‏نمایش پست‌ها با برچسب حافظ شناسی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب حافظ شناسی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸/۱۱/۲۴

از مدرسه تا میکده (4)

دوستان و دشمنان حافظ


دوستان)

- پير مغان:

گر پير مغان مرشد من شد چه تفاوت

بنده ي پير مغانم كه زجهلم برهاند

گر مدد خواستم از پير مغان عيب مكن

دولت پير مغان باد كه باقي سهلست

به ترك خدمت پير مغان نخواهم گفت

- پير خرابات:

بنده ي پير خراباتم كه لطفش دائمست

به فريادم رس اي پير خرابات

من سالخورده پير خرابات پرورم

به جان پير خرابات و حق صحبت او

- پير ميخانه:

پير ميخانه چه خوش گفت به دردي كش خويش

پير ميخانه سحر جام جهان بينم داد

به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات

پير ميخانه همي خواند معمايي دوش

... به يمن عاطفت پير مي فروش

دشمنان)

- زاهد:

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست

زاهد غرور داشت سلامت نبرده راه

زاهد و عجب و نماز و من و مستي و نياز

- شيخ:

ز رهم ميفكن اي شيخ به دانه هاي تسبيح

مريد پير مغانم ز من مرنج اي شيخ

ما شيخ و واعظ كمتر شناسيم

- واعظ:

واعظ شحنه شناس، اين عظمت گو مفروش

حديث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ

واعظ ما بوي حق نشنيد ...

- محتسب:

باده با محتسب شهر ننوشي زنهار

محتسب داند كه حافظ مي خورد

خدا را محتسب ما را به فرياد دف و ني بخش

- فقيه:

عيبم مكن به رندي و بدنامي اي فقيه

اگر فقيه نصيحت كند كه عشق مباز

مباش غره به علم و عمل فقيه مدام

- صوفي:

صوفي نهاد دام و سر حقه باز كرد

نقد صوفي نه همه صافي و بي غش باشد

صوفي شهر بين كه چون لقمه ي شبهه مي خورد

- قاضي:

عاشق از قاضي نترسد مي بيار

احوال شيخ و قاضي و شرب اليهودشان

- ملك الحاج:

جلوه بر من مفروش اي ملك الحاج ...


{امید عطایی فرد}




۱۳۸۸/۱۱/۱۷

از مدرسه تا میکده (3)

از: سوشیانت مزدیسنا
حافظ و خسروان

حجاب سازان حافظ پژوه نمي گويند كه چرا حافظ به جاي يادكرد از تازيان و خلفاي راشدين و امثالهم، در غم و حسرت دوران جم و كاووس و خسروان ديگر است؟
تازيان را غم احوال گران باران نيست
پارسايان مددي تا خوش و آسان بروم
ساقي بيار باده و با مدعي بگو
انكار ما مكن كه چنين جام، جم نداشت
گفتم اي مسند جم، جام جهان بينت كو
گفت: افسوس كه آن دولت بيدار بخفت
حال خونين دلان كه گويد باز
وز فلك خون جم كه جويد باز
كي بود در زمانه وفا جام مي بيار
تا من حكايت جم و كاووس كي كنم
آشنايي و دلبستگي حافظ به شاهنامه و پيروي او از منش فردوسي، از اين سروده ها آشكار مي شود:
همان مرحله است اين بيابان دور
كه گم شد در او لشگر سلم و تور
همان منزلست اين جهان خراب
كه ديدست ايوان افراسياب
كجا رفت پيران لشگركشش
كجا شيده آن ترك خنجركشش
گوي خوبي بردي از خوبان خلخ شاد باش
جام كيخسرو طلب ك افراسياب انداختي
شوكت پور پشنگ و تيغ عالمگير او
در همه شهنامه ها شد داستان انجمن
شاه تركان چو پسنديد و به چاهم انداخت
دستگير ار نشود لطف تهمتن چكنم
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه تركان فارغست از حال ما كو رستمي
شاه تركان سخن مدعيان مي شنود
شرمي از مظلمه ي خون سياوشش باد
شكل هلال هر سر مه مي دهد نشان
از افسر سيامك و طرف كلاه زو
ز دست شاهد نازك عذار عيسا دم
شراب نوش و رها كن حديث عاد و ثمود
ياري اندر كس نمي بينم ياران را چه شد
دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد
شهر ياران بود و جاي مهربانان اين ديار
مهرباني كي سر آمد شهرياران را چه شد


۱۳۸۸/۱۱/۱۰

از مدرسه تا میکده (2)

سوشیانت مزدیسنا
حافظ مهرآيين

بردلم گرد ستم هاست، خدايا مپسند/ كه مكدر شود آيينه ي مهرآيينم
آينه اي كه حافظ از آن سخن مي راند، در نوشتارهاي پهلوي يكي از بخش ها و نيروهاي پنج گانه ي انسان است كه پس از مرگ تن، بر جاي مي ماند.
آيا حافظ ستمديده، درباره ي آيين مهر نشانه هايي دارد؟ وي در سروده هايش پاسخ مي دهد كه اين آيين را از پيرمغان آموخته و گاهي نيز به نام پير خرابات و پير ميكده/ميخانه/مي فروش از او ياد مي كند. اين پير دردي كش كه خوش عطا بخش و خوش عطا پوش خدايي دارد، مي گويد:
- از مصاحب نا جنس احتراز كنيد
- پرهيز كن از صحبت پيمان شكنان
- مرد يزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
- در صومعه همت نبود
- خطا بر قلم صنع نرفت
- شراب نوش و غم دل ببر ز ياد
- مگو حال دل سوخته با خامي چند
حافظ با سينه اي سرشار از اسرار مغانه، بسي نشانه ها را نجوا مي كند:
در خانقه نگنجد اسرار عشق و مستي
جام مي مغانه هم با مغان توان زد
اگر شراب خوري جرعه اي فشان بر خاك
از آن گناه كه نفعي رسد به غير چه باك
من كه خواهم كه ننوشم بجز از راوق خم
چكنم گر سخن پير مغان ننيوشم
به باده ده سر و دستار عالمي يعني
كلاه گوشه به آيين سروري بشكن
شيطان غم هرآنچه تواند بگو بكن
من برده ام به باده فروشان پناه ازو
بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم
ملك آن توست و خاتم، فرماي هرچه خواهي
خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت
ك اسم اعظم كرد ازو كوتاه دست اهرمن
ز فكر تفرقه بازآي تا شوي مجموع
به حكم آنكه چو شد اهرمن، سروش آمد
در ره عشق وسوسه ي اهرمن بسيست
پيش آي و گوش دل به پيام سروش كن
گيسوي چنگ ببريد به مرگ مي ناب
تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشايند
خواننده اي كه با نوشتارهاي اوستايي و پهلوي آشنايي داشته باشد، به ژرفاي دانش و بينش حافظ، بيشتر پي خواهد برد. حافظ كه در طريقت مغان چندين درجاتش دادند، مي گويد:
از آنم به دير مغان عزيز مي دارند
كه آتشي كه نميرد هميشه در دل ماست
سينه گو شعله ي آتشكده ي پارس بكش
ديده گو آب رخ دجله ي بغداد ببر
حافظ مهرآيين همواره يادآور يكي از بنيادي ترين اصول مهرپرستي و طريقت عرفانيست و آن، راز نگهداريست:
- مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز
- چه جاي صحبت نامحرمست مجلس انس
- مهر بر لب زده خون مي خورم و خاموشم
- با مدعي مگوييد اسرار عشق و مستي
تفاوت ميان صوفي شعبده باز و عارف را از اين بيت مي توان دريافت:
طره شاهد دنيا همه بندست و فريب
عارفان بر سر اين رشته نجويند نزاع
خرابات كه به گونه هاي ميخانه و ميكده از آن نيز ياد شده، مكان مهرپرستان بود. خرابات يعني خورآباد يا خانه ي خورشيد:
- چو مهمان خراباتي، به عزت باش با رندان
- با خرابات نشينان ز كرامات ملاف
- مقام اصلي ما گوشه ي خراباتست
- قدم منه به خرابات جز به شرط ادب
- خشك شد بيخ طرب راه خرابات كجاست
- ساقي بيار آبي از چشمه ي خرابات
و اين غزل، حكايتيست از حلقه ي مهرپرستان و آداب ويژه ي آن:
ياد باد آنكه نهانت نظري با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ي ما پيدا بود
ياد باد آنكه مه من چو كله بشكستي
در ركابش مه نو پيك جهان پيما بود
ياد باد آنكه در آن بزمگه خلق و ادب
آنكه او خنده ي مستانه زدي صهبا بود
ياد باد آنكه صبوحي زده در مجلس انس
جز من و يار نبوديم و خدا با ما بود
ياد باد آنكه خرابات نشين بودم و مست
و آنچه در مسجدم امروز كم است آنجا بود
حافظ درباره ي مذهبش مي گويد:
من نخواهم كرد ترك لعل يار و جام مي
زاهدان معذور داريدم كه اينم مذهبست
در مذهب ما باده حلال است وليكن
بي روي تو اي سرو گل اندام حرامست
شراب لعل كش و روي مه جبينان بين
خلاف مذهب آنان جمال اينان بين
مذهب و شريعت حافظ، ريشه هايي بس كهنسال دارند:
سالها پيروي مذهب رندان كردم
تا به فتواي خرد، حرص به زندان كردم
مباش در پي آزار و هر چه خواهي كن
كه در شريعت ما غير ازين گناهي نيست


۱۳۸۸/۱۱/۰۳

از مدرسه تا ميكده (1)

سوشیانت مزدیسنا (امید عطایی فرد)
کدام حافظ؟!
حافظ سحرخيز، مريد جام مي، حافظ شيرين سخن، حافظ خوش كلام، حافظ پشمينه پوش، حافظ خوش گوي، حافظ خوش لهجه ي خوش آواز، حافظ غريب، گداي گوشه نشين، معاشر رندان پارسا، حافظ سرگردان، گشاينده ي نقاب از رخ انديشه، حافظ افتاده، حافظ خسته دل، حافظ درگاه نشين ... در نگاه نخست، همايش اضداد و جمع پريشان است. كليد اين چيستان چنين است: پاره اي از غزل ها كه در قياس با كل ديوان حافظ، بسيار اندك هستند، در آغاز جواني سروده شده اند؛ زماني كه حافظ هنوز در مجلس وعظ و قيل و قال مدرسه به سر مي برد. اما او نيز مانند بسياري از انديشمندان، بينش و منش خويش و مردم را سنجيد، پرسش هايي را پشت سر نهاد و سرانجام از مدرسه به ميخانه و خرابات رفت. حافظ كه كمتر خانه اي، خالي از ديوان اوست، آنچنان نفوذي در ميان مهان و كهان داشته كه شيخان و محتسبان به تكاپو افتادند تا از او سيمايي آنسان كه خود مي خواهند، بسازند. اما با نگاهي فراگير به آنچه كه حافظ، بي پروا و بي باك به زبان آورده، در مي يابيم كه همه تزوير مي كنند. آنان كه حقيقت و مجاز را در شعر حافظ جابجا كرده اند، درباره ي اين سروده ها چه مي گويند؟
خم ها همه در جوش و خروشند ز مستي/و آن مي كه در آنجاست ،حقيقت ، نه مجازست
معني آب زندگي و روضه ي ارم/جز طرف جويبار و مي خوشگوار چيست
زاهد شراب كوثر و حافظ پياله خواست/تا در ميانه خواسته ي كردگار چيست
عيب مِي ، جمله چو گفتي هنرش نيز بگوي/نفي حكمت مكن از بهر دل عامي چند
به يكي جرعه كه آزار كسش در پي نيست/زحمتي مي كشم از مردم نادان كه مپرس
و چه تناقض و آشفتگيست اگر بگوييم هرآنچه حافظ درباره ي باده آورده، استعاريست؛ زيرا:
مي خور به بانگ چنگ و مخور غصه، ور كسي/ گويد تو را كه باده مخور، گو: هوالغفور
هاتفي از گوشه ي ميخانه دوش/گفت ببخشند گنه، مي بنوش
عفو الهي بكند كار خويش/مژده ي رحمت برساند سروش
انگار كه حافظ مي دانست قرن ها پس از او، واعظان و زاهدان ـ چه بي دستار و چه با دستان – به انكار آن كار ديگر بر مي خيزند:
اي خوشا حالت آن مست كه در پاي حريف /سر و دستار نداند كه كدام اندازد
زاهد خام طمع بر سر انكار بماند/پخته گردد چو نظر بر مي خام اندازد
فتوي پيرمغان دارم و قوليست قديم/كه حرامست مي آنجا كه نه يارست نديم
این پير مغان كه فتواي او بالاتر از پند و وعظ زاهد و شيخ و مفتي و فقيه است، كيست؟
مشكل خويش بر پيرمغان بردم دوش/كو به تاييد نظر حل معما مي كرد
آن روز بر دلم در معني گشوده شد/كز ساكنان درگه پيرمغان شدم
چل سال بيش رفت كه من لاف مي زنم/كز چاكران پيرمغان كمترين منم
نيكي پيرمغان بين كه چو ما بد مستان/هر چه كرديم به چشم كرمش زيبا بود
تشويش وقت پيرمغان مي دهند باز/اين سالكان نگر كه چه با پير مي كنند
كيست اين پير دلاور:
پير گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان/فرصت خبث نداد ارنه حكايت ها بود
آنكس كه منع ما ز خرابات مي كند/گو در حضور پير من اين ماجرا بگو





۱۳۸۸/۰۷/۱۸

حافظ مهرآیین (59)


محمدصادق نظمی افشار
نرگس در ادب ایرانی (۳)  

