‏نمایش پست‌ها با برچسب عرفان آریایی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عرفان آریایی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹/۰۴/۲۹

عرفان چیست؟ /3

یگانگی یا وحدت وجود


یا رب مددی کز خودی خود برهم؛ از بد ببرم وز بدی خود، برهم
در هستی خود، مرا ز خود بیخود کن؛ تا از خودی و بیخودی خود، برهم
توحید به عرف صوفی ای صاحب سیر؛ تخلیص دل از توجه اوست به غیر
[عبدالرحمان جامی]

توحید نه آن است که او را یگانه دانی؛ بلکه توحید آن است که با او یگانه گردی. [خواجه عبداله انصاری]
در اوپانیشاد با اشاره به اینکه «من» و هویت فردی در ماه هشتم بارداری شکل میگیرد، میخوانیم که پروردگار بزرگ: جان همه، و لطیفتر از هر لطیف است. تو: اویی، و او: تویی... زمانی که به سبب معرفت، تو: او میشوی، با روح اعلا و ذات مطلق یگانه میگردی.
من و ما و تو و ما هست یک چیز؛ که در وحدت نباشد هیچ تمییز
هر آن ک او خالی از خود چون جلا شد؛ اناالحق اندر او صوت و صدا شد
[محمود شبستری]
از عالم توحید، تو را چه؟ از آنکه او واحد است تو را چه؟ چو تو سدهزار بیشی. هر جزوت به طرفی. هر جزوت به عالمی. تا تو این اجزا را در واحدی (یگانگی) او درنبازی و خرج نکنی، تا او تو را از واحدی خود همرنگ کند، سَرت بماند و سِرّت!... اگر بالای ارش روی و اگر زیر هفت طبقه زمین، هیچ سود نباشد. در ِ دل میباید که باز شود. همه عالم در یک کس است. چون خود را دانست، همه را دانست... صـُوَر، مختلف است و اگر نه، معانی یکی است... مردی میباید که دردی باشدش که وهم و خیال و تردد (دو دلی) را بسوزد و بر هم دراند... توحید آن است که بدانی همه چیزها از آن ِ خداست و به خداست و بازگشت به خداست. [شمس تبریزی]
از دید سرخپوستان فرزانه، جهان دارای سه قانون است:
1. آنچه ما را در بر گرفته، اسراری بیکرانه میباشد. رازهای هستی برای راهجو پایانی ندارد.
2. باید بکوشیم از این رازها سر درآوریم؛ بی آنکه امیدی به کامیابی کامل داشته باشیم.
3. به خویشتن نیز بسان یکی ازاین اسرار بنگریم و با فروتنی بدانیم که انسان با هر چیزی یکسان و یگانه است؛ خواه سنگریزه باشد یا مورچه! [کاستاندا: هدیه عقاب]
همانگونه که در سرآغاز آفرینش، همه آفریدگان با اهورامزدا یگانه بودند، در رستاخیز نیز: اهوراییان با یزدان جاودانه میشوند. [بن دهش] بی مرگی امشاسپندان (فرشتگان زرتشتی) به سبب آن است که هم اندیش، هم گفتار و هم کردار هستند. و اگر مردمان نیز چنان باشند، به دور میمانند از پیری و بیماری و فرسودگی. [زادسپرم]
نسفی درباره رسیدن به وحدت وجود، از چنین پایه هایی یاد کرده است:
1/ کفر: پوششی که مانع دیدن خدا و غیر خدا شود.
2/ توحید: چیزهای بسیار را یکی کردن از دو طریق توحید علمی و توحید عملی.
3/ اتحاد: یکی شدن میان دو چیز (انسان و یزدان).
4/ وحدت: یگانگی. برخلاف پایه های پیشین، در این پایه کثرتی وجود ندارد. وجود، یکی بیش نیست و آن، وجود خدا است. [انسان کامل]
سهروردی توحید را بر پنج پایه میداند:
1- توحید و مقام عوام: «لا اله الا الله» توحید عوامست که نفی الوهیت میکنند از ماسوی الله؛ و اینان اعم عوامند.
2- توحید خواص: ورای این، گروهی دیگرند که به نسبت با اینان، خاصند. و توحید ایشان: «لا هو الا هو» عالیتر باشد از بهر آنکه گروه پیشین، نفی الوهیت کردند و گروه دوم جمله هویتها را نفی کردند در معرض هویت حق تعالا. و گفتند که: جز اوی، او را کسی دیگر نتوان گفت که اویی ها همه از اوست؛ پس اویی مطلق، او را باشد.
3- توحید «لا انت الا انت»: این عالیتر از آنست که حق را «هو» گفتند. هو غایب را گویند و اینان (گروه دوم) همه تویی ها را در معرض تویی شاهد خویش نفی کردند و اشارت ایشان به حضورست.
4- توحید «لا انا الا انا»: این گروه بالاترند و گفتند کسی که دیگری را خطاب «تویی» کند، او را از خود، جدا داشته باشد و دویی از عالم وحدت دورست. ایشان (گروه چهارم) خود را گم کردند و گم گرفتند و توحید حق جل و علا «لا انا الا انا» گفتند.
5- توحید مقام لاهوت: محقق ترین ایشان (عارفان) گفتند که اثنیت و انانیت و هویت، همه عبارت زاید بود ذات قیومیت را. هر سه لفظ را در بحر طمس غرق کردند. و اینانرا مقام رفیعتر است. و مردم تا با این عالم، علامتهای ناسوت (مادی) دارد، به مقام لاهوت (مینوی) نرسد. بالای آن، مقامی دیگر نیست. [صفیر سیمرغ]
اینجاست که به ژرفای عرفان فردوسی درباره یزدان پی میبریم؛ چه او نیز خدا را به دور از وصف و شرح و صفت میداند و میگوید:
ز نام و نشان و گمان برترست/نگارنده ی برشده گوهرست


