‏نمایش پست‌ها با برچسب دیدگاه و گفتگو. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دیدگاه و گفتگو. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹/۰۷/۲۹

روسپیان سیاسی/1

محمد تقی ذهتابی نویسنده ای است که دیر سالی است به پیامبر جریان پانترکیسم بدل شده و هواداران این جریان در هر نگاشته به اصطلاح علمی !! خود کتاب ها و مقاله های ژورنالیستی او را رفرنس می دهند و کتاب سطحی و غیر مستند تاریخ ترکان او را به مث...ابه کاپیتال مارکس راهنمای عمل خود ساخته اند و در راستای پروژه اسطوره سازی و شهید پروری حتی پاره ای از جریانات وابسته به رژیم باکو از او که به مرگ طبیعی درگذشت شهید نیز ساخته اند....کارنامه سیاسی ذهتابی بسی شگفت و ناگوار است و آکنده از وابستگی به بیگانگان...نخست در سالهای جوانی از فرقه دمکرات استالین ساخته آغاز کرد و پس از فروپاشی فرقه به باکو گریخت و مرید دستگاه کا گ ب و شخص باقرف و استالین شد...گزارشات سرگرد شوروی سابق ..نوروزاف...پیرامون او خواندنی است...این اسناد ماهیت واقعی ذهتابی را به خوبی نشان می دهد و بر تاریک خانه افکار و نیات او پرتو می افکند....گویا زنجیره خدمت رسانی ذهتابی به بیگانگان پایانی نداشته است...زیرا در اوج دشمنی دستگاه فاشیستی و پانعربیسم بعثی به دعوت صدام همراه با گروهی از افسران و هواداران فرقه چون پناهیان به بغداد می رود و زیر پوشش تدریس با سازماندهی حزب بعث جریان ملل تحت ستم ایرانی را در سالهای نخست دهه پنجاه در بغداد راه اندازی می کنند و اینجاست که دهتابی با سرمایه فاشیسم بعثی کتاب های ضد ایرانی خود را می نگارد و فرجام این تباه کاری ذهتابی نیر به مانند خدمت به باقرف ناگوار است....به دنبال قطع نامه الجزایر و توافق ایران و عراق در سال 1975 ذهتاب ی و دوستان چونان مهره ناکار آمد و کالای تاریخ گذشته به شوروی عودت داده می شوند !!!!!....دکتر حمید احمدی با بررسی دیدگاه های سرگرد کا گ ب نوروز اف چنین می گوید...# اطلاعات سیاسی و اقتصادی ، شماره ۱۸۲-۱۸۱ ( مهر و ابان ۱۳۸۱) نقل قول از صفحه ۴۴: «قابل ذکر است که محمود پناهیان(رئیس گروه سربازگیری برای فرقه‌ی دموکرات)، پس از فرار به شوروی، در سالها دهه‌ی ۱۳۵۰ شمسی در یک ماموریت از باکو به بغداد اعزام شد و در آنجا ضمن همکاری با رژیم بعث عراق به تأسیس یک گروه سیاسی به نام «جبهه‌ی ملی خلق‌های ایران» دست زد و شبعه‌هایی از آن به تبلیغ قوم‌گرایی در آذربایجان، کردستان، بلوچستان و خوزستان ایران پرداخت. مدتی بعد، محمدتقی زهتابی چهره‌ی شناخته شده‌ی پان‌ترکیست(که در شاخه‌ی جوانان فرقه‌ی دموکرات فعالیت داشت)، به پناهیان پیوست و در بغداد در رادیوی گروه او به تبلیغ اندیشه‌ای پان‌ترکی پرداخت و در دانشگاه بغداد نیز تدریس کرد. وی پس از سقوط شاه به ایران بازگشت و به ترویج افکار پان‌ترکی در تبریز مشغول بود، و همو بود که با تکیه بر نوشته‌های پان‌ترکی و تاریخ‌نگاری‌های تخیلی محافل پان‌ترکی باکو و استانبول-آنکارا، و سرهم‌بندی حوادث پراکنده‌ی تاریخی و تحریف آنها تلاش کرد کتابی به نام «تاریخ باستانی ترکهای ایران» تهیه کند، که اصولاً آذربایجان ایران را از حوزه‌ی تمدن ایرانی خارج می‌کرد و با جهان پان‌ترکی متصل می‌ساخت. حلقه‌ی پان‌ترکی طرفدار او در در داخل ایران و در جمهوری آذربایجان تبلیغات فراوانی برای ترویج نوشته‌های او و جا انداختن آن به عنوان تاریخ آذربایجان یا ترکهای ایران کرده‌اند،اما این نوشته‌ها به علت ذهنی بودن و عدم تطابق با واقعیتها و نوشته‌های متعبر تاریخی، در نزد مورخان و پژوهشگران ارزشی نیافت.» # ↑ مهدی آقاسی. تاریخ خوی. تبریز ، انتشارات موسسه تاریخ و فرهنگ ایران ۱۳۵۰ ، .ص ۴۰۶ # ↑ «روابط ایران و عراق در گذر تاریخ». مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی. بازیابی‌شده در ۲۸ مارس ۲۰۰۹. از دیگر نکات جالب در خاطرات سرگرد نوروزاف دیدار او با محمود پناهیان رئیس گروه سربازگیری برای فرقه دمکرات و ژنران بعدی فره‌است که به زبان ترکی آذربایجانی اما بسیار آمیخته با روسی سخن می‌گفته‌است. در این بخش اطلاعات جالبی از پیشینه محمود پناهیان ذکر شده‌است. پس از فرار به شوروی در سالهای دهه ۱۳۵۰ شمسی در یک ماموریت از باکو به بغداد اعزام شد و در آنجا ضمن همکاری با رژیم بعث به تاسیس یک گروه سیاسی به نام جبهه ملی خلقهای ایران دست زد و شعبه‌هایی از آن به تبلیغ قومگرایی در آذربایجان, کردستان, بلوچستان و خوزستان ایران پرداخت. مدتی بعد, محمد تقی زهتابی چهره شناخته شده پان ترکیست (که در شاخه جوانان فرقه دموکرات فعالیت داشت) به پناهیان پیوست و در بغداد در رادیوی گروه او به تبلیغ اندیشههای پان ترکی پرداخت و در دانشگاه بغداد نیز تدریس می‌کرد. وی همو بود که با تکیه بر نوشتههای پان ترکی و تاریخ نگاریهای تخیلی محافل پان ترکی باکو و استانبول-آنکارا و سرهم بندی حوادث پراکنده تاریخی و تحریف آنها تلاش کرد کتابی به نام «تاریخ باستانی ترکهای ایران» تهیه کند, که اصولا آذربایجان را از حوزه تمدن ایرانی خارج می‌کرد و به جهان پان ترکی متصل می‌کرد. # ↑ برخی از عناصر فرقه دمکرات نظیر علی پناهی، رئیس تامینه تبریز که پول‌های فراوانی را از تبریز با خود به باکو به سرقت برده بود و نیز محمد تقی زهتابی از شاخه جوانان فرقه دمکرات که در راستای فراهم‌سازی کادرهای آینده پان‌ترکی برای ایران به باکو اعزام شده بود، تحت تاثیر نوشته‌های تاریخی بی‌سروته و غیر علمی پان‌ترکی محافل استانبول / آنکارا/ باکو به نوشتن آثار رمانتیک و باژگونه تاریخی پیرامون « ستارخان»31 و « تاریخ باستانی ترک‌های ایران» و سایر بحث‌ها دست زدند، تا از طریق این نوع وارونه‌سازی‌های تاریخی و خلق تاریخی تخیلی کهن و باستانی ترکی برای آذربایجان ایران، این منطقه را دارای پیشینه‌ای هماهنگ و مشترک با ترکیه و سایر مناطق نشان داده و با زدودن هر گونه پیوند تاریخی این منطقه با ایران، و تاریخ و تمدن و فرهنگ ایرانی پایه‌های گفتمان وحدت‌ساز پان‌ترکی را فراهم سازند !!!!.....اینک جریان پانترکیسم بر آن است تا این مهره با پیشینه روشن را دیگر بار مطرح سازذ...اما غافل از ان است که در عصر روشن گری نمی توان با تکیه بر نگاشته های زرد و صدام فرموده و باقرف پرداخته آرمانی را پیش برد....
علی عجمی آذرابادگانی ایران دوست

۱۳۸۹/۰۷/۲۵

گفتگوهایی درباره تاریخ و فرهنگ ایران زمین/2

گفتگوکننده: مارال آریایی
http://hakhamaneshian.net/ftopicp-8743.html#8743


در دیداری که با استاد عطایی داشتیم، از استاد خواهش کردیم که ما رو با شخصیت امید عطایی فرد آشنا کنند. امید دیروز چه فراز و نشیب هایی رو طی کردند که به استاد امید عطایی فرد امروز ما می شناسیم... قبل از اینکه سخنان استاد رو آغاز کنم. می خواهم برداشت خودم را بیان کنم: ایشان ظرافت خاصی در همه نکات داشتند، چه در پذیرایی کردن از مهمانان خود و چه در سخنانشان.و در میهن دوستی ایشان مشخص بود که همه جوانب را سنجیده اند و از کوچکترین فرصت بهترین بهره را برده اند.و رازهای نهفته در شاهنامه را با علاقه کنکاش کرده اند، چنانکه برای آغاز سخن هم از شاهنامه بهره برده اند... برای اینکه من جای مناسبی برای آغاز کار پیدا کنم، آزمایشی ایشان سخنانی فرمودند ،مناسب دیدم این سخنان را هم بیان کنم. باشد که دوستان بهره ببرند

استاد: به نام خداوند جان و خرد، کزو برتر اندیشه برنگذرد
می خوام یادی بکنم از شاهنامه و فردوسی بزرگ. آیا ما شاهنامه رو می شناسیم و شاهنامه چه سودی برای ما داره، چه برآیندی برای در زندگی ما داره. آیا فردوسی را به گونه یک سراینده، سراینده ای که تنها نشسته تاریخ ایران رو گفته و زبان پارسی رو زنده کرده ، به اینگونه باید نگریست؟ یا ژرف تر از اینها باید شاهنامه رو کاوش کرد.

مارال: همین سخنان باعث شد که یاد حرف های گذشته بیفتم، که ایشان از انجمن اشا سخنانی گفته بودند، و تشویقهایی که برای جوانان امروز دارند؟؟؟

آغاز سخن
در حدود سال 1370 به بعد انجمنی رو درست کردیم به نام انجمن شاهنامه دوستان ایرانی، اَشا . ما هفته ای یکبار گرد هم می آمدیم و به خواندن شاهنامه می پرداختیم، بیت به بیت رو همه با صدای بلند می خوندیم و معنای بیت رو، گزارش اون بیت رو و داستان رو می گفتیم.یکی از برآیند های بسیارجالب شاهنامه خوانی این بود که فن بیان بچه ها و اعتماد به نفس شون خیلی بالا رفت و دیدگاهی بهتر نسبت به زندگی و نسبت به میهن شون پیدا کردند و ایران رو بیش از پیش دوست داشتند. شاهنامه خوانی به ما می آموزانه که از هر نقطه ای می تونیم آغاز کنیم و جلو بریم. نباید هراس داشته باشیم از اینکه چیزی رو نمی دونیم و یا تنبلی کنیم برای دانستن و آگاه شدن. فقط آغاز کنید، جلو برید، خود به خود راه شما هموار خواهد شد، عشق به میهن همه ی دشواری هارو کنار می ذاره و به زندگی شما معنا می بخشه. شاهنامه صرفا یک تاریخ نیست ، گنجینه ایست از حکمت، درس های زندگی، روش های رشد و پیشرفت.
منهم زمانی که ایرانشناسی رو آغاز کردم، آگاهی نداشتم و این باعث نشد که در این راه جلو نیام، باید خوند، کتاب بخونید، کتاب های خوب رو تهیه کنید، کتاب های خوب مانند کالاهای روزمره نیستند که در دسترس باشند.دیر یا زود نایاب خواهد شد.پس به محض اینکه کتاب خوبی در زمینه ایران شناسی چاپ می شه، نشر می شه، کتاب رو تهیه کنید و با دقت بحونید. خود خواندن هم روش هایی داره ، گاهی شما خط هارو می بینید و رد می شید، باید بخش های اصولی و اساسی یک کتاب رو به یاد بسپارید. می تونید در حاشیه کتاب یادداشت هایی بکنید، خط بکشید و اگر به نویسنده کتاب دسترسی دارید و یا کسانی که در این زمینه آگاهی های بیشتری از شما دارند، پرسش های خودتون را حتما مطرح کنید. حتی می تونید فهرست وار نکته های جالب و مهم این کتاب رو در یک دفترچه بنویسید. کتاب های مرجع رو، کتاب های بسیار مهم رو هر چند سال یکبار از بخوانید، دوباره بخوانید. زمانی که برای بار دوم و سوم این کتاب رو می خونید در می یابید که در نخستین بار چیزهایی از چشم و ذهن شما به دور مانده و این بار آگاهی هایی ژرف تر و فراگیر تر به دست می آورید. پیشنهاد من به شما دوستان اینه که : مدیریت زمانی داشته باشید، زندگی خودتون رو زمان بندی کنید و از هر دقیقه و از هز ساعت خودتون به درستی بهره ببرید و هیچگاه زمان رو وقت رو بیهوده هدر ندهید.

مارال : از آنجایی که در زندگی هر شخصی حوادث گوناگونی اتفاق می افتد که مسیر و هدف زندگی رو مشخص می کند، مشتاق بودم، بدانم که چگونه امید عطایی به این سو کشیده شدند و بزرگانی که در این هدف ایشان را همراهی کرده اند؟؟؟

استاد:
با توجه به این که پدر من از ناشران پیش کسوت نشر کتاب در ایران بودند خود به خود من از کودکی به کتاب گرایش بسیار زیادی داشتم، و شدیدا علاقمند به مطالعه بودم تا اینکه در نوجوانی پس از اینکه به موزه ها و گنجینه گاه ها رفتم بیش از پیش توجه ام به ایران و میراث آن جذب شد و سرانجام از حدود 18 – 19 سالگی به ایران شناسی روی آوردم و با عشق و شوری که همچنان مانند روز اول هست در این راه جلو خواهم رفت تا پایان زندگیم. زیرا بر این باورم که ایران زمین بنیانگذار تمدن و فرهنگ هی بزرگ بشری است و هیچ سرزمین و هیچ کشوری بسان ایران از چنین میراثی برخوردار نیست. در این زمینه دریافتم که ایران شناسی دچار کژی ها و کاستی هایی هستش و با توجه به دو استاد بزرگ، استاد حبیب الله نوبخت و استاد ذبیج الله بهروز، که ایران شناسی ایرانی را برای ما به یادگار گذاشته بودند، برآن شدم که این مکتب رو دنبال کنم، یعنی نه ایرانشناسی بیگانه و نه ایران شناسی دولتی روپی گیری کنم بلکه ایران شناسی ناب و به دور از هر گونه تحریف و ناراستی. که منجر به این اندیشه شد، کوشش برای دانشنامه ی ایران باستان. زیرا برای ایران پس از ساسانیان کارهای زیادی انجام شده ، اما در مورد ایران باستان بسیار بسیار ما زمینه های تاریک و خالی داریم. پس دست به کار شدم و کم کم با جذب جوانان دوستدار ایران، گروه های آزمایشی درست کردیم. در سرمای زمستان و در گرمای تابستان در هر شرایطی ما به کار ادامه دادیم تا اینکه سرانجام، با آشنایی با پایگاه پژوهشی هخامنشیان، تصمیم بر این گرفته شد که دانشنامه ایران باستان، به گونه ی اینترنتی و رایانه ای، به جلو بره و امیدواریم و هر چه زودتر ناشری برای نشر کاغذی دانشنامه به ما بپیونده...