                                       ”مرگ نرگس“
وقتي نرگس مرد، گلهاي باغ همه ماتم گرفتند واز جويبار خواهش كردند براي گريست به آنها چند قطره آب وام دهد. جويبار آهي كشيد و گفت: بقدري نرگس را دوست مي‌داشتم كه اگر تمام آبهاي من مبدل به اشك شود و آنها را براي نرگس بپاشم باز كم است. گلها گفتند: راست مي‌گويي، چگونه ممكن بود با آنهمه زيبايي نرگس را دوست نداشت؟!
جويبار پرسيد مگر نرگس زيبا بود؟! گلها گفتند: تويي كه اغلب نرگس خم شده، صورت زيباي خود را در آبهاي شفاف تو تماشا مي‌كرد بايد بهتر از هركس بداني كه نرگس زيبا بود. جويبار گفت: من نرگس را براي اين دوست داشتم كه وقتي خم مي‌‌شد و به من نگاه مي‌كرد، مي‌توانستم زيبايي خود را در چشمان او تماشا كنم. (گزيدة متون ادب فارسي ـ اسكار وايلد ـ ترجمة دشتي. ص 7)
فرهنگ آريانپور(ص 3340)
Narcism=narcissismخودستائي، خودپسندي، خود فروشي، نفس پرستي
Narcissine=narcissan خودستا
Narcissistوابسته به نرگس افسانه‌اي
Narcissusخودستا، خود فروش خود پسند
افسانة نرگس: جواني رعنا كه عاشق تصوير خود شده و در اثر نرسيدن به مطلوب خود مرده و پس از مرگ بگل نرگس تبديل شد.
ز ذوق نرگس‌تر آب در دهان آرد        اگر نگاه در اين نظم آبداركند
غلام نرگس آنم كه با طراحي مي        گرفته دست بتي برچمن گذار كند
آرام جان به نرگس ساحر زما برد        تاراج دل به طرة عنبر فشان كند
نمي‌رود همه شب چشم نرگس اندر خواب  
زبسكه بلبل شوريده دل‌فغان دارد
نرگس مخمور را رعشه بر اعضافتد        بس كه به وقت سحر آب خورد در خمار
ز جور سنبل كافر مزاج او افغان        ز دست نرگس جادو فريب او فرياد
علي‌الصباح كه نرگس پياله بردارد        سمن به عزم صبوصي كلاله بردارد
گشاد چشم خواب آلود نرگس        تماشاي رياحين مي‌كند باز
عبيد زاكاني
تا مهر تواًم در دل شوريده شست/و افتاد مرا چشم بدان نرگس مست
اين غم زدلم نمي‌نهد پاي‌برون/وين اشك زدامنم نمي‌دارد دست
خرامان در چمن سرو سرافراز/زمستي چشم نرگس گشته پرناز
دل غنچه چو طبع تنگدستان/شده نرگس چو چشم نيم مستان
در اين بستان گل و نرگس كه بوئي/همان سرو و همان سنبل كه جوئي
دلم مي‌گردد از گفتن پريشان/ولي چون بنگري هريك از ايشان
رخ خوبي و چشم دلستانيست/قد شوخي و زلف نوجواني است
رخ=گل/ چشم= نرگس/ قد= سرو/ زلف=سنبل
كليات عبيد زكاني
نرگس شهلاش در سر، فتنه‌ئي دارد عجب/كز مي حسن، اين همه مستي و خواب آورده است
نسيمي/105
شيوة چشم سياه تو چه داند نرگس/راز اين نكته به صاحب نظري مي‌گويد
    نسيمي/ص:167
تا مست جام نرگس شهلاي او شديم/كارم هميشه خواب و خمارست، والسلام!
    نسيمي/ ص:211
چو نرگس زارتن در مرگ دادش/هم از سيم و هم از زربرگ دادش
ز نرگس روي زر پرسيم كرد او/دل پر خون بحق تسليم كرد او
چو گل را نرگس‌ تر بر مه افتاد/دلش چون ماهتابي در ره افتاد
زبس كالقصه دزديده نگه كرد/جهان بر نرگس ساحر سيه كرد
گهي در نرگسش حيران بماند/گهي در مجلسش طوفان براند
چه كرد اين دل كه خون شد در برمن/كه اين از چشم آمد بر سرمن
تو گفتي نرگسش سرخي ازان داشت/كه از خون ريزيش گلرخ نشان داشت
سمنبر اوفتاده ديده برخاك/ز خون نرگس او خاك نمناك
گلاب از نرگسان صد حوض راندم/ز خجلت در عرق چون خوص ماندم
گهي از نرگست خوناب پالاي/گهي بي‌چوب گز مهتاب پيماي
به نرگس خواب بسته جادوان را/به ابرو طاق بوده نيكوان را
سمنبر پيرهن چون گل دريده/زنرگس لاله را جدول كشيده
زقدش سرو بن تشوير مي‌خورد/ز چشمش نرگس تر تير مي‌خورد
دل گلرخ ز نرگس پاره داري/كه تو خود نرگس اين كاره داري
فردوسي در بخشهاي مختلف شاهنامه از اين گل بكرات سخن گفته است:
بسازيد جايي چنان چون بهشت/گل و سنبل و نرگس و لاله و كشت
دو چشمش بسان دو نرگس به باغ/مژه تيرگي برده از پر زاغ
دو گل را به دو نرگس آبدار/همي شست، تا شد گلان تابدار
پس آن، دختران جهاندار جم/زنرگس، گل‌سرخ را داده، نم
*کلیات عراقی:
بركن از خواب چشم نرگس را/تا نظاره كند گلستان را
لاله را دل سوخت بر نرگس/كه نصيبش ز مي خمار آمد
نرگس (۴)  
من جادوي چشمان همه را جرقه عرفاني مي‌دانم
    پائولوكوئيلو مي‌گويد: ”خيلي سخت است درباره اين تأثيرات صحبت كنم، چون من جادوي چشمان همه را جرقه عرفاني مي‌دانم. اما در ايران مولوي را يكي از عرفايي مي‌دانم كه خيلي بر من تأثير گذاشته است. (همشهري، دوشنبه 23 خرداد 1379 شمارة 2139)
     كيمياگر افسانة نرگس را مي‌شناخت، مرد جوان و زيبايي كه هر روز به كنار درياچه‌اي مي‌رفت تا زيبايي خويش را در آب تماشا كند. او آنچنان مجذوب تصوير خويش مي‌شد كه روزي به ‎آب افتاد و در درياچه غرق شد. در مكاني كه به آب افتاده بود، گلي روييد كه آن را گل نرگس ناميدند.     (كيمياگرـ ترجمة دل‌آراقهرمان ـ چاپ دوم ـ‌ 1374ـ انتشارات فرزان)
بابافغاني شيرازي (925 قمري)
شايد گزينم حالتي در خواب شيرين اجل/ زان نرگس عاشق كشي افسانه‌اي بايد مرا
ملانوائي از شاعران محلي خراسان سروده است:
    امروز نرگس باغ رنگ از رخش پريده/ نام خزان نگردد فصل بهار گاهي
*خسرو و شيرين:
شده گرم از نسيم مشك‌بيزش/دماغ نرگسِ بيمار خيزش
فسونگر كرده بر خود چشمِ خود را/زبان بسته به افسون چشم بد را
گل نرگس را به مناسبت زردي ميانش و خميدگي سرش برساقة نازك، به بيماري تشبيه مي‌كنند كه يرقان دارد و چرت مي‌زند. گرم شدن دماغ كنايه از تب كردن و بالا رفتن حرارت بدن است بخصوص فرق سر. قرارگرفتن در معرض باد باعث سرماخوردگي است و بوي تند موجب سنگين‌تر شدن و تب كردن زكامي.
چشم زيبا به مناسبت گيرندگي نگاهش چون جادوگري است كه مردم را منتر مي‌كند.
    به خواب نرگس جادوش سوگند/كه غمزه‌اش كرد جادو را زبان‌بند
    بدان نرگس كه از نرگس گروبرد/بدان سنبل كه سنبل پيش او مُرد
نرگس ز دماغ آتشين تاب/چون تب‌زدگان بجسته از خواب
در شدت تبي كه از يرقان برخاسته باشد سپيدي چشم به زردي مي‌گرايد. نرگسِ خم شده بر ساقة باريكش چون سرِ بيماري است كه از شدّت تب فرو افتاده باشد. گل شكفتة نرگس چون چشم بيمار تبداري است كه از خواب پريده باشد.
لاله چو پرير آتش شور انگيخت/دي نرگس، آب شرم ازديده بريخت
امروز بنفشه عطر با خاك آميخت/فردا سحري، باد سمن خواهد بيخت
    (ديوان مهستي)
هرگز بود به شوخي چشم تو عبهري/يا راستر زقد تو باشد صنوبري
    (عبهر= نرگس)
تا آينه جمال تو ديد و تو حسن خويش/تو عاشق خودي، زتو عاشقتر آينه
به دو نرگس، به دو سنبل، به دو گل، نوبر سرو صنوبر فكنت
منظور از دو سنبل دو گيس است كه از دو طرف سر آويخته باشد.
نرگس= عبهر
به مي عبهري از سرخ گلت/ به خوي عنبري از ياسمنت
به دو مخمور عروس حبشيت/ خفته در حجلة جزع يمنت
(خاقاني شرواني)
شرابي به زنگ گل نرگس وجود دارد.
چشم گريانم ز گريه كند بود/يافت نور از نرگس جادوي تو
پاي بكوب و دست زن، دست در آن دوشصت زن/ پيش دو نرگس خوشش، كشته نگر دل مرا
دل گفت حسن روي او وان نرگس جادوي او/ وان سنبل ابروي او، وان لعل شيرين ماجرا
يكي چشميست بشكفته باصقال روح پذيرفته/  چو نرگس خواب او رفته براي باغباني را
    ديوان شمس
روانشناسي جرائم و انحرافات :
    1ـ naroism يا narcissism كه در فارسي از لحاظ رواني به ( خودشيفتگي ) ترجمه شده است اصطلاحي است كه براي اولين مرتبه بوسيله ( هاولاك‌اليس ) مورد استفاذه قرار گرفته و (فرويد ) آنرا مانند بسياري مطالب ديگر از وي اقتباس كرده است .     سبب استفاده از اين اصطلاح براي نشان دادن حالت رواني (خودشيفتگي) مربوط به يكي از اساطير يوناني است :
    در يونان باستان جواني بود به نام ( نارسيس ) يا ( نرگس ) كه ازوجاهت و زيبائي كم نظيري بر خوردار بود . زيبائي جوان مذكور كه پسر رودخانه ( سه‌فيز ) ناميده ميشد، سبب شده بود كه دختران شهر دلباخته زيبائي اوشده بودند، اما ( نارسيس ) به عشق آنها نسبت به خود توجهي نداشت و آنها را از خود ميراند . سرانجام يكي از دختران شهر، قلبش از رفتار (نارسيس ) نسبت به خود شكست و به او نفرين كرد كه خداند مرضي به او بدهد كه درماني نداشته‌باشد .     نفرين اين دختر درباره  نارسيس به تحقق پيوست و روزي او غرق شد .  
ترسم كه در آئينه بيند رخ خود را/كي رد نظر از عاشق و بر خويش كند ناز
و اما مكانيسم رواني ( نارسيس ) به شرح زير است :
    بطوريكه در مباحث پيش گفتيم ( لي‌بيدو ) در مراحل سير تكامل طفل در سه مرحله لب و دهان، مقعد و آلت تناسلي متمركز ميشود كه اين سه مرحله را كه در 5 سال ابتداي عمر طفل اتفاق مي‌افتد، رويهم رفته مرحله بلوغ گويند .     در اين دوره كه مرحله قبل از توجه طفل به افراد و اشياء خارج در محيط پيرامون است طفل پيوسته به خود توجه دارد و از نگريستن به اعضاي بدن خود و لمس كردن آنها لذت ميبرد و در واقع به خود عشق ميورزد . حال اگر در اين مرحله كه طفل فقط به خود توجه دارد و در واقع مظاهر (نارسيسم) يا (خودشيفتگي)  در او متجلي است سير تكاملش متوقف شود، خاصيت رواني (خودشيفتگي) نيز در اوباقي خواهد ماند و شخص به جاي جنس مخالف، خود را بعنوان يك معشوق خارجي هدف قرارميدهد . // پایان //
[یادداشتهای پراکنده دوستم شادروان صادق افشار با مرگ نابهنگام او، در اینجا به پایان میرسد. خشنودم که آنها را از نابودی رهایی بخشیدم و امیدوارم تا اینگونه پژوهشها دنبال شود. / امید عطایی فرد]  

۱۳۸۸/۰۷/۱۱

حافظ مهرآیین (58)


م.ص.نظمی افشار
نرگس در ادب ایرانی (۲)   
نرگس بارها در ديوان حافظ به عنوان مشبه به يا رقيب چشمان معشوق مايه مضمون‌سازيهاي بسيار قرار گرفته است:
نرگس ار لاف زد از شيوة چشم تو مرنج/ نرونـد اهــل نظر از پي نابــينـــائي
گشت بيمار كه چون چشم تو گردد نرگس/شيوة تو نشـدش حاصل و بيمار بمانــد
بجز آن نرگس مستانه كه چشمش مرساد/زير اين طارم فيروزه كسي خوش ننشست
نرگس طلبد شيوة چشــم تو زهي چشــم/مسكين خبرش از سرو در ديده حيا نيست
ضمنا در سنت شعر فارسي نرگس داراي ديده ولي بدون بينائي تصوير مي گردد.كمال‌الدين اسماعيل قصيدة شگرفي در هشتادوچهار بيت دارد با رديف ”نرگس“ كه براي شناخت شخصيت شعري و طبيعي نرگس بسي سودمند است و مطلع آن اين است:
سزدكه تاجورآيد به بوستان نرگس
كه هست بر چمن باغ مرزبان نرگس                                                       
* نظامي گنجوي-مخزن‌الاسرار-1960- انتشارات فرهنگستان علوم شوروي
پنبه در آكنــده چو گل هوش تو/ نرگس چشــم آبلة هــوش بــار
نرگس و گل را چه پرستي چو باغ/ اي زتو هم نرگس و هم گل به باغ
خواب گهي بود سمن زار او/ خواب كنان نرگس بيدار او
آتش ازين دستة ريحان شده/خنجر ازآن نرگس خندان شده
سرمه‌‌كش ديدة نرگس صباست/رنگرز جامة مس كيمياست
زلف بنفشه رسن گردنش/ديدة نرگس درم دامنش
*نظامي گنجوي – خسرو و شيرين:
گرفته دستة نرگس به دستش/ ز خوشخوابي چو نرگسهاي مستش
ز رعنائي كه هست اين نرگس مست/ نيالايه بخون هركس دست
نشست و لؤلؤ از نرگس همي ريخت/ بآن آب و آتش از عالم برانگيخت
مژه بر نرگسان مست ميزد/ ز دست خود سر بر دست ميزد
رخ شاه از طرب چون لاله بشكفت/ چو نرگس در بساط خرمي خفت
بخواب نرگس جا دوش سوگند/ كه غمزده اش كرد جادو را زبان بند
بدان نرگس كه از نرگس گرو برد/بدان سنبل كه سنبل پيش او مرد
گهي مي سوزد نرگس از پرندش/گهي مي‌بست سنبل در كمندش
شبان روزي دگر خفتند مدهوش/بنفشه در بر و نرگس در آغوش
گه از سيب و سمن بدنقل سازيش/گهي بانارو نرگس رفت بازيش
بيارائيم فردا مجلسي نو /به باده سالخورده و نرگس نو
زبس خون كز تن شد رفت چون آب/درآمد نرگس شيرين ز خوش خواب
شده گرم از نرگس مشك بيزش/به گيسو سبزه  را بر گل كشيده
ز رشك نرگس مستش خروشان/ به بازار ارم ريحان فروشان
زبان دان مرد راز آن نرگس مست/ زباني ماند و آن ديگر شد از دست
كه اين غم در دل من كاركردست/ تنم چون نرگس بيمار كردست
60 هزاران نرگس از چرخ جهانگرد/فروشد تا برآمد يك گــل زرد
سمنبر غافل از نظارة شاه/ كه سنبل بسته بد بر نرگسش راه
چو گل بر نرگسش كرده نظاره/به دندان كرده خود را پاره پاره
نمك در نرگس بي‌خواب كرده/ز نرگس لاله را سيراب كرده
فرود آمد ز تخت آن روز دلتنگ/روان كرد ز نرگس آب گلرنگ
به او پهلو كند زين نرگس مست/نهد پيشم چو سوسن دست بر دست
بخورده باده نرگس مست و مخمور/بسان عاشقان بي‌درد و رنجور
ز بيشرمي كسي كو شوخ ديده است/چو نرگس با كلاه زر كشيده است
روان شد نرگسان پرخواب كرده/چو صد خرمن گل سيراب كرده
چو تنها ماند ماه سروبالا/ فشاند از نرگسان لولوي لالا
كشيده سرمه ها در نرگس مست/عروسانه نگار بر دست 
در تذكره‌اوليا صفحة 50 آمده: مار با شاخة نرگس ملك دينار را كه در ساية ديواري خفته بود باد زده است.
*بندهش ـ مهرداد بهار:
اين را نيز گويد كه هرگلي از آنِ امشاسپندي است؛ و باشد كه گويد: مورد و ياسمن هرمزد را خويش است، و ياسمن سپيد بهمن را، مرزنگوش اردي‌بهشت را، و شاه اسپرغم شهريور را، پلنگ مشك سپندارمذ را و سوسن خرداد را، چمبگ امرداد را، بادرنگ دي ـبه ـآذر را،و (آذر) يون آذر را، و نيلوفر آبان را، و مروسپيد خور را، نرگس ماه را، بنفشه تير را، ميزورس گوش را، و كاردك دي ـ(به ـمهر) را، (گل) هميشه بشكفته مهر را، و خيري سرخ سروش را،‌و نسترن رشن را،‌بستان افروز فروردين را، سنبل بهرام را، و خيري زرد رام را، بادرنگ‌بويه باد را، شنبليد دي(به ـدين)را، گل يكصد برگ دين را، هميشه بهار ارد را، آلاله اشتادرا، هوم سپيد آسمان را، بانو اسپرغم زامياد را، كركم ماراسپند را، مرواردشيران انغران را. (ص 88)
در تورات (كتاب استر) داستان دختر يهودي كه به دربار اردشير هخامنشي راه يافت و نام استر يا ايشتر گرفت و جهان بانو شد به تفصيل ذكر شده و علاقة اردشير به نام استر يا ايشتر را مي‌‌رساند كه مبين علاقة او به ناهيد است. در قاموس كتاب مقدس، ذيل كلمة هدسه مي‌خوانيم كه هدسه و هدسا و شوشان و شوشن نام گل زنبق است و امروز كلمات سوزي و سوزيان و سوزان كه بر نام دختران گذارند ماخوذ از همين نام كه به معني گل زنبق است بوده و جز ناهيد مادر ـ خداي باروري و ايزد بانوي زيبائي و فرشتة آب نيست. (آناهيتا در اسطوره‌‌هاي ايراني. ص 68)