امید عطایی فرد omidataeifard.blogspot.com

۱۳۸۹/۰۴/۲۶

عرفان چیست؟ /2

در اوپانیشاد آمده: عارف به منزله روح عالم است... جانهای عارفان به جایی نمیروند و در خود محو میشوند... همه عارفان باور دارند که از شناخت، آرزوها میسر میشود و طالب عین مطلوب میگردد... آنهایی که وداها را خوانده اند و معنی اش را دریافته اند همین اندازه میدانند که: آفریدگار هست. و آنهایی که به ریاضت و سلوک، گناهان خود را دور کرده و دل را صاف نموده اند میدانند که: راه رسیدن به آفریدگار همین ریاضت و سلوک است... معرفت را که جوگ (یوگا) گفته اند از آنست که جوگ به معنی یک گرداندن همه است. و چون پران (جان و نفس) را و دل را و همه حواس را یکی میکند و صفتهای اینها را از اینها زایل میگرداند همین را جوگ و عرفان میگویند... از برهما (یزدان) گرفته تا یک برگ کاه را عارفان به چشم معرفت هرچه میبینند همان پاک محیط یگانه را میبینند... با آنکه عارفان، بسیار و بیشمارند اما طریق معرفت و مشغولی هر کدام به یک روش است... هر کس از این جهان به جهان دیگر (عالم اصل) بدون شناخت خویشتن برود، اگرچه نیکوکردار نیز بوده باشد، پرورش نمی یابد و از فیضهای جهان دیگر سودی نمی برد... فرزانه: زنده جاوید، و روح نادان و تبهکار: در همین عالم، در میان کردارهای بد خویش سرگردان میماند.

