‏نمایش پست‌ها با برچسب تاریخ معاصر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تاریخ معاصر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹/۰۹/۲۱

روز آزربایگان

پرده ای از استاد رسام ارژنگی
به یادبود 21 آزر ماه سال1325

روز رهایی آزربایجان از چنگال میهن فروشان

۱۳۸۹/۰۶/۱۸

معمای مصدق/7

خاندان همسری مصدق

مصدق در 17 سالگی سالها بعد از فوت پدرش مستوفی خراسان شده بود. تا آن زمان کسی در اين سن و سال چنين شغلی در دستگاه عريض و طويل قاجار بدست نياورده بود. چون مادر مصدق به گواهی برخی معشوقه مظفرالدين ميرزا وليعهد و به روايتی فرزند نا خواسته او و مادرش نجم السلطنه دختر عموی ناصرالدين شاه بود و يا شايد بدليل اينکه قبلا پدرش(!) ميرزا هدايت الله وزير دفتر بود اين سمت به او واگذار گرديد و يا دست های غيبی اين چنين سعادتی را به او ارزانی داشته بوند! گرچه ممکن است در روی کاغذ آدم های ديگری هم چنين شغلی اسمی را بدست آورده باشند تا از مزايای آن استفاده کنند و مستمری دريافت دارند ولی مصدق تنها جوانی در اين سن بود که بر مسند سوار بود و در خراسان مستوفی گری ميکرد. مستوفی ها انواع پول ها که بنام "رسوم" معروف بود که نوعی رشوه است از خلق دريافت می کردند. مصدق ده سال در اين شغل در خراسان دوام آورد. در همين زمان نام او و مادرش از جمله 93 نفر ديگری است که در ليست فئودالهای بزرگ زمان قاجاريه به ثبت می رسد. اين نکته در کتاب خاطرات وحيد نيا بروشنی ذکر شده است.
در زمان مظفرالدين شاه به فکر فروش املاکی که به دولت و مردم ايران متعلق بود افتاده بودند و تعداد زيادی از اين املاک را بقيمت مالياتی که به آنها تعلق می گرفت يعنی به قيمتی معادل يک دهم و يا يک بيستم قيمت منطقه ای به ديگران فروختند که يکی از اين املاک ملک قارپوز آباد در نزديکی احمد آباد است که توسط مصدق خريداری شده است.
شخصيت مصدق در خانواده ای که شديدا گرايش به انگليس داشت شکل می گرفت. يکی از شخصيت هائی که با خانواده مصدق ارتباط داشد و قابل احترام خانواده او بود ميرزا حسين خان سپهسالار بود که قبل از مصدق می زيسته است. او قبل از فراماسونری ميرزا ملکم خان خودش عضو فراموشخانه بود. ميرزا حسين خان سپهسالار پيشوای ميرزا هدايت الله وزير دفتر پدر(!) مصدق که شديدا مريد سيد جمال الدين اسد آبادی بود. ميرزا هدايت الله وزير دفترعضو فراموشخانه ميرزا ملکم بود. ميرزا ملکم و سيد جمال الدين هردو از طرف دولت عِلـّيه انگليس برای انجام ماموريت های خاصی که همانا تشکيل فراموشخانه و "اتحاد اسلام" توسط اين دو نامبرده میباشد به ايران اعزام شدند. علاوه بر اين بزرگان خانواده مادری مصدق همواره آنگلوفيل و طرفدار انگليس بوده اند.
مصدق در 21 سالگی در حاليکه هنوز مستوفی خراسان بود با دختر امام جمعه ازدواج می کند. امام جمعه های اصفهان و تهران همواره از افرادی که سابقه طولانی همکاری با انگليس را داشته اند انتخاب می شده اند...

http://www.1400years.org/ImamJomMosadegh.asp

۱۳۸۹/۰۶/۱۲

معمای مصدق/6

مصدق هرگز در جای نماينده انگليس ننشست!!