۱۳۸۸/۰۷/۰۴

حافظ مهرآیین (57)


م.ص. نظمی افشار
ارغوان
    به نوشتة بعضي از منابع و همانطور به شهادت موزائيكي كه در پمپيِ ايتاليا كشف شده است رنگِ درفش كاوياني ارغواني بوده است. به گفتة فردوسي: فريدون فرمان داد چرم پارة كاوه را با زربفتِ سبز و جواهرات گرانبها بر زمينة زرين مزين سازند و گويي به شكلِ ماه بالاي آن گذارند و آنرا با پارچه‌هاي سرخ و زرد و ارغواني بياراستند.(درفش كاوياني. ص 15و16)
 (غزل شمارة 14)
مي‌نمايد عكس مي در رنگ روي مهوشت/ همچو برگ ارغوان بر صفحة نسرين غريب
 (غزل شمارة 72)
بر برگ گل به خون شقايق نوشته‌اند /   كانكس كه پخته شد مي چون ارغوان گرفت
 (غزل شمارة 150)
بتي دارم كه گِرد گل ز سنبل سايبان دارد        بهارِ عارضش خطي به خونِ ارغوان دارد
غبارِ خط بپوشانيد خورشيدِ رخش يارب        حياتِ جاودانش ده كه حسنِ جاودان دارد
ابيات زير از شاعر معاصر منوچهر مرتضوي است:
رويِ چون برگ ارغوان افروز/قدِ چون سروِ بوستان افراز
رودكي وار شعر و چامه بخوان/زهره سان چنگ گيرو رود نواز
(غزل شمارة 231)
ارغوان جامِ عقيقي به سمن خواهد داد        چشمِ نرگس به شقايق نگران خواهد شد

نرگس در ادب ایرانی (۱)
 (غزل شمارة 2)
كس به دور نرگست طرفي نبست از عافيت        به كه نفروشند مستوري به مستان شما
بخت خواب آلود ما بيدار خواهـد شـد مگـر        زانكه زد بر ديده آبي روي رخشان شما
در اين شعر نرگس داراي بار منفي است چرا كه كسي از آن طرف عافيت نمي‌بندد.
(غزل شمارة 21)
بجز آن نرگس مستانه كه چشمش نرساد/  زير اين طارم فيروزه كسي خوش ننشست
باز هم خوش ننشستن نشان از بار منفي اين واژه دارد.
 (غزل شمارة 47)
غلام نرگس مخمور آن سهي سروم/كه از شراب غرورش به كس نگاهي نيست
    در زبان اسپانيايي گل نرگس: نارسيس narcis تلفظ مي‌شود. نارسيسيست در اين زبان به كسي اطلاق مي‌شود كه داراي غرور كاذب و خود شيفته است. چنين شخصي داراي محسناتي است اما نه آنقدر كه خودش تصور مي‌كند.
 (غزل شمارة 52)
در مذهب ما باده حلال است وليكن/بي نرگس مخمور تو اي دوست حرام است
در اين بيت واژة نرگس به معناي چشم به كار رفته است چرا كه صفت مخموري در ادبيات فارسي براي چشم به كار مي‌رود.
 (غزل شمارة 55)
نرگس طلبد شيوة چشمِ تو زهي چشم/    مسكين خبرش از سر و در ديده حيا نيست
 (غزل شمارة 62)
شربت قند و گلاب از لبِ يارم فرمود/نرگس او كه طبيب دل بيمار من است
 (غزل شمارة 64)
خواب آن نرگس فتان ِ تو بي چيزي نيست/  تابِ آن زلف پريشانِ تو بي چيزي نيست
 (غزل شمارة 66)
به يك كرشمه كه نرگس به خود فروشي كرد/ فريب چشمِ تو صد فتنه در جهان انداخت
    در اين بيت نرگس هم داراي بار منفي و فريب دهنده است و هم اينكه به معني چشم به كار رفته است.
 (غزل شمارة 76)
مرا و مرغ چمن را ز دل ربود آرام/زمانه تا قصبِ نرگس قباي تو بست
 (غزل شمارة 101)
بده ساقي شراب ارغواني/به يادِ نرگس جادوي فرخ
    آوردن صفت جادو براي نرگس به معناي چشمِ جادو مي‌تواند بار منفي داشته باشد. چرا كه در هر صورت در فرهنگ ايران باستان جادو يكي ازمظاهر اهريمني و نكوهيده است.
 (غزل شمارة 103)
فغان كه نرگس مخمور شيخ شهر امروز/نظر به دردكشان از سرِ حقارت كرد
حديـث عشـق ز حافظ شـنو نه از واعظ/اگر چه صنعت بسيار در عبارت كرد
 (غزل شمارة 106)
آه از آن نرگس جادو كه چه بازي انگيخت/ واه از آن مست كه با مردم هشيار چه كرد
در اين بيت نيز از صفت جادو براي نرگس استفاده شده است.
 (غزل شمارة115)
چرا چون لاله خونين دل نباشم/كه با من نرگس او سر گران كرد
غزل شمارة 127)
هر كجا آن شاخِ نرگس بشكفد/گلرخانش ديده نرگسدان كنند
در اين بيت كاملا نسبت گل نرگس به چشم پيداست.
 (غزل شمارة 128)
غلامِ نرگس مست ِ تو تاجدارانند/خرابِ بادة لعلِ تو هوشيارانند
 (غزل شمارة 133)
گشت بيمار كه چون چشمِ تو گردد نرگس/شيوة او نشدش حاصل و بيمار بماند
 (غزل شمارة 149)
شوخيِ نرگس نگر كه پيشِ تو بشكفت/چشم دريده، ادب نگاه ندارد
 (غزل شمارة 151)
رسيد موسم آن كز طرب چو نرگس مست        نهد به پايِ طرب هر كه شش درم دارد
 (غزل شمارة 156)
نرگس همه شيوه‌هاي مستي/از چشمِ خوشت به وام دارد
 (غزل شمارة 164)
نرگسِ مستِ نوازش كنِ مردم دارش/خون عاشق به قدح گر بخورد نوشش باد
 (غزل شمارة 207)
من آن فريب كه در نرگسِ تو مي‌بينم/بس آبروي كه با خاكِ ره برآميزد
 (غزل شمارة 219)
علم و فضلي كه به چهل سال به دست آوردم/    ترسم آن نرگس مستانه به يغما ببرد
 (غزل شمارة 221)
نرگسِ ساقي بخواند، آيتِ افسونگري/حلقة اوراد ما، مجلسِ افسانه شد
 (غزل شمارة 229)
چشمت از ناز به حافظ نكند ميل آري/سر گراني صفتِ نرگسِ شيدا باشد
در اين بيت نيز نسبت چشم با نرگس كاملا مشخص است.
نرگس: (معربش نرجس= عبهر) ” گياهي است از رده تك لپه‌اي ها...داراي پيازست.گلهايش منفرد و تعداد گلبرگهايش سه عدد و سفيد رنگند و كاسبرگهايش نيز. نرگس مخمور، نرگس شهلا و نرگس بيمار يعني چشم خمار. نرگس زرد يعني نسرين“ (فرهنگ معين). در حاشيه برهان قاطع آمده است: ”پهلويnarkis ...از يونانيnarkissos لاتينيnarcissus فرانسه narcisse .گلي است از تيره نرگسيها amaryllidees كه در وسط گلش حلقه‌اي زرد ديده مي شود و آن را نرگس شهلا مي گويند، و در بعضي جنسها خود گل نيز زرد است يا گل سفيد است؛ ولي در وسط آن گلبرگهاي سفيد است و آنرا نرگس مسكين گويند(گل گلاب،ص 286)“. نرگس، گياهي زينتي و داراي برگهاي باريك و دراز به رنگ سبز و غبارآلود است. گلهاي آن معطر و به رنگ سفيد مايل به زرد است.     پياز اين نوع نرگس، داراي ماده‌اي به نام نارسي‌سين مي‌باشد كه به صورت گرد سفيد رنگ و به حالت متبلور به دست آمده است.(پزشكي سُنّتي مردم ايران. ص418) به گفتة‌ هروي از طريق كاشتن پياز آن، در مهر و آبان و آذر تكثير مي‌شود و گلش از آبان تا بهمن مي‌رسد.

۱۳۸۸/۰۶/۲۸

حافظ مهرآیین (56)


م.ص.نظمی افشار
خورشيد
    ايرانيان باستان خورشيد را به عنوان بزرگترين نعمت و پديدة خداوندي و مهمترين مظهر اهورا مزدا مورد ستايش قرار مي‌دادند. در قديمي‌ترين كتيبه‌هاي ايلامي مربوط به هزارة سوم قبل از ميلاد تا سقوط اين امپراتوري در صدة هفتم قبل از ميلاد بارها از ”ناهونته“ (خداي خورشيد) نام رفته است. هاني پسر تاهي‌هي پادشاه ايلامي كه از شهر ايذه در استان خوزستان بر ممالك خود حكومت مي‌كرد در كتيبه‌اي كه در اشكفت سليمان از او باقي مانده آورده است كه:
خواستارم پاداش آن چه كه من انجام دادم به (سرور) مقدس رب‌النوع ماه اهدا نمايي. استدعا مي‌كنم به عنوان يك پرستندة خورشيد لطف و مرحمت بسيار خود را به من ارزاني داري... نشانة مردي او [دشمن؟] را در زير آفتاب و ماه ببر تا هيچ نسلي از او به وجود نيايد.
    كريستين سن گويد: كاسي‌ها(كاشي‌ها، كاشاني‌ها) كه در قرن 18 فبل از ميلاد بابل را به تصرف درآوردند پرستندة سوريه SURYA بودند. او رب‌النوع آريايي خورشيد است. در اوستا به نام هور HVAR شناخته شده است(با توجه به تبديل ه = س در زبان آريايي باستان هور = سور = سوريا مانند واژة آريايي ”سند“ كه بعدها تبديل به هند شده است، اما در نام رودخانه بزرگ هندوستان هنوز هم وجود دارد). هور اوستايي بعدها در آثار مكتوب ميتاني به صورت ميتره MITRA  (ميتره = ميثره) ديده مي‌شود. همين ميثره در كتابخانة آشورباني‌پال با خداي بابلي شمس يكي دانسته شده است(مزداپرستي در ايران قديم، كريستين سن ص 32).
    اما در بارة واژة اوستايي ”هور“، همان است كه در ادبيات فارسي به اشكال هور= هار= بهار ديده مي‌شود. از جمله نام بت‌خانة بزرگ شاه‌بهار در دورة غزنوي در تاريخ معروف است كه بيهقي در مسعودي نامه به آن اشاره كرده و در غزنين بوده است. بهار يا ”وهاره“ در سانسكريت به معني معبد است و در پايان بسياري از اسامي اماكن فعلي نيز ديده مي‌شود كه ظاهرا زماني پرستشگاه خورشيد در اين اماكن وجود داشته است از جمله: قندهار، ننگرهار، گل‌بهار، چا‌بهار. خود واژة هور نيز در بعضي از اسامي مكان هنوز وجود دارد مثل شهر لاهور در پاكستان.     در ادب فارسي نيز از واژة بهار با معني بتكده بسيار استفاده شده است. نظامي با اشاره به بتخانة نوبهار بلخ مي‌فرمايد:
بهار دل افروز در بلخ بود/كز و سرخ گل را دهان تلخ بود
منصور رازي سروده است:
بهار بتانست و محراب خوبي/بروي دلارام و زلفين دلبر
فرخي سروده است:
هنگام خزانست و چمن را بدر اندر/نو نو ز بت زرين هر سوي بهاريست
خوارزمي نوشته است: ”البهار بيت اصنام الهند“. در حدودالعالم آمده است كه : “بنيهار جايي است كه مردم آن بت پرستند داراي سه بت بزرگ“.     همچنين واژة خيبر نيز از كلمة شيبر گرفته شده است كه مخفف شاه‌بهار است و رابطه‌اي با قلعة معروف خيبر در عربستان ندارد.     دقيقي در شاهنامة خويش نوبهار بلخ را جاي يزدان‌ پرستان دانسته است:
چو گشتاسب را داد لهراسب تخت/فرو آمد از تخت و بر بست رخت
ببلخ گزين شد بر آن نوبهار/كه يزدان پرستان بدان روزگار
مر آن خانه را داشتندي چنان/كه مر مكه را تازيان اين زمان
بدان خانه شد شاهِ يزدان پرست/فرود آمد آنجا و هيكل ببست
احمد يعقوبي در شرح بلاد كابلستان آورده است: در سنة (176 ه ق) فضل‌ بن یحيي برمكي بر خراسان والي شد. ... و شاه‌بهار را فتح كردند كه در اينجا بتي بوده و آنرا مي‌پرستيدند. ابراهيم آنرا برانداخت و سوزانيد.
    در مصر باستان خداي خورشيد با نام Ra مورد پرستش بود. در دوره‌هاي متاخرتر Atoum خداي پايتخت با اين خدا يكي قلمداد شد و به عنوان يك خداي واحد مورد پرستش قرار گرفت(مذاهب بزرگ. اژرتر. ص 15). بنابر اعتقاد پيشوايان مذهبي مصر باستان. دنياي اوليه  از يك اقيانوس آسماني و زمان بي نهايت و ظلمت مطلق تشكيل شده بود. تا اينكه آتوم عناصر مذكور را از ظلمت خارج كرده و به ناگهان خودش تبديل به خورشيد درخشان مي‌‌شود. در اسطوره‌اي كه مربوط به دوران متاخرتر است، (را) خداي خورشيد در هر صبح مانند يك طفل ظاهر مي‌شود و در غروب مثلِ يك پير مرد است. Ra  چشم خود را به صورت يك رب النوع با نام Hathor به زمين مي فرستد. هاتور مردم را قتل‌عام مي كند به طوري كه (را) متوحش مي‌شود و به اين جهت هاتور را با مايع قرمز رنگي كه از خون گرفته شده است مست و از خود بيخود مي‌كند.(مذاهب بزرگ. ص 17).
    در چين باستان خدايي با نام شانگ – تي (Shang – ti) وجود دارد. او خداي چرخ و فلك مي‌باشد و عدالت و فضيلت را بيطرفانه مثل خورشيد كه نشانه و علامت ويژة اين خداست در عالم منتشر مي‌كند.(مذاهب بزرگ. اژرتر. ص 67)
    امانوئل اژرتر در كتابش آورده است كه: ”معبدي كه روي آن شعله‌هاي جاودان وجود داشته و نبايد هيچكس آنرا آلوده كند و نزديك آن برود مگر كشيش‌ها با داشتن نقاب و دستكش، نشانة خورشيد در زمين است و خورشيد اصلي در آسمان حكومت دارد.(مذاهب بزرگ. اژرتر. ص 86) او كتاب معروفش ”مذاهب بزرگ“ را با اين جمله به پايان مي‌آورد كه: ”الماس‌ها و حباب‌هاي روي مرداب هر دو به واسطة نور آفتاب درخشنده هستند ولي در حقيقت يك خورشيد است كه به ميليو‌نها محل و مكان تابيده و همه را نوراني مي‌نمايد“.
    سومريان باستان خداي خورشيد را با نام شمش پرستش مي‌كردند، در اسطورة گيلگميش(2400قبل از ميلاد) آنجا كه پهلوان نيمه خداي داستان به دنبال زندگي جاويد به پيشگاه خداي خورشيد راه يافته، آمده: ” بگذار اي آفتاب چشمان من ترا ببينند، تا از روشنايي زيباي تو سيراب شوم، تاريكي گذشته و دور است، نعمت روشنايي باز مرا فرا مي‌گيرد، آخر ميرنده كي مي‌تواند در چشمانِ آفتاب بنگرد، چرا نبايست من نيز زندگاني را بجويم و زندگاني را براي روزهاي هميشه بيابم“(گيلگميش. ص 25).
    ابن سينا در كتابِ تعبير الرويا آورده است كه: ”اگر نوري بسيار و زننده باشد مانند خورشيد، ديده از دركِ آن عاجز است“(تعبير الرويا ص 6). شايد يكي از دلايل تقدس خورشيد در ميان اقوامِ اوليه همين خاصيت خورشيد باشد كه آنقدر نوراني است كه نمي‌توان به آن نگاه كرد، به گونه‌اي كه نگاه مستقيم به خورشيد باعث كور شدن انسان مي‌شود.
 (غزل شمارة 33)
منم كه گوشة ميخانه خانقاه من است/    دعاي پير مغان ورد صبحگاه من است
از آن زمان كه بر اين آستان نهادم روي    /فراز مسندِ خورشيد تكيه گاه من است
(غزل شمارة 55) به نظر پژمان بختياري جزو غزل‌هاي الحاقي است.
گفتن بر خورشيد كه من چشمة نورم/دانند بزرگان كه سزاوار سها نيست
 (غزل شمارة 65)
اي آفتاب خوبان مي‌جوشد از درونم/يكساعتم بگنجان در ساية حمايت
 (غزل شمارة 94)
ز مشرق سرِ كو آفتاب طلعت تو/اگر طلوع كند طالعم همايون است
 (غزل شمارة 104)
همين كه ساغر زرين خور نهان گرديد/هلال عيد به دور قدح اشارت كرد
    هنديان «ملتان» عيدي به نام سانبه‌پورژاتر داشتند كه در آن“ به طرف آفتاب سجده‌ها مي‌كردند. (تاريخ افغانستان. حبيبي. ص 645)
 (غزل شمارة 146)
گويِ خوبي كه برد از تو كه خورشيد آنجا        نه سواري است كه در دست عناني دارد
    در تقويم يزدگردي هر يك از روزهايِ سي گانة ماه داراي نامي است. نامِ روز يازدهم: خور روز است (گاهشماري چهارده‌هزار‌سالة ايراني. ص 12) در سنگ نبشته‌اي كه در مزار مرد كوهستان ايراك به دست آمده و به وسيلة دكتر فاروق صفي‌زاده ترجمه شده است، به اسامي ايراني هفت روز هفته اشاره شده است. اين نوشته با ايام هفته در زبان‌هاي اروپايي نيز كاملا همسان است:
كيوان شيد= شنبه = روز زحل = Saturday
مهرشيد = يكشنبه=  Sunday = روز خورشيد
مه‌شيد = دوشنبه  = Moonday = روز ماه
بهرام شيد = سه شنبه = روز مريخ = Marsday .
تير شيد= چهارشنبه = روز عطارد= Mercury Day
اورمزد شيد = پنج‌شنبه = روز مشتري = Jupiter
ناهيد شيد = آدينه = روز زهره = Venv,s day
 (غزل شمارة 197)
حافظا سر ز كله گوشة خورشيد برآر/بختت از قرعه بدان ماهِ تمام اندازد
    يكي از مربيان اخلاقي بزرگ كشور چك”كومينيوس(1592-1671)“ مي‌گويد: ”بر فراز همة ما يك آسمان معلق است و به گرد تمام ما يك خورشيد و ستاره‌هاي معيني مي‌چرخند“(مسئلة نژاد در اروپا. ص 4)
اقبال لاهوري سروده است:
عشق را ما دلبري آموختيم/شيوة آدم گري آموختيم
وانموديم آنچه بود اندر حجاب/آفتاب از ما و ما از آفتاب
 (غزل شمارة 209)
چو آفتابِ مي از مشرقِ پياله برآيد/ز باغِ عارضِ ساقي هزار لاله برآيد
....آفتاب را خوار گويند مرادف خور، چنانكه آفتاب زرد را خوارة زرد گويند و عطار گويد:
اي ساقيِ آفتابِ ديدار/بر جانم ريز جامِ جون خوار
فردوسي از اين واژه به عنوان ماه استفاده كرده است:
چه خورشيد تابان نهد كرد روي/ همي تافت خوار از پسِ پشتِ اوي
    بنابر اين خوار هم براي خورشيد و هم براي ماه استفاده شده است. چنان كه زنگ در پارسي به معني نور ماه و خورشيد هر دو استفاده مي‌شود. (سيماي استان سمنان. ص 525).     در سمنان درمواقع خاصي از سال كه مزارع كشاورزي به هواي آفتابي نياز دارد ترانة آفتاب به وسيلة مردم خوانده مي‌شود:
اي ابر تو بَشَه ( اي ابر تو برو)
تَه مي تَيي دِريايي كِچي ( مادرت تهِ دريا افتاده)
اَفتو تو بيا (آفتاب تو بيا)
تَه مار تَرهَ زرده، زَرده حلوا بپجي (مادرت برايت حلوايِ زردِ زرد پخته)
(آداب و رسوم مردم سمنان. ص 291)
شمس تبريزي كه نور مطلق است/آفتاب است و ز انوارِ حق است
مفخر تبريز تويي شمس ِ دين/گفتن اسرارِ تو دستور نيست
مولانا

