‏نمایش پست‌ها با برچسب ایران.اسلام.عرب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ایران.اسلام.عرب. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸/۰۷/۲۷

ایران.اسلام.عرب (۲۳)



پیوستها و گسستها (۲)
«آذرتاش آذرنوش» در کتاب «راه های نفوذ فارسی در فرهنگ و زبان تازی» که به پیش از اسلام پرداخته است درباره راهیابی تازیان به سرزمینهای غربی ایران مینویسد:
شاید همان طور که ابن کلبی میگوید این اعراب در زمان اغتشاش های داخلی اشکانیان در عراق جای گرفته باشند. لکن تردید نیست که آمدن ایشان به عراق آرام و بدون خونریزی رخ نداده است. همین که بدویان در این نواحی جای میگزیدند دیگر بیرون راندن آنها سخت دشوار میگشت. به این جهت شاهان ایرانی میکوشیدند از این بدویان شهرنشینانی بسازند که ضمنن سدی در مقابل دیگر تازیان بیابانگرد شوند. به این ترتیب گروهی از اعراب تحت حمایت ایران و گروهی تحت حمایت رومیان قرار گرفتند. این دو گروه برادر کینه ای شگفت آور از یکدیگر به دل گرفتند انچنانکه «نولدکه» اصل آن را بسیار عمیق و کینه ای قومی میان اعراب شمال و جنوب پنداشته است و آن را منشا جنگهای داخلی اسلامی میداند...
ساسانیان به سبب منافع سیاسی و تجاری که در عربستان داشتند سیستم چاپاری منظمی نیز در سراسر آنجا برقرار کرده بودند... بیگمان اقلیتهای زرتشتی متعددی در حیره و یمن و حضرموت و حجاز و مرکز عربستان ساکن بوده اند و نیز گروهی از اعراب به آیین زرتشت گرویده بودند... اشراف قریش فراوان به سوی شرق، به دربار شاهان حیره و یا شاهان ساسانی روی می آوردند. هاشم و برادرانش با بزرگان ایران و دیگر کشورها روابطی داشته و از آنها هدایایی اخذ میکردند... ابوسفیان که ظاهرن برای تجارت به سوی ایران میرفت توانست به حضور خسروپرویز نیز بار یابد...
در کتب اسلامی آمده است که قریش غنایی جز «نصیب» نداشت تا اینکه نضربن حارث به عراق رفت و عود نواختن و آواز عبادیان حیره را فرا گرفت و سپس آن را به مردم مکه بیاموخت. نام اکثر آلات موسیقی [عربی] و مصطلحات آن ایرانیست... پدر ابن محرز (موسیقیدان اهل حجاز) از پرده داران کعبه و از اصلی ایرانی بود... نفوذ ایرانیان در حجاز بیش از آن بوده که از ماورای منابع موجود استنباط میشود...
در میان اعراب خاصه بزرگان ایشان گاه به افرادی برمیخوریم که برای خود و فرزندان خود نامهای ایرانی برمیگزیدند. در «حیره» مشهورترین نام ایرانی «قابوس» بود... علاوه بر داستانهای ایرانی بیگمان تاریخهای ایرانی نیز در حیره رایج بوده است. تاثیر هنر تاریخ نویسی پارسیان بود که همچنان ادامه یافت و در دوران اسلامی باعث پیدا شدن بزرگانی از قبیل طبری و بلاذری و مسعودی و دیگران شد.

۱۳۸۸/۰۷/۲۲

ایران.اسلام.عرب (۲۲)


 ایرانی دو چهره (۲)
با پدرکشی شیرویه فرزند خسروپرویز ایران در آتش جنگهای داخلی سوخت و دامنه این برخوردهای خونین به چندین سده پس از اسلام نیز کشیده شد. آن ثبات و آرامش نسبی در زمان ساسانیان جای خود را به نبردهای بیهوده ای داد که مایه چندین پارگی ایران زمین گشت. فهرست و ذکر همه این برادرکشیهای پس از اسلام، صف آرایی ایرانی نامسلمان در برابر ایرانی مسلمان، ایرانی شیعه در برابر ایرانی سنی، و نیز ستیز سلسله های ایرانی با یکدیگر به جای همبستگی در برابر ستمهای خلافت تازی، از توان ما بیرون است و تنها نمونه هایی را می آوریم:
    کشته شدن یزدگرد سوم به دستور سردارش ماهوی سوری.
    در زمان خلافت عثمان با خیانت «براز بن ماهویه» که سالار و دهقان شهر مرو بود، تازیان بسیاری از مردم را کشتند و بسیار خانها غارت کردند. [تاریخ گردیزی]
    کشته شدن «بهآفرید مغ» به دست ابومسلم در پی شکایت موبدان.
    کشته شدن سنباد به دست اسپهبد گرگان؛ به حکم منصور عباسی.
    کشته شدن «فضل بن سهل» وزیر مامون به دست «غالب» پسر استادسیس و دایی مامون.
    جنگ عبدالله بن طاهر (پسر سردودمان طاهریان) با بابک خرمدین.
    جنگ عبدالله با مازیار بن قارن و دستگیری مازیار به سبب خیانت پسرعمویش «کوهیار» و فرستادن او به نزد خلیفه معتصم.
    جنگ افشین (خیذر بن کاوس) با همراهی برادرش «فضل» و «دیوداد بن زرتشت» با بابک خرمدین و اسارت بابک در پی نیرنگ افشین.
کشاکش کیشها چنان بود که از مرده هم نیز نمیگزشتند. در زمان فخرالدوله در شهر ری یک ایرانی زرتشتی به نام «بزرگ امید» بر سر کوه طبرک، استودان (دخمه) ساخت. محتسب ری به آنجا رفت و <بانگ نمازی بلند بکرد. استودان باطل گشت. بعد از آن «دیده سپاه سالاران» نام کردند>. [سیاست نامه]

۱۳۸۸/۰۵/۲۷

ایران. اسلام. عرب (۲۲)


ایرانی دو چهره (۱)
در اندرون من خسته دل ندانم کیست/ که من خموشم و او در فغان و در غوغاست [حافظ]
نامدارترین ایرانی که به کیش و کشور خویش پشت کرد سلمان فارسی (ماهبد بن بدخشان/ به روایت مجمل التواریخ) بود. نه ایرانیان ایرانگرا و نه تازیان عربگرا هیچیک دل خوشی از او به دلیل نقش اساسی اش در جنبش اسلامی و محبوبیتش در میان ایرانیان و عربهای اسلامگرا نداشتند. به ویژه هنگامی که در جنگ خندق، با چاره و تدبیر سلمان، رسول اسلام از دست دشمنان رهایی یافت، این حدیث طنین افکند که: <سلمان از ما و خانواده ماست>. ایرانی تباران دیگری نیز در خدمت اعراب مسلمان بودند؛ مانند: ابوضمیره که خود را از اولاد گشتاسپ میدانست. «سفینه» که نام قبلیش «مهران» و بنده «ام سلمه» بود، با این شرط آزاد شد که خدمت رسول اسلام را بپزیرد. پسر مهران با لقب «ابا مسروح» برای رسول اسلام اذان میگفت و در جنگهای «بدر» و «احد» شرکت داشت. گشنسب دیلمی، فیروز و داذویه از ایرانیانی بودند که در سال یازدهم هجری به فتوای رسول فتنه «اسود عنسی» را در شهر «صنعا» سرکوب کردند. در تاریخ ایران کمبریج [ج۴، چاپ ۱۳۶۳] آمده:<سرسپردگی سلمان به اسلام را این حقیقت به خوبی روشن میسازد که وی در فتح کشور خود به تازیان کمک کرد. زمانی که وی در راس سپاهی عرب دژی ایرانی را حصار گرفته بود خطاب به ایرانیان درون دژ به زبان خودشان فریاد برآورد که: < من تنها یک ایرانی چون شما هستم. نمیبینید که تازیان مرا فرمان میبرند؟ اگر مسلمان شوید از آیین ما منفعت خواهید برد و رهین منت آن خواهید شد. اما اگر بخواهید میتوانید بر آیین خود باشید و بدون تبعیت و انقیاد جزیه بدهید>. بالاخره وی ناگزیر گردید که قلعه را به قهر بگشاید. [ابونعیم اصفهانی]
 در همان کتاب اشاره شده:<هم ابوحنیفه و هم محمد توسی که یکی سنی و دیگری شیعه، اما هر دو ایرانی بودند، در مورد زنادقه سختگیرتر از فقهای عرب بودند... علمای ایرانی در این دوره نخستین اسلامی درباره ضرورت حمایت از برابری میان اقوام مختلف در اسلام، مصرتر از بسیاری از فقهای عرب بودند و حتا خود را اهل التسویه میخواندند. بالاخره باید یادآور گردید که سختترین مخالفت با غلات جنبش شعوبیه که مدعی تفوق ایرانیان بر اعراب بودند از میان خود ایرانیان (رجالی چون زمخشری و ثعالبی) برخاسته بود>. [بخش۱۴]
 نظام الملک ایرانی که بارها از دشمنان سلجوقیان ترک و عباسیان عرب ابراز نگرانی کرده، بر این باور است که پادشاهان دانا که نام و کارهای بزرگ داشتند اینها بودند: افریدون، اسکندر، اردشیر، نوشیروان عادل، امیرالمومنین عمر رضی الله عنه، عمربن عبدالعزیر نورالله مضجعه، هارون، مامون، معتصم، اسماعیل بن احمد سامانی، سلطان محمود رحمت الله علیهم. [سیاست نامه]ّ چگونه از دیدگاه سیاسی و مذهبی میتوان شاهان باستانی ایران را با خلفای اسلامی در یک رده جای داد؟ و به راستی که از ترکیب انوشیروان و عمر، فردی چون اسماعیل سامانی نمایان میشود! نمونه ای از یک ایرانی دوچهره که عمرولیث را تسلیم خلافت میکند و در عین حال از دیدن روی این هموطنش شرم دارد!... و غافل از این دوگانگی بود که نصربن سیار، واپسین والی اموی در خراسان گمان میکرد که «ابومسلم بهزادان» نه تنها عربیت را بلکه اسلام را نیز میخواهد از میان ببرد. وی به عمالش نوشت: <از خانه هایتان بگریزید و با اسلام و اعراب وداع آخرین گویید>. [ابن قتیبه: الامامه]
 فراسوی اسلام و عرب، ابومسلم با اشتباه بزرگ خود (جایگزینی عباسیان به جای امویان) بازسازی ایران بزرگ را قرنها به عقب انداخت. دوچهره بودن ابومسلم را که خود را «امیر آل محمد» میخواند از خیزشهای پیروانش میتوان دریافت که از همه رنگی (زرتشتی و مسلمان و غیره) بودند.
مهیار دیلمی شاعر شیعه ایرانی در عصر آل بویه، هم به اصل و نسب خود و هم به اسلام میبالید.

۱۳۸۸/۰۵/۲۲

ایران. اسلام. عرب (۲۱)


نبرد دبیران (۲)
محمود غزنوی در نامه‌ای برای «بوعلی الیاس» امیر کرمان نگاشت: <دیلمان در عراق فساد و ظلم و بدعت آشکار کرده اند. یاران رسول را آشکارا لعنت میکنند و عایشه صدیقه را که اُم المومنین است، زانیه میخوانند. و الله و رسول را ناسزا میگویند و نماز و روزه و حج و زکات را منکرند. چون این هال، مرا معلوم گشت، روی به عراق آوردم و لشگر ترک را که همه مسلمانان پاکیزه و حنفی مذهبند، بر دیلمان و زندیقان و باطنیان گماشتم تا تخم ایشان بگسستم. بعضی به شمشیر ایشان کشته شدند و بعضی گرفتار بند و زندان گشتند و بعضی در جهان آواره شدند. و نگزاشتم که یک دبیر عراقی قلم بر کاغذ نهد که دانستم کار بر ترکان، شوریده دارند>.
 ابوموسا اشعری به این دلیل که کاتبش فردی ترسا (عیسوی) بود از عمر بن خطاب کتک و تپانچه خورد. سده ها بعد آلپ ارسلان زمانی که میفهمد یکی از دبیران بارگاهش شاعی و رافضی است میگوید که او را تا نیمه جان شدنش چوب بزنند و به درباریان چنین پند میدهد: <من بارها با شما گفتم که شما ترکان لشگر خراسان و ماورالنهر هستید و در این دیار بیگانه اید. و این ولایت به شمشیرو قهر گرفته ایم و ما همه مسلمان پاکیزه ایم. دیلم و اهل عراق اغلب بدمذهب و بداعتقاد و بددین باشند. و میان ترک و دیلم دشمنی و خلاف امروزینه نیست بلکه قدیم است. اگر قوت گیرند و ضعفی در کار ترکان پدید آید هم از جهت مذهب و هم از جهت ولایت، یکی از ما ترکان بر زمین نمانند. و از خر و گاو کمتر باشد آن مردم که دوست و دشمن خویش نشناسد >.[سیاست نامه]
 به گفته ی بلعمی گروهی از زنادقه چون صالح عبدالقدوس، عبداله بن مقفع، یزدان داد و عبداله بن داوود گرد هم آمدند و گفتند: «باید که یکی قرآن بنهیم همچنین به فصاحت... و به سخن ومعنا... به مردم بنمایی که قرآن را محمد نهاده است».
 ابن راوندی از متفکران مادی که 114 کتاب و رساله نوشته بود در کتاب الزمرد: معجزات ابراهیم، موسا، عیسا و محمد را سحر و جادو دانسته و هم او کتاب الدامغ را در رد کتاب مسلمانان نگاشت. کتاب عبث الحکمه را در تایید ثنویت، کتاب البصیره را در رد اسلام و کتاب القضیب را در باب حادث بودن علم خدا نوشت. یونس بن ابی فروه کتابی در باره ی اشتباه های اسلام نوشت. ابن ابی العوجا نیز در معارضه با قرآن کتابی نوشته بود. گویند ابن ابی العوجا در ظاهر مسلمان و در باطن مانوی بود و عقیده ی خاصی در باره ی دو اصل خیر و شر داشت، برخی از مانویان او را پیغمبر دانسته اند. [بدءوتاریخ].
 هنگامی که ابن ابی العوجاء را در کوفه می کشتند اعتراف کرد که چهارهزار حدیث، جعل کرده که با آن ها حلالها را حرام و حرام ها را حلال کرده است. به گفته ی تبری فرماندار کوفه او را در سال 155 به قتل رسانید و بشار مرثیه ای در رثای او سرود. ابوعبیدمعمر بن مثنا در انتقال مواریث یهودی خود به اسلام می کوشید. جاحظ در رسائل خود می گوید محفل ابوعبیده همواره آکنده از سیاست اردشیربابکان و انوشیروان است. در باره ی ابن مقفع می گوید معدن علمش کتاب مزدک و گنجینه ی حکمتش کلیله و دمنه است. محمد ایرانشهری مردی بود که دعوی نبوت عجم کرد، چیزی جمع کرد به پارسی که <این قرآن من است>. دیگر احمدبن زکریای کیال برخاسته از نیشابور بود. چنین گفت که <مرا فرموده اند که این شریعت را فرو نهم و شریعت دیگر پیدا آورم>.
 محمودرضا افتخارزاده با اشاره به ترفندهای شعوبیه از روایتی (صفار: بصائر، ج ۷) یاد میکند که دختران مدینه برای دیدن دختر یزدگرد صف کشیدند و از درخشندگی چهره او مسجد مدینه نورانی شد؛ و می افزاید که شعوبیه خواسته اند بگویند: <در اینجا نور فر ایزدی بر نور نبوت محمدی برتری می یابد>... <در شعر هجایی – حماسی جناح ناسیونالیست شعوبیه ستیز پنهانی با اسلام در تمامیت آن به چشم میخورد... محترمانه ترین طعنه های به یادگار مانده از آن دوران، تعابیر فردوسی از اعراب است... جاحظ شعوبیه را متهم میکند که در طعنه بر عصای عرب در واقع به پیامبر اسلام طعنه میزنند زیرا آن حضرت قبل از بعثت چوبدستی در دست داشته است... کلیه جناحهای شعوبیه مخصوصن جناح ناسیونالیست آن بر قداست و طهارت مطلق پیشینه سیاسی ایران باستان مخصوصن ساسانیان تکیه و تاکید بسیار داشتند. تلاش بسیاری شد تا دین باستانی ایران (زرتشت) با همان تصورات مذهبی عصر ساسانی رواج پیدا کند. مبالغه در عظمت و قداست زرتشت و آسمانی بودن کتاب او (اوستا) و حتا در برخی موارد ارجحیت آن بر قرآن و کوشش برای به رسمیت شناختن هرچه بیشتر آیین زرتشت در کنار دیگر ادیان آسمانی و اهل کتاب از جمله اقداماتی بود که در جبهه ادبی صورت میگرفت... > [شعوبیه نهضت مقاومت ملی]