مدتی است شايعه پراکنان در اينترنت پخش کرده اند که در هنگاميکه مصدق به همراه هيات برای شرکت در جلسه دادگاه لاهه رفته بود زودتر به جلسه دادگاه رفته و در صندلی نماينده انگلستان نشسته و باوجود اعتراض نماينده انگلستان بدون توجه به اعتراض او از جايش بلند نشده است... اين داستان و تعدادي داستان شبيه آن که اخيراٌ جعل شده است همگي دروغ ميباشند. چون طرفداران مصدق هيچ دليل و مدرکي براي اثبات گفته هاي خود ندارند به جعل داستان و پخش اکاذيب روي آورده اند. مصدق در روز 7 خرداد 1331 به همراه يک هيئت نمايندگي رسمي به لاهه سفر کرده بود. پسرش (دکتر غلامحسين مصدق) نيز به عنوان پزشک مخصوص همراه او بود.
دهها خبرنگار خارجي و نمايندگان روزنامه هاي داخلي جزئيات رفتار و سخنان او را مخابره ميکرده اند. تعداد زيادي ايراني، داوطلبانه و مرتباً جزئيات اخبار مربوط به مسافرت مصدق را براي روزنامه هاي داخلي ميفرستاده اند مثلاٌ شخصي به نام اسمعيل ناهيد مرتباٌ جزئيات اخبار مربوط به اقدامات مصدق را به روزنامه اطلاعات مخابره ميکرده است. ما اکنون دقيقاٌ ميدانيم که پس از رسيدن هواپيماي حامل مصدق به لاهه چگونه يک زير بغلش را مهماندار هواپيما و زير بغل ديگرش را دکترغلامحسين مصدق، براي پياده شدن گرفته بوده اند، و بعد چگونه جاي مهماندار و حسين نواب، وزير مختار ايران در هلند، عوض شده است.
خبرنگاران داخلي و خارجي دائماً در جلوي هتل و در ديوان لاهه حاضر و آماده بوده و از هر کار و سخن مصدق عکس و گزارش تهيه ميکرده اند. تمام همراهان مصدق و اعضاي هيئت نمايندگي ايران، بدون استثناء، يا خودشان خاطرات خود را از اين سفر منتشر کرده اند و يا مصاحبه هاي آنان از اين مسافرت وجود دارد. هرگز چنين داستاني که به دروغ در اينترنت رواج داده اند، رخ نداده است و نويسند? آن يک نفر دروغگو بيش نيست و کساني که آن را باور ميکنند يک لحظه به فکر نمي افتند که چگونه اين داستان در مدت پنجاه و چند سال در هيچ جا چاپ نشده بوده و حالا ناگهان به نويسنده آن الهام شده است. براي اينکه بدانيد که نويسنده تا چه اندازه دروغگو ميباشد عين نوشته دکتر غلامحسين مصدق پسر مصدق را، که خود شاهد تشکيل اولين جلسه دادگاه بوده است، ذيلاً نقل مينمايد:
« روز١٩ خرداد [١٣٣١]، ديوان دادگستري بين المللي، براي رسيدگي به عرضحال دولت انگليس عليه ايران تشکيل جلسه داد و عده زيادي از ايرانيان ساکن اروپا و نيز گروهي از خبرنگاران روزنامه ها و خبرگزاريهاي مهم جهان در دادگاه حاضر شده بودند. تعداد تماشاچيان به حدي بود که عده اي به علت نبودن صندلي براي نشستن ايستاده بودند. سيزده تن قضات دادگاه، با لباس رسمي در جايگاه خود که تربون وسيعي بود، قرار گرفتند. جايگاه هيئت نمايندگي ايران و پروفسور رولن در برابر قضات بود. دکتر کريم سنجابي برحسب اساسنامه ديوان، از طرف دولت ايران به سمت قاضي اختصاصي برگزيده شد . .. . » (نقل از کتاب درکنار پدرم مصدق – خاطرات دکتر غلامحسين مصدق – تهيه و تنظيم غلامرضا نجاتي – صفحه ١٠٨) از قول حتي يک نفر از آنهمه جمعيت که در اولين جلسه دادگاه حضور داشته اند چنين داستاني در جائي نوشته نشده بوده است.
بدنبال پخش اين خبر از ايميل «استاد مهدی شمشيری» آقای هاشم حکيمی که سفير شاهنشاه آريامهر بوده و خود در زمان وزارت امورخارجه حسين فاطمی منشی دفترش بوده است، نوشته است: "درباره این ادعای بیجا که مصدق در جایگاه انگلیسها نشست که بسیار هم ابلهانه است کتابی بنام * راستی بیرنگ است * را روانشاد عبدالحسین مفتاح معاون سیاسی وسپس کفیل وزارت امورخارجه، دستچین شده مصدق و فاطمی نوشته که شرح کامل جریان دادگاه لاهه که خودش هم حضور داشته آمده است ولی کوچکترین اشاره ای به این حرکت مذبوحانه نکرده است!