۱۳۸۹/۰۶/۳۱

نامه سرگشاده به شهرداران و شوراهای شهرهای ایران

از سوی: دوستداران فرهنگ و تمدن ایران زمین
به: شهرداران و شوراهای شهر ایران

به نام خداوند جان و خرد
ما امضاکنندگان و گواهان این نامه، با نگرش به نقش شهریار بزرگوار تاریخ، و با به فال نیک گرفتن بازگشت نخستین منشور حقوق بشر به کشورمان، خواهانیم که نام کورش بزرگ (ذوالقرنین) تا هفتم آبان امسال (1389) دوباره به خیابانها و میدانهای شهرهای ایران بازگردد.
پیشاپیش از مسئولانی که این خواسته ی میهنی را برآورده کنند، سپاسگزاریم.

امضاها: امید عطایی فرد- ...


برای امضا به این پیوند بروید: http://www.petitiononline.com/vohuman /petition.html
 

۱۳۸۹/۰۶/۰۲

گزارشی از بنیاد فرهنگ ایران در استرالیا

فرزانه ی گرانمایه و دوست بسیار ارجمندم امید عطایی فرد با درود و آفرین و آرزوی دیرزیوی و شادزیوی .
از چندی پیش یک رشته همکاریهای بسیارکارآمد فرهنگی میان بنیاد فرهنگ ایران در استرالیا و بنیاد آریانا به سرپرستی فرزانه ی گرانمایه کدبان علی نظری که در کالیفرنیا زندگی می کند و دستی دراز در استان بلخ دارد آغاز گردید و دستاوردهای بسیار خوبی در پی آورد. برجی سه پایه به نشان پیوندهای فرهنگی میان سه تیره ایرانی –افغانی و تاجیک در شهر مزار شریف برافراشته شد. پایه های این سه ستون در پایین جدا از هم ولی در بالا بهم پیوسته اند که نشان همبستگی فرهنگی میان این سه تیره ی آریایی پارسی زبان است. درهمان شهر دیواری بنام دیوار فرهیختگان برپا گردید که سیمای برخی از بزرگان ایران مانند: زرتشت – گشتاسب - جاماسب – فردوسی – رودکی سمرقندی – مولویبلخی و دیگران بر روی آن دیده می شود. باز در همان شهر خیابانی به نام زرتشت – خیابان دیگری بنام پوروچیستا (کوچکترین دخترزرتشت) – خیابانی بنام جاماسب و خیابان دیگری بنام فردوسی نامگذاری شدند. اینگونه نامگذاری خیابانها در افغانستان را که در زیر ستم طالبان دست و پامی زند با آنگونه نامگذاری خیابانها در ایران( مانند یزید ابن مهلب) باید در کنار هم گذاشت تا ارج این کار دانسته بشود. درپی پیوند های فرهنگی ما با دولت تاجیکستان و دانشگاه تاجیک در راستای گرامیداشت کوروش بزرگ، رییس جمهور تاجیکستان شهری را ( کوروش کده ) نامگذاری کردند و پیامی برای بنیاد فرستادند که بهتر است بجای فرستادن تندیس 5 متری کوروش بزرگ که بسیارسنگین و پر هزینه خواهد بود، هزینه ی ساخت و پرداخت آن را ما فراهم کنیم تا این تندیس به دست هنرمندان تاجیک و با سنگ تاجیکستان ساخته و در شهر کوروشکده بر افراشته شود، این کار بزودی انجام خواهد گرفت. دانشگاه بین الملی کوروش بزرگ  از راه ماهواره های تلویزیونی و رادیوهای موج کوتاه و بلند و Hot Bird خوان دانش را در سراسرجهان فراروی جویندگان دانش خواهد گذاشت تا به نبردی سرنوشت ساز با اهریمن بی دانشی بر خیزند. زبان این دانشگاه پارسی و انگلیسی خواهد بود و در آینده ای نزدیک می توان از زبانهای عربی و هندی نیز بهره گرفت. گشایش رسمی دانشگاه کوروش بزرگ در روز بیست و نهم اکتبر امسال خواهد بود، از آنجاکه زمان زیادی تا آن روز برجای نمانده نمی توان بلندپایگان جهان را به میهمانی آیین گشایش دانشگاه فراخواند، این کار را به سال آینده و سالهای پس از آن که سالگرد گشایش دانشگاه کوروش بزرگ خواهد بود واخواهیم گذاشت ،امسال به یک میهمانی ساده در شهر لوس آنجلس در پیشگاه تنی چند از بلندپایگان ایرانی و آمریکایی بسنده خواهیم کرد، از سال آینده همه ساله روز بیست و نهم اکتبر را نه تنها بنام ( روز کوروش بزرگ ) بلکه بنام «سالگردگشایش دانشگاه بین الملی دانشگاه کوروش بزرگ» جشن خواهیم گرفت، از هم اکنون کوششی بزرگ را آغاز کرده ایم که در آن جشن به تنی چند از بهترین ها در زمینه های گوناگون جایزه ای بنام «جایزه ی کوروش بزرگ » پیشکش کنیم،جایزه ای که بتواند در ردیف جایزه اسکار و نوبل جا بگیرد. کار دیگر نامه هایی است که برای بسیاری از بلند پایگان سیاسی - فرهنگی - و اقتصادی جهان مانند: رییس جمهور، کنگره و برخی از بلند پایگان دولت فدرال و دولت های ایالتی آمریکا - دبیر کل سازمان ملل متحد – سازمان یونسکو – نخست وزیر و دولت های فدرال و دولتهای ایالتی استرالیا - کانادا و هندوستان- نخست وزیر و کنگره و دولتهای اروپا و بسیاری از بلندپایگان جهان فرستاده خواهدشد، با این امید که بیاری این جنبش بزرگ فرهنگی برخیزند . برای آگاهی شما بد نیست بدانید که استاد احسان یارشاطر بنیادگزاری دانشگاه کوروش بزرگ را کاری بسیار خجسته نامیدند و پیمان همه گونه همکاری بستند...
هومر آبرامیان

۱۳۸۸/۱۲/۲۹

چو ایران نباشد تن من مباد


فرخنده باد نوروز
بر همه میهن پرستان
پاینده باد ایران بزرگ
جاوید شاه نامه
درود بر کورش کبیر

۱۳۸۷/۱۲/۳۰

درود و سپاسگزاری



اینک در واپسین روز سال بایسته میدانم که بر فروهر همه ایرانیان پاک و میهن دوست درود بفرستم و از دوستان و گرامیانی که مرا یاری و همراهی کردند سپاسگزاری نمایم.
با آرزوی سالی خوش
اهورامزدا این سرزمین را از دروغ و دشمن و خشکسالی به دور دارد.
ایدون باد.
امید عطایی فرد

۱۳۸۷/۱۱/۲۵

آزادی شهیاد؟! (بخش۲)


گفتگو با «حسین امانت» طراح برج آزادی (شهیاد آریامهر)
 {پرسشگر: حمیدرضا حسینی}
آدم وقتی برج آزادی را با این توصیفی که شما گفتید، می بیند، متوجه می شود که این اثر حاصل درک عمیقی از سنت های تاریخی و هنر و معماری ایران در دوره های مختلف است. چطور یک جوان ۲۴ ساله به این درک رسیده بود؟ >> من از کودکی در خانواده ای بزرگ شدم که عاشق فرهنگ ایران بود و در یک مکتب فکری پرورش پیدا کردم که می گوید زیبایی های دنیا در هر کجا که باشد، متعلق به همه دنیاست و هنرمند باید به همه این زیبایی ها مراجعه کند... وقتی کوچک بودم، یک روز پدرم مرا به تخت جمشید برد. وقتی از پله های تخت جمشید بالا رفتم، عظمتی را دیدم که قلب من را برای همیشه از آن خودش کرد. تجربه ای بود که هیچ وقت آن را فراموش نمی کنم و فکر می کنم کارهایی که بعدا در زمینه معماری انجام دادم، بیشتر به این تجربه و حس مربوط می شود. یک مقدارش را هم شما به حساب شانس بگذارید .
 اگر اجازه بدهید، بپردازیم به مسایلی که امروزه گریبانگیر برج آزادی است. در حال حاضر دست کم سه عامل به عنوان عوامل خطرزا برای برج آزادی مطرح شده؛ یکی نفوذ رطوبت حاصل از آبیاری چمن های میدان به پایه های بنا و احتمالا فونداسیون؛ دوم آلودگی شدید هوا ناشی از تردد خودروها و فعالیت کارخانجات بزرگ در غرب تهران؛ و سوم بار سنگین ترافیک در میدان آزادی و لرزشی که تردد خودروها ایجاد می کند. هر کدام از این عوامل را چقدر آسیب زا می دانید و مقاومت برج در برابر آن ها چقدر است؟ >> همه این عوامل خیلی مهم است. از آنجا که بخش های زیر زمینی میدان خیلی بزرگ است، صدمه دیدن عایق ها یعنی قیرگونی دیوارها و سقف ها و نفوذ رطوبت مساله ای جدی است که باید فورا به آن رسیدگی شود. چون نفوذ آب در طول زمان، بتن را ضعیف می کند. من عکس هایی را از شهیاد دیده ام که نشان می دهد لای سنگ ها گیاه سبز شده و فکر می کنم هر ساختمانی هرچقدر که محکم باشد، اگر مدتی به آن نرسند - که در این ۳۰ سال گذشته این طور بوده - خراب می شود. در مورد رشد گیاهان در لابلای سنگ ها واقعا نگران هستم؛ چون ریشه گیاه سنگ ها را خرد می کند. برای مرمت شهیاد باید توجه داشت که این بنا چطور طراحی شده و چه تکنیک هایی در ساخت آن بکار رفته است. این بنا سنگ هایی دارد که در قسمت پایین برج 3.2 متر طول و 1.6 متر ارتفاع دارند و کار دست سنگتراشانی است که به نظر من یک کار بی نظیری انجام داده اند. چون آن وقت که ما شهیاد را می ساختیم، هیچ کس برای پول کار نمی کرد و برای همه، این یک کار عاشقانه ای برای مملکت بود. این سنگ ها با بتن و آهن ضد زنگ به هم چسبیده اند و پشت آنها یک سطح خشن است که روی آن نلغزند. ولی هر سنگی کنار سنگ دیگر با یک ماده قابل انعطاف بندکشی شده است. چیزی شبیه به لاستیک که قابل انعطاف است. ماده ای است به نام flexible sealant . حالا اگر بخواهند در جریان مرمت از سیمان برای بندکشی استفاده کنند، این کار باعث شکستن سنگ ها می شود. به خاطر این که در گرمای تابستان و سرمای زمستان سنگ ها و بتن زیر آن ها مرتبا منبسط و منقبض می شوند و اگر درزها قابل انعطاف نباشد، همگی خرد می شوند. این را هم بگویم آقای مهندس ایرج حقیقی که الان در ایران هستند و مهندس کارگاه برج بودند، یکی از بهترین کسانی هستند که در مورد مرمت شهیاد می توان به ایشان مراجعه کرد. آلودگی هم مسأله مهمی است و وضع اسیدی هوا روی سنگ های برج اثر می گذارد. سنگ های شهیاد که مرمر جوشقان هستند، اصلشان آهکی است و از آلودگی هوا آسیب می بینند. به نظر من راه حل اساسی این است که ترافیک اطراف میدان را کم کنند، اما نباید جریان رفت و آمد قطع شود. حتما باید اتومبیل از آن اطراف رد شود و زندگی در آن جا جریان داشته باشد تا بنا زنده بماند. ولی به نظرم تردد وسایلی مثل اتوبوس و کامیون و تعداد زیاد اتومبیل باید بررسی و محدود شود. ضمنا نباید کاری کنیم که اتومبیل ها یک مانع و دیواری در مقابل شهیاد بوجود بیاورند و مانع بشوند که مردم به سوی میدان بیایند. یعنی در طرح های شهری خیابان های میدان، باید سعی کرد مردم راحت به باغ وسط برسند. در مورد لرزش ناشی از تردد خودروها باید بگویم شهیاد آنقدر محکم ساخته شده که نباید پایه هایش با این حرف ها بلرزد. مهندس مشاوری که شهیاد را طراحی کرده، یکی از بهترین ها در دنیاست. بنا محکم است، ولی هر بنای خیلی محکم هم اگر زیرش خالی شود، می خوابد... من نمی دانم اطراف آنجا چه اتفاقی می افتد، اما فکر می کنم باید خیلی مواظب بود.
 الان شهرداری تهران در حال بازسازی محوطه میدان آزادی است و ممکن است در جریان این کار برخی عناصر و اجزاء میدان دگرگون شوند. آیا طراحی میدان آزادی پیوستگی ضروری با برج دارد، یعنی اگر دخل و تصرفی در طراحی میدان صورت بگیرد ، به کلیت طرح و مفاهیم آن یا حتی ساختار معماری اش لطمه خواهد خورد؟ >> قطعا همین طور است. نقوشی که در میدان هست و باغچه ها و گل کاری ها را شکل می دهد، از طرح داخلی گنبد مسجد شیخ لطف الله اصفهان الهام گرفته شده؛ منتها هندسه دایره گنبد تبدیل به بیضی شده است. روابط لوگاریتمی جالبی در هندسه و ابعاد گنبد مسجد شیخ لطف الله هست که دانش عمیق ریاضی معماران ایران در دوره های گذشته را نشان می دهد. اگر این طرح که در میدان استفاده شده به هم بخورد، ایده اصلی کار از بین خواهد رفت. طرح آب نما و فواره ها هم ملهم از باغ های ایرانی است. همین طور شیب میدان با دقت و به منظور خاصی طراحی شده، حد ارتفاع برج شهیاد ۴۵ متر است؛ چون نزدیک فرودگاه مهرآباد قرار گرفته و نمی شود بلندتر از این ساخت. ولی من می خواستم وقتی به بنا نزدیک می شوید به طرف بالا بروید، در حالی که بالا بردن بنا ممکن نبود. ما برای این که مشکل ارتفاع را حل کنیم، یک سرازیری در میدان بوجود آوردیم. یعنی شما از طرف فرودگاه که وارد میدان می شوید به شکل سرازیر به برج نزدیک می شوید و می رسید به آن آب نمای دایره شکل و وقتی به بنا نزدیک می شوید، دوباره بالا می آیید. زمین زیر برج کاملا صاف است. این صافی و آن شیب میدان وقتی به هم می رسند، خط های قوسی جالبی را ایجاد می کنند که نمی شود به آنها دست زد. در بازسازی میدان باید به این ظرایف توجه کرد. در عکس هایی که دیده ام، کاشی کاری شیارهای نمای اصلی و روی گنبد اغلب خرد شده است. این اشکال کاشی معرق ایرانی است که که می دانید از تکه های کوچکی که کنار هم می گذاریم، تشکیل شده و در زمستان با نفوذ برف و باران یخ می زند، می شکند و فرو می ریزد. امروزه با پیشرفت تکنیک کاشی، رفع این مشکل که در اغلب بناهای قدیمی مشاهده می شود، ممکن است... امیدوارم در تعمیر این کاشی کاری ها نهایت دقت انجام شود که طرح اصلی آن که الهامی مدرن از نقوش سنتی ایرانی است، محفوظ بماند و تغییر نکند.
 غیر از این موارد، توصیه دیگری هم به متولیان بازسازی میدان آزادی دارید؟ >> من شنیده ام که مدت زیادی است شهیاد به روی مردم بسته شده که البته به خاطر تعمیرات است. ولی این کار نباید زیاد طول بکشد. چون وقتی بنا تعطیل می شود، از بین می رود. نگهداری مداوم بنا مستلزم فعالیت در آن است. داخل شهیاد از نظر مرمت کار زیادی ندارد و چون داخلش بتن لخت است، همیشه نو است و کافی است که آن را تمیز بکنند. اما حیف است که به این بنا رسیدگی نکنند و درهایش به روی مردم بسته باشد . 
اگر دوباره به شما پیشنهاد دهند که یک بنای یادبود و نمادین برای تهران طراحی کنید ، یادبود چه چیزی را می سازید و چه مفاهیمی را در ساختار آن بکار می گیرید؟ >> می دانید، یادبود مربوط است به آنچه بر یک فرد یا یک جامعه ای گذشته؛ یک چیزی است که وقتی آن را می بینید فکر می کنید چه خبر بوده است. من یک دوره با توجه به آنچه در طول تاریخ بر سر ایران رفته، کاری را انجام دادم. اما تا مأمور کار دیگری نشوم نمی توانم بگویم آن کار چیست. باید مأمور بشوم تا مثل بچه ای که می گویند مشق بنویس، یک مدتی در شور و التهاب باشم و سختی بکشم. باید یک مقداری دعا و مناجات داشته باشم تا متمرکز شوم و از درون این تمرکز یک فکری بیرون بیاید. باید مأمور بشوم تا توکل کنم.
 آیا این مناجات و توکل برای طراحی آزادی هم وجود داشت؟ >> البته، البته، وقتی می خواستم این کار را انجام بدهم، دعا کردم؛ چون می دانستم که به تنهایی نمی توانم کاری بکنم. شهیاد را ساختم تا بگویم ایران از دوران سخت گذشته می گذرد و به آینده ای درخشان می رسد. در این تردیدی نیست.
             حسین امانت

