظ]
در مهرکده ها نگاره هایی دیده میشود که پیشکاران ایزدمیترا، سبو بر دوش به پزیرایی برخاسته اند. این آیینهای مغانه را در تخت جمشید به روشنی میبینیم.
پیک مهر پس از ساسانیان (دوره اسلامی) به سیمای شاطر درآمد. شاطران، قاصدان و پیکهایی پیاده بودند که نامه ها و پیغام های فوری و محرمانه را پوشیده تر و تندتر از سوارکاران، از شهری به شهر دیگر میبردند. جامه رسمی شاطران قبای بلند دور چیندار بود که پس از رسیدن به مقامات بالا، به آن زنگ بسته میشد. گیوه های سبک و مچ پیچ تا زیر زانو؛ کلاهی بوقی شکل؛ کمربندی که سه زنگوله آن، روی شکم می افتاد؛ کلاه بزرگ آفتابگیر و پری در پهلوی کلاه به نشانه شاطری؛ شلوار بسیار تنگ؛ عصای بلند سرکج که سلاح و یاور ایشان در کوخ پیمایی بود و... به نوشته تاورنیه جهانگرد فرانسوی در زمان صفویه، شاطران ایرانی 144 کیلومتر را یک نفس میدویدند.
به نوشته کاظم کاظمینی: ایشان در مواقع حساس به راه های دور و مخوف، از معابری که چاپارخانه نداشت و علوفه برای اسب پیدا نمیشد، فرستاده میشدند. مدت زمانی که شاطرها در حال دویدن بودند اغلب سه چهار روز طول میکشید. چنانچه گرسنه یا تشنه میشدند میبایست بدون توقف از انبان نان و خورشتی که بر دوش داشتند و از مشک آبی که به کمر بسته بودند سد جوع و رفع تشنگی کنند. (نهضت عیاری، ص 184 به بعد)
2. نامزد / پوشیده
نمادها: سیاره ناهید. عنصر آب. مشعل و چراغ.
این مرحله ازدواج عرفانی و پیوند میان رهرو و ایزد مهر است. در این خان، رهرو تازه کار باید سر و چهره اش را تا زمان بایسته بپوشاند. در هنگام تشرف، پیشرو و رهرو، دست راست یکدیگر را به نشانه پیمان میفشارند و آواز ویژه ای خوانده میشود.
شمس میگوید: یار را دو دست است اما چندانکه بجویی، چپ نیابی. هر دو دستش راست است.
تو را آن به، که روی خود ز مشتاقان بپوشانی؛ که شادی جهانگیری غم لشگر نمی ارزد
[حافظ]
3. سرباز
نمادها: سیاره بهرام. عنصر خاک. جامه قهوه ای. مُهر و نشان ایزد مهر بر پیشانی.
افزارها: توبره بر شانه چپ. کلاهخود و نیزه.
این خان، آمادگی برای پیکار با دشمنان است. تاجی از نوک شمشیر آویزان میکنند و هنگامی که بر سر سرباز میخواهند بگزارند، آن را کنار زده میگوید: تنها ایزد مهر تاج سر من است.
شمس میگوید: در اندرون من بشارتی هست. عجبم می آید از این مردمان که بی آن بشارت شادند. اگر هر یکی را تاج زرین بر سر نهادندی، بایستی که راضی نشدندی؛ که: ما این را چه میکنیم؟ ما را آن «گشاد اندرون» میباید. کاشکی اینچه داریم همه بستندی و آنچه آن ماست به حقیقت، به ما دادندی.
بر پیشانی یا سینه سرباز مهر، نقشهایی را مینهادند و حافظ در این باره میگوید:
سرشک من که ز توفان نوح دست ببرد؛ ز لوح سینه نیارست «نقش مهر» تو شست
یادباد آنکه نهانت نظری با ما بود؛ «رقم مهر» تو بر چهره ما پیدا بود
و درباره توبره یا حقه (کوله) سرباز مهر میسراید:
گوهر مخزن اسرار همان است که بود؛ «حقه مهر» بدان مُهر و نشان است که بود
همانگونه که در تخت جمشید میبینیم سربازان ایران حلقه ای در گوش به نشانه پیروی از ایزد مهر دارند. حافظ که خود را «حلقه به گوش میخانه عشق» میخواند، در این غزل میگوید:
تا ز میخانه و می، نام و نشان خواهد بود؛ سرِ ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
حلقه پیر مغان از ازلم در گوش است؛ بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود
سرباز میترا حتا زمانی که بالاترین درجه هم برسد همیشه خود را یک سرباز ساده میداند. از این روست که شمس میگوید: دربند مبارزی نمودن باش نه در بند سرلشگری.
چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد؛ من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
[حافظ]
4. شیرمرد
نماد: سیاره هرمزد. عنصر آتش. جامه ارغوانی رنگ تند. چنگ.
افزارها: بیلچه
در این خان میتواند در آیین خوراک مقدس و عشای ربانی شرکت کند. هنگام تشرف به جای آب، عسل روی دستان شیرمرد ریخته میشود و زبانش را میشویند.
فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست؛ کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد
[حافظ]
مرد میباید شیر هفت سر (باشد) تا دربازد و غم نخورد و فدا کند. [شمس]
لقب یعقوب پهلوان بزرگ سیستان: لیث به معنای شیر است و شاید او تا خان چهارم را پیموده بود. ابوالحسن خرقانی عارف بزرگ ایرانی در یادهای ادبی از جمله مثنوی مولانا سوار بر شیری غران نموده شده که به جای تازیانه، مار نری در دست دارد.
5. پارسی (پارسا، ماهبد)
نمادها: سیاره ماه. جامه خاکستری.
افزارها: کلاه گبرکی (شکسته، فریجی)
یادباد آنکه مه من چو کله بربستی؛ در رکابش مه نو پیک جهان پیما بود
[حافظ]
6. پیک خورشید (هیربد)
نمادها: ستاره خورشید. جامه سرخ با کمربند زرد.
افزارها: تازیانه و هاله (سربند، کلاه) آبی و مشعل.
نماینده خورشید بر زمین.
پیر گل رنگ من اندر حق ازرق پوشان؛ فرصت خبث نداد ار نه حکایتها بود
بند برقع بگشا ای مه «خورشید کلاه»؛ تا چو زلفت سرِ سودازده در پا فکنم
[حافظ]
7. پیر مغان (انسان کامل).
نمادها: سیاره کیوان.
افزارها: کلاه شکسته و داس و حلقه و عصا.
وی را پدر پدران، آموزگار و پیر اسرار، عالیترین مقام، اعلا درجه متقی و مقدس میخواندند. پیر مغان از اخترشناسی و اختربینی آگاهی داشت.
حافظ در غزلی با اشاره به «بزمگاهی دلنشان چون قصر فردوس برین» ما را با رده های مهرپرستان در آیینهایشان آشنا میکند:
صف نشینان نیکخواه و پیشکاران با ادب؛ دوستداران صاحب اسرار و حریفان دوستکام
1. پیشکاران: پیکها، نوآموزان. رده یکم.
2. نیکخواهان: پوشیدگان و سربازان. رده دوم و سوم.
3. حریفان دوستکام: شیرمردان و پارسی مردان (پارسایان). رده چهارم و پنجم.
4. صاحبان اسرار: هیربدان و پیران. رده های ششم و هفتم.
و در این غزل آیین مهرکده را در می یابیم:
در سرای مغان رفته بود و آب زده؛ نشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده
سبوکشان همه در بندگیش بسته کمر؛ ولی ز ترک کله چتر بر سحاب زده
شعاع جام و قدح نور ماه پوشیده؛ عذار مغبچگان راه آفتاب زده
نمادها: سیاره ناهید. عنصر آب. مشعل و چراغ.
این مرحله ازدواج عرفانی و پیوند میان رهرو و ایزد مهر است. در این خان، رهرو تازه کار باید سر و چهره اش را تا زمان بایسته بپوشاند. در هنگام تشرف، پیشرو و رهرو، دست راست یکدیگر را به نشانه پیمان میفشارند و آواز ویژه ای خوانده میشود.
شمس میگوید: یار را دو دست است اما چندانکه بجویی، چپ نیابی. هر دو دستش راست است.
تو را آن به، که روی خود ز مشتاقان بپوشانی؛ که شادی جهانگیری غم لشگر نمی ارزد
[حافظ]
3. سرباز
نمادها: سیاره بهرام. عنصر خاک. جامه قهوه ای. مُهر و نشان ایزد مهر بر پیشانی.
افزارها: توبره بر شانه چپ. کلاهخود و نیزه.