۱۳۸۸/۰۶/۲۱

حافظ مهرآیین (55)



 م.ص. نظمی افشار
قضا و قدر و ستاره‌شناسي
در كوي نيك نامي ما را گذر ندادند/گر تو نمي‌پسندي تغيير ده قضا را
 (غزل شمارة 29)
سير سپهر و دور قمر را چه اختيار/در گردشند بر حسبِ اختيار دوست
(غزل شمارة 30)
دانا چو زد تفرجِ اين چرخ حقه باز/هنگامه باز چيد و درِ گفتگو ببست
 (غزل‌شمارة 34)
سپهر بر شده پرويزني ‌است خون افشان        كه ريزه‌اش سر كسري و تاجِ پرويز است
مجوي عيشِ خوش از دور باژگونِ سپهر     كه صافِ اين سر خم جمله دُردي آميز است
 (غزل شمارة 44)
هر آنكه راز دو عالم ز خطِ ساغر خواند        رموزِ جام جم از نقش خاكِ ره دانست
ز جور كوكب طالع سحرگهان چشمم        چنان گريست كه ناهيد ديد و مه دانست
(غزل شمارة 55)
عاشق چه كند گر نخورد تير ملامت/ با هيچ دلاور سپر تير قضا نيست
 (غزل شمارة 56) به عقيدة پژمان بختياري الحاقي است.
بر عمل تكيه مكن خواجه كه در روز ازل        توچه داني قلم صنع به نامت چه نوشت
 (غزل شمارة 59)
بگير طرة مه چهره‌اي و قصه مخوان/كه سعد و نحس ز تاثير زهره و زحل است
 (غزل شمارة 60)
مكن به نامه سياهي ملامت منِ مست/  كه آگه است كه تقدير بر سرش چه نوشت؟
 (غزل شمارة 61)
عجب علمي است علمِ هيئت عشق/كه چرخِ هشتمش هفتم زمين است
 (غزل شمارة 62)
بندة طالع خويشم كه در اين قحط وفا        عشقِ آن لولي سرمست خريدار من است
 (غزل شمارة 73)
به مهلتي كه سپهرت دهد ز راه مرو        تو را كه گفت كه اين زال ترك دستان گفت
 (غزل شمارة 77)
تو خود چه لعبتي اي شهسوارِ شيرين كار/    كه توسني چو فلك رامِ تازيانة توست
چه جاي من كه بلغزد سپهر شعبده‌باز        ازين حيل كه در انبانة بهانة توست
 (غزل شمارة 80)
از چشمِ خود بپرس كه ما را كه مي‌كشد        جانا گناه طالع و جرم ستاره نيست
قومي به جد و جهد نهادند وصلِ دوست        قومي دگر حواله به تقدير مي‌كنند
في‌الجمله اعتماد مكن بر ثباتِ دهر        كاين كارخانه‌اي است كه تغيير مي‌كنند
 (غزل شمارة 129)
رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند/  چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند
چه جايِ شكر و شكايت ز نقشِ نيك و بد است/ چو بر صحيفة هستي رقم نخواهد ماند
 (غزل شمارة 172)
گره ز دل بگشا وز سپهر ياد مكن/كه فكرِ هيچ مهندس چنين گره نگشاد
ز انقلابِ زمانه عجب مدار كه چرخ/ازين فسانه هزاران هزار دارد ياد
 (غزل شمارة 200)
شد از بروجِ رياحين چو آسمان روشن/زمين به اخترِ ميمون و طالعِ محمود
 (غزل شمارة 207)
فراز و شيبِ بيابانِ عشق دامِ بلاست/كجاست شير دلي كز بلا نپرهيزد
تو عمر خواه و صبوري كه چرخِ شعبده باز/هزار بازي از اين طرفه‌تر بر انگيزد
    مردم شاهرود در استان سمنان اعتقاد دارند كه هر آدمي در هنگام تولد با دو جن كه يكي كافر و يكي مسلمان است و همچنين يك ستارة نحس به دنيا مي‌آيد. بنابر اين هر كس ستارة نحسي دارد كه در آسمان است. هر موقع كه عمر انسان به پايان برسد آن ستاره از آسمان پايين آمده و نابود مي‌شود. شاهروديان عقيده دارند كه ستارة نحس در روزهاي 5، 9، 13، 21، 25، و 29 هر ماه در آسمان ظاهر مي‌شود. (فرهنگ مردم شاهرود. ص 513)
[یادداشت امید عطایی: در این باره بنگرید به کتاب ارزشمند استاد سرفراز غزنی به نام: سیر اختران در دیوان حافظ]
    پرگار
(غزل شمارة 38)
خيز تا بر كلكِ آن نقاش جان افشان كنيم/ كاين همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
 (غزل شمارة 72)
آسوده بر كنار چو پرگار مي‌شدم/دوران چو نقطه عاقبتم در ميان گرفت
 (غزل شمارة 106)
تا كه بر نقش زد اين دايرة مينايي/كس ندانست كه در گردش پرگار چه كرد
 (غزل شمارة 130)
در نظر بازي ما بي‌بصران حيرانند/من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند
عاقلان نقطة پرگار وجودند ولي/عشق داند كه در اين دايره سرگردانند
 (غزل شمارة 171)
چندان كه بر كنار چو پرگار مي‌شوم/دوران چو نقطه ره به ميانم نمي‌دهد
 (غزل شمارة 174)
چه كند كز پيِ دوران نرود چون پرگار/هر كه در دايرة گردشِ ايام افتاد
 (غزل شمارة 239)
دل چو پرگار به هر سو دوراني مي‌كرد/واندران دايره سرگشتة نا پيدا بود
    نُـه آسمان
(غزل شمارة 44)
بلند مرتبه شاهي كه نه رواقِ سپهر/نمونه‌اي ز خمِ طاقِ بارگه دانست
 (غزل شمارة 46)
به آستان تو مشكل توان رسيد آري/عروج بر فلك سروري به دشواري است
    در طالع‌بيني ايراني عدد 9 مخالفِ عدد هفت است و مانند آن از دسته اعداد مرموز محسوب مي‌شود. عدد نه مربوط به دنياي مادي ، زمين و زمينيان يا به تعبيري در جهتِ عكس هستيِ معنوي است. اين عدد نشانة نيروهاي طبيعتِ مادي است و با انسان ارتباط مستقيمي دارد. بيشترين اثر خود را در جنگ نشان مي‌دهد و سمبل نيرو، انرژي، هلاكت و ويراني است.
    عدد نه سمبلِ بهرام(مريخ اعراب) مارس رومي و آرس يوناني‌هاست. در ايران باستان بهرام را فرزند كيوان و نماد سرسختي و جنگاوري مي‌دانستند.(طالع‌بيني ايراني. ص 62)

۱۳۸۸/۰۶/۱۵

حافظ مهرآیین (54)


{م.ص. نظمی افشار}

صدف
در قبور انسان‌هاي اوليه‌اي كه در كف غارهاي باستاني دفن شده‌اند آثار و علائمي از اعتقادات مذهبي ايشان مشاهده شده است. در كنار اجسادي كه در غارهاي Spy دفن شده‌اند اثاثيه و لوازم زندگي وجود داشته. مدفونان اين غار باستاني داراي زينت و جواهرات بوده و از كمر به پايين آنها در پارچة كتاني كه روي آن صدف دوخته بودند. پوشيده شده بوده است. كلة مرده‌ها را روي بالشي از خاكِ رس قرار داده و پاهاي ايشان به سمت مغرب (غروبگاه خورشيد) قرار گرفته است. در كنار مرده يك سنگ چخماق (براي روشن كردن آتش) يك آيينة سنگي و يك چوب دست براي مسافرت گذاشته شده است. (مذاهب بزرگ -  اژرتر، ص 7).
در ايران آثار و بقاياي فراواني از زندگي بشر اوليه كشف شده است. اين آثار نشان مي‌دهد كه ساكنان غارنشين فلات ايران از عصر حجر داراي زندگي اجتماعي بوده‌اند و مستقيما از اجداد نئاندرتال خود در همين فلات تكامل يافته‌اند. در تپه‌ها و غارهاي باستاني ايران مقادير زيادي صدف كشف شده كه نشان مي‌دهد ايرانيان باستان از صدف به منظور تزيين و شايد هم مراسم مذهبي استفاده مي‌كردند از جمله: تپة سنگ چخماق شاهرود در هشت كيلومتري شمال اين شهر واقع است. هيئت حفاري باستان‌شناسي تپة سنگ چخماق به سرپرستي پروفسور ماسودا از باستان‌شناسان ژاپني در سال‌هاي 1971 و 1973 و 1975 عمليات كاوش را در اين محل انجام داده‌اند در نتيجه آثار انسان اوليه مربوط به دوره‌هاي نئوليتيك و كالكوليتيك در اين محل كشف شده است. انواع ابزار آلات مانند تبرهاي سنگي، ابزار استخواني، پيكره‌هاي گلي و صدف در اين تپه كشف شده است. در نزديك تپة سنگ‌چخماق تپه ديگري قرار دارد كه بنام خوريان شناسايي شده است. اين تپه در ده كيلومتري شمال‌شرقي شاهرود واقع است. در اين محل علاوه بر اشيای سنگي و ابزار استخواني يك ظرف سفالي منقوش نيز كشف شده. شيوة مردگان و استفاده از پوشش گل اخري در اين محل شباهت كامل به كشفيات تپه سيلك كاشان و تپة زاغة قزوين دارد. در تپة خوريان صدف‌هاي تزييني دريايي كشف شده است كه به صورت گوشواره مورد استفاده داشته است. قدمت اين آثار هزارة پنجم پيش از ميلاد يعني هفت هزار سال پيش است.(فرهنگ مردم شاهرود. ص 18 و 19)
(غزل شمارة 108)
گوهري را كه به بر داشت صدف در همه عمر/طلب از گمشدگان لبِ دريا مي‌كرد
به نظر مي‌رسد كه منظور از صدف همان تنِ خاكي و پيكر و جسم بي روح انسان باشد كه گوهر روحِ اهورايي در آن زنداني است و براي آنكه خود را نشان بدهد بايد از بند و زندان صدف جسم رهايي يابد. هنگامي كه خليفه امين در سال 198 قمري (813 ميلادي) در بغداد به وسيلة طاهر پوشنگي محاصره شد، پنج هزار عيار بغدادي با تنهاي برهنه در حاليكه زنگ‌ها و صدفها در گردن و فلاخن و سنگ در دست داشتند با لشكريان مخالف به جنگ برخاستند.
 (غزل شمارة 232)
زمانِ خوشدلي درياب و دُرياب/كه دائم در صدف گوهر نباشد
خاقاني شرواني سروده است:
باز از تفِ زرين صدف، شد آبِ دريا ريخته/ابر نهنگ آسا ز كف، لؤلؤيِ لالا ريخته
و باز مي‌فرمايد:
اي گلبنِ ناديده دي، اصلِ تو چه؟ وصلِ تو كي؟
با بويِ مشك و رنگِ مي، از گلستانِ كيستي؟
اي از بتان دلخواه تو، در حسن شاهنشاه تو
ما را بگو اي ماه تو، كز آسمانِ كيستي
بگشا صدف يعني دهن، بفشان گهر يعني سخن
پنهان مكن يعني ز من، تا عشق‌دانِ كيستي
گوهر
(غزل شمارة 54)
آن شد كه بار منتِ ملاح بُردمي/گوهر چو دست داد به دريا چه حاجت است
 (غزل شمارة 116)
گوهرِ پاكِ تو از مدحتِ ما مستغني است/فكرِ مشاطه چه با حسنِ خداداد  كند
 (غزل شمارة 150)
چو عاشق مي‌شدم گفتم كه بردم گوهرِ مقصود
ندانستم كه اين درياچه موجِ خون فشان دارد
 (غزل شمارة 179)
گر جان بدهد سنگِ سيه لعل نگردد/با طينتِ اصلي چه كند، بد گهر افتاد
اقبال لاهوري سروده است:
دشنه زن در پيكرِ اين كائنات/در شكم دارد گهر چون سومنات
 (غزل شمارة 221)
گرية شام و سحر، شكر كه ضايع نگشت/قطرة بارانِ ما، گوهرِ يكدانه شد
 (غزل شمارة 228)
گوهر پاك ببايد كه شود قابلِ فيض/ورنه هر سنگ و گلي لؤلؤ و مرجان نشود
اسم اعظم بكندكارخود اي دل خوش باش/كه به تلبيس و حيل ديو مسلمان نشود
خاقاني شرواني سروده است:
لعلت به شكر خنده، بر كارِ كسي خندد/كو وقتِ نثارِ تو، بر تو شكر افشاند
شو آينه حاضركن، درخنده ببين آن لب/گر ديده نه‌اي هرگزكآتش گهرافشاند
 (غزل شمارة 235)
عاشقان زمرة ارباب امانت باشند/لاجرم چشمِ گُهر بار همان است كه بود
طالب لعل وگهر نيست وگرنه خورشيد/همچنان در عمل معدن و كان است كه بود
 (غزل شمارة 236)
ياد باد آنكه به اصلاح شما مي‌شد راست/نظم هر گوهر ناسفته كه حافظ را بود