۱۳۸۷/۱۱/۲۳

آزادی شهیاد؟! (بخش۱)


گفتگو با «حسین امانت» طراح برج آزادی (شهیاد آریامهر)
برج آزادی که در زمان خود شهیاد نام داشت و یادمانی برای دو هزار و پانصد سال شاهنشاهی ایران بود، خیلی زود نماد دروازه گونه تهران و ترجمان معمارانه ایران مدرن شد... شهرداری تهران مسؤول مرمت و بهسازی برج و میدان آزادی است و سازمان میراث فرهنگی و گردشگری کشور نظارت بر این کار را به عهده دارد؛ چرا که برج آزادی در فهرست آثار ملی ایران ثبت شده است. شهرداری بر این باور است که عملیات مرمت را "کاملا اصولی" به پیش می برد، اما سازمان میراث فرهنگی نظر متفاوتی دارد. چندی پیش خبرگزاری میراث فرهنگی (CHN) گزارش داد که کارشناسان این سازمان، پس از بازدید از کارگاه مرمت و بهسازی برج آزادی، در حضور سرپرست کارگاه گفته اند: اقداماتی که تاکنون در جزیره برج آزادی به بهانه ساماندهی و مرمت انجام شده، مرمت نبوده، بلکه فاجعه ای دردناک در تاریخ ساماندهی آثار تاریخی است. استفاده از واژه "جزیره" برای میدان آزادی، اشاره طنزگونه و تلخی است به قرار گرفتن این میدان در میان ترافیک سنگین ورودی غربی پایتخت و قطع ارتباط پیادگان با میدانی که طرحش ملهم از باغ های ایرانی است و در اصل برای پیاده روی ساخته شده است. شهرداری نقشه های مرمت را برای تایید به سازمان میراث فرهنگی ارایه کرده و این سازمان نیز به نوبه خود خواستار تایید نقشه ها توسط مهندس ایرج حقیقی شده است؛ یعنی کسی که در زمان ساخت برج آزادی، مسؤول کارگاه برج بود. او اکنون به خارج از کشور سفر کرده است. در این میان هیچ کس سراغ مردی را نمی گیرد که ایده چنین اثر بدیعی از ذهنش تراوش کرد، همان جوان ۲۴ ساله و تازه از دانشگاه درآمده ای که حالا از مرز ۶۵ سالگی گذر کرده و هزاران کیلومتر آن سوتر از تهران، نگران دست پرورده خویش است: حسین امانت. آقای امانت که اینک در شهر ونکور کانادا سکونت دارد، از معماران نوپردازی است که حتی اگر هیچ کاری غیر از طراحی برج و میدان آزادی انجام نداده بود، بازهم نامش در تاریخ معماری مدرن ایران جاودانه می ماند. اما او در کارنامه خویش، کارهای سترگ دیگری نیز دارد: طراحی ساختمان دانشگاه صنعتی شریف یا آریامهر سابق (۱۳۵۴)؛ ساختمان مرکز صنایع دستی سابق و سازمان میراث فرهنگی امروزی (کامل شده در سال ۱۳۶۳)؛ ساختمان سفارت ایران در پکن (کامل شده در سال ۱۳۶۲) و آثار دیگری که در سال های دوری از وطن و در کشورهای مختلف جهان ساخته شده اند. او دعوت گفت و گو را صمیمانه پذیرفت و در اندازه ای که یک گفت و گوی تلفنی میان تهران و ونکور اجازه می دهد، از هویت برج آزادی و دغدغه هایش در این باره سخن راند. با این حال اذعان داشت که اگر بخواهد در هرمورد توضیح کامل بدهد، حاصل سخن، مثنوی هفتاد من کاغذ می شود. تنها امیدش این بود که سخنانش نزد آن ها که اکنون آفریده اش را در اختیار دارند، جدی گرفته شود. آیا این توقع بزرگی برای خالق برج آزادی است؟
آقای امانت، در ایران بیشتر مردم خصوصا جوان ها برج شهیاد را با نام آزادی می شناسند. شما ترجیح می دهید در این گفت و گو از کدام نام استفاده کنیم؟ فرقی نمی کند. شما از نام آزادی هم می توانید استفاده کنید. آزادی هم نام خوبی است. ولی فکر می کنم این بنا به نام اصلی خود شهیاد نامیده خواهد شد.
پرسش اول من بی ربط به این نامگذاری نیست. شما شهیاد یا همان آزادی را به یادبود ۲۵۰۰ سال شاهنشاهی ایران طراحی کردید، اما بعدا علاوه بر این که نماد شهر تهران و ایران مدرن شد، نماد انقلابی شد که در تقابل با نظام شاهنشاهی بود. چه قابلیت هایی را در این اثر می بینید که توانسته در مدت کوتاهی نماد دو موضوع متفاوت از هم باشد؟ شهیاد طوری طراحی شده که معطوف به حقیقت، جوهره و عمق فرهنگ ایران است. یعنی با توجه به آنچه که در طول تاریخ بر سر ایران رفته و عظمتی که در تاریخ این کشور هست، ساخته شده. درست است که این کار در زمانی انجام شد که یک وضع سیاسی دیگری در ایران حکمفرما بود، اما وقتی من آن را طراحی کردم به تمام دوره های تاریخی و به آینده ایران فکر می کردم؛ نه به آن وضع سیاسی خاص. البته اصلا فکر نمی کردم که شهیاد این طور در دل مردم ایران نفوذ کند. شهیاد درست مثل بچه ای بود که شما به دنیا می آورید و نمی دانید که او در آینده چگونه خواهد شد. این بچه بزرگ می شود و زندگی مخصوص به خودش را پیدا می کند که دیگر در اختیار شما نیست. شهیاد هم همین طور شد و فکر می کنم به این خاطر در دل مردم جا باز کرد که خیلی ایرانی است و جوهره فرهنگ ایران را در خود دارد.
این جوهره فرهنگی که بر آن تأکید دارید، چگونه در ساختمان برج متبلور شده است؟ یعنی دقیقا چه مفاهیمی را در طراحی برج به کار گرفته اید و می خواسته اید چه پیامی را از طریق آن منتقل کنید؟ همان طور که گفتم این بنا به گذشته های درخشان تاریخ ایران نظر دارد؛ به دورانی که ایران در ادبیات، هنر، معماری، صنایع دستی، علوم مختلف و خیلی چیزهای دیگر سرآمد بود. من می خواستم جمع بندی خودم از اینها را در شهیاد ارائه کنم تا اگر کسی از خارج می آید یا حتی مردم ایران بدانند که این اثر به کجا و به کدام فرهنگ مربوط می شود. در این بنا، قوس اصلی وسط برج، نمادی از طاق کسری مربوط به دوره پیش از اسلام (دوره ساسانی) است و قوس بالایی که یک قوس شکسته است از دوران بعد از اسلام و نفوذ اسلام در ایران حرف می زند. رسمی سازی هایی که بین این دو قوس را پر می کند، خیلی ایرانی است و من آن را از گنبد مساجد ایران الهام گرفته ام. اساسا تکنیک گنبد سازی در ایران خیلی جالب است و شما در هر مسجدی که می روید، یک چیز تازه ای می بینید. در این گنبدها که نشانه نبوغ ایرانی است، معماران قدیم از قاعده مربع بنا وارد دایره گنبد شده اند و این کار را با کمک رسمی بندی ها و مقرنس کاری های بسیار زیبا انجام داده اند. در برج شهیاد هم همین کار انجام شده. هندسه بنا یک هندسه مربع مستطیل است که از روی چهار پایه خود می چرخد و ۱۶ ضلعی می شود و بالاخره به صورت یک گنبد شکل می گیرد. البته شما این گنبد را از بیرون نمی بینید، اما از داخل برج قابل مشاهده است. دو طبقه داخل برج، یکی بالای قوس طاق اصلی و دیگری زیر گنبد است که با آسانسور به آن می رسید. این طبقه که به عنوان نمایشگاه طراحی شده با گنبدی از بتن سفید پوشیده شده. این گنبد مقرنس ایرانی را به نوع تازه ای اجرا می کند و ارتفاع آن از بام شهیاد بیرون می زند و از بام دیده می شود که با کاشی های فیروزه ای معرق ایرانی پوشیده شده است. مصرف بتن سفید در این قسمت و در سالن پذیرایی آن، در آن زمان یک کار جدیدی در ایران بود.

۱۳۸۷/۱۱/۱۵

مام ميهن


{اميد عطايي فرد}

بشنو از ني چون حكايت مي كند ...
نواي جان فزاي آن شبان در دل دشت، يادهايم را بيدار مي كند و سوار بر بالهاي سروش به گزشته بازمي گردم؛ گزشته هايي بس دور. و اين شدني نيست مگر به ياري زروان ايزد زمان!
آنجا بر فراز چكاد دماوند كه رخسار به سپهر مي سايد، كيومرس پلنگينه بر تن، سر به آستان اهورا مي گزارد و از او مي خواهد تا مگر تابش و فروزش خود را در تيره شبهاي سرد، از بازماندگانش دريغ ندارد. نگاه سرد ماه گرمابخش دل غارنشينان نبود. همه به هوشنگ چشم داشتند تا مگر با هوش و سنگ خود چاره اي جويد؛ سيه مار مرگبار را سر بكوبد و كين سيامك را فرا خواهد. هر روز اهورا با چشم خورشيدي خويش از فراز البرزكوه به مردم مي نگريست كه شادان و نيايش كنان نامش را به گونه هاي «هور» و «هير» و «اير» ندا مي دادند و خود را ايران يا فرزندان اهورا مي خواندند.
نام نامي اهورا سراسر جهان را درنورديد: ايرانياني كه به «مصر» سرزمين ميسره (ميترا) كوچيدند، اهورا يا هور را به سيماي «هوروس» درآوردند. و آنان كه در «آسياي كوچك» به سر ميبردند به پاس ايزد ميترا شهرياري شان را «ميتاني» مي ناميدند. هيتي‌ها خورشيد را «آرينا» ميخواندند و در يونان آن را به نام هليوس و هلن در استوره هايشان نگاه داشتند. ايرانياني كه به سند و هند رفتند نام «آسور» و ايرانياني كه به ميانرودان درآمدند نام آشور را به ياد اهورا بر زبان راندند. و سرانجام روميان بودند كه سور خداي «سل» را بر خوان فرهنگ خود گستردند. آري نام آسور يا «سور» كه بر سرزمين هوريان ــ سوريه ــ نهاده شده بود، به گونه «سل» نيز خوانده مي شد.
هر از گاهي خنياگران از بهشت ايران سخن مي راندند كه چگونه درخت چشم گشاي كنجكاوي، آنان را از دامان مام ميهن به در برد و به سوي سرزمينهاي دور كشانيد. ياد باد آن شبانگاهان كه به پيشوايي هوشنگ، و با جشن سوزان سده، دل يخين توفنده ديو، آب مي گشت و تيغ روشنايي، تن اهريمن سياه را مي شكافت. يادباد آن روزگاهان كه تهمورس دلاور، اسپ سركش ناداني را با كمند خط و دبيره رام كرد و جامة دانش بر پيكر پلنگينه پوشان در بر كرد. وه چه روزهايي بود كه جم شيد و زيبا، جام جهان نما به كف مي گرفت و با چشمان خورشيدسان خويش، هفت كشور را مي نگريست. زهي آن زمانه زرين، گيتي بي مرگ و جهان بي رنج... ناگاه اژدهايي سه سر از آسمان بر زمين افتاد و روزگار آباد را به تيره چاه مرداس افكند. اما شب آبستن رهاننده‌اي گشت كه سرانجام اژدهاي خشكسالي را در بند كشيد؛ او فريدون پسر آبها بود. سپس دوران دوري رسيد و فرزندان فريدون هر يك به سويي رفتند. تور به خاستگاه آتور يا آتش آسماني ــ خورشيدــ رفت و جان تازه اي به مردم تنگ چشم چين بخشيد. سرم (سلم) به سوي سرما رفت و روم از نام سئيريم (سرم) مايه گرفت. و در پايانه خوروري (غربي) اروپا در آبخاستي كه ميان دريايي بيكرانه شناور بود به ياد مام ميهن آنجا را ايربوم يا ايرلند خواندند. ايرانياني كه راه سوزان اروپ نيمروزي (جنوبي) يا ارباي را در پيش گرفتند با زمزم «آبان يشت» تشنه لبان سوسمارخوار را از چاه آناهيتا سيراب نمودند و دست در دست اپرهام پور آزر، آن گزشته از آتش، اشكوبه اي ديرپاي بنا نهادند و شادُرواني از زروان بر آن كشيدند. وفاداران به آيينهاي مام ايران، به ياد چكاد سپند «مرو»، در هفت گزار، دلها را «صفا» مي دادند. آري... فروغ مغان، زمين و زمان را رخشان كرده بود و بينش و دانش شگرفي به ارمغان نهاده بود. اين مهتران و رازوران، زاده سرزميني بودند كه مام ميهن‌ها بود: مرز ماد! ايران ويج؛ ميانگاه ايران بزرگ؛ مادر فن ها و فرهنگها. و سرزمينهايي كه پهلو به پهلوي آن را فرا گرفته بود، پارس يا «پهلو» مي خواندند. مادوس ها يا مجوسان را افسونگراني مي دانستند كه ماده، رام ايشان مي نمود. كيمياگراني بودند كه به هر تلي دست ميزدند، تلا و زرينه مي شد. و خويشاوندانشان: پارس ها، پهلواناني پيروزمند به شمار مي آمدند كه نخستين شاهنشاهي جهاني را پي ريختند. شاهين شرق، مسيح موعود، پدر مردمان... نامياد ابرمردي بود كه تاريخ را از تاريكي به در آورد و اسم و رسمش همساز خورشيد بود: كوروش.