در ضمن عکسی که در همان کتاب از شرکت کنندگان در دادگاه لاهه چاپ شده و روانشاد مفتاح هم در آن هست جهت مزید بر آگاهی به پیوست تقدیم میکنم. برای جنابعالی تندرستی و شاد کامی آرزو میکنم. با تقدیم شایسته ترین احترامات، هاشم حکیمی "
فرتور (عکس) بالا مربوط به دادگاه لاهه میباشد و در دست راست مصدق – نصرالله انتظام و دکتر علی شایگان قرار دارند. اشیاء روی میز را با دقت نگاه کنید- تمام آنها عیناً بدون کوچکترین تغییری در روی میز در عکس پائین هم دیده میشوند، ولی در طرف راست مصدق پروفسور رولن بجای انتظام آمده و دکتر شایگان یک نفر به عقب رفته. لباس و پیراهن و کراوات مصدق و شایگان و دیگران را در دو عکس مقایسه کنید کاملاً یکی است و تردید ندارد . گمان ميرود که نفر پشت سر مصدق در هر دو عکس دکتر غلامحسین مصدق پسر مصدق باشد. عبدالحسین مفتاح هرگز عضو هیچ یک از هیئت های نمایندگی ایران در لاهه یا شورای امنیت نبوده است.





مصدق و همراهان که هنگام پياده شدن از اتومبيل زير بازوانش را گرفته بودند در جلوی در ورودی دادگاه لاهه ناگهان با عجله وارد ساختمان می شود

۱۳۸۹/۰۶/۰۳

جانباختگان یورش سوم شهریور1320 متفقین به ایران




دریادار غلامعلی بایندر فرمانده نیروی دریایی جنوب که تا آخرین لحظه مقاومت کرد تا جایی که نیرو های انگلیسی ناو وی را به توپ بستند و به افتخار جانباختگی(شهادت) نائل شد.




ناوبان یکم کهنوئی
ناوبان ابراهیم هریسچی
دو تن از رادمردان و ایران پرستان شجاع و فداکار نیروی دریایی جنوب که در آن یورش نابکارانه ۳ شهریورماه1320 آنقدر جنگیدند تا به افتخار بزرگ جانباختگي نائل شدند.
ایرانپرست آگاه دلی که در یورش ناجوانمردانه سوم شهریور به نیروی دریایی شمال در راه دفاع از آبهای مازندران به شهادت رسید.(بازی کامپیوتری به سبک استراتژیک نیز حول شخصیت سروران بایندر و نیروهای ایرانی به نام نجات بندر ساخته شده است)
ناخدا سوم حسن میلانیان
سرباز شجاع و روشندل نیروی دریایی جنوب که تا آخرین لحظه مقاومت کرد و سرانجام نیز دشمنان ایران وی را با ناو جنگی اش بزیر امواج اروندرود فرستادند.
ناخدا سوم نصراله نقدی
مرد پولادین اراده و سرباز جانباز سازمان جوان نیروی دریایی جنوب،در آن هنگامه جنگ و زندگی آخرین سخنش بود...زنده باد ایران
خویشکاری(وظیفه) ماست که یاد و خاطره جانباختگان راه میهن را زنده و گرامی بداریم.

