| سرگزشت امیر نصر سامانی | |
| نیشابور. سال ۳۱۷ قمری.
جلوداران سپاه سامانی از راه رسیده بودند اما امیرنصر هنوز نیامده بود. در بلندترین قلهی رشته کوه «بینالود» میان توس و نیشابور برکه جوشانی به نام «چشمه سبز» با آب پاک و زلال خود تا یک فرسنگی پیرامون را دربر گرفته بود. در آنجا حتا شبهای تابستان نیز بدون پوشاک گرم نمیشد به سر برد. شاه سامانی در آن آب و هوای باصفای کوهستانی گوش به سرگزشت شگفت انگیز «یزدگرد بزهکار» سپرده بود که از سوی دبیر خاصش «اشعث» بازگو میگردید: یزدگرد پسر بهرام که به سبب تبهکاریها و بیدادگریهایش او را بزهکار میخواندند روزی دچار خونریزی از بینی شد. پزشکان تنها یک هفته میتوانستند با دارو، خونریزی را بند بیاورند و دوباره آغاز میگشت. موبدی به نام «هوش یار» به شاه ساسانی گفت: ــ ای شهریار؛ تو از راه پروردگار برگشته ای و گمان کرده ای که از چنگ مرگ میتوانی بگریزی. چاره ات این است که به «چشمه سبز» در توس بروی و در پیشگاه یزدان به زاری نیایش کنی. شاه ساسانی این رای را پسندید و به چشمه سبز آمد. از یزدان نیکی دهش یاد کرد و از این آب بر سر و روی خویش زد. چند هفته ای خونریزی بینی اش بند آمد. دوباره دچار گردنکشی شد و ایزد را فراموش کرد. زمانی نگزشت که از ژرفای برکه اسبی سپید نمودار شد با لنگهایی کوتاه، سرین گرد مانند گورخر، زاغ چشم و دمب بسیار بلند. به فرمان شاه، چوپانان و سپاهیان با زین و کمند کوشیدند تا آن اسب را بگیرند و رام کنند؛ اما فرو ماندند. شاه آشفته شد و خودش به نزدیک اسب رفت. آن جانور هیچ حرکت و جنبشی نکرد و یزدگرد بزهکار پس از نهادن زین و لگام به پشت اسب رفت تا دمب او را ببندد. ناگهان آن حیوان سرکش غرید و با سم های سنگینش چنان جفتکی زد که شاه بر زمین کوبیده و کشته شد... در همین زمان اسب امیرنصر شیهه ای نابهنگام کشید و او را به اندیشه فرو برد. دلش شور میزد. پیش از أنکه از به سوی نیشابور حرکت کند، برای احتیاط، برادرانش را که قبلن طغیان کرده بودند، در یکی از دژهای بخارا زندانی کرده بود تا دوباره دست به شورش نزنند. آوای کرنا برخاست و سپاه سامانی راهش را به سوی نیشابور ادامه داد تا به طلایه داران ملحق شود. نیمه شب امیرنصر از خواب پرید. چنان عرق میریخت که انگار از جایگاهی گرم و تفتیده بیرون آمده است. کابوسی که دیده بود در سرش میچرخید: خواب دید که در کنار چشمه سبز نشسته و ناگهان اسبی شعله ور از دل برکه درآمد و همه جا را به آتش کشید. سپس «ابوالعباس» حکمران موقت بخارا با پیکر و رخساری خونین نمودار شد و فریادزنان امیرنصر را به یاری خواست... چندهفته ای که امیرنصر در نیشابور به سر برد، با پیشواز گرم مردم روبرو شد. این شهر با روستاهای کوچک و بزرگی که پیرامونش را دربر داشت و نیز بازارهای گوناگونش، بسیار آبادن مینمود. در نیشابور پارچه های پنبه ای و ابریشمی و هچنین جامه هایی گرانبها برای امیران و فرمانروایان میبافتند که تا دورترین سرزمینها فرستاده میشد. محله «شادیاخ» از زیباترین بخشهای نیشابور به شمار میرفت و در این برزن، باغهایی چون بهشت به چشم میخورد. و در میان همین باغها خیمه های امیر سامانی و سپاهش را برافراشته بودند. در هوایی پاک و دل انگیز شاه به «اشعث» گوش سپرده بود که شعرهایی از شاعران نیشابور برایش میخواند و این چکامه از «خبازی نیشابوری» بر دلش نشست: میبینی آن دو زلف که بادش همی برد * گویی که عاشقیست که هیچش قرار نیست یا نی که دست حاجب سالار کشورست * از دور مینماید که امروز بار نیست امیرنصر به یاد همسرش «خورشید» افتاد و حس کرد که دلش بسیار برای او تنگ است. شنیدن غزل بعدی که از «استغنائی نیشابوری» بود بر دلتنگی اش افزود: به ماه ماندی اگر نیستیش زلف سیاه * به زهره ماندی اگر نیستیش مشکین خال رخانش را بی یقین گفتمی که خورشیدست * اگر نبودی خورشید را کسوف و زوال و در آن هنگام که خورشید در نیشابور غروب میکرد، در بخارا سوگلی امیرنصر به دست شورشیان گرفتار شده و زلفانش به باد رفته بود. نوشته امید عطایی فرد (سوشیانت مزدیسنا) ادامه دارد _________________ omidataeifard.blogspot.com | |
۱۳۸۹/۰۵/۲۳
ماه بخارا/3
۱۳۸۹/۰۵/۲۲
معمای مصدق/2
دیدگاه دکتر پیروز مجتهدزاده درباره 28 امرداد
در اين گونه مسائل سياسي هر واژه و اصطلاحي تعريفي دارد. در ايران چون ما اصولاً علم سياستي نداريم هيچ چيز تعريف شده نيست. کودتا عبارت از حرکتي است اغلب ناگهاني و گاه با حضور نيروي نظامي براي نابود کردن حاکميت کشور و حاکميت تشکيل مي شود از سه قوه مجريه، مقننه و قضائيه که اگر کسي اين سه قوه يا دو تا از آنها را سرنگون کند، مي شود کودتا و آنچه در سال 32 در ايران اتفاق مي افتد اين است که آقاي مصدق پارلمان را منحل کرد و قوه قضائيه را سر بريد. بنابراين از سه قوه دو قوه را از ميان برداشت و قوه سوم را که قوه مجريه بود باقي گذاشت چون خودش در راس آن حضور داشت و نيز رئيس کل قوا را اخراج کرد يعني تا اينجا کودتا به تمام معنا واقع شد."مجتهد زاده افزود : " آن چيزي که در 28 مرداد اتفاق افتاد عبارت بود از ابلاغ عزل نخست وزير دولت ياغي از سوي سلطنت، منتها چون حرکت ناگهاني بود و مصدق غافلگير شد و از ارتش هم تنها سرهنگ نصيري بود با دو تا جيپ ارتشي که رفته بودند حکم را ابلاغ کنند که در نهايت مصدق همه را زنداني کرد آن وقت اينها مي گويند کودتا همين است و بعد به دليل حضور روزولت مي گويند کودتاي آمريکايي"...
http://www.asriran.com/fa/pages/?cid=91657
۱۳۸۹/۰۵/۲۰
پیشینه پزشکی در ایران /6
امید عطایی فرد
این نکته را در گفته ی «پیران» به رستم می بینیم:
همی خون فشانم به جای سرشک/ همیشه گرفتارم اندر پزشک
در کتاب های دیگر توصیه شده که: پیش از خوردن، باید دست را شست، جامه ی آسوده پوشید، پیرامون را بالش نهاد و خاموش و بی گفت و گو به خوراک پرداخت، بی آنکه پرخوری شود.(1) در تاریکی، خوراک خوردن جایز نیست.(2)
در آیین شست و شو و غسل، آب باید از ین بخش های اندام می گذشت: تارک سر، میان ابروان، پشت سر، گونه ها، گوش ها، شانه ها، زیر بغل ها، بالای سینه، پشت، پستان ها، پهلوها، سرین ها، اندام نرینگی یا مادینگی، ران ها، زانوها، ساق ها، قوزک ها، پاشنه های پا، کف های پا، انگشتان پا.(3)
برای پاکیزگی، دو مکان را به عنوان قرنطینه در نظر می گرفتند:
1.برشنوم گاه: زمین مستطیل شکل بود با 9 گودال. افراد ناپاک نخست به تن خود خاک می مالیدند و سپس ایشان را در یکایک گودال ها غسل می دادند. آنگاه به تن خویش، گیاهان خوشبوی می مالیدند و پس از پوشیدن جامه، به اَرمِشتگاه می رفتند.
2.اَرمِشتگاه: جایی سرپوشیده بود که افراد ناپاک مانند زنان حائض و یا کسانی که مُرده را به دخمه می بردند، باید مدتی را دور از دیگران، در آنجا به سر می آوردند تا از سرایت بیماری های احتمالی به مردم جلوگیری شود.
به روایت یکی از کتاب های پهلوی: هنگامی که زن آبستن است، باید آتش را همواره روشن نگه داشت. زمان زاییدن، چند زن به یاری می آیند؛ یکی شانه ی راست و دیگری شانه ی چپ زائو را می گیرد. یکی دیگر دست بر گردنش می افکند و آن دیگری میان او را می گیرد. یک زن هم برای درآوردن نوزاد و بریدن ناف کمک می کند.(4)
از آنچه که در گزارش های تاریخی و کتاب های دینی نگاشته شده، چنین بر می آید که ایرانیان:
1.بر روی زمین، آب دهان نمی انداختند.
2.از جام و ظرف یک دیگر نمی خوردند.
3.هنگام ادرار می نشستند و ایستاده این کار را نمی کردند.
4.آب های ناپاک و ناشناخته را پیش از نوشیدن، می جوشاندند.
5. آب و هوا و خاک و آتش را آلوده نمی کردند.
6.خزندگان و حشرات زیان بخش را از میان می بردند.
7.از آمیزش با زن دشتان(حائض) خودداری می کردند.
8.ابرازها و جامه های ناپاک را با بهره گیری از آب و نور خورشید می پالودند.
9.پزشکان هنگام درمان بیمار، پنام (دهان بند) می بستند، که امروزه نیز انجام می شود.
10.برای نخستین بار در جهان، گرمابه های بهداشتی ساختند که برخی کاربرد درمانی داشت.
در «خورشید یشت» با اشاره به ویژگی گندزدایی خورشید آمده است: هنگامی که خورشید برآید، زمین اهورا آفریده، پاک شود، آب چشمه ساران، آب دریا، آب ایستاده پاک شود، اگر خورشید برنیاید، دیوان آنچه را که در هفت کشور است، نابود کنند.
با آگاهی از پاکسازی نور خورشید بود که ایرانیان همواره خانه های نورگیر می ساختند. در کتاب «کورش نامه» اثر گرنفون به پزشکان و جراحان چیره دست نظامی در سپاه ایران اشاره شده است. هم چنین می خوانیم که کمبوجیه اول (پدر کورش) به کورش بزرگ می گوید: - اگر قرار باشد که سپاهیان در جایی توقف طولانی نمایند باید که جای پاکیزه و سالمی برای اردوگاه انتخاب کنی...
کورش گفت: -اولین قاعده که رعایت خواهم کرد خودداری از پرخوری است که مادر ناخوشی هاست. دیگر، هضم و دفع آنچه در بدن وارد می شود که بهترین راه برای تامین تندرستی و تقویت است.(5)
پی نوشت:
1.روایت پهلوی، ص 68.
2.شایست ناشایست،ص 113.
3.وندیداد، 72-:40. 8.
4.شایست و ناشایستريال ص 122 و 126.
5.سیرت کورش کبیرريال ص 50 و 51.
دستورهای بهداشتی
در جلد هفتم «دینکرد» می خوانیم: همان طور که ما دارای جسم و روح هستیم، باید قوای جسمانی و روحانی خود را- هر دو- حفظ کنیم. اگر قوای روحانی ضعیف گردد، قوای جسمانی نیز نقصان پذیرد. و اگر قوای جسمانی مختل گردد، روح متاثر خواهد شد. پس باید کوشید که هر دو سالم و قوی بماند. این نکته را در گفته ی «پیران» به رستم می بینیم:
همی خون فشانم به جای سرشک/ همیشه گرفتارم اندر پزشک
در کتاب های دیگر توصیه شده که: پیش از خوردن، باید دست را شست، جامه ی آسوده پوشید، پیرامون را بالش نهاد و خاموش و بی گفت و گو به خوراک پرداخت، بی آنکه پرخوری شود.(1) در تاریکی، خوراک خوردن جایز نیست.(2)
در آیین شست و شو و غسل، آب باید از ین بخش های اندام می گذشت: تارک سر، میان ابروان، پشت سر، گونه ها، گوش ها، شانه ها، زیر بغل ها، بالای سینه، پشت، پستان ها، پهلوها، سرین ها، اندام نرینگی یا مادینگی، ران ها، زانوها، ساق ها، قوزک ها، پاشنه های پا، کف های پا، انگشتان پا.(3)
برای پاکیزگی، دو مکان را به عنوان قرنطینه در نظر می گرفتند:
1.برشنوم گاه: زمین مستطیل شکل بود با 9 گودال. افراد ناپاک نخست به تن خود خاک می مالیدند و سپس ایشان را در یکایک گودال ها غسل می دادند. آنگاه به تن خویش، گیاهان خوشبوی می مالیدند و پس از پوشیدن جامه، به اَرمِشتگاه می رفتند.
2.اَرمِشتگاه: جایی سرپوشیده بود که افراد ناپاک مانند زنان حائض و یا کسانی که مُرده را به دخمه می بردند، باید مدتی را دور از دیگران، در آنجا به سر می آوردند تا از سرایت بیماری های احتمالی به مردم جلوگیری شود.