۱۳۸۷/۱۱/۰۳

بر همانيم كه بوديم



{اميد عطايي فرد}
درخت پربار سخن پارسي كه همانندش را در هيچ جاي جهان نميتوان يافت، ريشه در ژرفناي زمان دارد. ديرين‌ترين سروده‌هاي ايراني: «يشت ها» دست كم پيشينه‌اي ده‌هزارساله دارند و ادب اوستايي با سرايش «گات ها» از سوي زرتشت در هشتهزاروپانسد سال پيش به اوج خود ميرسد. درباره ادب ايراني در دوره آنشان (ايلام) هنوز پژوهش درخوري انجام نشده است. در زمانه پرشكوه هخامنشي زبان «پارسي باستان» شكوفا ميشود و بوي دل‌انگيز آن، سراسر جهان را آكنده ميسازد. پس از گزار از «گلبانگ پهلوي»، ادب ايران زمين به دوره درخشان «پارسي دري» گام مينهد؛ زمانه‌اي كه خداوندگار سخن پارسي «فردوسي توسي» با سرايش تاريخ ادبي خويش: «شاهنامه»، عجم را جاودانه ميگرداند. اگرچه اينك پس از هزاران سال سيمرغ سخن ايراني بر قاف ادب دنيا آرام گرفته، كدامين فرهنگ انيراني را ياراي رسيدن به اين قله دوردست مي باشد؟
ايرانيان كه به درستي خود را پايه‌گزار آباداني و نگاهبان جهان ميدانستند، بر آن بودند تا يادواره دستاوردهايشان را در انديشه آيندگان زنده بدارند. آشكار است كه بهترين و گيراترين شيوه براي بازگويي تاريخ نياكان، زباني شيوا بود تا بر جان و دل بنشيند. بدين سان در پي آميزش تاريخ و ادب، استوره زاده مي شود و مي بالد. پس از ساسانيان كه دشمنان كوشش بسيار براي نابودي و از ياد زدودن پيشينه تاريخي ايرانيان داشتند، در اين دوران دشوار، ايرانيان ناچار بودند از «زبان فرهنگ» به جاي «كمان جنگ» بهره جويند؛ به ويژه از ادب رازآميزي كه حروفش را به گونه اي مينوشتند كه «غير» نداند. بدين سان در پس غزلهاي حافظ، پير مغان را ميبينيم كه در مهرابش، رندان را از خلوت واعظ و زاهد خبر ميدهد و پرده از آن كار ديگر بر مي دارد. توان شگفت‌انگيز زبان پارسي به ادب پردازان ياري مي كرد تا ويژه ـ نامها و اصطلاحات نويني را درباره رويدادهاي زمانه به كار ببرند تا ايشان را از محتسب، گزندي نرسد. گهگاه ادب دلاور ايراني با تيغ طنز، چهره‌هاي ستمگر تاريخ را به خاك رسوايي مي افكند و از پيكار بي پايان «موش و گربه» داستانها ميگفت. و سرانجام هنگامي كه « گفتار» به چنگال كفتار، گرفتار مي‌آمد، نواي ناي بود كه از سينة سوزان شبان ايران بر ميخاست و «پر سياوشان» سر به سماع بر ميداشت. بر «دار» فرهنگ ايران ميتوان تاروپود تاريخ را ديد كه چگونه با رنگ خون دل خنياگران، نغمه ها را نقش مي زند.
در دل خاكستر به جا مانده از ميراث مرگبار مزدكيان، آتشي نهفته، فروزان ماند تا به سيماي فرزان و عرفان پارسي نمايان شود. فرزانگان ايران زمين با كردار و گفتار ــ‌ به ويژه سروده‌هاي دل انگيزشان ــ آيينهاي ميهني را ارج مي نهادند و همچو رند شيراز، سينه خويش را «‌شعله آتشكده پارس» ميدانستند و پيشواي خود را پير مغان ميخواندند كه اشاره به پيامبر باستاني ايرانيان: زرتشت ميباشد. اگر باورها و پندارهايي به زور و تزوير، و تير و شمشير، بر چشم جان مردمان نشست، انديشمندان آگاه و روشن‌بين هرگز دست از آيين ديرين نشُستند و از هر سوي ايران نداي اهورايي سر دادند. در دقايق غرنده‌اي كه قلب خراسان در شوق «خداي نامه» ميتپيد، جواني گشاده زبان، چنگ به دست گرفت و سرود:
دقيقي چار خصلت برگزيدست- به گيتي از همه خوبي و زشتي
لـب ياقوت رنگ و ناله چـنگ - شراب لعل و كيش زرتهشتي
سپس در كاخ بلند نظم، به دور از گزند باد و باران و تابش آفتاب، «شاه» نامه‌ها بر تخت ادب پارسي، افسر فردوسي را بر سر نهاد. آن دهقان پهلوان، در باغ دانش، سرو سايه فكن را پايگه خويش ساخت و تخم سخن را پراكند. آن عيساي جان‌بخش، چامه خويش را بر چليپاي ميهن دوخت و مردگان ايران را به سروش خويش زنده كرد:
به ما بر ز دين كهن ننگ نيست
به گيتي به از دين هوشنگ نيست
همه داد و نيكي و شرمست و مهر
نگه كردن اندر شمار سپهر
آنگاه گنجينه‌اي از «دار مُلك آشنايي» بود كه رسم مغان را تازه داشت و به گوش مدعي تلخ گفتار، از شيرين‌كاري شهرياران فرو خواند و با نقش ارژنگ سخن، در هفت گنبد خويش، جهان را از آتش پرستي چنان گرم كرد كه آب شرم بر رخ آن «صاحب سنگ» نشانيد. از آن مـِی كه پير مغان ز دست نهاد، نوشيد و خروشيد:
همه عالم تن است و ايران دل
نيست گوينده زين قياس خجل
چونكه ايران دل زمين باشد
دل ز تن به بود يقين باشد
ايران دل مهربان جهان همچنان مي‌تپيد و بادة مهر را در رگهاي فرهنگ گيتي، روان مي‌نمود. اين بار از شهر شيران پارس: شيراز، نوايي برخاست و بر جريده عالم، دوام ما را ثبت كرد:
به باغ تازه كن آيين دين زرتشتي
كنون كه لاله برافروخت آتش نمرود
حلقه پير مغانم ز ازل در گوش است
بر همانيم كه بوديم و همان خواهد بود
به راستي پير مغان كه بود و چه آييني داشت كه بزرگمردي مانند حافظ، خود را حلقه به گوش و چاكر كمترين او مي دانست؟ چه آتشي در دل حافظ بود كه او را به دير مغان عزيز مي‌داشتند؟ پاسخ را بايست از ساقيان جام جم شنود: در روزگاران باستان، غارهايي خودآفريده (طبيعي) يا دست‌ساز بود كه مهرپرستان به آنجا مي‌رفتند و آموزش و نيايش داشتند. و نامگانه «يار غار» از همين جاست. در ادب پارسي جايگاه مهرپرستان و پير مغان را «خرابات» ميخواندند كه از ريشه «خورابه» يا «خورآباد» است به معني: سراي روشنايي؛ پرتوگاه يزدان. از اين روست كه حافظ مي گويد:
در خرابات مغان نور خدا مي بينم
وين عجب بين كه چه نوري ز كجا مي بينم
پاكي پيكر از بايسته ها بود؛ از اين رو پيش از درآمدن به خورآباد، سر و تن را مي شستند.
شست و شويي كن و آنگه به خرابات خرام
تا نگردد ز تو اين دير خراب، آلوده
همگام با پاكي بروني، زدايش پليديهاي دروني نيز در كار بود. به گفته «مولانا بلخي»:
رو سينه را چون سينها هفت آب شو از كينها
آنگه شراب عشق را پيمانه شو، پيمانه شو
هر مهرپرست مي‌بايست از هفت خان مي گزشت تا به درجه پير مغان يا انسان كامل برسد. «عطار نيشابوري» از اين سير هفتگانه به نام «هفت شهر عشق» ياد كرده است. مهر و عشق، پايه و اساس عرفان ايرانيست؛ و جايگاه عشق يا «اشا» دل آدميست. دل چون آينه‌اي است كه فروغ مهر را باز مي تاباند و مي‌بايست همواره پاك و بي زنگار باشد:
بر دلم گرد ستمهاست خدايا مپسند/ كه مكدر شود آينه مهرآيينم
اينكه چرا نمود عشق، بسان پرتو و تابندگيست، باز ميگردد به ويژگيهاي اهورا و ميترا؛ خداوندگاران روشنايي. وبرآيند ايشان در آيينهاي ديگر چنان است كه ايزد هر دين، درخشان و نورانيست. در اينجاست كه درمي‌يابيم عشق و خدا، يك نهاد با دو گزاره هستند. پس زاهد و عابد عبوسي كه همه آداب ديني را به جاي مي‌آورد اما دلش خالي از عشق است، هرگز مانند عارف رندي كه برايش كعبه و بتخانه يكيست، به خداوند نخواهد رسيد. درخور نگرش اينكه در بينش ناب ايراني، عشق كور، پزيرفته نيست و بايد همساز با خرد باشد. عشق و مهر و شادي انساني و استوار آنست كه با منش پاك و انديشه راست يگانه باشد و نه بيگانه. اگر در زمينه‌ي خودآگاه انسان، انديشه و خرد، ياريگر وي در راه مهر هستند در پس‌زمينه يا ناخودآگاه او مـِي و موسيقي، چاره سازند؛ دو همزاد ناگسستني كه اگر از ادب عرفاني ايران برچيده شوند، زندخوانان شاخ سخن را خاموشي و خمودي فرا خواهد گرفت. «مي» كه به گونه «مل» خوانده ميشده، افشره انگور بوده و از همين ريشه واژه «مو» را ميتوان ياد كرد. «مي نوشي» را «شادخواري» ميخواندند و ميدانستند كه بادة به اندازه، زنگ غم را از دل مي‌زدايد. از آنجا كه فرهنگ گرانمايه ايراني، همواره به تراز و ميانه‌روي نگرش داشته، پس براي شادخواري نيز آدابي به شمار مي‌آوردند و اندرزها و دفترهايي در اين باره به يادگار نهاده اند.
صوفي ار باده به اندازه خورد نوشش باد
ورنه انديشه اين كار فراموشش باد
پيروان پير مغان از دست وي نان و شراب ميگرفتند و رسم بر اين بود كه اندكي از باده را بر زمين بيفشانند:
بيفشان جرعه يي بر خاك و هال اهل دل بشنو
كه از جمشيد و كيخسرو فراوان داستانها دارد
گاهي « مي نامه» ها و ساقي نامه ها بيانيه اي درباره زهدفروشان بود:
بود آيا كه در ميكده ها بگشايند گره از كار فرو بسته ما بگشايند
در ميخانه ببستند خدايا مپسند كه در خانه تزوير و ريا بگشايند
يكي از ويژگيهاي فرهيختگان ايراني آشنايي ايشان با خنياگري و نوازندگي بود؛ هنري كه نخستين بار در ايران جامه دانشي و فني به خود پوشيد و زرين پنجگاني چون باربد و فارابي به ارمغان داشت. ايرانيان ايزد نوازندگي را «‌واك» ميخواندند و در فراخناي آسمان، جايگاهي ميشناختند به نام «گروتمان»؛ به معني: سراي سرود. پرستندگان مهر و مزدا موسيقي مينواختند، آواز گروهي ميخواندند و به چرخ زدن ميپرداختند. امروزه در ميان پاره اي از صوفيان و نيز در زورخانه ها اين رسم كهن به جاي مانده است؛ به ويژه كه زورخانه نموداري از مهرابه‌هاست. دست افشاني و پايكوبي و سماع كه همانند شادخواري، خوشايند خموده دلان نبود، از ديدگاه مولاي مولانا ــ شمس تبريزي ــ فراياد فريضه هايي چون نماز و روزه، و جان بخش بايسته اي بسان نان و آب به شمار مي رفته است:
* رقص مردان خدا لطيف باشد و سبك؛ گويي برگ است كه بر روي آب مي رود. اندرون چون كوه و برون چون كاه! ... هفت آسمان و زمين، و خلقان، همه در رقص آيند، آن ساعتي كه صادقي در رقص آيد.
فرهنگ باستاني ايران و به پيروي از آن: عرفان نوين ايران سرشار از عشق و مهر و شاديست. گفته شده كه زرتشت به هنگام زايش با لبي خندان به جهان آمد و از اين روست كه شادي يك ويژگي اهورايي، و غم و اندوه، اهريمنيست.
شيتان غم هر آنچه تواند بگو بكن
من برده ام به باده فروشان پناه از او
شهرياران پرشور هخامنشي در سنگ نگاره هايشان مي گويند: خداي بزرگيست اهورامزدا؛ كه اين زمين را آفريد؛ كه آن آسمان را آفريد؛ كه مردم را آفريد؛ كه از براي مردم: شادي را آفريد.
بر ماست كه شادي، اين آفريده اهورايي را پاس بداريم و همنوا با خيام بخوانيم:
اين قافله عمر عجب مي گزرد
درياب دمي كه با طرب مي گزرد
ساقي غم فرداي حريفان چه خوري
پيش آر پياله را كه شب مي گزرد

۱۳۸۷/۱۱/۰۱

قلم در کف دشمن است! ولی اینترنت در دست ماست!!!


به راستی اینترنت یک دستاورد بسیار ارزشمند است. گزشته از دریافت آگاهیهای گوناگون و گسترده، این ویژگی را نیز دارد که شما خودتان رسانه‌ای داشته باشید بی نگرانی از : هفت خان کمبود و یا گرانی کاغذ و لیتوگرافی و چاپ و صحافی و...، انتظار دراز برای دریافت مجوز نشر، جا یابی نشریه تان بر روی دکه تنگ روزنامه فروشی در میان انبوهی رقیب عوام پسند و...... در عرض چند ثانیه دیدگاه خود را پیش روی جهانیان (بدون محدودیت در تیراژ!) بگزارید. دیگر سردبیران کم سواد و حسود نشریات، شما را سر نمیدوانند و در نوشتارتان دستکاری نمیکنند. دیگر نیازی نیست که آلوده ی باندهای ضدفرهنگی شوید و با چاپلوسی و مداحی از این و آن، اجازه ی نشر گفتارتان را بیابید. دیگر مافیای پخش کتاب و کتابفروشیهای چپی و توده‌ای نمیتوانند مانع ارایه دیدگاه های میهنی شما باشند. ارج اینترنت را بدانیم. اگر قلم در کف دشمن است، ما نیز تارنما و سایت در اختیار داریم تا چهره‌ی چرکین شبه‌روشنفکران و میهن‌فروشان را نشان دهیم. ما نیز میتوانیم بیدرنگ به نقد و بررسی گفتارهای ناروا و دیدگاه های کور و بسته بپردازیم.