۱۳۸۸/۰۶/۰۸

حافظ مهرآیین (53)



{م.ص. نظمی افشار}
            آب حيات، آب حيوان
ايلاميان يكي از اقوام باستاني ساكن در فلات ايران هستند كه از اواخر هزارة چهارم قبل از ميلاد تا سال 644 قبل از ميلاد در جنوب غربي ايران پادشاهي ِبزرگي داشته‌اند. اولين و قديمي‌ترين نقش برجستة ايلامي كه تا كنون كشف شده است صحنة بار عام خدايان ايلام را نشان مي‌دهد. اين اثر تاريخي در محلي به نام كورانگون يا كورانگان حجاري شده است . اين محل در ده كيلومتري شمال غربي شهر فهليان در نزديكي دهِ سه‌تلو بين راه آسفالت بهبهان – شيراز و در كنار رودخانة فهليان واقع است. در اين حجاري يكي از خدايان ايلام بر روي تختي نشسته و كلاه شاخدار مخصوص خدايان بر سر و لباسي بلند به تن دارد و رب‌النوع ايلامي با دست چپ سر ماري را كه بدن آن تخت وي را تشكيل مي‌دهد گرفته است. در اين صحنه يكي از خدايان ايلامي ظرفي را در دست راست نگه داشته است. از اين ظرف دو جريان آب به عنوان آب زندگي خارج گشته و هر يك در جهت اشخاصي كه در اطراف او ايستاده‌اند جريان پيدا مي‌كند و در نزديكي آنها وارد ظرف يا كوزة مشابهي كه در دست آنها است مي‌شود. يك آتش‌دان فروزان در مقابل خدايان قرار دارد.
هينز(W . Hinz) ايلام شناس معروف آلماني در تشريح و شناخت افرادي كه در اين نقش برجسته حجاري شده‌اند اظهار مي‌دارد كه خداي ايلامي اين نقش برجسته: هومبان(Humban) يا خداي آسمان و الهه كنار وي كي ريریشا(Kiririsha) يا پارتي (Parti) الهه آسمان و مادر خدايان و همچنين زنِ هومبان است. در بخش ديگري از اين حكاكي 27 نفر مشغول عبادت ديده مي‌شوند. اين عده داراي موهاي بلندهستند كه به صورت دو گيسوي بافته شده است. اين نقش برجسته مربوط به اواخر هزارة سوم قبل از ميلاد است. (نقوش برجستة ايلامي، دكتر صراف ص 14).
وجود آتشدان، مار، آب حيات و گروه پرستاران با موهاي گيس كرده ارتباط محكمي بين اين نقش باستاني و عرفان ايراني برقرار كرده است به خصوص كه در بخشي از نام هومبان خداي آسمان از واژة هو استفاده شده كه هنوز هم دراويش خداي خود را به آن نام خطاب مي‌كنند. از ديگر سو ممكن است بين اين واژه و هوم نوشابة مقدس ايرانيان باستان ارتباطي وجود داشته باشد چرا كه لغت هومبان از دو بخش هوم و بان تشكيل شده است كه در مجموع مي‌تواند به معناي ”خداي نگهبان هوم“ باشد. در اين صورت مي‌توان نتيجه گرفت كه آب زندگي همان هوم مسكر مقدس ايرانيان بوده است.
در مصر باستان معتقد بودند كه رب‌النوعي به نام Isis به دوزخ مي‌رود و از خداي زير زمين آب حيات مي‌گيرد تا عاشق خود Osiris را دوباره زنده نمايد. (مذاهب بزرگ، اژرتر، ص 27) بابليان باستان اعتقاد داشتند كه انسان‌ها پس از مرگ در كشتي نشسته و به سمت شهر مردگان كه در شمال واقع شده و داراي هفت برج و بارو است حركت مي‌نمايد. در آنجا نرگال  Nergal و Beltis -Allat  )ملكة مملكتي از آنجا برگشت نيست( حكومت مي‌نمايد. او در جهنم ساكن است و قضاوت واردين به عهدة او مي‌باشد. مردگان در مقابل هر يك از برج‌هاي هفت گانه بخشي از لباس خود را درمي‌آورند و بالاخره لخت و برهنه در مقابل رب‌النوع وحشتناك حاضر مي‌شوند. در آنجا از آنها سئوال میشود كه آيا در طول حيات خود براي خدايان قرباني كرده‌اند يا خير. اگر قرباني كرده باشند به آنها اجازه داده مي‌شود كه در شفق ابدي پرواز كنند و به بهشت كه در جزاير سعادت است بروند وگرنه دچار شكنجه‌هاي وحشتناك خواهند شد. در جلو قصر الهه (الات) چشمة آبي وجود دارد كه مي‌تواند مردگان را از مرگ برهاند، اما ارواحي سنگدل و بي‌عاطفه از تخته سنگ روي چشمه مراقبت مي‌كنند و نمي‌گذارند كسي از آن آب بردارد. تنها يكي از خدايان با نام اشتار(= استار) Isthar   موفق شده است كه يك بار از اين چشمه آب بردارد.(مذاهب بزرك اژرتر ص 30). در افسانة گيلگميش كه اولين اسطورة مكتوب سومري محسوب مي‌شود و قدمت آن مربوط به 2400 قبل از ميلاد است در آنجايي كه پهلوان داستان انكيدو خوابي شوم مي‌بيند براي دوست خود تعريف مي‌كند كه:”خداوندِ آبِ زندگي مرا نفرين كرد، رفيقِ من، من در ميان معركه كشته نشدم، بايد بدونِ افتخار بميرم“(گيلگمش ص 22).
اشعار زير كه از خواجو است در بعضي از ديوانهاي حافظ نيز الحاق شده است.
زاهدا مي  ‌بنوش رندانه /فاتقوا الله يا اولي‌الالباب
گر نشان زآب زندگي جويي/ مي نوشين بجو به بانگ رباب
چون سكندر حيات اگر طلبي/ لب لعل نگار را درياب
 (غزل شمارة 20)
حافظ ار آب حيات ازلي مي‌طلبي/منبعش خاكِ درِ خلوت درويشان است
 (غزل شمارة 26)
آب حيوانش ز منقار بلاغت مي‌چكد
زاغ كلك من بنا مي‌زد چه عالي مشرب است
 (غزل شمارة 58)
معني آب زندگي و روضة ِارم/جز طرفِ جويبار و مي خوشگوار چيست
 (غزل شمارة 145)
آب حيوان اگر آن است كه دارد لبِ دوست/روشنست اينكه خضر بهره سرابي دارد
سعدي مي‌فرمايد:
ابر اگر آب زندگي بارد/هرگز از شاخِ بيد بر نخوري
بر روي بخشي از كاشي‌كاري‌هاي امامزاده جعفر دامغان رباعي زير نوشته شده است:
غم با لطف تو شادماني گردد/عمر از نظر تو جاوداني گردد
گر باد به دوزخ برد از كويِ تو خاك/آتش همه آبِ زندگاني گردد
(دامغان شش هزار ساله، طاهريا. ص 111)
خاقاني شرواني سروده است:
نام تو چون بر زبان مي‌آيدم/آبِ حيوان در دهان مي‌آيدم
صبوحي
(غزل شمارة 236)
ياد باد آنكه صبوحي زده در مجلس انس
جز من و دوست نبوديم و خدا با ما بود
   مستي
(غزل شمارة 17)
اگر چه مستيِ عشقم خراب كرد ولي/اساس هستي من زان خرابي آباد است
دلا منال ز بيداد عشق ِ يار كه يار/تو را نصيب همين داد و آن ازو دادست
ميان او كه خدا آفريده است از هيچ/دقيقه‌ايست كه هيچ آفريده نگشادست
گداي كوي تو از هشت خلد مستغني‌است/اسير بند تو از هر دو عالم آزادست
برو فسانه مخوان وفسون مدم حافظ/كه اين فسانه و افسون به نزد او بادست
 (غزل شمارة 38) شعر زير منسوب به حافظ است:
عارفي كو سيركرد اندرمقام نيستي/مست شد، چون مستي او، از عالم اسرار داشت
 (غزل شمارة 41)
راه دل عشاق زد آن چشمِ خماري/پيداست از اين شيوه كه مست است شرابت
 (غزل شمارة 43)
هزار عقل و ادب داشتم من اي خواجه   
كنون كه مست و خرابم صلاح بي ادبي است
 (غزل شمارة 59)
به هيچ دور نخواهيد يافت هشيارش/چنين كه حافظ ما مست بادة ازل است
 (غزل شمارة 90)
مست بگذشتي و از خلوتيان ملكوت/به تماشاي تو آشوبِ قيامت برخاست
 (غزل شمارة 157)
چه مستي است ندانم كه رو به ما آورد/كه بود ساقي و اين باده از كجا آورد ؟
چه راه مي‌زند اين مطربِ مقام شناس/كه در ميانِ غزل قولِ آشنا آورد
 (غزل شمارة 165)
باده صافي شد و مرغانِ چمن مست شدند/موسمِ عاشقي و كار به بنياد آمد
 (غزل شمارة 208)
مكن به چشمِ حقارت نگاه در منِ مست/كه آبرويِ شريعت بدين قدر نرود
خاقاني شرواني سروده است:
اين حريفان جمله مستانِ مي‌اند/مست عشقي زان ميان آخر كجاست

۱۳۸۸/۰۶/۰۱

حافظ مهرآیین (52)


{م.ص. نظمی افشار}

پروانه
(غزل شمارة 129)
غنيمتي شمر اي شمع وصل پروانه/كه اين معامله تا صبحدم نخواهد ماند
 (غزل شمارة 142)
كسي به وصلِ تو چون شمع يافت پروانه/كه زير تيغِ تو هر دم سري دگر دارد
ابيات زير از شاعر معاصر حسن جداري است:
شمع پروانه را چه خوش مي‌گفت/تو كه در آتشي بسوز و بساز
دست مستان كسي نمي‌گيرد/چه كند مست در نشيب و فراز
ابيات زير از شاعر معاصر مرقات خويي است:
ايكه خواهي برازِ عشق رسي/صدقِ دل پيشه گير از آغاز
همچو پروانه گردِ شمعِ رخش/پر زنان بال و پر بسوز و بساز
سر و تن در طريقِ عشق ببخش/دل و دين در هوايِ دوست بباز
مومن دامغاني از شعراي عهد صفوي سروده است:
مگذار كه از رشكِ نقابِ تو بسوزم/ظلم است كه پروانه ز فانوس بسوزد
طوطي
(غزل شمارة 9)
شكر فروش كه عمرش دراز باد چرا/تفقدي نكند طوطي شكر خارا
 (غزل شمارة 31)
واله و شيداست دائم همچو بلبل در قفس
طوطي طبعم ز عشقِ شكر و بادامِ دوست
 (غزل شمارة 109)
طوطيي را به خيال شكري دل خوش بود
ناگهش سيل فنا نقشِ اًمل باطل كرد
بلبل
(غزل شمارة 3)
در حلقة گل و مل، خوش خواند دوش بلبل/هات الصبوح هبوا، يا ايهاالسكاري‌ا
آن تلخ وش كه صوفي، امالخبائثش خواند/اشهي لنا و احلي، من قبله(ت) العذاري‌ا
 (غزل شمارة 8)
رونق عهد شباب است دگر بستان را/مي‌رسد مژدة گل بلبل خوش الحان را
 (غزل شمارة 16)
نشان عهد و وفا نيست در تبسم گل/بنال بلبل عاشق كه جاي فرياد است
 (غزل شمارة 38)
بلبلي برگِ گلي خوش رنگ در منقار داشت
و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌هاي زار داشت
گفتمش در عين وصل اين ناله و فرياد چيست
گفت ما را جلوة معشوق در اين كار داشت
با توجه به اين ابيات استنباط مي‌شود كه منظور حافظ از بلبل مريد و رهروي باشد كه در خُرابات به تعليم گرفتن عرفان مشغول است.
 (غزل شمارة 46)
بنال بلبل اگر با منت سرِ ياري است/كه ما دو عاشق زاريم و كار ما زاري است
ممكن است منظور از بلبل خواننده‌اي باشد كه در مراسم آييني به خواندن ترانه‌هاي عارفانه مشغول مي‌شده است؟
 (غزل شمارة 49)
نا گشوده گل نقاب آهنگِ رحلت ساز كرد
ناله كن بلبل كه گلبانگ دل افگاران خوش است
 (غزل شمارة 102)
خبر بلبل اين باغ بپرسيد كه من/ناله‌اي مي‌شنوم كز قفسي مي‌آيد
 (غزل شمارة 109)
بلبلي خونِ دلي خورد و گلي حاصل كرد/بادِ غيرت به صدش باد پريشان دل كرد
 (غزل شمارة 153)
سزدم چو ابر بهمن، كه بر اين چمن بگريم/طرب آشيان بلبل بنگر كه زاغ دارد
 (غزل شمارة 157)
تو نيز باده به دست آر و راهِ صحرا گير/كه مرغِ نغمه سرا، سازِ خوش نوا آورد
 (غزل شمارة 162)
چون صبا گفتة حافظ بشنيد از بلبل/عنبر افشان به تماشايِ رياحين آمد
 (غزل شمارة 184)
بلبلِ عاشق تو عمر خواه كه آخر/باغ شود سبز و سرخ گل به بر آيد
ترجاني زاده – شاعر معاصر – سروده است:
نالة قمريانِ شيدايي/نغمة بلبلانِ خوش آواز
نيست اين جمله جز وفا خواهي/از وفا جو به شهرِ عشق جواز
 (غزل شمارة 196)
دلي كه با سرِ زلفينِ او قراري داد/گمان مبر كه در آن دل قرار باز آيد
چه جورها كه كشيدند بلبلان از دي/به بويِ آنكه دگر نوبهار بار آيد
در اين ابيات منظور از بلبل رهروان طريقت هستند كه در انتظار وصل به سر مي‌برند.
 (غزل شمارة 231)
اين تطاول كه كشيد از غمِ هجران بلبل/تا سراپردة گل نعره زنان خواهد شد
خاقاني شرواني سروده است:
دوش نسيم سحر بر درِ من حلقه زد/گفتم: هان كيستي؟ گفت” منم  آشنا“
گفتم: زاسرار باغ، هيچ شنيدي بگو/گفت دلِ بلبل است، در كفِ گل مبتلا
يكي از دلايل تقدس بلبل در آيين‌هاي ايراني در اين نكته نهفته است كه معتقدند آواز بلبل، مانند خواندن كتاب‌هاي مذهبي زند و اوستا و يا ساير متون مذهبي است. خاقاني در اين معني سروده است:
پند آن پير مغان ياد آوريد/بانگ مرغ زند خوان ياد آوريد
خروس
به اعتقاد بعضي از تاريخ‌دانان، تصوير خروس بر روي درفش كاوياني – پرچم ملي ايرانيان -  نقش بوده است. عكس موزائيكي از پمپي كه به غلط به ”جنگ اسكندر“ معروف است، طرحي است به صورت پرچم بر سر نيزه‌اي پشت گردونة شاهنشاه، به نظر مي‌رسد چارچوبي است كه پارچة قهوه‌اي و سرخ رنگ بر آن گسترده. سر مرغي بر سطح داخلي پرچم به زحمت ديده مي‌شود و آن به گفتة ”سره“ (Sarre) سر خروس مي‌باشد. بر روي بعضي از سكه‌هاي دوران اشكاني نيز نقشِ خروس به چشم مي‌خورد. (درفش كاوياني. ص 13و14).
 به اعتقادِ مردم سمنان- اگر خروس بي موقع آواز بخواند بايد او را كشت. و در اين مورد ضرب‌المثلي دارند: خروس كو بي موقع وُنگ هاكِرِه، ژوتئي گلي مِگي خين بيت (خروسي كه بي موقع بانگ برآورد، بايد از زير گلويش خون گرفت.(پناهي، آداب و رسوم مردم سمنان. ص 297) 