به روایت یکی از کتاب های پهلوی: هنگامی که زن آبستن است، باید آتش را همواره روشن نگه داشت. زمان زاییدن، چند زن به یاری می آیند؛ یکی شانه ی راست و دیگری شانه ی چپ زائو را می گیرد. یکی دیگر دست بر گردنش می افکند و آن دیگری میان او را می گیرد. یک زن هم برای درآوردن نوزاد و بریدن ناف کمک می کند.(4)
از آنچه که در گزارش های تاریخی و کتاب های دینی نگاشته شده، چنین بر می آید که ایرانیان:
1.بر روی زمین، آب دهان نمی انداختند.
2.از جام و ظرف یک دیگر نمی خوردند.
3.هنگام ادرار می نشستند و ایستاده این کار را نمی کردند.
4.آب های ناپاک و ناشناخته را پیش از نوشیدن، می جوشاندند.
5. آب و هوا و خاک و آتش را آلوده نمی کردند.
6.خزندگان و حشرات زیان بخش را از میان می بردند.
7.از آمیزش با زن دشتان(حائض) خودداری می کردند.
8.ابرازها و جامه های ناپاک را با بهره گیری از آب و نور خورشید می پالودند.
9.پزشکان هنگام درمان بیمار، پنام (دهان بند) می بستند، که امروزه نیز انجام می شود.
10.برای نخستین بار در جهان، گرمابه های بهداشتی ساختند که برخی کاربرد درمانی داشت.
در «خورشید یشت» با اشاره به ویژگی گندزدایی خورشید آمده است: هنگامی که خورشید برآید، زمین اهورا آفریده، پاک شود، آب چشمه ساران، آب دریا، آب ایستاده پاک شود، اگر خورشید برنیاید، دیوان آنچه را که در هفت کشور است، نابود کنند.
با آگاهی از پاکسازی نور خورشید بود که ایرانیان همواره خانه های نورگیر می ساختند. در کتاب «کورش نامه» اثر گرنفون به پزشکان و جراحان چیره دست نظامی در سپاه ایران اشاره شده است. هم چنین می خوانیم که کمبوجیه اول (پدر کورش) به کورش بزرگ می گوید: - اگر قرار باشد که سپاهیان در جایی توقف طولانی نمایند باید که جای پاکیزه و سالمی برای اردوگاه انتخاب کنی...
کورش گفت: -اولین قاعده که رعایت خواهم کرد خودداری از پرخوری است که مادر ناخوشی هاست. دیگر، هضم و دفع آنچه در بدن وارد می شود که بهترین راه برای تامین تندرستی و تقویت است.(5)
پی نوشت:
1.روایت پهلوی، ص 68.
2.شایست ناشایست،ص 113.
3.وندیداد، 72-:40. 8.
4.شایست و ناشایستريال ص 122 و 126.
5.سیرت کورش کبیرريال ص 50 و 51.
برچسبها:
دانشنامه ایران باستان
بدرود با الاهه ی آواز
عصر روز چهارشنبه 24 امرداد ماه، بانو الاهه خواننده نامدار درگزشت.
شمع و پروانه منم مست ميخانه منم
رسوای زمانه منم ديوانه منم
رسوای زمانه منم ديوانه منم
يار پيمانه منم از خوب بيگانه منم
رسوای زمانه منم دیوانه منم
چون باد صبا در به درم
با عشق و جنون همسفرم
شمع شب بی سحرم
از خود نبود خبرم
رسوای زمانه منم ديوانه منم
تو ای خدای من شنو نوای من
زمين و آسمان تو ميلرزد به زير پای من
مه و ستارگان تو ميسوزد ز ناله های من
رسوای زمانه منم ديوانه منم
رسوای زمانه منم ديوانه منم
وای از اين شيدا دل من
مست و بی و پروا دل من
مجنون هر صحرا دل من
رسوا دل من رسوا دل من
ناله تنها دل من داغ حسرت ها دل من
سرمایه سودا دل من
رسوا دل من
خاک سر پروانه منم خون دل پيمانه منم
چون شور ترانه تويي چون آه شبانه منم
رسوای زمانه منم ديوانه منم
رسوای زمانه منم ديوانه منم
شمع و پروانه منم مست ميخانه منم
رسوای زمانه منم ديوانه منم
رسوای زمانه منم ديوانه منم
يار پيمانه منم از خوب بيگانه منم
رسوای زمانه منم دیوانه منم
چون باد صبا در به درم
با عشق و جنون همسفرم
شمع شب بی سحرم
از خود نبود خبرم
رسوای زمانه منم ديوانه منم
تو ای خدای من شنو نوای من
زمين و آسمان تو ميلرزد به زير پای من
مه و ستارگان تو ميسوزد ز ناله های من
رسوای زمانه منم ديوانه منم
رسوای زمانه منم ديوانه منم
وای از اين شيدا دل من
مست و بی و پروا دل من
مجنون هر صحرا دل من
رسوا دل من رسوا دل من
ناله تنها دل من داغ حسرت ها دل من
سرمایه سودا دل من
رسوا دل من
خاک سر پروانه منم خون دل پيمانه منم
چون شور ترانه تويي چون آه شبانه منم
رسوای زمانه منم ديوانه منم
رسوای زمانه منم ديوانه منم
۱۳۸۹/۰۵/۱۹
فردوسی بزرگ، زبان فارسی و تاريخ ايران
علیرضا سیف الدینی (ارتباز)
شور ميهن پرستی و ايران دوستی فردوسی بزرگ را بر آن داشت كه از دانش ژرف خود در زبان فارسی برای سرودن شاهنامه بهره گيرد. او همه كوشش خود را به كار برد تا هنگام سرودن شاهنامه زبان فارسی را از آلودگی به واژه های بيگانه آن هم بيگانه ای كه كشورش را به نابودی كشانده و كوشش داشت با چيرگی بر زبان فارسی ايران را برای هميشه همانند ديگر كشورهای باستانی خاورميانه به كشوری عرب زبان و در نتيجه به سرزمين عربی دگرگون كند بزدايد. اگر امروز زبان شيرين فارسی را در بيان پيوندها و انديشه های خود به كار می بريم وامدار نخستين سرايندگان ايران به ويژه فردوسی بزرگ هستيم.
در ده ها هزار بيت شاهنامه ای كه او به زيور شعر آراست به ندرت به واژه های بيگانه بر می خوريم. بدين ترتيب می توان پذيرفت كه فردوسی به بازسازی زبان فارسی كه پيش از او سرايندگان نخستين ايران با پشتيبانی شاهان ايران و وزيران ايران آغاز كرده بودند به نقطه ی اوج رسانيد.
استادان بزرگ زبان فارسی در زمان ما بسيار روشن در اينباره سخن گفته اند. دكتر جلال خالقی مطلق كه نفيس ترين و درست ترين شاهنامه را با بيرون ريختن سروده هایی كه از فردوسی نبوده و در شاهنامه راه يافته به چاپ رسانيده در يك جمله می نويسند:
"شاهنامه فردوسی مطلقاً بزرگترين گنجينه ی لغات و اصطلاحات و تركيبات زبان فارسی است."
در بخش های استوره ای و حماسی شاهنامه داستان ها به گونه ای افسانه ای آمده و فردوسی به انگيزه امانت داری به زيبایی از روی شاهنامه منثور ابومنصوری به زيور شعر چنان آراسته و يك اندر دگر بافته كه مردم خواندن آن را بسيار دوست دارند.
زنده ياد پژمان بختياری در سروده ای اشاره ای دارد:
اگر تاريخ ما افسانه رنگ است / من اين افسانه ها را دوست دارم
ولی نبايستی آن را افسانه دانست، زيرا بازگو كنندگان تاريخ استوره ای و حماسی ما فرمانروايان خودكامه و نامردمی و خدانشناس را به ديو (موجود افسانه ای) مانند كرده اند و خواست آنان از ديو تنها اين گونه كسان بوده اند و فردوسی با بيان ويژه ای اين نكته را در پايان داستان رزم رستم با اكوان ديو بسيار ظريفانه روشن كرده است:
تو مر ديو را مردم بد شناس / كسی كو ندارد ز يزدان سپاس
هرآن كو گذشت از ره مردمی / ز ديوان شمر مشمرش آدمی
فردوسی اندر گفتار گردآوردن شاهنامه به روشنی يادآور می شود كه اين داستان ها را افسانه و دروغ مپنداريد. آنچه از گذشته و ساليان دور گاهی با رمز و اشاره سخن رفته است بايستی با خرد و در برش زمانی و مكانی خود نسبت به آن داوری كرد.
تو اين را دروغ و فسانه مدان / به يكسان روش در زمانه مدان
از او هرچه اندر خورد با خرد / وگر بر ره رمز معنی بود
گذشته از بخش های استوره ای و حماسی، ويژگی بيشتر شاهنامه در اين می تواند باشد كه يكی از پذيرفتنی ترين بن مايه تاريخ رزمی ملت كهنسال ايران از آغاز پايه گذاری شاهنشاهی كشورمان با همه ی فراز و نشيب های آن تا فروپاشی اندوه بر انگيز آن به دست تازيان است. شوربختانه بايستی گفت كمتر مورد نگرش تاريخ نويسان مدارس ايران بوده است. تاريخ نويسان ما رويدادهای رزمی كشور ما را از روی نوشته های تاريخ نويسان بيگانه آن هم بيگانگانی كه با ايران در جنگ بوده اند نوشته اند؛ بنابراين نمی توانند به دور از دگرگونه نشان دادن راستی ها (حقايق) باشد.
برچسبها:
فردوسی و شاهنامه
۱۳۸۹/۰۵/۱۸
استوره های فردوس/4
امید عطایی فرد
و شما سه گروه باشید: گروه فرخنده ی راست؛ چه گروه فرخنده ای! و گروه شوم چپ! چه گروه شومی! و گروه پیشاهنگان پیشرو که مقربان هستند در بهشت پر نعمت. بسیاری از پیشینیان و اندکی از پسینیان بر سریر های زربافت روی در رو همف تکیه زده باشند. پیرامونشان نوجوانان همیشه جوان می گردند با کوزه ها (اکواب) و ابریق ها و جامی پر از شرابی که نه سردرد یابند و نه مست شوند. از هر میوه که می خواهند، بر می گزینند و گوشت پرندگان. و حوریان زیبا چشم که مانند مروارید پوشیده هستند. پاداش است برای کارهایی که کردند. در آنجا سخن بیهوده نشنوند و هیچ بزمی ندارند، مگر سخنی همه نیکو و خوش... یاران دست راست هستند در میان درختان سدر بی خار و درختان پر برگ «مورد»، و سایه گسترده و آب های ریزان و میوه های فراوان، که نه به سر می آید و نه ممنوع می شود. و بر بستر ها دوشیزگانی را نهادیم که دلباخته ی شوهران همسان خود هستند.1
وقتی پسر انسان با جلال خود همراه همه ی فرشتگان می آید، بر تخت پادشاهی خود خواهد نشست و تمام ملل در حضور او جمع می شوند. آنگاه او... آدمیان را به دو گروه تقسیم خواهد کرد.. آنگاه پادشاه به آنانی که در سمت راست او هستند خواهد گفت: «ای کسانی که از جانب پدر من برکت یافته اید، بیایید و وارث سلطنتی شوید که از ابتدای آفرینش عالم برای شما آماده شده است.»..آنگاه به آنانی که در سمت چپ او هستند خواهد گفت: «ای ملعونان، از من دور شوید و به آتش ابدی که برای ابلیس و فرشتگان او آماده شده است بروید» ... و آنان به کیفر ابدی خواهند رسید ولی نیکان به حیات جاودانی وارد خواهند شد.2
چون روان مردمان به پل چینود رسد، گناه و صواب را به ترازو نهند و اگر ثوابش به اندازه ی یک تار موی دوک بیشتر باشد، پس به بهشت هدایت کنند. اگر گناهش به اندازه ی یک مژه بیشتر باشد به دوزخ هدایت کنند.3
درباره ی همستگان(برزخ) در ارداویراف نامه می خوانیم:
به جایی فراز آمدم و دیدم روان مردمی چند را که به هم ایستاده اند. پرسیدم.. که ایشان کیستند و چرا ایدر ایستند؟
... گویند که: این جای را همستگان خوانند و این روان ها تا تن پسین این جای ایستند، روان مردمانی که کرفه (ثواب) و گناهشان برابر بود.. بادافره ی ایشان را از گردش هوا است؛ سردی یا گرمی. و ایشان را پتیاره ی دیگری نیست.
در مورد برزخ این معلوم است که از زمین تا ستاره پایه است. و به جز سرما و گرما، آنان (برزخیان) را هیچ آفت دیگری نیست4
در «اوپانیشاد» فردوسِ رستگاران اینگونه نموده شده: بهشتی که در آن هیچ ترسی نیست... در آن بهشت از پیری نگرانی نیست و مردم آنجا از گرسنگی و تشنگی رهایی یافته و بی اندوه شده همیشه در سرور می باشند.
به نوشته ی «مینو خرد»: چنین پیداست که برای پارسایان، چه مرد و چه زن، پس از در گذشتن، خوشترین خوراک ها را می برند.. و او را به تخت کاملاً زینت شده می نشانند. و تا ابد در خوشی کامل با ایزدان مینوی، جاودانه می ماند{..} پارسایان در بهشت، آسوده از پیری و مرگ و بیم و غم و آسیب اند. و همیشه پر مزه و خوشبوی و خرم و پر شادی و پر نیکی اند. و هر زمان باد خوشبوی و بویی همانند بوی گل به پذیره ی آنان آید که از هر خوشی، خوشتر و از هر عطر، خوشبوتر است. آنان را از بودن در بهشت، سیری نیست. و نشست و حرکت و دیدار و شادمانیشان با ایزدان و امشاسپندان و مومنان است تا ابد.