ما باید چندین برابر دشمن کار کنیم تا تهاجم خارجی فرهنگی و یا شبیخون درونی آنان را خنثا نماییم. به دکه‌های روزنامه فروشی بنگرید؛ به راستی تهوع‌آورست: از ماجراهای خاله زنکی و عمومردکی هنرپیشه ها و ورزش بازان گرفته تا لجن‌پراکنیهایی درباره چهره‌ها و اندیشه‌های ناب ایرانی و میهنی... دستاورد سازمان «صداع و سماع!» به ویژه کانالهای ماهواره ای و برون مرزی آن نیز روشن و بی‌نیاز از هر گزارشیست. به کتابفروشیها میرویم: درباره آدمکشها و تروریستهایی چون «چگوارا» کتابهای قطع بزرگ (رحلی) چاپ شده؛ و یا به لطف ناشران و مراکز پخش رفیق پرور، یاوه های شاعرکهای کمونیست وطنی همه جا را آکنده اما کمتر کتابی درباره شخصیتهای ملی و علمی و مبارز ایران زمین دیده میشود. از آن همه اندیشمند و دانشمند ایرانی چند کتاب در دسترس است؟ نه تنها عرب زدگی بلکه غرب زدگی به شدیدترین وجه در رسانه‌های این مملکت بیداد میکند. چه باید کرد؟ همان گونه که در آغاز این گفتار آوردم، بهترین راه ما بهره وری درست از تارنگارها میباشد. پس:
۱. نوشتارهایی ارزنده و سودمند بگزاریم و از پریشان نویسی و پراکنده کاری بپرهیزیم. پارسی نویسی درخور فهم، و غلط گیری را فراموش نکنیم.
۲. به تارنگار خویش بسان یک رسانه مانند مجله یا کتاب بنگریم و برایش ارج و اعتبار نهیم. قالب و نوع حروف (فونت) و دیگر زیباییهای رسانه خویش را بررسی و بهبود بخشیم.
۳. به هر کس و هر تارنگاری پیوند (لینک) ندهیم و اطمینان یابیم که همسو و همساز با بینشهای میهنی ما هستند. کسانی که «چپ» بین هستند و یا بی توجه به کورش و داریوش و دیگر بزرگان، سراسر تاریخ ۲۵۰۰ ساله را استبدادی وانمود میکنند، در فهرست ما جایی ندارند.
۴. به جای تکرار مکررات و بازگویی چیزهایی که همه کمابیش آگاهی دارند، و نیز به جای سیاست پردازیهای بیهوده، به فرهنگ و تاریخ و تمدن و دانشهای این سرزمین بپردازیم و بدانیم که اگر ادعای ایران دوستی داریم، در شرایط کنونی و با نگرش به نیازهای نسل امروز و آیندگان، بهترین و برترین کار، همانا پرداختن به دانشنامه ایران باستان و همکاری با جوانان سوته‌دلیست که عاشقانه و فروتنانه سرگرم پژوهش و نگارش میباشند تا به یاری یزدان بتوانیم پس از دستاوردهای بزرگی چون اوستا و شاهنامه فردوسی و شاهنامه نوبخت و لغتنامه دهخدا... ما نیز ارمغانی گرانبها برای فرزندانمان به یادگار بگزاریم./ ایدون باد.

۱۳۸۷/۰۲/۰۴

هزارباده ی ناخورده


آیا ما ایرانی هستیم؟ اگر نیستیم، پس چرا در این سرزمین زندگی می کنیم و به عربستان یا ترکستان وغیره نمی رویم. یا چرا برای این کشور نام دیگری بر نمی گزینیم؟ ونیز به زبان نا ایرانی سخن نمی گوییم. چرا نوروز و چله و چهارشنبه سوری را جشن می گیریم؟... باری،اگر ایرانی هستیم، پس چرا زبان ملی و فرا قومی پارسی را آنسان که باید،پاس نمی داریم؟چرا در برابر نابودی و یا ربودن یادگارانمان واکنشی شایسته نشان نمی دهیم؟چرا منش و بینش نیاکانمان را به فراموشی سپرده ایم؟ پیشینه دانش و فرهنگ ایران زمین دیرینه تر از هر کشوریست.پس چرا چنین گنجینه گسترده و شگرف را بر باد داده و دست گدایی به گرد جهان، دراز کرده ایم. چرا چهره هایمان را با آب خرد نمی شوییم؟ تیره بختی ما از انگیزه هایی گوناگون- چه از سوی خودمان و چه از سوی دشمنان- آب می خورد. رشگ و آز،خود کامگی و فریفتاری؛گفتار و کردار و پنداری که زمانی به پاکی، پر آوازه بود به پلشتی آغشته است. فروغ راستی به کور سوی دروغ،دگرگون گشته و از این روست که بخت از ایرانی،برگشته است. جایگاه ما چنان ارجمند بود که سرزمین مان را فردوس می دانستند و ما را آزاده می خواندند.پس چرا بنده نام و نان بیگانه شدیم؟چرا باژ و جشن و برسم از کف دادیم و به باج و زاری و خواری،گردن نهادیم؟چه شرم آور بود آنگاه که شاه نامه ها را از اورنگ به ننگ کشیدند،و تاج جهان گیرش را به((عقال جهل))و ((چپیه روشنفکر))نمایی پوشاندند! چه خوفناک بود و هست و خواهد بود،خواب هایی که برای نسل ما(نسل نفرین شده) دیده اند و دیرینه یادمان هایمان را به آتش می سوزند و به آب می شویند.((شاید حرف آخر))اگر از آغاز گفته می شد، آنگاه نسل سوخته به هنگام، پی می برد که ((ما چگونه مار شدیم))! چه دیر دریافت که ((نون قلم))در ((عرب زدگی))است! خرد را چو کس نیست گفتن چه سود(این پرسش فردوسی است)؛(مهر)بانی که سر آمد،شهریاران را چه شد؟(این پرسش حافظ است). پاسخ ما چیست؟ در زمانه ای دلسنگ که از سنگ بنای نیاکان نیز نمی گزشتند و تاب دیدن نام هایی چون ((کورش کبیر))و((تخت جمشید))را بر پیشانی خیابان ها نداشتند، در هنگامه ای دلگیر که لاشخور های سرخ به شیر خورشید سان ایران یورش برده و از پس پرده های سیاه،گوش به استاد ازل سپرده و در ((کتاب جمعه))به کرنش کمونیسم پرداخته بودند،خروش خاموش خویش را در چکاد چکامه ها به پژواک می شنیدم:
نهان گشت آیین فرزانگان -- پراکنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد،جادویی ارجمند -- نهان راستی،آشکارا گزند
ذوالقرنین قرآن و مسیح تورات و ابر شهریار ما؛آسوده مخواب که مردم ایران نشین- و نه ایرانی- در خوابند!و آب سیوند، آنها را خواهد برد.آسوده مخواب که خشکی تو ،غرق در گرداب هاست. راستی آغاز کردی؟ از شهر بیرون باید شدن؟ (این گفته شمس است)ای زرتشت، چگونه می توان راه راست را برگزید؟! مگر آنکه از جان و مال، چشم پوشید و یا پای به ویرانه های آوارگی نهاد. زرتشت! باز از تو می پرسم: کجاست آن فره اهورایی که دگر بار بر این مرز مزدایی بتابد؟ کجاست پشوتن و سوشیانت و کرشاسپ و کیخسرو؟ کجاست نویدهایت درباره فرجام زهر آگین دروغکاران؟ ژوبین های پارسی، کمندهای کردی، کمان های مازندرانی، گرزهای گیلکی، زره های آذری، سپرهای سیستانی، برگستوان بلوچستانی، تیغ های طبرستانی، خنجرهای خوزستانی، خدنگ های خراسان بزرگ... آژیر هژبران ایران شوید و ترک و تازی و روسی و فرنگی را در هم کوبید. سعدیا مرد نکونام را مرده می دارند و زنده آن است که نامش به نکویی نبرند!اگر بنی آدم از یک گوهرند،پس چگونه پاره ای کیش ها و کشورها آشفته و پاره ای دیگر آسوده اند؟ شبیخون از درون! <آری چنین بود برادر> که <گفتگو های تنهایی> اش،چه تن ها راکه به خاک و خون نکشید. و چه فرهنگستان شگفتی بود که چماغ دباغ را سروش کریم کرد! ای گزشتگان و ای آیندگان؛من از این ناس، برائت می جویم. طوطیان هند دیگر شکر شکن نمی شوند.شهروندان شمس نمی پرسند که زبان پارسی را چه شده است؟ پشدسیه چشمان کشمیری،دیگر شعر حافظ شیراز نمی خوانند. نظامی و خاقانی، در بند خاقان زادگانند.خوبان پارسی گو، به کنیزی ازبک و ترکمن و قزاق رفته اند. وای بر خونیرث خونین دل. غرش شیران، گزشت و رفت، باری چه دیر پاست عو عو سگان شما؟ گویا ناگزراست رفتن کاروان شما، مهمانان ناخوانده و گنگ زبان. کیان و پهلوانان!آنان از مرده شما نیز باک دارند.خونهای خود را در رگ های ما روانه کنید تا به خونخواهی شما بشتابیم. زنده باد ایران بزرگ. گمان مبر که به پایان رسید کار مغان...هنوز هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است. لاله های سرنگون! سوگند به خون پاکتان ،میهن خویش را کنیم آباد و سرفراز. سرو های سایه افکن! در زیر دارتان بسی نامه های نامور،خواهیم نگاشت... ما زنده به آنیم که آرام نگیریم....موجیم که آسودگی ما عدم ماست. نام ونژاد وفرهنگمان را از آلودگی ها،می پالاییم،زنگار زیانکاران رااز آیینه مهر آریا می زداییم و به زیور مزدایی می آراییم. وهومن و دیگر امشاسپندان را به یاری همی می خوانیم تا دروغ و دشمن و خشکسالی را از این سرزمین،به دور داریم. هستی من به هستی تو بسته،ای میهن آریایی.باش و زنده بمان ای عشق سوزان ما. یکیست راه و آن،میهن پرستیست.

(دیباچه کتاب مرز مزدایی که از سوی وزارت ارشاد اسلامی حذف گردید)

۱۳۸۷/۰۲/۰۳

ترازوی بی توازن تاریخ


پژوهنده اي كه به نوشته هاي تاريخ ـ به ويژه تاريخ ايران ـ مينگرد، در مي يابد كه ترازوي تاريخ تا چه اندازه شكسته است و سنجش نادرستي دارد. درباره ي تاريخ با سه گونه نقد و نگرش روبرو هستيم: (۱ ) عرب مآب . (۲) غرب گرا. (۳ ) اشتراكي ( كمونيستي ). هر سه گروه از ديدگاه خود و با ترازوي بي تراز خويش ، به تاريخ ايران پرداخته اند و سبب بحران در هويت ملي ايرانيان گشته اند. عرب مآبان ، تاريخ ايران پيش از تازش عرب را آلوده به آتش پرستي و مجوسي گري مي دانند و از تازيان به گونه ي سروران و رهايي بخشان ايرانيان ياد مي كنند … اين ، در حالي است كه براي نمونه كوروش بزرگ در تورات به عنوان «مسيح» ياد شده ، و به اثبات رسيده كه پايه گذاران فرهنگ و تمدن دوره ي اسلامي ايرانيان بوده اند. غرب گرايان به تجزيه ي تاريخ ايران (جدا كردن ايلام ) و كاهش آن به ۲۵۰۰ سال پرداختند. سپس با بزرگ نمايي كشور كوچك يونان ، رقيب نيرومندي در برابر دولت هخامنشي آفريدند و با روانه جلوه دادن جنگهاي ماراتون و سالاميس ، پيروزيهاي خيالي را در كتابها به ثبت رساندند. مايه شگفتيست كه ايران به مسابقات ضد ملي « دو ماراتون » اعتراض نكرده و خود نيز شركت مي كند. غرب گرايان به گونه اي مطلق ، بارها از پادشاهی شرقي در برابر مردم سالاري ( دموكراسي ) غربي ، دَم زده اند و شهرياران ايران را خودكامه نمايانده اند ، در حالي كه ايران همواره داراي شورايي از بزرگان و مهان بوده كه پادشاه با ايشان به رايزني مي پرداخته است. از سوي ديگر ، اين چگونه آزادي و دموكراسي بود كه جام شوكران به دست سقراط مي داد و دانشمنداني چون آناكساگوراس را به جرم بيان واقعيات علمي به تبعيد مي فرستاد ؟! همه ي غرب در يونان ، و آن هم در شهركي به نام آتن ، خلاصه مي شود و بس. آن چيزي كه به نام دانش و فرهنگ يوناني شناخته شده ، در واقع و در اصل ، ايرانيست. دموكريت و افلاتون شاگردان مغان دانشمند ايران بوده اند. به راستي بي شرمي است كه يونانيان از خوان ايرانيان ، بي دريغ بهره برده و به نام خويش كرده اند ، حال آنكه به گفته ي سقراط ، خطاب به يكي از يونانيان : « اگر تو اجداد خود را در برابر اردشير پسر خشايارشا نمايش دهي ، بي گمان بر تو خواهند خنديد. پس نيك بنگر تا ببيني كه ما از حيث تبار و تربيت تا چه پايه از آنان كمتريم». پس از يونانيان ، روميان نيز از فرهنگ ايران بهره ها بردند. آيين مهر را كيش رسمي خود نمودند ؛ از مجلسهاي ايران اشكاني به نام مهستان و كهستان برداشت كرده و مجلس سنا را درست كردند. بيشتر امپراتوران آنان خودكامه و خونريز بودند و با دسيسه هاي پشت پرده به فرمانروايي مي رسيدند. به راستي دموكراسي و مردم سالاري خيالي غرب ، چه هنگامي برقرار بود؟! گروه اشتراكي نيز راههاي بس نادرست در پيش گرفتند. نه ديرزماني پس از آنكه ايشان سخن از بردگي در ايران به ميان آوردند ، لوحهاي هخامنشي خوانده شد و يكي از افتخارات ايرانيان آشكار گرديد : هيچ كارگري در ايران برده نبود و همه دستمزد مي گرفتند. از سوي ديگر ، از آنجا كه سرزمينهاي بسياري از ايران گذشته ، در دست دولت شوروي بود ، پس ، تاريخهاي جعلي و جداگانه به رشته ي نگارش درآمد تا سرزمينهاي تاجيكستان ، ازبكستان ، تركمنستان ، آذربايجان شمالي ( اران ) و قفقاز و غيره ، جدا از مام ايران معرفي شوند. دريغا كه پس از فروپاشي شوروي ، جمهوريهاي ظاهرا استقلال يافته ، به همان تاريخهاي ساختگي پايبند هستند و سخني از يگانگي و پيوستگي گذشته ايشان با پيكر ايران زمين نيست. به هر حال اين سه بينش ، كفه ي ترازوي تاريخ را به سود خويش سنگين كرده و آن را در هم شكسته ، و در این ميان ، بينش ملي ايران و روايت راستين آن ، در گمنامي فرو رفته است. اگر چه ، هر چند گاه ، گفتاري و كتابي روشنگرانه منتشر مي شود ، اما در برابر بينشهاي بيگانه كم توان مي باشد. پس بهتر است نويسندگان و مترجمان ايراني ، با آگاهي از پژوهشهاي ارزنده و افشاگرانه اي كه انجام شده ، در نگارش و ترجمه ي نوشتارها ، دقت بيشتري داشته باشند. هم اكنون نياز فراواني به انجام اين كارهاست :
۱. ترجمه ي كتابهاي ارزنده ي ايرانشناسي كه به زبانهاي بيگانه نوشته شده است.
۲. چاپ كتابهاي كمياب و نيز كتابهاي فارسي زبان بيرون از كشور.
۳. ترجمه ي نوشتارها و كتابهايي كه به زبان پهلوي و ديگر زبانهاي كهن ايراني نگاشته شده.
افزون بر اينها ، نويسندگان و نشريه ها مي بايست به معرفي و نقد هر چه بيشتر و بهتر كتابهاي مربوط به فرهنگ ايران بپردازند و نگذارند كتابهاي ايرانشناسي در مرداب بي تفاوتي و خاموشي فرو برد. در پايان پيشنهاد مي شود كه يك راهنما براي پژوهش و نگارش تاريخ و فرهنگ ايران ، پيش رو نهاده شود تا نويسندگان از تكرار مطالب تحريف شده و مغرضانه به دور بمانند . / با آرزوي سرفرازي ايران

۱۳۸۶/۱۲/۰۷

نازنین متین - نقد مقاله ثاقبفر (بن بست کیخسرو و فساد قدرت سیاسی)