گر افزون شود دانش و رای من – پس از مرگ، روشن بود جای من
[شاهنامه: گفتار بهرام گور]
گیان یعنی معرفت حق. شاید گیومرت را بتوان مرد (مرت) شناسا (گیو) معنی کرد.
گیانیان بزرگ فرموده اند که همه عناصر و موجودات در اتما (روح کیهانی) میباشد و او نیز در آنان است. او مددکار همه است. [اوپانیشاد]
در ادب پهلوی – پارسی گیان را به گونه کیان میبینیم. کلمه «کی» فشرده «ک َوی» است که به شاهان ایران از همان زمان پیشدادیان گفته میشد.
آماج و هدف عرفان مزدایی، آزادی بخردانه انسان است. در بخشی از اوستا به نام یسنا (آيه 31، بند 9 تا 11 و آیه 12، بند 3) آمده که مردم به یاری خرد و اندیشه خود، دارای آزادی گزینش در زمینه های گوناگون هستند:
• اي اهورامزدا؛ تویی آفریننده جهان مادی و خرد مینوی. و تویی که به مردم جهان اختیار انتخاب راه نیک و بد دادی تا به اراده خود، یا به سوی رستگاری بشتابند یا به گمراهی گرایند.
• ای مزدا هنگامی که در روز نخست با خرد خویش به کالبد ما جان بخشیدی و به ما نیروی اندیشه و قوه تمیز نیک از بد دادی... خواستی که هر کس بنا به اراده خود و با آزادی کامل، راهی را که خود صلاح داند برگزیند. [ترجمه موبد رستم شهزادی]
• من آزادی رفت و آمد، و آزادی داشتن خانه و کاشانه را برای مردمانی که با چارپایان خویش بر این زمین به سر میبرند، روا میدارم... اين آزادي را مي‌ستايم. [ترجمه جلیل دوستخواه]
نسفی انسان آزاد را کسی میداند که این چهار چیز را داشته باشد: ترک، عزلت، قناعت، خمول. و اگر به چهار چیز دیگر دست یابد، انسان کامل است: اقوال نیک و افعال نیک و اخلاق نیک و معارف. ولی کسی که همه هشت ویژگی را داشته باشد انسان بالغ و حرّ، کامل و آزاد است.
در عرفان تولتک با به یادآوری خویشتن و شکستن قالب تنگ ذهنی است که به آزادی میرسیم. از دست دادن شکل پیشین، مانند مارپیچ میباشد... سالک مبارز به کسی میگویند که در طلب آزادی باشد. حزن و اندوه، آزادی نیست و بایستی خود را از قید آن رها سازیم... سه مرحله رشد یک سالک مبارز:
1. درک قانون بسان یک نقشه.
2. رسیدن به آگاهی برتر.
3. گزرگاهی واقعی به دنیای نهانی آگاهی. [کاستاندا: هدیه عقاب].
در مقدمه دفتر پنجم مثنوی معنوی نیز، با سه گزرگاه آشنا میشویم:
1. شریعت: همچو شمع است؛ ره مینماید. و بی آنکه شمعی به دست آوری، راه، رفته نشود.
2. طریقت: چون در ره آمدی، آن رفتن تو طریقت است.
3. حقیقت: چون رسیدی به مقصود، آن حقیقت است.