۱۳۸۹/۰۵/۳۱

معمای مصدق/5

بی خیالی نخست وزیر!
بابك امير خسروی (عضو كميتهء مركزی حزب توده) كه از سازمان افسران حزب توده بعنوان «سپاه ِ عظيم و رزم‌ديدهء توده‌ای‌ها» ياد می‌كند، ضمن گزارش دقيق و مفصّل خود می‌نويسد: «تقسيم‌بندی افسران حزب توده به رسته‌هائی چون هوائی، توپخانه، سوار، پياده، ژاندارمری، شهربانی، دانشجوی افسری و… بيانگر آنست كه حزب توده در همهء اركان و زوايای ارتش ـ حتّی در گارد جاويدان شاهی ـ رخنه كرده بود. آنچه واقعاً اهميـّت دارد، بررسی اين امر است كه پُشت ِ سر ِ اين ارقام: 125 افسر توپخانه، 180 افسر پياده، 59 افسر شهربانی و غيره، چه مقدار تانك و نيروی زرهي و امكانات فرماندهی و مواضع حسّاس و اطّلاعاتی نهفته بود… با اطمينان می‌توان گفت كه در تاريخ جنبش‌های سياسی در جهان، هرگز هيچ حزب و سازمان سياسی سراغ نداريم كه توانسته باشد آن همه افسر را در يك حزب غيرقانونی با ايدئولوژی كمونيستی گرد آورده باشد… سازمان افسران از يك جهت، واقعاً افسانه بود، البتّه نه به معنای قصّه و داستان بلكه به علّت امكانات و قدرتِ واقعاً فوق‌العاده و باورنكردنی‌اش به افسانه‌ای حماسی می‌ماند. وقتی سازمان (افسران) كشف شد، حتّی توده‌ای‌ها را به حيرت انداخت… درصد قابل توجـّهی از افسران جوان رزمی، فرماندهان تانك‌های «شرمن» به اضافهء برخی فرماندهان ردهء بالاترِ ارابهء جنگی، از اعضاء سازمان افسری بودند…». در برابر ِ اين «سپاه ِعظيم و رزم ديدهء توده‌ای‌ها»، دكتر مصدّق ـ بعنوان وزير دفاع ـ بخاطر عدم ارتباط با بدنهء ارتش ـ در بی‌اطلاعی يا بی‌خيالی حيرت‌انگيزی، با طعنه و تمسخر، به شاه گفته بود: ـ «حزب توده حتّی يك تفنگ هم نداشت تا چه رسد به تانك ! (دکترعلی میرفطرس: سازمان افسران حزب توده)

۱۳۸۹/۰۵/۲۸

معمای مصدق/4


کودتایی که کودتا نبود
 محمود کاشانی
آنچه که پنجاه سال مطرح شده این است که در 28 مرداد یک کودتا صورت گرفته و این عنوان کودتای 28 مرداد آنچنان جا افتاده که آموزه هر جوان و میانسال یا سالخورده‌ای شده است. حال آن که اسناد و مدارکی که امروزه در اختیار است و همچنین پژوهش‌های انجام شده، همه حاکی از این است که در مرداد ماه سال 1332 هیچ کودتایی در ایران اتفاق نیفتاده است و دلایل آن هم فراوان است. از جمله اینکه در25یا 28 مرداد هیچ‌کدام از واحد‌های نظامی علیه دولت مصدق وارد عمل نشدند. کودتا یک تعریف دارد. کودتا به این معناست که واحدهای نظامی علیه دولت رسمی یک کشور وارد عمل شوند. چنانچه غالباً نظایر آن را در پاکستان و در کشورهای آفریقایی می‌بینیم، که ارتش در امور سیاسی مداخله می‌کند و رؤسای جمهور یا نخست‌وزیرها را از کار برکنار می‌کند. اما در مرداد سال 1332 واحدهای نظامی کوچک‌ترین حرکتی علیه مصدق نکردند. به این نکته نیز باید توجه شود که مصدق شخصاً وزیر دفاع ملی بود و ارتش در اختیار او بود. چون رئیس ستاد ارتش، سرتیپ ریاحی را خود وی منصوب کرده بود و رئیس ستاد ارتش تا واپسین ساعات روز 28 مرداد فرمانبر شخص مصدق بود.
فرمان برکناری مصدق روز 24 مرداد به وی ابلاغ شد و وی با دریافت فرمان شاه رسید داد و خوشبختانه رسید آن سرانجام و پس از سال‌ها در اختیار ما قرار گرفته است. در این رسید که به خط مصدق است صریحاً قید شده که «ساعت یک بعد از نصف شب 25 مرداد 1332 دست‌خط مبارک به اینجانب رسید» و از این تاریخ مصدق کوچک‌ترین ارتباطی با مردم برقرار نکرد و این فرمان را پذیرفت. بنابراین دوره نخست‌وزیری مصدق در روز 23 مرداد که شاه فرمان نخست‌وزیری زاهدی و فرمان برکناری مصدق را صادر کرد، تمام شد، نه 28 مرداد، بنابراین کودتای 28 مرداد یک دروغ تاریخی است که کوچک‌ترین مبنا و پایگاهی از نظر سیاسی و نظامی ندارد. ولی انگلیسی‌ها برای فریب مردم ایران و پنهان‌سازی مداخله خلاف حقوق بین‌الملل خود و حفظ وجهه مصدق این‌گونه وانمود کردند که در 28 مرداد کودتایی رخ داده و سرانجام مصدق قربانی این کودتا شد.
http://www.khabaronline.ir/news-14985.aspx

۱۳۸۹/۰۵/۲۴

معمای مصدق/3

شاهپور غلامرضا پهلوی:
بازگشت برادر من به کشور را از سوئی سرهنگ نصیری و ژنرال زاهدی تدارک کردند، که فرمان شاه را در دست داشتند و مردم را از تصمیم شاه آگاه کردند، و از سوی دیگر توسط روحانیان، نظیر آیة الله کاشانی، که خواستار بازگشت شاه به کشور بودند، تدارک کردند. این رویداد خود گویای اهمیت نقش مقامات عالی مقام دینی آن زمان است. بسا تصمیم آنها بر بازگرداندن شاه به کشور کمتر بخاطر علاقه به شاه و بیشتر از بیم کمونیستها بود که در صحنه سیاسی ایران آن روز بس حاضر بودند . دانشجویان دانشکده افسری به میان مردم رفتند و وضعیت را برای مردم تشریح کردند و آنان را به عمل بر انگیختند. 50 سال بعد من می توانم تأیید کنم که بازگشت برادر من به کشور ثمره اراده واقعی مردم بود.
با وجود این، باید بگویم که سیا به بازگشت شاه ذیعلاقه بود. مصدق اعضای نزدیک به حزب توده را وارد حکومت خود کرده بود. بقای حکومت او بمعنای نفوذ روز افزون مسکو در امور داخلی ایران بود ... سیا بودجه مخصوصی را برای برانگیختن تظاهرکنندگان بسود شاه اختصاص داده بود. اما نیازی به صرف همه آن نشد زیرا لازم نبود به مردم پول داده شود برای آنکه خواستار بازگشت شاه خود شوند. این امر را رئیس سیا، روزولت، افشا کرد.
اما این امر مانع از آن نشد که بخاطر مداخله ای که واقع نشد، و به سیا نوعی حق اخلاقی بر شخص شاه می بخشید، سیا به خود ببالد . بمدت نزدیک به 30 سال، سیا زندگی سیاسی ایرانیان را زهر آلود کرد. با این ادعای دروغ سیا می خواست به ایران و شاهش فشار بباورند که مدیون او هستند این برداشت سیا به مذاق مصدق و طرفداران او بیشتر خوش می آمد تا قبول شکستی که مردم ایران به آنها وارد کردند. ترجیح می دادند ثابت کنند که قدرت را بخاطر آن از دست دادند که امریکائیها تصمیم گرفتند شاه را بر تخت سلطنت باز نشانند... این رویه مصدق و هواداران او کار را بر سیا، در اشاعه ضد اطلاعات آسان کرد. مدارک در اختیار سیا که طبقه بندی فوق سری یافته بودند و 50 سال بعد می باید واقعیت را آشکار کنند، بنا بر آگاهی که بتازگی پیدا کرده ایم، در آتش سوزی گم شده اند! .
« به ذائقه من، با مصدق به بخشندگی رفتار شد. در 27 اوت توسط ژنرال زاهدی، با منتهای ادب، توقیف شد - خود او نیز یکی از وزرای کابینه های سابق مصدق بود - . مصدق زندانی شد و در 24 نوامبر 1953 محاکمه شد. محاکمه او به یک کمدی واقعی بدل شد. او نخست صلاحیت دادگاه را رد کرد . می خواست بصفت نخست وزیر و توسط مجلس، داوری شود . خود را همچنان نخست وزیر می دانست و خواهان یک محاکمه سیاسی بود...بازیگر کمدی که او بود توانست هنر خویش را نشان دهد . دادگاه تماشاخانه شد. در صحنه نمایش او هم می خنداند و هم می گریاند، هم متأثر می کرد و هم تلخکام . با هنرمندی تمام، او که روی سخنش اساسا با خارج بود، موفق شد خود را شهید راه مردم سالاری نمایان گرداند و تصمیمهای ضد مردم سالاری ضد مشروطیت و ضد وطن دوستی را از یادها ببرد ... او یک وطن دوست بزرگ بود اما منافع حیاتی کشور خویش را، در لحظاتی بس مهم، از یاد برد ... -
http://www.mossadeq.com/languages/farsi/mos-gholamreza.html

۱۳۸۹/۰۵/۲۲

معمای مصدق/2

دیدگاه دکتر پیروز مجتهدزاده درباره 28  امرداد
در اين گونه مسائل سياسي هر واژه و اصطلاحي تعريفي دارد. در ايران چون ما اصولاً علم سياستي نداريم هيچ چيز تعريف شده نيست. کودتا عبارت از حرکتي است اغلب ناگهاني و گاه با حضور نيروي نظامي براي نابود کردن حاکميت کشور و حاکميت تشکيل مي شود از سه قوه مجريه، مقننه و قضائيه که اگر کسي اين سه قوه يا دو تا از آنها را سرنگون کند، مي شود کودتا و آنچه در سال 32 در ايران اتفاق مي افتد اين است که آقاي مصدق پارلمان را منحل کرد و قوه قضائيه را سر بريد. بنابراين از سه قوه دو قوه را از ميان برداشت و قوه سوم را که قوه مجريه بود باقي گذاشت چون خودش در راس آن حضور داشت و نيز رئيس کل قوا را اخراج کرد يعني تا اينجا کودتا به تمام معنا واقع شد."
مجتهد زاده افزود : "  آن چيزي که در 28 مرداد اتفاق افتاد عبارت بود از ابلاغ عزل نخست وزير دولت ياغي از سوي سلطنت، منتها چون حرکت ناگهاني بود و مصدق غافلگير شد و از ارتش هم تنها سرهنگ نصيري بود با دو تا جيپ ارتشي که رفته بودند حکم را ابلاغ کنند که در نهايت مصدق همه را زنداني کرد آن وقت اينها مي گويند کودتا همين است و بعد به دليل حضور روزولت مي گويند کودتاي آمريکايي"
...
http://www.asriran.com/fa/pages/?cid=91657

۱۳۸۹/۰۳/۰۵

فرتوی از پروین اعتصامی

آ


بانویی که پشت شاه جوان ایستاده، پروین اعتصامی است. 
 این عکس در بازديد محمد رضا پهلوي در دوران وليعهدي از كتابخانه دانشسراي عالي گرفته شده.
پروين اعتصامي در آن زمان رئيس كتابخانه بود. 
( ۱۳۱۶)









۱۳۸۸/۱۱/۲۱

فناوری ساخت هواپیما با سوهان!!


ما باید صنایع خود را چنان تقویت کنیم که با استعدادهایی که داریم خودمان سلاحهای بهتری بسازیم... غافل از استعداد ایرانی نباشید که در لحظه نیاز، با دست و سوهان، بهترین هواپیما و تانک و توپ را خواهد ساخت [!!!!]

اگر گفتید سخنان یادشده از کیست؟ نه! مربوط به این دو سه دهه نیست بلکه از پدربزرگشان ناشی میشود. همان پیشوای پیژامه پوش و انقلابی و اصلاح طرب، که مکتب عوام فریبی را در تاریخ معاصر ایران بنیان نهاد. درست است: محمد مصدق / نطق 27 دی 1330.
یاد جد قجری اش فتحلیخان به خیر مباد که درباریان از او میخواستند به روسها رحم کند! شازده والا قصد داشتند سلاحی بسازند که قویتر از بمب اتم امریکا باشد و به نظر میرسد که در صدد تاسیس نیروگاه سوهانی بوده اند. اما حیف که بیست و هشتم امرداد 1332 آرزوهای ایشان را به اختراعستان تاریخ سپرد... هرچند که دو دهه بعد، ایران بزرگترین قدرت خاورمیانه گشته بود.
یادداشت: سوهان افزون بر ابزار فولادی که برای ساییدن فلز و چوب به کار میرود، به نوعی شیرینی هم گفته میشود. شاید با این نوع سوهان، جناب دکتر میخواسته دهان دشمن را شیرین کند!


۱۳۸۷/۱۲/۲۸

ملی شدن نفت ایران (بخش۳)


{به یادبود ۲۹ اسفند}
بقول اچسن (Acheason) وزیر امورخارجة آمریکا در سفر دکتر مصدّق به واشنگتن: «مصدّق ناآگاهانه متمایل به شکست خویش بود و این خصوصیّت روانی هنگامی به چشم می خورد که هیجانی را برای جلب حمایت از خویش بر می انگیخت و این هیجانات، خود، موجب میشدند که راه حل های عادیِ مشکلات، مسدود شوند و فقط راه حل های افراطی در برابر او قرار گیرند. بدین طریق، آزادی او در انتخاب راه حلها، محدود می شد».
پس از ماه ها جدال و شعار و عَصَبیّت سیاسی، مصدّق با بازگشت از سفر آمریکا به این واقعیت تلخ رسید که پندار او و همکارانش، همه، نادرست بوده، چنانکه چند روز بعد در مجلس اعلام کرد: « ... ما نمیبایست تصوّر کنیم عایدات نفت داریم ... ، باید بگوئیم این مملکت، نفت ندارد». بدین ترتیب: اشتباه مصدّق و یاران او در محاسبهء درآمدهای نفتی ایران و بن بست مذاکرات، باعث بروز عَصَبیّت ها و کشمکش های جدیدی گردید، در چنان شرایطی، طرح ناگهانی انجام انتخابات دورهء هفدهم توسط مصدّق، جامعه را با بحث ها و بحران های سیاسی تازه ای روبرو ساخت در حالیکه مصدّق، قبلاً گفته بود: «تا آنگاه که مسئلهء نفت حل نشود، با همین مجلس کار خواهد کرد و انتخابات را به تأخیر خواهد انداخت». بقول دکتر محمد علی موحّد: «اوج گرفتن مخالفت ها، مصدّق را به این فکر انداخت تا مخالفان دولت در مجلس، گستاخ تر نشده اند، انتخابات را عملی کند ... و مجلسی یکدست تر و قوی تر از هوادارانش تشکیل دهد».
دکتر مصدّق شخصیّتی بود با باورهای مذهبی که برای پیشبرد آرمان هایش، شور سیاسی را با نوعی «مظلومیّت» و «دادخواهی مذهبی» در هم می آمیخت و باعث همدلی و تحریک احساسات مردم می شد. در مجلس پنجم و ششم، دکتر مصدّق بیش از دیگر نمایندگان - حتّی نمایندگانی چون مدرّس، روحانی معروف - به دین اسلام تظاهر می کرد آنچنانکه می گفت: «باید مملکت را همیشه اصلِ اسلامیّت حفظ کند، امروز در مملکت ما اصلِ اسلامیّت، اقوا است». اینکه دکتر مصدّق، رسالۀ دکترای خود را دربارۀ «وصیّت در حقوق اسلامی» تهیّه و تنظیم کرد، شاید ناشی از تعلّقات اسلامی وی بوده است. مصدّق حتّی ملّی کردن صنعت نفت را ناشی از یک «الهام غیبی» می پنداشت و اظهار می کرد: « در خواب دیدم که شخصی نورانی به من گفت: دکتر مصدّق! برو و زنجیرهائی که به پای ملّت ایران بسته اند، باز کن .... وقتی به اتفاق آراء (طرح) ملّی شدنِ صنعت نفت از کمیسیون گذشت، قبول کردم که حرف آن شخص نورانی غیر از الهام چیز دیگری نبوده است».
مصدق - کاشانی
بدین ترتیب: مصدّق کوشش می کرد تا اقداماتش ضمن داشتن مشروعیّت سیاسی، رنگی از مشروعیّت یا حقانیّت مذهبی نیز داشته باشد. با چنین حقانیّت و مشروعیّتی بود که مصدّق در برابر مخالفان می گفت: « انتقاد از دولت، بی جا است»، یا «هر کس که مخالف دولت است، مخالف ملّی شدن نفت است».
با چنان اعتقاداتی، مصدّق تاریخ تشکیل جلسۀ شورای امنیّت سازمان ملل متحد در نیویورک را برای رسیدگی به شکایت دولت انگلیس علیه ایران (به علّت همزمانی با ایّام عزاداریِ تاسوعا و عاشورا) 3 روز به تأخیر انداخت. درکابینۀ اوّل دکتر مصدّق نیز در حاليكه مذهبي متعصبي بنام باقر كاظمي، وزير امور خارجه مصدّق شد، مهندس مهدي بازرگان معاون وزير فرهنگ و دكتر مهدي آذر (پزشك عمومي) نیز وزير فرهنگ دولت دكتر مصدق گرديد كه اولين اقدامش بستن مدارس مختلط (دخترانه- پسرانه) بود! همچنین، منع فروش مشروبات الکلی و مخالفت با دادن حق رأی به زنان، از تصمیمات اوّلین کابینۀ دکتر مصدّق بود. او در سخنراني ها و پيام‌ هايش - غالباً - ايران و اسلام را با هم و در كنار هم به‌كار مي برد. در واقع، از این زمان است که ما شاهد تولّد و رشد مفاهیمی مانند «ملّی - مذهبی» در فرهنگ سیاسی ایران هستیم.
{{برگرفته ازکتاب: آسیب‌شناسی یک شکست/ دکترعلی میرفطروس}}
شبح مصدق همچنان بر تاریخ معاصر ایران سنگینی میکند!