۱۳۸۸/۰۵/۱۵

ایران. اسلام. عرب (۱۹)


تشیع: گره گاه ایران و اسلام (۱)
هیچ مذهبی مانند تشیع در کشمکش ایران و عرب، مجوسیت و اسلامیت، دچار این همه پیچیدگی و ابهام نیست. این مذهب از یکسو دستاویز باستانگرایان ایرانی در برابر اسلامگرایان ایران و عرب بود؛ و از سوی دیگر سنگر پیروان اهل بیت در برابر اهل سنت به شمار میرفت. بعدها پس از غیبت مهدی (امام دوازدهم)، دو روی اصلی سکه تشیع را هفت امامی ها و دوازده امامی ها تشکیل میدادند. اولیها پرچمدار شیعه سیاسی و ایرانگرا و دومیها علمدار شیعه مذهبی و اسلامگرا بودند. نظام‌الملك نوشته است كه «سينباد» گبر، سپهسالار ابومسلم، با همياري شاعيان (پيروان تشيع) و رافضيان و خرمدينان، به كينخواهي ابومسلم به جنگ با تازيان پرداختند و: مذهب خرمه‌ديني با گبري و تشيع آميخته شد و بعد از آن، در سِر [پنهاني]، با يكديگر مي‌گفتندي تا هر روزي پرورده‌تر مي‌شد تا به جايگاهي رسيد كه اين گروه را مسلمانان و گبران: خرمه‌دينان مي‌خواندند.
 «شهاب‌الدين تواريخي» از قول علي موسي الرضا (امام هشتم شيعيان) خطاب به «فضل بن سهل ـ ذوالرياستين» وزير مامون نوشته است: ــ كار شما رافضيان نه خدايي باشد كه همه هوايي باشد... پدرت كه گل‌گيري كردي در آتشكدهاي گبركان، آورد تا بدين جا رساند كه كليد مشرق و مغرب در دست تو نهاد و خاتم خلافت روي زمين در انگشت تو كرد...
 و سپس مي‌نويسد كه «فضل» به «مامون» مي‌گويد: ــ‌ اين علوي حجازي قصد تو مي‌كند و در سِر، شيعه را بر تو بيرون خواهد آوردن...
«تواريخي» در بخش ديگري از نوشتارش رافضيان را از ريشه گبركان مي‌داند. [برگرفته از: گنجينه سخن، جلد سوم] نوشتار شهاب الدین تواریخی نشانگر آن است که چگونه جناح باستانگرای ایران میخواست با یک رشته چاره و تدبیر، میان پسرعموهای عباسی و علوی را به سود خودش شکرآب کند. و اینکه چگونه امام رضا با هوشیاری به این نیرنگ پی برده بود؛ هرچند کاری از پیش نبرد. در یک کلام، متظاهران به اسلام و به ویژه تشیع، علی را نه تنها رویاروی محمد، بلکه بعدها فراتر از او قرار دادند. در کتاب «بیان الادیان» که در سال ۳۰۳ هجری قمری نگاشته شده درباره فرقه باطنیان آمده که: <آنان میگویند شریعت را ظاهری است و باطنی. آن باطن را رسول دانست و جز با علی به کسی نگفت. و علی با فرزندان و شیعه و خاصگان خودش گفت. و باطنیان چنین میگویند که با دانستن باطن دین، نیازی به رنج طاعات و عبادات نیست! ... این کیش بر اثر فتنه‌انگیزی «قداح» که با دین محمدص کینه دیرینه داشت، پدید آمد>.
 نظام الملک در کتاب سیاست نامه آورده که یعقوب لیث: <در سِِـرّ، در بیعت اسماعیلیان آمد و بر خلیفه بغداد، دل، بد کرد>. سپس اشاره میکند که هنگام نبرد، پیغام خلیفه را در لشگرگاه یعقوب جار زدند که هرکس با خلیفه مخالفت کند با رسول و خدا خلاف کرده است. بدینگونه برخی از امیران و لشگریان اسلامگرا از یعقوب جدا شدند و به صف دشمن پیوستند. همین نویسنده میان شیعه اصیل و عربی با شیعه ایرانگرا و ضد عرب، تفاوت و جدایی گزاشته و برای نمونه در فصل ۴۱ احادیثی از رسول اسلام درباره نکوهش و کشتن رافضیان آورده است. در فصل ۳۳ از حلم و بزرگواری حسین بن علی ستایش کرده که روزی <جبه ای دیبای رومی گران مایه نو پوشیده بود و دستاری به غایت نیکو بر سر بسته>. کاسه ای از دست غلامی رها میشود و بر سر و روی او میریزد اما حسین بن علی خشم خود را فرو میخورد و حتا غلام را آزاد میکند. نکته ای که در روایت یادشده از قول یک اهل سنت آمده و مغایر با برخی روایات دیگر است، گرایش به زیبایی و تمول در میان آل علی میباشد.
 در كتاب «دبستان مذاهب» به آیاتی اشاره شده که <در شاءن علی و آلش بود> و به گمان برخی از فرقه های شیعه به دست عثمان سوزانده شد. همچنین آمده كه مناظره‌اي ميان شيعه و سني در مي‌گيرد و فرد شيعه مي‌گويد: <شما در اصل دروغگوييد. ابوحنيفه كه امام اعظم شماست مردي بود كابلي نژاد و به شاگردي امام جعفر صادق اختصاص داشت. انجام، برگشته بر مطابق مذهب پدرانش كه مجوس بودند راي وسيع انگيخت و نشان آيين مجوس آنكه مثلث خوردن درست دانست و احتياط را از ميان برگرفت و كافر را نجس نشمرده گفت: نجاست معنوي دارد و امثال آن>. سني گفت: <تو خود قائلي كه ابوحنيفه شاگرد امام جعفر بود. پس آنچه مذهب امام جعفر است او آشكار كرد و ما قائل نيستيم كه مردم شما را ربطي به امام باشد بلكه مردم شما مجوسانند. چون مقهور و مقلوب شدند ناچار به اسلاميان پيوستند و اسلام را با عقايد مجوسيه آميختند؛ چنانكه از نماز نوروز كه رسم مجوس است معلوم مي‌شود. و همچنين سه وقت پرستش حق بر آيين مجوس به جاي مي‌آورند. تَياسُر كه ميل به چپ گرفتن و از جهت قبله منحرف شدن است گزيده مي‌شمارند. چون نمیتوانند که صریح بگویند پنج وقت نماز نسزد، میگویند وقت ظهر و عصر، و همچنین شام و خفتن مشترک است. و همچنین متعه پژوهی را از مزدکیان برداشته اند.>. [جلد يكم، ص 291]
 در کتاب یادشده از زبان آذرکیوان پیشوای گروه آبادیان آمده: <آیین شیعه را ایرانیان از این بستدند که چون آن حضرات آتشکده های این گروه برافکنده و دین سابق ایشان را از میان برداشته لاجرم آن بغض و حسد در دلهای این طایفه مانده است >. و در بخشی دیگر ، نویسنده کتاب «دبستان مذاهب» نگرشهایی را پیش کشیده که شاید نتوان همه را یکسره پزیرفت و نیازمند بررسی بیشتر است: <گویند در مدینه آنجا که رسول مدفون است هیکل ماه بود و آن پیکرکده را مهدینه میگفتند یعنی قمر دین است و دین قمر، حق است و تازیانش مدینه کرده اند. و آورده اند که در نجف اشرف آنجا که روضه امام مومنان علی است آتشکده ای بود فروغ پیرای نام و آن را نکف میخواندند یعنی: نااکفت. و اکفت، آسیب را گویند و اکنون نجف شده. و چنین در کربلا آرام جای امام حسین علیه السلام آتشکده بوده است «مه یارسور» نام، و «کاربالا» نیز میگفتند یعنی: فعل علوی و اکنون کربلا شده. و در بغداد آنجا که امام موسی آسوده است آتشکده ای بود «شیدپیرای» نام. و در آن مقام که آسایش جای امام اعظم ابوحنیفه کوفی است آذرکده بود «هوریار» اسم. و در زمین توس آنجا که گنبد امام رضا است آتشکده ای بود «آذرخرد» نام... >.
 برخی از پژوهندگان معاصر، امامت دوازده گانه موروثی را با دوازده امشاسپند زرتشتی و نظام پادشاهی اهورایی همسنجی کرده اند. دارمستتر میگوید: <دکترین شیعه اقتباسی است از اعتقاد ایرانیان به فره ایزدی که با اسلام تطبیق یافته است>. هنری کربن از دید استوره شناسی، امامت شیعی را همان فتوت زرتشتی دانسته است. ناصح ناطق، فشار اعراب و هماهنگی تشیع با زرتشت در عدالت و آزادی، و نیز پیوند ائمه شیعه با دودمان ساسانی را انگیزه پزیرش این مذهب از سوی ایرانیان میداند.

۱۳۸۸/۰۵/۱۳

ایران. اسلام. عرب (۱۸)


تثلیث سیاسی (۱)
پس از اسلام، مسئله‌ای با سه مجهول، حکومت و امت اسلامی را به چالش کشانید: خلافت، امامت، سلطنت. نخستین انشعاب (امامت) با آل علی رخ داد. و سپس دومین انشعاب (سلطنت) برخاسته از سلسله های اموی و عباسی بود که به قول «ابن خلدون» امر خلافت را به سلطنت تبدیل کردند. البته حکمرانان دو قبیله تازی، خود را نه سلطان بلکه همان خلیفه میخواندند. و رافضیان افریقا نیز فرمانروایان خویش را امام خطاب میکردند. در یک دور چندسدساله، سرانجام ایرانیان بر سلطنت و پادشاهی، مهر مشروع زدند و در کنار خلافت، درفش استقلال سیاسی (و نه دین باستانی) را برافراشتند. تا آنجا که علمای دینی دیدگاهی اینچنین درباره حکومت ارایه دادند:
< شارع، سلطنتی را که به نیروی حق تشکیل یافته باشد و عموم را بر پیروی از دین و مراعات مصالح مجبور سازد، نکوهش نمیکند بلکه آن نوع از پادشاهی را مذمت کرده است که بنیانگزار آن، از راه باطل، غلبه جوید و آدمیان را بر وفق اغراض و شهوت خویش فرمان دهد. لیکن اگر پادشاه در فرمانروایی و تسلط خویش بر مردم از روی خلوص نیت معتقد باشد که فرمانروایی او برای خدا و به منظور وا داشتن مردم به عبادت و پرستش او و جهاد با دشمنان خداست، چنین سلطنتی مذموم نیست... سیاست و پادشاهی، عهده داری امور خلق و خلافت از جانب خدا در میان بندگان اوست تا احکام خدا را در میان آنان اجرا کند. و احکام خدا در میان بندگانش جز نیکی و مراعات مصالح مردم، چیز دیگری نیست... شرع، امور پادشاهی را به ذاته نکوهش نکرده و عهده داری آن را منع ننموده است بلکه مفاسدی را که از سلطنت برمیخیزد (چون: قهر و ستمگری و کامرانی از لذات و شهوات) را مورد مذمت قرار داده است>. {مقدمه تاریخ ابن خلدون}
نکته جالب و مهمی که ابن خلدون اشاره میکند این است که :< سرشت عرب به کلی از سیاست کشورداری دور است و هنگامی به این امر نزدیک میشوند که طبایع ایشان دگرگونه شود و نیروی ایشان به آیین دینی مبدل گردد... چون دین امر سیاست را برای ایشان به وسیله شریعت استوار ساخت و احکام آن، مصالح عمران را در ظاهر و باطن مراعات میکرد و خلفای ایشان پی در پی بر مسند خلافت نشستند، در این هنگام کشور ایشان [عربها] عظمت یافت و سلطنت انان نیرو گرفت. رستم هنگامی که میدید مسلمانان برای نماز اجتماع میکنند میگفت: عمر جگر مرا میخورد که به سگها آیین می آموزد>.
پس از رسیدن ایرانیان به استقلالی نیم بند، سلسله های ایرانی نسب خود را به ساسانیان میرساندند. <چنانچه گزارش «مسکویه» را باور کنیم هدف «مرداویج» از فتح عراق و تصرف شهر باستانی تیسفون که روزگاری تختگاه ساسانیان بود، بازآفرینی شاهنشاهی از دست رفته ایران و نهادن لقب شاهنشاه بر خود بوده است... رکن الدوله با نهادن اسم «فناخسرو» بر پسر بزرگش و «خسرو فیروز» بر پسر دیگرش، به سنت ایرانی بازگشت... >.
تاریخ ایران (کمبریج) با اشاره به نشان یادبود رکن الدوله دیلمی (تاجی بر سر و نوشته ی پهلوی: شکوه شاهنشاه افزون باد)، این نکته مهم را می افزاید که : <تلاشی که رکن الدوله برای زنده کردن سلطنت ایرانی از طریق آشتی دادن آن با شکل اسلامی حکومت آغاز کرده و عضدالدوله ادامه اش داده بود، خواه ناخواه میبایست به شکست بینجامد... آیین تاجگزاری عضدالدوله سررشته ای از تصور او از سلطنت را به دست میدهد. راست است که اسلام تصور کلی از سلطنت را در اصل منسوخ کرده بود اما در عمل، خصوصن در ایران این الغا واقعیت نیافت. در ایران تاریخها را هنوز با مبدا یزدگردی حساب میکردند، هنوز نوروز را جشن میگرفتند، و آتشکده های متعدد هنوز در خدمت آیین زرتشتی بود.>. [بخش هفتم]
بدین گونه کشاکش ایران و اسلام، کیش و کشور، همچنان تا زمان صفویه پابرجا ماند. زیرا پادشاهی ایرانی با خلافت تسنن همگون نمینمود و همیشه سایه خلافت بر سر سلطنت سنگینی مینمود. اینک صفویان بودندکه با اتحاد عنصر سوم (امامت) و رویارویی با خلافتی که این بار ترکان عثمانی سردمدارش بودند، استقلال سیاسی و مذهبی ایران بزرگ را پس از هزاره ای اهریمنی به تمام معنی به دست آوردند.

