نمایش پستها با برچسب چهره ها. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب چهره ها. نمایش همه پستها
۱۴۰۲/۰۲/۲۳
۱۴۰۰/۰۴/۰۷
زندگی فرهنگی امید عطایی فرد
۱۳۹۸/۰۳/۰۵
کتیبه ی موبد موبدان کرتیر
# کارکردهای کشوری
.
من: موبد کرتیر، باشد که بتوانم در برابر ایزدان و شاه شاهان: اردشیر (بابکان) و شاپور شاهنشاه (ولیعهد)، پرستار نیک و سپاسدار نیک باشم! و برای سپاسگزاری، آن کارگزاری که میتوانم، به ایزدان و شاه شاهان: اردشیر و شاپور شاهنشاه بکنم. پس شاپور شاهنشاه برای کارهای ایزدانه و خدمات دینی در دربار، شهرها و در همه جای کشور، در مغستان (انجمن موبدان) مرا کامکار و پادشاه (موبد موبدان) کرد. به فرمان شاپور شاهنشاه و پشتگرمی ایزدان و شاهنشاه، شهر به شهر، جای به جای، بسی کارهای ایزدانه افزوده شد. پس آذران بهرام (آتشهای ویژه ی ایزد بهرام) نشانیده و افروخته شدند. بسی مغ مردان خوشبخت و کامیاب شدند و بسی پیمان نامه ها برای آذران (آتشکده ها) و مغان، مهر و موم شد؛ و برای اورمزد و ایزدان از آن کردارها، سودی بزرگ رسید. اما برای اهریمنان و دیوان، زیانی بزرگ داشت. برای این چند شمار آذران و کرده ها که نوشته شدند، شاپور شاهنشاه نیز به گونه ای ویژه مرا گماشت و گفت: این بُن-خانه (کعبه زرتشت)، تو را باشد و آنگونه که میدانی برای ایزدان و برای ما چه بهترست، همان را انجام بده.* بر وصیت نامه ها، پیمان نامه ها و ماتیگان (قانون) هایی که در زمان شاپور شاهنشاه، در دربار و همه ی شهرهای کشور، به هر جای کرده شدند، بر آنها اینگونه نوشته (مهر و موم) شد: کرتیر هیربد.
پس از اینکه شاپور شاهنشاه به جایگاه بغان شد (درگزشت و به بهشت ایزدان رفت)، و هنگامی که پسرش: هرمزد شاهان شاه، به شهریاری ایستاد، پس هرمزد شاهان شاه، من را کلاه و کمربند داد. او جایگاه و رده ی من را در دربار، شهر به شهر، جای به جای همه ی کشور برتر کرد؛ او من را در کردارهای ایزدانه، کامکارتر و پادشاتر (نیرومندتر) نمود و مرا به پیوند نام خودش که بغ اورمزد (خدایگان هرمزد ساسانی) بود، چنین نامید: «کرتیر، موبد هرمزد». و همچنین در آن زمان شهر به شهر، جای به جای، بسی کرده های ایزدانه، افزونی گرفت؛ بسی آذران بهرام نشانیده و بسیار مغ مردان خوشبخت و کامیاب شدند و بسی پیمان نامه ها برای آذران و مغان، مُهر شدند. اندرز نامه ها، پیمان نامه ها و ماتیگان هایی که در زمان هرمزد شاهان شاه، در دربار و در همه ی کشور، جای به جای، کرده شدند، بر آنها اینگونه نوشته شد: کرتیر، موبد هرمزد.
پس از اینکه هرمزد شاهان شاه به جایگاه بغان شد (درگزشت)، هنگامی که بهرام شاهان شاه، پسر شاپور شاهان شاه و برادر هرمزد شاهان شاه بر شهریاری ایستاد (بر تخت پادشاهی نشست)، پس همچنین بهرام شاهان شاه نیز من را در مرتبه و رده ام در دربار، شهر به شهر، جای به جای، نگاه داشت؛ او من را همانگونه در کارهای ایزدان، کامکار و پادشاه کرد. و همچنین در آن زمان، شهر به شهر، جای به جای، بسی کرده های ایزدانه افزونی گرفت؛ بسی آذران بهرام نشانده شد؛ بسی مغ مردان خوشبخت و کامیاب شدند و بسی پیمان نامه ها برای آذران و مغان مُهر شدند. و به وصیت نامه ها، پیمان نامه ها و ماتیگان هایی که در آن زمان، در زمان بهرام شاهان شاه کرده شدند، بر آنها اینگونه نوشته شد: کرتیر؛ موبد هرمزد.
پس از اینکه بهرام شاهان شاه شاپورگان (بهرام پسر شاپور) به جایگاه بغان شد، آنگاه بهرام بهرامگان که در شهریاری اش راد و بخشنده، راستگو و مهربان و کرفه گر (نیکوکار) بود، به شهریاری ایستاد (شاه شد)؛ از برای شیفتگی اش به اورمزد و ایزدان، و برای روان خویش، جایگاه و رده ی من را در کشور بهتر کرد و به من جایگاه و رده ی بزرگان را داد؛ و مرا در دربار، شهرها، و همه جای کشور، برای انجام کردارهای ایزدانه، پادشاتر و کامکارتر کرد؛ آنگونه که پیش از این نبودم. و مرا در همه ی کشور: موبد و داور (قاضی القضات) کرد؛ او مرا آیین-بُد و نماینده ی آذر ناهید اردشیر و بانو آناهید (آتش ویژه ی ایزد آناهیتا و شهبانو ناهید) در شهر استخر کرد و من را نامزد کرد به: کرتیر، موبد نیکبخت بهرام و هرمزد. شهر به شهر، جای به جای، در همه ی کشور، کردگان (کارداران و یادگاران) اورمزد و ایزدان: برتر شدند و دین مزدایی و مغ مردان در کشور به بزرگی و پادشایی رسیدند؛ و ایزدان آب و آذر و چهارپا (جانوران)، در کشور به خشنودی بزرگی دست یافتند.
به اهریمن و دیوان، زیانی بزرگ و آسیب رسید و کیش اهریمن و دیوان، از شهرها رخت بر بست و باورهایشان نابود شد. یهودی ها، شمن ها (بوداییان)، برهمن ها، نصاری ها (مسیحیان)، ماندایی ها (صابئین و مغتلسه)، زندیق ها (مانوی ها) در کشور پس زده شدند. بت ها ویران گشت و لانه ی دیوان درهم آشفت و نابود شد؛ و جایگاه و نشیمن ایزدان شد. و شهر به شهر، جای به جای، بس کردگان ایزدانی امور دینی افزونی گرفت؛ پس آذران بهرام نشانید؛ بس مغ مردان خوشبخت سعادتمند و کامیاب شدند و بس پیمان نامه ها برای آذران و مغان مهر شدند. و به اندرز نامه ها و پیمان نامه ها و ماتیگان هایی که در زمان بهرام شاهان شاه بهرامگان مُهر کرده شدند، بر آنها اینگونه نوشته شد: کرتیر؛ موبد نیکبخت بهرام و هرمزد.
و من: کرتیر از آغاز از برای ایزدان و خداوندگاران و پادشاهان و روان خویش، بسی رنج و سختی دیدم و بسی آذران و مغان در ایرانشهر آبادان کردم؛ در: پارس، پارت، آسورستان، میشان، نود اردشیر، آذربایگان، سپاهان، ری، کرمان، سیستان، گرگان تا پیشاور. و همچنین در شهرهای ناایرانی نشین: آذران (آتشکده ها) و مغ مردانی را که بودند تا آنجا که اسبان و مردان شاهنشاه در شهرهای انیران رسیدند: در شهرستان انتاکیه؛ سوریه و آنچه وابسته به آن مرز و بوم بود، شهرستان ترسوس، کلیکیه و آنچه وابسته به شهر کلیکیه بود؛ شهرستان قیصریه، شهر کاپادوکیه و وابستگانش، کاپادوکیه و وابسته هایش تا فراز شهر یونان و شهر ارمنستان و گرجستان و اران و بلاسگان تا به دروازه اران. شاپور شاهنشاه با شهسواران و سربازان خویش، دشمن را زدود. و آنجا که آتشکده ها ویران و چپاول شده بود، به فرمان شاهنشاه، من مغ مردان و آذرکده ها را که در این شهر ها و کشور ها بودند، ویراستم و آراستم؛ نگزاشتم زیان و چپاول شود و هرکس هرچه که چپاول کرده بود، آن را بازپس گرفتم و در شهر و جایگاه خودش نهادم. و من دین مزدیسنا و مغ مردان خوب و نژاده را در شهرها، والایی و نیکنام و ارجمند کردم. و من آشموغان و مردان نابکار (موبد نمایان) را که در مغستان، گزارنده ی دین مزدیسنی و آیین های ایزدان نبودند، آنها را پادافراه (کیفر) دادم و سرزنش کردم تا آنها بهتر شدند.
من بسیار پندنامه ها و پیمان نامه ها برای آذران و مغان کردم و با پشتیبانی ایزدان و شاهان شاه و از همت و کنش من در ایرانشهر، بسی آذران بهرام نشانده شد و بسی خُوَه دوده (خویشاوندی دودمانی) کرده شد. و بسی مردمان که نا خستوان بودند، خستوان شدند.(گمراهان به راه راستی آمدند). و بسیار بودند کسانی که کیش دیوان داشتند و از کرده ی من، آن کیش دیوان را فرو گزاشتند و کیش ایزدان گرفتند. و بسیار آیین رد پساک (مراسم فصلی) انجام گردید و بسی دینها به شیوه های گوناگون بررسی شد. نیز آیینهای ایزدان افزونتر و برتر شد که همه ی آنها نوشته نشده اند؛ زیرا اگر نوشته می شد، برای بازشماری، زیاد بود. و نیز با دارایی و هزینه های خویش، جای به جای، بسی آتشکده های بهرام بنا کردم و در گاهنبار (فصلهای ششگانه) هزار و یکسد و سی و سه آیین رد پساک به جا آوردم که در یک سال ششهزار و هفتسد و نود و هشت رد پساک بود.
همچنین من بسی کردارهای ایزدانه و گوناگون کردم که اگر آنها در این نامه نوشته می شدند، بسیار میبودند برای برشمردن؛ اما من این نامه را نوشتم تا کسی که فراتر از زمان، پیمان نامه ها و ماتیگان ها و اندرزنامه ها را ببیند و بداند که من آن کرتیر هستم که در زمان شاپور شاهنشاه: کرتیر هیربد نامیده شد؛ و در زمان هرمزد شاهان شاه و بهرام شاهان شاه: کرتیر موبد هرمزد نامیده شد؛ و در زمان بهرام شاهان شاه بهرامگان: کرتیر موبد نیکبخت بهرام و هرمزد نامیده شد. و کسی که این نامه را خواهد دید و آن را خواهد خواند، به ایزدان و خداوندگاران و به روان خویش: راد و راست باشد؛ همان گونه که من بودم؛ پس تن اسنوند (چالاک؟)اش را خسروی و آبادی برسد و به روان اسنوندش ارتایی و رستگاری برسد.
ویرایش: سوشیانت مزدیسنا
پس از اینکه بهرام شاهان شاه شاپورگان (بهرام پسر شاپور) به جایگاه بغان شد، آنگاه بهرام بهرامگان که در شهریاری اش راد و بخشنده، راستگو و مهربان و کرفه گر (نیکوکار) بود، به شهریاری ایستاد (شاه شد)؛ از برای شیفتگی اش به اورمزد و ایزدان، و برای روان خویش، جایگاه و رده ی من را در کشور بهتر کرد و به من جایگاه و رده ی بزرگان را داد؛ و مرا در دربار، شهرها، و همه جای کشور، برای انجام کردارهای ایزدانه، پادشاتر و کامکارتر کرد؛ آنگونه که پیش از این نبودم. و مرا در همه ی کشور: موبد و داور (قاضی القضات) کرد؛ او مرا آیین-بُد و نماینده ی آذر ناهید اردشیر و بانو آناهید (آتش ویژه ی ایزد آناهیتا و شهبانو ناهید) در شهر استخر کرد و من را نامزد کرد به: کرتیر، موبد نیکبخت بهرام و هرمزد. شهر به شهر، جای به جای، در همه ی کشور، کردگان (کارداران و یادگاران) اورمزد و ایزدان: برتر شدند و دین مزدایی و مغ مردان در کشور به بزرگی و پادشایی رسیدند؛ و ایزدان آب و آذر و چهارپا (جانوران)، در کشور به خشنودی بزرگی دست یافتند.
به اهریمن و دیوان، زیانی بزرگ و آسیب رسید و کیش اهریمن و دیوان، از شهرها رخت بر بست و باورهایشان نابود شد. یهودی ها، شمن ها (بوداییان)، برهمن ها، نصاری ها (مسیحیان)، ماندایی ها (صابئین و مغتلسه)، زندیق ها (مانوی ها) در کشور پس زده شدند. بت ها ویران گشت و لانه ی دیوان درهم آشفت و نابود شد؛ و جایگاه و نشیمن ایزدان شد. و شهر به شهر، جای به جای، بس کردگان ایزدانی امور دینی افزونی گرفت؛ پس آذران بهرام نشانید؛ بس مغ مردان خوشبخت سعادتمند و کامیاب شدند و بس پیمان نامه ها برای آذران و مغان مهر شدند. و به اندرز نامه ها و پیمان نامه ها و ماتیگان هایی که در زمان بهرام شاهان شاه بهرامگان مُهر کرده شدند، بر آنها اینگونه نوشته شد: کرتیر؛ موبد نیکبخت بهرام و هرمزد.
و من: کرتیر از آغاز از برای ایزدان و خداوندگاران و پادشاهان و روان خویش، بسی رنج و سختی دیدم و بسی آذران و مغان در ایرانشهر آبادان کردم؛ در: پارس، پارت، آسورستان، میشان، نود اردشیر، آذربایگان، سپاهان، ری، کرمان، سیستان، گرگان تا پیشاور. و همچنین در شهرهای ناایرانی نشین: آذران (آتشکده ها) و مغ مردانی را که بودند تا آنجا که اسبان و مردان شاهنشاه در شهرهای انیران رسیدند: در شهرستان انتاکیه؛ سوریه و آنچه وابسته به آن مرز و بوم بود، شهرستان ترسوس، کلیکیه و آنچه وابسته به شهر کلیکیه بود؛ شهرستان قیصریه، شهر کاپادوکیه و وابستگانش، کاپادوکیه و وابسته هایش تا فراز شهر یونان و شهر ارمنستان و گرجستان و اران و بلاسگان تا به دروازه اران. شاپور شاهنشاه با شهسواران و سربازان خویش، دشمن را زدود. و آنجا که آتشکده ها ویران و چپاول شده بود، به فرمان شاهنشاه، من مغ مردان و آذرکده ها را که در این شهر ها و کشور ها بودند، ویراستم و آراستم؛ نگزاشتم زیان و چپاول شود و هرکس هرچه که چپاول کرده بود، آن را بازپس گرفتم و در شهر و جایگاه خودش نهادم. و من دین مزدیسنا و مغ مردان خوب و نژاده را در شهرها، والایی و نیکنام و ارجمند کردم. و من آشموغان و مردان نابکار (موبد نمایان) را که در مغستان، گزارنده ی دین مزدیسنی و آیین های ایزدان نبودند، آنها را پادافراه (کیفر) دادم و سرزنش کردم تا آنها بهتر شدند.
من بسیار پندنامه ها و پیمان نامه ها برای آذران و مغان کردم و با پشتیبانی ایزدان و شاهان شاه و از همت و کنش من در ایرانشهر، بسی آذران بهرام نشانده شد و بسی خُوَه دوده (خویشاوندی دودمانی) کرده شد. و بسی مردمان که نا خستوان بودند، خستوان شدند.(گمراهان به راه راستی آمدند). و بسیار بودند کسانی که کیش دیوان داشتند و از کرده ی من، آن کیش دیوان را فرو گزاشتند و کیش ایزدان گرفتند. و بسیار آیین رد پساک (مراسم فصلی) انجام گردید و بسی دینها به شیوه های گوناگون بررسی شد. نیز آیینهای ایزدان افزونتر و برتر شد که همه ی آنها نوشته نشده اند؛ زیرا اگر نوشته می شد، برای بازشماری، زیاد بود. و نیز با دارایی و هزینه های خویش، جای به جای، بسی آتشکده های بهرام بنا کردم و در گاهنبار (فصلهای ششگانه) هزار و یکسد و سی و سه آیین رد پساک به جا آوردم که در یک سال ششهزار و هفتسد و نود و هشت رد پساک بود.
همچنین من بسی کردارهای ایزدانه و گوناگون کردم که اگر آنها در این نامه نوشته می شدند، بسیار میبودند برای برشمردن؛ اما من این نامه را نوشتم تا کسی که فراتر از زمان، پیمان نامه ها و ماتیگان ها و اندرزنامه ها را ببیند و بداند که من آن کرتیر هستم که در زمان شاپور شاهنشاه: کرتیر هیربد نامیده شد؛ و در زمان هرمزد شاهان شاه و بهرام شاهان شاه: کرتیر موبد هرمزد نامیده شد؛ و در زمان بهرام شاهان شاه بهرامگان: کرتیر موبد نیکبخت بهرام و هرمزد نامیده شد. و کسی که این نامه را خواهد دید و آن را خواهد خواند، به ایزدان و خداوندگاران و به روان خویش: راد و راست باشد؛ همان گونه که من بودم؛ پس تن اسنوند (چالاک؟)اش را خسروی و آبادی برسد و به روان اسنوندش ارتایی و رستگاری برسد.
ویرایش: سوشیانت مزدیسنا
۱۳۹۶/۰۹/۰۸
یادبودهای زرتشت و فردوسی
به خشنودی اورمزد و به کام ایزدان
تا این زمان، سر راست ترین سند و گواهی درباره ی زادروز سپیتمان زرتشت، دفتر گزیده های زادسپرم میباشد که:
* در بخش بیستم، بند یکم از روز انغران یا انیران (سی ام) از ماه اسپند یاد کرده است.
* در بخش بیست و پنجم، بند پنجم، نوشته است که در روز خور (یازدهم) ماه اردیبهشت (برابر دهم اردیبهشت در تقویم کنونی)، زرتشت پس از هفتاد و هفت سال و چهل روز، درگزشت. با کم کردن ده روز کامل اردیبهشت و سی روز کامل فروردین بر پایه ی گاهشمار کهن، دوباره به روز انغران از ماه اسپند میرسیم. یاداور میشود که به نوشته کتاب بن دهش، پنجه آخر سال در گاهشمار، به شمار نمی امد. بدین گونه، میتوان زادروز اشو زرتشت را سی ام اسپند یا روز انغران در گاهشمار سی روزه ی کهن، برابر با بیست و چهارم اسپند در گاهشمار کنونی، به شمار اورد و رسمیت بخشید.
.
.
.
فردوسی در پایان داستان اورمزد پسر شاپور میگوید:
شب اورمزد امد از ماه دی - ز گفتن بیاسای و بردار می
که اشاره به شب یلداست. سپس هر شب سه داستان کوتاه را میسراید؛ پادشاهی: بهرام پسر اورمزد، بهرام پسر بهرام، بهرام بهرامیان. در پایان داستان سوم فردوسی میگوید:
می لعل پیش آور ای روزبه - چو شد سال گوینده بر شست و سه
از آنجا که گاهشمار کهن سی روزه بوده، با سنجش و تطبیق، در می یابیم که سوم دی ماه در گاهشمار سی روزه برابر است با بیست و هفتم آذر ماه در گاهشمار کنونی که شش ماه نخست سال، سی و یک روزه میباشد.
تاریخ پایان شاهنامه روز ارد (بیست و پنجم) از ماه اسفند میباشد که برابر است با نوزدهم اسفند در گاهشمار کنونی.
.
❊ یاداوری: در دو رساله ویژه درباره دو روز هرمزد (یکم) و خرداد (ششم) فروردین، هیچ یادکردی از زایش اشو زرتشت در این روزها نشده است. رساله های:
- روز هرمزد ماه فروردین- روز خرداد ماه فروردین
.
بنابراین:
تا این زمان، سر راست ترین سند و گواهی درباره ی زادروز سپیتمان زرتشت، دفتر گزیده های زادسپرم میباشد که:
* در بخش بیستم، بند یکم از روز انغران یا انیران (سی ام) از ماه اسپند یاد کرده است.
* در بخش بیست و پنجم، بند پنجم، نوشته است که در روز خور (یازدهم) ماه اردیبهشت (برابر دهم اردیبهشت در تقویم کنونی)، زرتشت پس از هفتاد و هفت سال و چهل روز، درگزشت. با کم کردن ده روز کامل اردیبهشت و سی روز کامل فروردین بر پایه ی گاهشمار کهن، دوباره به روز انغران از ماه اسپند میرسیم. یاداور میشود که به نوشته کتاب بن دهش، پنجه آخر سال در گاهشمار، به شمار نمی امد. بدین گونه، میتوان زادروز اشو زرتشت را سی ام اسپند یا روز انغران در گاهشمار سی روزه ی کهن، برابر با بیست و چهارم اسپند در گاهشمار کنونی، به شمار اورد و رسمیت بخشید.
.
.
.
فردوسی در پایان داستان اورمزد پسر شاپور میگوید:
شب اورمزد امد از ماه دی - ز گفتن بیاسای و بردار می
که اشاره به شب یلداست. سپس هر شب سه داستان کوتاه را میسراید؛ پادشاهی: بهرام پسر اورمزد، بهرام پسر بهرام، بهرام بهرامیان. در پایان داستان سوم فردوسی میگوید:
می لعل پیش آور ای روزبه - چو شد سال گوینده بر شست و سه
از آنجا که گاهشمار کهن سی روزه بوده، با سنجش و تطبیق، در می یابیم که سوم دی ماه در گاهشمار سی روزه برابر است با بیست و هفتم آذر ماه در گاهشمار کنونی که شش ماه نخست سال، سی و یک روزه میباشد.
تاریخ پایان شاهنامه روز ارد (بیست و پنجم) از ماه اسفند میباشد که برابر است با نوزدهم اسفند در گاهشمار کنونی.
.
❊ یاداوری: در دو رساله ویژه درباره دو روز هرمزد (یکم) و خرداد (ششم) فروردین، هیچ یادکردی از زایش اشو زرتشت در این روزها نشده است. رساله های:
- روز هرمزد ماه فروردین- روز خرداد ماه فروردین
.
بنابراین:
ششم فروردین: روز ملی ایران
دهم اردیبهشت: یادبود درگزشت زرتشت
بیست و هفتم آذر: زادروز فردوسی
نوزدهم اسفند: روز شاهنامه
بیست و چهارم اسفند: زادروز زرتشت
۱۳۹۶/۰۹/۰۱
معراج کرتیر به جهان مینوی
# سفر به فراسو# << گزارش: سوشیانت مزدیسنا >>
.
{} من به درستی از آغاز در برابر ایزدان و خدایگان، پرستار نیکو کام بودم و از ایشان، ارجمندی بزرگ و سربلندی رسید. هنگام زندگی ام در کشور به ارجمندترین پایگاه بودم. این را نیز از ایزدان خواستم که: همان سان که شما در این جهان به من ارج دادید، اگر میتوانید برآیند این یشت ها (ستایشها) و آیینهایی که در کشور انجام شدند، و برای روانم، چهره و سرشت راست یا دروغ را در آن جهان بنمایید. همچون آغاز کار که برای ایزدان، در برابر رنج و سختی پایداری کردم تا درباره ی آن جهان (مینو)، بیش از هر کس دیگر، گستاخ (بی گمان و باورمند) باشم. و کسی که این نوشته را میخواند، او نیز خویشتن درباره ی آیینها گستاخ (پویا و پرکار) باشد.
{} بنابراین من این نشانه را نهادم که: پس ایزدان اگر شما میتوانید چهره ی بهشت و دوزخ را به من بنمایید؛ همانگونه که در نسک (اوستا) آشکار است که پس از درگزشت مردم، هرکس در زندگی اش ارتا و پارسا بود، دین (نمایه ی وجدان) او همچون کنیزکی ماهروی به پیشوازش می آید و او را به بهشت رهنمون میکند. هرکس که دروغ وند و ناپارسا باشد، دین اش، او را به دوزخ میبرد. در درازنای زندگیم، به من نشان دهید در آن هنگام که من میمیرم و دین من برایم می آید، اگر ارتا و پارسا هستم: دین بر من به گونه ای آشکار شود که بدانم به سوی بهشت میروم. اگر دروغکار هستم: دین بر من به گونه ای آشکار شود که انگار کسی را به دوزخ میبرد.
{} هنگامی که این یشت و آیین و دین (مزداپرستی) که در میان زندگان انجام میشود، با نگرش به آن جهان (مینو) درباره شان پرسیدم، آنگاه آیینها را نیرومندانه و افزارمند و مجهز به جای آوردم. در پارس و سیستان و دیگر شهرها مغان بسیاری بودند. اینگونه من ایزدان را ستودم آنچنان که در این نامه نوشته شد. و من در زمان شاپور شاهنشاه، برای آیینهای ایزدان و روان خویش: مرگ ـ آیین شدم تا اگر پارسا یا ناپارسا بودم، در آزمون ایزدان جای گیرم. همچنین استوار ایستادم که: اگر ارتا و پارسا هستم و شما ایزدان مرا در آن جهان نیز ارتا بنمایید، همچنان کیش شما ایزدان را خواهم داشت. و اگر دروغکار باشم، در آن جهان ناپارسایی ام را نشان دهید و آنچه از سوی شما ایزدان دریافت کنم، همه ی زمانها سخت به یاد نگه میدارم.
{} هنگام آیین مرگ، رفتگان و مردگانی که من را دیدند، چنین گفتند: ما شهسواری را می بینیم که سپید و درخشان بر اسبی گران (تنومند) نشسته و درفشی دارد. مردی بر تختگاه زرین نشسته و همزاد خود کرتیر به پیدایی و همراهی، در پیشگاهش آمده است. اینک زنی از سوی خراسان (شرق) پیدا شد که ما هرگز زنی بدین شکوهمندی و نجیبی ندیده ایم. و آن راهش بسیار روشن است. اکنون آن زن فراتر می آید و برای درود گفتن، سر خود را بر سر آن مرد که درست چون همزاد کرتیر است، مینهد. آن زن و مرد هر دو دست هم را میگیرند و به آن راه روشن، از همانجا که آن زن آمد، به سوی خراسان (شرق) بازمیگردند و آن راه، بسیار روشن است.
{} در آن راه که آن زن و آن همزاد کرتیر میروند، آنجا شهریاری پیدا میشود سپیدپوش که بر تختگاهی زرین نشسته است و ترازویی در پیشگاهش میباشد؛ انگار که چیزهایی را وزن میکند. زن و مرد (دین و همزاد کرتیر) پس از ایستادن در پیشگاه آن شهریار، به آنسوی او میروند و میگزرند. همچنان به سوی خراسان و در همان راه به پیش میروند. اینک شهریاری دیگر هویدا میگردد که بر جایگاهی زرین نشسته است و چی-نَی (پل برچیننده ی نیکان از بدان) در دست دارد. او از همه ی کسانی که پیش از این دیده بودیم، نجیبتر و گرانمایه تر است.* مردگان افزودند: چی ـ نَی (پل چین ود) آنسوتر پیداست درست چون چاهی هولناک که آن را بُن و ژرفایش پدیدار نیست؛ پر از مار و کژدم و کلبوک و دیگر گزندگان است.
{} آن مردگان و رفتگان که در آیین مرگ من نشسته بودند، هنگامی که گونه های بیشمار دوزخی را دیدند، بسیار بیمناک شدند و نخواستند که جلوتر بروند. من گفتم: نترسید؛ شما را هیچ چاره و راه دیگری نیست مگر آن پلی که بر روی آن چاه است. و هرچه که می بینید، بگویید.* آنها گفتند: دار و تیغه ای (گزرگاه) مانند پل بر روی آن چاه میباشد. آن زن و مرد (دین و همزاد کرتیر)، به فراز چاه و روی پل رفتند. پلی که آنجا برایستاده بود، پهنتر و بزرگتر گردید و درازایش پدیدار شد. شهریار سپیدپوش دیگری پیدا شده که از شهریاران پیشین که ما مردگان دیده بودیم، ارجمندتر است. او از آنسوی پل فرا آمده و دست آن زن و مرد را میگیرد و از پل میگزرند و به سوی خراسان، آبرومندانه و دلیرانه به پیش میروند. اینک ایوانی در آسمان پدیدار میشود؛ آن شهریار، پیشاپیش آن مرد (همزاد کرتیر) میرود و زن نیز در پی آن مرد به ایوان میرود.
{} مردگان گفتند: چیزی از این ارجمندتر و روشنتر ندیده بودیم. بسی در ایوان نشسته بودند. و آن شهریار به آن سو رفت. در جلوی آن ایوان، جایگاهی زرین است. دوباره شهریار در پیش، آن مرد که همزاد کرتیر است و آن زن از دالان و پلکانی بالا میروند و دور میشوند. در آن بالا، بر تختگاهی زرین، همزاد و دین کرتیر رفتند و در روزن بهرام (پیشگاه آتش مینوی ایزد بهرام) نشستند. و اکنون آن مرد همزاد کرتیر، نان و گوشت و باده میگیرد. از سوی خراسان بسیاری به پیش می آیند و در پیش تختگاه از آنسو فراز می آیند؛ همزاد کرتیر به ایشان از آن خوراک میبخشد و به آنها میدهد. آن شهریار، با انگشتش یکسر همزاد کرتیر را نشان میدهد و لبخند میزند. و همزاد کرتیر، او را نماز میبرد.
{} هنگامی که ایزدان به من کرتیر یک بار نشان دادند در این زندگانی: نیکنامی همراه با ارجمندی را، پس من نیز درخواست کردم: به من نشان دهید در آن سوی، در جهان درگذشتگان، چهره ی بهشت و دوزخ را؛ و چگونگی ارتایی و پارسایی و نیز دروغ وندی و بدکاری را. به گونه ای که تا زنده هستم در برابر ایزدان و خداوندان، نیک پرستار و نیک کامه باشم.* و چون یک بار ایزدان این چیزهای آن جهانی (مینو) را به من نمودند، بدین بهانه و سبب، من در برابر ایزدان بسی نیکوکامه تر و پرستار نیکوتر شدم؛ و نیز برای روان خویش، بسی رادتر و راست کردار تر شدم. نیز به این یشت و آیینهایی که در کشور انجام میشود، بسی گستاختر (پیگیرتر) شدم.
.
{} من به درستی از آغاز در برابر ایزدان و خدایگان، پرستار نیکو کام بودم و از ایشان، ارجمندی بزرگ و سربلندی رسید. هنگام زندگی ام در کشور به ارجمندترین پایگاه بودم. این را نیز از ایزدان خواستم که: همان سان که شما در این جهان به من ارج دادید، اگر میتوانید برآیند این یشت ها (ستایشها) و آیینهایی که در کشور انجام شدند، و برای روانم، چهره و سرشت راست یا دروغ را در آن جهان بنمایید. همچون آغاز کار که برای ایزدان، در برابر رنج و سختی پایداری کردم تا درباره ی آن جهان (مینو)، بیش از هر کس دیگر، گستاخ (بی گمان و باورمند) باشم. و کسی که این نوشته را میخواند، او نیز خویشتن درباره ی آیینها گستاخ (پویا و پرکار) باشد.
{} بنابراین من این نشانه را نهادم که: پس ایزدان اگر شما میتوانید چهره ی بهشت و دوزخ را به من بنمایید؛ همانگونه که در نسک (اوستا) آشکار است که پس از درگزشت مردم، هرکس در زندگی اش ارتا و پارسا بود، دین (نمایه ی وجدان) او همچون کنیزکی ماهروی به پیشوازش می آید و او را به بهشت رهنمون میکند. هرکس که دروغ وند و ناپارسا باشد، دین اش، او را به دوزخ میبرد. در درازنای زندگیم، به من نشان دهید در آن هنگام که من میمیرم و دین من برایم می آید، اگر ارتا و پارسا هستم: دین بر من به گونه ای آشکار شود که بدانم به سوی بهشت میروم. اگر دروغکار هستم: دین بر من به گونه ای آشکار شود که انگار کسی را به دوزخ میبرد.
{} هنگامی که این یشت و آیین و دین (مزداپرستی) که در میان زندگان انجام میشود، با نگرش به آن جهان (مینو) درباره شان پرسیدم، آنگاه آیینها را نیرومندانه و افزارمند و مجهز به جای آوردم. در پارس و سیستان و دیگر شهرها مغان بسیاری بودند. اینگونه من ایزدان را ستودم آنچنان که در این نامه نوشته شد. و من در زمان شاپور شاهنشاه، برای آیینهای ایزدان و روان خویش: مرگ ـ آیین شدم تا اگر پارسا یا ناپارسا بودم، در آزمون ایزدان جای گیرم. همچنین استوار ایستادم که: اگر ارتا و پارسا هستم و شما ایزدان مرا در آن جهان نیز ارتا بنمایید، همچنان کیش شما ایزدان را خواهم داشت. و اگر دروغکار باشم، در آن جهان ناپارسایی ام را نشان دهید و آنچه از سوی شما ایزدان دریافت کنم، همه ی زمانها سخت به یاد نگه میدارم.
{} هنگام آیین مرگ، رفتگان و مردگانی که من را دیدند، چنین گفتند: ما شهسواری را می بینیم که سپید و درخشان بر اسبی گران (تنومند) نشسته و درفشی دارد. مردی بر تختگاه زرین نشسته و همزاد خود کرتیر به پیدایی و همراهی، در پیشگاهش آمده است. اینک زنی از سوی خراسان (شرق) پیدا شد که ما هرگز زنی بدین شکوهمندی و نجیبی ندیده ایم. و آن راهش بسیار روشن است. اکنون آن زن فراتر می آید و برای درود گفتن، سر خود را بر سر آن مرد که درست چون همزاد کرتیر است، مینهد. آن زن و مرد هر دو دست هم را میگیرند و به آن راه روشن، از همانجا که آن زن آمد، به سوی خراسان (شرق) بازمیگردند و آن راه، بسیار روشن است.
{} در آن راه که آن زن و آن همزاد کرتیر میروند، آنجا شهریاری پیدا میشود سپیدپوش که بر تختگاهی زرین نشسته است و ترازویی در پیشگاهش میباشد؛ انگار که چیزهایی را وزن میکند. زن و مرد (دین و همزاد کرتیر) پس از ایستادن در پیشگاه آن شهریار، به آنسوی او میروند و میگزرند. همچنان به سوی خراسان و در همان راه به پیش میروند. اینک شهریاری دیگر هویدا میگردد که بر جایگاهی زرین نشسته است و چی-نَی (پل برچیننده ی نیکان از بدان) در دست دارد. او از همه ی کسانی که پیش از این دیده بودیم، نجیبتر و گرانمایه تر است.* مردگان افزودند: چی ـ نَی (پل چین ود) آنسوتر پیداست درست چون چاهی هولناک که آن را بُن و ژرفایش پدیدار نیست؛ پر از مار و کژدم و کلبوک و دیگر گزندگان است.
{} آن مردگان و رفتگان که در آیین مرگ من نشسته بودند، هنگامی که گونه های بیشمار دوزخی را دیدند، بسیار بیمناک شدند و نخواستند که جلوتر بروند. من گفتم: نترسید؛ شما را هیچ چاره و راه دیگری نیست مگر آن پلی که بر روی آن چاه است. و هرچه که می بینید، بگویید.* آنها گفتند: دار و تیغه ای (گزرگاه) مانند پل بر روی آن چاه میباشد. آن زن و مرد (دین و همزاد کرتیر)، به فراز چاه و روی پل رفتند. پلی که آنجا برایستاده بود، پهنتر و بزرگتر گردید و درازایش پدیدار شد. شهریار سپیدپوش دیگری پیدا شده که از شهریاران پیشین که ما مردگان دیده بودیم، ارجمندتر است. او از آنسوی پل فرا آمده و دست آن زن و مرد را میگیرد و از پل میگزرند و به سوی خراسان، آبرومندانه و دلیرانه به پیش میروند. اینک ایوانی در آسمان پدیدار میشود؛ آن شهریار، پیشاپیش آن مرد (همزاد کرتیر) میرود و زن نیز در پی آن مرد به ایوان میرود.
{} مردگان گفتند: چیزی از این ارجمندتر و روشنتر ندیده بودیم. بسی در ایوان نشسته بودند. و آن شهریار به آن سو رفت. در جلوی آن ایوان، جایگاهی زرین است. دوباره شهریار در پیش، آن مرد که همزاد کرتیر است و آن زن از دالان و پلکانی بالا میروند و دور میشوند. در آن بالا، بر تختگاهی زرین، همزاد و دین کرتیر رفتند و در روزن بهرام (پیشگاه آتش مینوی ایزد بهرام) نشستند. و اکنون آن مرد همزاد کرتیر، نان و گوشت و باده میگیرد. از سوی خراسان بسیاری به پیش می آیند و در پیش تختگاه از آنسو فراز می آیند؛ همزاد کرتیر به ایشان از آن خوراک میبخشد و به آنها میدهد. آن شهریار، با انگشتش یکسر همزاد کرتیر را نشان میدهد و لبخند میزند. و همزاد کرتیر، او را نماز میبرد.
{} هنگامی که ایزدان به من کرتیر یک بار نشان دادند در این زندگانی: نیکنامی همراه با ارجمندی را، پس من نیز درخواست کردم: به من نشان دهید در آن سوی، در جهان درگذشتگان، چهره ی بهشت و دوزخ را؛ و چگونگی ارتایی و پارسایی و نیز دروغ وندی و بدکاری را. به گونه ای که تا زنده هستم در برابر ایزدان و خداوندان، نیک پرستار و نیک کامه باشم.* و چون یک بار ایزدان این چیزهای آن جهانی (مینو) را به من نمودند، بدین بهانه و سبب، من در برابر ایزدان بسی نیکوکامه تر و پرستار نیکوتر شدم؛ و نیز برای روان خویش، بسی رادتر و راست کردار تر شدم. نیز به این یشت و آیینهایی که در کشور انجام میشود، بسی گستاختر (پیگیرتر) شدم.