این خان، آمادگی برای پیکار با دشمنان است. تاجی از نوک شمشیر آویزان میکنند و هنگامی که بر سر سرباز میخواهند بگزارند، آن را کنار زده میگوید: تنها ایزد مهر تاج سر من است.
شمس میگوید: در اندرون من بشارتی هست. عجبم می آید از این مردمان که بی آن بشارت شادند. اگر هر یکی را تاج زرین بر سر نهادندی، بایستی که راضی نشدندی؛ که: ما این را چه میکنیم؟ ما را آن «گشاد اندرون» میباید. کاشکی اینچه داریم همه بستندی و آنچه آن ماست به حقیقت، به ما دادندی.
بر پیشانی یا سینه سرباز مهر، نقشهایی را مینهادند و حافظ در این باره میگوید:
سرشک من که ز توفان نوح دست ببرد؛ ز لوح سینه نیارست «نقش مهر» تو شست
یادباد آنکه نهانت نظری با ما بود؛ «رقم مهر» تو بر چهره ما پیدا بود
و درباره توبره یا حقه (کوله) سرباز مهر میسراید:
گوهر مخزن اسرار همان است که بود؛ «حقه مهر» بدان مُهر و نشان است که بود
همانگونه که در تخت جمشید میبینیم سربازان ایران حلقه ای در گوش به نشانه پیروی از ایزد مهر دارند. حافظ که خود را «حلقه به گوش میخانه عشق» میخواند، در این غزل میگوید:
تا ز میخانه و می، نام و نشان خواهد بود؛ سرِ ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
حلقه پیر مغان از ازلم در گوش است؛ بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود
سرباز میترا حتا زمانی که بالاترین درجه هم برسد همیشه خود را یک سرباز ساده میداند. از این روست که شمس میگوید: دربند مبارزی نمودن باش نه در بند سرلشگری.
چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد؛ من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
[حافظ]
4. شیرمرد
نماد: سیاره هرمزد. عنصر آتش. جامه ارغوانی رنگ تند. چنگ.
افزارها: بیلچه
در این خان میتواند در آیین خوراک مقدس و عشای ربانی شرکت کند. هنگام تشرف به جای آب، عسل روی دستان شیرمرد ریخته میشود و زبانش را میشویند.
فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست؛ کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد
[حافظ]
مرد میباید شیر هفت سر (باشد) تا دربازد و غم نخورد و فدا کند. [شمس]
لقب یعقوب پهلوان بزرگ سیستان: لیث به معنای شیر است و شاید او تا خان چهارم را پیموده بود. ابوالحسن خرقانی عارف بزرگ ایرانی در یادهای ادبی از جمله مثنوی مولانا سوار بر شیری غران نموده شده که به جای تازیانه، مار نری در دست دارد.
5. پارسی (پارسا، ماهبد)
نمادها: سیاره ماه. جامه خاکستری.
افزارها: کلاه گبرکی (شکسته، فریجی)
یادباد آنکه مه من چو کله بربستی؛ در رکابش مه نو پیک جهان پیما بود
[حافظ]
6. پیک خورشید (هیربد)
نمادها: ستاره خورشید. جامه سرخ با کمربند زرد.
افزارها: تازیانه و هاله (سربند، کلاه) آبی و مشعل.
نماینده خورشید بر زمین.
پیر گل رنگ من اندر حق ازرق پوشان؛ فرصت خبث نداد ار نه حکایتها بود
بند برقع بگشا ای مه «خورشید کلاه»؛ تا چو زلفت سرِ سودازده در پا فکنم
[حافظ]
7. پیر مغان (انسان کامل).
نمادها: سیاره کیوان.
افزارها: کلاه شکسته و داس و حلقه و عصا.
وی را پدر پدران، آموزگار و پیر اسرار، عالیترین مقام، اعلا درجه متقی و مقدس میخواندند. پیر مغان از اخترشناسی و اختربینی آگاهی داشت.
حافظ در غزلی با اشاره به «بزمگاهی دلنشان چون قصر فردوس برین» ما را با رده های مهرپرستان در آیینهایشان آشنا میکند:
صف نشینان نیکخواه و پیشکاران با ادب؛ دوستداران صاحب اسرار و حریفان دوستکام
1. پیشکاران: پیکها، نوآموزان. رده یکم.
2. نیکخواهان: پوشیدگان و سربازان. رده دوم و سوم.
3. حریفان دوستکام: شیرمردان و پارسی مردان (پارسایان). رده چهارم و پنجم.