۱۳۸۸/۰۵/۰۸

ایران. اسلام. عرب (۱۷)


رزم زبانها (۱)
 من آنم که در پای خوکان نریزم* مر این قیمتی لفظ دّر دری را [ناصرخسرو]
از زمان صدر اسلام شاهدیم ایرانیان سرشناسی که به دین نوین میپیوستند، نام خویش را به عربی تغییر میدادند. با این همه، عبدالحسین زرین کوب می نویسد : <ایرانیان حتی آنان که آیین مسلمانی را پذیرفته بودند زبان تازی را نمی آموختند و از این رو بسا که نماز و قران را هم نمیتوانستند به تازی بخوانند... با چنین علاقه ای که مردم ایران به زبان خویش داشته اند شگفت نیست که سرداران عرب، زبان ایران را با دین اسلام و حکومت خویش معارض دیده باشند و در هر دیاری برای از میان بردن و محو کردن خط و زبان فارسی کوششی ورزیده باشند>. [دو قرن سکوت].
در تاریخ بخارا آمده که: <مردمان بخارا به اول سلام در نماز قرآن به پارسی خواندندی و عربی نتوانستی آموختن و چون وقت رکوع شدی مردی بودی در پس ایشان بانگ زدی: بکنیتان کنیت. و چون سجده خواستندی کردی بانگ کردی: نگون یانگونی کنیت>.
 شاهرخ مسکوب میگوید که <تنها در دو چیز ما به عنوان ایرانی از مسلمانهای دیگر جدا میشدیم؛ در تاریخ و زبان>. البته برخیها عامل سومی نیز به نام مذهب شیعه را به این دو افزوده اند. اگرچه عادت بر آن بوده است که اسلام ایرانی و ملی گرایی ایرانی را بر پایه تشیع و یاوری آن مذهب بدانند اما انکار نمیتوان کرد که در میان اهل سنت، دستکم در زمینه زبان پارسی نیز دستاوردهای بزرگی به یادگار مانده است. مولانا و سعدی و حافظ رسمن شیعه نبودند. از اینها گزشته یکی از چهار پیشوا و بنیانگزار مکتب تسنن یعنی ابوحنیفه که ایرانی نژاد بود با استناد به سوره شعرا (آیه ۲۶) که <این قرآن در کتابهای پیشین هم فرود آمده بود> جایز میداند که عبادات عربی به زبان پارسی بیان شود. هرچند که از سوی دشمنانش متهم به مجوس گرایی میگردد.
«جاحظ» در يكي از مقالات خود در كتاب «البيان و التبين» از قول «شعوبيه» چنين مي‌نويسد: خوب مي‌دانيم كه خطيب‌ترين مردم جهان، ايرانيانند و خطيب‌ترين مردم ايران، پارسيانند. و شيرين‌زبان‌تر و خوش‌اداتر و با تولاتر و در دوستي پايدارتر، مردم «مرو» هستند و نيز در لغت پارسي دري، از همه فصيحتر، ايشانند؛ چنانكه مردم قصبه اهواز در لغت پهلوي، فصيحترين ايرانيانند. شعوبيه گويند: هركه بخواهد به كنه فن لغت برسد و به لغات غريب پي برد و در لغت غور كند، بايد «كتاب كاروند» برخواند. و هر كس بخواهد به عقل و ادب پي برده به علم مراتب واقف شود و عبرتها و امثال و كلمات گرانبها و معاني عالي بداند، «كتاب سيرالملوك» را برخواند... و هركس كه اين كتابها بخواند، به غور اين عقول آگاه گردد و غرايب اين حكمتها بداند و دريابد كه بيان و بلاغت تا كجاست و تا كجا اين صناعات تكامل پذيرفته است؟... ولي شما (تازيان) شتربانان و گوسپندچرانان بوده‌ايد... و از آن روي كه شما با اشتران همزبان بوده‌ايد، بدان خوي گرفته زبانتان درشتي پذيرفته و مخارج صوتتان غليظ و خشن گشته است تا بدانجاكه چون با همنشينان سخن سر كنيد، از نعره و فرياد چنان باشد كه كسي با مردم كر سخن سر كند! [سبك‌شناسي، جلد يكم، ص 150]
 «محمدي ملايري» مي‌نويسد: اينكه زبان «فارسي دري» را به معني فصيح ياد كرده‌اند، بدين سبب است كه اين زبان، گذشته از اينكه زبانِ دفتر و ديوان و به خصوص ديوانِ رسايل بوده و خود مي‌بايستي زباني آراسته و پيراسته باشد، زبان دانشمندان و نويسندگان و اهل ادب و قلم نيز بوده. [تاريخ و فرهنگ ايران، جلد چهارم، ص 93]
 در سال ۸۲ قمری صالح پسر عبدالرحمان سیستانی که پس از کشته شدن استادش «زادان فرخ» به دبیری دیوان خراج رسیده خدمتی بزرگ به تازیان میکند؛ وی دیوان عراق را از پارسی به عربی برمیگرداند. صالح در هر دو زبان نویسنده ای توانا و از رموز لغوی و فنی آگاه بود. بعدها عبدالحمید بن یحیا پیشوای نثر دیوانی عربی پیوسته میگفت: < خداوند صالح را پاداش نیک دهد که منتی بزرگ بر گردن دبیران عرب دارد>. اگرچه «مردانشاه» پسر «زادان فرخ» با صالح بحث و جدل فراوانی میکند و حتا ایرانیان پیشنهاد یکسدهزار درهم به او میدهند تا از تغییر زبان دیوان خودداری کند اما صالح که گوش به فرمان حجاج دارد نمیپزیرد. و مردانشاه این جمله تاریخی را به او میگوید:< خداوند بیخت را از جهان برافکند؛ همچنان که بیخ زبان ما را برافکندی>.
 یعقوب لیث صفاری دستور داده بود کسی به زبان تازی شعر نگوید. در زمان امیر منصور سامانی، متن عربی «تاریخ طبری» از سوی وزیرش «بلعمی پسر» به پارسی ترجمه گردید. همچنین نسخه‌ای از «تفسیر طبری» در چهل جلد از بغداد به بخارا فرستاده شد. شاه سامانی که خواندن این کتاب برایش دشوار بود از علمای ماوراءالنهر فتوا خواست که: ــ آیا روا باشد که ما این کتاب را به زبان پارسی گردانیم؟
 ــ ــ روا باشد خواندن و نبشتن تفسیر قرآن به پارسی، مگر آن کس را که تازی نداند. خدای عزوجل گفته: «من هیچ پیغامبری نفرستادم مگر به زبان قوم او». و دیگر آنکه، این زبان پارسی را از قدیم بازدانستند؛ از روزگار آدم تا روزگار اسماعیل پیغامبر، همه پیغامبران و ملوکان روی زمین به پارسی سخن گفتندی. و اول کسی که سخن گفت به زبان تازی، اسماعیل پیغامبر بود؛ و پیغامبر ما از عرب بیرون آمد و این قرآن به زبان عرب بر او فرستادند. و اینجا بدین ناحیه زبان پارسی است و ملوکان این جانب، ملوک عجم هستند.
 روایت بالا نشانه ان است که زبان پارسی از پایگاه و پیشینه ای بس برتر نسبت به زبان تازی برخوردار بوده است. دفترها و پژوهشهایی از زمانهای دیرین تا امروز در دست داریم که این واقعیت را تایید و به ویژه از واژگان پارسی در قرآن یاد میکنند. برای آگاهی بیشتر بنگرید به: • تاریخ ایران /کمبریج، فروپاشی ساسانیان • تاریخ و فرهنگ ایران / ملایری، جلد پنجم • دیوان دین / حبیب الله نوبخت • نقش ایران در فرهنگ اسلامی/ علی سامی/ ص ۴۲۹ تا ۴۷۵ • فرهنگ واژه های فارسی در زبان عربی/ محمدعلی امام شوشتری • "رساله المتوکلي" نوشته جلال الدين محمد سيوطي/ برگردان محمدجعفر اسلامي. • "واژه هاي دخيل در قرآن مجيد" نوشته آرتور جفري/ برگردان فريدون بدره اي • "تفسیر المیزان" نوشته علامه طباطبایی
 <گسترش اسماعیلیه ایرانی اهمیت نقشی را که زبان فارسی در قیاس با زبان عربی داشته است ثابت میکند. تا فراسوی فلات بلند آسیای میانه و تا دوردست سرزمینهای چین هرکجا جامعه اسماعیلی وجود داشت زبان فارسی هم زبان مقدس عبادی و زبان مشترک دینی بود>. [تاریخ ایران کمبریج، جلد۴] ابوالعباس اسفراینی در زمان محمود غزنوی نامه های دیوانی را که تا آن زمان در ایران به زبان عربی نوشته میشد به پارسی بازگردانید. اما دوباره احمد بن حسن میمندی عربی را به جای پارسی نشانید. «شمس تبريزي» مي‌گويد: زبان پارسي را چه شده است؟ بدين لطيفي و خوبي؛ كه آن معاني و لطايف كه در پارسي درآمده است، در تازي درنيامده است... هر علم که بگوید عربی یا غیره، بگویم: پارسی بگو تا بگویم.[مقالات، ص 226]
 «ویلیام مارسه» استاد عربی در مدرسه زبانهای شرقی پاریس، ریشه نثر فنی در ترسل عربی را در نثر فارسی و نویسندگانی چون ابن مقفع میداند. همپا و شاید فراتر از نثر، این سروده پارسی بود که جایی برای شعر عربی نگزاشت. زماني كه ديگر نيزه هاي پارسي، راه فرهنگ و تمدن ايراني را به روي ديگر كشورها نمي گشود، اين زبان پرتوان و شيواي پارسي بود كه سروده هاي فردوسي و حافظ و سعدي و ديگران را در جهان، تنين مي افكند. حافظ مي‌گويد كه سروده‌هايش را در اين سرزمينها و شهرها مي‌خواندند: چين، هند، كشمير، بنگاله، پارس، عراق، حجاز، شام، روم، ري،تبريز، سمرقند و بغداد. حافظ درباره ي سروده هاي آسماني خويش مي‌سرايد:
عراق و پارس گرفتي به شعر خوش حافظ* بيا كه نوبت بغداد و وقت تبريزست
 شكرشكن شوند همه طوطيان هند* زين قند پارسي كه به بنگاله مي رود
 فكند زمزمه ي عشق در حجاز و عراق* نواي بانگ غزل هاي حافظ شيراز
 حافظ حديث سحر فريب خوشت رسيد* تا حد چين و شام و به اقصاي روم و ري
 به شعرحافظ شيراز ميرقصند و مي‌خوانند* سيه چشمان كشميري وتركان سمرقندي
 این رقابتها در شرایطی رخ داد که در نهایت زبان عربی از ارج دینی برخوردار بود. «عبدالعزیز سالم» درباره قومیت عربی مینویسد: <قرآن کریم نخستین ماخذی است که در آن کلمه عرب به وضوح جهت بیان چنین معنایی به کاررفته است... به دلیل فرو رفتن عرب جاهلی در گرداب منازعات و جنگهای داخلی، در آن بخش از اشعار جاهلی که به دست ما رسیده است کلمه عرب برای بیان معنای قومی ملیت عربی به کار نرفته است. از آن هنگام که اعراب پیش از پایان عصر جاهلی در برابر ایرانیان قرار گرفتند نخستین بار در خود نوعی نفرت نسبت به ایرانیان احساس کردند. عنتره در شعر خود این نفرت را چنین بیان میکند: «این شتر از آب دحرض و وسیع نوشید و از آن پس از آبهای دیلم متنفر شد»... کلمه عربی ده بار به عنوان صفت زبان واضح و فصیحی که قرآن به آن زبان نازل شده، استعمال گردیده است. و یک بار نیز این کلمه جهت توصیف شخص پیامبر ص در کلام خدا به کار رفته است... تردیدی نیست که اسلام در ایجاد هویت قومی در میان عربها تاثیر خاصی داشته است. آنان از زمان ظهور اسلام و پیدایش حکومت عربی اسلامی به مباهات و تفاخر نسبت به نژاد و ملیت عربی خود پرداختند>. [تاریخ عرب قبل از اسلام، چاپ ۱۳۸۰]
 بازار حدیث سازی در ستایش و نکوهش زبانهای تازی و پارسی داغ بود: <در اوایل قرن دوم هجری تلاش برای ساختن یک خدای ایرانی در برابر خدای عربی که به فارسی سخن میگوید و در یک پیامبر عجمی حلول کرده، در متون کلام فرقه ها به چشم میخورد... اقدامات شعوبیه در زمینه احیا و اعتبار زبان فارسی تا آنجا نتیجه بخش بود که در قرن چهارم هجری زبان عربی در ایران اعتبار و نفوذ خود را از دست داده بود... دیلمی این حدیث جعلی را از قول پیامبر رواج داد که اگر خدا قصد انجام کاری را کند که احتیاج به خوشرویی دارد آن کار را به زبان فارسی دری به فرشتگان میگوید و کار مستلزم غضب را با زبان عربی سفارش میدهد>. [شعوبیه: نهضت مقاومت ملی ایران، ۱۳۷۱]

۱۳۸۸/۰۵/۰۶

ایران. اسلام. عرب (۱۶)


اکابر عرب(۱)
 اهل مدینه و بادیه نشینان اطرافش نباید هرگز از فرمان رسول تخلف کنند و نه هرگز برخلاف میل او میلی از خود اظهار کنند... اعراب در کفر و نفاق از دیگران سختتر و به جهل و نادانی احکام خدا سزاوارترند. و برخی از اعراب مردمی منافقند که مخارجی را که در راه جهاد دین میکنند بر خود ضرر و زیان میپندارند. [سوره توبه، آیه ۹۷ و ۱۲۰]
گردنکشان و اکابر عرب که راهبری بادیه نشینان در هجوم به ایران را داشتند، که بودند و چه پیشینه ای داشتند؟ ابوبکر در سرکوب قبایل مرتد بیش از هر چیز از شمشیر سردارانی چون خالد ابن ولید استفاده کرد . خالد در قبایل و ولایات عربستان عاملین قتل نمایندگان پیغمبر را کشت و اجسادشان را به آتش کشید... و آنان که به شادی مرگ پیغمبر دست رنگ کرده و دف زده بودند همه را بکشت و به آتش بسوخت و بفرمود تا سرهایشان گرد کنند و پایه ی دیگ کنند و آتش در تن های ایشان زد ؛ همه را بسوخت ... همه بیچاره شدند و رسول به نزد ابوبکر فرستادند و گفتند : ما باز گشتیم از آنچه می گفتیم ؛ پس از این نماز کنیم و زکات دهیم ؛ و همه آن کنیم که تو فرمایی ؛ این مرد ( خالد ابن ولید ) را باز خوان. [قصص الانبیا ء، رویه 455 + تاریخ طبری، دفتر چهارم، رویه ی 1409 + الفتوح، رویه 15]
«م. ا. ندوشن» درباره خالدبن ولید مینویسد: در خونخواری و شهوترانی و بیباکی و مال اندوزی کمتر نظیری برای او شناخته شده است. «ندوشن» همچنین با اشاره به قوادی، جعل، مکاری و گستاخی و بی ادبی «شعبه مغیره» آورده است: یکی از نابکارترین عربهاست... سراسر زندگیش در خطی حرکت میکند که نمونه بارز ابن الوقتی است... در دوران جاهلیت مرتکب سیزده قتل شده بود... در جنگ قادسیه سعد وقاص او را به نمایندگی نزد رستم فرخزاد میفرستد. [فصلنامه هستی، تابستان ۱۳۷۲]
اما «م. ناصرالدین صاحب الزمانی» که سعد وقاص را سردار نامی اسلام خوانده، در دیدگاهی یکسره وارونه مینویسد: شعبه بن مغیره با سادگی یک عرب بیابانی به سوی اردوگاه پرطمطراق و پر تشریفات سپهبد ساسانی رهسپار میشود... خونسرد و بی اعتنا از کنار فرشهای گرانبها درمیگزرد. در گوشه ای از سراپرده رستم بر روی خاک مینشیند و با شرط پزیرش دین، به رستم سلام اسلام میدهد. [دیباچه ای بر رهبری]
دولتهای متمدن دارای آداب و رسوم سیاسی و دیپلماتیک هستند و رفتار سفیر تازی که با پیراهنی پاره و همچون اوباش شمشیر به گردن وارد بارگاه رستم میشود نه تنها افتخار نیست بلکه نشانه بیشعوری عربهاست. تشریفات و شکوهمندی نشانه احترام به طرف مقابل (هرچند دشمن) میباشد. آیا مردم عادی نمیکوشند که از مهمانشان به بهترین گونه پزیرایی کنند؟ آیا دین در گرو سلام کردن یا نکردن است؟! که مغیره مانند حیوانات سرش را پایین بیندازد و بدون سلام وارد بارگاه شود و زمانی که رستم به قول صاحب الزمانی به او «خوشامد» میگوید، در پاسخ، «سلام و مژده سلامت اسلامی مشروط را به وی ابلاغ میدارد» که: اگر دین پزیری علیک السلام!! این مغیره ی مورد ستایش صاحب الزمانی همان است که به قول ندوشن در زمان عمربن خطاب زنا میکند و بعدها در مجلس مناظره میان هواداران معاویه و حسن مجتبا به امام دوم شیعیان میگوید که او و پدرش علی به قتل عثمان راضی بودند و او را به ظلم کشتند. و حتا به علی بن ابیطالب اتهام میزند که زبان دراز بود، میخواست رسول اسلام را بکشد، با ابوبکر به زور بیعت کرد و به او زهر داد، برای کشتن عمر حیلت کرد و...
در مقالات شمس تبریزی از زبان صحابه میخوانیم: <ما و یاران، کشتن خویشاوندان را جهت محبت مصطفا چنان سهل میداشتیم که کشتن مگسان و شپشان.> و این روایت را نیز از زبان رسول آورده که عمربن خطاب: <پسر را بکشد جهت اقامت حد زنا که تا در فساد را ببندد. و پدر را بکشد جهت آنکه در مصطفا طعن کرد>.
ابن خلدون مینویسد: <سعدوقاص شماره مردم آنسوی مداین را به دست آورد؛ جمعیت مزبور سدوسی و هفتهزار تن بودند که سی و هفتهزار تن آنان از روءسای خانواده ها به شمار میرفتند. ولی همینکه آن کشور در تصرف عرب و چنگال قهر و غلبه واقع شد پس از اندک زمانی منقرض شدند و چنان هلاک گردیدند که گویی به وجود نیامده بودند>.