«ارداویراف» درباره ی بهشتیان می گوید:
آن روان هایی را دیدم.. بدان جامه ی زرنشانده و سیم نشانده و از همه ی جامه ها درخشان تر.. بدان جایگاهِ بسیار زرین، بستر خوب و بالش را با فرش شایسته دیدم.. دیدم که روشنی ستاره و ماه و خورشید همانا از ایشان می تابید و به رامش مندی در روشنی فضا می رفتند. آن بهشت پرهیزگاران را دیدم که روشن، همه آسانی و فراخی، و پر اسپرغم خوشبوی همه رنگ، همه بشکفته، و روشن و پر فره و پر شادی و پر رامش بود، که کس از او سیر نداشت.
از دیدگاه «زادسپرم»: هر مردی را که در زمین یک زن است، آن گاه او را همان گونه است. کسی که او را زن بسیار بود، آنگاه او را زنان بسیار باشند، کسی که او را زن نبود، زنی هم قد و هم چهره(هم سرشت) پیش ایستاده باشد. مرد آن یک زن هم سرشت را آنگاه از همه دوشیزگان زمین دوست تر دارد. زن نیز با مرد، خویش جفت شود و نیز با دیگری لذت نبرند. /
بهشت آسمانی بیگانه با نمایه های زمینی نیست. برای نمونه در «آبان یشت» می خوانیم: آناهیتا همواره بسان دوشیزه ای جوان و برومند و خوش اندام، کمر بر میان بسته، راست بالا، آزاده و پاک دامان که جامه ی پرچین و گرانبهایی در بر دارد، آشکار می شود. آناهیتا همان گونه که شیوه ی اوست، برسم در دست و گوشواره ی زرین چهار گوشه ای در گوش، و گلوبندی بر گلوی زیبای خود دارد. آناهیتا کمر بر میان بسته است تا پستان هایش بر آید و زیباتر بنماید و دلنشین تر گردد. بر فراز سر آناهیتا تاج زرین هشت گوشه ای جای دارد که بسان چرخی ساخته شده، چنبری از آن پیش آمده و با نوارها زیور یافته و با سد ستاره اراسته است{...} آناهیتا بسان دوشیزه ای زیبا.. کفش های زرین در پا کرده و با زیورهای فراوان آراسته، روان گشت. /
در «ارت یشت» آمده: تخت هایشان بر پاست و خوب گسترده شده، خوشبو، خوب ساخته شده، با بالش ها آراسته با پایهای زرنشان... زنان عزیزشان روی تخت های زیبا با بالش های آراسته ی خود آرمیده و خود را زینت می کنند با دستبند، گوشواره ی چهارگوشه برای نمایش آویزان، و طوق زرنشان.. کنیزکشان (دختران) نشسته خلخال ها به پا کرده، کمربند به میان بسته با تن زیبا، انگشت های بلند، بدن به اندازه ای زیبا که از برای نظرکننده لذتی است. /
در «رام یشت» آمده: او (ایزد رام) را بستود تهمورث زیناوند در روی تخت زرین، در روی بالش زرین، در روی فرش زرین نزد برسم گسترده با کف دست سرشار. /
در سروده ای مانوی، فردوسیان، با چنین سیمایی دارند:
گرانی و سستی بر تن آنان نیست و آسیب نباشد بر همه اندام های (آنان).
خواب گران، جام های آنان را (در بر) نگیرد و رویاهای فریبنده و گمراهی در آنان نیست. و فراموشی نیست بر اندیشه ی آنان.
گرسنگی و رنج نیست بدان سرزمین، و نه تشنگی. آب همه ی دریاها، شگفت خوشبو شود. بر تنی که، بیماری اندر نیست. در آنان نیست نه آفند(حمله) و (نه) جنگ
و ترس و وحشت در آنجا نیست. و... بر آن سرزمین، ویرانی بر آن نیست.
و همه بوستان (ها) خوشبو سراسر آن سرزمین پرتو افشاند. هر که بر آن سرزمین فراز رود ستاید آن منظر را . ارجمندند آنان به چهره بی آهو، و نه نزاری و پیری بر اندام آنان (است). و شادمان هستند با ستایش روشنی
همه پر شادی و نوای خوش دوست داشتنی. همه در تندرستی جاودان هستند . سرانجامی برای آنان نیست.
در قرآن آمده است:
بی گمان پرهیزگاران را کامگاری باشد، بوستان ها باشد یا درختان انگور، و دوشیزگانی نارپستان همسال، و پیمانه های پر. در آنجا نه سخن بیهوده شنوند و نه دروغ.5
و کسی را که از پیشگاه پروردگارش بترسد، دو بهشت است. آن دو بهشت نعمت های گوناگونی دارد. دو چشمه روان است. از هر میوه دو نوع باشد. تکیه زده باشند بر فرش هایی که آسترهای آن ها از دیبای ستبر (استبرق) است و میوه ی آن دو بهشت در دسترس باشد. در آنجا دوشیزگانی باشند که از دیده از همه فرود داشته اند و هرگز کسی به آن ها نرسیده است. گویی یاقوت و مرجان هستند. دون آن دو بهشت، دو بهشت دیگر است که سبز سیرند. در آن دو بهشت، دو چشمه جهنده باشد. میوه ها هست و خرما و انار. در آنها زنان نیک سیرت و زیبا روی باشند. حورانی که در خیمه ها نگاه داشته شده اند و دست هیچ کس به آنان نرسیده است. تکیه زده باشند بر بالش های سبز و پشتی های نیکو.6
به بهشت در آیید شما و همسرانتان شادمان. بر آن ها می گردانند کاسه هایی از زر و سبوها و در آنچه نفس ها آرزو کنند و دیدها لذت برند، و شما در آن جاویدان بمانید و این همان بهشتی است که شما آن را به میراث بردید، به پاداش آنچه می کردید. شما را در آن، میوه های بسیار است که از آن ها می خورید.7
بی گمان اهل بهشت در آن روز به کاری شادمانند. ایشان و همسران ایشان در سایه ها و بر تخت های آراسته تکیه زده باشند. ایشان را در آنجا میوه ها باشد و آنان راست هر چه آرزو کنند.8
در بهشتی عالی، هیچ گفتار لغو نشنوند. در آنجا چشمه های روان باشد. در آنجا تخت های بلند باشد. و کوزه های شراب نهاده، و بالش های در کنار هم و فرش های گسترده.9
بی گمان خدا آن کسان را که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند، به بهشت هایی در آورد که از زیر آنها نهرها جاریست. در آن آراسته شوند از دستبندها، از زر و مروارید و پوشاک آن ها در آنجا از دیبای نرم باشد.10
ز قطران و از آتش و زمهریر ز فردوس و جوی می و جوی شیر
ز کافور و از مشک و ماء معین/ درخت بهشت و می انگبین
همان تاج یاید همان گوشوار/ همه سالها با بوی و رنگ و نگار
شفیع از گناهش محمد بود/ تنش چون گلاب مصعد بود11
مومنان در جایگاهی امن باشند. در بهشت و چشمه ساران که جامه ای از «سندق» و «استبرق» بپوشند؛ روی بر روی آورده. و هم چنین با حورالعین هم جفت قرار داده ایم. فراخوانند در آنجا هر میوه ای را بی بیم12
آن گروهند که ایشان راست بوستان های عدن که از زیر آن ها نهر ها روان می شود. در آنجا آراسته می شوند از دستبند های زرین و جامه های سبز می پوشند از «سندس» و «استبرق» و در آنجا بر تخت ها تکیه می زنندو بهشت، نیکو پاداشی است و نیک آرامگاهی.13
پی نوشتها:
1.سوره الواقعه، ایه 7 تا 37.
2.انجیل متی/46-31:25.
3.روایت پهلوی، ص 12.
4.مینوی خرد، ص 21.
5.سوره النباء، آیه 31 تا 35.
6.سوره الرحمن، آیه 46 تا 78.
7.سوره الزخرف، آیه 69 تا 73.
8.سوره یس، ایه 55 تا 57.
9.سوره الغاشیه، آیه 8 تا 16.
10. سوره حج، آیه 23،رهنما.
11.شاهنامه، نامه سعد وقاص به رستم فرخزاد.
12.الدخان، 51 تا 55.
13.الکهف،31.
دنباله دارد...
برچسبها:
دانشنامه ایران باستان
۱۳۸۹/۰۵/۱۶
ماه بخارا/2
اینک
شاهزاده «نصربن احمد» از فراز ایوان شاهی برای مردم دست تکان میداد. در
سوی راستش محمد جیهانی وزیر و در سوی چپش «حمویه» سپهسالار ایستاده بودند.
اگر کسی از نزدیک به رخسار آن دو مینگریست نشانه هایی از تشویش و نگرانی
را درمییافت. بخارای خندان، رخدادهایی بس خونین را تا آن زمان پشت سر
گزرانده بود.
پس از فروپاشی ساسانیان، در زمان معاویه عربها به بخارا تاختند و چهارهزار تن را به بردگی گرفتند و پس از آن، باج و خراج سنگینی دریافت کردند. در سال نود قمری یک بار دیگر مردم بخارا به دست «قتیبه باهلی» کشتار شدند و مردم شهرهای پیرامون نیز در امان نماندند. سردار عرب برای آنکه اهل بخارا همیشه مهار و زیر نظر باشند، دستور داد نیمهای از خانه و دارایی خود را به عربها بدهند. بزرگان شهر بخارا خانه هایشان را رها کردند و در بیرون شهر، کوشکهایی با بوستانهای زیبا ساختند که بعدها این شهرک به نام «کوشک مغان» نامدار شد. «قتیبه» چهار بار به بخارا حمله کرد زیرا مردم آنجا نسبت به کیش جدید سرکشی میکردند. از این رو در هر خانهای عربها را جای داد تا از رعایت احکام شرع از سوی مردم آگاه باشند و مسجدها ساخت تا به نماز آدینه بپردازند. در این روز ندا میدادند که هرکس به نماز آدینه بیاید دو درهم دریافت میکند. و مردم در آغاز به زبان پارسی نماز میخواندند و نمیتوانستند عربی بیاموزند. هنگام رکوع و سجده، مردی به زبان پارسی آنان را راهنمایی میکرد...
بانگ اذان، جیهانی را که به اندیشه هایی دور و دراز فرو رفته بود، به خود آورد. همه بزرگان کشوری و لشگری به سوی مسجد جامع بخارا روی کردند. اینجا را به یاری «فضل بن یحیا برمکی» وزیر «هارون الرشید» بنا کرده بودند و تا زمان اسماعیل سامانی پدربزرگ «نصر»، پهنه و پیرامون آن، بزرگتر و بیشتر میشد. تقدیر چنین بود که سه چهار سال پس از تاجگزاری نصر سامانی، مسجد جامع فرو بریزد و انبوهی از مردم کشته شوند. گرچه یک ساله مسجد را بازساختند اما دوباره سال بعد دو جانب قبلهاش فرو ریخت تا اینکه سرانجام در سال ۳۰۶ قمری، جیهانی به بازسازی مناره مسجد پرداخت که پنج سال به درازا کشید. این کار، چاره ای بود در برابر سخن چینانی که او را ثنوی (دوگانه گرا) و پیرو «مانی» میخواندند. جیهانی میدانست که در مناره یا ناردان، پیش از اسلام آتش می افروختند تا راهنمای کاروانها در شبانگاهان به سوی شهر باشد. همچنین میدانست که بنیاد و معنای مسجد (مزگت) بر پایه پرستشگاههای کهن ایرانیست. وزیر دانا و اندیشمند کتابهای زیادی درباره تاریخ و جغرافیای ایران و جهان و شناخت مردمان در دست نگارش داشت؛ مانند: مسالک و ممالک، آیین مقالات، عهود خلفا و امرا، و غیره. این وزیر بینشور آداب و آیینهای درباری را در کشورهای دیگر گردآوری و بررسی کرد تا نیکوترین و بهترین رسمها را برای دربار سامانی برگزیند.
اما بزرگترین دغدغه جیهانی، شورش «اسحاق» عموی «نصر» در سمرقند بود و همزمان «ابوصالح» پسر اسحاق نیز در نیشابور شکست خورد و نامه نوشت و امان خواست. «حمویه» سپهسالار سامانیان هنوز پیکارهای دیگری پیش رو داشت. ایرانیان با اندوه میدیدند که در کشور چند پارهشان ایرانی بر ضد ایرانی میجنگد. پس از سرکوب ابوصالح، فرمانروایی نیشابور به «احمد بن سهل» داده شد؛ جنگجویی که سرگزشتی شگفت انگیز داشت. جد او «کامگار» از خاندان یزدگرد سوم ساسانی به شمار میرفت و در شهر مرو زندگی میکرد؛ در روستایی بزرگ به نام «گی رنگ». مردم مرو گلهای زیبا و بسیار سرخی را که کامگار پرورش میداد به نام او «گل کامگاری» میخواندند. «سهل» پدر احمد از اختربینی به خوبی آگاهی داشت و برادران بزرگتر احمد به نامهای «فضل» و «حسین» و «محمد» از کارگزاران خاندان طاهریان به شمار میرفتند. روزی از «سهل» پرسیدند:
ــ چرا طالع پسران خویش را نمینگری تا بدانی عاقبت ایشان چگونه خواهد بود؟
«سهل» که هنوز کوچکترین و چهارمین فرزندش یعنی احمد، زاده نشده بود در پاسخ گفت:
ــ ــ چگونه بنگرم که هر سه پسرم اندر تعصب عرب در یک روز کشته خواهند شد.