شمس تبریزی که طریقت را غیر از جبر میداند، هشدار میدهد که اصل و فرع زندگی را اشتباه و جابجا نکنیم: اصل خود را رها کرده و خوار کرده از بهر اعزاز (عزتهای) فرعی... تو اصل را بگیر. جهت جامه میگریی و می زاری، و نان و دشمنکامی که مرا چگونه خوار نگرند یا فلان از من بیگانه شود... و فروع دیگر. جهت اصل: گریه و جهت اصل: دلتنگ نشین و ناله کن و شکایت کن تا آن فروع (فرعیات زندگی) را بینی که می آید و در پای تو می افتد... این عارف بر حال همه مطلع است. هر سخن که میشنود، میخندد و میداند که در کدام مقام است آن کس. و مقامات هر یکی را میبیند و شکر میکند که خدا او را بدان مقام گرفتار نکرده و از آن گزرانیده است... صحبت (همنشینی) بیخبران سخت مضر است، حرام است. صحبت نادان حرام است، طعامشان حرام است... عجب این دوستی خدا را چگونه چیزی میدانند اینها؟ این خدا که آسمانها آفرید و زمین آفرید و این عالم را پدید آورد، دوستی او همچنین آسان حاصل میشود که درآیی پیش او بنشینی؛ میگویی و میشنوی؟ پنداری دکان تـُتماجی (آش فروشی) است که درآیی و برآشامی!/
از دیدگاه شمس با کوشش و پویش باید به حق رسید نه آنکه تنها حق را به جانب خود دانسته و دست روی دست بگزاریم: حق به دست من است؛ حق با من نیست.
در عشق عرفانی، سرشک عاشق (سالک) برای جلب معشوق (حق) است. به گفته شمس: تا ابر غم تو برنیاید، دریای رحم نمیجوشد. کاستاندا مینویسد سالکی که هنگام غم، خون میگرید، به سکوتی ژرف میرسد که پیامدش اراده است. [هدیه عقاب] تنها چیزی که ناوال (سالک) از آن میهراسد، «اندوه هستی شناسانه» است. نه دلتنگی برای روزهای خوش گزشته، که خود شیفتگی به شمار میرود. اندوه هستی شناسانه، نیرویی پایدار در کیهان مانند گرانش است که ناوال آن را احساس میکند. این حالتی روانی نیست. پیوندی از نیروهاییست برای شکست دادن میکروبی بیچاره به نام منیت (ego). زمانی فرا میرسد که هیچ دلبستگیی احساس نمیشود. [آیین فرزانگی]
از دیگر دستاوردهای فرزانگی ایرانی، به ویژه دیدگاه زرتشتی، نوگرایی و تازه گردانی گیتی است. و از شمس است که: من هیچ کهن نشوم.
خدای تعالا از این همه خلق، سه چیز درخواست:
یکی – فرمانبرداری: عبادتست.
دوم – بسنده کاری: عبودیت است.
سوم – یاد داری: معرفت است... معرفت، زندگی دل است به خدای عز و جل.
معرفت: در دل است. از دل، شناخت و شفقت بر خلق.
شهادت: بر زبان است. از زبان، ذکر و خوش زبانی به خلق.
خدمت: بر اندام است. از اندام، پرستش و یاری دادن به خلق.
حجاب (جدایی) بنده از خدا، تن است. تن چهار چیز است: فرج (شهوت)، گلو (شکم بارگی)، مال و جاه. [مقالات شمس]
از دستاوردهای فرزانگی مزدایی، بی آزاری میباشد که بازتاب آن را بارها در عرفان دوره اسلامی میبینیم: در بند آن مباش که آزاری از تو به کسی رسد؛ به قدر آنکه میتوانی راحت میرسان. [نسفی: انسان کامل]
در کتاب «بگ وت گیتا» آمده است: آنچه «نا بود» است، بود نمیشود؛ و آنچه «بود» است، نابود نمیگردد. آنانکه حقیقت هر دو را دانسته اند، کنه ی اشیا را درک کرده اند... به عمل، متوجه شده به نتیجه ی آن باید بی علاقه باشی. نه نتیجه عمل را در نظر آوری و نه آنکه به بیکاری پابند گردی.