۱۳۸۸/۰۴/۳۰

ایران. اسلام. عرب (۱۴)


علوم مصادره شده(۱)
 کجاست آن همه دانش ایرانیان که عمر هنگام گشودن ایران به نابود کردن آنها فرمان داد؟ [ابن خلدون]
 بسیاری از عربگرایان معاصر گفته اند که در ایران باستان علم و دانش وجود نداشته و پس از حمله مسلمانان، در ایران چنین چیزهایی بالیده است. در پاسخ، از ابوریحان بیرونی آغاز میکنم که با اشاره به کتاب «مناظرالنجوم» اثر فردی عرب به نام «ابومحمد عبدالله بن مسلم بن قتیبه جبلی» مینویسد: در کتابی که در تفضیل عرب بر عجم نوشته چنین پنداشته که تازیان به ستارگان و طلوع و غروب آنها از همه امم داناتر بوده اند. و من [ابوریحان بیرونی] نمیدانم آیا او نمیدانسته و یا تجاهل کرده که در تمام مکانهای زمین، برزگران و چوپانان ابتدایی، اعمال خود و معرفت اوقات را به اندازه اعراب میدانند... کلام او در این کتاب بر کینه ها و دشمنیهایی که با ایرانیان دارد دلالت میکند زیرا به این اندازه هم راضی نشد که اعراب را بر ایرانیان برتری دهد بلکه ایرانیان را ارذل امم و پست ترین مخلوقات دانسته و از آنچه خداوند در سوره توبه، تازیان را به کفر و دشمنی با اسلام وصف کرده بیشتر توصیف نموده و امور زشت دیگری را به ایرانیان نیز نسبت داده که اگر پیشینیان اعراب را میشناخت، بیشتر از گفته های خود را درباره این دو گروه تکذیب میکرد. [آثارالباقیه]
در کتاب بن‌دهش، ماهشمار یا تقویم قمری (که از سوی تازیان به کار گرفته میشد) رد شده زیرا: <ماه زمانی به ۲۹ روز و زمانی به ۳۰ روز بازآید و آن یک، چهار ساعت بیشتر است... کسی که سال را از گردش ماه برشمارد، تابستان را به زمستان، و زمستان را به تابستان آمیزد>.
ابوریحان بیرونی در اثرش به نابودی کتابها و کشتار دانشمندان خوارزم از سوی عربها اشاره کرده و جز او نیز مورخان کهن بارها از کتابسوزان تازیان یاد کرده اند. بنابراین چنین قومی نمیتوانسته آموزگار ایرانیانی باشد که هزاران سال فرهنگ و تمدن پیشرفته داشتند. نکته ای که باید روشن شود این است که کاربرد اصطلاح «تمدن» برای کیشها نادرست است. ما نمیتوانیم بگوییم: تمدن یهودی یا مسیحی و غیره. زیرا تمدن پهنه ای مادی و فیزیکی دارد اما نامگانه «فرهنگ» را میتوان برای دینها به کار برد؛ مانند فرهنگ زرتشتی و بودایی و غیره. در دینها اخلاقیات و قوانین و تاریخ پیغمبران آمده و نه مثلن شیوه معماری یا دستگاه موسیقی یا هندسه و ریاضی. تمدن همبسته با کشور است و نه کیش. بنابراین سخن گفتن از تمدن اسلامی نادرست است و باید گفت: «تمدن ایران باستانی» و یا «تمدن ایران اسلامی». زیرا آنگونه که پژوهندگان بی غرض بررسی کرده اند، عرب پیش از اسلام دارای علم و تمدن نبوده و دانشهای دوران اسلامی برخاسته از سنت و میراثی ایرانی بوده اند.
ابن خلدون مورخ مسلمان و نامدار تونسی مینویسد: <اهمیت علوم عقلیه نزد ایرانیان بسیار عظیم و دامنۀ آن بسی وسیع بوده است و طول مدت سلطنت آنان و گویند که این علوم به یونانیان از جانب ایرانیان منتقل شده است... وقتی که مملکت ایران به دست عرب گشوده شد؛ کتب بسیاری درآن سرزمین به دست ایشان افتاد. سعدابن ابی وقاص به عمربن خطاب درباره آن کتاب ها نامه نوشت و در ترجمه آن کتب برای مسلمانان رخصت طلبید. عمر به او نوشت که: «آن کتب را در آب افکن چه اگر آنچه در آنهاست راهنمایی است، خداوند مارا به راهنمایی به از آن رهنمایی کرده است. و اگر گمراهی است، خداوند ما را از شر آن محفوظ نگاه دارد». لذا آن کتب را در آب یا در آتش افکندند و علوم ایرانیان که در آن کتب مدون بود از میان رفت و به دست ما نرسید. اگر از نظر جمعیت و عمران به کشورهایی بنگریم که تازیان آنها را با جهانگشایی و زور متصرف شده اند، خواهیم دید چگونه عمران وتمدن از آن ممالک رخت بربسته و سرزمین های آباد و مسکون آنها ویران و خالی از جمعیت شده است. از آن جمله یمن مرکز سکونت تازیان بکلی ویرانه است و بجز یکی دو ناحیه آن اثری از عمران باقی نمانده است. همچنین کلیه آبادانی و تمدن عراق عرب را که ایرانیان به وجود آورده بودند، تازیان از میان برده اند و به ناحیه بایری مبدل شده است>.

۱۳۸۸/۰۴/۲۵

ایران. اسلام. عرب (۱۳)


عارفان علیه عابدان(۱)
مسلمان گر بدانستی که بت چیست* یقین داشتی که دین در بت پرستیست
 [شیخ محمود شبستری]
به گفته شاهرخ مسکوب: برخلاف علما، عرفا نه تنها افسانه ها و حماسه ملی ایران قدیم را طرد و نفی نمیکردند و آن را ترهات مجوس و مایه گمراهی و مکروه و حرام نمیدانستند بلکه به آن توجه داشتند. یکی از ارکان فلسفه اشراق سهروردی به اصطلاح خودش حکمت خسروانی بود؛ اندیشه و فرزانگی ایران پیش از اسلام. [هویت ایرانی و زبان فارسی]
خرقه سپید یا کبود فرزانگان دوره اسلامی و سلوک هفتگانه و بسیاری از آیینهایشان برخاسته از عرفان مهری و مزدایی بوده است. در تذکرت الاولیا آمده که حسین بن منصور حلاج که به جرم زندقه کشته شد، روزی چیزی مینوشت. کسی از او پرسید که چه مینویسد؟ و حلاج پاسخ داد: <چیزی مینویسم که با قرآن مقابله کنم>. حافظ با اشاره به دار زدن منصور حلاج میگوید: <جرمش آن بود که اسرار هویدا میکرد>.
حافظ، پارسي گويي را زبان عرفان مي داند و آگاه است كه زبان هاي بيگانه از بيان راز و رمزهاي عرفاني ناتوانند:
تركان پارسي گو، بخشندگان عمرند* ساقي بده بشارت پيران پارسا را
گر مطرب حريفان اين پارسي بخواند* در رقص و حالت آرد صوفي با صفا را
حجاب سازان حافظ پژوه نمي گويند كه چرا حافظ به جاي يادكرد از تازيان و خلفاي راشدين و امثالهم، در غم و حسرت دوران جم و كاووس و خسروان ديگر است؟
تازيان را غم احوال گران باران نيست* پارسايان مددي تا خوش و آسان بروم
ساقي بيار باده و با مدعي بگو* انكار ما مكن كه چنين جام، جم نداشت
 گفتم اي مسند جم، جام جهان بينت كو* گفت: افسوس كه آن دولت بيدار بخفت
 حال خونين دلان كه گويد باز* وز فلك خون جم كه جويد باز
 كي بود در زمانه وفا جام مي بيار* تا من حكايت جم و كاووس كي كنم
آشنايي و دلبستگي حافظ به شاهنامه و پيروي او از منش فردوسي، از اين سروده ها آشكار مي شود:
همان مرحله است اين بيابان دور* كه گم شد در او لشگر سلم و تور
 همان منزلست اين جهان خراب* كه ديدست ايوان افراسياب
 كجا رفت پيران لشگركشش* كجا شيده آن ترك خنجركشش
 گوي خوبي بردي از خوبان خلخ شاد باش* جام كيخسرو طلب ك افراسياب انداختي
 شوكت پور پشنگ و تيغ عالمگير او* در همه شهنامه ها شد داستان انجمن
 شاه تركان چو پسنديد و به چاهم انداخت* دستگير ار نشود لطف تهمتن چكنم
 سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل* شاه تركان فارغست از حال ما كو رستمي
 شاه تركان سخن مدعيان مي شنود* شرمي از مظلمه ي خون سياوشش باد
 شكل هلال هر سر مه مي دهد نشان* از افسر سيامك و طرف كلاه زو
 ز دست شاهد نازك عذار عيسا دم* شراب نوش و رها كن حديث عاد و ثمود
 ياري اندر كس نمي بينم ياران را چه شد* دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد
 شهر ياران بود و جاي مهربانان اين ديار* مهرباني كي سر آمد شهرياران را چه شد
 در عرفان ایرانی مانند مقالات شمس تبریزی، «کعبه دل» به جای «کعبه گل» مینشیند. «آذرکیوان» سرکرده گروه «مه آبادیان» یا آذرهوشنگیان (مرگ: ۱۰۲۷ قمری) در پاسخ به یکی از فقهای اسلام که پرسیده بود چرا او و پیروانش از کشتن جانوران و خوردن گوشت خودداری میکنند، گفته بود: <خداپژوهان را اهل دل گویند و دل را کعبه حقیقی. پس آنچه بر محرم کعبه آب و گل حرام است بر محرم کعبه حقیقی به طریق اولی روا نیست یعنی اکل حیوانی و ذبح جانور>. [دبستان مذاهب، چاپ ۱۳۶۲، ص ۳۳] در همان کتاب اشاره شده به «پره کیوان یزدانی» که از عرفای فرقه «بیراکی» در هند به شمار میرفت. وی در احمدآباد (گجرات):< موذنی را دید که بالای بام مسجد رفته اذان به انجام رسانید. چون فرود آمد کیوان پره پرسید: «پاسخ یافتی»؟ موذن گفت: «از که»؟ گفت:‌ «آن را که میخواندی»! و چون به بندر سورت که از بندرهای مشهور هند است رسید حاجیی را دید که از راه دریا به بندر پیوست. کیوان پره از او پرسید: «از کجا می آیی»؟ گفت: «از خانه ی خدا». کیوان پره سرود که:«خدا را دیدی»؟ جواب داد: «نه». پس گفت: «مگر در خانه نبود»؟ حاجی متحیر بماند>.

۱۳۸۸/۰۴/۲۳

ایران. اسلام. عرب (۱۲)


غنایم عرب(۱)
هرگاه قوم عرب بر کشورهایی دست یابد، به سرعت آن ممالک رو به ویرانی میروند. [مقدمه ابن خلدون، عنوان فصل بیست و ششم]
آیا پس از فوت رسول اسلام اعراب همانند او رفتار کردند؟ رویه او در نامه اش به مردم زرتشتی بحرین اینگونه بود: <اگر شما نماز بگزارید و زکات بدهید و نیکخواه خدا و رسول او باشید و یکدهم محصول خرما و یک بیستم غلات خود را بپردازید و فرزندان خود را به مجوسیت بار نیاورید، از آنچه بر آن اسلام آوردید برخوردار خواهید بود؛ جز آنکه آتشکده از آن خدا و رسول اوست. و اگر اینها را نپزیرید جزیه بر شما خواهد بود>. به گفته بلاذری نخستین و بزرگترین مال ایرانیان از بحرین به مدینه رسید و مبلغ آن هشتادهزار درهم بود که بخشی از آن را رسول به عمویش عباس بخشید. [فتوح البلدان]
اینک ببینیم نسل بعدی چه کرد؟ <خالد بن ولید بیامد و عراق را فتح کرد و گنجهای ملوک عجم را که از چهارهزار سال بازنهاده بودند همه برداشت و آنچه نصیب عمر آمد به مدینه فرستاد>. [تاریخ گردیزی] وقتی غنائم ایران را نزد عمر آوردند، بارها را گشود و چون چشمانش به آنهمه گوهر و مروارید و زر و سیم افتاد که هرگز ندیده بود، به گریه افتاد. عبدالرحمن بن عوف به او گفت: <جای شکر است! چرا گریه می کنی؟> گفت: <آری ولی خداوند اینهمه ثروت را به مردمی نداد مگر آنکه دشمنی و کینه را میانشان افکنده باشد>.
به نوشته ابن خلدون پس از کشته شدن جالینوس سردار ایرانی در قادسیه به دست زهره بن حویه، وی سلاحها و اموال و جامه های جالینوس را که بهای آنها هفتادوپنجهزار قطعه زر بود ربود. اما سعدوقاص اموال را بازپس گرفت و گفت که چرا وی خودسرانه این کار را کرد. عمر در نامه اش به سعد گفت که نباید دل زهره را میشکست زیرا او وظیفه اش را انجام داده است. برای عربها گرده های نان نازک شفافی آوردند و آنها گمان میکردند این گرده ها نامه هایی است. و در گنجینه های خسرو به کافور دست یافتند و آنها را به جای نمک به کار بردند و نمونه اینگونه حکایات فراوانست>.
به موجب روايتی ، ضرار بن الخطاب كه درفش کاویان را به دست آورده بود آن را به سی هزار دينار فروخت، در صورتي كه بهای واقعی گوهرهای آن به يكصد و بيست هزار دينار سر میزد.