۱۳۸۸/۰۵/۲۵

حافظ مهرآیین (51)



{م.ص. نظمی افشار}

كيميا
استاد يكتايي در بارة كاربرد واژة كيميا در عرفان مي‌نويسد: ”كيمياگران را عقيده بر آن بود كه در راه پر مشقت و دشواري در طلب كيميا و استاد، شاگرد مستعد فرا گرفتن مي‌شود. از اين رو كيمياگر نبايد حاصلِ كشفيات و مكاشفات خويش را به آساني در دسترس جويندگان بگذارد، بلكه كليد رمز و كشف را بايد با كنايات و اشارات بيان كند تا بدين طريق شاگرد در پيِ استاد و كيميا بسيار رود و براي تحصيل علم كيميا رنج و مشقت كشد و چون فلز گداخته در بوته پيراسته گردد و قدرِ علم و استاد داند تا به رمزي از رموز كيميا دست يابد“.(راه و روش علم و فلسفه. ص 12)
هدف از كيمياگري (در حدي كه به علم تجربي مربوط مي‌شود) تبديل فلزات كم ارزش مانند روي و مس به طلا بوده است. طبيعي است كه دانستن چنين دانشي نمي‌بايست در اختيار عوام قرار گيرد به همين دليل به گفتة استاد يكتايي: در كيميا اغلب فرمول‌ها به رمز و اشارات است و كليد كشف رمز به دست خواص باشد و غالب اعداد به حساب ابجد خاص است و اسامي فلزات و اركان و ادويه و اعمال و مانند آن را به رمز و تقليب و تصحيف و مانند آن بيان كنند كه به آساني تفهيم نشود و خروج و عدول از رموز و معميات و اصطلاحات را نوعي ارتداد و كفر دانند. چنانكه شيخ بهايي در بيان چگونگي ساخت طلا مي‌گويد:
از عقرب و روي سخت و زنگار/برساي ز هر يكي به مقدار
شش روز بساي جمله با خِل/وندر تفِ آفتاب ميدار
بر صد ز قمر يكي برافكن/تا جمله طلا شود به يكبار
ميرداماد مي‌گويد:
گر يكي جوهر گرفتي از عَلم/با يكي كلس‌القمر كرديش َضم
ور دو جوهر يار كردي از فرار/وز عقاب ثابت افزوديش چار
روحِ اول را شكستي در دوم/روحِ دويم را بيفكنديش سم
بعدِ تدبيرات و تسحيقِ بليغ/سيم و زر افشاند هر سو بيدريغ
عطار مي‌فرمايد:
خوش گفت شيخ عطار كبريت و توتيا را/زرنيخ و زاج و زيبق، اين چار ادويا را
از خونِ تيره تر كن، يك شب زنار در كن/زهره بزن نظر كن، درياب كيميا را
(شناسايي راه و روش علم و فلسفه. ص 76الي83)
آنچه در علم كيميا با عرفان ارتباط دارد اينكه بسياري از واژه‌هاي به كار رفته در علم كيميا در رمزيات عرفاني نيز كاربرد داشته‌اند به خصوص كه تقريبا همة دانشمندان كيمياگر از عرفاي بنام نيز بوده‌اند بنابر اين در صورت كشف اسرار كيمياگري به بعضي از اصطلاحات رازآلودة عرفاني نيز مي‌توان دست يافت. به عنوان مثال يكي از مفاهيم عام عرفان تبديل مس به طلا است. منظور آن است كه جوهر انسان كه مخلوطي از انوار الهي و جسم اهريمني است خالص گشته و از مسِ وجود به طلايِ خالص ارتقا يابد. همچنين مي‌دانيم كه سيارة زهرة نشانة مس و خورشيد نمادي از طلا است. بااين تفصيل اشاره به گفتار يكي از كيمياگران متاخر بنام مظفر عليشاه مي‌كنيم او در منظومة نور الانوار چنين مي‌گويد:
فضله‌اش را زهره گر مالد برو/دم ز خورشيدي زند بي گفتگو
فضله‌اش چون زهره را گلگون كند/خود اگر باشد ندانم چون كند
همانطور كه گفته شد، مقصود از زهره = مس و غرض از خورشيد = طلا است. مي‌گويد: ”اجرامي سياه رنگ كه در شستشوي عطارد (رويِ توتيا) در آب رسوب مي‌كند اگر به تدبير صحيح بر زهرة صالح (مس حكما) طرح شود منقلب به طلا مي‌شود. 
 (غزل شمارة 20)
آنچه زر مي‌شود از پرتو آن قلب سياه/كيمياييست‌كه درصحبت درويشانست
 (غزل شمارة 107)
گدايي درِ ميخانه طرفه اكسيري است/گر اين عمل بكني خاك زر تواني كرد
به عزم مرحلة عشق پيش نه قدمي/كه سودها كني ار اين سفر تواني كرد
 (غزل شمارة 134)
آنانكه خاك را به نظر كيميا كنند/آيا ُبَود كه گوشة چشمي به ما كنند
دردم نهان به ز طبيبان مدعي/باشد كه از خزانة غيبش دوا كنند
معشوقه چون نقاب ز رخ در نمي‌كشد/هر كس حكايتي به تصور چرا كنند
 (غزل شمارة 136)
كيميايي است عجب بندگي پير مغان/خاكِ او گشتم و چندين درجاتم دادند
 (غزل شمارة 214)
از كيميايِ مهرِ تو زر گشت رويِ من/آري به يمن لطفِ شما خاك زر شود
 (غزل شمارة 218)
غلامِ همتِ آن رندِ عافيت سوزم/كه در گدا صفتي كيمياگري داند
 (غزل شمارة 226)
چو زر، عزيزِ وجودست، نظمِ من، آري/قبولِ دولتيان، كيميايِ اين مس شد
زنجير
عقل اگر داند كه دل در بند زلفت چون خوش است
عاقلان ديوانه گردند از پي زنجير ما
اي كه در زنجير زلفت جاي چندين آشناست
خوش فتاد آن خال مشكين بر رخ رنگين غريب
هر كه زنجير سرِ زلف گره گير تو شد
دلِ سودا زده‌اش بر منِ ديوانه بسوخت
فردوسي در داستان گشتاسب و اسفنديار مي‌نويسد:
ببستي تنِ من به بندِ گران/به زنجير و مسمار آهنگران
سويِ گنبدان دژ فرستادي ام/ز خواري به بيگانگان دادي ام
خاقانيِ شرواني سروده است:
بندي ز زلف كم كن و زنجير ما بساز/قندي ز لب بدزد و به ما خون‌بها فرست

۱۳۸۸/۰۵/۱۸

حافظ مهرآیین (50)


{م.ص. نظمی افشار}
جادو
(غزل شمارة 68)
مدامم مست مي‌دارد نسيم جعد گيسويت/خرابم مي‌كند هر دم فريب چشم جادويت
شاعر معاصر ترجاني زاده سروده است:
جمع را شمع انجمن افروز/يار و من از غمش بسوز و گداز
گر بُوَد چشمِ دلبران جادو/سحر چشمِ تو مي‌كند اعجاز
تركتازيِ چشمِ مستش بين/دين و دل برد در يكي تك تاز
سخت در زحمتم ز بندِ فراق/كن به رحمت دري ز وصل فراز
از كمندِ دو زلفِ تو نرهم/صد رهم گر گذر فتد به حجاز
زلفِ مشكين و گردنِ چون عاج/چشمِ ميگون و مست و تير انداز
 (غزل شمارة 211)
آن چشمِ آهوانة آهو فريب بين/كِش كاروانِ سحر ز دنباله مي‌رود
 (غزل شمارة 219)
سحر با معجزه پهلو نزند دل خوش دار/سامري كيست كه دست از يدِ بيضا ببرد
(غزل شمارة 225) (الحاقي است، پژمانِ بختياري. ص 272):
تا به افسون نكند، جادويِ چشمِ تو مدد/نور در سوختنِ شمعِ محبت نَبُوَد
ژنده‌پيل در كتاب مشهور انس‌التائبين خود آورده است كه: هر كه ظاهر وي به شريعت آبادان نيست، در هر مقامي كه هست بنگر تا از وي هيچ چيز قبول نكني اگرچه بيني كه بر هوا پرد و بر آب ميرود، و در آتش ميشود و به شبي از مشرق به مغرب ميرود. نگر تا نپنداري كه وي از دام ديو جسته است، زيرا كه ابليس همان ميكند. و همه جادوان در كار خود استاد تمام باشند، نگر تا بدين‌فريفته نشوي كه كسي شبي چندين فرسنگ بيرون ميرود يا به شبي به كعبه ميرود.(مقدمه مصحح كتاب. ص 88)
در كتاب «پژوهشي در اساطير ايران» اين متنها درباره جادو ديده ميشود:
از آن هنگام كه آفرينش را پديد آوردم، نه من كه هرمزدم براي نگهباني آفريدگان خويش به آسودگي نشسته‌ام و نه نيز او كه اهريمن است براي بدي كردن بر آفرينش.به سلاح دين جادوئي مردمان را بدوستي خويش و نادرستي هرمزد انگيزد تا دين هرمزد هلند و آن اهريمن ورزند.(ص 128)
* ارداويراف نامه
روان زني را ديدم كه جسد خويش به دندان مي‌ليسد و مي خورد. پرسيدم كه: ”اين روان كيست“؟ سروش پرهيزگار را آذر گويند كه: ”اين روان آن زن است كه به گيتي جادو كرد“.(266)
*دربارة شگفت كوشي اهريمن با از ميان بردن زردشت
چون او را نزديك بود زادن، اهريمن تب‌ديو، درد ديو و باد ديو، هر يك را با يكصدو پنجاه ديو به كشتن زردشت فرستاد و به مينوئي (= به شكلي نامرئي) فراز به مادر (زردشت) شدند. از تب و درد و با به رنج آمد. از آن جاي به يك فرسنگ، جادوگري بود سترگ starag نام كه پزشكترين جادوگر بود.(مادر زردشت) به اميد بهتر كردنش، از جاي برخاست و به رفتن ايستاد. فرشتة هرمزد بانگ برد كه: مشو به جادوگران! چه تو را درمان‌بخش نيستند؛ بل، ‌باز به خانه شو و دست بشوي و (باده را) به روغن گاو اندر مال، بر آتش بر، به هيزم و بوي بتاب(=گرم كن) و براي فرزند خويش، كه تو را است در شكم، بخور. (ص 193)
*دربارة مجادلة وي با بدتران
اين نيز پيداست كه روزي «دوروسرو»كرپ، كه از همان پنج برادر(بود) به خانة پورشسب آمد. پورشسب يك جام شير اسب را پيش (وي) نهاد و گفت كه” فرا ريز“. زردشت با پورشسب مخالفت كردكه ”من يزم“. پورشسب گفت كه ”او اين را بايد يشتن“. ايشان تا سه بار با يكديگر درافتادند. (سرانجام) زردشت برايستاد و آن پاي راست خويش را بر جام كوفت (و آن را) بريخت و گفت كه”پرهيزگاري را يزم، درويشان مرد و زن پرهيزگار را يزم. اي پورشسپ! سهم او را ده كه وي را بدان شايستگي است“.
دوروسرو به زردشت گفت كه ”از آن جاي كه من نخستين كس‌ام (كه) تو از بهره و روزي افكنده‌اي، آن هردو چشم تو را من ببرم (=از بينايي بيفكنم) و تو را بميرانم“.
زردشت به مجادله برخاست كه ”تو را من به كمال انديشي، با هردو چشم برنگرم و تو را بميرانم“.
ايشان به يكديگر، به توز نگري، دير زمان همي نگريستند و سرشت ايزدي زردشت بر(سرشت) جادوئي او چيره شد. دوروسرو فراز آشفت و اسب خواست و گفت كه ”اين را ايستادن نتوان“. بر اسب نشست؛ چون اندكي رفته بود، از دردگران، از اسب افتاد و مرد، و او را فرزند و فرزندان فرزند به همان جاي بمردند.(ص199)
در بسياري از منابع تاريخي و در داستان‌هايي كه در تاريخ ايران ضبط است معمولا دانشمندان علم كيميا را جادوگر دانسته‌اند از جمله طغرايي اصفهاني وزير و شاعر دانشمند عهد سلجوقي (قرن پنجم قمري) كه كيمياگري معروف نيز بود به جرم اينكه به وسيلة جادو پادشاه(محمد سلجوقي) را بيمار كرده است از مقام خود عزل مي‌شود. در همين رابطه به او اتهام مي‌زنند كه زنديق است و مسلمان نيست(طغرايي اصفهاني. ص 18). ظاهرا از عرفا بوده و مذهب خود را پنهان مي‌كرده است. دليل اين مدعا علاوه بر اشعار اين وزير و شاعر نامدار دو كتاب است كه به اساميِ (جامع‌الاسرار) و (تراكيب‌الانوار) نگاشته است. پيداست كه هر دو اين اسامي از واژگان رمزي آيين عرفان ايراني هستند. طغرايي عاقبت نيز به همين اتهام اعدام مي‌شود. اهل سنت در آن زمان اعتقاد داشتند كه ”همچنانكِ مار، كهن شود اژدها گردد، رافضي كه كهن شود ملحد و باطني گردد“(تاريخ ادبيات در ايران. ص 198).
خاقاني شرواني سروده است:
هست از پري رخساره‌اي، در نسل آدم شورشي
شور بني آدم همه، زآن رويِ گندم گون نگر
من تلخ گريم چون قدح، او خوش بخندد همچو مي
اين گرية ناساز بين، وآن خندة‌موزون نگر
در غمزة جادوي او، نيرنگِ رنگارنگ بين
در طبع خاقاني كنون، سودايِ گوناگون نگر
  

۱۳۸۸/۰۵/۱۱

حافظ مهرآیین (49)