4. صاحبان اسرار: هیربدان و پیران. رده های ششم و هفتم.
و در این غزل آیین مهرکده را در می یابیم:
در سرای مغان رفته بود و آب زده؛ نشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده
سبوکشان همه در بندگیش بسته کمر؛ ولی ز ترک کله چتر بر سحاب زده
شعاع جام و قدح نور ماه پوشیده؛ عذار مغبچگان راه آفتاب زده
اروس بخت در آن حجله با هزاران ناز؛ شکسته کسمه و بر برگ گل، گلاب زده
ز شور و عربده ساقیان شیرینکار؛ شکر شکسته سمن ریخته رباب زده
گشایش راز- واژگان:
- سرای مغان: مهرکده.
- آب زده: پیش از ورود به مهرابه وضو میگرفتند. حافظ در جایی دیگر میگوید:
شستشویی کن و آنگه به خرابات خرام؛ تا نگردد ز تو این دیر خراب، آلوده
- صلا: در لغتنامه به معنی دعوت و فراخواندن مردم به کاریست. اما معنی دیگری هم دارد: آتش بزرگ. پیر حافظ، شیخ و شاب (مرید جوان شیخ) را در آتش کلامش میسوزاند.
- ز ترک کله چتر بر سحاب زده: اشاره به کلاه ایزد میترا که شعاع آن مانند چتر میباشد.
- شعاع جام و قدح نور ماه پوشیده: نمایه ماه گرفتگی و خسوف که در مهرابه ها دیده میشود.
- اروس بخت در آن حجله: اشاره به مرحله پوشیده و نامزد (عروس میترا) و جشن و حجله بندان مهرپرستان.
و بیفزایید گلاب وشکر و سمن و رباب را در این آیینها.
و در غزلی دیگر:
بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی؛ میخواند دوش درس مقامات معنوی
مرغان باغ، قافیه سنجند و بذله گوی؛ تا خواجه می خورد به غزلهای پهلوی
بلبل در اینجا نقش آموزگار را دارد و شاخ سرو یکی از مهمترین نمادهای ملی و عرفانی ایران به شمار میرود. فردوسی از سرو به گونه «شاخ سخن» یاد کرده است. گلبانگ غزلهای پهلوی (گاتهای زرتشت و سرود مهر)، درسهاییست درباره هفت مقام معنوی و عرفانی. قافیه سنجی (اندیشمندی) و بذله گویی (شادخواری) نشانه های عرفان مزدا ـ میترایی است که وارونه تصوف و زهد خشک عربی میباشد. از همین روست که حافظ میگوید «به باغ تازه کن آیین دین زرتشتی» و:
در کارخانه ی عشق از کفر ناگزیر است؛ آتش که را بسوزد گر بولهب نباشد
ز شور و عربده ساقیان شیرینکار؛ شکر شکسته سمن ریخته رباب زده
گشایش راز- واژگان:
- سرای مغان: مهرکده.
- آب زده: پیش از ورود به مهرابه وضو میگرفتند. حافظ در جایی دیگر میگوید:
شستشویی کن و آنگه به خرابات خرام؛ تا نگردد ز تو این دیر خراب، آلوده
- صلا: در لغتنامه به معنی دعوت و فراخواندن مردم به کاریست. اما معنی دیگری هم دارد: آتش بزرگ. پیر حافظ، شیخ و شاب (مرید جوان شیخ) را در آتش کلامش میسوزاند.
- ز ترک کله چتر بر سحاب زده: اشاره به کلاه ایزد میترا که شعاع آن مانند چتر میباشد.
- شعاع جام و قدح نور ماه پوشیده: نمایه ماه گرفتگی و خسوف که در مهرابه ها دیده میشود.
- اروس بخت در آن حجله: اشاره به مرحله پوشیده و نامزد (عروس میترا) و جشن و حجله بندان مهرپرستان.
و بیفزایید گلاب وشکر و سمن و رباب را در این آیینها.