۱۳۸۸/۰۴/۱۸

ایران. اسلام. عرب (۱۱)


پیکار پهلوانان(۱)
بدین گونه بگذشت از ماه سی * همی رزم جستند در قادسی
بسی کشته شد لشگر از هردو سوی*سپه یک زدیگر نه برگاشت روی
سه روز اندر آن جایگه جنگ بود*سر آدمی سم اسبان بسود
شد از تشنگی دست گردان ز کار *هم اسب گرانمایه از کارزار
لب رستم از تشنگی شد چو خاک*دهن خشک و گویا زبان چاک چاک
خروشی برآمد به کردار رعد*از این سوی رستم و زآن سوی سعد
برفتند هر دو زقلب سپاه*به یکسو کشیدند ز آوردگاه
چو از لشگر آن هردو تنها شدند*به زیر یکی سرو بالا شدند
همی تاختند اندر آوردگاه*دو سالار هردو به دل کینه خواه
خروشی برآمد ز رستم چو رعد*یکی تیغ زد بر سر اسب سعد
چو اسب نبرد اندر آمد به سر*جدا شد از او سعد پرخاشگر
برآهیخت رستم یکی تیغ تیز*بدان تا نماید بدو رستخیز
همی خواست از تن سرش را برید*زگرد سپه این مر آن را ندید
فرود آمد از پشت زین پلنگ*بزد بر کمر بر سر پالهنگ
بپوشید دیدار رستم زگرد*بشد سعد پویان به جای نبرد
یکی تیغ زد بر سر ترگ اوی*که خون اندر آمد زتارک به روی
چو دیدار رستم زخون تیره شد*جهانجوی تازی بدو چیره شد
[شاهنامه: رزم رستم با تازیان در قادسیه]
در کتاب تاریخ ایران (از اسلام تا سلاجقه/ دانشگاه کمبریج) که چاپ اول آن از سوی انتشارت امیرکبیر در سال ۱۳۶۳ بوده است، در گفتار «عرب در ایران» چنین میخوانیم: <با وجود پیروزیهای اعراب، سرزمینهایی که به دست آنان گشوده شد یکسره گردن به ربقه طاعت تازیان ندادند بلکه بارها سر به شورش برداشتند... اینگونه شورشهای محلی در سالهای اخر خلافت عثمان و تمام ایام خلافت علی ع که اعراب خود گرفتار جنگهای داخلی بودند بیش از پیش چهره نمایاند. عثمان در سال ۳۵ قمری در یک طغیان عمومی در مدینه به قتل رسید و اهل استخر [پارس] این فرصت را مغتنم شمرده سر به شورش برآوردند. اما عبدالله بن عباس به فرمان علی بن ابیطالب ع خلیفه چهارم عصیان آنها را در خون فرو شست. اندکی بعد خلیفه، زیاد بن ابیه را مامور فرو خواباندن شورشهای فارس و کرمان کرد که در سال ۳۹ قمری عمال محلی عرب را از این نواحی بیرون رانده بودند. اهل نیشابور نیز در ایام خلافت علی ع پیمان شکستند و از پرداخت جزیه و خراج سر باز زدند چنانکه خلیفه ناچار گردید سپاهی برای به طاعت درآوردن آنها بدان سو گسیل کند... در ورود اعراب به مداین، ایرانیان ایشان را دیو نامیدند و در سیستان آنها را پیرو اهریمن میخواندند. در بسیاری نقاط ورودشان سبب فتنه گردید و هنگامی که اعراب در قم بانگ نماز برمی آوردند مردم می آمدند و دشنامشان میدادند. گه گاه به سویشان سنگ می انداختند و از رفتن به خانه هایشان خودداری میکردند>. پیش از این نیز اشاره شده بود که در هنگام محاصره استخر:<اهل شهر دلیرانه درایستادند اما عبدالله بن عامر حصار شهر را با سنگ و منجنیق کوبید و بنا بر روایت، از کشتگان جوی خون جاری گشت... شمار گزافه آمیز کشتگان را بین چهل هزار تا یکسدهزار گفته اند>.
ناصرالدین صاحب الزمانی مینویسد: <اگر در تاریخ جهانگشایی اسلام از مقاومتهایی گاهگاهی سخن میشنویم غالبن این مقاومتها، مقاومت اصیل توده ها نبوده است بلکه تلاش مذبوحانه ای به شمار میرفته اند که بقایای فئودالها، ‌تیول داران، مرزبانان، اسپهبدان و دژخیمان بزرگ بخاطر حفظ باقیمانده سلطه رو به زوال خویش انجام میداده اند>. [دیباچه ای بر رهبری] در فهرست صاحب الزمانی با این نامها روبرو هستیم: مازیار، بابک خرمدین، افشین [؟ قاتل بابک!]، استادسیس، مقنع [رهبر سپیدجامگان]، سنباد و قرمطیان و...
برای آشنایی با وارونه گویی و اشتباهات این نویسنده و امثال او مینگریم به تاریخ ایران (کمبریج، جلد۴) که در آن آمده:<در مورد قیام بابک حضور روستاییان قابل تردید نیست؛ متحدان پایدار بابک دهقانان بودند که با خرده مالکان قابل تطبیقند، در برابر زمین داران بزرگ که آماج جنبش بودند... بابک خود از قرار معلوم پسر روغن فروشی دوره گرد بود... هدف بابک و مازیار عبارت بود از حمله به «املاک وسیع اعراب» در ولایات جنوبی دریای خزر>.
اینک میپردازیم به تناقضگویی نویسنده یادشده که در گوشه های دیگری از کتابش آورده است:ّ <تاریخ ملتها را میتوان در فراز و نشیب یاس و امید، احساس زبونی و قهرمان پرستی، در کشاکش انتظار برترین رهبری مطلق و قطب نسبیت و محدودیت آن تلخیص کرد. از اینرو سرخ‌جامگان بابک خرمدین میروند و جای خود را در گوشه ای دیگر از جهان و لحظه ای دیگر از تاریخ به گارد سرخ چین مائو درمیسپرند>.
بدین ترتیب واقعیت تاریخ آنچنان سنگین است که «بقایای فئودالها و دژخیمان بزرگ» تبدیل میشوند به «ملتها». صاحب الزمانی این تضادگویی را درباره فردوسی و ابومسلم نیز دارد. وی ابومسلم را در یک جا <مسلمانی واقعی و معتقد> میخواند و حسابش را از فهرست مبارزان ایرانگرا جدا میداند؛ و در جایی دیگر از <قساوت و خونریزی> او سخن میراند و <عرب کشی> وی را نکوهش مینماید. صاحب الزمانی مساله اساسی مردم و توده های ایرانی در شورشهایشان را <مساله گرسنگی> دانسته و <نه اعاده تشریفات متظاهر و ستمگر ساسانی>. اگرچه وی جنبش اسماعیلیه را جدا و دیگرگون از نهضتهای یادشده میداند اما به نقل قول صادق گوهرین: <مخالفین اسماعیلیه گفته اند که داعی الدعات با ادله و براهین مخصوص به خودشان، به مستجیب میگفت که انبیا مردمی جاه طلب بوده اند و برای محکم کردن جاه و مقام خود، مردم را گول میزده اند و دست و پای آنان را با قید احکام و فروع شریعتهای مختلف میبسته اند و خلق را به موهوماتی که خودشان نیز نمیدانستند چیست مانند ملایکه و جن و خدا و غیره معتقد میکردند تا از این راه، خود و خاندانشان سالها بلکه قرنها مرفه و آسوده زندگی نمایند>.
صادق گوهرین در کتاب «حجت الحق ابوعلی سینا» شکست قیامهای ملی را چنین آسیب شناسی میکند: < مسلمانان ایران در قرون سوم و چهارم هجری جدن به اصول و مبانی اسلام معتقد بودند و هر کسی را که به این مبانی اعتقاد نداشت کافر و ملحد میپنداشتند و در موقع لازم از دین و ایمان خود دفاع میکردند. قیام کنندگان به این اصل یا توجه نداشتند و یا اگر هم متوجه بودند به علت دشمنی شدیدی که با عرب داشتند این اصل بزرگ و اساسی را نادیده میگرفتند. مثلن ابن مقنع و بابک خرمدین میخواستند که آداب و سنن کهن را زنده کنند و آب رفته را به جوی بازآرند. زنادقه نیز با به باد تمسخر گرفتن اصول راقیه اسلام و تفرقه انداختن در میان مسلمانان و رخنه کردن در مبانی مسلمانی و خراب کردن قوایم این دین شریف و به میان آوردن مواضیع ادیان قدیم میخواستند که اسلام را براندازند... قیام کنندگان قرن سوم که پایه گزاران حکومت ایرانی هستند این اصل مسلم را درک کردند که با طغیان بر ضد اسلام و مسلمانی نمیتوان حکومت را به دست آورد. از این جهت با تکیه کردن بر اصول متقن اسلام و فرمانبرداری از حکومت بغداد که مرکز عالم اسلام شرق بود به برانداختن نفوذ عرب اقدام نمودند... حکومت بنوعباس با همت ایرانیان بر سر کار آمد ولی به زودی همان قیام کنندگان اولیه که تنها آرزوشان به دست آوردن حق حاکمیت بود به خوبی درک کردند که از انتقال خلافت نه تنها به نتیجه ای نرسیدند بلکه اسلام در شوکت و اقتدار خود باقی ماند و اعراب به اسم دیگری بر آنان حکومت کردند و به استعمار سخت تری دچار گردیدند. بدون توجه به علل ناکامیهای خود خیال کردند که علت العلل همه محرومیتهای آنان مذهب اسلام است. بنابراین سعی کردند با نشر عقاید زرتشت و مانی و مزدک و مرقیون و ابن دیصان و سمینه و سایر مذاهب قبل از اسلام و ترجمه کتب علمی و فلسفی و روشن کردن اذهان توده های ایرانی بلکه بتوانند به مقصود اصلی خویش نایل آیند>.
نظام الملک درباره باطنیان مینویسد: <و باطنیان را به هر وقتی که خروج کرده اند نامی و لقبی بوده است و به هر شهری و ولایتی بدین جهت ایشان را به نامی دیگر خوانند ولیکن به معنی، همه یکی اند. به حلب و مصر: اسماعیلی خوانند. به قم و کاشان و تبرستان و سبزوار: سبعی [هفت امامی] خوانند. به بغداد و ماورالنهر و غزنین: قرمطی. به کوفه: مبارکی. به بصره: روندی و برقعی. به ری: خلفی. به گرگان: محمره. به شام: مبیضه. به مغرب: سعیدی. به لحصا و بحرین: جنابی [گناوه ای]. به اسفهان: باطنی. و ایشان خود را «تعلیمی» خوانند و مانند این. و مقصود ایشان همه ان باشد که چگونه مسلمانی را براندازند و خلق را گمراه کنند و در ضلالت اندازند>. [سیاست نامه، فصل ۴۶]
آنگونه که نظام الملک اشاره کرده، جنبشهای ایرانی با یکدیگر نامه نگاری و ارتباط داشتند اما از یک رهبری واحد و سراسری برخوردار نبودند و همین چیز، میتواند از دلایل اساسی شکستهای آنان باشد. امير «نصر بن احمد سامانی» (301 تا 331) را قرمطي و كافر مي‌دانستند. به نوشتة «نظام‌الملك» يكي از فلاسفة خراسان كه مردي متكلم و نامش «محمد نخشبي» بود: <اولا مردمان را در مذهب شيعت مي‌كشيد؛ آنگاه بتدريج در مذهب سبعيان مي‌برد... كار به جايگاهي رسيد كه نصربن احمد دعوت او را اجابت كرد و محمد نخشبي چنان مستولي گشت كه وزيرانگيز و وزيرنشان شد و پادشاه، آن كردي كه او گفتي... پس عالمان و قاضيان شهر و نواحي گرد آمدند و جمله پيش سپهسالاران لشگر شدند و گفتند: دريابيد كه مسلماني از «ماوراءالنهر» رفت و مردك «نخشبي»، پادشاه را از راه برد و «قرمطي» كرد... نوح [بن نصر] پدر را گفت: ... تو پيش سران لشگر از پادشاهي بيزار شو و مرا وليعهد كن تا من جواب ايشان بدهم و پادشاهي در خانة ما بماند... پس بند خواست و فرمود تا بر پاي پدرش نهادند و در حال به «كهن دز» بردند و محبوس كردند...در بند شربتش داد تا سران لشگر به يكبارگي از او ايمن گشتند>.
اما جنبش همچنان پایدار بود. نظام الملک با اشاره به زمان «منصور بن نوح» نواده نصرساماني نوشته است که بزرگاني چون منصور بايقرا (حاجب بزرگ)، ابوعبدالله جيهاني (دبير بارگاه)، ابومنصور عبدالرزاق (والي توس كه پشتيبان فردوسي بود): <به سپيدجامگان «فرغانه» و «خجند» و «كاسان» نامه نبشتند كه شما خروج كنيد كه مقالت ما و از آن شما، در اصل، هر دو يكي است؛ كه ما نيز خروج خواهيم كردن و در آن تدبيريم كه اول پادشاه را برگيريم و به يكديگر بپيونديم و هر ولايت كه از جيحون از اين سو است، خويشتن را صافي كنيم. آنگاه قصد خراسان كنيم>. اما براندازی فاش میشود و: <از خواص و دبيران، همه را بگرفتند و مالهاي ايشان پاك بستدند. پس همه را كشتند>. [سیاست نامه]
از نیای سامانیان روایتیست که نشانه دشواریهای اسلام گستری تا آن زمان بوده است. «القباوي» در «تاريخ بخارا» آورده كه مردم روستايي به نام «ورخشه» در پاسخ به «امير اسماعيل ساماني» كه مي‌خواست كاخ يكهزارسالة آنجا را به مسجد جامع دگرگون سازد، چنين گفتند: ــ مسجد جامع در ديه [روستاي] ما راست نيايد و روا نباشد. و نيز از پيروان مقنع (سپيدجامگان) ياد كرده كه در زمان او دعوي مسلماني مي‌كردند اما همچنان بر دين «مقنع» بودند. آنان در ولايات «كش» و «نخشب» و بعضي از روستاهاي بخارا مي‌زيستند. در ديگر گزارشهاي تاريخي آمده كه مقنع مي‌گفت که «ابومسلم» از پيامبر اسلام افضل است. او اموال مسلمانان و كشتن آنان را بر پيروانش مباح كرد. نظام الملک با اشاره به شگردهای دشمنان اسلام مینویسد: هرگاه که مجمعی سازند و یا جماعتی به هم شوند، ابتدای سخن ایشان آن باشد که بر کشتن ابومسلم صاحب الدوله دریغ خورند و پیوسته لعنت کنند بر کشنده ابومسلم و صلوات دهند بر مهدی بن فیروز پسر فاطمه دختر ابومسلم که او را کودک دانا خوانند و به تازی: فتی العالم... و خویشتن را به راستگویی و زاهدی و پرهیزکاری و به محبت آل رسول، به مردمان بنمایند تا مردم را صید کنند. چون قوت گرفتند و مردم به دست آوردند، در آن کوشند که امت محمد را و دین محمد را علیه السلام براندازند و به زیان آرند.[سیاست نامه، فصل ۴۷]
نظام الملک در جایی دیگر درباره هم میهنانش که با سلجوقیان و عباسیان دشمن بودند، مینویسد: <اکنون اگر نعوذبالله هیچگونه این دولت قاهره را آسمانی آسیبی رسد این سگان از نهفتها بیرون آیند و بر این دولت خروج کنند و دعوی شیعت کنند. و قوت و مدد ایشان بیشتر، از روافض و خرم دینان باشند و هرچه ممکن گردد از شر و فساد و قتل و بدعت، هیچ باقی نگزارند. به قول، دعوت مسلمانی کنند ولیکن به معنی، فعل کافران دارند. باطن ایشان برخلاف ظاهر باشد و قول به خلاف عمل. و دین محمد را علیه السلام هیچ دشمنی بدتر از ایشان نیست و ملک خداوند را هیچ خصمی از ایشان شومتر و به نفرینتر نیست. و کسان هستند که امروز در این دولت قربتی دارند و سر از گریبان شیعت بیرون کرده اند، از این قومند و در سرّ، کار ایشان میسازند و قوت میدهند و دعوت میکنند و خداوند عالم را بر آن میدارند که خانه خلفای بنی عباس را براندازد...>. [سیاست نامه، فصل ۴۳]

۱۳۸۸/۰۴/۱۱

ایران. اسلام. عرب (۱۰)