{} آنکه این نامه را میبیند و میخواند، باشد که به ایزدان و خدایان و روان خویش: راد و راست شود. همچنین باشد که بر این یشت و آیینها و دین مزدایی که اکنون در میان زندگان به آنها پرداخته میشود: گستاختر (دلیرتر) شود. و باشد که از این پس، درباره ی همه شان، نافرمان نگردد. و بی گمان بداند که بهشت و دوزخی در کار هست. آنکه کرفه گر (نیکوکار) باشد: به بهشت فراز میشود. آنکه دروغکار باشد: به دوزخ افکنده میشود. نیکوکار را تن آباد و اسنوند خواهد رسید و روان اسنوندش را ارتایی خواهد رسید؛ چنانکه به من کرتیر رسید. و من این نامه را بدین بهانه و دلیل نوشتم که من کرتیر از دیرباز از شهریاران و خدایان، بسی سندها و پیمان نامه های آذران و مغان را مُهر کردم و نام خویش را بر اینها نگاشتم تا آنکه در زمانه ای فرازتر و دیرتر، این مادیگان (اسناد) را میبیند، بداند که من آن کرتیر هستم که در زمان شاپور شاهنشاه: کرتیر موبد و هیربد نامیده شد؛ و در زمان هرمزد شاهان شاه و بهرام شاهان شاه شاپورگان: کرتیر، موبد هرمزد نامیده شد. و در زمان بهرام شاهان شه بهرامگان (بهرام بهرامیان): کرتیر، روان بختیار بهرام و موبد هرمزد نامیده شد.
<< گزارش: سوشیانت مزدیسنا >>
برچسبها:
اوستا شناسی,
چهره ها
۱۳۹۶/۰۷/۲۹
شاهنشاه کورش بزرگ هخامنشی
آرتیمیس علیآبادی، امید عطایی فرد، شاهنشاه کورش بزرگ که بود؟ بخش نخست
.
آرتیمیس علیآبادی، امید عطایی فرد، شاهنشاه کورش بزرگ که بود؟ بخش دوم
.
آرتیمیس علیآبادی، امید عطایی فرد، سنجش شخصیت کورش بزرگ با اسکندر مقدونی بخش نخست
.
آرتیمیس علیآبادی، امید عطایی فرد، سنجش شخصیت کورش بزرگ با اسکندر مقدونی,بخش دوم
.
آرتیمیس علیآبادی، امید عطایی فرد، شاهنشاه کورش بزرگ که بود؟ بخش دوم
.
آرتیمیس علیآبادی، امید عطایی فرد، سنجش شخصیت کورش بزرگ با اسکندر مقدونی بخش نخست
.
آرتیمیس علیآبادی، امید عطایی فرد، سنجش شخصیت کورش بزرگ با اسکندر مقدونی,بخش دوم
۱۳۹۶/۰۷/۲۱
۱۳۹۰/۰۳/۲۰
راه امید
من
در میان کتابها بزرگ شدم، زیرا پدرم (احمد عطایی) یکی از پیشکسوتان نشر
بوده است. کتاب همانند خوراک و پوشاک، بخشی جدا ناشدنی از زندگیم به شمار
میرفت. و به راستی، به قول شادروان «یمینی شریف»، کتاب، دوستی دانا و
مهربان مینماید.
نوجواني
بيش نبودم كه ناگاه شیفته و عاشقش شدم!! هرجا تصویر و نوشته ای درباره اش
میدیدم با شور و شوق نگه میداشتم. شب و روز با او سخن میگفتم و برایش
مینوشتم. از او زیباتر و باشکوهتر ندیده بودم. با
آنکه بسیار دلاور بود، اما از شرم و آزرمی شگرف نیز برخوردار مینمود...
بعدن همهی جوانیم را به پایش ریختم... و میدانم که روزی خواهد گذاشت تا در
آغوش پر مهرش به خوابی ابدی فرو روم! او، عشق ابدی من: ایران!
در سال 1364 خورشيدي، زمانی که بیست ساله بودم کانون ایرانشناسی جوانان (کاج) را در ايرانخانهي كوي قباديان بنياد نهادم: نشستهای خانگی درباره تاریخ و فرهنگ ایران که از کودک تا کهنسال در آن شرکت میکردند. این کانون به یاری جوانان دبیرستانی و دانشجو بازتابهایی در مدرسه ها و دانشگاه ها داشت. و سرانجام به گونهای تصاعدی بی آنکه بچههای حلقههای بعدی با من مستقیمن تماس داشته باشند، رشد کرد...
و یک دهه پس از آن، در سال 1372 انجمن شاهنامه دوستان ایران (اشا) را پایه گزاری کردم: کوششهایی برای جا انداختن شاهنامه در میان مردم و پارسی بانی و آشتی دادن آنها با شعر ناب پارسی در برابر یاوه سراییها!
از آغاز دهه 1370 بود که نشستهای دانشنامه را نیز در کنار کارهای دیگر برگزار کردم. فراموش نمیکنم که در سرمای زمستان ساعت 7 بامداد دور هم گرد می آمدیم و درباره شاخه های گوناگون، پژوهش میکردیم و سپس بر سر کار یا شغل یا دانشگاه میرفتیم... و نیز در دیگر فصلها کمابیش این نشستها ادامه داشت.
در سال 1375 دوره های آموزشي عرفان آریایی را آغاز كردم: از گفتار به کردار درآوردن اندرزها و طریقت مهر. این دوره ها برای من بسیار دشوار و جانکاه بود، زیرا تازه دریافتم با چه مردمی روبرو هستم!
در سال 1375 دوره های آموزشي عرفان آریایی را آغاز كردم: از گفتار به کردار درآوردن اندرزها و طریقت مهر. این دوره ها برای من بسیار دشوار و جانکاه بود، زیرا تازه دریافتم با چه مردمی روبرو هستم!
آري! خروش خاطرات، آوار واژگان، سرشک سرنوشت... سالهای جوانیم برای میهنم خوش سوخت!
بیش
از یک ربع قرن، ده ها تن، از خردسال تا کهنسال در این ايرانخانه گرد
آمدند تا از ایران بگویند و بشنوند؛ ايشان برای نخستین بار با نمادهای ملی
بسان فروهر و چلیپا آشنا شدند و سرود "ای ایران" را شنیدند. با شاهنامه
خوانی، آتش میهن پرستی را فروزان نمودند و به خودباوری رسیدند. با دوره های
همافری (عرفان آریایی) از گنجینه های کاربردی (و نه صرفن موزه ای) فرهنگ
ایران آگاه شدند و به پرورش جان و روان خویش پرداختند.
ایرانخانهی
ما پزیرای پژوهندگان و استادانی بود که این سرای را دانشکده ای خودمانی
اما بس علمی، برای دانشخواهانی ساختند که نه از بهر ورق پاره ای، بلکه از
برای ثبت شدن عشقشان بر جریده ی عالم، از دور و نزدیک به اینجا می آمدند تا
خوشهای از تاک تاج نشان ایران زمین بچینند.
و سپاسگزارم از یزدان و از پدر و مادری فرهنگ دوست که با مهربانی و شکیبایی، میزبان بیش از یکهزار نشست ایرانشناسی بودند.
باري!
و اما در گسترهي ايرانشناسي، از آنجا که در بسیاری از پهنهها، پژوهشی در
کار نبود و یا پژوهندگان دارای بینش درستی نبودند، با کوششی پر دامنه به
کار پرداختم و در انجمنها و همایشها و سخنرانیهایم، هميشه به دور از هرگونه
سیاست بازی و جریان سازیهای ایدئولوژیک، تنها به زمینهها و برنامههای
فرهنگی پرداختم و کوشیدم راه راست و روشن را که همانا میهن پرستی ناب بود،
به جوانان وطنم نشان
دهم؛ و در اینجا فهرست فشرده ای از دستاوردهایم را یادآور میشوم:• ارایه دیدگاه و گمانههایی نوین در استورهشناسی ایرانی و رمزگشایی داستانها.• بازسازی اوستا بر پایه
متنهای پهلوی و ترجمان پارسی.• ترجمانی تازه و متفاوت، از پارهای از بندهای گاتها.• ویرایش شاهنامه فردوسی.• یافتن و ساختن واژگانی در برابر کلمات بیگانه.• بررسی بنیادها و مبدا تاریخ ایران که دستکم به ده هزار سال
میرسد.• کاوش در فلسفه سیاسی و جامعه شناسی ایران باستان و آیین شهریاری.• یافتهها و کشفیاتی درباره بناهای باستانی.• نگارش داستانهایی درباره چهره های استورهای.• دانشنامه ایران باستان.
امیدوارم این خویشکاری برای میهنم به بار و ثمر نشسته باشد.
۱۳۸۹/۰۹/۰۸
تاریخچه ای از ساخت نخستین سماور در ایران
متن زیر خاطره یکی از صنعت گران
ایران در عهد قاجارهاست. او که با پشتیبانی امیرکبیر مسئول ساخت سماور در
کشور شده بود تا نیازی به واردکردن این ابزار نباشد و یکی از پایه های
اقتصاد و تولید ملی گذاشته شود با سقوط امیر مورد هجوم عناصر دستگاه
استبداد قرارگرفته از کار باز مانده و حتی به فقر و مسکنت کشیده می شود.
خاطره زیر را بخوانید که قصه ای پرآب چشم است و می رساند که گویی در ایران
قاجاری ، کارو تولید و خلاقیت ، خاطرهای کسانی را برمی آشفته است
مرحوم
حاجي ابراهيم خان صديق الممالك كاشي، لله مرحوم صديق الدوله فرزند
اكبرشاهزاده ظل السلطان، - مسعودميرزا- حكايت مي فرمودكه من با جمعي از
بزرگان خدام شاهزاده مسرتي سرشار داشتيم و در بساط انبساط مشغول عيش و نشاط بوديم
و اتفاقاً فقيري پير پيدا شده سؤال نمود و عيدي خواست.
ما هر يك مقداري
شاهي سفيد به او داديم. چون شست خويش را پر از سيم ديده نسيم مسرتي بر
خاطر هوي وزيده و با بشاشتي تمام گفت سرگذشتي دارم كه قابل استماع است،
اگر اجازت دهيد عرض كنم. خوشروئي و چرب زباني او ما را بر آن داشت كه
اجازتش داديم.
گفت در تاريخي كه چراغعلي خان زنگنه از طرف اميرنظام به
حكومت اين ولايت منسوب بود و تمام اشرار اين شهر را سركوب نموده و اهالي
به نعمت امنيت نايل شدند، من به سن 24سالگي بودم و بجز مادر و عيال كسي را
نداشتم و به صنعت دواتگري معيشت خود را مي گذرانيدم.
یك روز فراشي از طرف
حكومت به بازار ما بيامد و تمام دواتگران را كه بيش از چهل نفر بودند
بدارالحكومه برد و به حاكم حضور ما را در آنجا عرض نمود. حاكم همه را
نزديك خواسته و پرسيد كدام يك از شما در صنعت دواتگري از ساير استادتر و
كاملتر است؟ ما با هم مدتي به مشاوره مذاكره نموديم تا استادي دو نفر از
ما مسلم و منتخب شد و امتياز ايشانرا همه اعتراف نمودند و يكي از آن دو
نفر من بودم. حاكم فرمود شما دو نفر به تالار بياييد و سايرين مرخصند كه
پي كار خود بروند.
چون به تالار رفتيم بعضي مسائل از ما بپرسيد. آنگاه
مرانگاه داشته ديگري را مرخص نموده و به من فرمود كه اتابك اعظم اميرنظام
ترا در طهران خواسته و مي بايد همين ساعت سفر كني و مكتوبي بمن داد كه به
اميرنظام برسانم.
من عرض كردم اطاعت مي كنم اما بايد به خانه بروم و زندگي
مادر و عيالم را در غياب خود ترتيب بدهم. فرمود مخارج بازماندگان ترا خود
مي رسانم و شما از همين جا بايد حركت كنيد و بجائي نرويد. سپس پنج اشرفي
زر مسكوك براي مصارف راه به من داد و يك نفر را امر كرد كه مركوبي اجاره
كرده و مرا سوار نموده بدون تأمل از شهر خارج نمايد و چون بدارالخلافه
رسيدم به ديوانخانه سلطنتي رفتم و مكتوب حاكم را به توسط يكي از ملازمان به
اميرنظام رسانيدم.
طولي نكشيد كه مرا در مجلس خويش بخواست و چون ابهت و
همينه و احتشام مجلس مبهوتم كرده و هراسناكم نموده بود، اميرنظام ملتفت
حالم شده و به خوشروئي و ملاطفت با من آغاز سخن كرده و در پيش روي خود را
مرا بنشانيد و ساعتي با سايرين خود را مشغول داشت تا حالت طبيعي كمن بجاي
آمده و هراسم باستيناس مبدل شد .
آنگاه بخادمي فرمود كه آن سماور را
بياور. تا آن زمان سماور نديده و اسم آنرا نيزنشنيده بودم و معلوم شده كه
غالب حضار چون من بي خبر از سماور بودند. پس مجمعه بزرگي مابين من و
اميرنظام بگذاشتند و سماوري متوسط الجثه در آن جاي دادند و منقلي پر از
آتش و ظرف آبي بياوردند. اميرنظام بدست خويش سماور را آب و آتش بنمود و
تمام اجزاء سماور و خواص آنها را از دودكش و شير و بادگير و غيرها بيان
فرمود، و چون آب بجوش آمد مقداريرا از شير بدفعات خارج نمود سپس امر فرمود
تا سماور را از آب و آتش خالي كردند و خشك نمود بياوردند و بمن داد تا
كاملاً داخل و خارج و اعالي و اسافل آنرا با تأني تمام بديدم و ترتيب
ساختن آنرا در خاطر خويش مرتب نمودم.
پس از آن فرمود مي تواني سماوري
مانند آن بسازي تا عموم ايرانيان از چنين متاعي محروم نمانند و محتاج به
طلب آن از ممالك خارجه نباشند؟
عرض كردم بلي مي سازم.
گفت هرگاه نظير آنرا
بسازي امتياز آنرا كه نيكو سرمايه و ثروتي است بتو مي دهم و چند اشرفي طلا
به من داد تا در تهيه آن بكار برم.
و سماور را برداشته به بازار آمدم و
دكان عم خويش كه از اين پيش به طهران آمده و مشغول دواتگري بود پيدا كردم،
و در آنجا تا يك هفته سماوري كه از هر جهت مطابق با اصل بود بساختم و هر
دو را در بغل گرفته به خانه امير نظام رفتم
و بنظر وي رسانيدم. و بدقت هر دو را بديد و با هم بسنجيد و آفرينها گفت و
تحسينها نمود و مسرتي هر چه تمامتر حاصل فرمود و امر كرد كه هر دو را به
دكان عودت دهم و روز ديگر در ساعتي معين هر دو را برداشته به ديوانخانه
حاضر شوم، و دستور داد كه چون حاضر شدي بر در اطاق كه با من روبرو مي شوي
چند دقيقه ساكت بايست، پس از آن با صدائي رسا مرا مخاطب
ساخته بگوي اي وزير ايران با صنعتگران و كارگران ممملكت ميخواهي اين قسم
رفتار كني كه مدتي من با هزار اميد بايستم و تو ملتفت من نشوي؟
من گفتم
جرأت چنين جسارتي مرا نيست امير نگاهي مهيب به من كرده فرمود دستور تو
همين است كه گفتم. من بشدت مرعوب و مضطرب شده و باشاره او برخاستم و
سماورها را برداشتم و برفتم. و روز ديگر كه در موقع مذكور حضور يافتم، مرا
بديد و خود را به ملاحظه مكتوبي مشغول داشت تا من پس از تأملي خطابه خويش
را خواندم وزير نيز با آنكه جمعي كثير از اعيان و اشراف در آنجا بودند، از
جاي برخاست و عذرها خواست و تا نصفه اطاق براي گرفتن و ديدن سماور پيش آمد
و هر دو را بگرفت و به حاضرين نيز نشان مي داد و تشخيص كار ايران را از
صنعت روس از ايشان مي خواست و غالب امتياز نمي دادند. تا خود علامت كار
خويش را به ايشان نمودم و امتحان آب و آتش كردن آنرا دادم. آنگاه امير
نظام با ملاطفتي تمام پرسيد كه مزد و قيمت مواد سماور شما به چه مبلغي
تمام شده است؟
عرض
كردم سه تومان.
آنگاه يكي از كتاب و منشيان خود را مخاطب ساخته و فرمود
فرمان امتياز سماور سازي را به نام اين استاد رقم كنيد كه تا پانزده سال
در تمام مملكت محروسه ايران مخصوص اوست و احدي بدون اجازه و رضايت او حق
ساختن ندارد، و مي بايد يك دستگاه را از سه تومان و نيم بيشتر نفروشد.
و
نيز نامه اي به حاكم اصفهان بنگاريد كه هر محل مناسبي را اين استاد معين
كند خريداري كنيد و به هر قسم كه بخواهد عمارت نماييد و به وي بسپاريد كه
كارخانه سماورسازي باشد، و هر مبلغي كه به جهت فراهم نمودن آلات و ادوات
دواتگري لازم باشد به او بدهيد و به خرج ديوان اعلي منظور داريد.
و
بالجمله روزانه ديگر فرمان شاهي و رقمي كه به عنوان حاكم بود با مخارج راه
مرحمت فرموده روانه وطنم داشت. و چون به اصفهان رسيدم و نامه امير را به
حاكم دادم يك نفر با من بفرستاد و زميني كه اختيار نمودم بخريد و به دستور
من چند اتاق در آنجا بنا كرد كه در هر يك، يكي از كارهاي سماور را از چكش
كاري و ريخته گري و پرداخت و چرخكاري و غيرها انجام نمايند. و نيز براي
خريداري آلت دواتگري و قيمت برنج هر قدر كه لازم بود بخريد و بداد و تمام
مخارج عمارت از عرصه زمين و اعيان و آلات دواتگري و ساير ملزومات بالغ به
دويست تومان شد و از من قبض رسيد بگرفتند كه به خرج ديوان بياورند.
و
من با شوقي بي اندازه و مسرتي سرشار مشغول كار شده و چند نفر از دواتگران
را در كارخانه وارد كرده و تهيه يك صد دستگاه سماور را نموديم. و چون تمام
اجزاء سماورها از لوله و پايه و آتش خانه و دسته و شير و بقيه اجزا آماده
و مهيا شدند و موقع آن رسيد كه اجزاء هر يك را بهم وصل كرده و شروع به
فروش آنها نماييم و از امتيازي كه دولت عليه ايران به من داده متمتع و
برخوردار گرديم، كه دو نفر فراش قرمز پوش از طرف حاكم اصفهان وارد كارخانه
شدند و قبض دويست تومان مرا با حكمي ارائه دادند كه مفاد آن گرفتن دويست
تومان از من بود.
گفتم اين چه اشتباهي است كه واقع شده و چه ظلمي است كه
روا داشته اند. من فرمان دولتي و حكم امير كبير را دارم كه اين وجوه را
دولت مرحمت فرموده است. ايشان سخن را در دهان من شكسته و مشتهاي گران
حواله سر و گردن من نموده، از شناسايي امير نظام تجاهل كرده و به او سقطها
گفتند و دشنامها دادند. فهميدم كه كار دگرگون شده و امير نظام از ميان
رفته است.
از میان ایمیل های دریافتی
۱۳۸۹/۰۸/۱۳
دریاسالار آرتمیس
فرمانده نیروی دریایی خشایارشاه
آرتمیس Artemis نخستین زن دریانورد ایرانی است كه درحدود 2480 سال پیش،فرمان دریاسالاری خویش را از سوی خشایارشاه هخامنشی دریافت كرد و اولین بانویی می باشد كه در تاریخ دریانوردی جهان در جایگاه فرماندهی دریایی قرار گرفته است. در سال 484 پیش
از میلاد، هنگامی كه فرمان بسیج دریایی برای شركت در جنگ با یونان از سوی
خشایارشا صادر شد، آرتمیس فرماندار سرزمین كاریه با پنج فروند كشتی جنگی كه
خود فرماندهی آنها را در دست داشت به نیروی دریایی ایران پیوست. دراین جنگ
كه ایرانیان موفق به تصرف آتن شدند، نیروی زمینی ایران را 800 هزار پیاده و 80 هزار سواره تشكیل می داد و نیروی دریایی ایران شامل 1200 ناو جنگی و 300 كشتی
ترابری بود.
همچنین آرتمیس در سال 480 پیش از میلاد در جنگ سالامین Salamine كه
بین نیروی دریایی ایران و یونان درگرفت شركت داشت و دلاوری های بسیاری از
خود نشان داد و با ستایش دوست و آشنا روبرو شد.او در یكی از دشوارترین
شرایط در جنگ سالامین، بادلیری و بیباكی كم مانند توانست بخشی از نیروی
دریایی ایران را از خطر نابودی نجات دهد و به همین دلیل
به افتخار دریافت فرمان دریاسالاری از سوی خشایارشا رسید.او به خشایارشا
پیشنهاد ازدواج نیز داد که بدلایلی این پیوند صورت نگرفت. در سالهای دهه
شصت میلادی (دهه چهل خورشیدی) نیروی دریایی ایران، برای نخستین بار ناو شكن
بزرگی را به نام یك زن نام گذاری كرد و او «آرتمیس» بود.ناو شكن آرتمیس سالها بر روی آبهای خلیج فارس پاسدار سواحل ایران بود.
ای کاش همیشه نامهایی ایرانی و پارسی زینت بخش جنگ افزارها، کشتی ها و هواپیماهای نظامی ایران می بود تا یاد سرداران این مرز و بوم در خاطره ها جاودانه بماند.
۱۳۸۹/۰۸/۰۷
نامه اشعياي نبي درباره كوروش بزرگ
پارسی ویرایی: امید عطایی فرد
اينك پادشاهي به دادگري، شهرياري خواهد نمود.
مردي كه بسان پناهگاهي در برابر توفان خواهد بود.
همچون چشمه اي در زمين تشنه و سايبان ستيغي سترگ در بيابان تب آلود.
ديدگان بينندگان ، تار نخواهد شد و گوش هاي نيوشندگان ، خواهد شنيد.
دل هاي شتابندگان ، شناساي ((شناخت)) مي شود و كند زبانان ،آسان و روان خواهند گفت.
تنگ چشم را دگربار گشاده دست نمي گوييم و فرو مايه را نژاده نمي خوانيم.
كيست كه او را از خواستگاه خورشيد ، بر انگيزد و گام هاي دادگرش را برخواند.
امت ها را به دستش مي سپارد و او را بر فرمانروايان ، چيره مي گرداند.
آنان به تيغش چون غبار ، و به كمانش چون كاه ، پراكنده مي گردند.
در پس دشمنان ، به راه هاي ناپيموده ، بي گزند خواهد گذشت.
مرزهاي دور و دراز زمين ، ديدند و لرزيدند و بهر خرسندي اش ، به پيشگاه او آمدند.
اينك تو را گردونه اي تيز دندان فرا خواهم ساخت ، تا از كوه ها، كاه سازي.
كسي را از فرازگاه آفتاب بر انگيزم ، كه نام مرا خواهد خواند و ستم وران را زير پا خواهد نهاد
تو گويي كوزه گري ، گل را پاي فشارد.
كيست نخستين نويد بخش، تا پيشاپيش ، بدانيم و بگوييم كه او راست است.
اينك همبسته من ،كه او را دست گيرم ، و برگزيده من ،كه نهادم از او خشنود است.
من فره خويش را بر او مي نهم ، تا براي امت ها ، فرمان فرماي ميانه روي باشد.
اوست بي نياز از جار و جنجال در كوي و برزن.
ني هاي نازك دل را نخواهد شكست و چراغ بيچارگان را نه خاموش خواهد كرد.
تا دادگري را به راستي بگستراند.
او ناتوان و شكسته نخواهد شد
تا همترازي را بر زمين ، استوار سازد
و پهنه ها چشم به راه پيام ورزي اش باشند
چنين گويد پروردگاري كه آسمان را آفريد و گستريد و هر سوي زمين را فرآورده ها افشانيد
و جان و روان را به باشندگان بخشيد :
- تورا به دادگري خوانده ام
ودست در دست تو ،نگاهت خواهم داشت
و تورا (( پيمان مردمان)) و (( تابان آدميان )) مي گردانم
تا پلك كوران را بازكني و زنجير زدگان را از سياه چاله هاي زندان به بيرون كشي.
اي كران ! بشنويد
و اي كوران ! بنگريد
تا دريابيد فرستاده مرا.
بسي چيزها مي بينيد اما نمي نگريد
و گوش ها مي گشاييد اما نمي شنويد.
تو از آن من هستي.
چون از آب ها بگذري ، تو را به كام نمي كشند
و چون از ميان آتش گذري، تو را نمي سوزاند
زيرا من رهاننده تو هستم.
(( مصر )) را فداي تو ساختم
و (( حبش )) و (( سبا )) را پيشكش تو دادم.
در نگاه من ، تويي ارجمند و ورجاوند
تو را دوست مي دارم.
باك مدار كه با تو هستم و از فرازگاه تا فرودگاه هور
نژادت را گرد مي آورم.
به من باور آوريد و دريابيد كه من : او هستم.
اينك پادشاهي به دادگري، شهرياري خواهد نمود.
مردي كه بسان پناهگاهي در برابر توفان خواهد بود.
همچون چشمه اي در زمين تشنه و سايبان ستيغي سترگ در بيابان تب آلود.
ديدگان بينندگان ، تار نخواهد شد و گوش هاي نيوشندگان ، خواهد شنيد.
دل هاي شتابندگان ، شناساي ((شناخت)) مي شود و كند زبانان ،آسان و روان خواهند گفت.
تنگ چشم را دگربار گشاده دست نمي گوييم و فرو مايه را نژاده نمي خوانيم.
كيست كه او را از خواستگاه خورشيد ، بر انگيزد و گام هاي دادگرش را برخواند.
امت ها را به دستش مي سپارد و او را بر فرمانروايان ، چيره مي گرداند.
آنان به تيغش چون غبار ، و به كمانش چون كاه ، پراكنده مي گردند.
در پس دشمنان ، به راه هاي ناپيموده ، بي گزند خواهد گذشت.
مرزهاي دور و دراز زمين ، ديدند و لرزيدند و بهر خرسندي اش ، به پيشگاه او آمدند.
اينك تو را گردونه اي تيز دندان فرا خواهم ساخت ، تا از كوه ها، كاه سازي.
كسي را از فرازگاه آفتاب بر انگيزم ، كه نام مرا خواهد خواند و ستم وران را زير پا خواهد نهاد
تو گويي كوزه گري ، گل را پاي فشارد.
كيست نخستين نويد بخش، تا پيشاپيش ، بدانيم و بگوييم كه او راست است.
اينك همبسته من ،كه او را دست گيرم ، و برگزيده من ،كه نهادم از او خشنود است.
من فره خويش را بر او مي نهم ، تا براي امت ها ، فرمان فرماي ميانه روي باشد.
اوست بي نياز از جار و جنجال در كوي و برزن.
ني هاي نازك دل را نخواهد شكست و چراغ بيچارگان را نه خاموش خواهد كرد.
تا دادگري را به راستي بگستراند.
او ناتوان و شكسته نخواهد شد
تا همترازي را بر زمين ، استوار سازد
و پهنه ها چشم به راه پيام ورزي اش باشند
چنين گويد پروردگاري كه آسمان را آفريد و گستريد و هر سوي زمين را فرآورده ها افشانيد
و جان و روان را به باشندگان بخشيد :
- تورا به دادگري خوانده ام
ودست در دست تو ،نگاهت خواهم داشت
و تورا (( پيمان مردمان)) و (( تابان آدميان )) مي گردانم
تا پلك كوران را بازكني و زنجير زدگان را از سياه چاله هاي زندان به بيرون كشي.
اي كران ! بشنويد
و اي كوران ! بنگريد
تا دريابيد فرستاده مرا.
بسي چيزها مي بينيد اما نمي نگريد
و گوش ها مي گشاييد اما نمي شنويد.
تو از آن من هستي.
چون از آب ها بگذري ، تو را به كام نمي كشند
و چون از ميان آتش گذري، تو را نمي سوزاند
زيرا من رهاننده تو هستم.
(( مصر )) را فداي تو ساختم
و (( حبش )) و (( سبا )) را پيشكش تو دادم.
در نگاه من ، تويي ارجمند و ورجاوند
تو را دوست مي دارم.
باك مدار كه با تو هستم و از فرازگاه تا فرودگاه هور
نژادت را گرد مي آورم.
به من باور آوريد و دريابيد كه من : او هستم.
۱۳۸۹/۰۷/۱۲
پرده ای از استاد رسام ارژنگی
۱۳۸۹/۰۷/۰۷
پیکره کورش هخامنشی در ملبورن
در شهرداری ملبورن پرده
برداری شد
شیرهای بالدار زیر پای فروهر کوروش بزرگ را استاد مهندس هوشنگ سیحون کشیده و خود
تندیس را که یک متر و هفتاد سانتیمتر بلندا دارد یکی از نامدار ترین تندیس سازان
امروز جهان بنام پیتر سکیپرهین ساخته است.
۱۳۸۹/۰۷/۰۳
یزدگرد سوم از زبان شاهنامه/4
آن گونه كه از ابيات شاهنامه بر می آيد يزدگرد سوم دست كم دو روز در آسيا می ماند و ماهوی سوری هرچه كوشش می كند نمی تواند او را بيابد. بنابراين جاسوسانی در همه جای مرو می گمارد تا از اين راه به او دست يابد.
در سومين روز در پگاه آسيابان فرومايه كه خسرو نام داشت برای گشودن كارش با باری از گندم وارد آسيا می شود:
فرومايه را بود خسرو به نام / نه تخت و نه گنج و نه تاج و نه نام
خور خويش از آن آسيا ساختی / به كاری جز اين خود نپرداختی
هنگام ورود به آسيا چشمش به گوی بلند بالا كه بر تخته سنگی نشسته بود می افتد:
گوی ديد بر سان سرو بلند / نشسته بر آن سنگ چون مستمند
نگه كرد خسرو بدو خيره ماند / بدان خيرگی نام يزدان بخواند
بدو گفت كای مرد خورشيد روی / براين آسيا چون رسيدی تو گوی
چه مردی بدين فر و اين برز و چهر / كه چون تو نبيند همانا سپهر
يزدگرد سوم كه بسيار خسته و گرسنه بود از آسيابان درخواست کرد اگر چيزی برای خوردن دارد برای او بياورد. آسيابان با شرمندگی گفت مرد تنگدستی هستم و چيزی برای خوردن به جز نان كشكين ندارم و اگر می خواهی از اين سبزه هایی هم كه بر لب جوي روييده است كنده برايت آماده كنم:
بدو آسيابان به تشوير گفت / كه جز تنگدستی مرا نيست جفت
اگر نان كشكينت آيد به كار / وزين ناسزا تره ی جويبار
بيارم جز اين نيست چيزی كه هست / خروشان بود مردم تنگدست
گرسنگی دو روز چنان بر يزدگرد سوم چيره شده بود كه پذيرفته و در آن حال درخواست برسم می كند:
به سه روز شاه جهان را به رزم / نبود ايچ پردازش خوان و بزم
بدو گفت شاه آنچه داری بيار / خورش نيز با برسم آيد به كار
آسيابان نان كشكين را در چبين جلو شاه گذارده و از تره ی لب جوی هم مقداری سبزی چيده و برای آوردن برسم (3) روانه می شود:
سبك مرد بی مايه چبين نهاد / برو تره و نان كشكين نهاد
به برسم شتابيد و آمد به راه / به جایی كه بود اندر آن واژگاه
بر مهتر زرق شد بی گذار / كه برسم كند زو يكی خواستار
خبر چينان ماهوی سوری همانگونه كه اشاره رفت همه جا به دنبال دستگيری يزدگرد سوم بودند؛ چون آسيابان را ديدند كه برسم می خواست به او مشكوك شده دستگيرش كرده به نزد ماهوی سوری می برند:
بهر سوی فرستاد ماهوی كس / ز گيتی همی شاه را جست و بس
سبك مهتر او را به مردی سپرد / جهانديده را پيش ماهوی برد
ماهوی سوری هنگامی كه آسيابان را نزد او ميی برند و می گويند برای بردن برسم آمده بود با تندی از او می پرسد:
بپرسيد ماهوی زين چاره جوی / كه برسم كرا خواستی راست گوی
آسيابان از همه جا بی خبر كه چاره ای هم نداشت می گويد:
بگويم كه بهر كه خواستم / خرد را بدين خواهش آراستم
چو زی آسيا رفتم امروز پيش / كزو من به كوشش برم نان خويش
ماهوری سوری خشمگينانه به ميان سخن او شتافته می گويد، از كسی كه برسم خواسته بگو نه كار خودت. آسيابان كه ترسيده بود می گويد:
چنين داد پاسخ ورا ترسكار / كه من بار كردم همی خواستار
در آسيا را گشاده به خشم / چنان دان كه خورشيد ديدم به چشم
ماهوی سوری بشدت می گويد به تو گفتم از كسيكه برسم خواسته زودتر بگو:
بدو گفت خسرو كه در آسيا / نشست كند آوری بر گيا
به بالا به كردار سرو سهی / به ديدار خورشيد با فرهی
دو ابرو كمان و دو نرگس دژم / دهن پر ز باد ابروان پر ز خم
ماهوی باور می كند كه چنين كسی نمی تواند جز يزدگرد سوم باشد. و با خشم می گويد بايد او را خاك كرد و بدين ترتيب فكر كشتن يزدگرد سوم را بر ملا می كند.
چو ماهوی بر آسيابان بگفت / كه آن شاه را خاك بايد نهفت
موبدان و مردان دور انديشی كه آنجا بودند هراسناك شده سخن به پند می گشايند. فردوسی كه هزاران آفرين و سپاس بر او باد، حتی نام اين فرزانگان و پندهای آنان و پی آمدهای اين جنايت و خيانت هولناك را از شاهنامه منثور ابومنصوری برای ماندن در تاريخ به زيور شعر آراسته و جاودانه كرده است. برای كوتاهی سخن نام هر كدام و دو سه بيت از پندها و سخنان آنان را از شاهنامه فردوسی باز می نويسم.
همه انجمن گشت از او پر ز خشم / زبان پر ز گفتار و پر آب چشم
يكی موبدی بود "رادوی" نام / به جان و خرد بر نهادی لگام
نگر تا چه گویی به پرهيز از اين / مشو بد گمان با جهان آفرين
برهنه شو در جهان زشت تو / پسر بدرود یی گمان كشت تو
يكی دين و ری بود يزدان پرست / كه هرگز نبردي به بدكار دست
كه "هرمزد خراد" بود نام او / بدين اندرون بود آرام او
به ماهوی گفت ای ستمكاره مرد / چنين از ره پاك يزدان نگرد
نشست او و "شه روی" بر پای خاست / به ماهوی گفت اين دليری چراست
آنچه در رايزنی "شه روی" بايستی نگريسته شود اين است كه اين مرد يادآور شد كه شاهنشاه و كشور در حال جنگ اند و او از خاقان چين و فغفور ترك ياری خواسته و نبايستی در چنين زمانی خون او ريخته شود:
شهنشاه را كارزار آمدی / ز خاقان و فغفور يار آمدی
تو گوينده ای خون شاهان مريز / كه نفرين بود بر تو تا رستخيز
چو بنشست گريان بشد "مهرنوش" / پر از درد و با ناله و با خروش
"مهرنوش" ياد آور می شود كه تو شبانی بيش نبودی، اين شاه يزدگرد بود كه تو را بدين جايگاه رسانيد:
شبانی بودی تيره جان و گهر / به درگاه شاه اندر افكنده سر
نه او بر كشيدت بدين پايگاه / فرامش مكن نيكی و گنج شاه
و در انتها ماهوی سوری را راهنمایی می كند و دلسوزانه می گويد هنوز خيلی دير نشده به نزد شاه برو و نه تنها از اين رويداد بد پوزش بخواه بلكه خود و لشكرت را در اختيار او بگذار:
از ايدر به پوزش بر شاه رو / چو بينی ورا، بندگی ساز نو
و از آن جايگه جنگ لشكر بسيج / ز رأی و ز پوزش مياسای هيچ
وزين پس نشان دو گيتی شوی / چو گفتار دانندگان بشنوی
و می افزايد كه تو اكنون خشمگين هستی و ديده ی خرد بين تو بسته و بيماری، اگر در اين زمان راستی را به تو نگوييم دشمن توايم:
هر آنكس كه با تو نگويد درست / چنان دان كه او دشمن جان تست
تو بيماری اكنون و ما چون پزشك / پزشك خروشان به خونين سرشك
ولی كو گوش شنوا! هنگامی كه خشم و آز چيره گردد عقل نهان می شود. تا ديرگاه موبدان و نيك انديشان سخن گفتند. ولی!:
شبان زاده را دل پر از تخت بود / ورا پند آن موبدان سخت بود
ماهوی سوری سپس با پسر بزرگ خود رايزنی می كند. فرزند كه در بی خردی و ريمنی دست كمی از پدر نداشت می گويد كاری را كه آغاز كرده ای به پايان ببر، زيرا به زودی سپاهيان به ياری او آمده و كار بر ما تنگ خواهد شد:
پسر گفت كای باب فرخنده رای / چو دشمن كنی زو بپرداز جای
سپاه آيد او را ز ما چين و چين / به ما بر شود تنگ روی زمين
پس از دانستن رأی پسرش اين خيانتكار ريمن خشم آلود آسيابان را خواسته می گويد:
بدو گفت بشتاب از اين انجمن / هم اكنون جدا كن سرش را ز تن
و گرنه هم اكنون ببرم سرت / نمانم كسی زنده از گوهرت
آسيابان بخت برگشته كه ماهوی سوری بدنهاد را می شناخت و باور داشت كه اگر خواست او را به كار نبندد نه تنها كشته خواهد شد بلكه خاندان او را هم خواهند كشت، به آدم كشی سياه دل دگرگونه شد. برسم به دست به آسيا برگشته شاه را ديد همچنان بر سر سفره ای كه برايش چيده بود با همان نان كشكين و سبزی لب جوی در انتظار اوست. او می دانست كه به سادگی نمی تواند بر پهلوانی بالا بلند چون يزدگرد سوم چيره شود و او را از پای در آورد. چنين وانمود كه می خواهد رازی در ميان بگذارد. شاه كه او را برسم به دست می ديد و شايد هم خود را برای نيايش پيش از تناول آماده می كرد به سادگی گوش را به سوی او آورد تا آن راز را بشنود. آری، آن راز خنجری بود كه در زير لباس پنهان داشت. دمی دگر خنجر در كمرگاه شاه فرو رفت:
بشد آسيابان دو ديده پر آب / به زردی دو رخساره چون آفتاب
به نزديك شاه اندرآمد به هوش / چنان چون كسی راز گويد به گوش
يكی دشنه زد بر كمرگاه شاه / رها شد به زخم اندر، از شاه آه
به خاك اندر آمد سر و افسرش / همان نان كشكين به پيش اندرش
اين گونه بود كوتاه واژه ای از رويداد شكست مأموريت تداركاتی يزدگرد سوم كه جان خود را نيز در اين راه گذاشت از شاهنامه ی فردوسی كه در آن، مسير رفتن يزدگرد سوم از بغداد تا مرو و حتی نام كسانی كه در اين رويداد دستی داشته اند نيز آمده است. رويدادهای پس از كشته شدن يزدگرد سوم را در شاهنامه می توان خواند.