و در غزلی دیگر:
بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی؛ میخواند دوش درس مقامات معنوی
مرغان باغ، قافیه سنجند و بذله گوی؛ تا خواجه می خورد به غزلهای پهلوی
بلبل در اینجا نقش آموزگار را دارد و شاخ سرو یکی از مهمترین نمادهای ملی و عرفانی ایران به شمار میرود. فردوسی از سرو به گونه «شاخ سخن» یاد کرده است. گلبانگ غزلهای پهلوی (گاتهای زرتشت و سرود مهر)، درسهاییست درباره هفت مقام معنوی و عرفانی. قافیه سنجی (اندیشمندی) و بذله گویی (شادخواری) نشانه های عرفان مزدا ـ میترایی است که وارونه تصوف و زهد خشک عربی میباشد. از همین روست که حافظ میگوید «به باغ تازه کن آیین دین زرتشتی» و:
در کارخانه ی عشق از کفر ناگزیر است؛ آتش که را بسوزد گر بولهب نباشد
۱۳۸۸/۰۷/۰۴
حافظ مهرآیین (57)
م.ص. نظمی افشار
ارغوان
به نوشتة بعضي از منابع و همانطور به شهادت موزائيكي كه در پمپيِ ايتاليا كشف شده است رنگِ درفش كاوياني ارغواني بوده است. به گفتة فردوسي: فريدون فرمان داد چرم پارة كاوه را با زربفتِ سبز و جواهرات گرانبها بر زمينة زرين مزين سازند و گويي به شكلِ ماه بالاي آن گذارند و آنرا با پارچههاي سرخ و زرد و ارغواني بياراستند.(درفش كاوياني. ص 15و16)(غزل شمارة 14)
مينمايد عكس مي در رنگ روي مهوشت/ همچو برگ ارغوان بر صفحة نسرين غريب
(غزل شمارة 72)
بر برگ گل به خون شقايق نوشتهاند / كانكس كه پخته شد مي چون ارغوان گرفت
(غزل شمارة 150)
بتي دارم كه گِرد گل ز سنبل سايبان دارد بهارِ عارضش خطي به خونِ ارغوان دارد
غبارِ خط بپوشانيد خورشيدِ رخش يارب حياتِ جاودانش ده كه حسنِ جاودان دارد
ابيات زير از شاعر معاصر منوچهر مرتضوي است:
رويِ چون برگ ارغوان افروز/قدِ چون سروِ بوستان افراز
رودكي وار شعر و چامه بخوان/زهره سان چنگ گيرو رود نواز
(غزل شمارة 231)
ارغوان جامِ عقيقي به سمن خواهد داد چشمِ نرگس به شقايق نگران خواهد شد
نرگس در ادب ایرانی (۱)
(غزل شمارة 2)كس به دور نرگست طرفي نبست از عافيت به كه نفروشند مستوري به مستان شما
بخت خواب آلود ما بيدار خواهـد شـد مگـر زانكه زد بر ديده آبي روي رخشان شما
در اين شعر نرگس داراي بار منفي است چرا كه كسي از آن طرف عافيت نميبندد.
(غزل شمارة 21)
بجز آن نرگس مستانه كه چشمش نرساد/ زير اين طارم فيروزه كسي خوش ننشست
باز هم خوش ننشستن نشان از بار منفي اين واژه دارد.
(غزل شمارة 47)
غلام نرگس مخمور آن سهي سروم/كه از شراب غرورش به كس نگاهي نيست
در زبان اسپانيايي گل نرگس: نارسيس narcis تلفظ ميشود. نارسيسيست در اين زبان به كسي اطلاق ميشود كه داراي غرور كاذب و خود شيفته است. چنين شخصي داراي محسناتي است اما نه آنقدر كه خودش تصور ميكند.
(غزل شمارة 52)
در مذهب ما باده حلال است وليكن/بي نرگس مخمور تو اي دوست حرام است
در اين بيت واژة نرگس به معناي چشم به كار رفته است چرا كه صفت مخموري در ادبيات فارسي براي چشم به كار ميرود.
(غزل شمارة 55)
نرگس طلبد شيوة چشمِ تو زهي چشم/ مسكين خبرش از سر و در ديده حيا نيست
(غزل شمارة 62)
شربت قند و گلاب از لبِ يارم فرمود/نرگس او كه طبيب دل بيمار من است
(غزل شمارة 64)
خواب آن نرگس فتان ِ تو بي چيزي نيست/ تابِ آن زلف پريشانِ تو بي چيزي نيست
(غزل شمارة 66)
به يك كرشمه كه نرگس به خود فروشي كرد/ فريب چشمِ تو صد فتنه در جهان انداخت
در اين بيت نرگس هم داراي بار منفي و فريب دهنده است و هم اينكه به معني چشم به كار رفته است.
