۱۳۸۸/۰۳/۱۴

ایران. اسلام. عرب (۳)


تیسفون. سال ۱۶ هجری. محاصره مداین غربی از سوی تازیان به درازا کشید. مردم به خوردن گوشت سگ و گربه پرداختند، اما همچنان پایداری میکردند. با راهنمایی سلمان، پایتخت ساسانیان به دست تازیان افتاد و سلمان به زبان فارسی مردم را به تسلیم دعوت میکرد. سعدوقاص و دیگر غارتگران از آرایه‌ها و افزار مداین برای ساختن بناهای خود استفاده میکنند. ایوان کسرا تبدیل به مصلا شد و نخستین نماز جمعه را خواندند. مزدوران تازی را به زور در خانه‌های مردم جای دادند. کاروانهای غنایم به سوی اقامتگاه «عمر» روانه شد. تازیان با شگفتی به فرش بهارستان نگاه میکردند که درازا و پهنایش شست ذراع (سی متر) بود. بر روی آن نقش و نگار گلها و درختان و جویبارها با تاروپود زرین و آراسته به جواهرات دیده میشد. سعدوقاص گفت:
ــ اگر راضی باشید سهم شما را از این قالی پیش خلیفه بفرستم که هر کجا بخواهد آن قالی را قرار دهد زیرا اگر آن را بین خودمان تقسیم کنیم برای هر کدام ما، جزء اندکی خواهد رسید. ولی اگر پیش مردم مدینه فرستاده شود در جای مناسبی قرار خواهدگرفت.
مدینه. چند هفته بعد. سلمان (ماهبد بن بدخشان) سرگرم تقسیم غنایم است. عمر پرسید: درباره این قالی چه میگویید؟ چه کنیم؟
حاضران پاسخ دادند: این قالی مخصوص خلیفه باشد.
علی گفت: هرگز یقین خود را به شک، شکسته مساز. تو از این دنیا جز آنچه به استحقاق یافته‌ای حقی نداری. حق تو این است که بدهی و ببخشی و بپوشی و کهنه کنی و بخوری تا سیر شوی. ولی نمیتوانی این فرش را به همین صورت که هست باقی بگزاری. چه، بعد از تو، دیگری آن را تملک خواهد کرد که شاید مستحق آن نباشد.
عمر گفت:  به خدا سوگند که راست گفتی.
فرش بهارستان به چندین تکه شد و پیشنهاددهنده قطعه خود را به بیست هزار درهم فروخت.
گرگان. چند هفته بعد. شاهنشاه یزدگرد نامه‌هایی به مرزبانان توس نوشته و فرستاده است: همانا که شما را آگهی آمده که از این مارخوار اهرمن چهرگان و بی بهره از دانایی و شرم، چه بر سر ما آمده. از زاغساران شکم گرسنه و بی آب و رنگ، به این پادشاهی گزند آمد. اکنون ما به سوی خراسان روی نهادیم تا ببینیم گردش روزگار بر این بند نااستوار چه میبندد. هرکس که ارجمندست، خوار میشود. بخت فرومایگان، بلند میگردد. روشنایی میپرد و به هر جای این کشور، ستمکاران پدید می‌آیند و گزند و بدی را پراکنده مینمایند.
ناحیه جلولا. سال ۱۶ هجری. آذریها و کردها و فارسها به سرپرستی «مهران رازی» پایگاهی درست کردند اما یک بار دیگر ریگهای توفنده به یاری عربها آمد و دره‌ها و خندقها انباشته از یکسدهزار کشته ایرانی گردید. عربها میگفتند: جللت بالقتلی (به خون جلا دادیم!). و اینجا را جلولا نام نهادند.
سال ۱۷ هجری. تسلیم «هرمزان» سپهبد میهن‌پرست ایرانی که در پیکارهای پارتیزانی خود، در خوزستان ضربات سختی به تازیان زده بود.
مدینه. سال ۲۱ هجری. خلیفه «عمر» در هال رایزنی میباشد: جنگ نهاوند تکلیف ما را یکسره خواهد کرد. من خیال دارم که خود به این رزمگاه بروم و در میان کوفه و بصره مرکزی نظامی انتخاب کنم.
طلحت بن عبداله گفت: تو در هر کار تجربه اندوخته‌ای و هر تصمیمی که اتخاذ کنی، عین صواب و قابل پیروی است. تو فرمان بده و ما فرمان خواهیم برد.
عمر گفت: مصلحت آن است که به سپاهیانی که در «شام» هستند نامه نوشته شود تا به میدان عراق بروند و خودت نیز با مردم مدینه و مکه به کمک بشتابی.
علی گفت: اگر سپاهیان شام از آن حدود خارج شوند، مردم روم به بقایای آنان و خانواده‌هایشان حمله خواهند برد. و خود نیز اگر از مدینه خارج شوی، آشفتگیها و شورشها پدید خواهد آمد و مردم، بی‌پناه خواهند ماند. مصلحت این است که به مردم بصره نامه بنویسی و بخواهی تا سه قسمت شوند: گروهی در محل بمانند و حافظ زنان و خانواده‌ها باشند. گروهی به کوفه به کمک یاران خود بروند. و جمعی مواظب شهرهایی که تسلیم شده‌اند باشند. اگر تو در میدان باشی ایرانیان برای از بین بردن سرکرده عرب، کوشش بیشتر خواهند کرد.
* نامه محرمانه عمر به استاندار خود در بصره:  ای ابوموسا، از اهل بصره دوری کن. و آن عجمیان را که قدشان بیش از پنج وجب است، گردن بزن.
نهاوند. سال ۲۱ هجری. در پی نامه نگاری مردم ایران با پادشاهشان در خراسان نیروهای کمکی از خراسان، سند، دربند قفقاز، و حلوان در نهاوند گرد آمده‌اند. یکسدوپنجاه هزار تن از پاسداران ایرانی به فرماندهی «فیروزان» آماده نبرد با تازیان هستند. رزمندگان ایرانی داوطلبانه در دسته‌های هفت تایی، با زنجیر خود را به یکدیگر میبستند که تا واپسین قطره خون در برابر متجاوزان ایستادگی کنند. سی هزار سرباز ایرانی کشته و هشتادهزار آواره قتل عام شدند.