پس از آنکه «احمدبن سهل» بزرگ شد هزار مرد را گرد آورد. «عمرولیث صفاری» او را فرا خواند اما احمد به نزدش نرفت و مدتی به جنگ و گریز گزشت. سرانجام احمد سهل گرفتار و در سیستان به زندان انداخته شد. عمرولیث از احمد خواست که خواهرش «حفصه» را به غلام مخصوص او بدهد تا آزادی خویش را به دست بیاورد. احمد نپزیرفت و به خواهرش سفارش کرد تا پیوسته به خدمت دختر عمرولیث بپردازد. روزی «حفصه» از دختر عمرو درخواست کرد که برادرش به گرمابه برود زیرا گیسوانش دراز شده بود. احمد اجازه یافت و چون به گرمابه رفت، سر و ریش خود را آهک کشید و چهرهاش را مانند غلامان آراست. سپس جامهای بیگانه پوشید و از گرمابه گریخت و در سیستان ناپدید شد. با پادرمیانی «ابوجعفر صعلوک» با این شرط که احمد کلاه و کفش سرداری نپوشد، عمرولیث او را بخشید.
مدتی گزشت. احمد سهل دوباره به اندیشه فرار افتاد. این بار پنهانی چند شتر تیزرو آماده ساخت و از سیستان به سوی مرو گریخت. پس از رسیدن به زادگاهش جنگجویانی را گرد آورد و کارگزار عمرو را دستگیر کرد و سپس به بخارا به نزد اسماعیل سامانی رفت. احمد سهل که در زمان اسماعیل و فرزند او گرامی شمرده میشد، با زیرکی و هوشیاری، کارهای سودمند و پیروزیهای گوناگونی را برای سامانیان به ارمغان آورد. پس از به تخت نشستن نصر سامانی و سرکوب ابوصالح از سوی حمویه سپهسالار، شهر نیشابور یک بار دیگر از سوی «حسین مرو-رودی» دچار آشوب شد و این بار احمد سهل شورش را سرکوب کرد و مرورودی را به اسارت درآورد.
سلسله سامانی اینک از لرزه های سیاسی و نظامی رهایی یافته بود و در فارس، کرمان، تبرستان، گرگان و عراق به نام امیر نصر سامانی خطبه میخواندند. اما دریغا که این آرامش دیری نپایید و اکنون احمد سهل بود که درفش شورش را برافراشت و نام شاه سامانی را از خطبه کنار نهاد. «قراتگین» فرمانروای گرگان به سوی نیشابور تاخت. احمد از آنجا گریخت و در زادگاهش بارویی بس استوار ساخت. حمویه که میدانست به آن بارو نمیتواند دست یابد چارهای اندیشید و به سرهنگان لشگرش گفت تا نامه هایی به احمد بنویسند و خود را هوادار او نشان دهند. احمد سهل فریب خورد و مغرورانه از شهر مرو بیرون آمد اما لشگرش تاب نیاوردند و فرار کردند. وی به تنهایی به نبرد ادامه داد تا آنکه اسبش خسته شد و فرو افتاد. مرد جنگجو با پای پیاده همچنان شمشیر میزد تا سرانجام او را گرفتند؛ در هالی که آنان را اینگونه دشنام میداد:
ــ ای پسر فرج!!
احمد سهل که به گونه رستمزاد از پهلوی مادرش به دنیا آمده بود دیگران را همیشه اینگونه ناسزا میگفت. بر فراز باروی مرو، موبدی به نام «آزادسرو» که خویشاوند احمدسهل و از خاندان کامگاریان بود، با افسوس به فرجام آن نبرد بیهوده مینگریست. آن سردار سرکش را به بخارا میبردند و این موبد که پیکری پهلوانانه داشت آماده سفر به توس بود؛ جایی که همکیش او موبد «برزین» چشم به راهش مینمود. و چراغ راهش شهابی ناشناخته بود که از آسمان مرو به سوی روستای پاژ میرفت.
_________________
پس از فروپاشی ساسانیان، در زمان معاویه عربها به بخارا تاختند و چهارهزار تن را به بردگی گرفتند و پس از آن، باج و خراج سنگینی دریافت کردند. در سال نود قمری یک بار دیگر مردم بخارا به دست «قتیبه باهلی» کشتار شدند و مردم شهرهای پیرامون نیز در امان نماندند. سردار عرب برای آنکه اهل بخارا همیشه مهار و زیر نظر باشند، دستور داد نیمهای از خانه و دارایی خود را به عربها بدهند. بزرگان شهر بخارا خانه هایشان را رها کردند و در بیرون شهر، کوشکهایی با بوستانهای زیبا ساختند که بعدها این شهرک به نام «کوشک مغان» نامدار شد. «قتیبه» چهار بار به بخارا حمله کرد زیرا مردم آنجا نسبت به کیش جدید سرکشی میکردند. از این رو در هر خانهای عربها را جای داد تا از رعایت احکام شرع از سوی مردم آگاه باشند و مسجدها ساخت تا به نماز آدینه بپردازند. در این روز ندا میدادند که هرکس به نماز آدینه بیاید دو درهم دریافت میکند. و مردم در آغاز به زبان پارسی نماز میخواندند و نمیتوانستند عربی بیاموزند. هنگام رکوع و سجده، مردی به زبان پارسی آنان را راهنمایی میکرد...
بانگ اذان، جیهانی را که به اندیشه هایی دور و دراز فرو رفته بود، به خود آورد. همه بزرگان کشوری و لشگری به سوی مسجد جامع بخارا روی کردند. اینجا را به یاری «فضل بن یحیا برمکی» وزیر «هارون الرشید» بنا کرده بودند و تا زمان اسماعیل سامانی پدربزرگ «نصر»، پهنه و پیرامون آن، بزرگتر و بیشتر میشد. تقدیر چنین بود که سه چهار سال پس از تاجگزاری نصر سامانی، مسجد جامع فرو بریزد و انبوهی از مردم کشته شوند. گرچه یک ساله مسجد را بازساختند اما دوباره سال بعد دو جانب قبلهاش فرو ریخت تا اینکه سرانجام در سال ۳۰۶ قمری، جیهانی به بازسازی مناره مسجد پرداخت که پنج سال به درازا کشید. این کار، چاره ای بود در برابر سخن چینانی که او را ثنوی (دوگانه گرا) و پیرو «مانی» میخواندند. جیهانی میدانست که در مناره یا ناردان، پیش از اسلام آتش می افروختند تا راهنمای کاروانها در شبانگاهان به سوی شهر باشد. همچنین میدانست که بنیاد و معنای مسجد (مزگت) بر پایه پرستشگاههای کهن ایرانیست. وزیر دانا و اندیشمند کتابهای زیادی درباره تاریخ و جغرافیای ایران و جهان و شناخت مردمان در دست نگارش داشت؛ مانند: مسالک و ممالک، آیین مقالات، عهود خلفا و امرا، و غیره. این وزیر بینشور آداب و آیینهای درباری را در کشورهای دیگر گردآوری و بررسی کرد تا نیکوترین و بهترین رسمها را برای دربار سامانی برگزیند.
اما بزرگترین دغدغه جیهانی، شورش «اسحاق» عموی «نصر» در سمرقند بود و همزمان «ابوصالح» پسر اسحاق نیز در نیشابور شکست خورد و نامه نوشت و امان خواست. «حمویه» سپهسالار سامانیان هنوز پیکارهای دیگری پیش رو داشت. ایرانیان با اندوه میدیدند که در کشور چند پارهشان ایرانی بر ضد ایرانی میجنگد. پس از سرکوب ابوصالح، فرمانروایی نیشابور به «احمد بن سهل» داده شد؛ جنگجویی که سرگزشتی شگفت انگیز داشت. جد او «کامگار» از خاندان یزدگرد سوم ساسانی به شمار میرفت و در شهر مرو زندگی میکرد؛ در روستایی بزرگ به نام «گی رنگ». مردم مرو گلهای زیبا و بسیار سرخی را که کامگار پرورش میداد به نام او «گل کامگاری» میخواندند. «سهل» پدر احمد از اختربینی به خوبی آگاهی داشت و برادران بزرگتر احمد به نامهای «فضل» و «حسین» و «محمد» از کارگزاران خاندان طاهریان به شمار میرفتند. روزی از «سهل» پرسیدند:
ــ چرا طالع پسران خویش را نمینگری تا بدانی عاقبت ایشان چگونه خواهد بود؟
«سهل» که هنوز کوچکترین و چهارمین فرزندش یعنی احمد، زاده نشده بود در پاسخ گفت:
ــ ــ چگونه بنگرم که هر سه پسرم اندر تعصب عرب در یک روز کشته خواهند شد.
پس از آنکه «احمدبن سهل» بزرگ شد هزار مرد را گرد آورد. «عمرولیث صفاری» او را فرا خواند اما احمد به نزدش نرفت و مدتی به جنگ و گریز گزشت. سرانجام احمد سهل گرفتار و در سیستان به زندان انداخته شد. عمرولیث از احمد خواست که خواهرش «حفصه» را به غلام مخصوص او بدهد تا آزادی خویش را به دست بیاورد. احمد نپزیرفت و به خواهرش سفارش کرد تا پیوسته به خدمت دختر عمرولیث بپردازد. روزی «حفصه» از دختر عمرو درخواست کرد که برادرش به گرمابه برود زیرا گیسوانش دراز شده بود. احمد اجازه یافت و چون به گرمابه رفت، سر و ریش خود را آهک کشید و چهرهاش را مانند غلامان آراست. سپس جامهای بیگانه پوشید و از گرمابه گریخت و در سیستان ناپدید شد. با پادرمیانی «ابوجعفر صعلوک» با این شرط که احمد کلاه و کفش سرداری نپوشد، عمرولیث او را بخشید.
مدتی گزشت. احمد سهل دوباره به اندیشه فرار افتاد. این بار پنهانی چند شتر تیزرو آماده ساخت و از سیستان به سوی مرو گریخت. پس از رسیدن به زادگاهش جنگجویانی را گرد آورد و کارگزار عمرو را دستگیر کرد و سپس به بخارا به نزد اسماعیل سامانی رفت. احمد سهل که در زمان اسماعیل و فرزند او گرامی شمرده میشد، با زیرکی و هوشیاری، کارهای سودمند و پیروزیهای گوناگونی را برای سامانیان به ارمغان آورد. پس از به تخت نشستن نصر سامانی و سرکوب ابوصالح از سوی حمویه سپهسالار، شهر نیشابور یک بار دیگر از سوی «حسین مرو-رودی» دچار آشوب شد و این بار احمد سهل شورش را سرکوب کرد و مرورودی را به اسارت درآورد.
سلسله سامانی اینک از لرزه های سیاسی و نظامی رهایی یافته بود و در فارس، کرمان، تبرستان، گرگان و عراق به نام امیر نصر سامانی خطبه میخواندند. اما دریغا که این آرامش دیری نپایید و اکنون احمد سهل بود که درفش شورش را برافراشت و نام شاه سامانی را از خطبه کنار نهاد. «قراتگین» فرمانروای گرگان به سوی نیشابور تاخت. احمد از آنجا گریخت و در زادگاهش بارویی بس استوار ساخت. حمویه که میدانست به آن بارو نمیتواند دست یابد چارهای اندیشید و به سرهنگان لشگرش گفت تا نامه هایی به احمد بنویسند و خود را هوادار او نشان دهند. احمد سهل فریب خورد و مغرورانه از شهر مرو بیرون آمد اما لشگرش تاب نیاوردند و فرار کردند. وی به تنهایی به نبرد ادامه داد تا آنکه اسبش خسته شد و فرو افتاد. مرد جنگجو با پای پیاده همچنان شمشیر میزد تا سرانجام او را گرفتند؛ در هالی که آنان را اینگونه دشنام میداد:
ــ ای پسر فرج!!
احمد سهل که به گونه رستمزاد از پهلوی مادرش به دنیا آمده بود دیگران را همیشه اینگونه ناسزا میگفت. بر فراز باروی مرو، موبدی به نام «آزادسرو» که خویشاوند احمدسهل و از خاندان کامگاریان بود، با افسوس به فرجام آن نبرد بیهوده مینگریست. آن سردار سرکش را به بخارا میبردند و این موبد که پیکری پهلوانانه داشت آماده سفر به توس بود؛ جایی که همکیش او موبد «برزین» چشم به راهش مینمود. و چراغ راهش شهابی ناشناخته بود که از آسمان مرو به سوی روستای پاژ میرفت.
نوشته ی: امید عطایی فرد (سوشیانت مزدیسنا)
۱۳۸۹/۰۵/۱۵
عجایب العجم /2
برای دیدن بخش نخست، این پیوند را کلید کنید:
و اما بعدتر! هرآنچه از کوی و برزن پایتخت (دستنویس ترکی: پاتوق) گویمی، کم گفتمی. عرابه های عجمیان را چراغی باشد تفننی و بیشتر خاموش به نام راهنما. تا این چراغ را نزدی، به هر سو در یک آن، توانستی بپیچی؛ اما وای بر آن بیچاره که چراغ راهنما زدی: اگر عرابه ای دیگر در یک فرسنگی هم باشد، میگازد تا راه بر آن راننده همچون رنده نماید.
و اما بلدیه که شاهرضا نام آن را شهرداری نمود، گاه باشد که در کوچهکی دو ذراعی، برجی نود ذرعی اجازت فرماید و گاه باشد که کوخی در بیابان خراب نماید که بایست مقررات را غرغره نمایید.