(غزل شمارة 76)
مرا و مرغ چمن را ز دل ربود آرام/زمانه تا قصبِ نرگس قباي تو بست
(غزل شمارة 101)
بده ساقي شراب ارغواني/به يادِ نرگس جادوي فرخ
آوردن صفت جادو براي نرگس به معناي چشمِ جادو ميتواند بار منفي داشته باشد. چرا كه در هر صورت در فرهنگ ايران باستان جادو يكي ازمظاهر اهريمني و نكوهيده است.
(غزل شمارة 103)
فغان كه نرگس مخمور شيخ شهر امروز/نظر به دردكشان از سرِ حقارت كرد
حديـث عشـق ز حافظ شـنو نه از واعظ/اگر چه صنعت بسيار در عبارت كرد
(غزل شمارة 106)
آه از آن نرگس جادو كه چه بازي انگيخت/ واه از آن مست كه با مردم هشيار چه كرد
در اين بيت نيز از صفت جادو براي نرگس استفاده شده است.
(غزل شمارة115)
چرا چون لاله خونين دل نباشم/كه با من نرگس او سر گران كرد
غزل شمارة 127)
هر كجا آن شاخِ نرگس بشكفد/گلرخانش ديده نرگسدان كنند
در اين بيت كاملا نسبت گل نرگس به چشم پيداست.
(غزل شمارة 128)
غلامِ نرگس مست ِ تو تاجدارانند/خرابِ بادة لعلِ تو هوشيارانند
(غزل شمارة 133)
گشت بيمار كه چون چشمِ تو گردد نرگس/شيوة او نشدش حاصل و بيمار بماند
(غزل شمارة 149)
شوخيِ نرگس نگر كه پيشِ تو بشكفت/چشم دريده، ادب نگاه ندارد
(غزل شمارة 151)
رسيد موسم آن كز طرب چو نرگس مست نهد به پايِ طرب هر كه شش درم دارد
(غزل شمارة 156)
نرگس همه شيوههاي مستي/از چشمِ خوشت به وام دارد
(غزل شمارة 164)
نرگسِ مستِ نوازش كنِ مردم دارش/خون عاشق به قدح گر بخورد نوشش باد
(غزل شمارة 207)
من آن فريب كه در نرگسِ تو ميبينم/بس آبروي كه با خاكِ ره برآميزد
(غزل شمارة 219)
علم و فضلي كه به چهل سال به دست آوردم/ ترسم آن نرگس مستانه به يغما ببرد
(غزل شمارة 221)
نرگسِ ساقي بخواند، آيتِ افسونگري/حلقة اوراد ما، مجلسِ افسانه شد
(غزل شمارة 229)
چشمت از ناز به حافظ نكند ميل آري/سر گراني صفتِ نرگسِ شيدا باشد
در اين بيت نيز نسبت چشم با نرگس كاملا مشخص است.
نرگس: (معربش نرجس= عبهر) ” گياهي است از رده تك لپهاي ها...داراي پيازست.گلهايش منفرد و تعداد گلبرگهايش سه عدد و سفيد رنگند و كاسبرگهايش نيز. نرگس مخمور، نرگس شهلا و نرگس بيمار يعني چشم خمار. نرگس زرد يعني نسرين“ (فرهنگ معين). در حاشيه برهان قاطع آمده است: ”پهلويnarkis ...از يونانيnarkissos لاتينيnarcissus فرانسه narcisse .گلي است از تيره نرگسيها amaryllidees كه در وسط گلش حلقهاي زرد ديده مي شود و آن را نرگس شهلا مي گويند، و در بعضي جنسها خود گل نيز زرد است يا گل سفيد است؛ ولي در وسط آن گلبرگهاي سفيد است و آنرا نرگس مسكين گويند(گل گلاب،ص 286)“. نرگس، گياهي زينتي و داراي برگهاي باريك و دراز به رنگ سبز و غبارآلود است. گلهاي آن معطر و به رنگ سفيد مايل به زرد است. پياز اين نوع نرگس، داراي مادهاي به نام نارسيسين ميباشد كه به صورت گرد سفيد رنگ و به حالت متبلور به دست آمده است.(پزشكي سُنّتي مردم ايران. ص418) به گفتة هروي از طريق كاشتن پياز آن، در مهر و آبان و آذر تكثير ميشود و گلش از آبان تا بهمن ميرسد.