پیشگوییها و پیشداوریها (۱)
 ای رسول به اعرابی که تخلف کردند بگو به زودی برای جنگ با قومی شجاع و نیرومند دعوت میشوید. [سوره فتح، آیه۱۶]
در روایات آمده که در جنگ خندق هنگام کندن سخره ای سه بار برقی جهید. رسول اسلام تکبیر گفت. سلمان در این باره پرسید و رسول پاسخ داد: <قصرهای پادشاهان ایران و حیره با برق اول روشن شد و جبرییل امین به من گفت که دین من به آنان خواهد رسید. برق دوم قصرهای شام و روم را روشن نمود. و برق سوم روشن شدن قصرهای صنعا خواهد بود>.
در شاهنامه آمده که اردشیربابکان برای پسرش اینگونه پیشگویی کرده بود که پس از او:
براین بگزرد سالیان پانسد - شما را بزرگی به پایان رسد
بپیچد سر از عهد فرزند تو – هم انکس که باشد ز پیوند تو
ز رای و ز دانش به یکسو شوند – همان پند دانندگان نشنوند
بگردند یکسر ز عهد و وفا – به بیداد یازند و جور و جفا
جهان تنگ دارند بر زیردست – بر ایشان شود خوار یزدان پرست
بپوشند پیراهن بدتنی – ببالند با کیش اهرمنی
گشاده شود هر چه ما بسته ایم – بیالاید آن دین که ما شسته ایم
تبه گردد این پند و اندرز من – به ویرانی آرد رخ این مرز من
پیش از اینها در پیشگوییهای جاماسپ و بهمن یشت نیز به یورش تازیان اشاره شده بود. پس از فروپاشی ساسانیان، گهگاه در پاره ای نوشتارها با این نکته روبرو میشویم که اسلام گرایان گمان داشتند سرزمین ایران تا ابد در دست اعراب مسلمان باقی میماند. گردیزی در تاریخ خود (زین الاخبار) آورده: <پس مسلمانان ایرانشهر بگرفتند و تا بدین غایت ایشان دارند و تا قیامت ایشان خواهند داشت>. در آثارالباقیه این روایت مشکوک آمده که: <پیغمبر ما مردم را از قیام قیامت ترسانده و گفته است که دین او بر همه دینها چیره میشود و حکومت در عرب تا صبح روز واپسین متصل خواهد ماند>.
اما در جبهه مقابل این جنگ روانی: <جمعی از دشمنان اسلام چون نتوانستند آشکارا به مخالفت با این دین بپردازند، پیامبران را در ظاهر تصدیق کرده ولی در باطن منکر شدند و زمانی که به اصلاح دین میکوشیدند در حقیقت پی افساد و تخریب آن بوده اند مانند «احمد بن طیب سرخسی» که مشهورترین افراد زمان خویش در کفر و الحاد بود... آنان که امید داشتند دولت و حکومت از عرب برگردد و کیش اسلام مبدل گردد از او پیروی کردند و این مرد در دل و جان مردم ضعیف النفس و ساده لوح اوهام باطله ای کاشت... کاش میدانستم که سرخسی که کتب و مقالاتی در باز کردن مشت حیله گران نوشته و مقصودش پیغمبران است، چگونه به آیات قرآن استشهاد میکند و او در نوشته های خود انبیا را مسخره کرده و به اوصافی آنان را توصیف کرده که بری از آنند>. [آثارالباقیه]
به نوشته ابوریحان بیرونی، منجم یاد شده با یک رشته محاسبات اخترشناسی پیشگویی کرده بود که پس از ششسدونودوسه سال خلافت اسلامی سرنگون میشود. بیرونی همچنین با اشاره به اخترشناس دیگری به نام «ابوعبدالله عدی» که بسیار تعصب مجوسیت داشت، آورده که او زمان زیادی خروج قائم را منتظر بود و در کتابش نوشته است: <مردی خروج خواهد کرد که دولت مجوسیت را بازگشت دهد و به همه روی زمین مستولی و چیره خواهد شد و ملک عرب و دیگر امم را از میان خواهد برد و مردم را به یک دین و یک مسلک جمع آوری خواهد نمود>.
ما با بسی پیشگویی در روایات پهلوی و پارسی درباره سقوط تازیان روبرو هستیم که پیشداوریهای عرب گرایان را درباره حکومت ابدیشان خنثا میکرد. در «مقدمه ابن خلدون» آمده که بزرگمهر به انوشیروان گفته بود چهل و پنج سال پس از پادشاهی او ایران به دست عرب می افتد و هزار و شست سال دوام خواهد داشت؛ مانند این پیشگویی را الیوس برای خسروپرویز نمود. بسیار جالب است که این هزاره را میتوان از فروپاشی ساسانیان تا فراز آمدن صفویان و تشکیل دوباره کشور واحد ایران برابری داد. همچنین توفیل رومی مورخ زمان امویان پیشبینی کرده بود که دولت اسلام نهسدوشست سال باقی خواهد ماند. ذوبان پیشگوی زابلی نیز به مامون از فروپاشی اقتدار خلافت عباسی آگاهی داده بود. کمتر از یک سده پس از یورش عرب، موبد «فرنبغ دادگي» پیشگویی کرد: در دین [کتاب اوستا] گوید که دش پادشایی [حکومت دشمنانه] ایشان به سر خواهد رسید. گروهی آیند سرخ نشان و سرخ درفش؛ پارس و روستاهای ایرانشهر را تا به بابل گیرند و این تازیان را نزار کنند... از آن پس هیون و ترک به بس شمار و بس درفش در ایرانشهر بتازند. این ایرانشهر آبادان خوشبوی را ویران کنند و بس دوده آزادان را بیاشوبند... از سوي كابلستان يكي آيد كه فره‌اش از دودمان بغان است و او را «كي‌بهرام» ‌خوانند. همه مردم با او شوند و به هندوستان و نيز روم و تركستان، همه سو پادشاهي كند. همة بدگرايندگان را بردارد و دين زرتشت را برپا سازد. [بن‌دهش، بخش هجدهم]
در قصيده‌اي پهلوي آمده است: <كي باشد كه پيكي آيد از هندوستان كه رسيد آن شاه بهرام از دودمان كيان كه فيل هست هزار و سراسر دارد فيلبان كه آراسته درفش دارد به آيين خسروان پيش لشگر برند به سپاه سرداران مردي گسيل بايد كردن زيرك ترجمان كه شود و بگويد به هندوان كه ما چه ديديم از دشت تازيان با يكي گروه دين نزار كردند و برفت شاهنشاهي ما از چيز ايشان چون ديوان دين دارند؛ چون سگان خورند نان بستاندند پادشاهي از خسروان نه به هنر نه به مردي به افسوس و ريشخند گيرند به ستم از مردمان،زن و خواسته‌هاي شيرين، باغ و بوستان جزيه برنهادند و بخش كردند بر سران با عسلي خواستند ساو گران بنگر كه چند بد افكند آن دروغ به اين جهان كه نيست بدتر از او اندر جهان از ما بيايد آن شاه بهرام ورجاوند از دوده كيان بياوريم كين تازيان،چونان رستم كه آورد يكسدكين سياوشان نيز مزگتها را فرود آوريم برنشانيم آتشها بتكده‌ها را بركنيم و پاك كنيم از جهان، تا ناپديد شوند دروغ‌زادگان از اين جهان>.
آیا «کی بهرام ورجاوند» همان «بهرام گناوه ای قرمطی» بود؟ افتخارزاده با اشاره به اینکه در کتاب الفهرست از زیدان (محمدبن حسین، از اشراف ایرانی محله کرخ بغداد) به عنوان شعوبی بسیار افراطی ضد اسلام یاد شده، مینویسد: < عقاید باستانی ایران را با زبان فلسفی در تاویلات کلامی اسماعیلیه گنجانید و اذهان بسیاری را متوجه خود ساخت. هم او بود که قاطعانه شایع کرد حرکت کواکب و سیارات خبر از پایان حیات سیاسی – مذهبی اسلام و بازگشت دین و دولت ایرانی میدهند؛ و اظهار امیدواری مینمود که او عامل و باعث این نقل و انتقال باشد>.

۱۳۸۸/۰۴/۰۴

ایران. اسلام. عرب (۹)


پیوستها و گسستها (۱)
در کتیبه های هخامنشی از قوم عرب به عنوان یکی از مردمان تابع ایران سخن رفته است. نباید چنین پنداریم که ایران و تازیان ارتباطی یکسره تیره داشته اند. هنگام لشگرکشی کبوجیه به مصر، وی از یاری عربها برخوردار شد. بهرام گور را بزرگان شهرنشین عرب پرورش دادند. همیشه بیشتر تیره های متمدن عرب نسبت به ایرانیان هخامنشی و اشکانی و ساسانی سرسپرده و وفادار مینمودند. از سوی دیگر، مورخان مسلمان بارها به تبار ایرانی بنیانگزار اسلام (ابراهیم پسر آزر) اشاره کرده اند. [بنگرید به: پیامبر آریایی/ زرتشت زروانی] دربحث و گفتگو میان ساسانیان و رومیان مسیحی میبینیم که ایرانیان مزدایی نیز پیش از اسلام محمدی و قرآن، به خدایی عیسا انتقاد و اعتراض داشتند و او را پسر خدا نمیدانستند. در این باره بنگرید به شاهنامه: *گفتار شاپور دوم به قیصر روم *گفتار «پیروز» سردار انوشیروان به «نوشزاد» *گفتار «خرادبرزین» دبیر انوشیروان به رومیان *گفتار خسروپرویز به قیصر روم
من درباره بهشت و دوزخ و دیگر دیدگاه های ماورایی که میان قرآن و متون مغانه مشترک است نوشتاری پردامنه به جای نهاده ام. [مجله اناهید، اسفند ۱۳۸۳، شماره ۵: استوره های فردوس]. حتا پس از اسلام نیز اندکی از عربهای آگاه و باوجدان، همسویی‌هایی با ایرانیان داشتند. «عبدالحسین زرینکوب» با اشاره به «بحتری» شاعر عرب که از کاخ تیسفون دیدن کرده بود و <پدران او مسئول انهدام آن کاخ باعظمت بوده اند> مینویسد: < بحتری در قصیده خویش میکوشد با دیدار کاخ درهم ریخته ساسانیان بر آن فر و شکوه از دست رفته دلسوزی کند و چون در ویرانی کاخها نشانها می یابد از آن عظمت شگفت انگیز که هنوز در زیر پنجه ویرانگر روزگار از خود مقاومت نشان میدهد شایسته چنان میبیند که با اشک خویش گردوغبار آن را بشوید و سرشکهایی را که یکچند پنهان میداشت از روی شوق به دامان آن بریزد. چنانکه خاقانی نیز که قرنها بعد از وی از راه دجله منزل به مداین میکند از ایوان ویرانه کاخ خسرو آیینه عبرت میسازد و به یاد آن شکوه و عظمت برباد رفته میکوشد تا ازچشم خویش یک دجله دیگر جاری کند. توارد اندیشه اخلاقی در وحدت احساس دو شاعر جلوه جالبی دارد>. [تاریخ در ترازو، ص۲۰]
جانشینان هخامنشیان، در رقابت با امپراتوری روم به پشتیبانی سیاسی و تجاری از طایفه های گوناگون عرب میپرداختند و تازیان شهرنشین بهره های بسیار از آیین و فرهنگ ایرانی میبردند. «عبدالعزیز سالم» با اشاره به رواج پول ایرانی در میان اعراب و اقامت بازرگانان ایران در مکه مینویسد: < از روم و ایران، بسیاری از مظاهر زندگی اجتماعی و فرهنگی را فرا گرفتند... عبدالله بن جدعان عربها را با فالوده ایرانی آشنا ساخت.>.

۱۳۸۸/۰۴/۰۲

ایران. اسلام. عرب (۸)


بر پادشاه فرض است که از امور سرزمینهایی که با دشمن هم مرزند پیوسته جویا باشد. بدان که اگر فتنه ای در آنجاها برخیزد آتش آن زودتر برافروزد و دیرتر خاموش شود. و چون آن سرزمینها از تو دورند، فتنه آنها نیز بزرگتر خواهد بود.
[وصیت شاپور پسر اردشیر]
ریشه های فروپاشی (۱)
سرآغاز فروپاشی ایران ساسانی را از پاره کردن نامه رسول اسلام به دست شاهنشاه ایران دانسته اند. خيام در نوروز نامه یکی از دلایل دریدن نامه را چنین مینویسد: پيغامبر ص انگشتري به انگشت اندر آورد و نامه‌ها كه فرستادي به هر ناحيتي، به مُهر فرستادي؛ سبب آن بود كه نامة او بي مُهر به پرويز رسيد. پرويز از آن در خشم شد. نامه را برنخواند و بدريد و گفت: < نامة بي مهر چون سر بي كلاه بُوَد و سر بي كلاه انجمن را نشايد>.
به نوشته گردیزی: <پرویز رسولان فرستاد تا پیغمبرص را بیارند و بر وی انکار کنند. و تا رسولان به مدینه رسیدند پرویز را پسر او شیرویه بکشت>.
میتوان گمان کرد که با نفوذ همدستان سلمان در دربار ساسانی، و با توجه به پشتیبانی رومیان از مسلمانان (در برابر همبستگی ساسانیان و قریشیان)، شیرویه با هدایت سلمانیان، پدرش خسروپرویز را از تخت سرنگون کرد. به یاد داشته باشیم که زید پسرخوانده رسول برای بازرگانی به ایران آمد و شد داشت و میتوانست نیروهای مخالف ساسانیان را سازماندهی کند. داستان پادشاه (پرویز) و پیامبر (محمد) همانندیهای با هم دارد. هر دو هنگام فرار از برابر دشمن به غاری پناه میبرند. همچنین راهبی مسیحی برای آنها پیشگوییهایی میکند...
درباره فروپاشي ساسانيان كه به نادرست و طوطي‌وار، ناشي از اختلاف طبقاتي مي‌دانند، بايد به چند نكته توجه كرد: الف. اين فروپاشي با پدركشي شيرويه فرزند تبهكار خسروپرويز آغاز شد. وي كه مادري رومي داشت، از سوي مثلث «نصراني ــ مزدكي ــ تازي» هدايت مي‌شد.. ب. جنگهاي داخلي در ايران و مرگ و سقوط پي در پي شاهان و سرداران. پ. بازشدن جبهة دوم جنگ در خراسان از سوي تركان؛ همزمان با هجوم و چپاول و كشتار تازيان. مورخان مسلمان اشاره كرده‌اند كه اين هجوم با همراهي قبايل بت‌پرست و مسيحي و غيره بوده و مردم ايران دلاورانه پايداري كردند. ت. ايفاي نقش ستون پنجم و جنگ رواني، از سوي آنارشيستها و كمونيستهاي مزدكي و مانوي، و از هم‌گسيختگي اركان ارتش و دولت شاهنشاهي به دست آنان.
از دیگر دلایل فروپاشی ساسانیان را باید از زبان ابن خلدون شنید که میگوید اقوام وحشی مانند عرب: به علت قدرت در جنگاوری و خشونت با ملل دیگر، در تسخیر و بنده ساختن طوایف تواناترند و از این گزشته با ملتها و اقوام دیگر مانند حیوانات درنده نسبت به دیگر جانوران بیزبان رفتار میکنند... میگویند وقتی مردم با عمر بیعت کردند آنان را به تصرف عراق برمی انگیخت و میگفت: <حجاز نباید خانه و مسکن شما باشد. اینجا تنها میتوانید گیاه و خوراک شتران خود را بجویید و فقط برای این منظور در این سرزمین تاب بیاورید. کجا هستند مهاجرانی که از میهن خویش کوچ کرده و از وعده‌گاه خدا (مکه) دوری گزیده اند؟ بروید و سرزمینهایی را به چنگ آورید که خدا در کتاب خود وعده فرمود شما را وارث آن کند>. و این موضوع را در حالت عربهای قدیم نیز میتوان در نظر گرفت. [مقدمه، فصل ۲۱]
دیگر اینکه برخلاف آنچه که معمولن خوانده ایم تازیان نه نفراتی نااگاه از فنون جنگی و صرفن متکی به ایمان، بلکه سپاهیانی کارآزموده بودند. در کتاب «تاریخ عرب قبل از اسلام» به انواع شمشیر، نیزه، تیروکمان، زره، کلاهخود، سپر، منجنیق و عراده در میان برخی از قبایل عرب اشاره شده است. <عربهای «حیره» نحوه آرایش سپاه و شیوه کمین کردن را از ایرانیان آموخته بودند>.