به گفته ي دوستي با اين همه پيشرفت در دانش و فنآوري ما همان شامپانزه با هوش چماق بدست «ديويد اتنبورو» هستيم، كه در برنامه هاي خود بررسي مي كرد، تنها روش هاي مان پيشرفته تر شده و چماق هايمان بهتر سر مي شكند،ما دلخوشيم كه تنها دانشجويي هستيم و تارنگاري داريم و دستي به قلم و نه صاحب قدرتي هستيم، و نه پشت ميز و مقامي هستيم، و دلخوشيم كه به جاي چماق قلمي در دست داريم، و مي توانيم بجاي بكار بردن زور و چماقي كه آرزويش را داريم و شكستن سر حريف، با چماق هاي مدرن با هم به هم انديشي فكري( به جاي جدال فكري) بپردازيم. ما بارها رژيم پيشين را متهم به اينكه از قدرتش استفاده ي نامشروع كرده و خود بزرگ بين بوده مي كنيم، بارها او را متهم مي كنيم كه آزادي هايمان را گرفته است. اما هيچ به اين انديشيده ايم، كه خودمان كجاي راه هستيم؟، آيا كسي كه خود تاب و توان نيش سوزني را ندارد چگونه مي تواند در جايگاه يك نويسنده و قلم بدست چنان جوالدوزي را به خوانندگانش فرو كند، و به روي مباركش هم نياورد و حتا پوزشي هم نخواهد!؟ چندي پيش در روزنامك جستاري كه مي توان گفت با ساير نوشتارها متفاوت بود و به ويژه براي كساني چون من كه هنوز از نوشتن و خواندن در مورد استوره هاي ايراني سير نمي شوم، آمده بود اين نوشتار در مورد استوره ي كيخسرو بود كه نويسنده ي گرامي آن مرتضا ثاقب فر بودند، در پي اين نوشتار در بخش پيام هاي روزنامك نقدي بسيار ارزنده از نويسنده گرامي اميدعطايي آمده بود، من به نوبه ي خود از اين گفتمان عرفاني كه بر پايه ي انديشه نيك بود هنوز بهره ي كافي را نبرده بودم كه با نقد ديگري كه از نقد اميدعطايي شده بود و اينبار توسط مدير روزنامك صورت گرفت روبرو شدم،تا اينجاي راه هيچ مشكلي پيش نيامده بود بجز دشوار بودن پي گيري نقدها كه اگر در خود تارنگار آن ها را بصورت جستاري مي آوردند خواندنش بسيار آسوده تر مي شد كه نشد، و اينكه از استادثاقب فر تقاضا شد كه به روشنگري نقدها بپردازند و از اوقات گرانمايه شان زماني را نيز به خوانندگان روزنامك اختصاص دهند، كه ناگهان در زماني بسيار كوتاه مانند آذرخشي كه در آسماني تاريك بجهد مدير روزنامك سخنگوي ثاقب فر گرامي شد و با گفتن اينكه نقدها ي كم مايه و بي ارزشند و ايشان(ثاقب فر) وقت شان ارزشمند تر از اين است كه بخواهند به چنين كارهاي بي ارزشي بپردازند، و پس از آن هم تا آمدم به خودم بيايم،تمام نقدها و آثار جرم را پاك كردند، تو گويي نه آذرخشي بود و نه روشنايي اندكي، و من ماندم و آن آسمان تاريك تاريك... مسعودلقمان گرامي حتا به خود رنج پوزش خواهي از خوانندگان بيكار و بي مايه روزنامك را هم هموار نكردند، و من هنوز كه هنوز است نمي توانم بفهمم استوره كيخسرو كه در شاهنامه هميشه نام او همراه با شادي و شادمانيست،و زندگي جاويد را نويد مي دهد چگونه به يكباره پر از تاريكي و غم و فرسودگي و هراس از سانسور سر درآورد.
نازنین متین 16 شهریور 1386
در این باره بخوانید

۱۳۸۶/۱۲/۰۶

بهرام روشن ضمیر - نقد مقاله ثاقبفر (بن بست کیخسرو و فساد قدرت سیاسی)


نوشتار جناب ثاقب فر از آن دسته نوشتارهایی است که نتیجه را در تیتر خلاصه میکند. بن بست کیخسرو!!! من و امید عطایی و ... خیلی ها با دیدن تیتر جا میخوریم. البته که تیتر تندی است. فساد قدرت سیاسی!!! نظریه منتسکیو و بسط آن به بهترین شکل توسط فیلسوفان متاخر. البته که روی کاغذ درست است. ولی در جایی که نمیتوان نظارت مردمی دموکراتیک را اجرا کرد باید به دنبال کسی گشت که چنان شایستگی و لیاقتی داشته باشد که قدرت برایش فساد آور نباشد. این امر خوشبختانه در ایران باستان رخ داد و در آیین پادشاهی ایران زمین به عنوان یک اصل پذیرفته شد. به طوریکه یکی از ویژگی های شاه این بود که نمیتوانست فاسد باشد. البته این بدین معنا نیست که در تاریخ ایران شاه مستبد و فاسد و ستمگر نداریم. ولی من ادعا میکنم که ما در ایران باستان سلسله و حکومت فاسد و مستبد و ستمگر نداشتیم. منظورم سلسله های ایرانی است و نه بیگانه و البته ادعای من مخالفان زیادی دارد. اگر بحث ما بحث فلسفی محض است که هیچ. ولی اگر فلسفه را به تاریخ ایران برده ایم (کاری که ثاقب فر شاید به بهترین شکل در ایران انجام داد و دستاوردش به دید من به مراتب بهتر از غول هایی چون ویل دورانت بود) باید کاربردی بنگریم و توجه کنیم که حالا که سخن از فساد قدرت سیاسی میزنیم، آیا نادیده میگیریم که در ایران باستان حکومتی فاسد نداشتیم، درحالیکه تفکیک قوای منتسکیو و نظارت پوپر وجود نداشت؟!!! در جهان دانش، هیچ اشکالی ندارد که کسی تئوری مطرح کند. هیچ اشکالی ندارد که کسی آنچه از امروز وام گرفته تا به گذشته ببرد. جناب ثاقب فر باید حق بدهند که به همین راحتی کسی قبول نکند که آنچه کیخسرو انجام داده به جهت بن بستی بوده که در زمینه سیاسی رخ داده است. باز بر خلاف گفته مسعود لقمان که میگوید : "در نظارت زمینی مردم با رای خود حاکمان خود را انتخاب می کنند، خود برای زندگی خود قانون می گذارند و خود بر اجرای قانون نظارت دارند. این مفهوم متاخر و جستن نشانی از آن در روزگار باستان، به بیراه زدن است. من نمی دانم چرا باید بر این اصرار کنیم که این مفاهیم جدید را در ایران باستان داشته ایم. جناب آقای عطایی فرد این مفاهیم نه تنها در ایران بلکه در هیچ کشور باستانی ای وجود نداشته است." منظور ثاقب فر اصلا این نیست. ثاقب فر خود روشن و واضح میگوید : "انديشه «نظارت زميني» بر قدرت فرمانروا که بتواند اين قدرت را مشروط و محدود سازد نه تنها به فکر کيخسرو نرسيده بلکه در سراسر تاريخ سياسي و فرهنگي ايران تا زمان انقلاب مشروطيت به ذهن هيچ ايراني راه نيافته بود. يکي از حيرت انگيزترين پديده هاي تاريخ ايران، حتي در اوج شکوفايي فرهنگ آن از سده هاي سوم تا پنجم هجري، بي توجهي دانشمندان ايراني به نظريات سياسي مطرح شده در يونان است."
از این روشن تر نمیتوان گفت که از نظر جناب ثاقب فر، این مفهوم در جهان وجود داشته و آنطور که لقمان و همراهان او چون بنکدار فرض میکنند، یکشبه در سده های اخیر اختراع نشده. ولی در ایران نیست. باز برمیگردیم به تیتر مقاله ثاقبفر: بن بست کیخسرو و فساد قدرت سیاسی. خود ثاقب فر میگوید کیخسرو برترین است. شایسته ترین است. و به همین جهت کنار میکشد. اینجا باید بگویم که این مسعود لقمان گرامی است که مقاله را خوب درک نکرده و اصلا منظور استاد را نگرفته است و نه امید عطایی. امید عطایی خوب گرفته و حالا با همه قدرت دارد پاسخ میدهد. او میخواهد ثابت کند که ثاقب فر اشتباه میکند. از چه جهت اشتباه میکند؟ از دو جهت. نخست اینکه چرا مدل یونانی (یونان باستان و نه مفهوم متاخر، جناب مسعود لقمان ) را ارزش دانسته و به طور غیر مستقیم مدل ایرانی به ضد ارزش تبدیل شده است. بی آنکه نگاه شود که مدل یونانی چه دستاوردی در یونان داشت و مدل ایرانی چه دستاوردی در ایران؟ و دوم اینکه ماجرا آنقدر هم که سیاه تصور میشود نیست و ایرانیان بدون آنکه از یونانی ها تقلید کنند، به نظارت زمینی باورمند بودند. استاد ثاقب فر کیخسرو را در حد پیامبران آورده و او را منجی بشریت میداند (بر اساس متون مقدس) ولی پاسخی برای این بن بست کیخسرو نمیدهند؟ البته ثاقب فر گرامی همانند همه ما اوستا را وحی منزل نمیداند. ولی هرکس که آنرا نوشته و موعود را ساخته، به ذهنش رسیده که کسی که یکبار به بن بست رسیده را در آن جایگاه نگذارد. آزموده را آزمودن خطاست. بی گمان نویسندگان این استوره ها و متون و باورها همه چیز را سر جای خودش گذاشته اند و کیخسرو در دید آنها نه یک خودکشی!!! کننده ای که همچون زمانه ما به دلیل بن بست معنوی و یا مادی مرگ را بر زیستن ترجیح میدهد، بلکه کسی است که بر طبق برنامه عمل کرده و به آسمان عروج کرده است. شاید استاد ثاقب فر بهتر از این نویسندگان، کیخسروی راستین را شناخته، ولی ما در مورد کاراکتر کیخسروی شاهنامه و متون کهن سخن میگوییم. از این جهت نمیدانم چرا مسعود لقمان سخن امید عطایی را تحریف!!! خواند. این نقد کاملا به جا بوده و به ذهن هرکسی میرسد. مقالات جناب ثاقب فر همواره در همه زمینه ها یکجا آگاهی هایی بس آموزنده میدهد. به طوریکه خواننده آثار تاریخی و ادبی ایشان میتواند مطمئن باشد که علاوه بر این موضوعات از سیاست و فلسفه و اقتصاد نیز چیزهایی فرا خواهد گرفت و این به دلیل حجم بالای دانسته های ایشان است. ولی قبول بفرمایید که این نوشتار هرگز توان اثبات این ادعا "نوميدي کيخسرو يک نوميدي فلسفي درباره نظام حکومت است" را ندارد. و حتا تلاشی نیز در این خصوص نمیشود. درحالیکه خود استاد معترفند که نظر ایشان خلاف آنچه دیگران گفته اند است و باید بیشتر تلاش شود تا از همه جنبه ها اثبات گردد. سخن دیگر درباره بحث نظارت زمینی و آسمانی است. استاد میگوید : "قدرت مطلقه اي که هيچ نظارتي بر آن جزنظارت آسماني خداوند» وجود ندارد، ناگزير و پرهيز ناپذير به تباهي و فساد خواهد انجاميد يعني مي بيند که حتي خداپرستي و خداترسي کامل نيز نمي تواند فرمانروايان را از فساد حفظ کند، زيرا در شاهنامه هيچ شاهي به اندازه او خداپرست نيست. پس اين پرسش پيش مي آيد که علاوه بر «نظارت آسماني» چه نظارت ديگري لا زم است تا قدرت فرمانروا را مشروط و محدود سازد؟" اینجا اصلا گزاره ها با نتیجه ای که گرفته میشود جور در نمی آید. کیخسرو خداپرست ترین شاه شاهنامه است. در نظر ایرانیان باستان و در آیین پادشاهی شاه، فر ایزدی دارد و به خداوند پاسخگو است و جانشین او بر زمین است. شاهانی چون جمشید با خدا رابطه مستقیم داشتند. حالا این کیخسرو که خداپرست ترین شاه است، ناگهان به کمک خداوند به او در حکومت شک برده!!! و ناامیدانه به بن بست رسیده!!! و خودکشی میکند!!! اگر چنین چیزی یعنی بن بست یک شاه به جهت فساد آور بودن قدرتش رخ دهد، باید برای یک شاه بی خدا رخ دهد. البته یک شاه بی خدا ولی دادگر که از طرفی خدا را از خود دور میبیند و از طرف دیگر میخواهد دادگر باشد و چون از نظریات فیلسوفان یونانی بی خبر است ولی نظریات منتسکیو و فیلسوفان عصر جدید را در زمینه فساد آور بودن قدرت!!! میداند پس عطای حکومت و حتا زندگی را به لقایش میبخشد. ولی برای کیخسرو نمیشود. چون کیخسرو به گفته خود استاد، خداپرست ترین شاه ایران است. استاد با آوردن مثال جمشید به خوبی ثابت میکند که نظارت آسمانی کافی نیست. چراکه جمشید با آنکه آنرا داشت ولی قدرت مطلقه داشتنش بر خداپرست بودنش چربید و قدرت را به خدا ترجیح داد و البته نابود شد. البته این تجربه خوبی برای آیندگان شد. جمشید تجربه نداشت ولی کیخسرو که تجربه جمشید را داشت و اگر حقیقتا خداپرست بود، اشتباه جمشید را نمیکرد. خود استاد نیز به اینجای مقاله که میرسد مینویسد : "حال که قدرت مطلقه و بي همتا به طور اجتناب ناپذير باعث فساد مي شود، همان بهتر که من که هنوز پيش خداوند آبرو دارم و ناسپاس نشده ام ترک جهان گويم تا روانم به بهشت برود." این یعنی اعتراف به همان عروج عرفانی و فنای فی الحق و آماده شدن برای بازگشت در آخر زمان. چیزی که مسعود لقمان شدیدا به آن حمله میکند. درحالیکه خود استاد ثاقب فر آنرا پذیرفته است. ولی در زمینه نظارت زمینی، چرا استاد ثاقب فر آنرا در ایران باستان انکار میکند؟ از مسعود لقمان گرامی خواهش میکنم تا اندیشه خود را به نام استاد ثاقب فر مطرح نکند. اینکه این مفاهیم مدرن است و در دوره باستان در هیچ جا نبود، سخن شماست جناب لقمان. سخن استاد نیست. شاید هم باشد. ولی حجت من این مقاله است. در این مقاله هرچه به پایان نزدیک تر میشویم این موضوع عیان تر میشود که منظور استاد نه نظریات مدرن، بلکه نظریات یونان باستان است و ایرانیان در تقلید نکردن از آنان محکوم شده اند. ولی شگفت زده شدم که مسعود گرامی سخن گفتن از مشاوران شاهان و مجالس مهستان در دوره های گوناگون به ویژه دوره اشکانی به عنوان نظارت زمینی را خنده آور دانستند!!! کجای این موضوع خنده آور است من نمیفهمم. نظارت که میدانیم یعنی چی. زمینی هم که میدانیم یعنی چی. نظارت زمینی یعنی نظارت از روی زمین. آیا آن مشاوران و بزرگان (به گفته لقمان مهستان جای بزرگان بود و نه عوام) روی زمین زندگی نمیکردند؟ از فضا با تلسکوپ به شاهان ایرانی نگریسته و حکم عزل آنان را صادر میکردند؟!! (نیازی به یادآوری این همه برکناری شاهان در دوره های اشکانی و ساسانی نیست) از کجای اصطلاح نظارت زمینی استاد ثاقب فر، مفهوم دموکراسی عوام مسعود لقمان مشتق شد، خدا میداند. به همین دلیل هم هست که میگویم بهتر است خود یک نویسنده به همراه خوانندگانش از نوشتارش دفاع کرده و اینچنین عرصه نقد را خالی نگذارد. نتیجه اش این میشود که مسعود لقمانی که اندیشه و دیدش بسیار دور از استاد ثاقب فر است میشود مدافع مقاله و من که شاید نزدیکتر هم باشد باید آنرا نقد کنم
بهرام روشن ضمیر
در این باره بخوانید
امید عطایی فرد - نقد مقاله ثاقبفر (بن بست کیخسرو و فساد قدرت سیاسی)
نازنین متین - نقد مقاله ثاقبفر (بن بست کیخسرو و فساد قدرت سیاسی)

