۱۳۸۷/۰۴/۱۵

فردوسی پاکزاد


جهان آفرین تا جهان آفرید‍/ چو فردوسی توسی نآمد پدید
اگرچه هزار است سالش سخن / نگشتی نوآیین ایران، کهن
همان داستان از کیان و مهان / همان دانش و بینش خسروان
به کاخ چکامه به دور از گزند / کیانی کمرش ز پازند و زند
به تخت ادب برنشستی چو شاه / نهادی به سر افسر هور و ماه
به پ‍یش اندرش شاعران بنده وار / ستاینده ی آن خداوندگار
مگر نوسرایان تیره پرست / چو مه نور تابد گریزند پست
چو ژاژ و چو یاوه از ایشان بزاد / نباشد همی شعرشان راه داد
چو فردوسی ساز سخن برزدی / سراسر کجا شاعران دم زدی
چو سیمرغ: فردوسی، آنان چو: باز / که یارد سراید چو شهنامه باز
که این چامه همچون چکادی به ابر / بغرد چو شیر ژیان و هژبر
ز سوز درون، توزد آتش به زم / بگردیده گیتی ز آهش دژم
ز خونخوار زهاک و افراسیاب / کزیشان بسی دیده ها شد پر آب
دگر زاغ ساران بی آب و رنگ / که ایران گشوده به نیرنگ و جنگ
ز فردوس ایران برآورده دود / همان کیش اهریمنی برفزود
چو سیسد برآمد برآن کارزار / ز خون نیاکان، زمین، لاله زار
ز یک لاله در توس، فرخ دمید / ز گفتار او دیو تازی رمید
ستاینده ایران به شش ده هزار / یکی مرد جنگی به از سدهزار
جم و خسرو و آفریدون گرد / دگر پادشاهان چه مهتر چه خُرد
به شهنامه اش زنده گشته چو باغ / که اشکوفه بارد بهاران به راغ
نهال سخن زو تناور بگشت / زبان انیران ز شاخش بخست
ز گفتار فردوسی پاکزاد / دگربار فرهنگ ایران بزاد
که تا هست مرد خِرَد در جهان / نهد ارج ایران زمین را به جان

امید عطایی فرد

۱ نظر:

سرباز کورش گفت...

درود بر سرور عطایی که با نوشتارهای پر ارجشان ما را در راه شناخت بیشتر فرهنک ایران اهورایی راه نمایی می کنند.
پیروز باشید
پایینده ایران