۱۳۸۸/۰۷/۰۱
اقلیت ملی(1)
ویژه نام «اقلیت ملی» یا «کم شماران میهنی» از برساخته های من (همانند: میهن سالاری) در زمینه فلسفه سیاسی – اجتماعی میباشد. برای گوشهایی که اقلیت مذهبی را بارها شنیده اند این گویش (اقلیت ملی) شاید ناآشنا و پرسش برانگیز باشد. اما با نگاهی گزرا به رویدادهای ۱۴ سده کنونی به ویژه این سه دهه (1358تا 1388) درمییابیم که حکومتها و مردم تبعه ایران خواه ناخواه مذهب را بر ملیت، برتر و بیشتر برگزیده اند. نگاهی به گاهشمار آیینی و تقویم رسمی نشان میدهد که بجز ایام نوروز که آن نیز در دورههایی زیر فشار برای حذف بوده، هیچ تعطیل رسمی برای مناسبتهای باستانی ایران در میان نیست.
با این همه، در گزر این سده ها اقلیتی ملی با این چهره های نامور به نکوداشت فرهنگ باستانی ایران پرداخته اند که میتوان اشاره کرد به: شاعران عربسرای شعوبی، سرخ جامگان، سپیدجامگان، قرمطی ها، یعقوب لیث (تنها دولتمرد به تمام معنا ملی در عهد قدیم)، نصر دوم سامانی، روزبه دادویه، فردوسی، حافظ، خیام، میرزاآقاخان کرمانی، ابراهیم پورداوود، حبیب نوبخت، رسام ارژنگی، محمد معین و...
اقلیت ملی همیشه در برابر اکثریتی مذهبی کوشش کرده تا نه تنها به نگاهبانی از میراث باستانی بپردازد بلکه در زمانهای ویژه و فرصتهای مناسب به پیاده کردن آرمانهای آریایی دست یازد؛ که البته دیدیم که صفاریان و پهلویان دولتهایی مستعجل بودند. از راهکارهای اقلیت ملی میتوان اشاره کرد به:
• برگزاری شکوهمند جشنها و آیینهای باستانی.
• پاسداری از زبان پارسی.
• رواج جهانبینی و فلسفه مزدایی.
• پرهیز از خلیفه گرایی و جمهوری خواهی.
• آزادسازی سرزمینهای اشغالی ایران بزرگ.
اقلیت ملی در طول تاریخ بارها شاهد اشتباهات هموطنان خود بوده که برای نمونه میتوان به براندازی امویان (جناح راست حکومت اسلامی) و تقدیم قدرت به عباسیان (جناح چپ) اشاره کرد. و دیدیم که عباسیان دست کمی از امویان در سرکوب و کشتار ملی گرایان ایرانی نداشتند.
بدین گونه کشاکش ایران و اسلام، کیش و کشور، همچنان تا زمان صفویه پابرجا ماند. زیرا پادشاهی ایرانی با خلافت تسنن همگون نمینمود و همیشه سایه خلافت بر سر سلطنت سنگینی مینمود. اینک صفویان بودندکه در رویارویی با خلافتی که این بار ترکان عثمانی سردمدارش بودند، استقلال سیاسی و مذهبی ایران بزرگ را پس از هزاره ای اهریمنی به تمام معنی به دست آوردند.
برچسبها:
فلسفه سیاسی و اجتماعی
منشور ایران شناسی (1)
(پیش نویس)
دیرزمانیست که در اندیشه یک راهنمای کلی برای جوانان پژوهشگر هستم تا از تکرار اشتباهات و دروغها خودداری کنند. این پیشنویس را در میان میگزارم تا دوستداران به کامل کردن آن بپردازند و گفتمانی اساسی انجام بگیرد. / پاینده ایران بزرگ./ امید عطایی فرد۱. شناخت مرزهای طبیعی و سیاسی و فرهنگی ایران بزرگ
بر پایه دفترها و روایتها و اسناد تاریخی، ایران زمین از آمودریا (جیهون) و رود مهران (سند) است تا فرات. مرزهای فرهنگی این سرزمین بسی فراتر از فلات و مرزهای طبیعی آن میباشد. قومها و مردمان ایرانی و زیرشاخه های آنان که در این پهنه میگنجند: ایلامیان، سومریان، کلدانیان، کاسپیان، سکاها، سرمتها، بابلیها، هیتی ها، میتانی ها، هوری ها، اورارتویی ها (ارمنیان)، کیمری ها، کوشانی ها، مادها تا ساسانیان. باید دقت و بررسی کرد که نقشه های کنونی از مرزهای سلسله های ایرانی تحریف شده و برای نمونه مرز هخامنشی و اشکانی در سوی شرقی بسیار بیشتر بوده است. برپایه ی نقشه ی سیاسی کنونی، این کشورها بخشی از ایران بزرگ به شمار می آیند:
• ایران شمال غربی: اران (آزربایگان شمالی)، ارمنستان، گرجستان، اوستیا (سراسر قفقاز)
• ایران شمال شرقی: ترکمنستان، ازبکستان، تاجیکستان، بخشهایی از قزاقستان و قرقیزستان
• ایران شرقی: افغانستان، پاکستان، کشمیر، بخشهایی از غرب چین
• ایران جنوبی: عمان، امارات، بحرین، قطر، کویت.