۱۳۸۸/۰۳/۲۸

ایران. اسلام. عرب (۷)


سال ۲۶۵ قمری. درگزشت یعقوب لیث بر اثر بیماری قولنج . وی دوستدار فرهنگ ایرانی و زبان پارسی و خواهان سرنگونی حکومت عباسی بود.
گزشته. در رزمگاه، فرستاده خلیفه جار میزند: ــ ای معشرالمسلمین! بدانید که یعقوب لیث عاصی شده و بدان آمده تا خاندان عباس را برکند. هرآنکس که خلیفه را خلاف کند، رسول خدای را خلاف کرده باشد. دسته هایی از سپاه یعقوب، کیش را بر کشور برگزیده و به قشون اسلام میپیوندند.
در سراپرده یعقوب، قاصد خلیفه در هال خواندن نامه «معتمد» است: ــ ما را معلوم گشته که تو مردی ساده دلی و به سخن مخالفان فریفته شدی... امارت عراق و خراسان را هیچکس از تو شایسته‌تر نیست.
ــ ــ برو و خلیفه را بگوی که من مردی رویگرزاده‌ام و خوردنی من، نان جو و ماهی و پیاز و تره بوده است. و این پادشاهی و گنج و خواسته، از سر عیاری و شیرمردی به دست آورده ام؛ نه از پدر به میراث دارم و نه از تو یافته ام. از پای ننشینم و خاندان تو را ویران کنم.
با مرگ یعقوب، برادرش عمرو به جای او بر تخت صفاریان مینشیند. همزمان، امیر اسماعیل سامانی در خراسان بزرگ فرمانروایی دارد. دو فرستاده از سوی خلیفه نیرنگباز به سوی شرق ایران میتازند.
قاصد اول خطاب به امیر اسماعیل: خروج کن و بر عمرولیث لشگر کش و مُلک از دست او بیرون کن که تو برحق تری امارت خراسان و عراق را...
قاصد دوم خطاب به عمرو: عهد و تولیت ماوراءالنهر از آن توست!
عمرولیث نامه‌ای به اسماعیل سامانی میفرستد: ــ هرچند خلیفه این ولایت، ما را داد، ولیکن تو را با خود شریک کردم در مُلک؛ باید که مرا یار باشی و دل با من خوش داری تا هیچ بدگوی، میان ما راه نیابد و میان ما دوستی و یگانگی بود.
اسماعیل اسلامگرا اتحاد را نمیپزیرد. ایرانی بر ضد ایرانی. عمرو در نبرد با اسماعیل، اسیر و به بغداد فرستاده میشود. خلیفه «معتضد» با خوشهالی میگوید: ــ الحمدالله که شر تو کفایت شد و دلها از شغل تو فارغ گشت! عمرو در زندان میمیرد.
اسماعیل سامانی در سال ۲۹۵ قمری شورش «ابوبلال» قرمطی، ندیم یعقوب لیث را در کوهپایه های «غور» و «غرچه» سرکوب میکند.
بحرین. سال ۳۱۷ قمری. هنگام غروب، در یک آبخانه، سنگی سیاه که دو تکه شده بود، در زیر پاهای یاغیان به پلیدی آغشته میشد. در بیرون از آبخانه، در بیابان، انباشته‌ای از کتابهای قرآن و تورات و زبور و انجیل به چشم میخورد. پیشوای شورشیان «ابوطاهر گناوه‌ای» که مشعلی به دست داشت، با خشم و خروش به اهالی بحرین گفت: ــ‌ در دنیا مردمان را سه کس تباه کردند؛ شبانی و طبیبی و شتربانی. و غیظ من از شتربان بیشتر از دیگران است؛ که ایشان شعبده‌باز و تردست و فریبنده بودند... سپس آتش به کتابها زد. «ابوطاهر گناوه‌ای» نوه «بهرام» رهبر فرقه‌ای بود به نام «قرمطی ها» که در سال ۳۰۸ قمری به مکه حمله کرد و بیست و سه هزار حاجی را کشت و چاه زمزم را از اجساد آنان انباشت. قرمطیها ناودان زرین و پرده کعبه و سنگ سیاه (حجرالاسود) را از جای کندند و با ریشخند به حاجیانی که در خانه کعبه پناه گرفته بودند، میگفتند: ــ من دخله کان آمنا... آمنهم من خوف. و آنها را بیرون کشیده و میکشتند. «ابوطاهر» که بر فراز بام کعبه رفته بود، بانگ میزد: ــ چون خدای شما به آسمان شود و خانه خود را بر زمین ضایع بگزارد، خانه‌اش را غارت و ویران کنند؛ چون در خانه‌اش رفتید چرا از شمشیر ما امان نیافتید؟ اگر شما را خدایی بود، از بیم و زخم شمشیر ما ایمن میکرد.
نخستین باری که قرمطیان بحرین به حاجیان حمله بردند در زمان خلیفه «معتضد» بود که در سال ۲۸۹ قمری وفات یافت. سپس در زمان خلافت پسرش «المکتفی»، قرمطیان به رهبری «زکرویه پسر مهرویه» راه را بر حاجیان می‌بستند تا آنکه سرانجام در «قادسیه» به قتل رسیدند. در سال ۲۹۵ قمری «ابوهلال» ندیم «یعقوب لیث» در کوهپایه «غور» و «غرچه» قیام کرد و مردم را به مذهب قرمطیان فراخواند. بیش از ده هزارتن از روستاهای هرات به او پیوستند اما به دست «امیراسماعیل سامانی» سرکوب و سران این جنبش در شهرهای خراسان بزرگ به دار آویخته شدند. قرمطیان همچنان به شورشهای خویش ادامه دادند و در سال ۳۱۹ «ابن ذکریای طمامی» به پیروانش فرمان داد تا آتش بپرستند و آن را گرامی بدارند و پیغمبران گزشته را نفرین و لعنت نمود زیرا ایشان را حیله‌گر و گمراه میدانست. بنیانگزار فرقه قرمطی را فردی میدانستند که در «کوفه» میزیست و «کرمتیه» نام داشت. وی خود را مهدی موعود میخواند و در نماز و اذان، دگرگونیهایی داده بود. روز تعطیل را از آدینه به یکشنبه برد و قبله را از مکه به بیت‌المقدس بازگردانید و روزه ماه رمضان را لغو نمود. به دستور او پیروانش در سال دو بار (در نوروز و مهرگان) روزه میگرفتند. کتاب مقدس قرمطیان «بلاغات السبعه» نام داشت که هفت خان سیر و سلوک در آن بیان شده بود. همچنین کتابی دیگر داشتند به نام «کتاب البیان».

۱۳۸۸/۰۳/۲۶

ایران. اسلام. عرب (۶)


گرگان. سال ۹۶ قمری. خلافت سلیمان بن عبدالملک. «یزید بن مهلب» دوازده هزار مرد گرگانی را کشت و با خون ایشان، آسیاب گردانید و از آرد آن آسیا، نان پخت و خورد. ششهزار تن دیگر نیز به بردگی رفتند و فروخته شدند.
خلافت منصور عباسی. سالهای ۱۳۶ تا ۱۵۸ قمری. کشته شدن «ابومسلم خراسانی» سردار ایرانی که حکومت امویان را سرنگون و عباسیان را به جای آنان نشانده بود. در همین دوره، یکی از قصرهای نامدار ساسانی به نام «کاخ سفید» را شکافتند و خشت پخته و گچ آن را بر کشتیها بار کردند اما پس از بررسی دریافتند که تهیه مسالح در بغداد هزینه کمتری دارد. «خالد برمکی» در مخالفت با این ویرانگری به منصور عباسی گفته بود: ــ مصلحت نباشد؛ که آن بنای خسروان است و فخر آن، امروز از آن شماست، که هر آن کسی که بنا را ببیند، بداند که آن را پادشاهی بزرگ به انجام رسانیده است.
سال ۱۳۷ قمری. کشته شدن سنباد زرتشتی (اسپهبد پیروز) سردار خونخواه ابومسلم. وی میگفت: ــ من در کتابی یافته‌ام از کتب ساسانیان که دولت عرب برمی‌افتد. و من بازنگردم تا کعبه را ویران نکنم که او را بدل (به جای) آفتاب برپای کرده اند و ما همچنان قبله خویش آفتاب کنیم چنانکه در قدیم بوده است. «جهور عجلی» سرکرده «منصور عباسی» پس از کشتن «سنباد» به شهر ری رفت و همه گبران را کشت و خانه‌هایشان را ویران کرد و زن و کودکانشان را به بردگی برد.
سال ۱۵۱ قمری. شکست «استادسیس بادغیسی» و کشته شدن هفتهزار تن از پیروانش و اسارت چهارده هزار تن دیگر.
سال ۱۶۳ قمری. خلافت مهدی عباسی. قیام سپیدجامگان به رهبری مقنع (عطا) با محاصره و خودکشی او نافرجام ماند.
خلافت هارون الرشید. سالهای ۱۷۰ تا ۱۹۳ قمری. کشتار ناجوانمردانه خاندان ایرانی برمکی که از وزیرزادگان شهر بلخ بودند. به حکم خلیفه نیروهای بسیار گرد آمدند تا ایوان مداین را با خاک یکسان کنند. تبر زدند و با آتش، داغ کرده سرکه ریختند؛ اما سرانجام عاجز ماندند. این بنا در زمان خسروپرویز به دست سه هزار کارگر و طی هفت سال ساخته شده بود و بزرگترین تاق قوسی جهان به شمار میرود. خسروپرویز درباره این شاهکار معماری آرزو داشت که:
یکی جای خواهم که فرزند من * همان تا دوسد سال پیوند من
نشیند بدو درنگردد خراب * ز باران وز برف وز تابش آفتاب
سال ۲۲۳ قمری. دستگیری بابک خرمدین با کمک افشین سردار ایرانی خلیفه معتصم. دویست هزار خرمدین طی دوازده سال نبرد با عمال خلیفه جان باخته‌اند. معتصم به بابک میگوید: ــ ای سگ! چرا در جهان فتنه انگیختی و چرا چندین هزار مسلمان را کشتی؟
بابک پاسخ نمیدهد. به فتوای خلیفه هر دو دست و دو پای بابک را میبرند. اولین دست را که بریدند، بابک دست سالمش را به قسمت قطع شده مالید و به چهره‌اش کشید؛ رخسارش سرخ شد. خلیفه به یاد درفش سرخ آن مبارزان افتاد و باز پرسید: ــ ای سگ! باز این چه عـَلـَم (درفش) است؟
ــ ــ در این حکمتی است.
ــ آخر بگوی چه حکمت است؟
ــ ــ شما هر دو دست و پای من بخواهید بریدن. و گونة مردم از خون، سرخ باشد. و چون خون از تن برود، روی، زرد شود. هرکه را دستها و پاها ببرند، خون در تن وی نماند. من روی خویش به خون سرخ کردم تا چون خون از تنم بیرون شود، نگویند که از بیم و ترس، رویش زرد شد.
بابک را درون پوست گاو کردند و پوست را دوختند و او را زنده بر دار نمودند.
سال ۲۲۴ قمری. دستگیری مازیار خرمدین با همدستی طاهریان با خلافت عباسی. مازیار در زیر پانسد ضربه شلاق جان خود را از دست داد. خلیفه معتصم مجلسی آراست و به شراب نشست. سپس سه بار بیرون رفت و بازگشت. پس از آن دو رکعت نماز گزاشت و به قاضی «یحیابن اکثم» گفت: ــ میدانی این نماز چه بود که کردم؟
ــ ــ نمیدانم یا امیرالمومنین!
ــ نماز شکر نعمتی از نعمتهای خدای عزوجل که مرا امروز ارزانی داشت.
ــ ــ یا امیرالمومنین! آن چه نعمت است؟
ــ در این ساعت، سه دختر را از دختری ببردم که هر سه، دختران سه دشمن من بودند؛ یکی دختر ملک روم، یکی دختر بابک خرمدین و یکی دختر مازیار گبر!
سال ۲۲۶ قمری. مردن افشین در زندان معتصم. نیشابور.
سال۲۳۰ قمری. بارگاه «عبدالله بن طاهر بن حسین». یکی از بزرگان، ترجمه قصه «وامق و عذرا» را ارمغان آورده و میگوید که آن کتاب را ادیبان دیرین برای خسروانوشیروان نگاشته بودند. عبدالله پاسخ میدهد: ـ ما قومی هستیم که قرآن میخوانیم و غیر از قرآن و حدیث شریف، چیز دیگری نمیخوانیم. پس برای این کتاب و نظایر آن، فایده و قیمتی نمیبینیم. علاوه بر این، نویسنده‌اش زرتشتی است و به همین جهت در نظر ما مردود میباشد.
به امر عبدالله بن طاهر، کتاب فوق و نیز دیگر کتابهای ایران قبل از اسلام را هرکجا یافتند، در آب ریختند و یا سوزاندند.

۱۳۸۸/۰۳/۲۱

ایران. اسلام. عرب (۵)


سال ۳۲ هجری. قیام «قارن» به یاری مردم هرات و بادغیس و قهستان. و کشته شدن او.
گروهی از اعراب راه گیلان و گرگان را در پیش میگیرند. سلمان و ابوهریره این گروه را همراهی میکنند.
سال ۳۵ هجری. کشته شدن عثمان. یکی از کسانی که در کشتن خلیفه دست داشت، اسیری ایرانی به نام «گیسان» بود.
سال ۳۷ هجری قمری. خلافت علی. محاصره نیشابور و تسلیم مردم نیشابور و مرو. و قرارداد صلح با «خلیدبن قره الیربوعی» فرستاده خلیفه چهارم. شورش در اهواز و فارس و خودداری مردم از پرداخت مالیات. سرکوب اهوازیان از سوی «معقل» و فارسیان و کرمانیان از سوی «زیاد بن ابیه». مقاومت خونین مردم شوشتر و خودکشی همگانی آنان برای آنکه به دست اعراب نیفتند و به بردگی نروند.
* نامه حسین بن علی به فرماندار ری: ما از تبار قریش هستیم و هواخواهان ما عرب و دشمنان ما ایرانی ها هستند. روشن است که هر عربی از هر ایرانی بهتر و بالاتر؛ و هر ایرانی از دشمنان ما هم بدتر است؛ ایرانیها را باید دستگیر کرد و به مدینه آورد؛ زنانشان را به فروش رساند و مردانشان را به بردگی و غلامی اعراب گماشت. [حاج شیخ عباس قمی: سفینه البحار و مدینه الحکام و آثار ؛ رویه ۱۶۴]
سال ۴۱ قمری. خلافت معاویه. شورش هرات و بادغیس و پوشنگ. ویرانی پرستشگاه «نوبهار» بلخ به دست تازیان.
* بخشنامه محرمانه معاویه به «زیاد بن ابیه»: ۱. عجمها را باید به شدت خوار و ذلیل کرد. آنها باید به کارهای سخت و پست گماشته شوند. ۲. عجمها باید در فقر و فشار شدید اقتصادی باشند و حق تصدی مشاغل مهم نظامی و سیاسی را ندارند. ۳. عجمها باید در خط مقدم جبهه‌ها سپر دفاعی عربها باشند. ۴. عجمهای مسلمان حق امامت در نماز را ندارند و عربها نمیتوانند به آنها اقتدا کنند. ۵. عجمهای مسلمان حق ازدواج و ارث از عربها را ندارند اما عربها میتوانند زن عجمی بگیرند و از عجمها ارث ببرند. من خبر دارم که عمربن خطاب تصمیم داشته فرمانی مبنی بر قتل عام عجمها بنویسد اما تو به او گفتی: «این کار را نکن زیرا بیم دارم که علی بن ابیطالب، عجمها و موالی را که تعدادشان بسیار زیاد است، به یاری خواند». اگر تو عمر را از تصمیمش باز نمیداشتی، سنت عجم کشی امروز شایع و رایج بود. آنها آفت دین هستند...
نوروز ۵۴ قمری. خاک بخارا به خون کشیده شد. «عبیداله زیاد» سردار معاویه دستور داد هرچه روستا بود ویران و درختان را ریشه‌کن کنند. چهارهزار تن را به بردگی گرفتند. سپس سمرقند بود که سی هزار تن دیگر را به بردگی تازیان داد.
سال ۶۴ قمری. مرگ یزید بن معاویه. قیام مردم ری به رهبری «فرخان رازی». جنگ شدید و کشته شدن فرخان.
سال ۸۸ قمری. شهر «بیکند» در فراسوی رود جیهون با خاک یکسان شد. همه کشته شدند و یا به بردگی رفتند. «قتیبت بن مسلم» چند بار با مردم بخارا که از اسلام برگشته‌اند جنگ میکند و سرانجام حکم میدهد هر ایرانی نیمی از خانه خود را با عربها تقسیم کند تا همیشه مردم بخارا زیر نظر باشند.
سال ۹۴ قمری. نوروز. قم. جمکران. در ناحیه «ابرشتگان» دو سرکرده عرب به نام عبدالله و احوص از سوی دهدار ایرانی «یزدان فادار» پیشواز و پزیرایی میشوند. روستای جمکران به ایشان و قوم و قبیله شان، موقت واگزار میگردد. همه گونه فرش و ظرف و ابزار، و رمه‌های گوسفند و اسب و گاو، و وسایل کشاورزی به عربها بخشیده میشود. اما آنها همیشه متوقع و زیاده‌خواه هستند. پس از درگزشت دهقان آنجا «یزدان فادار» و رفتارهای زننده و ستمگرانه تازیان اشغالگر، فرزندان دهقان و دیگر روستاییان به ستوه آمده‌اند. اهالی جمکران به یکدیگر میگویند: ــ اگر این قوم عرب، بر این شوکت و دولت بمانند، بدین ناحیه غلبه میکنند و زمام اختیار را از دست ما میکشند. اگر تدارکی نکنیم و فرصت را غنیمت نشمریم، هلاک میشویم و برمی‌افتیم.
عبدالله نامه بومیان جمکران را میخواند: ــ ما شما را نمیخواهیم و مایل نیستیم که عربها در زادگاه ما اقامت داشته باشند. از اینجا بیرون بروید!
عربها با وقاحت و پررویی نمیپزیرند. مردم و به ویژه بچه‌ها به هرگونه‌ای که میتوانند مایه تحقیر و خواری تازیان را فراهم میکنند. سرانجام عربها یک هفته مهلت میخواهند تا املاک غصب شده را برگردانند.
جمکران. شب یلدا. مردم پس از جشن و سرور، در نیمه‌های شب به خوابی سنگین فرو رفته‌اند. به دستور دو سرکرده عرب، صاحبان جمکران را که چهار برادر بودند، سر میبرند و بقیه بزرگان را نیز قتل عام میکنند. فردای یلدا مردم جمکران یا مسلمان میشوند و یا از آنجا میگریزند. سرکرده‌ها بقیه قبیله و خویشاوندان خویش را به یادگار جمشیدشاه (جمکران) فرا میخوانند و انجا را قبضه میکنند.