و اما ادارت راهنمایی و رانندگی (فرنگی: یکدندگی) را عجایب العملها باشد. کویها را یکطرفه و دوطرفه و سه طرفه نمودی و راکبان را دچار کور دیده (ترکی: گوزگیجه) نمودی. و بحث باشد که از بهر تلفیک (فرنگی: ترافیک) هر کوی را بی طرفه نمودی!
و در شاهراهان بند تنبانی ببستی که آن را کمربند ایمنی خواندی و قلب را دچار فشار نمودی. و حکمت این تنبان چنین باشد که در بزرگراه (ترکی: بز راه) که حسب المعمول ارابه ها با سرعت بیست مثقال در ساعت وول زدننید، اگر به هم خوردندی، آخ نگفتندی.
و شهرداری (عربی: شر الداریق) را محبتی تام به جماعت تعمیرکار ارابگان باشد چه خیابانان (ترکی: بی آبانان) را چالگانی نهان و آشکار بگماشتی تا ارابه نشینان خویشتن را در بحری متلاطم پنداشتی و هر ماه، تعمیرگران را بی نصیب نگزاشتی.
و بلدیه داران را حکایمی معجب باشد: گاه مجوز ساخت دادندی و ناگاه سرایها را تقاضای پاخت کردندی که خیابان بخواهیم کشیدن. گاه میدان نهادی و ناگاه ویران کردی که چهار راه بخواهیم رشیتن.
و اما اندر باب ادارات الدولتی: این حقیر فقیر را کاری به یکی از این پاس گاهان افتاد. پاس گاه از بهر آن گفتی که ارباب رجوع را به رکوع و سجود درآوردی و از این طاق به آن داغ افکندی تا مگر امضائ رییس را دل کندی. و فسوس از این استعدادات مهدور که مامورین را به تیم فوتبال (ترکی: فوت مال) گسیل نکردندی که نیکوتر از این جماعت کسی پاسکاری (فرنگی: پاسور) نکردی.
و معمرین (عربی: مامورین) را خزانکی متحرک به اسم کشو (ترکی: قشو) باشد که در لسان رمزیشان «زیر میزی» بخواندی و معجزها کند اگر در آن سیم و زر نهند. اما اگر زر و زر کنند، ارباب مرجوع شوند و پرونده شان (ترکی: پرندهه شان) محبوس و مسدود.
برچسبها:
(طنز)شوخ.نگاری
۱۳۸۹/۰۵/۱۴
قمرالملوک وزیری
...بارها براي عروسي و ميهماني بزرگان به باغ عشرتآباد دعوت شده بودم. براي عروسي، مولودي و... اما هرگز حال آن شب را نداشتم. پائيز غمانگيزي بود و من به جواني و عشق فکر ميکردم. از مجلسي که قدر ساز را نميشناختند خوشم نميآمد اما چاره چه بود، بايد گذران زندگي ميکرديم. چنان ساز را در بغل ميفشردم که گوئي زانوي غم بغل کردهام. نميدانستم چرا آن کسي که قرار است در اندروني بخواند، صدايش در نميآيد. در همين حال و انتظار بودم که دختر نوجوانی از اندروني بيرون آمد... حتي در اين سن و سال هم رسم نبود که دختران و زنان اينطور بي پروا در جمع مردان ظاهر شوند. آمد کنار من ايستاد. نمي دانستم براي چه کاري نزد ما آمده است و کدام پيغام را دارد. چشم به دهانش دوختم و پرسيدم: چه کار داري دختر خانم؟
گفت: ميخواهم بخوانم!
گفتم: اينجا يا اندروني؟
گفت: همينجا!
نميدانستم چه بگويم. دور بر را نگاه کردم، هيچکس اعتراضي نداشت. به در ورودي اندروني نگاه کردم. چند زني که سرشان را بيرون آورده بودند، گفتند : بزنيد، ميخواهد بخواند!
گفتم: کدام تصنيف را ميخواني؟
بلافاصله گفت: تصنيف نميخوانم، آواز ميخوانم!
به بقيه ساز زنها نگاه کردم که زير لب پوزخند ميزدند. رسم ادب در ميهمانيها، آنهم ميهماني بزرگان، رضايت ميهمان بود.
پرسيدم: اول من بزنم و يا اول شما ميخوانيد؟
گفت: ساز شما براي کدام دستگاه کوک است؟
پنجهاي به تار کشيدم و پاسخ دادم: همايون.
گفت: شما اول بزنيد!
با ترديد، رنگ و درآمد کوتاهي گرفتم. دلم ميخواست زودتر بدانم اين مدعي چقدر تواناست. بعد از مضراب آخر درآمد، هنوز سرم را به علامت شروع بلند نکرده بودم که از چپ غزلي از حافظ را شروع کرد. تار و ميهماني را فراموش کردم، چپ را با تحرير مقطع اما ريز و بهم پيوسته شروع کرده بود. تا حالا چنين سبکي را نشنيده بودم. صدايش زنگ مخصوصي داشت. باور کنيد پاهايم سست شده بود. تازه بعد از آنکه بيت اول غزل را تمام کرد، متوجه شدم از رديف عقب افتادهام:
معاشران گره از زلف يار باز کنيد
شبي خوش است بدين قصهاش دراز کنيد
ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است
چو يار ناز نمايد شما نياز کنيد
بقيه ساز زنها هم، مثل من، گيج و مبهوت شده بودند. جا براي هيچ سئوالي و حرفي نبود. تار را روي زانوهايم جابجا کردم و آنرا محکم در بغل فشردم. هر گوشهاي را که مايه ميگرفتم ميخواند. خندههاي مستانه مردان قطع شده بود. يکي يکي از زير درختان بيرون آمده بودند. از اندروني هيچ پچ و پچي به گوش نميرسيد، نفس همه بند آمده بود. هيچ پاسخي نداشتم که شايستهاش باشد. گفتم: اگر تا صبح هم بخواني ميزنم! و در دلم اضافه کردم: تا پايان عمر برايت ميزنم!
آنشب باز هم خواند، هم آواز هم تصنيف. وقتي خواست به اندروني باز گردد گفتم: ميتواني بيايي خانه من تا رديفها را کامل کني؟
گفت: بايد بپرسم.
وقتي صندليها را جمع و جور ميکردند و ما آماده رفتن بوديم، با شتاب آمد و گفت: آدرس خانه را برايم بنويسيد.
و تکه کاغذي را با يک قلم مقابلم گذاشت، اسمش قمر بود.
بعد از آنکه از قمر جدا شدم، تمام شب را به ياد او بودم ديگر دلم نمي آمد براي کسي تار بزنم. در خانهام که انتهاي خيابان فردوسي بود، چند اتاق را به کلاس موسيقي اختصاص داده بودم و تعدادي شاگرد داشتم اما ديگر هيچ صدايي برايم دلنشين نبود و با علاقه سر کلاس نميرفتم. دو ماه به همين روال گذشت. بعدازظهر يکي از روزها، توي حياط قاليچه انداخته بودم و در سينهکش آفتاب با ساز ور ميرفتم که يک مرتبه در حياط باز شد. ديدم قمر مقابلم ايستاده است، بند دلم پاره شد. هنوز دنبال کلمات مي گشتم که گفت: آمده ام موسيقي ياد بگيرم.
از همان روز شروع کرديم، خيلي با استعداد بود، هنوز من نگفته تحويلم مي داد و وقتي رديفهاي موسيقي را ياد گرفت، صدايش دلنشين تر شد... و کنسرت پشت کنسرت است که در گراند هتل لاله زار، آوازه قمر را تا به عرش مي گسترد...اولين کنسرت قمر با همراهي ابراهيم خان منصوري و مصطفي نوريايي (ويولن)، شکرالله قهرماني و مرتضي نيداوود (تار)، حسين خان اسماعيل زاده (کمانچه) و ضياء مختاري (پيانو)، پسر عموي استاد علي تجويدي برگزار شده است. ک شب در گراند هتل تهران کنسرت ميداد. تصنيفي را ميخواند که آهنگش را من ساخته بودم و بعدها در هر محفل سر زبانها بود. تصنيف را بهار سروده بود و من رويش آهنگ گذاشته بودم، حتماً شما شنيدهايد: مرغ سحر را ميگويم. آنشب در کنسرت گراند هتل وقتي اين تصنيف را ميخواند، آه از نهاد مردم بلند شده بود. در اوج تحرير آوازي که در پايان تصنيف مي خواند، ناگهان فرياد کشيد "جانم، مرتضي خان!" و اين نهايت سپاس و محبت او نسبت به کسي بود که آنچه را از موسيقي ايران ميدانست، برايش در طبق اخلاص گذاشته بود...
داستاني که در بالا خوانديد بخشي از گفتگوي يک خبرنگار است که سالها پيش با مرتضي نيداوود انجام داده است
گفت: ميخواهم بخوانم!
گفتم: اينجا يا اندروني؟
گفت: همينجا!
نميدانستم چه بگويم. دور بر را نگاه کردم، هيچکس اعتراضي نداشت. به در ورودي اندروني نگاه کردم. چند زني که سرشان را بيرون آورده بودند، گفتند : بزنيد، ميخواهد بخواند!
گفتم: کدام تصنيف را ميخواني؟
بلافاصله گفت: تصنيف نميخوانم، آواز ميخوانم!
به بقيه ساز زنها نگاه کردم که زير لب پوزخند ميزدند. رسم ادب در ميهمانيها، آنهم ميهماني بزرگان، رضايت ميهمان بود.
پرسيدم: اول من بزنم و يا اول شما ميخوانيد؟
گفت: ساز شما براي کدام دستگاه کوک است؟
پنجهاي به تار کشيدم و پاسخ دادم: همايون.
گفت: شما اول بزنيد!
با ترديد، رنگ و درآمد کوتاهي گرفتم. دلم ميخواست زودتر بدانم اين مدعي چقدر تواناست. بعد از مضراب آخر درآمد، هنوز سرم را به علامت شروع بلند نکرده بودم که از چپ غزلي از حافظ را شروع کرد. تار و ميهماني را فراموش کردم، چپ را با تحرير مقطع اما ريز و بهم پيوسته شروع کرده بود. تا حالا چنين سبکي را نشنيده بودم. صدايش زنگ مخصوصي داشت. باور کنيد پاهايم سست شده بود. تازه بعد از آنکه بيت اول غزل را تمام کرد، متوجه شدم از رديف عقب افتادهام:
معاشران گره از زلف يار باز کنيد
شبي خوش است بدين قصهاش دراز کنيد
ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است
چو يار ناز نمايد شما نياز کنيد
بقيه ساز زنها هم، مثل من، گيج و مبهوت شده بودند. جا براي هيچ سئوالي و حرفي نبود. تار را روي زانوهايم جابجا کردم و آنرا محکم در بغل فشردم. هر گوشهاي را که مايه ميگرفتم ميخواند. خندههاي مستانه مردان قطع شده بود. يکي يکي از زير درختان بيرون آمده بودند. از اندروني هيچ پچ و پچي به گوش نميرسيد، نفس همه بند آمده بود. هيچ پاسخي نداشتم که شايستهاش باشد. گفتم: اگر تا صبح هم بخواني ميزنم! و در دلم اضافه کردم: تا پايان عمر برايت ميزنم!
آنشب باز هم خواند، هم آواز هم تصنيف. وقتي خواست به اندروني باز گردد گفتم: ميتواني بيايي خانه من تا رديفها را کامل کني؟
گفت: بايد بپرسم.
وقتي صندليها را جمع و جور ميکردند و ما آماده رفتن بوديم، با شتاب آمد و گفت: آدرس خانه را برايم بنويسيد.
و تکه کاغذي را با يک قلم مقابلم گذاشت، اسمش قمر بود.
بعد از آنکه از قمر جدا شدم، تمام شب را به ياد او بودم ديگر دلم نمي آمد براي کسي تار بزنم. در خانهام که انتهاي خيابان فردوسي بود، چند اتاق را به کلاس موسيقي اختصاص داده بودم و تعدادي شاگرد داشتم اما ديگر هيچ صدايي برايم دلنشين نبود و با علاقه سر کلاس نميرفتم. دو ماه به همين روال گذشت. بعدازظهر يکي از روزها، توي حياط قاليچه انداخته بودم و در سينهکش آفتاب با ساز ور ميرفتم که يک مرتبه در حياط باز شد. ديدم قمر مقابلم ايستاده است، بند دلم پاره شد. هنوز دنبال کلمات مي گشتم که گفت: آمده ام موسيقي ياد بگيرم.
از همان روز شروع کرديم، خيلي با استعداد بود، هنوز من نگفته تحويلم مي داد و وقتي رديفهاي موسيقي را ياد گرفت، صدايش دلنشين تر شد... و کنسرت پشت کنسرت است که در گراند هتل لاله زار، آوازه قمر را تا به عرش مي گسترد...اولين کنسرت قمر با همراهي ابراهيم خان منصوري و مصطفي نوريايي (ويولن)، شکرالله قهرماني و مرتضي نيداوود (تار)، حسين خان اسماعيل زاده (کمانچه) و ضياء مختاري (پيانو)، پسر عموي استاد علي تجويدي برگزار شده است. ک شب در گراند هتل تهران کنسرت ميداد. تصنيفي را ميخواند که آهنگش را من ساخته بودم و بعدها در هر محفل سر زبانها بود. تصنيف را بهار سروده بود و من رويش آهنگ گذاشته بودم، حتماً شما شنيدهايد: مرغ سحر را ميگويم. آنشب در کنسرت گراند هتل وقتي اين تصنيف را ميخواند، آه از نهاد مردم بلند شده بود. در اوج تحرير آوازي که در پايان تصنيف مي خواند، ناگهان فرياد کشيد "جانم، مرتضي خان!" و اين نهايت سپاس و محبت او نسبت به کسي بود که آنچه را از موسيقي ايران ميدانست، برايش در طبق اخلاص گذاشته بود...