• ایران غربی: عراق، ترکیه
{برای آگاهی بیشتر بنگریدبه: ایران بزرگ/ انتشارات اطلاعات}
۲. گاهشمار ملی و میهنی
در بیشتر کشورهای جهان گاهشمارهای مسیحی (زایش عیسا) و اسلامی (هجرت محمد) کاربرد دارد. یهودیان و بوداییان هم از تقویم دینی خود برخوردارند. ایرانیان که آغازگر آبادانی و تمدن در جهان بوده اند نیز باید از یک گاهشمار ملی بهره مند گردند. تاریخ ۲۵۰۰ ساله (۱۳۵۵ هجری = ۲۵۳۵ شاهنشاهی) که به پاس کورش بزرگ (ذوالقرنین) میتواند در آینده به گونه تاریخ جهانی نیز به کار رود، نمایه اوج شکوه و بزرگی ایران و جهان است. اما یکی از بنیادها و یادبودهای تاریخ ایران همانا سالزاد سپیتمان زرتشت میباشد که مورخان دیرین، زمانه او را پنجهزار سال پیش از نبرد ترویا و نیز ششهزار سال پیش از افلاتون یاد کرده اند. برای آسانی کار میتوان شمار ششهزار را به تاریخ شاهنشاهی افزود. برای نمونه سال 2567 شاهنشاهی برابر با ۱۳۸۷ هجری خورشیدی برابر میشود با 8567 مزدایی. در آینده میبایست گاهشمار کنونی بازبینی شده و مانند دوران پیشین، هر ماه دارای ۳۰ روز باشد و اسفند با حساب پنجه (۵ روز واپسین) ماه ۳۵ روزه محاسبه گردد. بدینگونه جشنها و آیینهای ایرانی در جای درست خود قرار میگیرند.
{بنگرید به: پیامبر آریایی/ انتشارات عطایی}
۳. آگاهی از نادرستیها و دروغهای تاریخی
برای نمونه: درازای سلسله ماد بسیار بیشتر بوده و بیش از هشتاد شاه برای آن برشمرده اند. داریوش بزرگ نه یک افسر کودتاگر بلکه شاهزاده ای هخامنشی بود که گئومات مغ (بردیای دروغین) را سرنگون کرد. فرمانروایی دویست ساله سلسله سلوکی در ایران دروغ بوده و آن اسکندری که تا چین و هند لشگرکشی میکند، نه آلکساندر مقدونی بلکه ارشک بزرگ است. ساسانیان جامعه طبقاتی نداشتند و از همه قشرها پشتیبانی میکردند. مزدک کاهن شیاد و فریبکاری به شمار میرفت.
{درباره هخامنشیان بنگرید به: یونانیان و بربرها / استاد امیرمهدی بدیع}
{آلکساندر مقدونی: آثار استاد بهروز و شاگردان ایشان}
{ساسانیان: تاریخ و فرهنگ ایران در دوران انتقال از ساسانی به اسلامی/ استاد محمدی ملایری}
4.دستبرد در دانش و فن
نوشته اند که ایرانیان (با آن همه خط و الفبا) از قوم بیابانی چون آرامیان الفبایشان را گدایی کرده اند. فلسفه و علم را وامدار یونانیان بوده اند (و بعدها عربها!!). معماری را از کشورهای همسایه اجاره کرده اند و غیره.
نوشته اند که ایرانیان (با آن همه خط و الفبا) از قوم بیابانی چون آرامیان الفبایشان را گدایی کرده اند. فلسفه و علم را وامدار یونانیان بوده اند (و بعدها عربها!!). معماری را از کشورهای همسایه اجاره کرده اند و غیره.
اشتراک در:
پستها (Atom)