امید عطایی فرد omidataeifard.blogspot.com

۱۳۸۹/۰۴/۲۴

عرفان چیست؟ /1

عرفان چیست؟ عارف کیست؟




مردی نباشد آنکه کنی جنگ با کسان
با خویش جنگ کردن، مردی و رستمیست
[مولانا]


عرفان یعنی شناخت خویش و دریافتن جهان یا جهانهایی که در آن به سر میبریم. اندرز اهورامزدا به مردمان این است که: مرا بشناسید؛ زیرا هرکس مرا بشناسد، از پی من می آید. اما اهریمن، این نماد نادانی و جهالت درخواستی وارونه از مردمان دارد و نمیخواهد شناخته شود.[کتاب پهلوی مینوی خرد] خدایی ِ اورمزد را آنکس افزایش دهد که بلا را از درویشان دور نگه دارد. چیزداران باید بیچیزان را یار باشند. آگاهان، ناآگاهان را بیاموزند. [گزیده های موبد زادسپرم] نماد و نشان اهورامزدا در زمین، فرد پرهیزکار است. روان پرهیزکار، خویشاوند خداوند به شمار می آید. [روایت پهلوی] نشان «مرد خدا» آن است که او را ببینی از خدا یاد آید. [شمس تبریزی]
نظر پاک تواند رخ جانان دیدن؛ که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد
[حافظ]
سرسلسله درویشان و عارفان «سپیتمان زرتشت» که شش هزاره پیش از هخامنشیان میزیست، در سرودهایش (گات ها) بارها از درویشی (و نه دریوزگی) و خویش سازی به گونه مهمترین کارها یادکرده و این سه اندرز جاودانه را به یادگار نهاده است: منش نیک، گویش نیک، کنش نیک. و در پرتو این سه پند بود که خود به دیدار جهان اهورایی راه یافت.
در مقالات شمس تبریزی آمده که حکمت بر سه گونه است:
1. حکمت گفتار: ویژه عالمان.
2. حکمت کردار: ویژه عابدان.
3. حکمت دیدار: ویژه عارفان.
علامت عارف آن است که مانده نگردد از یادکرد دوست (یزدان) و سیر نشود از دوستی او... علامت عارف سه چیز است:
1- دل مشغولی به فکرت
2- تن مشغولی به خدمت
3- چشم مشغولی به قربت.
عزیزالدین نسفی میگوید: ای درویش. از تو تا خدا راه نیست و اگر هست، راه تویی؛ خود را از میان بردار تا راه نماند... اهل حکمت میگویند از تو تا خدا، راه (سلوک) به طریق طول است؛ مانند مراتب درخت (تنه و شاخ و برگ و میوه و...) با تخم درخت. اهل تصوف میگویند به طریق عرض است؛ مانند نسبت حروف کتاب با کاتب. اهل وحدت میگویند از تو تا خدا راه (فاصله) نیست؛ نه به طول و نه به عرض، بلکه مانند نسبت هر حرف با مداد است. (مماس بودن مداد یا آفریدگار با حرف یا آفریده).
باید که نیت سالک در ریاضات و مجاهدات، آن باشد که تا آدمی شوند و مراتب انسانی در ایشان تمام ظاهر شود. سالک باید که بلندهمت باشد و تا زنده است در کار باشد و به سعی و کوشش مشغول بود که علم و حکمت خدا نهایت ندارد.
نسفی آرمان یک رهرو و سالک را رسیدن به آزادی و فراغت میداند و درباره شناخت واجب الوجود (یزدان)، مردم را بر سه طایفه و گروه بخش کرده است:
1. اهل تقلید (طایفه عوام): اعتقاد این طایفه، به واسطه حس و سمع است.
2. اهل استدلال (طایفه خاص): به طریق دلایل قطعی و برهان یقینی است. (علم الیقین)
3. اهل کشف یا اهل وحدت (طایفه خاص الخاص): از تمام حجابها گزشته و به مشاهده خدا رسیده اند. (عین الیقین)
و در بخش بندی دیگری:
1. خدا: انبیا و اولیا مظاهر خدا هستند.
2. عقل: حکما و علما مظاهر عقل اند.
3. نفس: سلاطین و ملوک مظاهر نفس اند.
4. طبیعت: عوام و صحرانشینان مظاهر طبیعت اند.
تو کز سرای طبیعت نمیروی بیرون؛ کجا به کوی طریقت گزر توانی کرد
دلا ز نور هدایت گر آگهی یابی؛ چو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد
ز تندباد حوادث نمیتوان دیدن؛ در این چمن که گلی بوده است یا سمنی
مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ؛ کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی
[حافظ]


امید عطایی فرد omidataeifard.blogspot.com