داستاني که در بالا خوانديد بخشي از گفتگوي يک خبرنگار است که سالها پيش با مرتضي نيداوود انجام داده است
قمرالملوک وزيري پس از شيدا و عارف در موسيقي نوين ايران رخ نمود، ولي بيترديد نقشي دشوارتر و دليرانهتر از آن دو ايفا کرده است؛ زيرا اگر مردي که به موسيقي ميپرداخت گرفتار طعن و لعن ميشد، ولي مجازات زن موسيقيپرداز "سنگسار شدن" بود! زن برده در پرده بود، پردهاي به ضخامت قرنها. قمر به هنگام نخستين کنسرت خود که در آن بيحجاب ظاهر شده بود، سر و کارش به نظميه افتاد. اين ماجرا اگر چه براي او خوشايند نبود، ولي بهرحال سر و صدايي کرد که در نهايت به سود موسيقي و جامعه زنان بود. قمر خود درباره نخستين کنسرتش مي گويد:
...آن روزها [اواخر قاجاریه]، هر کس بدون چادر بود به کلانتري جلب مي شد. رژيم مملکت تغيير کرده و پس از يک بحران بزرگ دوره آرامش فرا رسيده بود. مردم هم کم کم به موسيقي علاقه نشان ميدادند. به من پيشنهاد شد که بي چادر در نمايش موزيکال گراند هتل حاضر شوم و اين يک تهور و جسارت بزرگي لازم داشت. يک زن ضعيف بدون داشتن پشتيبان، ميبايست برخلاف معتقدات مردم عرض اندام کند و بيحجاب در صحنه ظاهر شود. تصميم گرفتم با وجود مخالفتها اين کار را بکنم و پيه کشته شدن را هم به تن خود بمالم! شب نمايش فرا رسيد و بدون حجاب ظاهر شدم و هيچ حادثهاي هم رخ نداد، و حتي مورد استقبال هم واقع شدم و اين موضوع به من قوت قلبي بخشيد و از آن به بعد گاه و بيگاه بيحجاب در نمايشها شرکت ميجستم و حدس ميزنم از همان موقع فکر برداشتن حجاب در شرف تکوين بود...
او نخستين زني بود که بعد از قرهالعين بدون حجاب در جمع مردان ظاهر شد. او را شايد بتوان اولين فمينيست ايراني ناميد. او ميگفت: مر مرا هيچ گنه نيست به جز آن که زنم زين گناه است که تا زندهام اندرکفنم
قمر نخستين کنسرت خود را در سال ١٣٠٣ برگزار کرد. روز بعد کلانتري از او تعهد گرفت که بيحجاب کنسرت ندهد! قمر عوايد کنسرت را به امور خيريه اختصاص داد. او در سفر خراسان در مشهد کنسرت داد و عوايد آن را صرف آرامگاه فردوسي نمود. در همدان در سال ۱۳۱٠ کنسرت داد و ترانههايي از عارف خواند. وقتي نيرالدوله چند گلدان نقره به او هديه کرد، آن را به عارف پيشکش نمود. با اين که عارف مورد غضب بود. در سال ١٣٠٨ به نفع شير خورشيد سرخ کنسرت داد و عوايد آن به بچههاي يتيم اختصاص داده شد. به گفته دکتر خرمي ٤٢٦ صفحه و به گفته دکتر سپنتا ٢٠٠ صفحه از قمر ضبط شده است... گشايش راديو ايران در سال ۱۳۱۹ صداي قمر را به عموم مردم رساند. عارف قزويني و ايرجميرزا و تيمورتاش وزير دربار، شيفته او شده بودند. با اين همه، قمر از گردآوري زر و سيم پرهيز ميکرد و درآمدهاي بزرگ و هداياي گران را به فقرا و محتاجان ميداد. قمرالملوک وزيري در تاريخ ۱۴ مرداد ۱۳۳۸ در شميران، در فقر و تنگدستي مطلق به سکته مغزي درگذشت. وي در گورستان ظهيرالدوله بين امامزاده قاسم و تجريش شميران به خاک سپرده شده است. روحش شاد...
...آن روزها [اواخر قاجاریه]، هر کس بدون چادر بود به کلانتري جلب مي شد. رژيم مملکت تغيير کرده و پس از يک بحران بزرگ دوره آرامش فرا رسيده بود. مردم هم کم کم به موسيقي علاقه نشان ميدادند. به من پيشنهاد شد که بي چادر در نمايش موزيکال گراند هتل حاضر شوم و اين يک تهور و جسارت بزرگي لازم داشت. يک زن ضعيف بدون داشتن پشتيبان، ميبايست برخلاف معتقدات مردم عرض اندام کند و بيحجاب در صحنه ظاهر شود. تصميم گرفتم با وجود مخالفتها اين کار را بکنم و پيه کشته شدن را هم به تن خود بمالم! شب نمايش فرا رسيد و بدون حجاب ظاهر شدم و هيچ حادثهاي هم رخ نداد، و حتي مورد استقبال هم واقع شدم و اين موضوع به من قوت قلبي بخشيد و از آن به بعد گاه و بيگاه بيحجاب در نمايشها شرکت ميجستم و حدس ميزنم از همان موقع فکر برداشتن حجاب در شرف تکوين بود...
او نخستين زني بود که بعد از قرهالعين بدون حجاب در جمع مردان ظاهر شد. او را شايد بتوان اولين فمينيست ايراني ناميد. او ميگفت: مر مرا هيچ گنه نيست به جز آن که زنم زين گناه است که تا زندهام اندرکفنم
قمر نخستين کنسرت خود را در سال ١٣٠٣ برگزار کرد. روز بعد کلانتري از او تعهد گرفت که بيحجاب کنسرت ندهد! قمر عوايد کنسرت را به امور خيريه اختصاص داد. او در سفر خراسان در مشهد کنسرت داد و عوايد آن را صرف آرامگاه فردوسي نمود. در همدان در سال ۱۳۱٠ کنسرت داد و ترانههايي از عارف خواند. وقتي نيرالدوله چند گلدان نقره به او هديه کرد، آن را به عارف پيشکش نمود. با اين که عارف مورد غضب بود. در سال ١٣٠٨ به نفع شير خورشيد سرخ کنسرت داد و عوايد آن به بچههاي يتيم اختصاص داده شد. به گفته دکتر خرمي ٤٢٦ صفحه و به گفته دکتر سپنتا ٢٠٠ صفحه از قمر ضبط شده است... گشايش راديو ايران در سال ۱۳۱۹ صداي قمر را به عموم مردم رساند. عارف قزويني و ايرجميرزا و تيمورتاش وزير دربار، شيفته او شده بودند. با اين همه، قمر از گردآوري زر و سيم پرهيز ميکرد و درآمدهاي بزرگ و هداياي گران را به فقرا و محتاجان ميداد. قمرالملوک وزيري در تاريخ ۱۴ مرداد ۱۳۳۸ در شميران، در فقر و تنگدستي مطلق به سکته مغزي درگذشت. وي در گورستان ظهيرالدوله بين امامزاده قاسم و تجريش شميران به خاک سپرده شده است. روحش شاد...
{از میان رایانامه های دریافتی شما برگزیده شد}
۱۳۸۹/۰۵/۱۳
پیشینه پزشکی در ایران /5
امید عطایی فرد
پوست=آسمان / گوشت=زمین / استخوان=کوه ها / رگ ها=رود ها / شکم=دریا / موی=گیاه
همانگونه که آب دریا پس از بخار شدن پاکیزه می شود و بهری باز به دریا می رسد و بهری به دیگر جای های جهان، مردم را نیز خود در تن از جگر به مغز سر بر می آید، در مغز باز می گردد و بهری باز به جگر می ریزد و بهری دیگر، در رگ ها جریان می یاید.
«سیریل الگود» درباره ی پیشگامی ایرانیان بر یونانیان در زمینه ی فلسفی «عالم صغیر و عالم کبیر» با اشاره به کتاب «بن دهش» می نویسد:
در میان مجموعه ی بقراطی کتابی هست که به قدری به این اثر شبیه است که بررسی طرز پیدایش جداگانه ی این نظریه های مشابه به وسیله ی ایرانیان از یک سو، و یونانیان از سوی دیگر را دشوار می سازد. ترجمه ی یونانی این جمله از بن دهش: «مغز استخوان مانند فلز مایع درون زمین است» این احتمال را به وجود می آورد که نسخه ی ایرانی قدیمی تر باشد زیرا در نسخه ی منسوب به بقراط همین عبارت به این صورت آمده است: «مغز استخوان گرم و مرطوب است» که به هیچ وجه با عبارت قبلی منطبق نیست. شاید کلمه ی «مرطوب» ترجمه ی لغت یونانی Uxpoy باشد که معنای مایع نیز می دهد. کلمه ی ایرانی و اوستایی برای «فلز» نیز طوری است که با لغت دیگری که به معنای «گرم» به کار می رود، یک نوع خوانده میشود. حال اگر تصور شود که یونانیان این مطلب را از ایرانیان اقتباس کرده و موضوع را درست نفهمیده اند و متن بعداً به وسیله ی رونویس کنندگان بعدی تصحیح شده، به آسانی می توان به کیفیت بروز این اختلاف در جمله بندی پی برد. هیچ فرضیه ی دیگری نمی تواند به این سادگی و آسانی موضوع را توجیه کند.(1)
به نوشته ی «زادسپرم» دانشمند زرتشتی، تن انسان دارای هفت لایه است:
1.مغز / 2.استخوان / 3.گوشت / 4.پی / 5.رگ / 6.پوست / 7.موی
همچنین چهارگونه آب (مایع) در بدن جریان دارد:
1.خون : گرم و مرطوب، رنگش سرخ، مزه اش شیرین و جایش در جگر است.
2.بلغم : سرد و مرطوب، سفیدرنگ، شور مزه و جایش در شُش است.
3.زردآب : گرم و خشک، سرخ رنگ رو به زردی، مزه اش تلخ و جایش در زهره(کیسه ی صفرا) است.
4.سودا : سرد و خشک، سیاه رنگ، ترش مزه و جایش در سپرز(طحال) است.
خون به جگر می رود و پس از جوش آمدن، دل را به تپش می افکند. شش آن را جذب می کند و به گونه ی بلغم در می آورد. زهره که باریک و تیز است و بالای جگر جای دارد، آن را بالا می کشد و این: زرد آب باشد. زرد اب بر شکم می ریزد و خوراک را می گوارد(هضم می کند) سپس بازمانده ها سپرز (طحال) فرو انداخته میشود و این: سودا باشد.
ساختار مردم از این نیروهاست:
1.فروهر : واژه های هم خانواده اش: فره، فروردین، پرورش، و مانند اینها هستند. فروهر همراه تخمه یا نطفه ی مرد به زهدان زن راه می یابد. پس از آمیزش دو تخمه ی نر و ماده که برآیندش «پرخونی» است، چشم ها و اندام ها نگاریده می شود. با پیدایی «تیره پشت» یا ستون فقرات، دنده ها مانند رویش جوانه ها از درخت، از آن رشد می کند و اندام های درونی شکم کودک آشکار می گردد. آنگاه دست و پای و انگشتان، و سپس مژه و ابرو و موی می روید. بنابراین «فروهر» دارای سه کار است:
آ- رویانیدن: دست و پای دیگر «اندام های ابزاری» را با رویش، پدید می آورد. نری و مادگی را آشکار می سازد. رگ و پی را می سازد و استخوان ها را به هم پیوند می دهد.
ب- افزودن: اندام ها را به اندازه ای می افزاید که به حد کمال برسند.
پ- پاییدن: اندام ها را به استواری، در اندازه و جای خود، نگه می دارد.
2.جان : جان همانند فروهر، همراه تخمه ی مرد که از گونه ی آتش است، به جای خود می رود و ماه چهارم آبستنی، با تافتن به کالبد تن، آشکار میشود. نخست در مغز، دوم در دل و سوم در شکم، جای می گیرد و میان این سه، همواره هماهنگی می کند. جان، خود را در رگ ها گداخه و همه ی تن را گرم نگه می دارد. هنگامی که فروزنده های جان (خونی و اشامیدنی) درون شکم می رود، به یاری نیروی ذاتی، آنچه «روشن زورمند» است، به دل کشیده و از دل به شاهرگ، خون، آن را به سر و دیگر اندام های تن، روانه می کند و بر مغز سر، افزون تر می باشد. وظایف آتش های سه گانه ی جان بدین گونه است که:
آ- آتش مغز،کارگزار بینایی، شنوایی، بویایی،چشایی، بساوایی (لامسه) است.
ب- آتش دل، که سردی و رطوبت شش با آن آمیخته است، نفس را گرم می کند. جنبش همه ی تن ها، همانا از این نیروست. هنگامی که نفس بیش از اندازه گرم شود، به یاری نیروی «برآهنج» یا بازدم به بیرون می تازد و از هوای پیرامون، خنگی می پذیرد و یا «فرود آهنج» یا «دَم» دوباره به دل می رود.