{م.ص. نظمی افشار}
            ساقي
قديمي‌ترين سند باستان شناسي ايران باستان كه در آن نامي از ساقي برده شده كتيبه‌اي ايلامي است كه در منطقة كول‌فره واقع در هفت كيلومتري شمال شرقي شهر ايذه، مال مير، (به زبان ايلامي: آيا‌پير) كنده شده است. در كول فره جمعا شش نقش برجسته ايلامي وجود دارد كه چهار تاي آنها مربوط به قرباني براي خدايان است. تمامي اين نقش‌ها داراي جنبه‌هاي مذهبي هستند. اين كتيبه‌ها مربوط به دورة پادشاهي هاني(Hanne) حاكم آياپير است كه در سدة هفتم از هزارة اول قبل از ميلاد در اين منطقه حكومت مي‌كرده است. در حكاكي مربوطه علاوه بر پادشاه، وزير او و همچنين شخص ديگري ديده مي‌شود. خوشبختانه اين حكاكي داراي كتيبه‌اي به خط ميخي ايلامي است كه شخص مزبور را اينگونه معرفي كرده است: ”من شوترورو (Shutruru) ساقي هاني هستم“ . در بخش ديگري از كتيبه سه نفر در حال نواختن موسيقي هستند. نفر اول كه در پيشاپيش سايرين حركت مي‌كند چنگي بزرگ به شكل مثلث در دست چپ نگه داشته و با دست راست در حال نواختن آن است. نفر دوم چنگي كوچك به شكل چهارگوش مي‌نوازد. نفر سوم نيز در حال نواختن فلوت است. در بخش ديگري از اين كتيبه كساني مشغول قرباني كردن يك گاو هستند. كاهني نيز با لباس كوتاه در مقابل آتشداني رو به طرف پادشاه ايستاده است. وي در حالي كه دست‌هاي خود را بر روي آتش گرفته مشغول انجام مراسم مذهبي است.(نقوش برجستة ايلامي، دكتر رحيم صراف. ص 26).
همانطور كه دراين كتيبه ديده مي‌شود مراسم آييني قرباني كردن گاو در حضور كاهن اعظم و آتشگاه و همراه با نواختن موسيقي اجرا شده و در اين مراسم شخصي با سمت ساقي وظيفة پذيرايي از جمع را به عهده دارد. پادشاه در كتيبه‌اش خود را پيرو خداي هومبان معرفي مي‌كند كه وجود واژه‌هاي هوم و هو در اين لغت در خور توجه است. همچنين نام مملكت خود را ”آياپير“ نوشته كه وجود واژة پير در اين لغت مي‌تواند در ارتباط با مذهب مهري و عرفان مورد بررسي قرار گيرد. موهاي پادشاه نيز در پشت سر او به صورت گيس بافته شده كه اين نيز يكي از آيين‌هاي كهن ايراني است كه از هزاران سال پيش جزو مراسم مذهبي بوده است.
 (غزل شمارة 10)
ساقيا برخيزو در ده جام را/خاك بر سر كن غم ايام را
ساغر مي بر كفم نه تا زِ بر/بركشم اين دلق ازرق فام را
باده در ده چند از اين باد غرور/خاك بر سر نفس نافرجام را
 (غزل شمارة 13)
بر رخ ساقي پري پيكر/همچو حافظ بنوش بادة ناب
 (غزلِ شمارة 30)
ساقي به چند رنگ مي‌ اندر پياله ريخت
اين نقش‌ها نگر كه چه خوش در كدو ببست
 (غزل شمارة 58)
خوشتر ز عيش و صحبت و باغ و بهار چيست
ساقي كجاست گو سبب انتظار چيست
 (غزل شمارة 81)
عاشق و مخمور و مهجورم، بتِ ساقي كجاست
گو خرامان شو كه پيش قدِ رعنا مير‌مت
 (غزل شمارة 86)
ساقيا آمدن عيد مبارم بادت/وآن مواعيد كه كردي نرود از يادت
شادي مجلسيان در قدم و مقدم توست/جاي غم باد هرآن دل كه نخواهد شادت
(غزلِ شمارة 117)
ساقيِ سيم ساقِ من، گر همه دُرد مي‌دهد
كيست كه تن چو جامِ مي، جمله دهن نمي‌كند
 (غزل شمارة 139)
شرابِ بي غش و ساقيِ خوش دوامِ رهند/كه زيركان جهان از كمندشان نرهند
استاد مسعود فرزاد، پس از بررسي‌هاي دقيق ابيات زير را از كلية ساقي‌نامه‌هاي منسوب به حافظ جدا كرده و اصل مي‌داند. با توجه به مفهومي كه من از اشعار حافظ درك مي‌كنم اين نظر استاد تا حد زيادي مورد تاييد اينجانب نيز قرار دارد.
بيا ساقي، آن مي كه حال آورد/كرامت فزايد كمال آورد
به من ده كه بس بي دل افتاده‌ام/وزين هر دو بيحاصل افتاده‌ام
بيا ساقي آن مي كزو جامِ جم/زند لافِ بينايي اندر عدم
به من ده كه گردم به تاييد جام/چو جم آگه از سرِ عالم تمام
بيا ساقي، آن كيمياي فتوح/كه با گنجِ قارون دهد عمرِ نوح
بده تا به رويت گشايند باز/درِ كامراني و عمرِ دراز
بيا ساقي آن مي كه عكسش ز جام/به كيخسرو و جم فرستد سلام
بده تا بگويم به آواز ني/كه جمشيد كي بود و كاووس كي
دم از سيرِ اين ديرِ ديرينه زن/صلايي به شاهانِ پيشينه زن
همان مرحله است اين بيابانِ دور/كه گم شد در آن لشكرِ سلو و تور
همان منزل است اين جهانِ خراب/كه ديده‌است ايوانِ افراسياب
كجا رفت پيلانِ لشكر كُشش/كجا شيده، آن تركِ خنجر كشش
نه تنها شد ايوان و كاخش به باد/كه كس دخمه‌اش هم ندارد به ياد
بيا ساقي آن بكرِ مستورِ مست/كه اندر خُرابات دارد نشست
به من ده كه بدنام خواهم شدن/خرابِ مي و جام خواهم شدن
بيا ساقي آن آب ِ انديشه سوز/كه گر شير نوشد شود بيشه‌سوز
بده تا روم بر فلك شيرگير/بهم بر درم دامِ اين گرگِ پير
بيا ساقي آن مي كه حور بهشت/عبير ملائك در آن مي‌سرشت
بده تا بخوردي در آتش كنم/دماغِ خرد تا ابد خوش كنم
بيا ساقي آن مي كه شاهي دهد/به پاكي ِ او دل گواهي دهد
به من ده مگر گردم از عيب پاك/بر آرم به عشرت سر از اين مغاك
چو شد باغِ روحانيان مسكنم/در اينجا چرا تخته‌بندِ تنم
شرابم ده و روي دولت ببين/خرابم كن و گنجِ حكمت ببين
من آنم كه چون جام گيرم به دست/ببينم در آن آينه هر چه هست
به مستي دم از پارسايي زنم/درِ خسروي در گدايي زنم
كه حافظ چو مستانه سازد سرود/ز چرخش دهد رودِ زهره درود       
 (غزل شمارة 157)
علاجِ ضعفِ دلِ ما كرشمة ساقي‌است/بر آر سر، كه طبيب آمد و دوا آورد
 (غزل شمارة 162)
ساقيا مي بده و غم مخور از دشمن و دوست/كه به كامِ دلِ ما، آن بشد و اين آمد
 (غزل شمارة 168)
فرياد كه آن ساقيِ شكر لب سرمست/دانست كه مخمورم و جامي نفرستاد
چندان كه زدم لافِ كرامات و مقامات/هيچم خبر از هيچ مقامي نفرستاد
 (غزل شمارة 174)
آن شد اي خواجه كه در صومعه بازم بيني/كار ما با لبِ ساقي و لبِ جام افتاد
 (غزل شمارة 176)
بيا اي ساقيِ گلرخ، بياور بادة رنگين/كه فكري در درونِ ما، ازين بهتر نمي‌گيرد
 (غزل شمارة 210)
چنان كرشمة ساقي دلم ز دست ببرد/كه باكسِ دگرم نيست برگِ گفت و شنيد
 (غزل شمارة 211)
ساقي حديثِ سرو و گل و لاله مي‌رود/وين بحث با ثلاثة غساله مي‌رود
[ثلالة غساله = سه جامِ شراب كه در بامداد بنوشند.]
 (غزل شماة 230)
ساقيا لطف نمودي قدحت پر مي باد/كه به تدبير تو تشويشِ خمار آخر شد
 (غزل شمارة 234)
خطِ ساقي گر ازين گونه زدي نقش بر آب/اي بسا رخ كه به خونابه ُمنَقَش باشد
دلق و سجادة حافظ ببرد باده فروش/گر شرابش ز كفِ ساقيِ مهوش باشد
خاقاني شرواني سروده است:
ساقي فريب آميز بين، مطرب نشاط انگيز بين
بازار مي زان تيز بين، مرسومِ جان را تازه كن
زانگشت ساقي خونِ رز، بستان و زان انگشتِ مز
بر زاهدان انگشت گز، با شاهدان جان تازه كن
خوش عطسة روز است مي، ريحانِ نوروز است مي
دُرِ شب افروز است مي، زان دُر شبستان تازه كن
فخرالدين عراقي سروده است:
ساقي، قدح مي مغان كو/مطرب، غزلِ ترِ روان كو
  

۱۳۸۸/۰۵/۰۴

حافظ مهرآیین (48)


{م.ص. نظمی افشار}        

 گل نیلوفر
جشن نيلوفر در روز خورداد از ششم تير ماه گرفته مي‌شد.(حبيبي تاريخ افغانستان. ص 652).  ليكن دكتر فاروق صفي زاده عقيده‌اي خلاف نظر استاد حبيبي دارند. ايشان نوشته‌اند:” روز هفتم هر ماهِ خورشيدي و ماه پنجم هر سال خورشيدي به نام فرشتة امرداد است و روزِ هفتم امرداد كه برابري نامِ روز و ماه است در ايران جشني مي‌گرفتند كه آن را امردادگان مي‌گفتند. اين جشن را جشن نيلوفر هم گفته‌اند“.(گاهشماري چهارده‌هزار سالة ايراني، ص 30). در صفحة 33 همين كتاب نوشته‌اند كه:” به گفتة بند هشن، ميان گلها، نيلوفر به ايزدِ مهر اختصاص دارد“.
تخمة زرتشت مانند مرواريد در گلِ نيلوفر آبي نهفته بوده است و دختري كه در آب آبتني مي‌كرد از آن تخمه باردار شده و مهرِ سوشيانس يا پيغمبر زاده مي‌شود.(ميترائيسم و سوشيانس مهر، ص 5)
خاقاني شرواني سروده است:
رويِ چو آفتاب به چشمِ چو نرگست/آن تازگي دهد كه به نيلوفر آفتاب
عمري است تا به مشرق و مغرب همي رود
با كامِ خشك و چشمِ تر اي دلبر آفتاب
و باز مي‌فرمايد:
من آن آبِ ناديده نخلِ بلندم/كه از جانِ من در من آتش فتادست
غلط گفته‌ام نخل چه كز دو ديده/چو نيلوفرم آب مفرش فتادست
لعل و شكر
شكرِ زرد و سفيد هر دو در عصر ساساني و عباسي درست مي‌شده و بهترين و بيشترين گونه در خوزستان از شهرستان‌هاي ”مشرگان“ ميانة اهواز و شوشتر و شهرستانِ شوش و گندی‌شاپور به دست مي‌آمده و به خيلي از كشورها فرستاده مي‌شده است.(هنر زيباي خوراك‌پزي در ايران باستان. ص 101) در بين ايرانيان باستان رسم بود كه در بامداد جشن نوروز مردم به يكديگر آب بپاشند و شكر هديه كنند. (تاريخ افغانستان. حبيبي. ص 647)
(غزل شمارة 31)
واله و شيداست دائم همچو بلبل در قفس
طوطي طبعم ز عشقِ شكر و بادام دوست
 (غزل شمارة 52)
اي چاشني قند مگو هيچ ز شكر/زآن رو كه مرا در لبِ شيرينِ تو كام است
 (غزل شمارة 169)
چو لعلِ شكرينت بوسه بخشد/مذاقِ جانِ من، زو پر شكر باد
 (غزل شمارة 170)
شفا ز گفتة شكرفشان حافظ جوي/كه حاجتت به علاجِ گلاب و قند مباد
 (غزل شمارة 207)
و گر كنم طلبِ نيم بوسه صد افسوس/ز حقة دهنش چون شكر فرو ريزد
 (غزل شمارة 208)
طمع در آن لبِ شيرين نكردنم اولي/ولي چگونه مگس از پيِ شكر نرود
 (غزل شمارة 2)
مي‌كند حافظ دعايي بشنو آميني بگو/روزي ما باد لعل شكر افشان شما
 (غزل شمارة 62)
لعل سيراب به خون تشنه لب يار من است
وز پي ديدن او دادن جان كار من است
 (غزل شمارة 81)
گفته‌اي لعل لبم هم درد بخشد هم دوا
گاه پيش درد و گه پيش مداوا ميرمت
 (غزل شمارة 94)
به يادِ لعل تو و چشم مست مي گونت
ز جام غم مي لعلي كه مي‌خورم خون است
 (غزل شمارة 96)
شربتي از لب لعلش نچشيديم و برفت/روي مه پيكر او سير نديديم و برفت
 (غزل شمارة 121)
دوش گفتم بكند لعل لبش چارة‌من/هاتفِ غيب خبر داد كه آري بكند
 (غزل شمارة 133)
هر ميِ لعل كز آن دستِ بلورين ستدم/آبِ حسرت شد و در چشمِ گهر بار بماند
 (غزل شمارة 136)
اين همه شهد و شكر كز سخنم مي‌ريزد
اجرِ صبري است كز آن شاخِ نباتم دادند
 (غزل شمارة 140)
دهانِ تنگِ شيرينش، مگر مُلكِ سليمان است
كه نقشِ خاتمِ لعلش، جهان زير نگين دارد
لب لعل و خطِ مشكين، چو آنش هست اينش نيست
بنازم دلبر خود را، كه حسنش آن و اين دارد
 (غزل شمارة 156)
بر سينة ريشِ دردمندان/لعلت نمكي تمام دارد
 (غزل شمارة 176)
از آنرو هست ياران را صفاها با ميِ لعلش
كه غير از راستي نقشي در آن جوهر نمي‌گيرد
 (غزل شمارة 180)
لعلِ تو كه هست جانِ حافظ/دور از لبِ مردمانِ دون باد
 (غزل شمارة 213)
اين لطائف كز لبِ لعلِ تو من گفتم كه گفت
و آن تطاول كز سرِ زلفِ تو من ديدم كه ديد
 (غزل شمارة 214)
ترسم كه اشك بر غمِ ما پرده در شود/وين رازِ سر به مُهر به عالم َسمر شود
گويند سنگ لعل شود در مقامِ صبر/آري شود، وَ ليك به خونِ جگر شود
خواهم شدن به ميكده گريان ودادخواه/كزدستِ غم خلاصِ من آنجا مگرشود
{سَمر= شب و سياهيِ شب، افسانة شب، قصه و افسانه كه در شب بگويند(فرهنگ عميد)}
 (غزل شمارة 232)
ايا پر لعل كرده جامِ زرين/ببخشا بر كسي كِش زر نباشد
 (غزل شمارة 233)
از لعلِ تو گر يابم، انگشتريِ زنهار/صد مُلكِ سليمانم، در زيرِ نگين باشد
حاج محمد در تذكرة گلستانِ مسرت بيت زير را بنام مخلصِ دامغاني ثبت كرده است:
سخن هر جا به وصفِ لعلِ نوشينِ تو سر كردم
نباتي ساختم كاغذ، قلم از نيشكر كردم 
(غزل شمارة 235)
رنگ خونِ دلِ ما را كه نهان مي‌كردي
همچنان در لبِ لعلِ تو عيان است كه بود

۱۳۸۸/۰۴/۲۸

حافظ مهرآیین (بخش ۴۷)