۱۳۸۸/۰۳/۱۹

ایران. اسلام. عرب (۴)


مدینه. سال ۲۳ هجری. «پیروز» ملقب به «ابولؤلؤ» اهل «فین» کاشان که به بردگی «مغیره» رفته، در کوچه‌های مدینه با دیدن خردسالان ایرانی که در جنگ نهاوند به اسیری رفته‌اند، میگرید و دست بر سر بچه‌ها کشیده و میگوید: عمر جگر مرا خورد.
در همین هنگام خلیفه هویدا میشود. پیروز میگوید:  ای امیر مؤمنان! مغیره خراج گرانی بر من نهاده است و هر روز دو درم میخواهد.
ــ ــ چه کارهایی میدانی؟
ــ درودگری و آهنگری و نقش کردن.
ــ ــ شنیده‌ام که ساختن آسیای بادی را نیز میدانی.
ــ آری میدانم؛ و تو را آسیایی سازم که در شرق و غرب، آن را حدیث کنند.
چهارشنبه بیست و دوم ذی‌الحجه در مسجد مدینه، صف نمازگزاران در پشت سر خلیفه، به سجود رفته بود. پیروز از صف اول به سوی امام جماعت بیرون رفت و با کاردی حبشی که در دو طرفش تیغه زهرآلود داشت، چند ضربه برق‌آسا بر عمر زد. و سیزده تن دیگر را که به یاری خلیفه آمده بودند زخمی کرد که شش تن از پای درآمدند. نمازگزاران او را دستگیر کردند و عمر را به خانه‌اش بردند. اما پس از چند روز عمربن خطاب مرد. پسرش «عبیدالله» افزون بر «پیروز»، دختر و غلام او را نیز به قتل رسانید. همچنین «هرمزان» سردار اسیر و اسلام آورده نیز کشته شد. علی بن ابیطالب به خونخواهی هرمزان و هواداری از اسیران ایرانی که در معرض کشتار بودند برمیخیزد.
سال ۲۵ هجری. شورش آزربایجان. استخر پارس. سال ۲۸ هجری. خلافت عثمان. به انتقام مرگ «عبیداله بن معمر» به دست پارسیان، مردم استخر کشتار میشوند.
طمیسه (تمیشه). سال ۳۰ هجری. مردم شهر از اعراب امان خواستند به شرط آنکه حتا یک تن نیز کشته نشود. اما سعید بن عاص همه را کشت بجز یک تن. در این لشگرکشی حسن و حسین نیز سعید را همراهی میکردند.
توس. «ماهوی سوری» به پیشواز شاهنشاه یزدگرد آمده است. «فرخزاد» برادر «رستم» سپهسالار جانباختة ایران به ماهوی پند میدهد:  این شاه را که از نژاد کیان است به تو سپردم. باید سوی ری بروم و نمیدانم چه هنگام این تاجدار را خواهم دید؛ زیرا از جنگ با آن نیزه داران، فراوان ایرانی به آوردگاه تباه شده‌اند. رستم که سواری چون او به گیتی نبود، به دست یک تازی زاغ‌سر کشته شد و بر من، روز، برگشته شد.
شهر مرو. سال ۳۱ هجری. بزرگان وموبدان که از اندیشه پلید «ماهوی» برای کشتن پادشاه آگاه شده‌اند، با خشم و خروش با او سخن میگویند.
رادوی: ای مرد بداندیش! چرا دیو چشم تو را تیره کرد؟ کار زشت تو آشکار میشود و پسرت، کاشته‌ی تو را درو خواهد کرد؛ برگ و باری که از آن خون خواهد چکید. بدان که پادشاهی و پیغمبری، دو گوهر در یک انگشتریست. دین یزدان را تباه مکن.
هرمزد خوراد: ای مرد ستمکاره! از راه پاک یزدان بازمگرد. خار به آغوش گرفته‌ای و دود به جای روشنی از آتش میخواهی. دل و هوش تو را تیره میبینم.
شهروی: این دلیری از چه روست؟ خون شاهان را مریز که تا رستاخیز بر تو نفرین خواهد بود.
مهرنوش: ای بدنژاد! که فرجام نگر نیستی. تو که تختگاه شاه را آرزو داری، بدتر از درندگانی. از سرنوشت زهاک و تور و افراسیاب و ارجاسپ، پند بگیر. این تاج گیتی فروز را تیره مکن. سپاه پراکنده را گرد آور و از شاه پوزش بخواه. و از خدای جهان آفرین بترس. او یادگاریست از ساسانیان که همه شهریارانش فرخ‌نژاد بودند.
سی‌ام خرداد ماه. سال ۳۱ هجری. دو پیشکار ماهوی، سردار جفاکار یزدگرد سوم، شبانه پیکر خونین شاه را به رود می‌اندازند. بامدادان راهبی مسیحی جسد را پیدا میکند و راهبان بی‌درنگ به آب میزنند و پیکر غرق شده را درمی‌آورند. همه مویه میکنند و اسقف میگوید:  ای آزادمرد تاجور؛ کسی تاکنون ندیده و نشنیده بود که بنده‌ای اینچنین به شهریارش بدی کند. نفرین بر ماهوی... دریغ آن دل و دانش و رای تو. دریغ از سوار هژیر و تخمه اردشیر.
در باغ کلیسا دخمه‌ای بلند ساختند. پیکر شاه را به کافور و مشک و گلاب آکندند و در دیبای زرد پوشاندند و در تابوت نهادند تا به سوی دخمه ببرند. راهبان در دنبال تابوت همچنان سوگواری مینمودند: ــ یزدان، روان تو را به نزد خویش برد و تنت را به ما سوگواران سپرد. ــ دریغ که شاه، لب بسته و دیگر تخت و تاج را نمیبیند. ــ ای شهریار جوان، اگر تو خفته ای اما روانت بیدار است و جانت گله‌مند. ــ ای نامبردار، تو رفتی و تختگاهت بهشت است.
و سرانجام این اسقف بود که در واپسین سوگچامه به پیکر شاه گفت: ــ ما بندگان توییم و جان پاک تو را نیایش میکنیم. دخمه‌ات همواره پر لاله باد.
سال ۳۱ هجری. سقوط شهر سرخس. تازیان تنها یکسد تن از مردم را زنده گزاشتند. کشتار و غارت مردم شهر مرو. سیستان در آتش میسوزد. عربها روز مهرگان در قلعه زالق به غارت مردم پرداختند. سپس به شهر «زرنج» روی آوردند. فرمانروای آنجا به نام «ایران بن رستم بن آزادخو» پس از برخوردهایی شدید، دست از جنگ میکشد تا با عامل خلیفه عثمان قرارداد صلح بنویسند. زمانی که به قرارگاه «ربیع بن زیاد» میرسد، با نمایه‌ای هولناک و چندش‌آور روبرو میشود. از اجساد ایرانیان، تختگاه و پشتی درست کرده بودند و عامل عثمان روی آنها نشسته بود. مردی بود دراز با لبهای کلفت و دندانهای بزرگ. «ایران بن رستم» به یارانش نجوا کرد: گفته‌اند که اهریمن در روز فرا دید نمی‌آید. اینک هیچ گمانی نیست که اهریمن را میتوان به چشم دید. و سپس بر آن اهریمن چهره بانگ زد:  ما بر این تختگاه خون‌آلود تو نمی‌آییم و همین جا بر فرش مینشینیم تا پیمان ببندیم. و بیش از این، شما تازیان به خونریزی نپردازید. «ربیع» در سیستان چهل هزار ایرانی را به بردگی گرفت.

۱۳۸۸/۰۳/۱۲

ایران. اسلام. عرب (۲)

ایران. پادشاهی یزدگرد سوم. شاهنشاه به سخنان «مغیره اسیدی» گوش میدهد: ــ کسی از ما تنگدست‌تر نبود. سوسکها و عقربها و مارها را میخوردیم و آن را غذای خویش میپنداشتیم. منزلگاه ما کف زمین و خاک بود و جز پشم شتر و گوسفند که میرشتیم، پوششی نداشتیم. دختر خویش را زنده به گور میکردیم تا غذای ما را نخورد. آنگاه خدا مردی را به سوی ما فرستاد که حق آورد و گفت که: هرکس از شما کشته شود، به بهشت خویش میبرم و هرکه بماند، بر دشمن، ظفرش میدهم.
قادسیه. سال ۱۴ هجری. خلافت عمربن خطاب. «سعد وقاص» در هال خواندن نامه «رستم» سپهسالار ساسانیان است: ــ به نام جهاندار پاک. از: رستم نیکخواه، پور هرمزد؛ به: سعد وقاص، جوینده جنگ! به من بازگوی که شاه تو کیست؟ و آیین و راه تو چیست؟ ای برهنه سپهبد و برهنه سپاه! از شیر شتر خوردن و سوسمار، عرب را کار به جایی رسیده که آرزوی تخت کیانی دارد. چشم شما را شرم، و خردتان را مهر و آزرم نیست؟ با آن چهره و خوی، چنین تاج و تخت آمدت آرزوی؟ مردی سخنگوی بر ما بفرست تا بگوید که راه تو چیست و به تخت کیان، راهنمای تو کیست؟ فرستاده‌ای پیر و سست، با چشمانی لوچ و چپ، پیاده به سوی سراپرده زربافت رستم سپهسالار ساسانی پیش رفت.پیراهنش پاره و شمشیر باریکی بر گردن گرفته بود. بدون هیچ سلامی و بی آنکه به کسی نگاه کند، وارد شد و شمشیرش را چنان به دست گرفت که نوکش بر روی فرشها کشیده میشد و آنها را پاره میکرد. بر روی خاک نشست و چشم به زمین دوخت. رستم با خویشتنداری گفت: ــ درود بر تو؛ جانت شاد و تنت آباد... مردک عرب به میان سخنش پرید و پاسخ داد: ــ ــ علیک السلام! اگر دین را قبول کنی مشعوف میشوم. بر ابروهای رستم چین افتاد و به خود پیچید. دستور داد نامه «سعد وقاص» را بخوانند: ــ اگر شاه، گفتار پیغمبر هاشمی را درباره قرآن و توحید و رسمهای جدید را بپزیرد، دو عالم به شاهی و شادی، از آن او، و شفیع گناهانش، محمد خواهد بود و تنش گلاب مصعد... همچنین در نامه از آدم و جن، قطران و کافور منشور و ماء معین، فردوس و درخت بهشتی، جوی شیر و انگبین...، سخن رفته و اینگونه به پایان رسیده بود که: همه تختگاه و جشن و سور شما ایرانیان را به دیدار یک تار مو از حوریان بهشتی نمیخرم! سپهبد رستم پاسخ نامه را چنین داد: ــ هنوز سرنیزه‌ات به بخت نرسیده که دلت تخت شاهی را آرزو کرده؟ اگر محمد تو را پیشرو میباشد، میدانم که از دین کهن به دین نو چه بگویم. از پی سود خویش، زیان دیگران را میخواهید و دین را به پیش می‌آورید. اگر گردون گوژپشت، پرگارش کژ بگردد و با ما درشت گردد، به ناموری مردن در جنگ، بهتر از زنده ماندن و دیدن شادکامی دشمن است. پس از این، دیگر کسی به سوی آزادگی نخواهد نگریست. سپهبد رستم نامه‌ای نیز برای برادرش «فرخزاد» نگاشت: ــ بر ایرانیان، زار و گریان و از ساسانیان نیز بریان شدم. بندة بی هنر شهریار میشود و نژاد و بزرگی به کار نمی‌آید. دریغ این تاج و تخت و بزرگی. در انجمن ما، همه گونه سخنی میرود. گروهی میگویند که قادسیه را به تازیان واگزار کنیم و باج گران بپزیریم و هر اندازه که خواستند، گروگان بدهیم. اما بزرگان تبرستانی و ارمنی که همرزم من هستند، میگویند به گفتار آن گروه نباید نگریست و گرز و کوپال برای جنگ با کیش اهریمنی آراسته‌اند. به مادرمان از سوی من درود بفرست و بسیار پند بده که اگر آگهی بدی از من رسید، نژند و غمگین نگردد. روزگارم به تنگ آمده و از این پس، مرا شهریار نخواهد دید. من با سپاهم به رنج و شوربختی اندرم و سرانجام رهایی نمی‌یابم. در این رگبار ریگها دهانم خشک و دلم پرخون و رویم زرد شده. سپهر دژم و بیوفا گشته و بخت ساسانیان تیره شده. بزرگانی که در قادسیه با من همراهند و بر تازیان دشمنند، گمان میکنند که در این روز اهریمنی میتوانند با تیغ و پیکان، پوست تازیان را بدرند. آنها از راز سپهر آگاه نیستند. ای برادر، دل شاه ایران به تو شاد باد و بدان که این قادسیه گورگاه من است. سپهبد نامه‌اش را مهر کرد و به دست پیک داد. از خورگاه (خیمه) بیرون آمد و به جبهه مقابل نگریست. میدانست که میهن فروشانی در پس عقال و چفیه و در لوای اسامی تازی در قشون دشمن به سر میبرند. «ماهبد بن بدخشان» به دستیاری برادرزاده‌اش «ماه آذر بن فروخ» تازیان را هدایت میکردند. رزمگاه قادسیه. سه شبانه روز نبردی خونین درگرفته است. سی هزار سرباز ایرانی تا آخرین نفس جنگیده و همگی جان باخته‌ا‌ند. از گرمای سوزان و بی‌آبی، مردان و اسبان، گـِلِ خیس میخورند. لب و زبان رستم از تشنگی، چاک چاک و دهانش خشک شده بود. خروشی چو تندر برآورد و تیغ بر سر اسب «سعد» زد. اسب و سوارش فرو افتادند و زمانی که رستم برای زخمه نهایی آماده میشد ناگهان توفان شن برخاست و جلو دیدگانش را گرفت. رستم در کنار استری پناه گرفت تا گردوخاک فرو نشیند. مردکی تازی از پشت سر نزدیک شد و ناجوانمردانه از پشت چندین ضربه زد. سپس پیکر آن پهلوان را زیر پای چارپایان انداخت و پیشانی‌اش را با شمشیر شکافت. عربها اینک نعرة «هلال بن علفه» را میشنیدند که میگفت: ــ به خدای کعبه قسم که رستم را کشتم. اینجاست... اینجاست! • نامه عمر به عمروعاص: از بنده خدا عمر؛ امیر مومنان؛ به عمرو عاص. سلام برتو؛ ای عمرو؛ به جان خودم سوگند که اگر من و همراهانم از گرسنگی بمیریم، تو و همراهانت که سیر هستید هیچ نگران ما نمی شوید؛ چرا غنیمت نمی فرستی؟ به داد برس؛ به داد برس! * پاسخ عمروعاص: به بنده خدا امیر مومنان از بنده خدا عمرو عاص؛ و اما بعد؛ لبیک لبیک؛ کاروانی از خواربار برایت فرستادم که آغازش نزد تو و پایانش نزد من است!