پ- آتش شکم، به چهار «زور» یا نیرو، بخش می شود: آهنجا (جذب کننده)، گیره (ماسکه)، گوارا (هضم کننده)، سپوزا(دفع کننده)
3.روان : روان یا روح هنگامی که تن، خفته است، از آن بیرون می شود و به دور و نزدیک می رود. رشته ی پیوند دهنده ی روان با جان، به نام «بوی» خوانده می شود. هنگامی که تن را خواب فرا می گیرد، جان: در تن است، روان: بیرون تن است، و بوی: پیک میان ایشان، بدین گونه که آگاهی هایی که از روان می گیرد، به جان نشان می دهد.
«زادسپرم» ذر دفتر خود، یک نوآوری کرده و آن، همانندسازی اندام مردم با ساختار خانه است؛ بدین گونه:
تن=خانه / گوشت و استخوان و پی و ...=گل و سنگ و چوب خانه / فروهر=سازنده ی خانه / جان=آتش و فروغ خانه / روان=دارنده و صاحب خانه / شکم=دیگ خانه / زور آهنجا(نیروی جذب کننده)=کارفرمان (پیشکار) خانه؛ که ابزار و گوشت و خوردنی ها را بخرد و به خانه بفرستد. / زورگیرا(نیروی ماسکه): خورش بخش(آشپز) خانه؛ زیرا ماسکه شکم را گرم و آب بدن را به چهار بخش می کند: خون به جگر، باغم به شش، زردآب به زهره، سودا به سپرز می فرستد. / زور سپوزا(نیروی دفع کننده)= جای روب(رفتگر) خانه، که آنچه را نیاز نیست، به بیرون می راند و درون را پاک می کند.
پی نوشت :
1.تاریخ پزشکی ایران، ص 38
اندام شناسی
کتاب پهلوی «بن دهش» که فشرده ای از اوستای کهن است، فصلی دارد به نام «درباره ی تن مردمان بسان گیتی». در این بخش، اندام انسان با نمادهای آسمان و زمین سنجیده و همانند شده است؛ برای نمونه: پوست=آسمان / گوشت=زمین / استخوان=کوه ها / رگ ها=رود ها / شکم=دریا / موی=گیاه
همانگونه که آب دریا پس از بخار شدن پاکیزه می شود و بهری باز به دریا می رسد و بهری به دیگر جای های جهان، مردم را نیز خود در تن از جگر به مغز سر بر می آید، در مغز باز می گردد و بهری باز به جگر می ریزد و بهری دیگر، در رگ ها جریان می یاید.
«سیریل الگود» درباره ی پیشگامی ایرانیان بر یونانیان در زمینه ی فلسفی «عالم صغیر و عالم کبیر» با اشاره به کتاب «بن دهش» می نویسد:
در میان مجموعه ی بقراطی کتابی هست که به قدری به این اثر شبیه است که بررسی طرز پیدایش جداگانه ی این نظریه های مشابه به وسیله ی ایرانیان از یک سو، و یونانیان از سوی دیگر را دشوار می سازد. ترجمه ی یونانی این جمله از بن دهش: «مغز استخوان مانند فلز مایع درون زمین است» این احتمال را به وجود می آورد که نسخه ی ایرانی قدیمی تر باشد زیرا در نسخه ی منسوب به بقراط همین عبارت به این صورت آمده است: «مغز استخوان گرم و مرطوب است» که به هیچ وجه با عبارت قبلی منطبق نیست. شاید کلمه ی «مرطوب» ترجمه ی لغت یونانی Uxpoy باشد که معنای مایع نیز می دهد. کلمه ی ایرانی و اوستایی برای «فلز» نیز طوری است که با لغت دیگری که به معنای «گرم» به کار می رود، یک نوع خوانده میشود. حال اگر تصور شود که یونانیان این مطلب را از ایرانیان اقتباس کرده و موضوع را درست نفهمیده اند و متن بعداً به وسیله ی رونویس کنندگان بعدی تصحیح شده، به آسانی می توان به کیفیت بروز این اختلاف در جمله بندی پی برد. هیچ فرضیه ی دیگری نمی تواند به این سادگی و آسانی موضوع را توجیه کند.(1)
به نوشته ی «زادسپرم» دانشمند زرتشتی، تن انسان دارای هفت لایه است:
1.مغز / 2.استخوان / 3.گوشت / 4.پی / 5.رگ / 6.پوست / 7.موی
همچنین چهارگونه آب (مایع) در بدن جریان دارد:
1.خون : گرم و مرطوب، رنگش سرخ، مزه اش شیرین و جایش در جگر است.
2.بلغم : سرد و مرطوب، سفیدرنگ، شور مزه و جایش در شُش است.
3.زردآب : گرم و خشک، سرخ رنگ رو به زردی، مزه اش تلخ و جایش در زهره(کیسه ی صفرا) است.
4.سودا : سرد و خشک، سیاه رنگ، ترش مزه و جایش در سپرز(طحال) است.
خون به جگر می رود و پس از جوش آمدن، دل را به تپش می افکند. شش آن را جذب می کند و به گونه ی بلغم در می آورد. زهره که باریک و تیز است و بالای جگر جای دارد، آن را بالا می کشد و این: زرد آب باشد. زرد اب بر شکم می ریزد و خوراک را می گوارد(هضم می کند) سپس بازمانده ها سپرز (طحال) فرو انداخته میشود و این: سودا باشد.
ساختار مردم از این نیروهاست:
1.فروهر : واژه های هم خانواده اش: فره، فروردین، پرورش، و مانند اینها هستند. فروهر همراه تخمه یا نطفه ی مرد به زهدان زن راه می یابد. پس از آمیزش دو تخمه ی نر و ماده که برآیندش «پرخونی» است، چشم ها و اندام ها نگاریده می شود. با پیدایی «تیره پشت» یا ستون فقرات، دنده ها مانند رویش جوانه ها از درخت، از آن رشد می کند و اندام های درونی شکم کودک آشکار می گردد. آنگاه دست و پای و انگشتان، و سپس مژه و ابرو و موی می روید. بنابراین «فروهر» دارای سه کار است:
آ- رویانیدن: دست و پای دیگر «اندام های ابزاری» را با رویش، پدید می آورد. نری و مادگی را آشکار می سازد. رگ و پی را می سازد و استخوان ها را به هم پیوند می دهد.
ب- افزودن: اندام ها را به اندازه ای می افزاید که به حد کمال برسند.
پ- پاییدن: اندام ها را به استواری، در اندازه و جای خود، نگه می دارد.
2.جان : جان همانند فروهر، همراه تخمه ی مرد که از گونه ی آتش است، به جای خود می رود و ماه چهارم آبستنی، با تافتن به کالبد تن، آشکار میشود. نخست در مغز، دوم در دل و سوم در شکم، جای می گیرد و میان این سه، همواره هماهنگی می کند. جان، خود را در رگ ها گداخه و همه ی تن را گرم نگه می دارد. هنگامی که فروزنده های جان (خونی و اشامیدنی) درون شکم می رود، به یاری نیروی ذاتی، آنچه «روشن زورمند» است، به دل کشیده و از دل به شاهرگ، خون، آن را به سر و دیگر اندام های تن، روانه می کند و بر مغز سر، افزون تر می باشد. وظایف آتش های سه گانه ی جان بدین گونه است که:
آ- آتش مغز،کارگزار بینایی، شنوایی، بویایی،چشایی، بساوایی (لامسه) است.
ب- آتش دل، که سردی و رطوبت شش با آن آمیخته است، نفس را گرم می کند. جنبش همه ی تن ها، همانا از این نیروست. هنگامی که نفس بیش از اندازه گرم شود، به یاری نیروی «برآهنج» یا بازدم به بیرون می تازد و از هوای پیرامون، خنگی می پذیرد و یا «فرود آهنج» یا «دَم» دوباره به دل می رود.
پ- آتش شکم، به چهار «زور» یا نیرو، بخش می شود: آهنجا (جذب کننده)، گیره (ماسکه)، گوارا (هضم کننده)، سپوزا(دفع کننده)
3.روان : روان یا روح هنگامی که تن، خفته است، از آن بیرون می شود و به دور و نزدیک می رود. رشته ی پیوند دهنده ی روان با جان، به نام «بوی» خوانده می شود. هنگامی که تن را خواب فرا می گیرد، جان: در تن است، روان: بیرون تن است، و بوی: پیک میان ایشان، بدین گونه که آگاهی هایی که از روان می گیرد، به جان نشان می دهد.
«زادسپرم» ذر دفتر خود، یک نوآوری کرده و آن، همانندسازی اندام مردم با ساختار خانه است؛ بدین گونه:
تن=خانه / گوشت و استخوان و پی و ...=گل و سنگ و چوب خانه / فروهر=سازنده ی خانه / جان=آتش و فروغ خانه / روان=دارنده و صاحب خانه / شکم=دیگ خانه / زور آهنجا(نیروی جذب کننده)=کارفرمان (پیشکار) خانه؛ که ابزار و گوشت و خوردنی ها را بخرد و به خانه بفرستد. / زورگیرا(نیروی ماسکه): خورش بخش(آشپز) خانه؛ زیرا ماسکه شکم را گرم و آب بدن را به چهار بخش می کند: خون به جگر، باغم به شش، زردآب به زهره، سودا به سپرز می فرستد. / زور سپوزا(نیروی دفع کننده)= جای روب(رفتگر) خانه، که آنچه را نیاز نیست، به بیرون می راند و درون را پاک می کند.
پی نوشت :
1.تاریخ پزشکی ایران، ص 38
برچسبها:
دانشنامه ایران باستان
۱۳۸۹/۰۵/۱۱
استوره های فردوس/3
پژوهش: امید عطایی فرد
در کتاب «گزیده های زادسپرم» می خوانیم:
هنگامیکه تن گذشت (مُرد). شب سوم، در بامداد، آن پرهیزگار را نخست باد پیکر از نیمروز (جنوب) سر روشنان، به مانند خوشبوی ترین باد، به پذیره (استقبال) اید. آن باد، نوید دهنده ی شادی است که مژده ی بهشتی دارد. پس آب پیکر و گیاه پیکر همانند بوستان آبدار، پر نهال، پر شکوفه بایستد که تا روان در آن پیش رود. پس کنیز (دوشیزه) پیکر و مرد پیکر، پس گاو پیکر سپید نر و ماده، پس آتش پیکر بایستد که تا او را به چینود پل بگذراند و تیرگی و تاری دوزخی بزند (از میان ببرد). و همانند کوه بایستد که روان بر او بالا رود و پس فلز پیکر و سنگ پیکر همانند تخت طلاکاری شده، و سرانجام زمین پیکر که خود خانه جاودانی او باشد. پس این دوازده مینو هنرمندانه به هم ساخته شوند(با هم ترکیب شوند). پیشتر زمین باشد مانند خانه ی پر اتاق روشن که آن را اتاق های اندرون و بیرون و اشکوب (طبقه) زیری و زبری باشد که به طبع سازگارترین و روان را بزرگترین شادی بخش باشد. و پس آب پیکر و گیاه پیکر همانند شکل بوستان بایستد؛ چشمه چشمه در آن جاری و نیز از آن جاری شوند. از هر گونه گیاه پیکران، گل، بوی، نهال و شکوفه برویند و بار دهند و پیش او، در خانه ی آتش پیکر بدرخشد و بوی، همیشگی، که از گیاهان خوشبوی است از آن بدمد و سنگ پیکر و فلز پیکر به گوهران (جواهر) تابان بسیار و فلزات تغییر یابد که خانه به وسیله آن ها آراسته و زیبا باشد و جامه ها و پیرایه ها(زیور ها) به صورت های گوناگون بریده، از این گونه در خانه پیدا باشد. و چنان که زندگان را از شیر و گوشت شادی است، برای روان از گوسپند پیکران شیر دوشیده شود و روغن و انواع بسیار دیگر از آن باشد.
در «روایت پهلوی» آمده است:
زردشت گفت: ای دادار! همه آگاه هستی و همه چیز را می دانی (پس زمانی که) پرهیزگاران از گیتی در گذرند روان ایشان به کجا رسد؟ هرمزد گفت: سه شب، آنجا که چون جان رود، سر ایستد، روان پرهیزگار، آنجا نشیند. جامه ی سپید دارد و این سخن گوید که: «نیک بودم چون کار ثواب می کردم. خویشِ هرمزد هستم و به کام خویش، نیکی به من کند.» و شب نخست آن چند نیکی بدو نماید چونان مردی که تا زنده بود، او را در جهان نیکتری بود. شب دوم و سوم نیز، پس او را چنین باشد. پگاه شب سوم چنین به نظر آید که باد خوشبوترین همه گیاهان جهان را بدین جا می آورد، و در آن بوی خوش گل نشیند، گوید که: «باد این بوی چنین خوشبوی و چنین خوش را از کجا به بینی من داشت و من هرگز به گیتی بوی خوشی چون این ندیدم؟» هرمزد گوید که: «آن باد بوی از بهشت آورد.»
چون روان در آن بنگرد، دوشیزه ای بیند که همه ی حرکت تن او روشن (سبک) و شایسته است و تنش چنان نیکوست که او (روان) در میان آفرینش هرمزد هرگز تنی از آن نیکوتر ندید. از او پرسد: «ای دوشیزه خویش کیستی؟»
دوشیزه گوید: «ای جوان نیک اندیش و نیک گفتار و کردار؛ من کنش (عمل) تو هستم، خویش تو هستم.»
و روان گوید که: «از عمل کیست که تو چنین بزرگ، خوب، پیروزگر، نیکو و بی آزار هستی، چنان که به نظر من می رسد؟»
دوشیزه گوید که:« از عمل تو من چنین هستم، چنان که به نظر تو می رسد. چون تو کسی را دیدی که دیوپرستی کرد، کام دوستان نیاورد، در اندر بست و هیچ چیز نبخشید، پس تو نشستی، عبادت کردی، به مرد پرهیزگار چیز دادی، به کسی که از نزدیک، به کسی که از دور آمد و من نیکو بودم تو مرا نیکوتر کردی، شایسته بودم، تو مرا شایسته تر کردی، برای کارهای نیکی که تو کردی تا تن پسین (رستاخیز) مردمان در گیتی پرستش هرمزد کنند و مرا هر روز نیکوتر باشد.»