۱۳۸۶/۱۲/۰۵

امید عطایی فرد - نقد مقاله ثاقبفر (بن بست کیخسرو و فساد قدرت سیاسی)


خوانندگان ارجمند، در پی درج مقاله ای گمراه کننده از مرتضا ثاقبفر (بن بست کیخسرو و فساد قدرت سیاسی) در وبلاگ روزنامک به نکاتی درباره این مقاله اشاره کردم که مورد هتاکی و سپس حذف نقد من از سوی مدیر روزنامک (مسعود.ل) که دارای اخلاق روزنامه نگاری نیست، قرار گرفت. برای آگاهی شما نقد سانسورشده ی خود را فرستاده ام تا به داوری بنشینید. / امید عطایی فرد

۱. خودکشی کیخسرو نه به سبب بن بست سیاسی بلکه برای برداشتن واپسین گامی بود که در عرفان ایرانی : فنا در راه حق خوانده میشود. و هیچ ربطی به فلسفه سیاسی ندارد. (بنگرید به : عرفان در ایران باستان/ دکتر کیایی نژاد/ انتشارات عطایی) به راستی چطور ممکن است کسی که به پایه پیامبری و دیگر مدارج والا رسیده، به بن بست برخورد کند؟ کیخسرو میتوانست بدون خودکشی هم از تخت پایین بیاید. همان کاری که لهراسپ انجام داد و خود در سالهای پایانی عمرش در آتشکده نوبهار معتکف شد. قبل از کیخسرو پادشاهان نیکویی چون فریدون و منوچهر نیز بوده اند که طبق منطق آقای ثاقبفر میبایست خودکشی میکردند!! بخصوص که کار فریدون در کشتن زهاک، بزرگتر از کارهای کیخسرو بود.
خودکشی کیخسرو جای تردید دارد: به موجب دینکرد کیخسرو به نهانگاهی منتقل شد و آنجا تا رستاخیز تن وی بی مرگ خواهد ماند. (حکمت خسروانی، ص ۱۷۲). هاشم رضی مینویسد: کیخسرو در سلوک و تزکیه بدان مرحله رسیده بود که طباع تام یا فره وشی یا روان مینوی خود را در زمان حیات از تن بیرون برده و به جایگاه مینوی جاودانان و قدسیان، عروج و با آنان دیدار کند.
۲. اینکه نظارت زمینی تا انقلاب مشروطیت به فکر هیچ ایرانی نرسیده بود، بی پایه است. آیا رایزنی داریوش بزرگ و یارانش را فراموش کرده اید که درباره دو نظام دیگر: گروه سالاری (الیگارشی) و مردم سالاری (دموکراسی) در تاریخ هرودوت آمده است؟ پاسخ هوشمندانه داریوش هخامنشی به دوستانش، ایران را چندین سده ابرقدرت جهان نگه داشت. آیا در دوره اشکانیان که دو مجلس کهستان و مهستان مراقب شاهنشاه ایران بودند، شامل نظارت زمینی نمیشود؟!! مفهوم متاخر نظارت زمینی در غرب بیشتر در حد همان مفهوم مانده و باندهای قدرت و کارتلها اجازه نمیدهند آرای مردم بر ضد منافع آنان به جریان افتد. در جهان باستان به ویژه ایران، پادشاهی، تکامل جمهوری بوده! پیش از شهرنشینی، مردم روستایی یا کوچ نشین، با رای خود کدخدا یا رییس قبیله را برمیگزیدند اما با پیدایش شهرها و سپس کشور، نوع دیگری از حکومت اجتناب ناپذیر مینمود. دیگر اینکه با آمدن این مفهوم جدید چرا هنوز در اروپا شاهد نظامهای پادشاهی هستیم؟ زیرا روشنفکران یا مردم آنجا تعارضی میان دموکراسی و پادشاهی نمیبینند. ایراد من به ثاقبفر در تهمت فساد سیاسی به زرینترین بخش تاریخ میهنم است. ایشان بفرمایند در کشوری که یک سرش چین و سر دیگرش روم بود چگونه میشد نظارت زمینی یا همان جمهوریت کذایی را پیاده کرد؟ امروزه روز که ده ها جور بوق و کرنا داریم هنوز مردم دنیا نامزدهای ریاست جمهوری را به درستی نمیشناسند وای به آن زمان که بدون رادیو و تلویزیون و روزنامه و دیگر رسانه ها که چندسد میلیون ایرانی باید شجره نامه و کارنامه نامزدها به آگاهیشان میرسید. دیگر اینکه در همه ی کشورها ابزار فشار و مرجعی برای تعیین صلاحیت نامزدها وجود دارد. همین صافیها و فیلترها نظارت زمینی را هوایی میکند!!
۳. آیا آن نظام سیاسی در شهرک آتن (و نه کل یونان) براستی دموکراسی از نوع امروز بود؟!! زنان و بردگان حق رای نداشتند. و همین نظام نیمچه دموکراسی هم به نوشته«اومستد» و «گیرشمن»، ارمغان داریوش بزرگ به یونانیها بود. اگر دانشمندان ایرانی به نظریات سیاسی افلاتون و ارستو توجهی نشان نمیدهند به این دلیل است که فلسفه سیاسی و نظام کشورداری در ایران آریایی را کاملتر و بهتر میدانستند. ارستو که برده را افزار جاندار میدانست نمیتوانست مورد پسند ایرانیانی باشد که به آزادگی انسانها ارج مینهادند. مفهوم نظارت زمینی یعنی اینکه چند نفر یا گروه روی زمین به کارهای فرمانروا نظارت داشته باشند. هر کسی که از الفبای سیاست و کشورداری آگاهی داشته باشد میداند که مردم عوام قادر نیستند شبانه روز به کلیات و جزئیات کشورشان توجه و نظارت داشته باشند بلکه این وظیفه را نمایندگان و موکلان مردم بر عهده دارند. بنابراین در هیچ جای دنیا نظارت زمینی به آن معنی مورد نظر شما وجود ندارد و فرد یا نهادی خاص به این کار میپردازد. مردم انتخاب میکنند و نه نظارت. دیگر اینکه جناب ثاقبفر از یاد برده اند که «نظارت» با «دخالت» تفاوت دارد.
۴. کیخسرو نه با توس بلکه با فریبرز عموی خود بر سر تاج و تخت رقابت دارد و این اختلاف نظر از رویارویی گودرز و توس سرچشمه میگیرد. کیخسرو با گشودن دژ بهمن برتری و شایستگی خود را برای پادشاهی نشان میدهد. آیا همین آزمون نشانه نظارت زمینی نیست؟! (یک نوع شرط بندی میان توس و گودرز) آقای لقمان نه شما و نه آقای ثاقبفر تاریخ هرودوت را به درستی نخوانده اید. درباره این مفاهیم به قول شما «جدید» آمده که اتانس یکی از هفت یار داریوش بزرگ میگوید: پیشنهاد میکنم حکومت پادشاهی را کنار بگزاریم و مردم را صاحب اختیار سازیم چراکه در واقع نام و عنوان مردم و دولت یکی است. (ص ۲۱۸، ترجمه وحید مازندرانی). به خوانندگان پیشنهاد میکنم پاسخهای مگابیز و داریوش را بخوانند تا مجبور به بازگویی نشوم. من نیز مانند تمام جامعه شناسان و پژوهشگران بر این باورم که دادن دموکراسی به مردم نابالغ بسیار خطرناک است و نیاز به دوران گزار دارد. دیگر اینکه قدرتهای پشت پرده هستند که بر دموکراسی، نظارت زمینی دارند نه برعکس!!! و باز هم میگویم که با نگرش به پادشاهی های نوین اروپایی، دموکراسی میتواند هم با جمهوری و هم با پادشاهی بدون تعارض باشد.
۵. درباره بهرام گور و مساوات میان مردم و سپس ربط دادن آن به اصل نظارت زمینی و مشارکت مردم در حکومت، شما دچار سفسطه شده اید. مگر خودتان در کتاب «شاهنامه و فلسفه تاریخ ایران» نگفته اید که با مهربانیها و بخششهای همین بهرام گور، مردم بسیار ناسپاسیها کردند و کشور را به ورطه نابودی کشاندند؟ مردمسالاری یک سراب و دروغ است و در همه کشورهای بزرگ، گروه سالاری یا تک سالاری حکمفرماست. آیا در همان مثالی که از روستاییان آوردید، (و بر ضد دیدگاه خودتان است!!) مشارکت کذایی و برابری در حاکمیت، منجر به هرج و مرج نشد؟ فلسفه سیاسی ایران نه بر پایه مردمسالاری بلکه بر مبنای شایسته سالاری بوده است. شما که به عنوان یک جامعه شناس نیز مطرح هستید چرا از آن کتاب خودتان عقبگرد کرده و پارادوکس دموکراسی و استبداد را که از سوی نامی ترین جامعه شناسان معاصر مورد توجه قرار گرفته، نادیده می انگارید؟ مگر نه آنکه بارها در نظامی دموکراتیک مردم به رژیمی فاشیستی رای داده اند؟!
۶. درباره مشارکت ملی در شهریاری یا به قول آقای ثاقبفر: «نظارت زمینی» این نکته ها درخور نگرش است: گزینش زو (زاب) پسر تهماسپ و نیز کی قباد به پادشاهی و همچنین نخستین شاه ماد (دیاکو) از سوی مهستان (شورای بزرگان ایران) انجام گرفت. بهرام گور نیز با گزراندن یک آزمون خطرناک، شایسته پادشاهی دانسته شد.
۷. آیا ستایش افلاتون از فلسفه پادشاهی در ایران را فراموش کرده اید که نوشته : نمونه کامل حکومت پادشاهی را در ایران میتوان یافت. من درباره معایب و مسایل دموکراسی در کتابم (پادشاهی در استوره و تاریخ ایران، ص ۵۲ تا ۵۸ و نیز در گفتار نهم) نقل قولهایی از سپینوزا، برتراند راسل، فرانتس نویمن، اریک لیدمان، اریک فروم و غیره آورده ام. همچنین دیدگاه امیرشاپور زندنیا درباره دو گونه دولت در ایران (دودمانی و پادشاهی) بسیار درخور توجه است. (ص ۶۵)
۸. در گفتار پنجم کتابم (شاه و موبد) از موازنه قدرت میان دو نهاد دولتی و دینی در ایران سخن گفته ام. آن نظارت زمینی که شما منکر هستید، از سوی موبدموبدان که قاضی القضات نیز به شمار میرفت، انجام میگرفت. در کتاب «تاج» آمده دو بار در سال بار عام داده میشد و با حضور «بزرگ موبدان» و «بزرگ دبیران» به شکایات مردم رسیدگی و اگر شاه مقصر بود، محکوم میشد.
۹. در کل و نه مطلق، همه نویسندگان و مورخان کهن از روش سیاسی و کشورداری و مردم داری شاهان ایران ستایشها کرده اند که خود کتابی جداگانه میشود.
۱۰. درباره ناپدید شدن کیخسرو این روایت را نیز نمیتوان از دیده به دور داشت که کیخسرو: افراسیاب را کشت و خود به کنگ دژ شد و پادشاهی رابه لهراسپ داد. (بن دهش، ص ۱۴۰) کیخسرو در رده جاودانان و زندگان است (بنابراین نمیتوانسته خودکشی کرده باشد) و در رستاخیز سوار بر کنگ دژ کیهانی خود بازمیگردد. (شگفتیهای باستانی ایران، ص ۳۲۴)
۱۱. ايرج و سياوش، با وجود دلاوري بي همتاي خود، در برابر بدي مقاومتي نمي کنند و مسووليتي در برابر کشور و مردم ايران براي خود نمي شناسند/ ثاقیفر
این دیدگاه نادرست است. سیاوش داوطلبانه به پیکار با افراسیاب میشتابد و چون دشمن آشتی میجوید با رایزنی موبدان و رستم آن را میپذیرد. هر دو پهلوان یعنی رستم و سیاوش مخالف پیمان شکنی کاووس و نبرد بیهوده با دشمن هستند. در مهریشت آمده که پیمان با حتا دشمن نیز باید محترم شمارده شود و دیدگاه آقای ثاقبفر بسیار عجیب و غریب است. زیرا ایشان متوجه شرایط و ضرورتها نیستند. سیاوش نمیتوانست به روی کاووس و سودابه شمشیر بکشد. کردار سیاوش نه بی مسئولیتی بلکه بزرگترین فداکاری برای میهنش بود. او در آغاز نمیخواست در توران بماند بلکه قصد عبور به سرزمین دیگری داشت. سیاوش با یاران اندک خود هیچ بختی برای پیروزی در دل خاک دشمن نداشت و هوشیارانه و جوانمردانه میخواست از مرگ بیهوده ی یارانش جلوگیری کند. آیا امیرکبیر هم مسئولیتی در برابر کشورش احساس نمیکرد که بدون مقاومت اجازه داد رگش را بزنند؟!!
۱۲. ايرج به رغم اندرزهاي درست پدرش فريدون که بايد نيرو بسيج کند و به پيکار تور وسلم، برادران حسود و بدسگال و بدکردارش برود، به گرگ منشاني چون تور و سلم تسليم مي شود و ايران را بي پناه مي گذارد/ ثاقبفر
ایرج نیز نه با دشمن بلکه با برادرانش میخواست به مذاکره بپردازد و آنان تا آن زمان هنوز به ایران حمله نکرده بودند. ایرج میخواست با تدبیر، دل کینه ورشان ر ا به دام آورد و پیامبر نامه ی فریدون به برادرانش بود. فریدون به ایرج اندرز داده بود نه فرمان جنگ. کوتاه آمدن ایرج نیز به دلیل جلوگیری از برادرکشی و خونریزی بود وگرنه در آزمون فریدون (داستان دختران شاه یمن) ایرج در نبرد با اژدها از هردو برادرش دلیرتر بود. بی گمان اگر ایرج و سیاوش مانند کیخسرو پدرشان به دست دشمن کشته میشد به خونخواهی میپرداختند.
۱۳. آقای ثاقبفر آیا آن نظامی که مورد نکوهش شماست تا این اندازه انعطاف نداشته که کاووس در زمان حیات خود، کیخسرو را به تخت بنشاند و خود کیخسرو نیز داوطلبانه کناره گیری کند و تخت را در میان شگفتی همگان به لهراسپ بسپارد؛‌ کسی که درجه چندان بالایی نداشت اما به دلیل خردمندی و اخلاق والایش به پادشاهی برگزیده میشود.
اگر اندکی روانشناسی بدانیم با نگرش به اشخاص نامدار و گمنامی که در جای جای این جهان زیستند و در اوج قدرت و ثروت، کناره جستند یا خودکشی کردند آنگاه دیگر این حرف غیرمنطقی را نخواهیم زد که خودکشی کیخسرو نشانه بن بست سیاسی و حکومتی بوده است. از سوی دیگر، بن بست فردی و آرمانی نیز در کار نبوده بلکه کیخسرو در جهت تکامل معنوی و عرفانی خواهان رسیدن به جهان مینویست. --------- امید عطایی فرد

* خوانندگان علاقمند را برای آگاهی بیشتر رجوع میدهم به کتابم: پادشاهی در استوره و تاریخ ایران/ امیدوارم این بحث بسیار بازتر و گسترده تر شود تا یک بار برای همیشه رای دادگاه تاریخ به سود نیاکانمان باشد./ پاینده باد ایران بزرگ

در این باره بخوانید

بهرام روشن ضمیر - نقد مقاله ثاقبفر (بن بست کیخسرو و فساد قدرت سیاسی)
 نازنین متین - نقد مقاله ثاقبفر (بن بست کیخسرو و فساد قدرت سیاسی)

۱۳۸۶/۱۱/۲۶

امروز با امید عطایى


روزنامه ایران/ گروه فرهنگ و هنر ـ سایر محمدى:

«آفرینش خدایان» و «نبرد خدایان»، «حافظ در آستانه پیر مغان» و «ایران در پس پرده تاریخ» عناوین كتاب هایى بودند كه به قلم امید عطایى منتشر شده اند، امید عطایى متولد ۱۳۴۴ تهران، نزدیك به ۱۵ سال در حوزه فرهنگ و تمدن ایران باستان مشغول تحقیق و پژوهش است و در هفته گذشته كتاب «شگفتى هاى باستانى ایران» و «پیامبر آریایى» را توسط انتشارات آشیانه كتاب و انتشارات عطایى به بازار فرستاد.

