۱۳۸۷/۰۴/۰۶

شاه شادی


1
به نام خداوند جان و خرد
سر نامه ي «زند» زرتشت رد
كه برخواند پيغمبر مهر و ماه
فروزنده، گيتي، از آن نيكخواه
به زرينه لوح و به سيمين قلم
نگاريده دانش بسي در دلم
به بند گران بسته او دست ديو
به فرمان دادار كيهان خديو
ز عشق و ز شادي سخن راندي
ز گاهان همي گوهر افشاندي
 
2
به نالش درآمد روان جهان:
« مرا از نژندي نباشد توان
اهوراي مزداي باآفرين
فرسته نداري چرا بر زمين؟
سراسر پر از خشم و كين و بديست
بر اين بخت بد، خون ببايد گريست»
بيامد ز گردون گردان، سروش
بگفتا: « تو بشنو به جان و به هوش
سپيده زند زخمه بر تار ما
زراتشت پيروز، ستار ما»

3
به خوردادروز از مه فَروَدين
به جوش و خروش، آسمان و زمين
خموشي و خشكي همي رخت بست
به تخت زمين، شاه شادي نشست
در آن روز فررخ، زراتشت زاد
ز گلخند او رفت افسون به باد
نه نادان و درمانده چون كودكان
نبودش مگر گوهر ايزدان
هراسان به هر سوي، افسونگران
گريزنده ديوان و جادوگران
 
4
چو سالش بگرديد فزون از دو هفت
كمر بر ميان سوي آذر برفت
پژوهيد و پرسان شد از هر كسي
ز گيتي و مينو و يزدان بسي
وهومن كه بودش ورا بهمنش
نه خيره، نه اندرخور سرزنش
همي راز گردون بياموختش
به دل اندرون آتشي توختش
ز آذر برافروخت اردي بهشت
به اشا تن و جان او را سرشت

5
: « شما را كه نزديك و دور آمديد
بدارم ز اورمزد پاك، اين نويد
هرآنكس كه باشدش مينوسپند
دو رهبان اويند امشاسپند
امرداد و خورداد فررخ نشان
رسايي و بي مرگي است كامشان
به فرجام جان و جهان، يك خداي
كه پاداش و پادافره را به جاي
گزارد، شمارد كردار نيك
خنك آنكه بودش پندار نيك»

«اميد عطايي فرد»

هیچ نظری موجود نیست: