‏نمایش پست‌ها با برچسب ميهن سالاري؛ نه مردم سالاري. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ميهن سالاري؛ نه مردم سالاري. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷/۰۶/۰۵

میهن سالاری نه مردم سالاری!! (بخش ۸)


پس از اسلام، مسئله‌ای با سه مجهول، حکومت و امت اسلامی را به چالش کشانید: خلافت، امامت، سلطنت. نخستین انشعاب (امامت) با آل علی رخ داد. و سپس دومین انشعاب (سلطنت) برخاسته از سلسله های اموی و عباسی بود که به قول «ابن خلدون» امر خلافت را به سلطنت تبدیل کردند. البته حکمرانان دو قبیله تازی، خود را نه سلطان بلکه همان خلیفه میخواندند. و رافضیان افریقا نیز فرمانروایان خویش را امام خطاب میکردند. امروزه کسانی که به اصطلاح روشنفکر دینی خوانده میشوند، میکوشند اضداد و تناقضهای میان کیشداری و کشورداری و مردمسالاری را به گونه ای التقاطی، حل و فصل کنند! زمانی که قوانین الاهی با واقعیات جهان امروز همگون نمیگردد، تشخیص مصلحت با کیست؟
در جهان باستان، دیدگاه دین درباره حکومت چنین بود:
* شارع، سلطنتی را که به نیروی حق تشکیل یافته باشد و عموم را بر پیروی از دین و مراعات مصالح مجبور سازد، نکوهش نمیکند بلکه آن نوع از پادشاهی را مذمت کرده است که بنیانگزار آن، از راه باطل، غلبه جوید و آدمیان را بر وفق اغراض و شهوت خویش فرمان دهد. لیکن اگر پادشاه در فرمانروایی و تسلط خویش بر مردم از روی خلوص نیت معتقد باشد که فرمانروایی او برای خدا و به منظور وا داشتن مردم به عبادت و پرستش او و جهاد با دشمنان خداست، چنین سلطنتی مذموم نیست... سیاست و پادشاهی، عهده داری امور خلق و خلافت از جانب خدا در میان بندگان اوست تا احکام خدا را در میان آنان اجرا کند. و احکام خدا در میان بندگانش جز نیکی و مراعات مصالح مردم، چیز دیگری نیست. {مقدمه ابن خلدون}
مورخ تونسی «ابن خلدون» با اشاره به اندرزهای موبدان ایرانی به شاهان، چنین نمودارهایی پدید می آورد:
۱‍. نیرومندی و ارجمندی کشور: از دین [= قانون] و کمر بستن به فرمانبری از خداست.
۲.  دین: قوام نگیرد جز به پادشاه.
۳. پادشاه: ارجمندی نیابد جز به مردان [سپاهیان]
۴. مردان [سپاه]: قوام نگیرند جز به ثروت.
۵. ثروت:  وابسته به آبادانیست.
۶. آبادانی: وابسته به ترازوی عدل و داد است که در دست پادشاه میباشد.
در نمایه‌ای دیگر:
 کشور > سپاه > دارایی > خراج > آبادانی > دادگری.
و باز نمونه ای دیگر:
 کشور > دولت > دستور و سنت > سیاست پادشاهی > سپاه > ثروت > روزی رعیت > دادگری.
بدین گونه، میهن و کشور همیشه در فراز نمودار سیاسی و اجتماعی جای داشته و در یک کلام، این شعار کلی و ملی به کار میرفته است: خدا – میهن – شاه – مردم.
ابن خلدون در بخشی دیگر باز بر این فتوا تاکید دارد که:
* شرع، امور پادشاهی را به ذاته نکوهش نکرده و عهده داری آن را منع ننموده است بلکه مفاسدی را که از سلطنت برمیخیزد (چون: قهر و ستمگری و کامرانی از لذات و شهوات) را مورد مذمت قرار داده است./
در اندیشه سیاسی ایران باستان، دو نهاد سلطنت (قوه مجریه) و روحانیت (قوه مقننه و یا قضاییه)، هم مکمل و هم متعادل کننده یکدیگرند. هیچیک بدون آن دیگری نمیتواند کشور را اداره کند.
اندرز كردن اردشير، شاپور را :
چو بر دين كند شـهـريار آفـرين  /  بـرادر شـود پـادشـاهي و ديـن
چنان دين و شاهي به يكديگرند  /   توگويي‌كه‌در زير يك ‌چادرند
نه بي‌تخت‌ شاهي‌بود دين ‌به‌جاي  /  نه بي‌دين بود شهرياري به پاي
دو بـنـيـاد بـر يـك دگـر بـافـته  /  بـر آورده پـيـش خـرد تـافـتـه
نه از پـادشـاه بي نـياز است دين  /  نه بي دين بود شـاه را آفـريـن
نه‌آن زين نه اين زآن بود بي‌نياز  /  دو انباز ديـديمشان نـيـك سـاز
چـو دين را بود پادشـا پـاسـبـان  /  تواين هردو را جز برادر مخوان
چـو ديندار كين دارد از پـادشـا  /  نـگر تـا نـخـوانـي ورا پــارسـا
هر آنكس كه بر دادگر شهريار  /  گشايد زبان، مرد دينش مدار
گفتار بهرام اورمزد:
سراسر بـبنديد دست هـوا  /  هوا را مداريد فرمـان روا
تن شاه، دين را پناهي بود / كه ‌دين ‌بر سر او كلاهي ‌بود
پرسش و پاسخ موبد با انوشيروان:
بـپـرسـيـد مـوبـد ز شــاه زمـيـن / سخن راند از پـادشـاهي و دين
كه بي دين جهان به كه بي پادشا / خـردمـنـد بـاشد بـرين بـر گـوا
چنين داد پـاسخ كه: گفتم همين /  شنيد از من اين مـردم پاكـديـن
جـهـانـدار بي دين جهان را نديد  /  وگر هر كسي ديـن ديـگر گزيد
چو بي دين بود پـادشـا همچنين  /  نيـايد ز گيـتي بـه كس آفـريـن
بود دين و شاهي چو تن با روان  /  بدين هر دوان پـاي دارد جـهان
هر آنگه كه شد تخت بي پادشا  /  خـردمـنـدي و ديـن نـدارد بـهـا
زماني كه ماهوي سوري در پي كشتن يزد گرد سوم است:
يـكي مـوبـدي بـود زادوي نـام  /  به جـان از خـرد بر نـهاده لگام
به ماهوي‌گفت:اي بدانديش‌مرد  /  چرا ديو، چشم تو راخيره‌كرد؟
چنان دان كه شـاهـي و پيغمبري  /  دو گوهر بود در يك انگشتري
از اين دو  يكي را  همي بشكني  /  روان و خـرد را بـه پـاي افـكني
{این نوشتار را با ذکر این تارنگار انتشار دهید:

۱۳۸۷/۰۶/۰۱

میهن سالاری نه مردم سالاری!! (بخش ۷)


شوربختانه تاکنون پژوهشی ژرف و فراگیر درباره فلسفه سیاسی در ایران آریایی نداشته ایم. هنگام بررسی و نگارش این سلسله نوشتارها دریافتم که در این زمینه (فلسفه سیاسی) نیز جهان غرب بسیار وامدار اندیشه های ایرانی بوده و پیشگامی و حق تقدم با نیاکان ماست. برای نمونه به این پاره از «مقدمه شاهنامه ابومنصوری» بنگرید و سپس با دیدگاه هایی که از زبان جامعه شناسان غربی می آید، بسنجید:
* چون مردم نبود، پادشاهی [حکومت] به کار نیاید؛ چه، مهتر [حاکم] به کهتران [ملت] بود و هرجا که مردم بود، از مهتر، چاره نبود. و مهتر بر کهتر، از گوهر مردم باید./
* مفهومهای «حکومت» و «حاکم»، نسبی هستند. نه حکومتی بی فرمانبردار وجود دارد و نه حاکمی بی رعیت. جزیی از آنچه در حکومت دخیل است: قدرت مسلط بودن، قدرت مجبور ساختن افراد زیر سلطه یا قدرت اقدام علیه اراده آنهاست. به این معنی مهم که مردم نمیتوانند خود فرمان برانند، هرچند بخشی از مردم بر بخشی دیگر فرمان میراند. {کارل کوهن: دموکراسی}
* مردم نمیتوانند به اداره حکومت بپردازند و از عهده طرح ریزی و پیشنهاد قوانین لازم برآیند. توده نمیتواند حکومت کند. {والتر لیپمن: فلسفه اجتماع}
* آن تعداد از مردمی که بتوانند ملت نامیده شوند هرگز به معنای دقیق کلمه، بر خود حکومت نکرده اند. بالاترین چیزی که در شرایط زندگانی انسانی، دست یافتنی به نظر میرسد این است که ملت باید فرمانروایان خویش را برگزیندو نیز در فرصتهای گزیده ای عمل آنان را رهبری کند. {گلادستون: سده نوزدهم}
برای آن دسته از جوانان جمهوریخواه و ساده لوحی که آرمانشهر خویش را در دموکراسیهای غربی میجویند، ده ها و سدها کتاب افشاگرانه میتوان بر ضد دیدگاهشان نمونه آورد. یک قاضی نروژی در فرانسه که درباره فساد بزرگترین شرکت نفتی آن کشور (Elf) بررسی هایی داشت و بارها تهدید به مرگ شد، «جمهوری فرانسه» را «یک دموکراسی فاسد» نام میبرد و مینویسد: نمیتوان مبارزه با فساد اقتصادی را از مبارزه با اهرمهای قدرت سیاسی حامی آن، تفکیک کرد... یک جامعه بدون داشتن اقتصاد سالم نمیتواند به حیات طبیعی خود ادامه دهد، هرچند که نام دموکراسی بر خود داشته باشد... دموکراسی غرب بر این باور بود که با نگاه داشتن نمای ظاهری و ادامه روند مرسوم [ جهانی شدن اقتصاد و پیدایش شرکتهای چندملیتی ] میتواند اصول دموکراسی را حفظ کند اما در عمل چنین نشد./ {اوا یولی: آیا چنین جهانی میخواهیم؟}
حاکمیت راستین امریکا (شورای روابط خارجی) با دیدگاه «انترناسیونالیسم لیبرال» یا «فرا- ملی گرایی»، عصر «ملت ـ دولت» را رو به پایان میدانند و در نظر دارد مناطق مختلف جهان را از طریق «اتحادیه های سیاسی ـ اقتصادی» به یکدیگر پیوند دهد. رهبران شورا از وابستگی دولتها به مردمشان بیم دارند و با منافع شرکتهای چندملیتی خودشان در تضاد میبینند. بنابراین از دهه هشتاد میلادی به این سو، خواهان محدودکردن دموکراسی و برابری، و غیرسیاسی کردن موضوعات کلیدی بوده اند. {تراست مغزهای امپراتوری: شورای روابط خارجی و سیاست خارجی امریکا}
«واسلاو هاول» نخستین رییس جمهور چکسلواکی پس از کمونیسم (۱۹۸۹.م) هشدار میدهد که: تجربه اخیر ما نشان داده است که اگر قانون به دست دادرسی نادرست بیفتد، چه به روزگار آن خواهد آمد. و افراد رذل و تبهکار با چه سهولتی خواهند توانست نهادهای دموکراتیک را به دستاویزی برای دیکتاتوری و ایجاد رعب و وحشت تبدیل کنند... مردم فریبی رواج دارد؛ حتا موضوع مهمی مانند آرزوی طبیعی یک قوم و ملیت برای کسب خودمختاری، ملعبه بازیهای کسب قدرت شده است... شهروندان روز به روز از این اوضاع بیزارتر میشوند و نفرتشان بطور طبیعی متوجه حکومت دموکراتیکی است که برگزیده خودشان بوده است!/{اخلاق، سیاست، تمدن}
«هاول» فهرستی از آشوبها و پریشانیهایی را به دست میدهد از پیامد فروپاشی حکومتی ایدئولوژیک که جامعه ای فاقد سلامت روانی را به میراث گزاشته بود؛ هرچند که اینک دارای مردمسالاری مینمود: بزهکاری، بدگمانی، مطبوعات مبتذل، نفرت و انزجار میان قومها، زدوبندهای سیاسی، نبود بردباری عمومی و درک و تشخیص، نبودن میانه روی و خرد و منطق، وعده های بی اساس انتخاباتی و...
تفاوت و جدایی دو فرهنگ و بینش ایرانی و انیرانی در اینجا آشکار میشود: رؤسای جمهور در بیشتر کشورها پرونده و پیشینه ای آلوده به پلیدیهای مالی و سیاسی و جنایی دارند. اما در ایران باستان، بر پایه شهریور (آیین شهریاری اهورایی)، برای نمونه «خسرو انوشیروان» با وجود نیاز مالی سپاه ایران در هنگامه جنگ با رومیان متجاوز، از پزیرش رشوه‌ی یک کفشگر ثروتمند خودداری میکند و از راه راست قانون، منحرف نمیگردد. و این شاهنشاه هفت کشور «داریوش بزرگ» است که در شاهنامة سنگی خود (کتیبه نقش رستم) میفرماید: به خواست اهورامزدا راستی را دوست دارم... با مرد دروغگو دوست نیستم. تندخو نیستم... سخت بر هوس خود فرمانروا هستم.
جهانداری ایران هخامنشی کجا و جهانخواری انیرانیان کجا؟!!
{این نوشتار را با ذکر این تارنگار انتشار دهید:

۱۳۸۷/۰۵/۱۹

میهن سالاری نه مردم سالاری!! (بخش ۶)


به نوشته آربلاستر: دموکراسی اساسن به معنی حکومت غوغا (The mob) بود. لیبرالها از آن میترسیدند که سرنگونی حکومتهای خودکامه پادشاهی و یا اشرافی کهن، دولت حداقلی را که بیشتر آنها خواستار آن بودند، در پی نداشته باشد و به پیدایش استبداد جدیدی با قدرت بیشتر بینجامد. استبدادی که قدرت خود را دقیقن از دعوی برتر خود مبنی بر مشروعیت کسب میکرد. در مقابل حکومتی که میتوانست مدعی اداره کشور به نیابت از مردم باشد، چه حفاظهایی تاب مقاومت داشت؟... بدین ترتیب لیبرالها دریافتند که اصل وفاق که در دیدگاه آنها مهاری برای حکومت، و مبنایی برای حفاظت از حقوق فردی بود، به نوعی دیکتاتوری مردمی یا دمکراتیک منجر میشود که میتواند بیش از گزشته، تهدیدی برای آزادی باشد. برخی بنیانگزاران آمریکا هراسهایی از این دست را ابراز داشته اند. «هامیلتون» میگوید: <اگر تمامی قدرت به اکثریت تفویض شود آنها بر اقلیت ستم خواهند کرد. اگر تمامی قدرت به اقلیت تفویض شود آنها بر اکثریت ستم خواهند کرد. > و «جفرسون» در اعتراض به این نظر میگوید: <۱۷۳ مستبد بیگمان همانقدر مستبد خواهند بود که یک مستبد... یک استبداد انتخابی، حکومتی نبود که ما برای آن جنگیدیم>.
لیبرالها دمکراسی [مردم سالاری] را در بدترین حالت افراطی آن، تهدیدی برای آزادی و مالکیت و فرهنگ به شمار می آورند. در بهترین حالت، وسیله ای برای آزادی است مشروط به اینکه اصول آن به گونه ای تجدیدنظر و تعدیل شود که از خطر استبداد مردمی محفوظ بماند... در بحثهای معاصر نیز مشارکت بیش از حد مردم، تهدیدی برای ثبات نظام سیاسی انگلیس تلقی میشود... این ترسها موجب شده است که نظام سیاسی بریتانیا دیکتاتوری انتخابی توصیف شود./
در اینکه همه حق رای دادن دارند تردیدی نیست اما به راستی باید رای یک عمله یا آدم عوام یا کاسب خودخواه و منفعت طلب برابر با کسانی باشد که از جان و دل برای میهنشان مایه گزاشته و زندگی خود را صرف منافع ملی و نه شخصی کرده اند؟! آیا بهتر نیست مجلسها و پارلمانهایی مجزا و متفاوت در نظرگرفته شود؟ و چنین چاره ای در کشورهای گوناگون چیده شد. «بالینگ بروک» در سال ۱۷۳۰م. با اشاره به سه نهاد: پادشاهی ـ مجلس اعیان ـ مجلس عوام، و اینکه «وابستگی متقابل در عین ناوابستگی» موجب ماندگاری کشور میشود، چنین نگاشت:
در انگلیس پادشاه بالاترین رییس است و در قوه مقننه حق اظهار نظر منفی دارد. اختیارات و امتیازات متعدد دیگری نیز که نامشان را حقوق ویژه گزاشته ایم، به چنین شخصی که امین محسوب میشود تعلق میگیرد. اگر شاه، هم دارای قوه قانونگزاری و هم دارای قوه اجرایی بطور کامل بود، سلطان مطلق میشد. اگر مجلس اعیان چنین قدرتی داشت، به حکومت اشراف (آریستوکراسی) مبدل میگشت. و اگر این قدرت به دست مجلس عوام می افتاد، حکومت مردم میشد. سلطنت محدود (پادشاهی مشروطه) عبارت از همین تفکیک قواست. اگر هر یک از این سه، در هر زمانی، اختیاری بیش از آنچه قانون به او میدهد غصب کند، یا از اختیار قانونی خویش سوءاستفاده کند، دو بخش دیگر مجازند با به کاربستن نیرویی که دارند، آن اختیار را به حدود صحیحش بازگردانند./
 در متمم قانون اساسی مشروطه، درباره قوای مملکت آمده:
اصل ۲۶) قوای مملکت، ناشی از ملت است. طریقه استعمال آن را قانون اساسی معین میکند.
اصل ۲۷) قوای مملکت به سه شعبه تجزیه میشود:
اول: قوه مقننه که مخصوص است به وضع و تهذیب قوانین. و این قوه ناشی میشود از اعلیحضرت شاهنشاهی و مجلس شورای ملی و مجلس سنا. و هر یک از این سه منشا‌‌ء، حق انشای قانون را دارد ولی استقرار آن موقوف است به عدم موافقت با موازین شرعیه و تصویب مجلسین و توشیح به صحه همایونی. لکن وضع و تصویب قوانین راجعه به دخل و خرج مملکت از مختصات مجلس شورای ملی است. شرح و تفسیر قوانین  از وظایف مختصه مجلس شورای ملی است.
دوم: قوه قضاییه و حکمیه که عبارت است از تمیز حقوق. و این قوه مخصوص است به محاکم شرعیه در شرعیات، و به محاکم عدلیه در عرفیات.
سوم: قوه اجراییه که مخصوص پادشاه است یعنی قوانین و احکام به توسط وزرا و مامورین دولت به نام نامی اعلیحضرت همایونی اجرا میشود به ترتیبی که قانون معین میکند.
اصل ۲۸) قوای ثلاثه مزبوره همیشه از یکدیگر ممتاز و منفصل خواهد بود.
در بخش‌حقوق‌سلطنت‌ایران، اصولی آمده است که از یکسو کمی مبهم و متناقض به نظر میرسد و از سوی دیگر، نشانگر اختیارات پادشاه برای دخالت در امور کشور و در صحنه بودنش میباشد و برچسب مطلق استبداد و قانون شکنی را از دامانش میزداید:
اصل ۳۵) سلطنت، ودیعه ای است که به موهبت الاهی از طرف ملت به شخص پادشاه مفوض شده.
اصل ۳۶) سلطنت مشروطه ایران از طرف ملت به وسیله مجلس مؤسسان‌به‌شخص اعلیحضرت شاهنشاه رضاشاه پهلوی تفویض شده و در اعقاب ذکور ایشان نسلا بعد نسل برقرار خواهد بود.
اصل ۴۴) شخص پادشاه از مسئولیت، مبرا است و وزرای دولت در هر گونه امور، مسئول مجلسین هستند.
اصل ۴۵) کلیه قوانین و دستخطهای پادشاه در امور مملکتی، وقتی اجرا میشود که به امضای وزیر مسئول رسیده باشد و مسئول صحت مدلول آن فرمان و دستخط، همان وزیر است.
اصل ۴۶) عزل و نصب وزرا به موجب فرمان همایون پادشاه است.
اصل ۴۸) انتخاب مامورین ريیسه دوایر دولتی از داخله و خارجه با تصویب وزیر مسئول، از حقوق پادشاه است مگر در مواردی که قانون استثنا نموده باشد. ولی تعیین سایر مامورین راجع به پادشاه نیست مگر در مواردی که قانون تصریح میکند.
اصل ۴۹) صدور فرامین‌و احکام‌برای‌اجرای‌قوانین،‌از حقوق پادشاه است بدون‌آنکه‌هرگز اجرای‌آن قوانین را تعویض یا توقیف نماید.
اصل ۵۰) فرمانروایی کل قشون بری و بحری [نیروی زمینی و دریایی] با شخص پادشاه است.
اصل ۵۱) اعلان جنگ و عقد صلح با پادشاه است.
اصل ۵۲) عهدنامه هایی که مطابق اصل ۲۴ قانون اساسی مورخه ۱۴ ذیقعده ۱۳۲۴ [قمری] استتار آنها لازم باشد، بعد از رفع محظور، همینکه منافع و امنیت مملکتی اقتضا نمود، با توضیحات لازمه باید از طرف پادشاه به مجلس شورای ملی و سنا اظهار شود.
{این نوشتار را با ذکر این تارنگار انتشار دهید:

۱۳۸۷/۰۵/۱۳

میهن سالاری نه مردم سالاری!! (بخش ۵)


به یادبود چهاردهم امرداد:
سالروز مشروطه پادشاهی

تا تهیه در لندن، شد اساس جمهوری
خودسری تدارک شد، بر قیاس جمهوری
ارتجاع و استبداد در لباس جمهوری
آمـد و نـمود حـیله بـا رنـود
جمهوری نقل پ‍شکل است این
بسیار قشنگ و خوشگل است این
{میرزاده عشقی: تصنیف جمهوری}
 به نوشته «فرانتس نویمان» در کتاب «دولت دموکراتیک و دولت قدرت مدار»: اگر آزادی سیاسی را مساوی آزادی قانونی بگیریم، دیگر نخواهیم توانست از این عقیده دفاع کنیم که آزادی سیاسی در هیچ نظامی بهتر از دموکراسی [یا حکومت مردم] حفظ نمیشود. درآن صورت، سلطنت مشروطه نیز به خوبی و بلکه بهتر از دموکراسی از کار درمی آید./
برای نمونه درباره جمهوری هلند در قرون وسطا (هلند اینک پادشاهی است) آربلاستر مینویسد: در اشتهار جمهوری هلند به عنوان الگوی دموکراسی، بیش از حد اغراق شده بود... سفیر انگلیس درباره مشاهدات خود میگوید: <جمهوری [هلند] دموکراسی نبود بلکه نوعی الیگارشی بود که با حکومت مردمی بسیار تفاوت داشت>... یک مسافر فرانسوی با دیدی بدبینانه تر میگوید: <تعلق خاطر هلندی ها به جمهوری، بیش از آنکه به دلیل رضایت خاطر حاصل از آزادی باشد، به خاطر منافع تجاریشان است>./
به یاد داشته باشیم که «منتسکیو» طبیعت جمهوریت را برای کشورهای کوچکتر مناسب میدانست و میگفت که برای کشورهای بزرگتر، نظام پادشاهی بهتر است.
در واپسین سال سلسله منحوس قاجار که زمزمی مسموم، ملت ایران را به آستان چاه جهالت کشانیده بود، در واپسین شماره روزنامه «قرن بیستم»، میرزاده عشقی (که اندکی بعد به دست مزدوران لندن کشته شد)، در مقاله ای به نام «آرم جمهوری» چنین نوشت:
آرم لغتی است فرانسه. خدا پدر فرانسه را بیامرزد که تمام جوجه فکلیهای ما را به اصطلاح خودشان آدم کرده و از مشروطه خواهی هم گزرانده، جمهوری طلب کرده است. اگر جوانان وسط آفریقا هم مطلع شوند که لغت فرانسه تا این اندازه هوش و گوش و عقل و شعور و وطن پرستی را زیاد میکند، قطعن چندصباحی به الجزیره یا تونس سفرکرده یکی دو ماه فرانسه خوانده آنوقت اهالی وسط افریقا و دارفور و خارطوم که سهل است، اهالی دماغه امید و جنوبی افریقا را  هم جمهوری طلب میکردند! (...) آرم ایران سابق یعنی ایران مستبد: شیروخورشید تنها، و آرم مشروطه: شیروخورشید و شمشیر را معمول داشت. اما متجددین ما بعد از آنکه ایران را جمهوری کردند به فوریت برایش سکه زدند، لباس دوختند، تمبر چاپ کردند و یک آرمی هم برایش ترتیب دادند (...) قبل از همه شکل یک اسکناس به نظر میرسد... روی اسکناس عکس ناصرالدین شاه دیده میشود یعنی جمهوری ایران همان رویه سلطنت مستبده ناصرالدین شاهی است. بعد از اسکناس شکل لوله توپ است یعنی هرکس از اسکناس گول نخورده و جلب نشده باید با توپ و تشر او را جلب کرد... و نیز شکل تبرزین درویشی هم در آرم مزبور هست یعنی جمهوری ما دارای روح درویشی و قلندری هم بوده و همانطورکه قلندر بی خیال پرسه زده و هو کشیده و دنیا را به چیزی نمیشمارد، جمهوری خواهان ما هم به دنیا و ملت و خیر و شر وطن اهمیت نداده، قلندروار مشغول پرسه زدن شده بودند. علامت دو مشت هم در دو طرف آرم به حالت گره دیده میشود که فقط برای کوبیدن سر مخالفان تهیه شده است... دو عدد شلاق چهارتسمه که یادگار فراشهای قدیم میباشد نیز در دوطرف آویزان است... در پایین ِاین النگ دولنگها و نشانه های علمی، چندین کله پوسیده و جمجمه از هم در رفته و دست و پای پوسیده دیده میشود... در یک گوشه ی این آرم و بالای سر آنها خورشیدِ ایران دیده میشود که با کمال عبوسی و اخم و تخم، به این منظره ی واویلا نگاه کرده ... در عین تکدر، باز به خدای ایران و به علامت فروهر که یادگار عظمت و موحدی ایرانیان باستان است اعتماد نموده و این آرم وحشیانه (ببخشید متجددانه) را مسخره مینماید! /
«میرزاده عشقی» که به گونة یک ادیب، شناسانده شده، بیگمان جامعه شناس و داننده‌ی علم سیاست نیز بود. نوشتارهای هوشمندانة او نه تنها پاتکی به نادانیهای زمان خودش بلکه پاسخی پیشاپیش به جوجه روشنفکران جمهوریخواهی بود که از تخم توده ایها و چپیها بیرون آمده بودند. عشقی در دو مقاله، «جمهوری قلابی» و سپس «جمهوری نابالغ»، با نگاهی طنزآلود، جمهوریت وارداتی را به چالش میکشاند و از جمله مینویسد:
چیزی که خیلی مضحک به نظر میرسد این است که گوسپندچران‌های «سقز» جمهوری طلب شده اند و این گوینده با یک من فکل و کراوات، ضدجمهوری هستم. خدا برکت بدهد به ایرانی: این طفل یکشبه ره صدساله میرود! ماشااله به این استعداد فوق العاده!! جمهوری که سی سال مقدمه لازم دارد و حتمن باید به دست اقلن دوهزار دیپلمه دارالفنون دیده اجرا شود، ملت ایران با دست چند نفر بین النهرینی درعرض سه ماه آن را ساخت! اول کله ی مردم را عوض کنید، بعد کلاه آنها را. آن جمهوری قلابی و همان همسایه ای که سالها خیال خوردن ایران را کرده و آن را به شکل کلاه میخواهد به سر ایرانی بدبخت بگزارد، این جمهوری، چه بود و با ما چه مناسبت داشت؟ در این مملکتی که دارالفنونش کمتر از یک خانه قدیمی است؛ در این مملکتی که پستش با الاغ اداره میشود؛ در این مملکت جهل، در این مملکت خشت و گل، در این مملکت چاروادارها و بالاخره در این سرزمین چرک و شپش، جمهوری چه معنی داشت؟ چرا میخواهید ما را در انظار عالم، یک ملت ریشخندی و یک قوم مسخره معرفی نمایید؟ ما قبل از جمهوری، هزار درد بی درمان دیگر داریم که باید در فکر علاج آنها باشیم. ما دارالفنون میخواهیم، ما خط آهن میخواهیم، ما به استخراج معادن محتاجیم، ما هزارگونه اصلاحات مادی و معنوی لازم داریم./ { با فشردگی}
و در راستای چنین نیازهایی بود که سردار سپه پس از رسیدن به پادشاهی، در طی شانزده سال، ایرانی نوین به یادگار نهاد.  چند دهه پیش از آن، زمانی که در آستانه انقلاب مشروطه، بزرگانی چون «میرزا آقاخان کرمانی» نخستین اخگرهای روشنگری را افروختند، گرایش و نگرش به منافع ملی و مصلحت‌های میهنی، اینچنین از زبان او بازتاب می یابد:
ای ایران؛ زمین مینو قرین ِتو حالا همه خراب، شهرهای آباد تو یکسره ویران. این ملت توست: جاهل و نادان، همه گدای لاابالی، از تمام ترقیات علم: مهجور، از حظوظ آدمیت و حقوق بشریت: محروم، به هر ستمی گرفتار و به زندگانی خود اسف میخورند... این حکام توست در کار مـُلک آسوده نشسته اما در هدر کردن ثروت ملت، بس حریصند. همه غرق عشوه و ناز، همه وسمه کش و بند انداز، همه سست عنصر و تن پرور، همه زن خوش و عشرت طلبند. این علمای توست: از هر علمی بی خبرند. جوهر استعداد طبیعی مردمِ تو را به کدورت ِجهالت و زنگ عصبیت: عاطل، و قوه تعقل آن را از کثرت خرافات، باطل کرده اند. همه شریک ظلمند و همه طرار و ناپرهیزکار. این متدینان توست که جز ریا و دروغ و خدعه و خودنمایی، عقیدتی در ایشان نیست. این تجار توست که جز خیانت و دغل و رباخوردن از غیر محل کاری ندارند و بی اعتباری را ننگ نمیشمارند... این جوانان توست: همه بی شهامت، همه بدبخت و سرگردان، از هر هنری عاری و از هر بینش: تهی اند. روزگار را به کسالت و بطالت بگزرانند. این زنان توست: گوژپشت و بد اندام، خوار و حقیر، ناتوان و اسیر، در چادر مستور، از هر دانشی مهجور، و در جهالت و حرمان، عمر به سر آرند. چرا نباشند؟ (...) ملت وقتی که بدین درجه بی غیرت شوند که ده میلیون ایشان شب و روز در اشد شکنجه و عذاب به سر برند و قوه ی اینکه با دو نفر ظالم، تاب مقاومت نیاورند یا زبان به مکالمت نگشایند، همان بهتر که رهسپار عدم گردند و آخرت را معمور گردانند!!
{برای آگاهی بیشتر: کلیات مصور میرزاده عشقی (علی اکبر مشیرسلیمی)
  + اندیشه های میرزاآقاخان کرمانی (فریدون آدمیت)}

{این نوشتار را با ذکر این تارنگار انتشار دهید:

۱۳۸۷/۰۴/۲۰

میهن سالاری نه مردم سالاری!! (بخش ۴)


کشورهایی که دموکراسی و آزادی را دارا هستند، از دورانی سخت و دشوار گزشته اند و هیچگاه یکشبه به حکومتی دمکراتیک نرسیده اند. بدون نگرش و آگاهی از زوایا و زمینه ها، نمیتوانیم به درستی به تبیین و تفسیر تاریخ ایران بپردازیم. برای نمونه روشنفکرنمایانی که اندیشه هایی تاریک داشته اند (امثال مسعود بهنود و محمد قوچانی) به دیکتاتوری رضاشاه پهلوی و کمبود آزادیهای سیاسی ایراد گرفته و ناسزا گفته اند. (همه میدانند که رضاشاه در چه شرایطی ایران قجری و عصرحجری را تحویل گرفت و با چه افراد و احزاب فریفتار و بیگانه پرست روبرو بود). «نویمان» پاسخ اینگونه کژاندیشیها را چنین میدهد که: از نظر تاریخی درست نیست که دموکراسی لیبرال را در برابر دیکتاتوری بگزاریم چنانکه گویی میان خیر و شر تقابل برقرار میکنیم. هرکس بخواهد بر مبنای نظامهای سیاسی درس اخلاق بدهد در فهم کارکرد آن نظامها با اشکال روبرو خواهد شد. نسبت میان دموکراسی و دیکتاتوری به آن سادگیها نیست که گاهی گفته میشود./
«نویمان» سپس به این نکته اشاره میکند که دیکتاتوری آموزشگر، در اوضاع فوق العاده و اضطراری میتواند مرحله آمادگی و یا اجرایی دموکراسی باشد. و این به راستی با روند و شرایط پدر و پسر پهلوی همخوانی دارد. پاسخ دیگر را از زبان «آنتونی آربلاستر» بشنویم که میگوید در جوامعی که با فقر و گرسنگی دست به گریبانند، لیبرالیسم و آزادی شخصی، در مقابل مساله بقای محض آنها، فرعی و جنبی به حساب می آید. آنها پیش از آنکه آزادی خود را درک و یا از آن استفاده کنند، به کمکهای بهداشتی یا آموزشی نیازمندند. «آلکساندر هرزن» درباره خطر دلمشغولی توده ها به حل مساله نان در مقابل آزادی هشدار میدهد که: آنها نسبت به آزادی فردی و  آزادی بیان، بی اعتنا هستند. توده ها از قدرت خوششان می آید. (از ساحل آنسو، ۱۸۴۸.م) و «جرج الیوت» در داستانی از زبان یک کارگر محافظه کار علیه رادیکالیسم مردم چنین اندرز میدهد: تا زمانی که کارگران افرادی مست و ابلهند، حق رای بیشتر، به بهبود اوضاع منجر نخواهد شد چراکه قدرت جاهل، سرانجام به همان چیزی میرسد که قدرت شرور؛ چنین قدرتی تنها سیه روزی به بار خواهد آورد. (فلیکس هولت، ۱۸۶۰) «آربلاستر» بر این باورست که: نظریه پردازان لیبرال مایل نیستند آن دسته از کشورهای غربی که خود را دموکراسی مینامیدند به دلیل ناکامی در رسیدن به آرمانهای اولیه مقصر شناخته شوند. تغییر دادن تعریف بهتر از انتقاد کردن از واقعیت بود. رای دهندگان غالبن تمایل دارند که مادام العمر با یک حزب واحد سیاسی بیعت کنند نه آن که در هر انتخاباتی تصمیمی مشخص و آگاهانه بگیرند. مطالعات جامعه شناسی بکرات نشان داد که توده کثیر رای دهندگان به گونه ای شگفت آور از سیاست بی اطلاعند و بسیاری از آنها آشکارا بی تفاوت یا بی احساسند./
«آربلاستر» با اشاره به ناهمخوانی دموکراسیهای موجود با مفهوم قدیمی «حکومت به وسیله مردم» و آسیب شناسی «دموکراسی پارلمانی» می افزاید: «نمایندگان» تا کجا نماینده و پاسخگو بودند؟ در عمل، مردم به احزاب رای میدادند نه افراد. دامنه احزاب نیز بسیار محدود بود و غالبن از دو کاندیدای محتمل برای تشکیل دولت تجاوز نمیکرد. ندادن رای اعتماد به یک کابینه، تنها یک راه چاره باقی میگزاشت: تشکیل دولت به وسیله حزب دیگر که اکثریت داشت. چنین انتخاب محدودی چگونه میتوانست تجسم اراده مردم باشد؟
اینک میپردازیم به دیدگاه هایی دیگر درباره دموکراسی و آسیب شناسی آن:
  • دو گونه حکومت وجود دارد: یکی آنکه میتوانیم بدون خونریزی از شرش خلاص شویم. دیگرآنکه بدون خونریزی و بسا به هیچ وجه خلاصی از شرش میسر نیست. پیشنهاد من این بوده که اولی را دموکراسی و دومی را حکومت جابرانه نام بدهیم... ویژگی دموکراسی منحصر به حکومت اکثریت نیست زیرا اکثریت ممکن است با جبر و زورگویی حکومت کند... حمایت کامل از اقلیتها نباید شامل کسانی شود که از قانون سر میپیچند و دیگران را به برانداختن خشونت آمیز دموکراسی برمی انگیزند. {کارل پوپر}
  • دموکراسی، حکومتی جمعی است که در آن از بسیاری لحاظ، اعضای اجتماع بطور مستقیم یا غیرمستقیم در گرفتن تصمیمهایی که به همه آنها مربوط میشود شرکت دارند یا میتوانند شرکت داشته باشند [...] یک مانع قوی در برابر بهبود و گسترش دموکراسی و شاید هم در برابر حفظ آن، در سراسر جهان تحقق نیافتن شرایط مادی آن است... با امکان نظارت روز افزون بر رفتار آدمی و تمرکز فزاینده قدرت بر رسانه های جمعی، بعید به نظر میرسد که شرایط فکری دموکراسی ملی چندان بهبود پذیرد... خطراتی که شکاف میان تحصیلکردگان رده بالا و رده پایین برای دموکراسی می آفریند، بر اثر مقتضیات فکری فزاینده ای که برای عمل دموکراسی ضرورت دارد، افزایش می یابد... {کارل کوهن}
  • دموکراسی معقول، آن نیست که مردم خود حکومت کنند بلکه باید برای داشتن یک حکومت خوب، تضمین داشته باشند. به شرط آنکه مقاصد خیر در کار باشد. بهترین حکومت باید حکومت خردمندترینها باشد و اینها همواره اندک باشند. مردم باید ارباب باشند اما اربابی که خدمتکارانی ماهرتر از خود را به کار گیرد... عبارتهایی چون «حکومت مردم» و «قدرت خلق بر خودشان» وضع حقیقی را بیان نمیکند. مردمی که قدرت را اعمال میکنند همیشه همان مردمی نیستند که این قدرت بر آنان اعمال میشود. {جان استوارت میل}
  • دموکراسی مردمی (مردم سالاری) به تضعیف دادوستد خصوصی و انسان دوستی، کاهش حس مسئولیت فردی، از میان رفتن عشق به آزادی و رشد قدرت دولت منجر خواهد شد. {لکی}
  • در مورد دمکراسی باید اذعان داشت که توده های انتخابگر کاملن جاهلند. به آسانی با توسل به تعصب و احساسات، فریب میخورند و در نتیجه نااستوارند. دشواری توضیح مسایل اقتصادی برای آنها و روشن کردن پیوند منافعشان با حکومت، اگر امنیت مالکیت خصوصی را به خطر نیندازد میتواند برای اعتبار عمومی مخاطره آمیز باشد. {آکتون}
  • دموکراسی با نیت گسترش خود، خودش را تباه میکند. دموکراسی باید به کمک توده های مردم و تولیدکنندگان و سوداگران بشتابد و مشکلات آنها را حل کند. برای این کار مجبورست روز به روز نهادهای اجتماعی تازه ای را به نهادهای قدیمی لیبرالی بیفزاید. نتیجه اینکه قدرت نهادهای اجتماعی در همه جا رشد میکند و به وضع و حدی میرسد که دموکراسی سیاسی نمیتواند آن را مهار کند. بنابراین چیزی که «حاکمیت مردم» خوانده میشود، هرچه بیشتر حالت مجازی پیدا میکند. حاکمیت واقعی به دست بوروکراسی می افتد که غیرمسئول و ناشناس است. قوه مقننه به دست افراد وراجی می افتد که درباره مسایل بی اهمیت جروبحث میکنند. نمایندگان مجلس تنها به گزینش دوباره خود می اندیشند و به خدمت گروه های فشاری در میآیند که این انتخاب را آسان مینمایند. درمورد فاشیسم منکر این واقعیت نمیتوانید بشوید که اکثر رهبران آن از میان توده های مردم برخاسته اند و رای مردم، قدرت را به آنان داده است. بسیاری از تجاوزاتی که به آزادیهای مردم میشود در انتخابات عمومی به تصویب رسیده است. تا سال ۱۸۴۸.م دموکراسی به معنی قدرتی سیاسی بود که بر بخشهای فقیر ملت و دهقانان و پیشه وران و کارگران و خرده بورژواها متکی باشد. در آن زمان مراجعه به رای عمومی وسیله ای برای دموکراسی تلقی میشد و نه جوهر و بنیان آن. تجربه نشان داده است که مراجعه به آرای هرچه بیشتر مردم همیشه به معنی تحکیم دموکراسی نبوده و همچنین موارد متعددی دیده شده که ارتجاع دقیقن برای سرکوب دموکراسی به آرای هرچه بیشتر مردم تکیه کرده است. اکثریتی که با شعور و وجدان همراه نباشد، وسیله ای است که از آن میتوان برای هر کاری استفاده کرد. {اینیاتسیو سیلونه}
  • توده مردم (عوام الناس) خوی حیوانی دارند و از هر فرصتی برای نشان دادن خصلت ددمنشی خود استفاده میکنند. یعنی به محض اینکه به آنها آزادی دادید با شتاب آن را به هرج و مرج تبدیل میکنند... در ناموس طبیعت، برابری و آزادی محض وجود ندارد زیرا نابرابری انسانها از نظر خرد و شایستگی یک امر طبیعیست. عوام الناس کوردلند و نوکیسه هایی که از میان آنان به رهبری برگزیده میشوند در کار سیاستمداری همچون مردم خویشند. {پروتکل شماره یک سران یهود}
با نگرش به تجربیات طبیعی و انسانی بود که فرزانگان ایران زمین، آزادی و برابری نسبی (و نه مطلق) را مورد توجه قرار دادند. و پرده از سیه کاری عوامفریبانی چون زهاک و گئومات مغ و مزدک برداشتند. این سه تن و دیگر همانندهایشان با مصادره اموال و ایجاد نظام اشتراکی (کمونیسم) و انداختن مردم به جان یکدیگر، کشور را به آشوب کشاندند. به نوشته «کارل پوپر»: آزادی اگر نامحدود باشد نقض غرض خواهد شد. معنای آزادی نامحدود این است که قوی به ضعیف میتواند زور بگوید و او را مرعوب و از آزادی محروم کند. خواست ما این است که دولت تا حدی آزادی را محدود کند تا قانون حامی آزادی همه باشد. هیچکس نباید برخلاف اراده خودش یکسره در سلطه و اختیار دیگران باشد. همه حق دارند که در کنف حمایت دولت باشند./
و این دیدگاه به درستی از سوی ساسانیان دنبال میشد. در کتاب «تاج» آمده: آيين ساسانيان بر اين بود كه گنهكار را ببخشند و لغزشها را ناديده انگارند مگر آنكه سه گناه را هرگز درخور بخشيدن نديده‌اند: نخست، آن كه بدِ كشور جويد و بد پادشاهان را گويد. دوم دزديدن مال مردم و چشم بد داشتن به محارمشان. سوم بازكردن اسرار مملكت.  /
در کتاب «جاودان خرد» آمده که انوشیروان در پاسخ به اینکه حقوق متقابل پادشاه و رعیت چیست، میگوید: حق رعیت این است که پادشاهان با آنان به انصاف رفتار کنند و داد آنها را بدهند و خاطر آنها را آسوده دارند و مرزهای آنها (میهن) را نگاهبانی کنند. و حق پادشاه بر رعیت، نصیحت و سپاسگزاریست./
مبارکشاه نوشته است: اردشير بابكان كه از ملوك پارس بودست و نيك عادل و بسيار خير و كم آزار، مي‌گويد: مُلك هرگز قائم (استوار) نماند مگر به مردان و لشگر؛ و مرد، قائم نشود مگر به مال؛ و مال حاصل نشود مگر از رعيت؛ و رعيت مرفه و آسوده نشود مگر به عدل و سياست./
بدین گونه نموداری به دست می آید که در بالای آن (هدف): میهن، و سپس این لایه ها میباشد: سپاه (نیروی نظامی) > مال (نیروی اقتصادی) > مردم (نیروی ملی) > دادگستری و فن سیاست. فنی که نگاهبان میهن و مردمانش میباشد و باید به دست کاردانان پیاده شود نه آنکه به قول «سیلونه»: هرکس در هر حرفه ای شکست میخورد به سیاست رو می آورد و فکر میکند در این رشته موفق خواهد شد... سیاست هم مثل هر هنر دیگری برای خودش رموز و شگردهایی دارد که تنها اهل فن از آن آگاهند. {مکتب دیکتاتورها}
شاهزادگان ِایران آریایی را به گونه ای بار می آوردند که با سیاست به خوبی آشنا باشند و میهن سالاری را پی گیرند. اینچنین است که در کتاب پهلوی «مینوی خرد» اندرز میدهند که: «قدرت نيك» آن است كه «كشور» را آبادان و درويشان را آسوده از ستم، و داد (عدل) و آيينِ درست را نگاه دارد و فرمايد... و تن را براي روان، فدا كند./
در ایران آریایی استقلال کشور و آزادی مالی و اجتماعی در الویت قرار داشت. «نویمان» نیز جوهر دموکراسی را در «دگرگونیهای گسترده اجتماعی به منظور افزایش آزادی آدمی به بیشترین حد» میداند و اینکه «امکانی برای توازنی منصفانه میان منافع فرد و مصالح دولت پدید می آورد». به عنوان یک قانون ابدی و سوگند جاودانه میهنی، آیین و نظام شاهنشاهی (فدرالیسم)، بنیاد هویت ملی به شمار می آمد و در دورانی که پ‍شتوانه مزدیسنا (خرد و دادگری) را به همراه داشت، ایران زمین را به اوج قدرت و شهرت نیک رسانید. شاه و مردم ایران باستان بر این پیمان بودند که به کیش و آیین سیاسی کشور پایبند بمانند. نظام سیاسی ایران آریایی چنان بنا شده بود که به عوام و قومها اجازه نمیداد کشور را به تجزیه بکشانند و یا حکومتی را برگزینند که پیامدش بر ضد میهن باشد. در آیین شهریاری ایرانی، شاه نه یک خودکامه و خودسالار بلکه آفریده و زیردست نیرویی فراتر به نام خداوند بود و برای رفاه و پیشرفت میهنش میکوشید. همه گفتارها و خطابه های آنان با نام و یاد یزدان آغاز میگشت و:
از این تاج شاهی و تخت بلند / نجوییم جز داد و آرام و پند {لهراسپ}
اهورامزدا این «کشور» را از دشمن و خشکسالی و دروغ، به دور نگه دارد. {داریوش بزرگ}
نکته بسیار مهم در ایران باستان، بهره وری از دین در خدمت میهن بوده و نه برعکس. در آن دوران هیچگاه شاهان پروا ندادند که حکومتی دینی بر سر کار آید و برخلاف نوشتارهایی که توتی وار از نفوذ موبدان ساسانی سخن میگویند، ساسانیان به عنوان یک راهبرد (استراتژی) به ویژه در برابر روم مسیحی، از دین ملی زرتشتی برای آمادگی و همبستگی مردم، سود میبردند. سرکوب مانویان و مزدکیان بهترین نمونه ها برای جلوگیری از دخالت روحانیت در سیاست است. به یاد آوریم که کتاب مقدس اوستا نه تنها دفتری دینی بلکه نامه ای ملی و میهنی بوده زیرا درجای جای آن، ایران زمین ستوده شده است: ایران، دل جهان و تاج سر هفت کشور و بهترین سرزمین برگزیده اهوراییست. شاه ـ پیامبران یادشده در اوستا همگی ایرانی (و نه بنی اسراییلی و غیره) هستند و به راستی چه چیزی بهتر از این برای سلسله های باستانی که هویت دینی و ملی مردم ایران، یگانه و همگون بود. آیا فراموش کرده ایم که در شرق و غرب تا کنون برای مصالح میهنی، دموکرات ترین حکومتها نیز گهگاه ناچار به سرکوب بینشها و ایدئولوژیهای دیگر شده اند؟
به باور «توماس هابس» (که در ۱۶۷۸ میلادی درگزشت)، اگر دین در اختیار دولت باشد، نظمی برقرار میشود و به اغتشاشی که در اثر تفسیرهای گوناگون و مخالف از اصول دین ناشی میشود، پایان میدهد. اشخاص میتوانند در دل خود به هرچه که بخواهند باور داشته باشند ولی حفظ اصول ظاهر برای نظم اجتماعی ضروریست./
ما بارها میبینیم که اندیشه های سیاسی و حکومتی ایرانیان باستان در نوشتارهای فیلسوفان و اندیشمندان غربی تکرار شده است و نشانگر ژرفای بینش و مصلحت اندیشی نیاکان ماست. سخن از کیش و کشور به میان آمد و ناگفته نگزاریم که اردشیر بابکان در یک آسیب شناسی، اندرز میدهد که:
* بیمناکم کسی در درس و تلاوت دین [تبلیغات مذهبی]، از شما پیشی بگیرد و اعتماد به نیروی سلطنت، شما را وا دارد که کار او را سبک بگیرید... آنچه بیش از هرچیز از زبان او به شما زیان میرساند این است که او نیرنگ خود را به دین بگرداند، با دین حجت بیاورد و چنین وانمود کند که خشم و گریه و اندوه او، و دعوت او برای دین است. چنین کسی پیروان و مریدان و مشاوران و یارانی بیش از شما خواهد یافت زیرا بغض و کینه مردم: آماجش پادشاهان و دوستی و دلسوزی آنان: جهتش ناتوانان و ستمدیدگان است./
چاره اندیشی اردشیر بابکان این است که آشوبگران را به عنوان بدعتگزار در دین، سرکوب کرد و بدین سان همین دین است که بر ضد خود آنها به کار می آید. ساسانیان نه «دولت دینی» بلکه «دین دولتی» داشتند. امروزه نیز جهان غرب در پیکارهایی پشت پرده با جهان شرق دوباره به ابزار مسیحیت روی آورده و پایگاه پاپ را با وجود آن همه جنایات در سده های پیشین، بازپس داده است. زیرا سرزمینهای مستقل و ناسیونالیست را باید زیر درفشی انترناسیونال و فرا ملی گرد آورد که همانا مسیحیت است و همانند این راهبرد را شوروی با کشورهای اقمارش پیاده کرده بود.
در برابر ما این چیستان و تناقض، خودنمایی میکند که برای نمونه در امریکا آیا محافل قدرت به راستی میهن سالار هستند یا نه؟ زیرا بر پایه مدارکی که داریم و خود آنها نیز آشکار و پنهان گفته اند و کرده اند، ایشان را نمیتوان مردمسالار دانست. البته آزمندی و خودکامگی فردی و گروهیشان را نباید از دیده به دور داشت. به گفته «سیلونه»: در اوایل دوران دموکراسی آمریکا اداره انتخابات رسمن به عهده قوه مقننه بود که کمیته های ویژه ای را برای انتخاب و معرفی نامزدها تعیین میکرد. در حوالی سال ۱۸۲۵.م وظیفه «انجام انتخابات» به دوش خود مردم گزاشته شد که این تحول به صورت یک «پیشرفت» جلوه کرد اما درواقع انحطاطی بیش نبود. پس از این تحول بود که سرخرهای تازه ای پیدا شدند. اینک انتخابات به صورت کار بسیار پرخرجی درآمده که دم و دستگاه های سیاست بازان حرفه ای که به هیچ اصولی پایبند نیستند و هیچ برنامه ای ندارند، آن را میچرخانند. و خودشان را همانگونه به مردم تحمیل میکنند که تراستهای مالی، بازار را به زیر سلطه میکشند. نمیشود گفت که این همه به نفع آزادی و اخلاق عمومی تمام شده باشد. سیستم قدیمی بدون شک ساده تر و بهتر بود./
دو پژوهشگر (لورنس شوپ + ویلیام مینتر) که اثری افشاگرانه درباره تراست مغزهای امپراتوری دارند، درباره محفل واقعی قدرت یعنی «شورای روابط خارجی امریکا» اشاره میکنند که «هدایت افکار امریکاییان» و «سازماندهی یک پایگاه مستحکم دو حزبی برای آموزش نخبگان در مورد نقش امریکا در سطح جهانی» از اهداف این شورا به شمار میرود. شورایی خصوصی اما بسیار پرنفوذ که پشتیبان سازمان جاسوسی (سیا) نیز میباشد. دو پژوهشگر مینویسند: مفهوم منافع ملی که به وسیله شورای روابط خارجی عنوان شد، اصول اهداف جنگی امریکا را در جنگ جهانی دوم پایه ریزی کرد. منافع ملت قبل از هرچیزی در یک چارچوب اقتصادی طرح و بررسی شد... طبقه سرمایه دار امریکا از طریق شورا پیشنهاد کرده بود تا با اتخاذ سیاست ایجاد امپراتوری [ایالات متحده] از طریق گسترش قدرت در ماورای دریاها، سرمایه داری امریکایی را حفظ کرده و گسترش دهند... این دیدگاه درواقع دربردارنده منافع عمومی مردم کشور نبود بلکه بیشتر منافع ویژه یک سیستم اقتصاد سرمایه داری را درنظر داشت که زیر نفوذ و همسو با منافع طبقه بالا بود./
به راستی نظم نوین و انسانی و میهنی شاهنشاهی هخامنشی کجا و امپراتوریهای غربی کجا؟!!

دفترهای سودمند دیگر:
آنتونی آربلاستر: لیبرالیسم غرب (ظهور و سقوط)
اینیاتسیو سیلونه: مکتب دیکتاتورها
کارل کوهن: دموکراسی
فرانتس نویمان: آزادی و قدرت و قانون
کارل پوپر: جامعه باز و دشمنان آن
محمدی ملایری: تاریخ و فرهنگ ایران
شوپ + مینتر: تراست مغزهای امپراتوری (شورای روابط خارجی و سیاست خارجی امریکا)
{دنباله دارد}

۱۳۸۷/۰۴/۱۱

میهن سالاری نه مردم سالاری!! (بخش ۳)


رایزنی و گفتگوی سه جانبه داریوش و اتانس و مگابیز، درباره انواع سه گانه ی حکومت (پادشاهی، جمهوری، الیگارشی) بنیاد اندیشه های سیاسی غرب گردید و گاهی آینه وار از زبان فیلسوفان و اندیشمندان آنان بازگو شده است. از دیدگاه برتراند راسل: حكومت را معمولا وقتي دموكراتيك مي‌نامند كه درسد نسبتا زيادي از مردم در قدرت سياسي سهيم باشند. در افراطيترين دموكراسيهاي يونان، زنان و بردگان سهمي نداشتند. و امريكا نيز پيش از آنكه زنان حق راي به دست آورند، خود را يك حكومت دموكراتيك مي‌دانست. روشن است كه در اوليگارشي وقتي كه درسد دارندگان قدرت سياسي افزايش يابد، حكومت به دموكراسي نزديكتر مي‌شود. خصايص اوليگارشي وقتي پديدار مي‌شود كه اين درسد نسبتا كوچك باشد [...] حكومت دموكراسي از آنجا كه ناچار است قدرت را به دست نمايندگان برگزيده بسپارد، هيچ تاميني ندارد كه در اوضاع انقلابي نمايندگانش همچنان نماينده آن باقي بمانند. خواستهاي پارلمان در شرايطي كه به آساني قابل تصور است مي‌تواند مخالف خواستهاي اكثريت ملت باشد. در چنين شرايطي اگر پارلمان خاطرجمع باشد كه زورش خواهد چربيد، ممكن است حرف اكثريت را زير پا بگذارد [...] در دموكراسيهاي بزرگ احساس قدرت راي‌دهنده به قدري ضعيف است كه غالبن لازم نمي‌بيند از حق راي خود استفاده كند... عظمت نيروهايي كه تعيين مي‌كنند چه كسي بايد حكومت كند، باعث مي‌شود كه او سهم خود را به كلي ناچيز بداند... هر شورانگيز(آژيتاتور) يا سازمان‌دهندة سياسي ماهري سعي مي‌كند كه ارادت و سرسپردگي مردم را نسبت به يك فرد برانگيزد. اگر آن فرد رهبر بزرگي باشد، نتيجه عبارتست از حكومت فردي؛ اگر نباشد، آن گروهي كه پيروزي او را در انتخابات تامين كرده‌اند قدرت واقعي را به دست خواهند گرفت. اين دموكراسي حقيقي نيست. حراست دموكراسي در مواردي كه قلمرو حكومت پهناور است، مسئله بسيار دشواريست [...] اعضاي دولت بيش از ديگران قدرت دارند؛ هرچند كه به طريق دموكراتيك برگزيده شده باشند. ماموراني هم كه با حكم دولت دموكراتيك به كار گمارده مي‌شوند باز بيش از افراد عادي قدرت دارند. هرچه سازمان بزرگتر باشد قدرت مدير آن بيشتر خواهد بود. بنابراين افزايش اندازه سازمانها با كاستن از استقلال افراد عادي و گستردن دامنه اختيارات مديريت باعث افزايش نابرابري در قدرت مي‌شود [...] در كشورهاي دموكراتيك مهمترين سازمانهاي خصوصي، سازمانهاي اقتصاديند. اينها برخلاف سازمانهاي سري، مي‌توانند تروريسم خود را در دايره قانون اعمال كنند؛ زيرا تهديد آنها اين نيست كه دشمنان خود را خواهند كشت، بلكه فقط اين است كه نانشان را خواهند بريد... بسيار پيش آمده است كه سازمانهاي اقتصادي، حتا دولت را نيز شكست داده‌اند./
امیرحسین آریانپور در کتاب «زمینه جامعه شناسی» مینویسد: به راستی جامعه ها هنوز از آزادی و مردمسالاری (دموکراسی) بسیار به دورند. در هر جامعه معمولن طبقه حاکم با قدرت اقتصادی و سیاسی خود به نام دموکراسی: دیکتاتوری میکند. وجود دسته بندیهای سیاسی و گروه های فشار و نادانی و فریب خواری مردم باعث تسهیل دیکتاتوری دموکراسی نمای طبقه حاکم میشود. در ایالات متحد آمریکا با آنکه ظاهرن حق انتخاب اعضای مجلسهای قانونگزاری و حتا روءسای نیروی اجرایی جامعه، از آن همه مردم است، حکومت، ذات طبقه ای خود را از دست نمیدهد و با وصفی که دموکراسی زبانزد خاص و عام است و مظاهر صوری آن مراعات میشوند، جامعه به ساز طبقه حاکم میرقصد. تبلیغات رنگارنگ و دامنه دار طبقه حاکم و تحمیلات گروه های فشار، جامعه را آنی آزاد نمیگزارند. و ماموران گروه های تحمیلگر (lobbyist)  علنن به مجلسهای قانونگزاری رفت و آمد میکنند و اعضای مجلسها را به باد تلقین و تحمیل میگیرند. علاوه بر این، فشارهای اقتصادی زندگی، بسیاری از مردم را از شرکت در امور سیاسی و انتخاب رهبران جامعه بازمیدارد./
در مقدمه ابن خلدون با این نکات درباره حکومت و فرمانروایی آشنا میشویم:
* پادشاهی و تشکیل دادن دولت برای انسان پایگاهی طبیعی است... بشر به رادع یا حاکمی که مانع دست درازی یکی به دیگری باشد نیازمند است و چنین حاکمی به مقتضای طبیعت همان پادشاه قاهر و نیرومند است... پادشاهی پایگاهی بلند و شریف است که توسعه طلبیها و مدافعات به سوی آن متوجه میشود و محتاج به مدافعه میباشد.
* هرگاه پادشاهی از دست بعضی قبایل (خاندانهای) ملتی بیرون رود، ناچار به قبیله دیگری از همان ملت بازمیگردد و تا هنگامی که در آن ملت عصبیت (= غیرت و همت) باقی باشد، سلطنت از کف آنان بیرون نمیرود.
* شیفتگی به خصال پسندیده از نشانه های پادشاهی و کشورداری است.
* حکومت مطلق (الانفراد بالمجد)، توانگری و تجمل خواهی،  از امور طبیعی کشورداری است.
* دولتها هم مانند مردم عمرهای طبیعی دارند.
ابن خلدون که پادشاه را از آن همه ی مردم و فراتر از وابستگیهای قبیله ای میداند، پنج مرحله را برای طلوع و غروب حکومت برمیشمارد:
۱. جنگ و چیرگی بر رقیب به یاری همه ی قشرها. (جنگ بیرونی)
۲. کنار زدن و محدودکردن و مهار یاران و نزدیکان و ایجاد حکومت مطلق. (جنگ قدرت درونی)
۳. دوران آسودگی و آرامش.
۴. دوران مسالمت جویی و خرسندی.
۵. دوران اسراف و تبذیر (فرسودگی و سقوط)
اميرشاپور زندنيا در نوشتار «انديشه هاي سياسي از كهنترين متون تا كنون» آورده است:«اشتاد يشت» به راستي ستايش دولت ايراني است... اشتاد و فرشتة او: اردي بهشت نگهبان نظم و آزادي، يعني دو ركن اصلي وظايف دولتي و بنيان حقوق اساسي هستند...  ایزدان نگهبان دولت، هريك مظهر بخشي از حقوق اساسي هستند:
ــ سروش هادوخت: جهان آرا و نگهبان آسودگي مردم و حافظ صلح (نظم و امنيت) است.
ــ سروش رش نگهبان  (عدالت)  دادگستر است.
ــ سروش اوپرتات  نمودار برتري و قدرت عاليه است.
ــ ايزد مهر: امر جنگ و كيفر دشمنان، و نظم و قانون را بر عهده دارد. از وظايف مهر جلوگيري از تجاوز شهرياران به حقوق دودماني و قانون ها و سنت‌هاست‎‎‎؛ چنانكه در «مهريشت» گفته اند: اگر شهريار كشور به او دروغ بگويد... مهر غضبناك و آزرده... شهريار را تباه مي‌كند.
ــ ايزد شهريور: در «شهريور يشت» ايزد تجسم دولت يعني شهريور ستوده مي‌شود. از نام اين ايزد، لفظ شهر (دولت) و ايرانشهر (دولت ايراني) و شهريار يعني نمايندة اين ايزد در جامعه پديدار شده است و فردوسي مي‌گويد:
ز شهريورت باد فتح و ظفر           بزرگي و تخت و كلاه و كمر
به نوشته محمد مقدم (جستار درباره مهر و ناهيد): «شهرستان نيكويي» كه شبستري در «گلشن راز» آورده، برگردانده‌اي از واژه‌هاي اوستايي «وَنهئوش خشَثر» يا «شهر خوبي» است كه در خود «گاهان» يا سرودهاي زرتشت آمده... نيز به گونه «شهر اهورمزد» و «شهر خواسته شده يا مطلوب (شهريور)» ديده مي‌شود و آن خاستگاه «شهر خواسته شده يا پرداخته (مدينه فاضله)» افلاتون و «ملكوت خدا» در انجيل و «شهر خداوند» در نوشته اوگوستين پدر كليساي كاتوليك است. شهرستان نيكويي آماج دين و نويد زرتشت و مغز پيام و مژده اوست. نشاختن [برپايي] شهرستان نيكويي، همچو اميدي براي زرتشت و كساني بود كه در جرگه او همكار و همراه بودند [...] خداوند زرتشت نيازي به قرباني ندارد مگر به «از خود گذشتن» مردمان در راه نشاختن شهرستان نيكويي؛ كه آن جز به ياري مردمان كوشا انجام نمي‌پذيرد./
در اندیشه شاهان میهن سالار، ایران همچو باغی بوده که باید سپاهیان و مردمانش به رهبری پادشاه، نگاهبان آن باشند و نباید به دست ویرانگران به نابودی کشانده شود:
که «ایران» چو باغیست خرم بهار ــ شکفته همیشه گل کامگار
پر از نرگس و نار و سیب و بهی ــ چو پالیز گردد ز «مردم» تهی
سپرغم یکایک ز بن برکنند ــ همه شاخ نار و بهی بشکنند
«سپاه» و سلیحست دیوار اوی ــ به پرچینش بر نیزه ها خار اوی
نگر تا تو دیوار او نفگنی ــ دل و پشت «ایرانیان» نشگنی
اگر بفگنی خیره دیوار باغ ــ چه باغ و چه دشت و چه دریا چه راغ
کزان پس بود غارت و تاختن ــ خروش سواران و کین آختن
«زن و کودک» و «بوم ایرانیان» ــ به اندیشه ی بد، منه در میان
(گفتار خسروپرویز به شیرویه)
و یا شهبانوی ساسانی «پوران دخت» در جشن تاجگزاری اش میگوید:
ز «کشور» کنم دور، بدخواه را ــ بر آیین شاهان کنم گاه را
ز «ایران» ببرم پی ِ بی رهان ــ چنان چون بود رسم و ساز مهان
شادروان استاد حبيب الله نوبخت در پاورقي ترجمان خود از «كتاب تاج» آورده است: آنها كه رژيم ساساني را حكومت مطلقه و استبدادي نام نهاده‌اند، سخت به خطا رفته‌اند و اين قبيل موارد كه نظاير آنها در تاريخ بسيار است، برترين گواه زلت و گمراهي آنهاست و گروهي از متقدمين (يعني در صدر اسلام از روي كينه و تخفيف) و گروهي از متاخرين (يعني نويسندگان بي خبر يا همكاني و بدخون) به عصر ساساني و به مردم ايران تهمت‌هايي به عمد بسته‌اند كه جز آهن و آتش، باطل ايشان را از ميان نبرد و حق را به جاي خود ننشاند. و درين اواخر آنها كه خونشان مسموم است و از دستگاه مخرب يوديسم (صهیونیسم) و بين المللي برخوردار هستند، باك ندارند كه ايران و ايراني را به حيف نكوهيده و آداب نيكوي او را به دگران ببندند و اوهام ديگران را به ايراني نسبت بدهند. و اين گروه ناپاك معدود، در برابر اينگونه موارد تاريخي، كور و نابينا هستند ولي كتابها در محاسن روم و عرب و ترك نوشته يا از منابع خاص بين‌المللي ترجمه كرده و مانند «زادالمعاد» يعني به گونه يك كتاب مقدس به مردم هديه مي‌كنند. اينها به تاريخ فروختن و از آن راه اعاشه كردن، عادت كرده‌اند و چون رفتگان، چيزي ندارند و هم آزاري نتوانند كردن، اين گروه باك ندارند كه بر ايشان بتازند و هر نوع دروغي بسازند./
برای آنکه تیزبینی نوبخت، این پژوهشگر بزرگ عصر رضاشاهی را دریابیم، به پروتکلهای سران صهیونیست مینگریم که مربوط به سال ۱۸۹۷ میلادی میشود:
*‌ ما در تشکیلات قانونی، سازمان انتخاباتی، مطبوعات، آزادی افراد، و مهمتر از همه بر آموزش و پرورش ملتهای غیریهودی دخالت کرده و جوانان  آنان را از راه القای عقاید و نظرات دروغ، تحمیق و سرگرم و فاسد میکنیم. (پروتکل ۹) کتابهایی را که خود ما منتشر میکنیم به بهای ارزان ارایه خواهد شد تا همه بتوانند آن را خریداری و مطالعه نمایند... ادبیات و روزنامه نگاری دو نیروی مهم و موثر در آموزش و پرورش به شمار میروند. (پروتکل ۱۲) چون بر اثر تدریس تاریخ قدیم هر کشور، تصورات نادرستی (؟!) در ذهن دانشجویان پیدا میشود لذا باید تمام دروس و موادی را که به تاریخ گذشته آنان مربوط است، بجز قسمتهای مربوط به اشتباهات و خطاهای تاریخی آنان، از برنامه دروس حذف کنیم. (پروتکل ۱۶) از طریق مطبوعات و سخنرانیها و با تالیف زیرکانه کتابهای تاریخ، درباره آرمان شهدای آشوب طلب تبلیغ میکنیم. (پروتکل ۱۹)
آری، بدین گونه است که قهرمانان قلابی توده ای و تجزیه طلب را با چکش بر سر جوانان ایرانی میکوبند و اندیشه هایشان را با داس دروغ، درو میکنند. اینگونه است که از کل سلسله ساسانی و امروزه سراسر ایران باستان، دیوی میسازند که به دست فرشتگان تازی! بیرون شد.... بازمیگردیم به مقوله میهن سالاری. آیین شاهنشاهی ایران برپایه نگاهبانی میهن بوده و نه فداکردن میهن از برای شاه! شهرياران بزرگ آريايي را هرگز نمي‌توان با فرومايگاني چون سلطان حسين صفوي يا فتحعليشاه قاجار در يك رده جاي داد. شاهان باستاني هنگام رزم، خوان بزم بر مي‌چيدند و پهلوانانه به جنگ دشمن مي‌رفتند. آنچنان دلير بودند كه به نبردهاي تن به تن دست مي‌يازيدند. چنان ماجراجو بودند كه بـه گونه‌اي نـاشناس و يكه و تنها، بـه سرزمين دشمن مي‌شتافتند. آنان به سرزمين اهورايي‌شان عشق مي‌ورزيدند و براي آباداني‌اش مي‌كوشيدند. ايشان با دشواري‌ها و سختي‌ها مـي‌ستيزيـدنـد و گاهي جان خود و افراد خاندانشان را فداي ميهن مي‌كردند. در ترازوي تاريخ، كفة نيكي‌ها و خدماتشان بسي سنگين‌تـر از كژي‌ها و كاستي‌هايشان است (و چه فريبكار و فرومايه‌اند قلمزناني كه اين كفه را ناديده گرفته‌اند). داریوش بزرگ در سنگ نبشته «نقش رستم» میفرماید:
خداي بزرگي است اهورمزدا كه اين همه شكوه و زيبايي را آفريد؛ كه شادي را براي مردم آفريد.... . در نبرد، هماوردي سختكوش هستم. همينكه در آوردگاه بنگرم، با آن كه نافرمان بينم و با آن كه فرمانبر بينم، چنان كنم كه بايد كرد./
شاهان ایران آریایی به رفاه و سربلندی مردم و میهن خود می اندیشیدند بی آنکه شعارهای بی عملانه و فریفتارانه ی مردم سالاری و از این قبیل را در بوق و کرنا بدمند. گزنوفون مورخ یونانی از زبان کورش بزرگ آورده است:
ما امروزه فرمانروای کشوری بزرگ هستیم. یک ایران نیک و پربار؛ و کسانی که به کشت و ورز میپردازند بر ما منت میگزارند... ای دادگر از تو میخواهم که میهنم و خاندان و دوستانم سرشار از شادی و نیکبختی باشند... پس از پروردگار، مردمان را گرامی دارید... در سراسر زندگانیم خواستار خوشبختی آدمیان بوده ام./
مردم از نظر حقوق انسانی و طبیعی با هم برابرند اما در رایزنی های سیاسی و کشوری و بهره وری از دستاوردهای ملی، حق تقدم و برتری با کسانیست که کوشش بیشتر و منش بهتری دارند. کورش بزرگ میفرماید:
چه بهتر که خانه ای (= میهن) تهی باشد تا آنکه کاشانه ی خودفروشان شود و از هم بپاشد ... برایم ناپزیرفتنی است که نیکان و دلیران با مردم دون و زبون، یکسان و برابر باشند ... باید از رهیافت قانون به آماج خویش رسید تا پاکان و بلندپایگان به آزادی و بهزیستی، پشتگرم باشند./
آیین پادشاهی ایران نه بر مبنای استبداد بلکه برپایه رایزنی و مشورت بوده است. استرابو درباره پادشاهی پارلمانی اشکانیان مینویسد: به گفته پوزیدونیوس شورای پارتیان از دو گروه تشکیل میشود؛ یکی: از بستگان شاه، و دیگری: از خردمندان و مغان. شاه را از میان این دو شورا برمیگزینند./
این دو مجلس از سوی روم و انگلیس و امریکا تقلید شد. اگرچه نظریه تفکیک قوا را به ارستو نسبت میدهند اما ایرانیان در این زمینه پیشگام بوده اند. از ديرباز ايران داراي يك مركز روحاني به فرمانروايي «مس مغان» بود كه نهاد «واتيكان» و مقام «پاپ» برگرفته از آن است. اين مركز در شهر ري قرار داشت كه نامدار به «ري زرتشتي» بود. در اين شهر ــ كشور ديني، «مس  مغان» كه لقب «زرتشت تخمه» داشته، در امور ديني از استقلال كامل برخوردار بود و بسان موازنه‌اي در برابر نهاد پادشاهي به شمار مي‌رفت. نهاد روحانيت نقش قوه قضايي را در برابر قوه مجريه (پادشاه) بازي مي‌كرد و موبدان مانند سرداران، از دخالت در امور سياسي و كشوري همواره نهي مي‌شدند. پادشاهان ساسانی دو بار در سال، بارعام مي‌دادند و به دادخواست‌ها رسيدگي مي‌كردند و به نامه‌ها مي‌نگريستند. و نخست به شكايت كساني مي‌رسيدند كه از خود آنها متظلم بودند. «بزرگِ موبدان» را همراه با «بزرگِ دبيران» فرا مي‌خواندند و مي‌فرمودند تا جار بزنند آنها كه از پادشاه شكايت دارند، از آن جمع به يك سو شـوند. سپس قـاضي بـه كـار پـادشاه و مـدعي او نـگريده از روي حـق و عـدالت حكم مي‌كرد. اگر مدعي بر حق بود، قاضي به حكم قانون، پادشاه را مواخذت مي‌كرد.
نیاکان ما در گزر هزاره ها نام و یاد میهن و نژاد آریایی را پاس داشتند. مارک بلوخ در کتاب «جامعه فئودالی» اشاره دارد که: بدون وجود یک نام، تجسم تصویر روشنی از مام میهن آسان نیست... تکلم به یک زبان، مردم را به یکدیگر نزدیکتر میکند و در سنتهای فکری ایشان عناصر مشترک جدیدی پدید می آورد./
وی یادآور میشود که اروپای فئودالی و ملوک الطوایفی، زمانی توانست در راه پیشرفت قدم بگزارد که قدرتهای مرکزی (پادشاهی ها) سرزمینهای متلاشی شده و پراکنده را زیر یک درفش واحد ملی گرد آوردند و احساسات ملی را برانگیختند: <وفاداری به تاج و تخت پادشاهی امکان داد که این احساسات زنده بماند>. و در جای دیگر مینویسد:
پادشاه یا یک بارون بزرگ در دنیای فئودالی تنها سه وظیفه اساسی و درجه اول برای خود قایل بود: نخست آنکه رستگاری معنوی ملت خود را از طریق تاسیسات مقدس کلیسایی و حراست از ایمان واقعی مردم تضمین کند. دوم، دفاع از ملت خود در برابر دشمنان بیگانه؛ کاری که اگر به پیروزی میرسید: ثروت، شرف و قدرت بیشتری هم به بار می آورد. و سرانجام (سوم:) حفظ عدالت و آرامش داخلی.
دفترهای دیگر برای آگاهی بیشتر:
{مارک بلوخ: جامعه فئودالی}
{سرگئی نیلوس: حکومت سازان/ پروتکلهای یهود}
{امیدعطایی فرد: منم کورش شاه جهان}
{دنباله دارد}

۱۳۸۷/۰۴/۰۴

میهن سالاری نه مردم سالاری!! (بخش ۲)


جمهوریت یا مردم سالاری در سرآغاز و نیز ژرفایش از این تناقض و پارادکس برخوردار است که مردم کسی را خواه مستقیم و خواه غیرمستقیم به عنوان «رییس» جمهور برمیگزینند!! دیگر اینکه مردم سالاری یعنی دادن مقامی دولتی به یک دلال یا بقال یا قصاب و هر قشر دیگری که از سواد یا آگاهی درستی درباره کشورداری برخوردار نیست. یک کارگردان سینما یا کشتی گیر، نماینده ی مجلس میشود بی آنکه از علم حقوق و سیاست چیزی بداند.
گیدنز مینویسد که دموکراسی: دمو (آدم، مردم) + کراسی (حکومت) به معنای نظام سیاسی است که در آن، مردم (نه شاهان یا اشراف) حکومت میکنند. این اصطلاح ظاهرن ساده و صریح به نظر میرسد اما چنین نیست. دیوید هلد held خاطرنشان کرده درباره هر جزئی از این عبارت: حکومت rule، حکومت به وسیله rule by، و مردم people پرسشهایی میتواند مطرح شود. اگر از مردم شروع کنیم:
۱. چه کسانی باید به عنوان مردم در نظر گرفته شوند؟
۲. چه نوع مشارکتی برای آنها در نظر گرفته شده؟
۳. چه شرایطی راهبر به مشارکت است؟
و درباره حکومت:
۱. دامنه حکمرانی تا چه اندازه باید گسترده یا محدود باشد؟
۲. آیا حکمرانی دربرگیرنده ی تصمیمات روزمره ی اداریست یا سیاستگزاریهای مهم؟
درباره ی حکومت به وسیله:
۱. آیا از حکومت مردم باید اطاعت شود؟
۲. آیا شرایطی هست که «بعضی از مردم» اگر معتقد باشند که قوانین موجود، ناعادلانه است باید خارج از قانون عمل کنند؟
۳. تحت چه شرایطی حکومتهای دموکراتیک باید علیه کسانی که با سیاستهای آنان موافق نیستند زور به کار ببرند؟
ماکس وبر از این فرض آغاز کرد که دموکراسی مشارکتی به عنوان وسیله حکومت منظم در جوامع بزرگ غیرممکن است. این امر به این دلیل مسلم نیست که ملیونها تن نمیتوانند به طور مرتب برای گرفتن تصمیمات سیاسی اجتماع کنند بلکه از آن روست که اداره ی یک جامعه ی پیچیده، مستلزم تخصصexpertise است... اگر حزبی برخوردار از اکثریت پارلمانی به سادگی میتواند دیکته کند که چه تصمیمی گرفته شود و توسط مقامات اداری ثابت و دایمی اداره میشود، میزان دموکراسی در حقیقت ناچیز است./
اگرچه اینگونه وانمود شده که جمهوریت و دموکراسی پدیده ای غربی است اما از دوران آغازین تاریخی در ایران غربی (سومر) شواهدی در این باره در دست است. اُمستد (شاهنشاهی هخامنشی) و گیرشمن (ایران از اغاز تا اسلام) آورده اند که دموکراسی در یونان با پشتیبانی داریوش بزرگ پا گرفت. روشنفکرمآبان، نظام پادشاهی را یکسره رد کرده و آن را ارتجاعی میدانند در هالی که بر پادشاهی های پیشرفته و مردمی اروپا و نیز ژاپن چشم بسته اند و خود را به فراموشی زده اند که انگلستان و اسپانیا پس از گزراندن دوران هولناک جمهوری دوباره به پادشاهی بازگشتند. محسن سازگارا (مؤسس سپاه پاسداران که چندین سالست به آمریکا فرارکرده و با آنان همکاری میکند)، دوتیغه و باکراوات، گهگاه افاضاتی در صدای آمریکا دارد. از جمله گفته: <سلطنت امری قرون وسطاییست>.!!!
پس نتیجه میگیریم که مردم پادشاهی های هلند و اسپانیا و دانمارک و ژاپن و بلژیک و... در منتهای بدبختی و فقر و ذلت به سر میبرند و روشنفکرانشان را زنده در آتش میسوزانند!! خوش به حال مردم جمهوریهای کره شمالی و لیبی و ازبکستان و سوریه و ...! موریس دوورژه مینویسد:
* دولت پادشاهی که در آن حاکمیت در دست یک پادشاه است میتواند دموکراتیک باشد در صورتی که همه ی شهروندان به طور تساوی بتوانند به مشاغل دولتی راه داشته باشند... تحول نظامهای پادشاهی اروپایی مانند انگلستان در سه مرحله صورت گرفته است: پادشاهی مطلق، پادشاهی محدود و پادشاهی مشروطه. (شرایط ایران در مرحله سوم قرار دارد).... اختلاف واقعی میان جمهوریهای پارلمانی و پادشاهی مشروطه بسیار کم است زیرا رییس دولت چه پادشاه باشد و چه رییس جمهور، در عمل، قدرتی ندارد./
نکته بسیار مهمی که دوورژه اشاره میکند تدبیر و سیاست کشورهای دموکرات در برابر احزاب فاشیست و خواهان دیکتاتوری است. اگر به آنها آزادی کامل داده شود، حکومت دموکرات به مرگ محکوم میشود و از سوی دیگر سرکوب آنان نیز مغایر با دموکراسی است. احتیاطهای لازمی که به عمل می آید کنارگزاشتن ایشان از مشاغل حساس و پراقتدار و گماردنشان در وزارتخانه های کم خطر است. در واقع کاری میکنند که دشمنان دموکراسی از «مخالف با رژیم» به «مخالف در رژیم» تبدیل شوند. (سیاستی که قوام السلطنه در برابر حزب توده به کار برد).
اما به راستی چه چیزی در پس جمهوریت معاصر نهفته است؟ اگر از سرنگونی پادشاهی فرانسه تا پادشاهی نپال را درنظر بگیریم، جریانی کمونیستی و فراماسونری را که دارای قدرتی جهانیست، ردیابی میکنیم. لنین رهبر بلشویکها از ناف اروپا (زوریخ) به سوی روسیه هدایت شد. آیا اینجا مرکز صهیونیسم جهانی نبود؟ همانهایی که بیش از یک قرن پیش در پروتکل های محرمانه ی خود برای جهان، نقشه هایی دور و دراز کشیده و از جمله گفته بودند که:
* كافی است برای مدتی حكومت را به دست مردم بسپاریم؛ آنگاه خواهیم دید كه همین مردم تبدیل به یك جمعیت بی سروسامان می‌شوند. ستیزة مرگباری روی خواهد داد كه كوته زمانی بعد به جنگ طبقاتی تبدیل خواهد شد. در هنگامة این كشاكش، دولت در آتش جنگ داخلی خواهد سوخت و قدرت آن به توده‌ای از خاكستر بدل خواهد شد[...] چون مردم عوام از رموز سیاست با خبر نیستند، از این رو تصمیم‌های مسخره‌ای می‌گیرند كه منشاء هرج و مرج در مملكت می‌گردد [...] با توجه به تعداد زیاد صاحبان قدرت در یك كشور، اجرای هر برنامه ملی با مشكل اختلاف نظر روبرو می‌گردد[...] بهترین سیستم حكومتی در همة كشورها عبارت است از قرار دادن همة امور در دست یك فرد مسئول[...] در ناموس طبیعت، برابری وجود ندارد و آزادی محض نمی‌تواند وجود داشته باشد، زیرا نابرابری انسانها از لحاظ عقل و شایستگی، یك امر طبیعی است[...] حقوق یك انسان تنگدست در جمهوری چیزی بیشتر از یك استهزای تلخ نیست[...] مردمی كه از ارشاد و راهنمایی ما برخوردارند، نظام اشرافیت خود را نابود كرده‌اند؛ اشرافیتی كه تنها مدافع و دلسوز آنها بود زیرا به خاطر حفظ مزایای طبقاتی خود، طبعاً به رفاه مردم توجه می‌كرد[...] اسرار انقلاب فرانسه را ما به خوبی می‌دانیم زیرا این انقلاب، كار ما [صهیونیست ها] بود[...] وجود سازمان مخفی ما نه تنها برای حكومت جمهوری زیانبار نیست، بلكه موجب تقویت آن می‌شود[...] مردم نظام پادشاهی را به جمهوری تبدیل می‌كنند و به جای پادشاه، یك رییس جمهور را در راس امور قرار می‌دهند كه عملن اختیاری از خود ندارد، و ما او را از میان غلامان و سرسپردگان خود، بر می‌گزینیم[...] باید كسانی را برای ریاست جمهوری انتخاب كنیم كه در زندگی گذشتة آنها نقاط ضعفی وجود دارد؛ به طوری كه وقتی به حكومت رسیدند و قدرتی كسب كردند، طبعن برای حفظ موقعیت خود، تن به اجرای دستورات ما بدهند.../
دو دیدگاهی که اینک ذکر میکنیم یادآور چالشهای عصر پهلویست. فرانتس نویمان مینویسد:
* عملكرد مترقی حق حاكمیت در تاریخ هرگز محل تردید نبوده است، گو اینكه حدود قدرت الزامیه دولت جای مناقشه داشته است. در دوران حكومت فئودالی... سرانجام یك «قدرت محوری و مركزی» از آن میـان پدیدار شد، و آن، مقام سلطنت بود كه خودمختاری‌ها را از بین برد و تشكیلات اداری واحد به وجود آورد (یا لااقل كوشید به وجود بیاورد). و نظام حقوقی واحدی برقرار ساخت وامتیازات ویژه را به تكالیف مساوی (ولو بدون برابری حقوق) مبدل كرد. بدون این حاكمیت كه موجد نواحی پهناور اقتصادی شد و آن نواحی را از حیث حقوقی و اداری یكپارچه كرد، چگونه ممكن بود جامعة بازرگانی و صنعتی امروز به وجود بیاید؟ كسانی كه مصرانه از اختیارات شاه طرفداری می‌كردند و با امتیازات و خودمختاری طبقات [سه گانة اجتماعی] و اشخاص حقوقی و اصناف و روحانیون سر مخالفت داشتند، دقیقاً همان دانشمندان طبقة متوسط علم سیاست یعنی ژان بوودن و اسپینوزا و پوفندورف و هابز بودند./
و از برتراند راسل است که:
* پادشاهی، همبستگی اجتماعی را آسان می‌سازد؛ اولا به این دلیل كه احساس وفاداری نسبت به یك فرد انسانی آسانتر است تا نسبت به یك اندیشه انتزاعی. و دوم اینكه سلطنت در طول تاریخ طولانی‌اش، چنان حرمتی برای خود فراهم ساخته كه هیچ نهاد تازه‌ای نمی‌تواند الهامبخش نظیر آن باشد. در جاهایی كه سلطنت موروثی برافتاده است معمولا دیر یا زود نوع دیگری از حكومت فردی جای آن را گرفته است[...] جنبه اجتماعی مردمان به قدری ضعیف است كه خطر هرج و مرج همیشه آنها را تهدید می‌كند و سلطنت در جلوگیری از این خطر، تاثیر فراوان داشته است. اما در مقابل این حق باید عیب مداومت دادن انواع شر قدیمی و افزایش نیروهای مخالف تغییرات مطلوب را نیز قرار داد. این عیب در عصر جدید باعث از میان رفتن سلطنت در بیشتر نقاط جهان شده است[...] در هر حكومت دموكراسی، افراد و سازمانهایی كه قرار است وظایف اجرایی معینی داشته باشند، اگر عنانشان را رها كنیم، به زودی قدرت بسیار نامطلوبی به دست می‌آورند. این نكته به ویژه در مورد پلیس (نیروی انتظامی) صدق می‌كند[...] در یك كشور بزرگ امروزی، حتا اگر حكومت دموكراسی هم باشد، شهروند عادی چندان احساسی از قدرت سیاسی ندارد./
به گواه تاریخ هرودوت دستکم در زمان هخامنشیان بحثهایی درباره انواع حکومت در جریان بوده و برای نمونه مگابیز یکی از هفت سردار پارسی و یاور داریوش میگوید:
* تودة مردم مشتی افراد بی‌سروپا بیش نیستند و هیچ جماعتی به قدر ایشان از اهمیت مسئولیت: غافل، و مستعد تعدی و اجحاف نیست. این كاری به كلی بی‌حاصل است كه ما خود را از زیر بار خودسری و آز حاكمی جبار آسوده سازیم، سپس خود را در دام افرادی بی بند و بار بیندازیم. چون رفتار و عمل فرمانروای خودسر لااقل قرین تدبیر و اندیشه است ولی اقدامات طبقة عام همیشه بیهوده و خام می‌باشد. چگونه می‌توان از كسانی انتظار خیر و نیكی داشت كه خود از قدر و ارزش آن چیزها غافل‌اند. در سر افراد نادان و عام اصلا فكری نیست. ایشان مانند سیلاب رودخانه هستند كه همه چیز را در جلو خود جارو می‌كند. باید ما بهترین افراد صالح این سرزمین را انتخاب و اختیار زمامداری را به آنان تفویض كنیم./
و داریوش هخامنشی در پاسخی تاریخ ساز به مهمترین رکن هویت ملی ایرانیان اشاره مینماید:
* زمامداری یك نفر؛ به راستی چه دشوار است چیزی برتر از آن یافتن، مشروط براینكه وی صالح‌ترین فرد برای احراز آن منزلت و مقام باشد و رأی و تدبیرش با منش و رفتارش برابر گردد. قدرت و سرپرستی چنین فردی در كار خلق، فوایدی غیر قابل انكار دارد. در این نوع حكومت اسرار ضد دشمنان وطن بیشتر از هر رژیم دیگر محفوظ خواهد ماند. در حكومت گروهی (حزبی، الیگارشی) ممكن نیست به منظور درخشندگی و احراز ریاست و برتری در زمینة خدمات ملی، اختلاف های شدید خصوصی میان ایشان پیش نیاید. هر یك از آنان در پی تحصیل مقام رهبری و فقط مترصد اجرای اغراض شخصی خواهند بود. از این رو بدون تردید میان ایشان دوگانگی و اختلاف خواهد افتاد و ضدیت های فردی به خصومت های علنی و سرانجام خونریزی منجر، و نجات از چنان وضع و حال، خواه ناخواه به زمامداری یك نفر منتهی خواهد شد كه خود نشانة بارزی است كه روش پادشاهی بهترین راه و رسم فرمانروایی است. از طرف دیگر در حكومت دموكراسی زشتیها رواج خواهد یافت ولی این ترویج فساد در دستگاه های دولتی، نه فقط به دشمنی‌های انفرادی بلكه به تبانی های پنهانی و محرمانه بین افراد ذینفع خواهد انجامید و حضراتی كه در تبهكاریها دست دارند، با هم بند و بست، و از یكدیگر متقابلن حمایت خواهند كرد و این بساط نابهنجار آنقدر ادامه می‌یابد تا یك نفر به عنوان قهرمان ملی: قیام، و دسته های مغرض و بداندیش را كه فقط منافع خویش را در مدنظر دارند سركوب كند. این پیروزی او تحسین و ستایش مردم را بر می‌انگیزد و طولی نخواهد كشید كه چنین وجودی از طرف عام، صاحب اختیار تام می‌شود كه شاهد بارز دیگری است كه رژیم پادشاهی بی‌همتاست. ‌خلاصة كلام: خود ما، همین آزادیمان را به چه كسی مدیون هستیم و كـی آن را بـه مـا تفویض كرده است؟ آیا از راه دموكراسی به دست آورده‌ایم یا به وسیلة حكومت «الیگارشی» عاید ما شده است و یا آنكه میراث دولتی پادشاهی است؟ این استقلال ما از بركت وجود یك نفر [كورش بزرگ] است. پس پیشنهاد می‌كنم رسم پادشاهی را كماكان نگاه داریم. به علاوه بسیار نیكو است كه از تغییر و تبدیل موازین قدیم كه ما را وسیلة خیر و فواید شده‌اند اجتناب ورزیم؛ وگرنه به مشكلاتی بزرگ دچار خواهیم گشت./
اگر کشوری چون آمریکا اینگونه به اوج رسیده یکی از دلایلش امکان تمرکز قدرت و تصمیم گیری و اختیارات فوق العاده برای رییس جمهور است. منظور داریوش بزرگ، نه خودکامگی بلکه پرهیز از اختلافات بیهوده و ناتوان گشتن دولت مرکزی است. پادشاهی مشروطه و مردمی، دستاورد اندیشه ی ایرانی برای جهانیان بوده و از فلسفه سیاسی این نظام گرفته تا آیینها و سنتهایی که حتا در رژیمهای جمهوری انجام میگردد، وامدار ایران میباشد. اگر شاهانی ناشایست داشته ایم اصل این نظام زیر سوال نمیرود چراکه جمهوریهای مجرم و جنایتکار نیز کم نبوده اند. ایرانیان پس از اسلام، دیدگاه سیاسی و کهن خود را در امامت موروثی شیعه و تصوف انتصابی که لقب شاه را برای قطب و مرشد حفظ کرده بود، به یادگار نهادند. نیاکان ما به خوبی با نظامهای گوناگون سیاسی آشنا بودند اما پادشاهی را برای ایران زمین مناسبتر و باشکوهتر میدانستند و نمیخواستند که به جای شاهنشاهی ایران بزرگ، بیننده ی ایرانستان گردند. اندیشمندانی چون فردوسی و سهروردی ژرفترین حکمت و فرزانگی بشری را در شاهانی چون فریدون و کیخسرو میدیدند و هرگز جمهوریخواه نبودند. باز هم یادآور میشوم که جمهوریت پدیده ای مدرن و صرفن روشنفکرانه نیست که آن را بر سر پادشاهی بکوبیم. همان گونه که جامعه شناسان و دانندگان علم سیاست اشاره کرده اند هر نظامی با هر نامی میتواند با رویه ای مردمی و آزادمنشانه و دادگرانه، حکومتی خوب و سودمند گردد. از این رو ایرانیان آگاه و فهیم در درازنای تاریخ خود، همیشه به شهریاری آرمانی و ملی وفادار بوده اند و گاهی مانند خیام و حافظ، اندیشه های سیاسی خود را در قالب اشعار به جا نهاده اند. استاد عنایت اله رضا در کتاب «اران از دوران باستان تا آغاز عهد مغول» مینویسد:
* ایران به منظور حفظ موجودیت و بقای خویش كه می‌توانست جهات و جوانبی متعدد داشته باشد، نیازمند وجود دستگاه اداری و مالی متمركز و ارتشی مجهز برای سراسر اراضی تحت حاكمیت دولت های فرمانروا بوده است... آیا عدم تمركز موجب از هم پاشیدگی وحدت و انسجام كشور و دولت نمی‌شد؟ استقلال سرزمین های درون فدراسیون ایران را تهدید نمی‌كرد؟ هرگاه دولت مركزی وجود نمی‌داشت، اثری از آذربایجان و كردستان و خراسان و دیگر نواحی ایران باقی می‌ماند؟... كشور ایران سرزمینی بود كه بر پایة فدراسیون اداره می‌شد. هر ناحیه و سرزمین: شاه، شاهك (شاه كوچك)، و شاه بزرگ خود را داشت كه در راس آن، حكومت مركزی قرار گرفته بود. این حكومت را شخصی با عنوان «شاهان شاه = شاهنشاه» اداره می‌كرد... بعضی بی آنكه مضمون و محتوای حكومت ایران را در نظر گیرند، تنها، شكل آن را كه حكومتی سلطنتی بوده، می‌نگرند. راست است كه نظام موجود در كل كشور و سرزمین های تابع از سوی شاهان اداره می‌شد، ولی این تنها شكل و صورت بود نه محتوا. بنابراین جا دارد دو جهت یا دو سوی این پدیده مورد توجه قرار گیرد. اصل حاكمیت را گونه ای حكومت فدرالی تشكیل می‌داد كه صورت و شكل ادارة آن، جمهوری نبود؛ بلكه پادشاهی بود. حكومت پادشاه جز در موارد استثنایی ـ از جمله در بعضی ادوار حكومت پارتی ـ انتخابی نبود بلكه انتصابی بود و نسلاً بعد نسل بـر پایه قانون توارث، از شخصی بـه شخص دیگر مـنتقل می‌شد. این، جانب و جهت صوری و ظاهری حكومت بود. اما از نظر مضمون و محتوا حكومتی فدرالی به شمار می‌رفت كه شامل حكومت های محلی و حكومت مركزی بود./
نکته ی جالب و مهم به ویژه برای جامعه ی زرتشتی این است که پیامبر باستانی ایرانیان یکی از نظریه پردازان پادشاهی آرمانی به شمار میرود و هرگز سخنی از عوام سالاری ندارد. اشو زرتشت از انسان سالاری سخن میگوید؛ انسانی که در مکتبی مزدایی به پشتیبانی از شاه اهورایی، به آبادانی ایران و جهان بپردازد. امیر شاپور زندنیا در مقاله «اندیشه های سیاسی از كهن ترین متون تا كنون» مینویسد:
* كهن ترین پندارهای سیاسی كه به صورت مكتوب برای انسان به یادگار مانده، از آنِ سپیتمان زرتشت پیامبر و اندیشمند ایران باستان است كه در فجر استقرار دولت ایرانی به سر می‌برده است و خود الهام‌بخش اندیشمندان و فیلسوفان بسیاری شده است. دوهزاروپانسد سال پیش از این، افلاتون یونانی اشارت دارد كه اندیشه‌های خویش را از مكتب زرتشت كه شش هزار سال پیش از وی می‌زیسته، گرفته است[...] پندارهای سیاسی دورترین متفكر ایرانی را در سرودهای خودش به نام گات ها، و در كتاب های یشت ها و یسنا كه بر بنیاد اندیشه های وی تدوین كرده‌اند، می‌توان دید. بنابرآن اسناد كه به ما رسیده، برای «دولت زرتشتی» منشاء الهی تصور شده است. باید دانست كه در اسناد زرتشتی، گاه اثر «دولت دودمانی» و گـاه اثـر «دولت شاهی» دیـده می‌شود[...] در گاتها... تصور دولت دودمانی غلبه دارد. این دولت بر سلسله مراتب خانواده، تیره، ده، و كشور (به لحاظ قلمرو) استوار است و قدرت عالیه در نظامی مركب از ریش‌سفیدان و سلسله مراتبی كه از پایین به بالا ـ خانه خدا تا شهر خدا ـ به وجود آمده است، آشكار می‌شود. دولت زرتشتی، دولتی است دارای قلمرو؛ نه دولتی شبان و خانه به دوش[...] شاهنشاهان ایران در میان اقوام تابعه: تساوی، آزادی مذهبی، فرمانروایی سنت‌ها و قواعد محلی، اجرای عدالت و اصل خودمختاری داخلی را رعایت می‌كنند. آنان چون شاهان نیمه خدای مصری و آشوری نیستند كه حتا مذهب را دگرگون می‌سازند[...] داریوش در «بیستون» پیكره‌ای به جای نهاده كه تصور دولت ایرانی (فره ایرانی) را برای ابدیت باز گذارده است. در این پیكره، «هورمزد» {به عبارت درست تر: فره کیانی} چرخ قدرت (نشان خورشید) را به شاهنشاه می‌سپارد (ریشة الاهی دولت)؛ شاهنشاه پای خود را بر سینة گئومات مغ غاصب، نهاده كه مظهر اهریمن معرفی شده است (ماموریت الاهی دولت). پشت سرِ وی نجبای پارسی و مادی ایستاده‌اند (نشانه فرمانروایی دودمان‌ها) و نیزه و كمان در دست دارد (ابزار فرمانروایی)... «دولت دودمانی» مظهر راستی و دادگری است و لفظ «شهریار» خود مؤید وظیفه اجتماعی شاهان ایرانیست. این لفظ به معنای نگاهدارنده و یاور شهر (دولت و كشور) است.

{ادامه دارد}

۱۳۸۷/۰۳/۲۵

میهن سالاری نه مردم سالاری!! (بخش۱)


اگر ناسیونالیسم (ناس گرایی) را برابر با مردم سالاری (جمهوریت) بدانیم، و آن را بر ضد دیکتاتوری (خودکامگی فردی) بخوانیم، گزینش چشم بسته و مطلق آن، آسیبهای بسیاری را در بر خواهد داشت (چنانکه در کشورهای زیادی شاهد بوده ایم). در همین آغاز، روشنگری میکنم که غربیان نیرنگباز با اصطلاحاتی چون استبداد شرقی و دموکراسی غربی و مانند اینها، بسیاری از کتابخوانان ما را گمراه کرده اند. تاریخ غرب را از زبان خودشان بخوانید و ببینید چه جنایات و پستی هایی داشته اند. درباره استبداد غربی باید کتابها نوشت. از سوی دیگر، کاربرد «مردم سالاری دینی» یک مغلطه است زیرا دین: خداسالار میباشد و نه مردم سالار! آنچه که حضرات میگویند، دین سالاری مردمی است.
چرا اصطلاح مردم سالاری (و نه حکومت ملی) را قبول ندارم؟ اگر از آغاز تاریخ تاکنون را بررسی کنید درمی یابید که توده ها هیچگاه صلاحیت سیاسی و کشورداری نداشته اند. زیرا این زمینه بسیار پیچیده و تخصصی است. زیرا عوام بر نفسانیات و هوسهای خود چیره نیستند و دلایلی دیگر که خواهیم پرداخت. اگر داریوش بزرگ به شورشهای تجزیه طلبانه تسلیم میشد و مردم سالاری را به جای میهن سالاری میپزیرفت و یا خسرو انوشیروان در برابر کمونیستهای مزدکی کوتاه می آمد، و یا رضاشاه پهلوی آشوبهای گیلان و کردستان و خوزستان و غیره را به عنوان خواسته ی مردم به رسمیت میشناخت، میهن و همبستگی ملی ما دچار سرنوشتی سهمگین میگردید. اگر طاهریان و سامانیان و آل بویه، میهن را بر قومیت و مذهب خلافتی و غیره مرجح میدانستند، کشور یکپارچه ی ایران بسیار زودتر شکل میگرفت.
ایران نشینان (که نمیتوانم آنها را به معنای راستین، ایرانی بدانم) چهره ی ناصرالدین شاه (حیف از واژه ی شاه) را همچنان بر قلیانها و نعلبکی هایشان نقش میکنند و در برابر قتل امیرکبیر بی تفاوتند. اینها در خانه شان شاهنامه ندارند و یا آن را نخوانده اند. قهرمانانشان نه شهریاران بزرگ و نه پهلوانان جان فشان ایرانی بلکه زاغ ساران بی آب و رنگ است. چه ناگواراست که چهره ی «چه گوارا» و زندگی او در دسترس جوانانمان است بی آنکه از پیکارهای پارتیزانی رستم و سورنا و بابک و دیگر سرداران ایران زمین آگاه باشند. اگر به خاطرات و نوشتارهای ایرانی و انیرانی که دستکم از عصر صفوی به این سو به جای مانده، نگاه کنیم با واقعیتی تکان دهنده روبرو میشویم: جامعه ایرانی همچنان در خواب است! بی گمان اگر نقدی اجتماعی از پنجاه یا یکسد سال پیش را بخوانیم، میپنداریم که همین هفته نوشته شده است. ایرانیان غرق در آزورزی و تقلید کور و خرافات و ازخودبیگانگی هستند. ایرانیان عرق و غیرت ملی ندارند. اینها سخنانیست که بر زبان روشن اندیشان راستین ایران از انقلاب مشروطه به این سو جاری بوده است.
برمیگردیم به مردم و نامگانه ی ناآگاهانه ی مردم سالاری! دموکراسی: حکومت مردم بر ضد مردم است! چه اقلیت و چه اکثریت، به محض در دست گرفتن قدرت، نخست میکوشد که آن را نگه دارد. دوم اینکه تا میتواند منافع خود را تامین کند. مردم سالاری یعنی ریاست و فرمانروایی همه ی مردم بر خودشان. چنین چیزی هیچگاه ممکن نبوده و وجود نداشته است. همه نمیتوانند وزیر و وکیل شوند بلکه باید گزینش و انتخاب کنند. در انتخابات نیز کسانی از بخت بیشتری برای پیروزی برخوردارند که نفوذ و مال و رابطه ی بیشتری با محافل قدرت داشته باشند. خطاست اگر خیال کنیم در جهان غرب، آزادی کامل و مطلق حکمفرماست. آنها نیز با تمامی جمهوریخواهی شان، آشکار و پنهان، نوشته یا نانوشته، دارای محدودیتها و دغلها و باندبازیهایشان هستند. برده داری نوین با زنجیرهایی از تهدید به کم کردن حقوق و یا اخراج و پرونده سازی و غیره ادامه دارد.
آنچه که به نادرست مردم سالاری خوانده شده، همانا حزب سالاری و گروه سالاری (الیگارشی) میباشد. پس ریاست و اعمال قدرت به دست عده ای محدود می افتد که منتخب مردم هستند و از این به بعد، مردم نه دخالت بلکه نظارت میکنند تا انتخابات بعدی فرا برسد. نکته بسیار مهم اینجاست که آیا به راستی و آیا همیشه حق با اکثریت است و آنان درست می اندیشند؟ آیا روشهای اقتصادی و نظامهای سیاسی در همه جای جهان میتواند یکسان باشد؟ اگر مردم همواره کاره ای بودند هیچگاه در درازای تاریخ شاهد این همه حکومتهای دیکتاتوری نبودیم. مردم سالاری تعارفی بیش نیست زیرا مردم بدون یک رهبر نیرومند نمیتوانند با تمام کثرت خود، از پس حکومتی با سربازانی اندک نسبت به جمعیت کشور، برآیند. مردم ناچارند به کار و کاسبی خود بپردازند و زمان چندانی برای مطالعه و پژوهش ندارند. آگاهی های آنان از رسانه هایی سرچشمه میگیرد که صافیها و سانسورهای گوناگونی دارد. وقتی یک امریکایی کتابی درباره مردم کشورش مینویسد و نامش را «ملتی از گوسفندان» میگزارد، وقتی جامعه شناسان بزرگترین خطر برای دموکراسی و آزادی را خود مردم میدانند، حساب کار را باید کرد.
از سوی دیگر، آنقدر دوراندیش هستند و از تاریخ نه چندان دور (جنگهای جهانی قرن بیستم) درس گرفته اند که اجازه نمیدهند حزبی یا کسی آن اندازه نفوذ سیاسی به دست بیاورد که مردم را برای رای دادن به رژیمی فاشیستی یا فردی فریفتار برانگیزد. آری، آن دموکراسی نیز در بطن خود دارای یک استبداد مصلح و مردمی میباشد بی آنکه به معنای واقعی، مردم سالار باشد. قانون، نوعی جبر است. در برخی موارد شما اختیار زندگی شخصی خود را ندارید و مثلن هنگام رانندگی باید کمربند ایمنی را ببندید. و یا بیمه اجباری و مانند اینها. جالب است اگرچه مردم همواره دم از اصلاحات میزنند اما خودشان نخستین کسانی هستند که در برابر تغییر و دگرگونی می ایستند. همه چیز را به گردن دولت می اندازند و از همیاری، به دور هستند. جیمز دیویس میگوید: دوره های بیشماری در تاریخ داریم که طی آن، مردم در فقر شدید زندگی کرده یا زیر شدیدترین ستم بوده اند اما به اعتراض برنخاسته اند. اعتراض اجتماعی و نهایتن انقلاب، معمولن در شرایطی رخ میدهد که شرایط زندگی مردم تا اندازه ای بهبود یافته باشد. این محرومیت مطلق نیست که منجر به اعتراض میشود بلکه محرومیت نسبی است.
اسوالد اشپنگلر انقلاب فرانسه را نه به دلیل فقر مالی بلکه شکنندگی اقتدار دولت میداند. دوورژه نیز توسعه سریع را موجب پیدایش تنشها میداند. و آلوین تافلر در کتاب «موج سوم» زمینه های یادشده را در انقلاب ۵۷ ایران شناسایی میکند. به نوشته ی فرانتس نويمان: فرمول تقابل آزادي و حكومت ظاهراً شامل دو قضيه است: يكي اينكه هر چه قدرت حكومت كمتر شود، آزادي فرد افزايش پيدا مي‌كند (و به عكس). ديگر اينكه آزادي يك دشمن بيشتر ندارد و آن، حكومت است. هيچ يك از اين دو نتيجه، پذيرفتني نيست[...] در نادرست بودن اين استدلال همين بس كه قدرت اجتماعي غير دولتي ممكن است از قدرت دولت نيز براي آزادي خطرناك‌تر باشد. مداخلة دولت بر ضد صاحبان قدرتهاي خصوصي ممكن است براي تامين آزادي، اهميت حياتي داشته باشد.
س. ا. ليدمان مینویسد: هگل معتقد است كه اگر انسان از انديشة برابري، نتايج افراطي اخذ كند، نتيجة آن مخالفت با هرگونه مفهوم دولت مي‌شود... با اين برداشت نيز به مخالفت بر مي‌خيزد كه آزادي بيشتر به مفهوم برابري بيشتر است... هگل معتقد است كه آزادي متضمن اين نيست كه فرد امكان مي‌يابد آنچه دوست دارد انجام دهد؛ بلكه به مفهوم «تضمين حق مالكيت» و «امكان رشد و تكامل استعدادها و ويژگيهاي خوب فردي» است[...] بنا به اعتقاد ميل John Stuart Mill آزادي بيان نمي‌تواند در جوامع عقب‌مانده‌اي كه در آنها مردم در كليت خود افراد نابالغ تلقي مي‌شوند حاكم باشد... حقوق و آزاديهاي سياسي را نمي‌توان براي ملتي كه افكار روشن ندارد تضمين كرد.
ويل دورانت در کتاب «تاريخ فلسفه» آورده که از ديدگاه «سپينوزا» كـه دمـوكـراسي را مـعقول‌تـرين شكل حـكومـت مي‌داند: عيب دموكراسي در اين است كه مي‌كوشد تا قدرت را معتدل سازد. و براي اجتناب از اين، راهي نيست جز آنكه خدمات را به مردم صاحب مهارت و شايستگي تربيت شده بسپارند. عدد و اكثريت به تنهايي نمي‌تواند ايجاد خرد و حكمت كند و ممكن است بهترين خدمات را به كسي بسپارند كه بالاترين تملق و چاپلوسي را داشته باشد. چون وضع اكثريت هميشه ناپايدار است، كساني را كه اين كار را آزموده‌اند مجبور مي‌كند كه خـود را كنار بكشند، زيرا اكثـريـت عامـه، بـا احساسات رام مي‌شوند نه با عقل. از اين جهت حكومت دموكراسي در معرض عوام فريباني قرار مي‌گيرد كه هر يك پس از ديگري مدت كوتاهي به حكومت مي‌رسند.
برتراند راسل در کتاب «قدرت» مینویسد: غرض از دموكراسي اين بود كه جلو سوءاستفاده از قدرت را بگيرد. اما مدام به واسطه محبوبيت موقت سياستمداران عوامفريب، غرض خود را نقض مي‌كرد [...] بر هر كسي كه تاريخ يا طبيعت بشري را بررسي كند اين نكته بايد مبرهن باشد كه دموكراسي در عين حال كه راه حل كامل مسئله نيست، بخش مهم اين راه حل است [...] حسنهاي دموكراسي منفي است: دموكراسي حكومت خوب را تضمين نمي‌كند، بلكه جلو پاره اي از بديها را مي‌گيرد [...] دموكراسي با آنكه لازم است، به هيچ روي تنها شرط لازم براي قدرت نيست. در دموكراسي امكان دارد كه اكثريت بر اقليت با جبر بي‌رحمانه و كاملن غيرلازمي حكومت كند.
(امیدواریم به یاری یزدان در آینده به گوشه هایی دیگر بنگریم و به ویژه دو نظام پادشاهی و جمهوری را با یکدیگر بسنجیم./ امید عطایی فرد)
* یاری نامه ها و دفترهای سودمند برای دریافت بیشتر این جستار:
{مقدمه ابن خلدون}
{موریس دوورژه: اصول علم سیاست}
{آنتونی گیدنز: جامعه شناسی}
{فرانتس نویمان: آزادی و قدرت و قانون}
{امیرحسین آریانپور: جامعه شناسی}
{امید عطایی فرد: پادشاهی در استوره و تاریخ ایران}
{سون اریک لیدمان: تاریخ عقاید سیاسی}