 {م.ص. نظمی افشار}
هوم: گياه جاودانگي
اعتقاد به گياهي‌ دارويي كه خاصيت زندگي بخشي و جاودان كنندگي دارد بسيار ديرينه است، در اسطورة گيلگميش مربوط به 2400 قبل از ميلاد، ”اوت ناپيشتيم“ كه پيش از آن در زمان طوفان بزرگ به ساختن يك كشتي پرداخته و عده‌اي را با خود نجات داده(نوحِ نبي) به گيلگميش راز يافتن گياه زندگي را مي‌آموزد: گيلگميش... من رازي را بر تو آشكار مي‌كنم، از گياه اعجازآميز پنهانيي تو را آگاه مي‌سازم، آن گياه مانند خاري است و در اعماقِ دور زير دريا مي‌رويد، خار آن مانند نيزة خارپشت است و در درياي آب شيرينِ دور مي‌رويد، اگر اين گياه را به دست آوري و از آن بخوري، جواني و زندگي جاويدان خواهي يافت. گيلگميش سخنان او را شنيد، و آنها در دريا پيش رفتند، به درياي آب شيرين رسيده بودند. پس كمربند خود را باز كرد، بالاپوش خود را از تن انداخت، وزنه‌هاي سنگيني به پايِ خود بست، و آنها او را به قعر كشانيد، پس او گياهي ديد مانند خاري، گياه را برداشت و محكم در دست نگه داشت، وزنه‌هاي سنگين را بريد و از پهلويِ كشتي بيرون آمد. در جوار كشتيبان در زورق نشست و گُلِ اعجازآميز دريا در دستِ او بود. گيلگميش با ”اورشنبي“ با كشتيبان مي‌گويد: ;گياه اينجا نزدِ من است، اين گياهي است كه زندگي مي‌بخشد، حسرتِ سوزان آدمي اينك برآورده مي‌شود، قدرت كاملِ جواني را نگه مي‌دارد. مي‌خواهم آنرا به اوروك (شهرِ گيلگميش) ديوار كشيدة خود ببرم، مي‌خواهم همة پهلوانان را از آن بخورانم، به بسياري مي‌خواهم آنرا بخش كنم، من از آن مي‌خورم، تا قدرت جواني را از سر بگيرم... پس از سي ساعت پهلو گرفتند و منزل كردند. گيلگميش استخري ديد. آبِ آن تازه و خنك. در آب رفت در خنكيِ خوشِ آن شستشو كرد، ماري بوي گياه را شنيد. پيش خزيد . گياه را خورد، پوستِ خود را دور انداخت و جوان شد. (گيلگميش. ص 34)
در اوستا، گياه مقدس هوم سفيد به ايزد آسمان اختصاص دارد. آسمان در اوستا به معني سنگين و داراي سنگ يا آهن است. امروزه نيز در زبان كردي به آهن: اَسن مي‌گويند. آسمان نامِ يكي از ايزدان آيين مزديسني است و روز بيست و هفتم هر ماه، آسمان روز نام دارد.(گاهشماري چهارده‌هزار سالة ايراني. ص 55). شايد علت اينكه آسمان به عنوان خانة‌ سنگِ آهن مطرح شده اين باشد كه ايرانيان باستان شاهد سقوط سنگ‌هاي آسماني بوده‌اند كه اغلب از جنس آهن است. در مذهب ودايي هند باستان سوما Soma خداي نوشابة مقدس و ابديت است. در اوستا و ديگر متون باستاني ايران براي هوم مقدس خاصيت جاودانگي و دوام و بقا آورده شده است. به اين لحاظ كه عصارة هوم نه تنها سكرآور و مست كننده بوده بلكه خاصيت دارويي داشته و در پزشكي به كار مي‌رفته است. حافظ نيز در بيتي صفت ”بقا“ را براي مي ذكر مي‌كند.
(غزلِ شمارة 6)
بده ساقي مي باقي كه در جنت نخواهي يافت/ كنار آب ركن‌آباد و گلگشت مصلا را
اينكه حافظ اشاره به استفاده از شرابِ مقدس در كنارآب ركن آباد دارد اين حدس را ايجاد مي‌كند كه چه بسا مراسم آييني كه او در آن شركت داشته در مكاني در كنار آب ركن آباد برگزار مي‌شده است. مراسم باده خواري در مجالس انس به اين صورت برگزار مي‌شد كه مريدان دايره وار مي‌نشستند و جام شراب به ترتيب از دستي به دست ديگر رد شده و همه را سيراب مي‌كرد. از همين رو در ابيات زيادي از باده‌پيمايي صحبت شده است.
 (غزل شمارة 9)
چو با حبيب نشيني و باده پيمايي/ به ياد دار محبان باده پيما را

۱۳۸۸/۰۴/۲۱

حافظ مهرآیین (۴۶)


{م.ص. نظمی افشار}
شراب، مي، باده (پ)
منوچهري دامغاني شاعر دربار سلطان محمود و سلطان مسعود غزنوي (اواخر قرن چهارم و اوايل قرن پنجم قمري) در يكي از سروده‌هاي خود، رسيدن ماه مهر، چيدن انگور و انداختن شراب را به تصوير كشيده است:
باز دگر باره مهر ماه درآمد/ جشن فريدون آبتين به بر آمد
عمر خوش دختران رز به سر آمد/كشتنيان را سياستي دگر آمد
دهقان در بوستان همي سحر آمد/تا ببرد جانشان بناخن و چنگال
مهر ماه از راه رسيده است. جشن مهرگان است (روزي كه فريدون بر ضحاك غلبه كرده است) انگورها در تاكستان رسيده و آمادة كنده شدن هستند. كشتبان قصد كندن آنها را دارد. لذا صبح زود به تاكستان مي‌رود تا به كندن انگورها بپردازد.
دختركان سياه زنگي زاده/ بس به وضيع و شريف روي گشاده
مادركانشان به دايه هيچ نداده/وز در گهواره شان برون ننهاده
بر سر گهوارشان بروي فتاده/مروحة سبز در دو دست همه سال
شاعر انگور سياه را به دختران سياه پوست تشبيه كرده است. دختراني كه حجاب ندارند و موهاي پريشانشان در منظر ديد است. شاخه‌هاي انگور كه برگ آنها ريخته موهاي پريشان دخترانيست كه مادرشان به دايه پول نداده و در نتيجه موهايشان شانه‌كرده نيست و پريشان و بهم ريخته است. (مرحوه = بادبزن= كنايه از برگ انگور است) مانند دختر بچه‌هايي كه از گهواره بيرون افتاده و صورتشان بروي زمين قرار گرفته و موهاي پريشانشان بر روي زمين پخش است.
دختركان بيست بيست خفته بهر سو/پهلو بنهاده بيست بيست به پهلو
گيسو در بسته بيست بيست به گيسو/ گيسوشان سبز و گيسو از بر زانو
هر يكي از ساعدين مادر و بازو/خويشتن آويخته به اكحل و قيفال
تاكستاني را تصور كنيد كه به قطعاتي تقسيم شده كه هر قطعه داراي بيست درخت انگور است. اين انگورها بر داربست‌هايي كشيده شده‌اند و شاخة اصلي تاك چون مادري مي‌ماند كه شاخه‌هايش از رگ‌هاي اين مادر تغذيه مي‌كنند (اكحل و قيفال = دو رشته از رگهاي اصلي) دست و بازو هستند.
شير دهدشان بپاي مادر آژير/كودك ديدي كجا بپاي خورد شير
مادرشان سر سپيد و جمله شده پير/و ايشان پستان او گرفته به زنجير
دهقان روزي ز در درآيد شبگير/گويد كاي دختران گُربز محتال
شاخه‌اصلي تاك چون مادري به شاخه‌هايش شير مي‌دهد(آژير = محتاط، هوشمند). شاخه‌هاي تاك كه بر داربست قرار دارند مانند كودكاني مي‌مانند كه ايستاده از مادرانشان شير مي‌خورند. شاخة اصلي تاك كه پيچ خورده و چروكيده است مانند صورت زن پيري است كه فرزندانش به او چسبيده و دست از شير خوردن بر نمي‌دارند. دهقان به اين فرزندان سمج مي‌گويد كه اي دختران حيله گر.(گُربز و محتال:حيله گر)
مادرتان پير گشت و پشت بخَم كرد موي سر او سپيد گشت و رخش زرد
تا كي از اين گنده پير شير توان خَورد سرد بود لامحاله هر چه بود سرد
من نه مسلمانم و نه مرد جوانمرد/گر سرتان نگسلم ز دوش بكوپال
دهقان به دختران انگور مي‌گويد كه مادرتان پير شده و برگ‌هايش زرد شده. تا كي مي‌خواهيد شيرة جان او را بمكيد. من مسلمان و جوانمرد نيستم اگر سرتان را از تن جدا نكنم.
آنگه رزبانش را بخواند دهقان/ دو پسر خويش را و دو پسِ رزبان
هر يك داسي بياورند يتيمان / برده بآتش درون و كرده بسوهان
حنجره و حلقشان ببرند آسان/نادره باشد گلو بريدن اطفال
دهقان باغبانش را فرامي‌خواند و به دو پسر او و دو پسر خودش دستور مي‌دهد كه انگورها را بچينند. پسرها داس هايشان را در آتش گذاشته تيز مي‌كنند و به چيدن انگورها مي‌پردازند.
نادره‌تر اينكه طفلكان نخروشند/خون ز گلو بر نياورند و نجوشند
با آن كشندگان سختكوش نكوشند/پس به كواره فرو نهند و بپوشند
در طمع آنكه كشته را بفروشـند/اينت عجايب حديث و اينت عجب حال
انگورهايي كه از شاخه جدا مي‌شوند، در مقابل چيده شدن مقاومتي نشان نمي‌دهند خوني هم از آنها ريخته نمي‌شود. انگورها را در كواره(سبد) قرار مي‌دهند و روي سبدها را مي‌پوشانند.
آنكه آرند كشته را به كواره/ بر سرش بازارشان نهند به زاره
آيد بر كشتگان هزار نظاره/ پره كشند و بايستند كناره
نه به قصاصش كنند خلق اشاره/ نه بِدِيَت پادشه بخواهد ازو مال
آنگاه انگورها را در سبد به بازار حمل مي‌كنند و در معرض فروش قرار مي‌دهند. كسي از بابت كشتن دختران رز طالب قصاص نمي‌شود و پادشاه نيز طلب ديه نمي‌كند.
بلكه بخرند كشته را ز كشنده/گه به درشتي و گه بخواهش و خنده
اي عجبي تا بوند ايشان زنده/نايدشان مشتري تمام و بسنده
راست چو كشته شوند و زار فكنده/آيدشان مشتري و آيد دلال
تا وقتي كه انگورها در باغ بوده و زنده بودند مشتري نداشتند. ليكن بعد از مرگ مشتري براي آنها پيدا شده است.
زود بخرندشان ز حال نگشته/هرگز كه خريده بود دختر كشته
كشته و بر كشته چند روز گذشته/در كفني هيچ كشته را ننبشته
روز دگر آنگهي به ناوه و پشته/در بن چرخشتشان بمالد حمال
انگورها را تا قبل از اينكه پوسيده شوند مي‌خرند و به حمال‌ها مي‌سپرند. اينها كشتگاني هستند كه چند روز از مرگشان مي‌گذرد و كسي آنها را در كفن نپيچيده.
باز لگد كوبشان كنند هميدون/پوست كنند از تن يكايك بيرون
بر سرشان بر نهند و پشت و ستيخون/سخت گران سنگي از هزار من افزون
تا برود قطره قطره از تنشان خون/پس فكند خونشان بخم در قتال
انگورها را به منظور گرفتن شراب لگدكوب مي‌كنند، به صورتي كه پوست انگورها از گوشتشان جدا شود. لگد كنندگان سنگي گران بر پشت و استخوانشان قرار مي‌دهند تا انگورها بهتر له شوند. آنگاه شيرة به دست آمده را داخل خم مي‌ريزند.
چون به خم اندر ز زخم او بخروشد/تير زند بي كمان و سخت بگوشد
مرد سر خمش استوار بپوشد /تا بچگان از ميان خم بنجوشد
آيد هر ساعتي و پس بنيوشد/تا شنود هيچ قيل و تا شنود قال
شيرة انگور در داخل خم به جوش آمده و حباب‌هايي در آن ديده مي‌شود. شراب ساز در كوزه را مي‌پوشاند و مرتب به آن سر مي‌زند تا جوشش آن تمام شود.
چون بنشيند به مي معنبر جوشه/گويد كايدون نماند جاي انوشه
در فكند سرخ مُل به َرطلٍِ دو گوشه/روشن گردد جهان ز گوشه بگوشه
گويد كاين مي مرا نگردد نوشه/تا نخورم ياد شهريار عدو مال
چون شيرة انگور تبديل به شراب مي‌شود، مي‌گويد كه جاي صبر كردن نيست، شراب را داخل ظرف مخصوص مي‌ريزد تا اينكه رنگ كدر آن شفاف شود. آنگاه مي‌گويد كه اين شراب نوش من نخواهد شد مگر اينكه به ياد شهريار خورده شود.

۱۳۸۸/۰۴/۱۴

حافظ مهرآیین (۴۵)


{م.ص. نظمی افشار}
شراب، مي، باده (ب)
اقبال لاهوري فرموده است:
ساقيا بر جگرم شعلة نمناك انداز/دگر آشوبِ قيامت به كفِ خاك انداز
اوبه يك دانة گندم به زمينم انداخت/تو به يك جرعة آب آنسويِ افلاك انداز
عشق را بادة مرد افكنِ پر زور بده/لايِ اين باده به پيمانة ادراك انداز
(غزل شمارة 158)
دي پيرِ مي فروش كه ذكرش به خير باد/گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز ياد
گفتم به باد مي‌دهدم باده نام و ننگ/گفتا قبول كن سخن و هر چه باد باد
حافظ گرت ز پند حكيمان ملالت است/كوته كنيم قصه كه عمرت دراز باد
(غزل شمارة 164)
صوفي ار باده به اندازه خورد نوشش باد/ورنه انديشة اين كار فراموشش باد
آنكه يك جرعه مي از دست تواند دادن/دست با شاهدِ مقصود در آغوشش باد
(غزل شمارة 172)
بيا بيا كه زماني ز مي خراب شويم/مگر رسيم به گنجي در اين خراب آباد
(غزل شمارة 181)
برو معالجة خود كن اي نصيحت گو/ شراب و شاهدِ شيرين كرا زياني داد
اختراع شراب را به جمشيد نسبت داده‌اند، چنانچه در نوروزنامة خيام آمده است، هما (پرندة خجسته) دانة تاك را از بهشت آورده و به شاهي كه ‌او را از گزند مار رها كرده بود، ارمغان كرده است. اينكه در ادبيات فارسي پس از اسلام باز از باده اين همه ستايش شده است يكي به واسطة پيشينة دراز باده در ايران باستان است و ديگري واكنشِ سختگيري‌هاي برخي از ارباب مذهب. انواع شراب‌هايي كه در دوره‌هاي تاريخي در ايران ساخته مي‌شده، عبارتند از:
1) باذج) هر گونه نوشابة مستي‌آور را به اين نام خوانده‌اند. اين واژة شكل عربي شدة پهلويِ ”بادگ“ است كه امروزه آنرا باده مي‌گوييم.
2) مسطار = اين واژه به شكلِ ”مصطار“ نيز ضبط شده است و به معني هر گونه مسكر بكار مي‌رفته. بنظر مي‌رسد اصل آن “مستي‌آور“ باشد.
3) اسفنط = يك گونه شراب اسفندزده و خوشبو.
4) مزه = شراب دو مزه، تلخ و شيرين.
5) كميت = شراب سرخ كه از سرخي به سياهي زند.
6) شراب = برخي زبان‌شناسان واژة شراب را فارسي دانسته‌اند. از ريشة (شر-چر) و (آب) به معني عصاره.
7) جريال = شراب سرخ، اين واژه به شكلِ ”جريان“ نيز به كار رفته است.
8) زرجون = شرابِ زرد، شكل فارسي اين واژه زرگون است.
9) ميبه = شرابِ گلابي، شكل فارسي واژه”مي‌آبه“ است.
10) سابري = يك گونه شراب منسوب به شهرِ شابور در فارس.
11) خسرواني = شرابِ شاهانه.
12) نبيذ = آب انگور، شراب كم زور.
13) بوزه = باده‌اي كه از جو و ذرت گرفته مي‌شد.
14) مي‌بختج = شرابي كه مي‌پختند و سفت مي‌كردند و در پزشكي به كار مي‌رفت. شكل پهلوي واژه ”مي‌پختگ“ است.
(هنر خوراك‌پزي در ايران باستان، ص 108)
(غزل شمارة 208)
بيار باده و اول به دستِ حافظ ده/به شرطِ آنكه ز مجلس سخن برون نرود
(غزل شمارة 216)
طبيبِ عشق منم باده ده كه اين معجون/فراغت آرد و انديشة ‌خطا ببرد
(غزل شمارة 220)
مجلسِ ُانس و بهار و بحثِ شعر اندر ميان
جامِ مي نگرفتن از جانان گرانجاني بُوَد
دي عزيزي گفت حافظ مي‌خورد پنهان شراب
اي عزيزِ من نه عيب آن به كه پنهاني بود
(غزل شمارة 221)
صوفيِ مجنون كه دي، جام و قدح مي‌شكست
دوش به يك جرعه مي، عاقل و فرزانه شد
(غزل شمارة 234)
غمِ دنياي دني چند خوري باده بخور/ حيف باشد دلِ دانا كه مشوش باشد
خاقاني شرواني سروده است:
مي عاشق آسا زرد به، همرنگِ اهلِ درد به
درد صفا پرورد به، تلخِ شكر بار آمده
خورشيدِ رخشان‌است‌مي، زان زرد و لرزان‌است‌مي
جوجو همه‌جان‌است‌مي، فعلش‌به‌خروار آمده
آن خامِ خم پرورد كو، آن شاهدِ رخ زرد كو
آن عيسيِ هر درد كو، ترياقِ بيمار آمده
مي آفتابِ زر فشان، جام بلورش آسمان
مشرق كف ساقيش دان، مغرب لبِ يار آمده
[بيت آخر كشف‌الاسرار است: مي = خورشيد، جام = آسمان، مشرق = كفِ ساقي، مغرب = لبِ يار]
خاقاني در جاي ديگر مي‌فرمايد:
چار چيز است خوش آمد دلِ خاقاني را
گر ظريفي و معاشر مده اين چار ز دست
مال پاشيدن و پوشيدن اسرار كسان
باده نوشيدن و بوسيدن معشوقة مست