روان گام نخست را که فراز نهد بدان جا که ستارگان است، به هومت (اندیشه نیک) بنهد. گام دوم را بدان جا که ماه است، به هوخت (گفتار نیک) بنهد. گام سوم را بدان جا که خورشید است به هورشت(کردار نیک) بنهد و گام چهارم را در گرودمان روشن (بهشت برین) بنهد. و روان پرهیزگاران را که پیش از او از گیتی برفتند و در گرودمان هستند، آن گاه بوی خوش به پذیره ی (استقبال) او دارند. گویند که: « از گیتی رنج آور و مصیبت دار، بدین جای بی رنج و بی بدی خوش آمدی و درست (سلامت) آمدی و دیر زمان تو را نیک باشد.»
هرمزد گوید که:«سخن از او مپرسید زیرا به سبب عشق و مهر به تن، چون از تن جدا شد او را دشوار باشد او را خوراک دهید.»
روان گوید که: « نخست کدام خوراک دهم؟» هرمزد گوید: «شیر اسب، روغن کره، می شیرین یا روغن بهار ساخته بود دهید.»
بدان گاه (رستاخیز) همه مردم به یکبار ناله کنند و اشک بر زمین فراز ریزند زیرا پدر ببیند که پسرش را به دوزخ باز افکنند؛ پسر، پدر را؛ و برادر که برادرش را؛ زن که شوهرش را؛ و دوست که دوستش را؛ گناهکاران پرهیزگاران را بخوانند که:« هان ای پدر و برادر و شوهر، زن و دوست من! چیست که در زمین به من آن راه راست پاک را نیاموختی و مرا از گناه بازنداشتی و به ثواب ترغیب نکردی؟ که اکنون من جدا از خویشان و دوستان، باز به دوزخ باید شدن. اما به همراهی یک دیگر به بهشت درخشان می رفتیم اگر پاکی اندیشه را به من نشان داده بودی؛ که چرا در زمین آن خوراک، جامه، خانه را شایسته داشتم و شایسته نداشتم آنچه از خوراک ها خوش تر و از جامه ها عالی تر، از خانه استوارتر و از اسب تندرو، تیزتر است.»
روان های دیگر آن کسی را که عیب دوستان را نشان نداده بود، سرزنش کنند و اگر عیب او را نشان داده بود و او نپذیرفته بود، در برابر چشم او آورند، بدان سبب درد او سنگین تر باشد.(1)
# قرآن :یکی از آنها (بهشتیان) گوید: مرا در دنیا همنشینی بود که او با من می گفت: « آیا تو باور میکن؟ ایا چون مردیم و استخوان ما خاک راه شد، باز پاداش و کیفری می یابیم؟» و باز گوید:
«آیا می خواهید او را فرو بنگرید؟» آنگاه که بنگرند، او را در میان دوزخ ببینند، به او گوید:
به خدا سوگند که نزدیک بود مرا چون خود، هلاک کنی، اگر نعمت پروردگار من نمی بود، من هم نزد تو بودم(2)
پی نوشت:
1.زادسپرم.ص 67
2.سوره الصافات، آیه 50 تا 57
در کتاب «گزیده های زادسپرم» می خوانیم:
هنگامیکه تن گذشت (مُرد). شب سوم، در بامداد، آن پرهیزگار را نخست باد پیکر از نیمروز (جنوب) سر روشنان، به مانند خوشبوی ترین باد، به پذیره (استقبال) اید. آن باد، نوید دهنده ی شادی است که مژده ی بهشتی دارد. پس آب پیکر و گیاه پیکر همانند بوستان آبدار، پر نهال، پر شکوفه بایستد که تا روان در آن پیش رود. پس کنیز (دوشیزه) پیکر و مرد پیکر، پس گاو پیکر سپید نر و ماده، پس آتش پیکر بایستد که تا او را به چینود پل بگذراند و تیرگی و تاری دوزخی بزند (از میان ببرد). و همانند کوه بایستد که روان بر او بالا رود و پس فلز پیکر و سنگ پیکر همانند تخت طلاکاری شده، و سرانجام زمین پیکر که خود خانه جاودانی او باشد. پس این دوازده مینو هنرمندانه به هم ساخته شوند(با هم ترکیب شوند). پیشتر زمین باشد مانند خانه ی پر اتاق روشن که آن را اتاق های اندرون و بیرون و اشکوب (طبقه) زیری و زبری باشد که به طبع سازگارترین و روان را بزرگترین شادی بخش باشد. و پس آب پیکر و گیاه پیکر همانند شکل بوستان بایستد؛ چشمه چشمه در آن جاری و نیز از آن جاری شوند. از هر گونه گیاه پیکران، گل، بوی، نهال و شکوفه برویند و بار دهند و پیش او، در خانه ی آتش پیکر بدرخشد و بوی، همیشگی، که از گیاهان خوشبوی است از آن بدمد و سنگ پیکر و فلز پیکر به گوهران (جواهر) تابان بسیار و فلزات تغییر یابد که خانه به وسیله آن ها آراسته و زیبا باشد و جامه ها و پیرایه ها(زیور ها) به صورت های گوناگون بریده، از این گونه در خانه پیدا باشد. و چنان که زندگان را از شیر و گوشت شادی است، برای روان از گوسپند پیکران شیر دوشیده شود و روغن و انواع بسیار دیگر از آن باشد.
در «روایت پهلوی» آمده است:
زردشت گفت: ای دادار! همه آگاه هستی و همه چیز را می دانی (پس زمانی که) پرهیزگاران از گیتی در گذرند روان ایشان به کجا رسد؟ هرمزد گفت: سه شب، آنجا که چون جان رود، سر ایستد، روان پرهیزگار، آنجا نشیند. جامه ی سپید دارد و این سخن گوید که: «نیک بودم چون کار ثواب می کردم. خویشِ هرمزد هستم و به کام خویش، نیکی به من کند.» و شب نخست آن چند نیکی بدو نماید چونان مردی که تا زنده بود، او را در جهان نیکتری بود. شب دوم و سوم نیز، پس او را چنین باشد. پگاه شب سوم چنین به نظر آید که باد خوشبوترین همه گیاهان جهان را بدین جا می آورد، و در آن بوی خوش گل نشیند، گوید که: «باد این بوی چنین خوشبوی و چنین خوش را از کجا به بینی من داشت و من هرگز به گیتی بوی خوشی چون این ندیدم؟» هرمزد گوید که: «آن باد بوی از بهشت آورد.»
چون روان در آن بنگرد، دوشیزه ای بیند که همه ی حرکت تن او روشن (سبک) و شایسته است و تنش چنان نیکوست که او (روان) در میان آفرینش هرمزد هرگز تنی از آن نیکوتر ندید. از او پرسد: «ای دوشیزه خویش کیستی؟»
دوشیزه گوید: «ای جوان نیک اندیش و نیک گفتار و کردار؛ من کنش (عمل) تو هستم، خویش تو هستم.»
و روان گوید که: «از عمل کیست که تو چنین بزرگ، خوب، پیروزگر، نیکو و بی آزار هستی، چنان که به نظر من می رسد؟»
دوشیزه گوید که:« از عمل تو من چنین هستم، چنان که به نظر تو می رسد. چون تو کسی را دیدی که دیوپرستی کرد، کام دوستان نیاورد، در اندر بست و هیچ چیز نبخشید، پس تو نشستی، عبادت کردی، به مرد پرهیزگار چیز دادی، به کسی که از نزدیک، به کسی که از دور آمد و من نیکو بودم تو مرا نیکوتر کردی، شایسته بودم، تو مرا شایسته تر کردی، برای کارهای نیکی که تو کردی تا تن پسین (رستاخیز) مردمان در گیتی پرستش هرمزد کنند و مرا هر روز نیکوتر باشد.»
روان گام نخست را که فراز نهد بدان جا که ستارگان است، به هومت (اندیشه نیک) بنهد. گام دوم را بدان جا که ماه است، به هوخت (گفتار نیک) بنهد. گام سوم را بدان جا که خورشید است به هورشت(کردار نیک) بنهد و گام چهارم را در گرودمان روشن (بهشت برین) بنهد. و روان پرهیزگاران را که پیش از او از گیتی برفتند و در گرودمان هستند، آن گاه بوی خوش به پذیره ی (استقبال) او دارند. گویند که: « از گیتی رنج آور و مصیبت دار، بدین جای بی رنج و بی بدی خوش آمدی و درست (سلامت) آمدی و دیر زمان تو را نیک باشد.»
هرمزد گوید که:«سخن از او مپرسید زیرا به سبب عشق و مهر به تن، چون از تن جدا شد او را دشوار باشد او را خوراک دهید.»
روان گوید که: « نخست کدام خوراک دهم؟» هرمزد گوید: «شیر اسب، روغن کره، می شیرین یا روغن بهار ساخته بود دهید.»
بدان گاه (رستاخیز) همه مردم به یکبار ناله کنند و اشک بر زمین فراز ریزند زیرا پدر ببیند که پسرش را به دوزخ باز افکنند؛ پسر، پدر را؛ و برادر که برادرش را؛ زن که شوهرش را؛ و دوست که دوستش را؛ گناهکاران پرهیزگاران را بخوانند که:« هان ای پدر و برادر و شوهر، زن و دوست من! چیست که در زمین به من آن راه راست پاک را نیاموختی و مرا از گناه بازنداشتی و به ثواب ترغیب نکردی؟ که اکنون من جدا از خویشان و دوستان، باز به دوزخ باید شدن. اما به همراهی یک دیگر به بهشت درخشان می رفتیم اگر پاکی اندیشه را به من نشان داده بودی؛ که چرا در زمین آن خوراک، جامه، خانه را شایسته داشتم و شایسته نداشتم آنچه از خوراک ها خوش تر و از جامه ها عالی تر، از خانه استوارتر و از اسب تندرو، تیزتر است.»
روان های دیگر آن کسی را که عیب دوستان را نشان نداده بود، سرزنش کنند و اگر عیب او را نشان داده بود و او نپذیرفته بود، در برابر چشم او آورند، بدان سبب درد او سنگین تر باشد.(1)
# قرآن :یکی از آنها (بهشتیان) گوید: مرا در دنیا همنشینی بود که او با من می گفت: « آیا تو باور میکن؟ ایا چون مردیم و استخوان ما خاک راه شد، باز پاداش و کیفری می یابیم؟» و باز گوید:
«آیا می خواهید او را فرو بنگرید؟» آنگاه که بنگرند، او را در میان دوزخ ببینند، به او گوید:
به خدا سوگند که نزدیک بود مرا چون خود، هلاک کنی، اگر نعمت پروردگار من نمی بود، من هم نزد تو بودم(2)
پی نوشت:
1.زادسپرم.ص 67
2.سوره الصافات، آیه 50 تا 57
دنباله دارد..
برچسبها:
دانشنامه ایران باستان
۱۳۸۹/۰۵/۱۰
" سفر برای وطن "
محمد نوری
با شعری از نادر ابراهیمی
ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس ،
چه سفرها کرده ایم ، چه سفرها کرده ایم ...
چه سفرها کرده ایم ، چه سفرها کرده ایم ...
ما برای بوسیدن خاک سر قله ها ،
چه خطرها کرده ایم ، چه خطرها کرده ایم ...
چه خطرها کرده ایم ، چه خطرها کرده ایم ...
ما برای آنکه ایران خانه ی خوبان شود ،
رنج دوران برده ایم ، رنج دوران برده ایم ...
رنج دوران برده ایم ، رنج دوران برده ایم ...
ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود ،
خون دل ها خورده ایم ، خون دل ها خورده ایم ...
خون دل ها خورده ایم ، خون دل ها خورده ایم ...
ما برای بوییدن بوی گل نسترن ،
چه سفرها کرده ایم ، چه سفرها کرده ایم ...
چه سفرها کرده ایم ، چه سفرها کرده ایم ...
ما برای نوشیدن شورابه های کویر ،
چه خطرها کرده ایم ، چه خطرها کرده ایم ...
چه خطرها کرده ایم ، چه خطرها کرده ایم ...
ما برای خواندن این قصه ی عشق به خاک ،
رنج دوران برده ایم ، رنج دوران برده ایم ...
رنج دوران برده ایم ، رنج دوران برده ایم ...
ما برای جاودانه ماندن این عشق پاک ،
خون دل ها خورده ایم ، خون دل ها خورده ایم ...
خون دل ها خورده ایم ، خون دل ها خورده ایم ...
نوری که خاموش شد
استاد محمد نوری درگزشت...
در روح و جان من
می مانی ای وطن
به زیر پا فِتَد آن دلی
که بهر تو نلرزد
شرح این عاشقی ننشیند در سخن
که بهر عشق والای تو همه جهان نیرزد
ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران بد گهران
ای عشق سوزان ای شیرین ترین رویای من تو بمان در دل و جان
ای ایران ایران گلزار سبزت دور از تاراج خزان جور زمان
ای مهر رخشان
ای روشنگر دنیای من به جهان تو بمان
سبزی سد چمن سرخی خون من سپیدی طلوع سحر
به پرچمت نشسته
شرح این عاشقی ننشیند در سخن
بمان که تا ابد هستی ام به هستی تو بسته
اشتراک در:
پستها (Atom)