درد آلود است كه با خيانت ماهوی سوری، يزدگرد كه بزرگترين بازدارنده ی پيروزی تازيان و تنها تكيه گاه همبستگی ايرانيان می توانست باشد از ميان رفت و دفتر زندگی ملتی سرافراز برای سده های آينده دگر گونه شد.
پانويس ها:در سومين روز در پگاه آسيابان فرومايه كه خسرو نام داشت برای گشودن كارش با باری از گندم وارد آسيا می شود:
فرومايه را بود خسرو به نام / نه تخت و نه گنج و نه تاج و نه نام
خور خويش از آن آسيا ساختی / به كاری جز اين خود نپرداختی
هنگام ورود به آسيا چشمش به گوی بلند بالا كه بر تخته سنگی نشسته بود می افتد:
گوی ديد بر سان سرو بلند / نشسته بر آن سنگ چون مستمند
نگه كرد خسرو بدو خيره ماند / بدان خيرگی نام يزدان بخواند
بدو گفت كای مرد خورشيد روی / براين آسيا چون رسيدی تو گوی
چه مردی بدين فر و اين برز و چهر / كه چون تو نبيند همانا سپهر
يزدگرد سوم كه بسيار خسته و گرسنه بود از آسيابان درخواست کرد اگر چيزی برای خوردن دارد برای او بياورد. آسيابان با شرمندگی گفت مرد تنگدستی هستم و چيزی برای خوردن به جز نان كشكين ندارم و اگر می خواهی از اين سبزه هایی هم كه بر لب جوي روييده است كنده برايت آماده كنم:
بدو آسيابان به تشوير گفت / كه جز تنگدستی مرا نيست جفت
اگر نان كشكينت آيد به كار / وزين ناسزا تره ی جويبار
بيارم جز اين نيست چيزی كه هست / خروشان بود مردم تنگدست
گرسنگی دو روز چنان بر يزدگرد سوم چيره شده بود كه پذيرفته و در آن حال درخواست برسم می كند:
به سه روز شاه جهان را به رزم / نبود ايچ پردازش خوان و بزم
بدو گفت شاه آنچه داری بيار / خورش نيز با برسم آيد به كار
آسيابان نان كشكين را در چبين جلو شاه گذارده و از تره ی لب جوی هم مقداری سبزی چيده و برای آوردن برسم (3) روانه می شود:
سبك مرد بی مايه چبين نهاد / برو تره و نان كشكين نهاد
به برسم شتابيد و آمد به راه / به جایی كه بود اندر آن واژگاه
بر مهتر زرق شد بی گذار / كه برسم كند زو يكی خواستار
خبر چينان ماهوی سوری همانگونه كه اشاره رفت همه جا به دنبال دستگيری يزدگرد سوم بودند؛ چون آسيابان را ديدند كه برسم می خواست به او مشكوك شده دستگيرش كرده به نزد ماهوی سوری می برند:
بهر سوی فرستاد ماهوی كس / ز گيتی همی شاه را جست و بس
سبك مهتر او را به مردی سپرد / جهانديده را پيش ماهوی برد
ماهوی سوری هنگامی كه آسيابان را نزد او ميی برند و می گويند برای بردن برسم آمده بود با تندی از او می پرسد:
بپرسيد ماهوی زين چاره جوی / كه برسم كرا خواستی راست گوی
آسيابان از همه جا بی خبر كه چاره ای هم نداشت می گويد:
بگويم كه بهر كه خواستم / خرد را بدين خواهش آراستم
چو زی آسيا رفتم امروز پيش / كزو من به كوشش برم نان خويش
ماهوری سوری خشمگينانه به ميان سخن او شتافته می گويد، از كسی كه برسم خواسته بگو نه كار خودت. آسيابان كه ترسيده بود می گويد:
چنين داد پاسخ ورا ترسكار / كه من بار كردم همی خواستار
در آسيا را گشاده به خشم / چنان دان كه خورشيد ديدم به چشم
ماهوی سوری بشدت می گويد به تو گفتم از كسيكه برسم خواسته زودتر بگو:
بدو گفت خسرو كه در آسيا / نشست كند آوری بر گيا
به بالا به كردار سرو سهی / به ديدار خورشيد با فرهی
دو ابرو كمان و دو نرگس دژم / دهن پر ز باد ابروان پر ز خم
ماهوی باور می كند كه چنين كسی نمی تواند جز يزدگرد سوم باشد. و با خشم می گويد بايد او را خاك كرد و بدين ترتيب فكر كشتن يزدگرد سوم را بر ملا می كند.
چو ماهوی بر آسيابان بگفت / كه آن شاه را خاك بايد نهفت
موبدان و مردان دور انديشی كه آنجا بودند هراسناك شده سخن به پند می گشايند. فردوسی كه هزاران آفرين و سپاس بر او باد، حتی نام اين فرزانگان و پندهای آنان و پی آمدهای اين جنايت و خيانت هولناك را از شاهنامه منثور ابومنصوری برای ماندن در تاريخ به زيور شعر آراسته و جاودانه كرده است. برای كوتاهی سخن نام هر كدام و دو سه بيت از پندها و سخنان آنان را از شاهنامه فردوسی باز می نويسم.
همه انجمن گشت از او پر ز خشم / زبان پر ز گفتار و پر آب چشم
يكی موبدی بود "رادوی" نام / به جان و خرد بر نهادی لگام
نگر تا چه گویی به پرهيز از اين / مشو بد گمان با جهان آفرين
برهنه شو در جهان زشت تو / پسر بدرود یی گمان كشت تو
يكی دين و ری بود يزدان پرست / كه هرگز نبردي به بدكار دست
كه "هرمزد خراد" بود نام او / بدين اندرون بود آرام او
به ماهوی گفت ای ستمكاره مرد / چنين از ره پاك يزدان نگرد
نشست او و "شه روی" بر پای خاست / به ماهوی گفت اين دليری چراست
آنچه در رايزنی "شه روی" بايستی نگريسته شود اين است كه اين مرد يادآور شد كه شاهنشاه و كشور در حال جنگ اند و او از خاقان چين و فغفور ترك ياری خواسته و نبايستی در چنين زمانی خون او ريخته شود:
شهنشاه را كارزار آمدی / ز خاقان و فغفور يار آمدی
تو گوينده ای خون شاهان مريز / كه نفرين بود بر تو تا رستخيز
چو بنشست گريان بشد "مهرنوش" / پر از درد و با ناله و با خروش
"مهرنوش" ياد آور می شود كه تو شبانی بيش نبودی، اين شاه يزدگرد بود كه تو را بدين جايگاه رسانيد:
شبانی بودی تيره جان و گهر / به درگاه شاه اندر افكنده سر
نه او بر كشيدت بدين پايگاه / فرامش مكن نيكی و گنج شاه
و در انتها ماهوی سوری را راهنمایی می كند و دلسوزانه می گويد هنوز خيلی دير نشده به نزد شاه برو و نه تنها از اين رويداد بد پوزش بخواه بلكه خود و لشكرت را در اختيار او بگذار:
از ايدر به پوزش بر شاه رو / چو بينی ورا، بندگی ساز نو
و از آن جايگه جنگ لشكر بسيج / ز رأی و ز پوزش مياسای هيچ
وزين پس نشان دو گيتی شوی / چو گفتار دانندگان بشنوی
و می افزايد كه تو اكنون خشمگين هستی و ديده ی خرد بين تو بسته و بيماری، اگر در اين زمان راستی را به تو نگوييم دشمن توايم:
هر آنكس كه با تو نگويد درست / چنان دان كه او دشمن جان تست
تو بيماری اكنون و ما چون پزشك / پزشك خروشان به خونين سرشك
ولی كو گوش شنوا! هنگامی كه خشم و آز چيره گردد عقل نهان می شود. تا ديرگاه موبدان و نيك انديشان سخن گفتند. ولی!:
شبان زاده را دل پر از تخت بود / ورا پند آن موبدان سخت بود
ماهوی سوری سپس با پسر بزرگ خود رايزنی می كند. فرزند كه در بی خردی و ريمنی دست كمی از پدر نداشت می گويد كاری را كه آغاز كرده ای به پايان ببر، زيرا به زودی سپاهيان به ياری او آمده و كار بر ما تنگ خواهد شد:
پسر گفت كای باب فرخنده رای / چو دشمن كنی زو بپرداز جای
سپاه آيد او را ز ما چين و چين / به ما بر شود تنگ روی زمين
پس از دانستن رأی پسرش اين خيانتكار ريمن خشم آلود آسيابان را خواسته می گويد:
بدو گفت بشتاب از اين انجمن / هم اكنون جدا كن سرش را ز تن
و گرنه هم اكنون ببرم سرت / نمانم كسی زنده از گوهرت
آسيابان بخت برگشته كه ماهوی سوری بدنهاد را می شناخت و باور داشت كه اگر خواست او را به كار نبندد نه تنها كشته خواهد شد بلكه خاندان او را هم خواهند كشت، به آدم كشی سياه دل دگرگونه شد. برسم به دست به آسيا برگشته شاه را ديد همچنان بر سر سفره ای كه برايش چيده بود با همان نان كشكين و سبزی لب جوی در انتظار اوست. او می دانست كه به سادگی نمی تواند بر پهلوانی بالا بلند چون يزدگرد سوم چيره شود و او را از پای در آورد. چنين وانمود كه می خواهد رازی در ميان بگذارد. شاه كه او را برسم به دست می ديد و شايد هم خود را برای نيايش پيش از تناول آماده می كرد به سادگی گوش را به سوی او آورد تا آن راز را بشنود. آری، آن راز خنجری بود كه در زير لباس پنهان داشت. دمی دگر خنجر در كمرگاه شاه فرو رفت:
بشد آسيابان دو ديده پر آب / به زردی دو رخساره چون آفتاب
به نزديك شاه اندرآمد به هوش / چنان چون كسی راز گويد به گوش
يكی دشنه زد بر كمرگاه شاه / رها شد به زخم اندر، از شاه آه
به خاك اندر آمد سر و افسرش / همان نان كشكين به پيش اندرش
اين گونه بود كوتاه واژه ای از رويداد شكست مأموريت تداركاتی يزدگرد سوم كه جان خود را نيز در اين راه گذاشت از شاهنامه ی فردوسی كه در آن، مسير رفتن يزدگرد سوم از بغداد تا مرو و حتی نام كسانی كه در اين رويداد دستی داشته اند نيز آمده است. رويدادهای پس از كشته شدن يزدگرد سوم را در شاهنامه می توان خواند.
درد آلود است كه با خيانت ماهوی سوری، يزدگرد كه بزرگترين بازدارنده ی پيروزی تازيان و تنها تكيه گاه همبستگی ايرانيان می توانست باشد از ميان رفت و دفتر زندگی ملتی سرافراز برای سده های آينده دگر گونه شد.
1- اين نويسندگان به خود اين زحمت را نداده اند تا بدانند در آن روزگاران شهر شيرازی نبود.
2- در برخی نسخ خطی قديم اين دو بيت هم آمده است و در شاهنامه ی چاپ مسكو پانويس شده:
ز شير شتر خوردن سوسمار / عرب را به جایی رسيدست كار
كه تاج كيانی كنند آرزو / تفو باد بر چرخ گردون تفو
3- برسم: به زبر ب و س، زرتشتی ها آن را از شاخه های كوچك گياه "هوم" يا "خور زهره" و اگر نباشد شاخه های كوچك انار و از پشم گوسفند سفيد و ميترایی ها كه اين رسم از آنجا به آيين زرتشتيان رخنه كرده است با دشته های قرمز رنگ به هم بسته و هنگام خوردن روی سفره می گذاشتند و پيش از تناول غذا دعای ويژه آن را می خوانند. گذشته از جنبه مذهبی، برسم نماد اتحاد و يگانگی است.
علیرضا سیف الدینی (ارتباز)
۱۳۸۹/۰۶/۳۰
یزدگرد سوم از زبان شاهنامه/3
پس از گرگان، يزدگرد سوم دبير دبيرخانه را نزد خود خواسته و دو نامه يكی برای ماهوی سوری و ديگری به توس برای كنارنگ آنجا نوشته و با آگاه كردن آنان از رويدادهای شوم يورش تازيان و بر شمردن پی آمدهای پيروزی آنان، فرمان آماده باش و تدارك لشكر می دهد:
دبير جهان ديده را پيش خواند / دل آكنده بودش همه برفشاند
نخست آفرين كرد بر كردگار / خداوند دانا و پروردگار
بگفت آنك ما را چه آمد به روی / وزين پادشاهی بشد رنگ و بوی
به مرو آيم و كس فرستم بدين / به فغفور ترك و به خاقان چين
وزيشان بخواهم فراوان سپاه / مگر بخت برگشته آيد به راه
تو با لشكرت رزم را ساز كن / سپه را بر اين برهم آواز كن
من اندر نشابور يك هفته بيش / نباشم كه رنج درازست پيش
من اينك پس نامه برسان ياد / بيايم به نزد تو ای پاك و راد
يكی نامه بنوشت ديگر به توس / پر از خون دل روی چون سندروس
نخست آفرين كرد بر دادگر / كزوی ست نيرو و بخت و هنر
همانا كه آمد شما را خبر / كه ما را چه آمد ز اختر به سر
از اين مار خوار اهرمن چهرگان / ز دانایی و شرم بی بهرگان
نه گنج و نه نام و نه تخت و نژاد / همی داد خواهند گيتی به ياد
از اين زاغ ساران بی آب و رنگ / نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ
بدين تخت شاهی نهادست روی / شكم گرسنه كام ديهيم جوی
پراكنده گردد بدی در جهان / گزند آشكارا و نيكی نهان
كنون ما به دستوری رهنمای / همه پهلوانان و پاكيزه رای
به سوی خراسان نهاديم روی / بر مرزبانان پرخاش جوی
پس اكنون ز بهر كنارنگ توس / بدين سو كشيديم پيلان و كوس
شما را بر اين روزگار سترگ / يكی دست باشد به ما بر بزرگ
چو نامه به مهر اندر آورد شاه/ فرستاد زی مهتر نيكخواه
فرخ زاد هرمزد همانگونه كه رأی شورای كشور بود تا رسيدن ماهوی سوری به پيشباز، گارد شاهی را فرماندهی كرد:
و از آن جايگه بر كشيدند كوس / ز بست و نشابور شد تا به توس
خبر يافت ماهوی سوری ز شاه / كه تا مرز توس اندر آمد سپاه
پياده شد از باره ماهوی زود / بر آن كهتری بندگی ها فزود
همی رفت نرم از بر خاك گرم / دو ديده پر از آب كرده ز شرم
در اين هنگام كه ماهوی سوری به پيشباز شاه آمده بود، فرخ زاد هرمزد با شناختی كه از ماهوی سوری داشت به او می گويد:
نبايد كه بادی برو بر جهد / و گر خود سپاسی برو بر نهد
مرا رفت بايد همی سوی ری / ندانم كه كی بينم اين تاج كی
ماهوی سوری ريمن دو رنگ در پاسخ فرخ زاد هرمزد می گويد:
بدو گفت ماهوی كای پهلوان / مرا شاه چشم ست و روشن روان
زمين را ببوسيد و بردش نماز / همی بود پيشش زمانی دراز
ماهوی سوری پس از رفتن گارد شاه، يزدگرد سوم را به مرو برده و در خانه ای جای می دهد و از روز ديگر خود را به بيماری زده و نزد شاه نمی رود.
تن خويش يك چند بيمار كرد / پرستيدن شاه دشوار كرد
ماهوی سوری در اين زمان دنبال زمينه چينی برای نابودی يزدگرد سوم و به دست آوردن تخت و تاج ايران برای خودش بر می آيد.