پرسش: آقاى عطایى، طى سال هاى اخیر آثار فراوانى در زمینه زرتشت، اوستا و كیش هاى ایرانى منتشر شده اند، شما چه مباحث جدیدى در كتاب «پیامبر آریایى» آورده اید؟
پاسخ: الآن بهترین و كامل ترین كتابى كه در این زمینه در دست است «تاریخ كیش زرتشت» اثر مرى بویس است كه تا كنون سه جلد آن منتشر شده و از لحاظ اعتبار، كتابى نسبتاً كامل است. یعنى سیر تاریخى كیش زرتشت از آغاز تا دوره ساسانیان را بررسى مى كند. منتها تفاوتى كه كتاب من «پیامبر آریایى» با كتاب مرى بویس دارد، در این است كه مرى بویس منابع شرقى را در تحقیقات خودش مورد توجه قرار نداده بود. در حالى كه من منابع شرقى را مورد استفاده قرار دادم و دیگر این كه زمان و مكان زندگانى زرتشت پیامبر را توانستم به دقت پیدا و تعیین بكنم كه حدود ۸۵۰۰ سال پیشینه دارد و در شهر رى به دنیا آمده بود. دوم این كه در این كتاب نشان دادم پیامبران دیگرى هم در اصل ایرانى بودند.براساس متن تورات، مورخان كهن و آثار باستان شناسان و از دیدگاه زبانشناسى، ایرانى بودن آنان را ثابت كردم.

پرسش: منابع تحقیق شما چه آثارى بودند؟ و به چه نتایج مشخص و ملموسى رسیده اید؟
پاسخ: من در این كتاب در چند حوزه به صورت موازى دست به تحقیق و پژوهش زده ام. یكى حوزه زبانشناسى، دیگر حوزه باستانشناسى بود و سوم در حوزه تاریخ و استوره شناسى و حتا زمین شناسى. همه این مقولات را مورد توجه قرار دادم و توانستم به نتایج تازه اى برسم و از آثار تاریخى قبل از اسلام و بعد از اسلام بهره هاى بسیار بردم و به صورت تطبیقى به كار پرداختم. از دیگر ویژگى هاى این كتاب این است كه بخش هایى از گاتاهاى زرتشت را از نو ترجمه كردم، كه كاملاً با ترجمه هاى دیگر تفاوت دارد. این ترجمه ها بر مبناى گزارش هاى پهلوى و از منظر زبانشناسى صورت گرفته است. از همه مهم تر در این كتاب من زرتشتى را كشف كردم كه در تحقیقات دیگران به آن اشاره نشده بود. این زرتشت در زمان هخامنشیان ظهور كرده بود و سرگذشت بسیار جالبى داشت كه معمولاً این زرتشت را با زرتشت پیامبر اشتباه گرفته اند. در این كتاب تئورى هاى جدید و نظریه هاى جدیدى مطرح شده و شور و حال تازه اى به پژوهش هاى اوستا شناسى و تاریخ ادیان خواهد داد.

از پشت جلد کتاب:
پیامبر آریایی کتابی است درباره رازآمیزترین چهره تاریخ ایران و جهان؛ فرزانه‌ای که از یک سو فرهنگ ودایی و اوستایی را فراز بخشید و از سوی دیگر، دانشمندان یونانی در پیشگاهش، شاگردوار زانو زدند. دامنه دیدگاه‌های او در درازنای تاریخ، فرهیختگانی چون فردوسی و حافظ و سهروردی را دربرگرفت و فروزه‌هایش به گونه‌ای بس شگفت‌انگیز در تند باد زمانه، همچنان روشنی‌بخش اندیشمندان ماند. از چنان دانش ژرفی برخوردار بود که جهان شرق او را حکیم، و جهان غرب او را افسون‌گر (مجوس) می‌خواندند. از فیساغورث و افلاتون تا هگل و نیچه، ستایشگر او بودند. اما پیامبر آریایی تا کنون پژوهشگران را در پس پرده‌های راز، پرسان و حیران به جا نهاده، زیرا زمان، مکان و جهان‌بینی او همچنان ناشناخته باقی مانده است. برای نخستین بار در زمینه پژوهش‌های اوستاشناسی، خوانندگان با یافته‌های نوینی آشنا می‌شوند که گام بزرگی در شناخت بنیادهای علوم انسانی است. این کتاب کوششی است برای پاسخ‌گویی به رمزهای ناگشوده و پایان دادن به چندگانه‌نگری و کشاکش پژوهشگران

۱۳۸۶/۱۱/۲۲

ايران باستان را به آشوب كشانده اند


گفت وگو با اميد عطايى فرد/ نسيم خليلى/ روزنامه شرق

پرسش: تاليفات و آثار شما نشان مى دهد در ميان موضوعات گونه گون تاريخ و دين و فرهنگ ايرانى، بيش از هر حوزه اى به تاريخ باستان ايران گرايش داريد، دليل اين علاقه چيست؟ آيا از نگاه شما مهجوريت نسبى تاريخ و فرهنگ باستان انگيزه محكمى است براى تحقيق بيشتر در اين عرصه؟
پاسخ: آرى... پس از فروپاشى سلسله ساسانى، نمى توان هيچ زمينه زيبا و شكوهمند فرهنگى و هنرى و علمى را يافت كه ريشه در ايران باستان نداشته باشد. هيچ دانشمند و اديب و فرمانرواى ميهن دوست دوران پس از ساسانى را سراغ نداريد كه چشمانش به سوى گذشته افتخارآميزش نباشد. ويرانه هاى ايوان مداين براى «خاقانى شروانى» باشكوه تر از قصر خلفاى عباسى است. اديبان ما نمادهاى ملى خود را در رخسار جم و كيخسرو مى جويند و نه در سيماى امويان و عباسيان. عارفان ما نيز رازهايشان را در تومار اسطوره ها و نمايه هاى باستانى مى پيچند تا غير، آن حروف را نخواند. هيچ جنبش سياسى و نظامى و فرهنگى ميهن پرستانه را سراغ نداريد كه نگاهى به ايران باستان نداشته باشد. پس از ساسانيان، روند روشنگرى و راه روشنفكران ايرانى، همساز است و آنان با آتشى نهفته در محرابشان، از نمادهايى يگانه سخن مى گويند؛ از فردوسى و حافظ و سهروردى گرفته تا هدايت و پورداوود و ملك الشعراى بهار و محمد معين و مانند آنها. هيچكس نمى تواند با پشت كردن به ميراث گرانبهاى نياكانش، خود را ايرانى بخواند. در اين ميان، آنچه چشمگير است، رويكرد روشنفكران ايرانى در همه دوران به حوزه مغانه و شالوده شناسى كيش زرتشت است. ببينيد شاگردان سهروردى كه علماى برجسته اى بودند در اين باره چه نوشته اند. به يادآوريد كه روشنفكران عصر مشروطه با چه شجاعتى آن آتش زير خاكستر را دوباره فروزان كردند.

پرسش: ظاهراً در ميان آثار و تاليفات شما، كتاب پيامبر آريايى از جذابيت و نوآورى بيشترى برخوردار است. درباره محتواى اين كتاب و روند تاليف آن بفرماييد.
پاسخ: پيش از نگارش «پيامبر آريايى»، در آثار پيشينم، بيش از پنجاه نظريه و تئورى ارائه داده بودم و اين آثار، سنگ بناى پيامبر آريايى به شمار مى روند. محتواى اين كتاب كه داراى پانزده بخش و يك «پيوست» است، مربوط مى شود به دين و عرفان و فلسفه. كوشيده ام تا اشتباهاتى را كه هنوز درباره زرتشت و جهان بينى او رواج دارد، روشن كنم. نشان داده ام كه ترجمه هاى موجود از گات هاى زرتشت، تا چه اندازه نادرست و آشفته است. دريافته ام كه چه گنج هاى گرانبهاى علمى و فلسفى در دل اوستا و متون پهلوى نهفته است. شما مى توانيد بدون هيچ تعبير و تفسيرى، به روشنى و آشكارا، نگره هاى شگفت انگيزى درباره «اختر- فيزيك» در كتاب پهلوى «بن دهش» بيابيد. پيام «پيامبر آريايى» اين است كه زرتشت، نه يك گبر آتش پرست، بلكه نماد ملى ايرانيان به شمار مى رفت. شوق به دانش و خردورزى، كشاورزى، شعر، فلسفه، عرفان، روان پژوهى، گياه شناسى و غيره و غيره، همه با زرتشت آغاز مى شود. يكى از دشوارترين بخش هاى اين پژوهش، سنجش و تطبيق متون اوستايى- پهلوى با تورات و انجيل و آثار افلاطون و غيره بود. بر اين باورم كه ارزش و اهميت تاريخ هاى شرقى اگر از تاريخ هاى غربى بيشتر نباشد، كمتر هم نيست. من در اين پژوهش به همه تاريخ ها و گزارش هاى در دسترس، چشم داشتم و از اين رو توانستم رازهاى بزرگى را بگشايم. به پيروى از فرموده فردوسى بزرگ، آنها را دروغ و فسانه ندانستم و كوشيدم براى اثباتشان از شواهد و نشانه هاى باستان شناسى و زبان شناسى بهره جويم. تاريخ سنتى زمان زرتشت را ششصد سال پيش از ميلاد (۶۰۰ ق. م.) مى داند. اين گاه شمار در نيم سده كنونى از سوى بسيارى از پژوهشگران رد شده است. اما به جز اندكى از آنان، بقيه نتوانستند تاريخ درستى را به دست دهند و به جاى تكيه بر اسناد و منابع، به حدس و گمان دست يازيدند. من براى نخستين بار دريافتم كه در آغاز فرمانروايى هخامنشيان فردى به نام «وارتوش» ظهور كرد كه زندگى نامه او با سپيتمان (زرتشت اصلى) درهم آميخت. يادآور مى شوم كه «زرتشت» يك لقب بود به معناى «روشنان زرين» و به مغانى گفته مى شد كه به اشراق مى رسيدند. اما «سپيتمان زرتشت» يا همان زرتشت نامدار، كجا و در چه زمانى زاده شد؟ خوشبختانه اسناد استوار تاريخى و باستان شناسى، دست در دست هم و يك صدا مى گويند كه وى در شهر رى (راغا) و پيرامون ۸۵۰۰ سال پيش به دنيا آمد. به تازگى آثارى ده هزارساله از رى باستان به دست آمده و تاييدكننده اين ديدگاه است. من نشان داده ام كه دودستگى و تضاد در گزارش هاى مربوط به زمان و مكان و سيماى زرتشت، برخاسته از اين واقعيت ساده است كه زندگى و داستان دو زرتشت با يكديگر آميخته شده است. البته زرتشت هاى ديگرى هم داشته ايم و براى نمونه مورخان مسلمان به «ابراهيم زرتشت» اشاره كرده اند. همه اين زرتشت ها از نژاد آريايى بوده اند، اما بزرگ ترين و برترين ايشان كسى نبود جز «سپيتمان زرتشت» سراينده گات ها كه دگرگونى بزرگى در كيش هاى مغانه پديد آورد. پيش از او بر اين باور بودند كه رخدادهاى گيتى، پيامد كشاكش دو ايزد روشنايى (اهورا) و تاريكى (اهريمن) است. اما زرتشت گفت كه اهريمن همان انديشه بد انسان در برابر سپندمينو يا انديشه نيك و بالنده است. وى آغازگر توحيد (يگانگى اهورا مزدا) و پيوندگار عشق و خرد بود. درباره زرتشت هاى ديگر، آگاهى هاى پراكنده اى در دست است كه بايد ترجمه و گردآورى شود. اما توضيح بيشترى درباره نام و لقب «زرتشت» بايسته است. درباره پيشوند اين نام يعنى «زرت» هيچ اختلاف نظرى نيست و همه مى گويند به معناى زرين و روشن است. اما درباره پسوند «زرت اوشترا» دو ديدگاه وجود دارد، يكى «اوشترا» را برابر با اشتر يا شتر دانسته و زرتشت را «دارنده شتر زرين» معنى مى كند كه با هيچ منطقى سازگار نيست. واژه «اوشترا» ريشه كلماتى چون استار (Star) و ستاره است و معناى تابش و درخشش مى دهد. پاره اى از مورخان يونانى و رومى درباره نام زرتشت نوشته اند: «پرتوى كه روشنى اش از ستارگان است». در كتاب «برهان قاطع» زرتشت: نور مجرد و نور يزدان معنا شده است. در يك كلام زرتشت يعنى: فروغ زرين.

پرسش: شما در اين كتاب به تاثير فراگير تمدن ايرانى بر بسيارى از فرهنگ ها و مظاهر تمدنى ملت هاى ديگر اشاره كرده ايد، مثلاً بودايى گرى، فلسفه يونانى، مسيحيت، يهوديت و غيره. به نظر شما اين انگاره در اين ابعاد گسترده بيش از اندازه ناسيوناليستى و ملى گرايانه نيست؟
پاسخ: همانگونه كه خود شما در پيش اشاره كرديد، اين كتاب مستند است؛ يعنى به گفته ها و نوشته هاى پژوهشگران ديگر اشاره شده است. به قول مولانا: «خوشتر آن باشد كه سر دلبران، گفته آيد در حديث ديگران» زمانى كه يك كشيش مسيحى از تاثير كيش هاى زرتشتى و ميترايى بر مسيحيت سخن مى راند و يا هنگامى كه پژوهندگان غربى از اثرپذيرى افلاطون و فلسفه يونان از ايران سخن مى گويند، به چه دليل نبايد به نقل قول از آنان بپردازم؟ ما نبايد از ابعاد گسترده تاثير ايران بر سرزمين هاى ديگر شگفت زده شويم زيرا ايران يك شبه قاره به شمار مى رفت كه همواره مرزهاى فرهنگى آن، بسى فراتر از مرزهاى سياسى و طبيعى اش، كشورهاى ديگر را درمى نورديد. آنچه كه جاى تعجب دارد، سكوت ما ايرانيان در برابر دروغ و غلو ناسيوناليستى ديگران است. اگر «نظامى گنجوى» مى گويد: «همه عالم، تن است و ايران: دل» از يك واقعيت تاريخى سخن مى گويد. فرهنگ و تمدن ايرانى، نه يك دستاورد محدود قومى و قبيله اى، بلكه يك خصلت و ويژگى جهانى است. اين ميراث به اندازه اى حسادت برانگيز است كه قوم هاى كوچك و بزرگ، كوشيده اند هر تكه از آن را به نام خود ثبت كنند! فرهنگ ميترايى را به نام «هلنى» جا مى زنند، بر سر «ابوريحان بيرونى» و «ابن سينا» و بسيارى از بزرگان ايرانى، عقال مى نهند، بر پاى «فارابى» چكمه قزاق مى كنند و گاهى هم كشاكش دارند كه «جلال الدين بلخى» آيا افغانى است يا غير؟