برين نيز بگذشت چندی سپهر / جدا شد ز مغز بدانديش مهر
شبان را همی تخت كرد آرزوی / دگرگونه تر شد به آيين و خوی
تا آنكه شبی به سربازانی كه می دانست دستور او را به كار خواهند بست، فرمان می دهد كه پيش از پگاه به خانه ی شاه يورش برده و او را نابود كنند:
شب تيره هنگام بانگ خروس / از آن مرز برخاست آوای كوس
شهنشاه از آن خود كی آگاه بود / كه ماهوی جوينده ی گاه بود
در هنگام اين يورش، يزدگرد سوم بيدار شده متوجه می شود كه دور سرای او را سربازان گرفته اند:
بر آشفت و جوشن بپوشيد شاه / فراز آمدند از دو رويه سپاه
چو نيروی پرخاش تركان بديد / بزد دست و تيغ از ميان بركشيد
شهنشاه در جنگ مردی نمود / دليری و شيری و گردی نمود
جنگاوری و رشادت و شمشير زنی يزدگرد سوم سربازان ماهوی سوری را كه غافلگير شده بودند چنان ترساند كه پس از كشته و زخمی شدن تنی چند، بقيه واپس نشستند. يزدگرد موفق شد راهی شمشيرزنان به خارج از مرو يافته در بيرون شهر به آسيابی بر لب ريگزار فرب برسد و چون ديگر كسی را در پشت خود نديد دمه دمه پگاه وارد آن آسيا شده بر تخته سنگی می نشيند:
كه تو چون رسيدی به ريگ فرب / زمانه ببست از بد و نيك لب
يكی آسيا بود بر رهگذر / بدو در شد آن شاه خورشيد فر
دبير جهان ديده را پيش خواند / دل آكنده بودش همه برفشاند
نخست آفرين كرد بر كردگار / خداوند دانا و پروردگار
بگفت آنك ما را چه آمد به روی / وزين پادشاهی بشد رنگ و بوی
به مرو آيم و كس فرستم بدين / به فغفور ترك و به خاقان چين
وزيشان بخواهم فراوان سپاه / مگر بخت برگشته آيد به راه
تو با لشكرت رزم را ساز كن / سپه را بر اين برهم آواز كن
من اندر نشابور يك هفته بيش / نباشم كه رنج درازست پيش
من اينك پس نامه برسان ياد / بيايم به نزد تو ای پاك و راد
يكی نامه بنوشت ديگر به توس / پر از خون دل روی چون سندروس
نخست آفرين كرد بر دادگر / كزوی ست نيرو و بخت و هنر
همانا كه آمد شما را خبر / كه ما را چه آمد ز اختر به سر
از اين مار خوار اهرمن چهرگان / ز دانایی و شرم بی بهرگان
نه گنج و نه نام و نه تخت و نژاد / همی داد خواهند گيتی به ياد
از اين زاغ ساران بی آب و رنگ / نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ
بدين تخت شاهی نهادست روی / شكم گرسنه كام ديهيم جوی
پراكنده گردد بدی در جهان / گزند آشكارا و نيكی نهان
كنون ما به دستوری رهنمای / همه پهلوانان و پاكيزه رای
به سوی خراسان نهاديم روی / بر مرزبانان پرخاش جوی
پس اكنون ز بهر كنارنگ توس / بدين سو كشيديم پيلان و كوس
شما را بر اين روزگار سترگ / يكی دست باشد به ما بر بزرگ
چو نامه به مهر اندر آورد شاه/ فرستاد زی مهتر نيكخواه
فرخ زاد هرمزد همانگونه كه رأی شورای كشور بود تا رسيدن ماهوی سوری به پيشباز، گارد شاهی را فرماندهی كرد:
و از آن جايگه بر كشيدند كوس / ز بست و نشابور شد تا به توس
خبر يافت ماهوی سوری ز شاه / كه تا مرز توس اندر آمد سپاه
پياده شد از باره ماهوی زود / بر آن كهتری بندگی ها فزود
همی رفت نرم از بر خاك گرم / دو ديده پر از آب كرده ز شرم
در اين هنگام كه ماهوی سوری به پيشباز شاه آمده بود، فرخ زاد هرمزد با شناختی كه از ماهوی سوری داشت به او می گويد:
نبايد كه بادی برو بر جهد / و گر خود سپاسی برو بر نهد
مرا رفت بايد همی سوی ری / ندانم كه كی بينم اين تاج كی
ماهوی سوری ريمن دو رنگ در پاسخ فرخ زاد هرمزد می گويد:
بدو گفت ماهوی كای پهلوان / مرا شاه چشم ست و روشن روان
زمين را ببوسيد و بردش نماز / همی بود پيشش زمانی دراز
ماهوی سوری پس از رفتن گارد شاه، يزدگرد سوم را به مرو برده و در خانه ای جای می دهد و از روز ديگر خود را به بيماری زده و نزد شاه نمی رود.
تن خويش يك چند بيمار كرد / پرستيدن شاه دشوار كرد
ماهوی سوری در اين زمان دنبال زمينه چينی برای نابودی يزدگرد سوم و به دست آوردن تخت و تاج ايران برای خودش بر می آيد.
برين نيز بگذشت چندی سپهر / جدا شد ز مغز بدانديش مهر
شبان را همی تخت كرد آرزوی / دگرگونه تر شد به آيين و خوی
تا آنكه شبی به سربازانی كه می دانست دستور او را به كار خواهند بست، فرمان می دهد كه پيش از پگاه به خانه ی شاه يورش برده و او را نابود كنند:
شب تيره هنگام بانگ خروس / از آن مرز برخاست آوای كوس
شهنشاه از آن خود كی آگاه بود / كه ماهوی جوينده ی گاه بود
در هنگام اين يورش، يزدگرد سوم بيدار شده متوجه می شود كه دور سرای او را سربازان گرفته اند:
بر آشفت و جوشن بپوشيد شاه / فراز آمدند از دو رويه سپاه
چو نيروی پرخاش تركان بديد / بزد دست و تيغ از ميان بركشيد
شهنشاه در جنگ مردی نمود / دليری و شيری و گردی نمود
جنگاوری و رشادت و شمشير زنی يزدگرد سوم سربازان ماهوی سوری را كه غافلگير شده بودند چنان ترساند كه پس از كشته و زخمی شدن تنی چند، بقيه واپس نشستند. يزدگرد موفق شد راهی شمشيرزنان به خارج از مرو يافته در بيرون شهر به آسيابی بر لب ريگزار فرب برسد و چون ديگر كسی را در پشت خود نديد دمه دمه پگاه وارد آن آسيا شده بر تخته سنگی می نشيند:
كه تو چون رسيدی به ريگ فرب / زمانه ببست از بد و نيك لب
يكی آسيا بود بر رهگذر / بدو در شد آن شاه خورشيد فر
۱۳۸۹/۰۶/۲۸
یزدگرد سوم از زبان شاهنامه/2
فردوسی همچنانكه روش او در سرودن شاهنامه بوده هرگاه زمانی می يافت پندهایی می سرود، در اينجا نيز گويا با الهام از «ابوشكور بلخی» پند جاودانه ای به زيبایی سروده كه با نگرشی ژرف بايستی بدان نگريست:
درختی كه تلخست وی را سرشت / گرش در نشانی به باغ بهشت
گر از جوی خلدش به هنگام آب / به پای انگبين ريزی و مشك ناب
سرانجام گوهر به كار آورد / همانند ميوه ی تلخ بار آورد
يزدگرد سوم شاه جوان ساسانی بدون ژرف نگری و ژرف انديشی به اين مطلب مي گويد: "او پيشكار شبانان بود. گرچه بی دانش است ولی چون جنگجویی دلاور است او را به كنارنگی مرو رسانيدم."
كنارنگ مرو است ماهوی نيز / ابا لشكر و پيل و هر گونه چيز
كجا پيشكار شبانان ماست / برآورده ی دشتبانان ماست
ورا بر كشيدم كه گوينده بود / همان رزم را نيز جوينده بود
چو بی ارز را نام داديم و ارز / كنارنگی و پيل و مردان و مرز
اگر چند بی دانش و ريمنست / بر آورده ی بارگاه منست
و می افزايد كه از موبد شنيده ام به كسانی كه نيكی می كنی اميدوار باش:
ز موبد شنيدستم اين داستان / كه بر خواند از گفته ی باستان
بدان دار اوميد كو را به مهر / سرنيستی برده ای بر سپهر
و سخن خود را دنبال كرده و به فرخ زاد هرمزد می گويد اين آزمايش است كه در آن زيانی نيست:
بدو گفت شاه ای هژبر ژيان / كه اين آزمايش ندارد زيان
فرخ زاد هرمزد دگربار به سخن آمده پيشنهاد می كند به جای مرو به كوهستان های آمل و ساری و بيشه های نارون آنجا بروند زيرا در آنجا هواخواهان زيادی هستند كه به ياری شاه خواهند آمد.
فرخ زاد گويد به با انجمن / گذر كن سوی بيشه ی نارون
به آمل پرستندگان تواند / به ساری همه بندگان تواند
چو لشكر فراوان شود باز گرد / به مردم توان ساخت جنگ و نبرد
ولی بيشتر بزرگان و خود يزدگرد سوم اين رأی را نمی پسندند شايد هم گمان می كردند با نزديكی بسيار و پيوند خويشی كه با خاقان چين و دوستی كه با فغفور تورك دارند، مرو مكان استراتژيكی بهتری است. بنابراين رأی شورای كشوری بر آن می شود كه يزدگرد سوم به مرو برود.
آيين بدرود كه با شاه ايران در ديگر روز برگزار می شود بسيار اندوهبار است. فردوسی كه در آراستن ميدان های رزم و جنگاوری استادی ويژه ای دارد، اين آيين اندوهبار را نيز با استادی تمام به زيور شعر آراسته است. بخشی از آن سروده را با هم می خوانيم:
خروشی بر آمد ز لشكر به زار / ز تيمار و وز رفتن شهريار
از ايشان هر آن كس كه دهقان بدند / خروشان بر شهريار آمدند
زمانه نخواهيم بی تخت تو / مبادا كه پيچان شود بخت تو
بدين ترتيب گارد كوچك يزدگرد سوم به فرماندهی فرخ زاد هرمزد از بغداد (نه از تيسفون كه بيگانگان نوشته اند) به سوی مرو به راه می افتد. فردوسی حتی نام شهرهایی كه يزدگرد سوم با گارد خود پيمود در سروده های خود آورده است. در اين سروده ها نه نام شهر اصفهان آمده نه شيراز و كرمان. می سرايد:
ز بغداد راه خراسان گرفت / همه رنج ها بر تن آسان گرفت
فرخ زاد هرمزد لشكر براند / زايران، جهان ديدگان را بخواند
ز ری سوی گرگان بيامد چو باد / همی بود يك چند ناشاد و شاد
ز گرگان بيامد سوی راه بست / پر آژنگ رخسار و دل نادرست
درختی كه تلخست وی را سرشت / گرش در نشانی به باغ بهشت
گر از جوی خلدش به هنگام آب / به پای انگبين ريزی و مشك ناب
سرانجام گوهر به كار آورد / همانند ميوه ی تلخ بار آورد
يزدگرد سوم شاه جوان ساسانی بدون ژرف نگری و ژرف انديشی به اين مطلب مي گويد: "او پيشكار شبانان بود. گرچه بی دانش است ولی چون جنگجویی دلاور است او را به كنارنگی مرو رسانيدم."
كنارنگ مرو است ماهوی نيز / ابا لشكر و پيل و هر گونه چيز
كجا پيشكار شبانان ماست / برآورده ی دشتبانان ماست
ورا بر كشيدم كه گوينده بود / همان رزم را نيز جوينده بود
چو بی ارز را نام داديم و ارز / كنارنگی و پيل و مردان و مرز
اگر چند بی دانش و ريمنست / بر آورده ی بارگاه منست
و می افزايد كه از موبد شنيده ام به كسانی كه نيكی می كنی اميدوار باش:
ز موبد شنيدستم اين داستان / كه بر خواند از گفته ی باستان
بدان دار اوميد كو را به مهر / سرنيستی برده ای بر سپهر
و سخن خود را دنبال كرده و به فرخ زاد هرمزد می گويد اين آزمايش است كه در آن زيانی نيست:
بدو گفت شاه ای هژبر ژيان / كه اين آزمايش ندارد زيان
فرخ زاد هرمزد دگربار به سخن آمده پيشنهاد می كند به جای مرو به كوهستان های آمل و ساری و بيشه های نارون آنجا بروند زيرا در آنجا هواخواهان زيادی هستند كه به ياری شاه خواهند آمد.
فرخ زاد گويد به با انجمن / گذر كن سوی بيشه ی نارون
به آمل پرستندگان تواند / به ساری همه بندگان تواند
چو لشكر فراوان شود باز گرد / به مردم توان ساخت جنگ و نبرد
ولی بيشتر بزرگان و خود يزدگرد سوم اين رأی را نمی پسندند شايد هم گمان می كردند با نزديكی بسيار و پيوند خويشی كه با خاقان چين و دوستی كه با فغفور تورك دارند، مرو مكان استراتژيكی بهتری است. بنابراين رأی شورای كشوری بر آن می شود كه يزدگرد سوم به مرو برود.
آيين بدرود كه با شاه ايران در ديگر روز برگزار می شود بسيار اندوهبار است. فردوسی كه در آراستن ميدان های رزم و جنگاوری استادی ويژه ای دارد، اين آيين اندوهبار را نيز با استادی تمام به زيور شعر آراسته است. بخشی از آن سروده را با هم می خوانيم:
خروشی بر آمد ز لشكر به زار / ز تيمار و وز رفتن شهريار
از ايشان هر آن كس كه دهقان بدند / خروشان بر شهريار آمدند
زمانه نخواهيم بی تخت تو / مبادا كه پيچان شود بخت تو
بدين ترتيب گارد كوچك يزدگرد سوم به فرماندهی فرخ زاد هرمزد از بغداد (نه از تيسفون كه بيگانگان نوشته اند) به سوی مرو به راه می افتد. فردوسی حتی نام شهرهایی كه يزدگرد سوم با گارد خود پيمود در سروده های خود آورده است. در اين سروده ها نه نام شهر اصفهان آمده نه شيراز و كرمان. می سرايد:
ز بغداد راه خراسان گرفت / همه رنج ها بر تن آسان گرفت
فرخ زاد هرمزد لشكر براند / زايران، جهان ديدگان را بخواند
ز ری سوی گرگان بيامد چو باد / همی بود يك چند ناشاد و شاد
ز گرگان بيامد سوی راه بست / پر آژنگ رخسار و دل نادرست
دنباله دارد/ ارتباز
۱۳۸۹/۰۶/۲۵
یزدگرد سوم از زبان شاهنامه
علیرضا سیف الدینی (ارتباز)
میپردازیم به آخرين روزهای زندگی يزدگرد سوم آخرين پادشاه ساسانی و رويدادهای زمان او كه همه ی كوشش خود را به كار برد تا با تدارك سپاهی به بيرون راندن تازيان از ايران بشتابد و آخر هم جان خود را در اين راه گذاشت و بخشی از تاريخ سياسی و رزمی ايران را رقم زد. تاريخ نويسان و نويسندگان بيگانه در راستای تباه كردن شخصيت يزدگرد سوم نوشته اند كه:
"يزدگرد سوم از تيسفون با چهار يا پنج هزار رامشگر و نوازنده و آشپز كه در برخی از نوشته ها نفرات آشپز را تا هزار نفر ياد كرده اند، فرار كرده و به اصفهان و شيراز (1) و كرمان رفته و با خوشگذرانی به زور از مردم باژوسا و (ماليات) های گذشته را گرفته و آخر سر هم به خراسان رفته و به دست آسيابانی كه طمع در لباس و جواهراتش كرده كشته شده!"
آقای دكتر روبرت بامبان "Robert Bamban" تاريخ دان و استاد تاريخ در دانشگاه های كاليفرنيا در كتاب "The Military History of Parsi" وابسته به انستيتوی بررسی های تاريخ و به ويژه در رساله سودمند "آيا می دانيد که؟" در اين باره می نويسند: "....جای شگفتی است كه چرا در اين 1400 سال كسی از مورخان خودی و بيگانه پرسش نكرد كه يزدگرد سوم هنگام ترك پايتخت كه به پيشنهاد شورای كشوری انجام گرفت چه احتياجی به هزار آشپز داشته است؟ و يا كدام سند درست تاريخی نشان از آن دارد كه در كاخ شاهنشاهی هزار آشپز خدمت می كرده تا يزدگرد در زمان ترك پايتخت با خود برده باشد....."
يادآور می شوم كه يزدگرد سوم، آخرين پادشاه ساسانی، حتی فرزندان خود را در اين سفر تداركاتی همراه نبرد.
اكنون آنچه در تاريخ ايران يعنی شاهنامه ی منثور ابومنصوری آمده و فردوسی آن را به زيور شعر آراسته بر می رسيم و آن اين است كه پس از شكست نبرد قادسيه (كه از آن سخن خواهم گفت) يزدگرد سوم دگر روز شورای كشور و بزرگان و موبدان را برای رايزنی فرا می خواند كه همگی در شهرك بغداد گرد می آيند تا راه چاره ای برای رهایی كشور بيابند.
از فردوسی بشنويم:
دگر روز برگاه بنشست شاه / به سر بر نهاد آن كيانی كلاه
يكی انجمن كرد با بخردان / بزرگان و بيدار دل موبدان
چه بينيد گفت اندر اين داستان / چه داريد ياد از گه باستان
بيشتر گرد هم آيندگان شورای اداری كشور را رأی بر اين بود كه يزدگرد سوم با گارد اندكی برای جمع آوری و تدارك سپاه و ياری خواستن از خاقان چين و فنغفور تورك به مرو در شمال خاوری ايران رفته و با ياری ماهوی سوری كارنگ (مرزبان) مرو سپاهی برای رويارویی با دشمن تدارك ببيند. يزدگرد سوم اين رأی را نمی پسندد؛ زيرا آن را پشت كردن به دشمن دانسته و می گويد (از فردوسی بخوانيم):
شهنشاه گفت اين نه اندر خورست / مرا دل در انديشه ی ديگرست
بزرگان ايران و چندين سپاه / بر و بوم آباد و تخت و كلاه
سر خويش گيرم بمانم به جای / بزرگی نباشد نه مردی نه رای
كه خيره به بدخواه منمای پشت / چو پيش آيدت روزگاری درشت
بزرگان كشور ماندن يزدگرد سوم را به سود كشور ندانسته و می گويند تنها بازمانده ی تخمه ی كيان هستيد و اكنون تو تنها هستی و دشمن صدهزار؛ مانند فريدون برو و سپاهی تدارك ديده برگرديد تا برای سركوب دشمن آمادگی داشته باشيم.
ز تخم كيان كس جز از تو نماند / كه با تاج بر تخت بايد نشاند
تویی يك تن و دشمنت صد هزار / ابا آن همه چون كنی كارزار
بدان جايگه چون فريدون برو / جو آیی يكی كار بر سازنو (2)
يزدگرد سوم رأی بيشترين گردهم آيندگان را پذيرفته و می گويد: "... ماهوی سوری كارنگ مرو پيشكار شبانان ما بود و ما او را بدين جايگاه رسانيديم اگر چه مردی بی دانش است ولی فراوان سپاه و مردان رزم آوری دارد." در آن گردهم آیی آن گونه كه در شاهنامه آمده است تنها فرخ زاد هرمزد با رفتن يزدگرد سوم به نزد ماهوی سوری مخالفت كرده و با شناختی كه از ماهوی سوری داشت او را بد گوهر و اهرمن خوی می داند.
فرخ زاد برهم بزد هر دو دست / چنين گفت كای شاه يزدان پرست
به بد گوهران هيچ ايمن مشو / كه اين را يكی داستانست نو
كه هر چند بر گوهر افسون كنی / بكوشی كزو رنگ بيرون كنی
چو پروردگارش چنان آفريد / تو بر بند يزدان نيابی كليد
"يزدگرد سوم از تيسفون با چهار يا پنج هزار رامشگر و نوازنده و آشپز كه در برخی از نوشته ها نفرات آشپز را تا هزار نفر ياد كرده اند، فرار كرده و به اصفهان و شيراز (1) و كرمان رفته و با خوشگذرانی به زور از مردم باژوسا و (ماليات) های گذشته را گرفته و آخر سر هم به خراسان رفته و به دست آسيابانی كه طمع در لباس و جواهراتش كرده كشته شده!"
آقای دكتر روبرت بامبان "Robert Bamban" تاريخ دان و استاد تاريخ در دانشگاه های كاليفرنيا در كتاب "The Military History of Parsi" وابسته به انستيتوی بررسی های تاريخ و به ويژه در رساله سودمند "آيا می دانيد که؟" در اين باره می نويسند: "....جای شگفتی است كه چرا در اين 1400 سال كسی از مورخان خودی و بيگانه پرسش نكرد كه يزدگرد سوم هنگام ترك پايتخت كه به پيشنهاد شورای كشوری انجام گرفت چه احتياجی به هزار آشپز داشته است؟ و يا كدام سند درست تاريخی نشان از آن دارد كه در كاخ شاهنشاهی هزار آشپز خدمت می كرده تا يزدگرد در زمان ترك پايتخت با خود برده باشد....."
يادآور می شوم كه يزدگرد سوم، آخرين پادشاه ساسانی، حتی فرزندان خود را در اين سفر تداركاتی همراه نبرد.
اكنون آنچه در تاريخ ايران يعنی شاهنامه ی منثور ابومنصوری آمده و فردوسی آن را به زيور شعر آراسته بر می رسيم و آن اين است كه پس از شكست نبرد قادسيه (كه از آن سخن خواهم گفت) يزدگرد سوم دگر روز شورای كشور و بزرگان و موبدان را برای رايزنی فرا می خواند كه همگی در شهرك بغداد گرد می آيند تا راه چاره ای برای رهایی كشور بيابند.
از فردوسی بشنويم:
دگر روز برگاه بنشست شاه / به سر بر نهاد آن كيانی كلاه
يكی انجمن كرد با بخردان / بزرگان و بيدار دل موبدان
چه بينيد گفت اندر اين داستان / چه داريد ياد از گه باستان
بيشتر گرد هم آيندگان شورای اداری كشور را رأی بر اين بود كه يزدگرد سوم با گارد اندكی برای جمع آوری و تدارك سپاه و ياری خواستن از خاقان چين و فنغفور تورك به مرو در شمال خاوری ايران رفته و با ياری ماهوی سوری كارنگ (مرزبان) مرو سپاهی برای رويارویی با دشمن تدارك ببيند. يزدگرد سوم اين رأی را نمی پسندد؛ زيرا آن را پشت كردن به دشمن دانسته و می گويد (از فردوسی بخوانيم):
شهنشاه گفت اين نه اندر خورست / مرا دل در انديشه ی ديگرست
بزرگان ايران و چندين سپاه / بر و بوم آباد و تخت و كلاه
سر خويش گيرم بمانم به جای / بزرگی نباشد نه مردی نه رای
كه خيره به بدخواه منمای پشت / چو پيش آيدت روزگاری درشت
بزرگان كشور ماندن يزدگرد سوم را به سود كشور ندانسته و می گويند تنها بازمانده ی تخمه ی كيان هستيد و اكنون تو تنها هستی و دشمن صدهزار؛ مانند فريدون برو و سپاهی تدارك ديده برگرديد تا برای سركوب دشمن آمادگی داشته باشيم.
ز تخم كيان كس جز از تو نماند / كه با تاج بر تخت بايد نشاند
تویی يك تن و دشمنت صد هزار / ابا آن همه چون كنی كارزار
بدان جايگه چون فريدون برو / جو آیی يكی كار بر سازنو (2)
يزدگرد سوم رأی بيشترين گردهم آيندگان را پذيرفته و می گويد: "... ماهوی سوری كارنگ مرو پيشكار شبانان ما بود و ما او را بدين جايگاه رسانيديم اگر چه مردی بی دانش است ولی فراوان سپاه و مردان رزم آوری دارد." در آن گردهم آیی آن گونه كه در شاهنامه آمده است تنها فرخ زاد هرمزد با رفتن يزدگرد سوم به نزد ماهوی سوری مخالفت كرده و با شناختی كه از ماهوی سوری داشت او را بد گوهر و اهرمن خوی می داند.
فرخ زاد برهم بزد هر دو دست / چنين گفت كای شاه يزدان پرست
به بد گوهران هيچ ايمن مشو / كه اين را يكی داستانست نو
كه هر چند بر گوهر افسون كنی / بكوشی كزو رنگ بيرون كنی
چو پروردگارش چنان آفريد / تو بر بند يزدان نيابی كليد
۱۳۸۹/۰۶/۱۳
ماه بخارا/6
امید عطایی فرد (سوشیانت مزدیسنا)
بخارا. لشگرگاه. سال ۳۳۱ قمری.
برای سربازان کمی شگفت مینمود که برخی از سردارانشان بیش از پیش، دور هم
جمع میشوند و مذاکراتی محرمانه دارند. عجیبتر این بود که علمای اهل سنت
نیز به آنجا آمدوشد داشتند. در خیمه سردار «محمد مهلب» که آکنده از
گویشهای ترکی و تازی بود، دو تن آهسته با یکدیگر به پارسی سخن میگفتند:
ــ شنوده ام که «اسماعیل» پسر بزرگتر امیرنصر درگزشته و گویا برادر کوچکش «نوح بن نصر» به جای او ولیعهد میگردد.
ــ ــ آری چنین است. و «احمد» فرزند «حمویه» سپهسالار پیشین امیرنصر که صاحب تدبیر اسماعیل بود از این بابت، اندیشناک مینماید زیرا امیرنصر به او گفته بود: اگر مرا حادثه باشد، نوح با تو نیکویی نکند!
ــ پس راست میگفتند که میان پسران امیرنصر دشمنی و کینه راه یافته بود؟
ــ ــ آری؛ و ان خشم در دل امیرزاده (نوح) به جای مانده است.
ــ امروز بهر چه گرد هم آمده ایم؟
ــ ــ به فراخوان محمد مهلب آهنگ این جایگاه نموده ایم تا از فتوای قاضی القضات بخارا یعنی «ابوذر بخاری» آگاهی یابیم...
در همین هنگام قاضی وارد شد و همه به احترام او برخاستند. ابوذر در کنار مهلب نشست. بر اثر اخم و ترشرویی، چین عمیقی در پیشانی و میان ابروانش به چشم میخورد. دستار علمای سنی یکسر با عمامه روحانیون شیعه و علویان تفاوت داشت؛ همچنین شیوه وضو، اذان، نماز و غیره. با آمدن قاضی ابوذر خاموشی و سکوتی سنگین در آن مجلس برقرار گشت و چشمها به زمین دوخته شد. جان و مال مردم در دست این حاکم شرع بود. قاضی با صدایی خفه اما خوفناک آیاتی برخواند و سپس بر سردار بانگ زد:
ــ دریاب که مسلمانی در ماوراءالنهر خراب شد و این مردک محمد نخشبی، پادشاه را از راه بـِبـُرد و قَرمَطی کرد. و مردمان را بیراه کرد و اینک کار او به جایگاهی رسید که آشکارا دعوت میکند. بیش از این خاموش نتوانیم بودن...
حاضران میدانستند که خطاب قاضی به همه آنهاست. سردار پیر و از کار افتاده ای به نام «طلن اوکا» با صدایی لرزان، گفتار قاضی ابوذر را پی گرفت:
ــ رییس بخارا و صاحب خراج و بزرگان و بازاریان یکایک به این مذهب در می آیند. از آخرین کسانی که خبر داریم: «حسن ملک» والی ایلاق (روستا پیشه در سرزمین چغانیان) و «علی زراد» وکیل خاص امیرنصر نیز قرمطی شده اند.
محمد مهلب دستی به خنجرش کشید و با افسوس گفت: ــ این معنی را با امیرنصر بازگفته ام اما سودی نداشت.
همهمه ای برخاست و سران لشگر با یکدیگر به رایزنی پرداختند:
ــ به هیچ هال، همداستان نباشیم به این دین که پادشاه اختیار کرده است.
ــ ــ تدبیر این کار چیست؟
و «طلن اوکا» سردار ترک پاسخ را اینچنین برای مهلب در آستین داشت:
ــ پادشاه کافر نخواهیم. پادشاه را بکشیم و تو را که سپاهسالاری، به پادشاهی بنشانیم و سوگند خوریم که از این قول بازنگردیم.
چشمان محمد مهلب برق زد و به طمع امارت و نمایندگی خلافت عباسی در خراسان بزرگ، در پوست نمیگنجید. بخت و فرصتی برایش پیش آمده بود که در خواب هم نمیدید. به لشگریانش گفت:
ــ اول تدبیری باید کرد که سران سپاه در این جایگاه با هم بنشینیم و به یک جا متفق گردیم و سوگندخوارگی کنیم و بسگالیم که این کار را چگونه بر دست باید گرفت، چنانکه پادشاه نداند.
سپس از جا برخاست و به قاضی ابوذر و دیگران ندا داد:
ــ سپاس دارم. شما بازگردید و ساکن باشید. ان شاءالله خدای تعالا به صلاح باز می آورد.
همه کسانی که سپاهی نبودند از خیمه گاه بیرون رفتند. اما یکی از آن دو تنی که در آغاز مجلس با دیگری گفتگو میکرد، به دور از چشم سربازان در نزدیکترین نهانگاه به خیمه، به رایزنی و مذاکرات سران سپاه گوش سپرد.
بخارا. یک هفته بعد. کاخ شاهی. «ابوطیب مصعبی» وزیر جدید امیرنصر کتابی درباره قرمطیان برای شاه آورده بود. این کتاب را «ابوحاتم بُستی» نوشته، و به پاس آن، از سوی وزیر به مقام قاضی القضات سمرقند گمارده شده بود. اما مردم سمرقند که از نگارش این دفتر آگاه گردیده بودند، در پی قتل ابوحاتم برآمدند و او به ناچار به بخارا گریخت. هنوز امیرنصر چند برگی از کتاب را نخوانده بود که سپهسالار محمد مهلب اجازه باریابی خواست. وی با نیشخندی چندش آور و در هالی که ناخودآگاه دستهایش را به هم میمالید، گستاختر از همیشه مینمود:
ــ ای امیر نصر! سران سپاه از من مهمانی میخواهند و هر روز تقاضا میکنند.
ــ ــ بکن؛ اگر ساز و برگ مهمانی ایشان را داری، تقصیر و کم کاری مکن.
ــ مرا از خوردنی و شراب، کمبود و نایابی نباشد؛ ولیکن فرش ابریشم و آلت و زینت مجلس از زرینه و سیمینه چنانکه باید، بنده را نیست. از قدیم گفته اند: مهمانی که میکنی، نیک باید کرد؛ وگرنه نشاید کرد.
ــ ــ هرچه به کار آید از این معنی، از خزانه و شرابخانه و فراشخانه ما ببر...
سپس امیرنصر با کمی شک و گمان پرسید:
ــ ــ این مهمانی را چه مناسبت باشد؟
سردار مهلب همانگونه که از طلن اوکا آموخته بود با چاپلوسی پاسخ داد:
ــ بنده مهمانی به شرطی میکند که چون سپاهیان خوراک بخورند، به جنگ کافرانی شوند که به مرزها دست اندازی میکنند و مظلومان را به ناله و نفیر می اندازند.
امیرنصر سری به نشانه موافقت و پزیرش تکان داد و سردار بیرون آمد. پس از سه روز پیکهای محمد مهلب برای سرداران و سرهنگان همپیمان، این پیام کوتاه و رمزآمیز را فرستادند:
ــ فلان روز، رنجه باشید!
در روز موعود، از سپاهیان مهمان در لشگرگاه با گلاب و دیگر نوشیدنیها پزیرایی میکردند. درهای قلعه بسته بود و کسی حق خروج نداشت. لشگریان تا آن زمان چنین مهمانی پرشکوه و پرهزینه ای ندیده بودند. در سرتاسر تالارهای تودرتو، فرشهای گرانبها و رنگارنگ دیدگان را خیره میساخت. محمد مهلب در حجره مخصوصش با یکایک سردارانش دیدار و گفتگو داشت. سربازان در بیرون از سرای، در حیاط قلعه از آنچه که در داخل میگزشت آگاهی نداشتند. سخن سردار یاغی با سرکردگان کمابیش چنین بود:
ــ ... در این مجلس هرچه از سیم و زر باشد، از آن شماست. پادشاه را فروگیریم و بکشیم. هیچکس را از ندیمان و هم مذهبان او زنهار و امان ندهیم. خزانه و استبل شاهی را به غارت دهیم. با شمشیرهای کشیده در شهر و روستا می افتیم و هرکه را از قرمطیان بیابیم میکشیم و خان و مان ایشان را میسوزانیم...
بانگ اذان برخاست و همه به نماز جماعت شدند. یکی از نوکران پنهانی از راه پشت بام خارج شد و به سرای «نوح» پسر امیرنصر رفت و به او چیزهایی با شتاب گفت. نوح بن نصر بیدرنگ به کاخ پدرش شتافت و به شاه سامانی گفت:
ــ پدر! چه نشسته ای که در این ساعت سران لشگر با سپهسالار مهلب سوگندخوارگی و بیعت کردند. و چون از نان خوردن به مجلس شراب شوند و هر یک سه قدح شراب بخورند، هرچه در آن مجلس از زرینه و سیمینه است، و آنچه از خزینه تو برده اند، یغما کنند و از آنجا خویشتن را به سرای ما افکنند. تو را و مرا و هرکه را بیابند، بکشند؛ و غرض از این مهمانی، هلاک ماست!
در سر امیرنصر خروش شیهه هایی شوم پیچید. به یاد کابوسش در «چشمه سبز» توس افتاد. با پریشانی از پسرش پرسید:
ــ اکنون تدبیر این کار چیست؟
ــ ــ تدبیر تو آن است که هم اکنون ، پیش از آنکه از سر نان خوردن برخیزند و به مجلس شراب شوند، دو خادم خاص را بفرستی تا به سپهسالار بگویند که...
در قلعه سپاهیان کم کم آماده باده خواری میشدند که ناگاه دو خادم شتابان به نزد مهلب آمدند و اولی گفت:
ــ امیرنصر میفرماید: شنودم که کاری بس به تکلف بر دست گرفته ای و مهمانی یی سخت نیکو ساخته ای. مرا یک تخت زرین مرصع است چنانکه امروزه هیچ پادشاهی را نیست. بیرون از خزینه در جایگاهی نهاده شده بود و تا اکنون مرا به یاد نیامد. آن نیز ببر تا مجلس را زینتی باشد هرچه تمامتر؛ و قیمت این تخت ده هزار دینار است.
ــ ــ امیر افزود که: زود بیا تا تخت به دست تو دهم پیش از آنکه مهمانان به مجلس شراب شوند.
سپهسالار پس از شنیدن سخن خادم دوم با تردید از سرداران پرسید:
ــ به راستی پادشاه مرا از بهر چه میخواند؟
طلن اوکا که با ولع لقمه ها را نجویده فرو میداد با دهان پر گفت:
ــ برو و آن نیز بیار که امروز ما را همه درخور است.
سپهسالار با عجله به سوی کاخ پادشاه رفت. در خیالش خود را میدید که بر تخت نشسته و چاکران و حاجبان دست بر سینه در پیشگاهش ایستاده اند!
هنوز ساعتی نگزشته بود که سران سپاه دیدند به جای سپهسالار، پادشاه و پسرش به آنجا آمدند. همه با بیم و حیرت برخاستند و ناچار به پیشواز رفتند. طلن اوکا چشمکی به شاهزاده نوح زد و با لبخندی مرموزانه و حالتی روباه صفتانه خطاب به امیرنصر گفت:
ــ مگر پادشاه را بدین مهمانی رغبت افتاد؟!
شاهزاده که این سیاست بازیها را مدیون طلن اوکا بود به جای پدرش به سپاهیان پاسخ داد:
ــ شما بنشینید و تمام نان و خورش را بخورید.
امیرنصر بیخبر از دسیسه طلن اوکا و شاهزاده هژده ساله اش در جایگاه نشست. سلاح داران در پشت سر او، و شاهزاده نوح بر دست راست پدرش ایستاد. خوراک دیگر از گلوی سرداران پایین نمیرفت و ناهار زودتر به پایان رسید. امیرنصر بانگ برآورد:
ــ بدانید که از آنچه شما سگالیده اید من آگاه شدم. و چون قصدتان را بدانستم، دلم بر شما بد شد؛ و دل شما نیز اکنون بدتر شده... بعد از این، نه شما را بر من ایمنی باشد و نه من از شما...
امیرنصر کمی مکث کرد. برایش دشوار بود که دنباله گفتارش را بیان کند اما چاره ای نداشت:
ــ اگر من از راه بیفتادم و یا مذهبی بد گرفتم، یا گناهی از من در وجود آمد بدان سبب، دلهای شما بر من بد شد، این پسر من نوح را هیچ عیبی هست؟
سرداران با سردرگمی به طلن اوکا نگریستند و با دیدن اشاره او همآوا پاسخ دادند:
ــ ــ نه! عیبی نیست.
ــ پس از این، نه شما لشگری مرا شایسته اید و نه من، پادشاهی بر شما را... نوح را ولی عهد خویش کردم. پادشاه شما اکنون اوست. اگر بر صوابم و اگر بر خطا، به عذر و توبه مشغول خواهم گشت پیش خدای عز و جل. و آن کس که شما را بر این داشت، جزای خویش یافت!
به اشاره نصر، توبره ای آوردند و کله بریده شده سپهسالار را از درونش برآوردند و به سوی سرداران انداختند؛ هنوز از سر محمد مهلب باریکه ای از خون میچکید. سپس نصر از تخت به زیر آمد و نوح بر جای او نشست. سران سپاه شگفت زده و بدون داشتن عذر و بهانه ای به نوح بن نصر تهنیت و شادباش گفتند و همه جرم را به گردن مهلب گزاشتند. طلن اوکا با لبخندی اهریمنی و در هالی که دندانهای کج و سیاهش نمایان شده بود به امیر جدید گفت:
ــ ای نوح! ما همه بنده ایم و تو صاحب. فرمان تو راست.
نوح بن نصر با هیجان بانگ برآورد:
ــ بدانید که من در همه معانی، نوح هستم و نه نصر! هرچه رفت، رفت. من این خطای شما به صد صواب برداشتم و مرادهای شما همه از من حاصل است. گوش به فرمان من بدارید و بر سر عیش خویش باشید. اکنون برخیزید تا به مجلس شراب شویم.
نوح در هالی که میکوشید چشمانش به دیدگان پدرش دوخته نشود، همراه سرداران به تالاری دیگر رفتند. با اشاره طلن اوکا بر پای امیرنصر بند نهادند. محافظان او در برابر چندهزار سرباز درون قلعه هیچ کاری نمیتوانستند بکنند. شاه عزل شده را به بیرون بردند. اسب نصر با دیدن سوار در بندش، پیاپی شیهه زد و پا بر زمین کوفت. کابوس شاه اینک تعبیر شده و سرنوشتی شوم به او چشم دوخته بود. وی را در ارابه ای سرپوشیده به سوی سردابه ای نمناک و آلوده در زیر زمین کهندژ فرستادند و دیری نپایید که بر اثر نارساییهای زندان و شکنجه های روحی، بیماری سل او را فروگرفت و در آستانه چهل سالگی درگزشت. فرمانروای جدید که به سبب جهالت جوانی و عقده های حقارت، اینک از دو رقیب خود: پدرش نصر و برادر بزرگش اسماعیل، آسوده دل مینمود، در مجلس شراب با سران سپاه چنین گفت:
ــ شما چنین سگالیده و اندیشیده بودید که چون سه قدح شراب بخورید هرچه در این مجلس نهاده است، یغما و تاراج کنید! یغما نمیفرمایم اما همه را به شما بخشیدم. همه برگیرید و بر یکدیگر قسمت کنید. هرکس را بر اندازه او، تا به همه کس برسد
سران سپاه با حرص و آز لوازم و زینتهای مجلس را چپاول کردند و سپس نوح بن نصر افزود:
ــ اگر سپهسالار بر ما بد اندیشید، جزای خویش دید. و اگر پدرم از راه راست بتافت، سزای خویش میبیند. برخیزید تا به رزم و غزا مشغول شویم. هرکه در ماوراءالنهر و خراسان ملحد گشته و این مذهب باطنی گرفته است که پدرم گرفته، همه را بکشید و مال و خواسته و نعمت ایشان، شما راست! اینها را که از آن پدرم در مجلس بود، امروز شما را دادم و آنچه در خزینه است، فردا شما را دهم که کالای باطنیان را جز غارت نشاید! و خواهم که هم اکنون محمد نخشبی را بیاورید با همنشینان پدرم؛ و گردن بزنید. سپس در شهر و نواحی درافتید...
پایان
۱۳۸۹/۰۶/۰۶
ماه بخارا/5
شورشیان در کرانه های آمودریا با خستگی و بیحوصلگی
به آنسوی آبها چشم دوخته بودند تا کی سپاه امیرنصر هویدا میشود. حسن پسر
حسین مرورودی که به دستیاری ابوبکر خباز فرستاده شده بود در خیمه اش برای
چندمین بار نامه بلعمی وزیر را که پنهانی به دستش رسیده بود بازخوانی کرد.
تا فرا رسیدن شب برایش به اندازه یک قرن گزشت. سپس از خیمهاش بیرون آمد و
پیرامونش را نگریست. آن طباخ پیشین و سرهنگ کنونی در چادرش خفته بود و با
هر خروپف، شکمش بالا و پایین میرفت! حسن مرورودی به یاری یکی از سربازانش
گردی بیهوش کننده در جام شراب ابوبکر ریخته بود. ناگاه در آنسوی جیهون
آتشی کم فروغ به گونه سه گوشه برافروخته شد. مرورودی با دیدن آن آتش، به
سپاهیان خسته از آماده باش، دستور استراحت و آزادباش داد. سپس به سربازان
ویژه اش سپرد که آنان نیز به دور از اردوگاه، آتشی سه گوشه برافروزند.
نیمه های شب پارتیزانهای که بر روی مشکهای پرباد دراز کشیده بودند شناکنان خود را به قرارگاه شورشیان رساندند و سران سپاه را یکی پس از دیگری خفه کردند و یا خنجر زدند؛ اما ابوبکر را به اسارت گرفتند تا زنده به بخارا ببرند.
بخارای همیشه بهار، اروس سامانیان، تلی از خاکستر شده و نفرین مردم به برادران شورشی، همه جا را پر کرده بود. سه برادر از ایوان کهندژ به سپاهیانی مینگریستند که با آوای تبل و کرنا به پایتخت نزدیک میشدند. نخست گمان کردند که آنها شورشیان هستند اما دیری نپایید که به خطای خود پی بردند. در میان لشگر، ابوبکر طباخ را وارونه سوار خری کرده بودند و می آوردند. سه برادر بیدرنگ به تدارک فرار پرداختند و پراکنده شدند. یحیا به سوی سمرقند میرفت تا از آنجا به بلخ و سرانجام به بغداد برود و به خلیفه عباسی پناهنده شود. از سرنوشت دو برادر دیگر خبری نبود.
در میان هلهله مردم بخارا امیرنصر به پایتخت خاکسترشده اش بازگشت. شورشیان برخی از دوستان و دستیارانش را کشته بودند و در آن میان سوگ دلبرش «خورشید» دلگدازتر مینمود. طباخ دیوانه، خورشید را پس از بریدن گیسوانش از بالای بارو به زمین افکنده بود.
به زودی بلعمی وزیر و دیگر مقامات و یارانی که از چنگال سه برادر بیوفا جان به در برده بودند، در کهندژ به نزد شاه سامانی گرد آمدند. امیرنصر فرمان داد تا همدستان برادرانش را به سزایشان برسانند و آخر از همه، ابوبکر طباخ را از پاهایش به تیری آویختند و پیکرش را زیر تازیانه گرفتند تا جان دهد. اشعث دبیر جلو آمد. رشته های خون از تن و سر ابوبکر بر زمین میچکید. دبیر با زهرخند به او گفت:
ــ ابوبکر را از امیرنصر باید رنج دید!!
بخارا. سال ۳۲۴ قمری
«بلعمی» وزیر بزرگ امیرنصر و «ابوطیب مُصعَبی» صاحب دیوان رسالت، در بارگاه چشم به راه شاه بودند. و در این فاصله، «مصعبی» تازهترین سرودهاش را برای بلعمی میخواند:
جهانا همانا فسوسی و بازی * که بر کس نپایی و با کس نسازی
چرا زیرکانند بس تنگ روزی * چرا ابلهان راست بس بینیازی
اگرنه همه کار تو باژگونه * چرا آنکه ناکستر، او را نوازی
جهانا همانا ازین بینیازی * گنهکار ماییم تو جای آزی
مصعبی نه تنها در سرایش به دو زبان پارسی و عربی، چیره دست بود بلکه در انشا و نثر نیز به قول ادیبان اعجاز مینمود. با آمدن شاه سامانی، از جا برخاستند و کرنشی نمودند و با اجازه او بر کرسیهایشان نشستند. «نصر سامانی» به راستی بیهمتا و آدابدان و خوش سیما بود. پس از کمی گفت و شنود، شاه جوان به عیب بزرگ خویش اشاره کرد و اینکه گاهی فرمانهایی از سر خشم، و نه خرد، میدهد و افزود:
ــ میدانم این که از من میرود، خطایی بزرگ است ولیکن با خشم خویش برنیایم و چون آتش خشم بنشست، پشیمان میشوم. و چه سود دارد اگر گردنها را زده و خانمانها را برکنده باشند؟! تدبیر این کار چیست؟
آن دو فرزانه به یکدیگر نگریستند و مصعبی سری فرود آورد به این نشانه که بلعمی سخن گوید. وزیر با تدبیر، چنین چارهای فراچید:
ــ صواب آن است که خدایگان، ندیمانی خردمند در پیشگاهش بایستانـَد که دارای رحمت و مهر و شکیبایی باشند. و ایشان را دستور دهد تا به دور از ترس از حشمت شاهانه، هنگامی که خدایگان در خشم میشود، شفاعت کنند و با نازک بینی، آن خشم را فرو بنشانند. و نیکوییها و خدمات مردمان را در چشم شاه بیارایند. چنان دانیم که چون بر این جمله باشید، این کار به صلاح بازآید.
امیر نصر گفتار وزیرش را پسندید و خوشش آمد. کمی اندیشید و گفت:
ــ من چیز دیگری نیز به این پند میپیوندم تا کار تمام شود و سوگند میخورم که هر چه من در هنگام خشم فرمان دهم، تا سه روز آن را امضا نکنند تا در این مدت آتش خشم من سرد شده باشد. آنگاه نظر کنم که آن خشم، به حق گرفته باشم یا ناحق. اگر عقوبت به مقتضای شریعت باشد، چنانکه قضات حکم کنند، برانند.
مصعبی چند بار سرش را تکان داد و گفت:
ــ هیچ چیز کم نماند و این کار به صلاح بازآمد.
شاه به آن دو دستور داد:
ــ طلب کنید در مملکت من که خردمندترین مردمان را به درگاه آرند تا از میان ایشان شفیعان را برگزینم.
پس از پایان گفتگوها به بزمگاهی بهشتی رفتند که در تالاری دیگر آراسته شده بود. همه جا فرشهای نوبافته، گل و یاسمین و ریحان و دیگر گیاهان خوشبو به چشم میخورد. ترک بچگان به پزیرایی و بادهگردانی سرگرم بودند و بر سر هر کدام، شاخههایی درهم بافته از درخت «مورد» دیده میشد که «بساک» میخواندند. در پیشگاه شاهانه، دو رده روبروی هم، تختهایی نهاده بودند که یک رده برای بلعمی وزیر و امیرزادگان، و در سوی دیگر، بزرگان و درباریان نشسته بودند. آنچه که بر گرمای بزم میافزود، خنیاگری سلطان شاعران: «رودکی» بود که از او با لقبهایی دیگری چون «امام فنون سخن» و «صاحبقران شاعری» نیز یاد میکردند. وی صدایی خوش داشت و چنگ و بربَت را چیرهدستانه مینواخت. اینگونه هنرنماییها و به ویژه به نظم درآوردن داستان «کلیله و دمنه» مایه محبوبیت او در نزد امیرنصر گردید و رودکی را سرشار از مال و دارایی نمود. تقدیر چنین بود که وی تا هنگام مرگش، کمابیش یک میلیون بیت در قالبهای گوناگون بسراید. در میان آن انجمن، رودکی دلبستگی ویژهای نشان میداد به موبد بزرگ هرات که «ماخ» نام داشت و به او «پیر صالح دهقان» لقب داده بودند. وی از حافظهای نیرومند برخوردار بود و روایاتی بسیار از ساسانیان به یاد داشت. رودکی به شاه سامانی که در صدر مجلس نشسته بود کرنشی کرد و به موبد گفت:
ــ ای ماخ، اکنون تو شعر من را از بر کن و بخوان.
سپس سروده اش را درباره امیرنصر با آوای چنگ در آن انجمن پراکند:
دیر زیاد آن بزرگوار خداوند * جان گرامی به جانش اندر پیوند
از ملکان چون او نبود جوانی * راد و سخندان و شیرمرد و خردمند
همچو معماست فخر و همت او شرح * همچو اوستاست فضل و سیرت او زند
سیرت او بود وحی نامه به کسرا * چونکه به آیینش پندنامه بیاکند
موبد «ماخ» با شادمانی میشنید و به یاد میسپارید. هنوز سه سده پس از سرسام تازیان، سخن از آیین دیرین و شاهان شاهینآسای ایران زمین، به جای بود. اما در آن بزمگاه بودند اندک کسانی که با شنیدن این خنیاها، اخم بر پیشانیشان نمودار میشد.
نیمه های شب پارتیزانهای که بر روی مشکهای پرباد دراز کشیده بودند شناکنان خود را به قرارگاه شورشیان رساندند و سران سپاه را یکی پس از دیگری خفه کردند و یا خنجر زدند؛ اما ابوبکر را به اسارت گرفتند تا زنده به بخارا ببرند.
بخارای همیشه بهار، اروس سامانیان، تلی از خاکستر شده و نفرین مردم به برادران شورشی، همه جا را پر کرده بود. سه برادر از ایوان کهندژ به سپاهیانی مینگریستند که با آوای تبل و کرنا به پایتخت نزدیک میشدند. نخست گمان کردند که آنها شورشیان هستند اما دیری نپایید که به خطای خود پی بردند. در میان لشگر، ابوبکر طباخ را وارونه سوار خری کرده بودند و می آوردند. سه برادر بیدرنگ به تدارک فرار پرداختند و پراکنده شدند. یحیا به سوی سمرقند میرفت تا از آنجا به بلخ و سرانجام به بغداد برود و به خلیفه عباسی پناهنده شود. از سرنوشت دو برادر دیگر خبری نبود.
در میان هلهله مردم بخارا امیرنصر به پایتخت خاکسترشده اش بازگشت. شورشیان برخی از دوستان و دستیارانش را کشته بودند و در آن میان سوگ دلبرش «خورشید» دلگدازتر مینمود. طباخ دیوانه، خورشید را پس از بریدن گیسوانش از بالای بارو به زمین افکنده بود.
به زودی بلعمی وزیر و دیگر مقامات و یارانی که از چنگال سه برادر بیوفا جان به در برده بودند، در کهندژ به نزد شاه سامانی گرد آمدند. امیرنصر فرمان داد تا همدستان برادرانش را به سزایشان برسانند و آخر از همه، ابوبکر طباخ را از پاهایش به تیری آویختند و پیکرش را زیر تازیانه گرفتند تا جان دهد. اشعث دبیر جلو آمد. رشته های خون از تن و سر ابوبکر بر زمین میچکید. دبیر با زهرخند به او گفت:
ــ ابوبکر را از امیرنصر باید رنج دید!!
بخارا. سال ۳۲۴ قمری
«بلعمی» وزیر بزرگ امیرنصر و «ابوطیب مُصعَبی» صاحب دیوان رسالت، در بارگاه چشم به راه شاه بودند. و در این فاصله، «مصعبی» تازهترین سرودهاش را برای بلعمی میخواند:
جهانا همانا فسوسی و بازی * که بر کس نپایی و با کس نسازی
چرا زیرکانند بس تنگ روزی * چرا ابلهان راست بس بینیازی
اگرنه همه کار تو باژگونه * چرا آنکه ناکستر، او را نوازی
جهانا همانا ازین بینیازی * گنهکار ماییم تو جای آزی
مصعبی نه تنها در سرایش به دو زبان پارسی و عربی، چیره دست بود بلکه در انشا و نثر نیز به قول ادیبان اعجاز مینمود. با آمدن شاه سامانی، از جا برخاستند و کرنشی نمودند و با اجازه او بر کرسیهایشان نشستند. «نصر سامانی» به راستی بیهمتا و آدابدان و خوش سیما بود. پس از کمی گفت و شنود، شاه جوان به عیب بزرگ خویش اشاره کرد و اینکه گاهی فرمانهایی از سر خشم، و نه خرد، میدهد و افزود:
ــ میدانم این که از من میرود، خطایی بزرگ است ولیکن با خشم خویش برنیایم و چون آتش خشم بنشست، پشیمان میشوم. و چه سود دارد اگر گردنها را زده و خانمانها را برکنده باشند؟! تدبیر این کار چیست؟
آن دو فرزانه به یکدیگر نگریستند و مصعبی سری فرود آورد به این نشانه که بلعمی سخن گوید. وزیر با تدبیر، چنین چارهای فراچید:
ــ صواب آن است که خدایگان، ندیمانی خردمند در پیشگاهش بایستانـَد که دارای رحمت و مهر و شکیبایی باشند. و ایشان را دستور دهد تا به دور از ترس از حشمت شاهانه، هنگامی که خدایگان در خشم میشود، شفاعت کنند و با نازک بینی، آن خشم را فرو بنشانند. و نیکوییها و خدمات مردمان را در چشم شاه بیارایند. چنان دانیم که چون بر این جمله باشید، این کار به صلاح بازآید.
امیر نصر گفتار وزیرش را پسندید و خوشش آمد. کمی اندیشید و گفت:
ــ من چیز دیگری نیز به این پند میپیوندم تا کار تمام شود و سوگند میخورم که هر چه من در هنگام خشم فرمان دهم، تا سه روز آن را امضا نکنند تا در این مدت آتش خشم من سرد شده باشد. آنگاه نظر کنم که آن خشم، به حق گرفته باشم یا ناحق. اگر عقوبت به مقتضای شریعت باشد، چنانکه قضات حکم کنند، برانند.
مصعبی چند بار سرش را تکان داد و گفت:
ــ هیچ چیز کم نماند و این کار به صلاح بازآمد.
شاه به آن دو دستور داد:
ــ طلب کنید در مملکت من که خردمندترین مردمان را به درگاه آرند تا از میان ایشان شفیعان را برگزینم.
پس از پایان گفتگوها به بزمگاهی بهشتی رفتند که در تالاری دیگر آراسته شده بود. همه جا فرشهای نوبافته، گل و یاسمین و ریحان و دیگر گیاهان خوشبو به چشم میخورد. ترک بچگان به پزیرایی و بادهگردانی سرگرم بودند و بر سر هر کدام، شاخههایی درهم بافته از درخت «مورد» دیده میشد که «بساک» میخواندند. در پیشگاه شاهانه، دو رده روبروی هم، تختهایی نهاده بودند که یک رده برای بلعمی وزیر و امیرزادگان، و در سوی دیگر، بزرگان و درباریان نشسته بودند. آنچه که بر گرمای بزم میافزود، خنیاگری سلطان شاعران: «رودکی» بود که از او با لقبهایی دیگری چون «امام فنون سخن» و «صاحبقران شاعری» نیز یاد میکردند. وی صدایی خوش داشت و چنگ و بربَت را چیرهدستانه مینواخت. اینگونه هنرنماییها و به ویژه به نظم درآوردن داستان «کلیله و دمنه» مایه محبوبیت او در نزد امیرنصر گردید و رودکی را سرشار از مال و دارایی نمود. تقدیر چنین بود که وی تا هنگام مرگش، کمابیش یک میلیون بیت در قالبهای گوناگون بسراید. در میان آن انجمن، رودکی دلبستگی ویژهای نشان میداد به موبد بزرگ هرات که «ماخ» نام داشت و به او «پیر صالح دهقان» لقب داده بودند. وی از حافظهای نیرومند برخوردار بود و روایاتی بسیار از ساسانیان به یاد داشت. رودکی به شاه سامانی که در صدر مجلس نشسته بود کرنشی کرد و به موبد گفت:
ــ ای ماخ، اکنون تو شعر من را از بر کن و بخوان.
سپس سروده اش را درباره امیرنصر با آوای چنگ در آن انجمن پراکند:
دیر زیاد آن بزرگوار خداوند * جان گرامی به جانش اندر پیوند
از ملکان چون او نبود جوانی * راد و سخندان و شیرمرد و خردمند
همچو معماست فخر و همت او شرح * همچو اوستاست فضل و سیرت او زند
سیرت او بود وحی نامه به کسرا * چونکه به آیینش پندنامه بیاکند
موبد «ماخ» با شادمانی میشنید و به یاد میسپارید. هنوز سه سده پس از سرسام تازیان، سخن از آیین دیرین و شاهان شاهینآسای ایران زمین، به جای بود. اما در آن بزمگاه بودند اندک کسانی که با شنیدن این خنیاها، اخم بر پیشانیشان نمودار میشد.
نوشته ی: سوشیانت مزدیسنا (امید عطایی فرد)
_________________
omidataeifard.blogspot.com
_________________
omidataeifard.blogspot.com
اشتراک در:
نظرات (Atom)