۱۳۸۷/۱۲/۲۱

ملی شدن نفت ایران (بخش۲)


{به یادبود ۲۹ اسفند}
بی تردید، ملّی کردن صنعت نفت و استیفای حقوق تاریخی ملّت ایران، یکی از بزرگترین رویدادها و دستاوردهای ملّی در تاریخ معاصر ایران است. دربارۀ مبتکر این فکر، روایات مختلفی در میان است و عمدتاً فکر ملّی کردن نفت را ساخته و پرداختۀ دکتر حسین فاطمی یا دکتر محمّد مصدّق می دانند در حالیکه پیگیری بحث های مربوط به نفت در مجلس، نشان می دهد که سال ها پیشتر، ساعد مراغه ای سیاست «تحریم مذاکرات نفت» را آغاز کرده بود و سپس در همین زمان، غلامحسین رحیمیان (نمایندۀ قوچان) طرح «الغای قرارداد نفت جنوب» را به مجلس پیشنهاد کرد و از مصدّق نیز تقاضا نمود تا آن را امضاء کند، ولی مصدّق از امضاء و تائید این طرح قانونی، خودداری کرده بود. حسین مکّی ضمن اینکه خود، نریمان و حسین فاطمی را مبتکر این طرح می داند، تأکید می کند که « دکتر مصدّق آخرین کسی بود که امضای خود را پای پیشنهاد نهاد».

از طرف دیگر: دکتر مصدّق در ملاقات با شاه و در پاسخ تلگراف تشویق و تائید او تأکید کرد که: «شاه، سهم بزرگی در موفقیّت های دولت (در امر ملّی کردن صنعت نفت) داشته است و نام او در تاریخ خواهد ماند ... هر موفقیّتی درهر جا و هر مورد تحصیل شده، مرهون توجّهات و عنایات ذات اقدس ملوکانه است که همه وقت، دولت را تقویت و رهبری فرموده اند».
با این مقدمات، باید پذیرفت که در مجلس پانزدهم و شانزدهم، کسانی مانند حسین مکّی، دکتر بقائی، حائری زاده، عبدالقدیر آزاد، دکتر شایگان، نریمان، دکتر فاطمی، آیت الله کاشانی به رهبری دکتر مصدّق در تحقّق این هدف بزرگ ملّی تلاش کرده اند و حتّی نطق مفصّل سید حسن تقی زاده (وزیر دارائی رضاشاه) مبنی بر وجود عُنف و عدم اختیار در امضای قرارداد 1312/1933 و در نتیجه: بی اعتبار دانستن «قرارداد دارسی»، بارها، مورد استناد دکتر مصدّق و یارانش در محاکم بین المللی قرار گرفته بود. طرح ملّی شدن صنعت نفت هر چند که خواست تاریخی و طبیعی ملّت ایران بود، امّا اسناد و مباحثات موجود نشان می دهند که عموم رهبران سیاسی ایران در این باره، فاقد دوراندیشی، آگاهی اقتصادی و عقلانیّت سیاسی بودند. دکتر مصدّق روزی در پاسخ به این سئوال که: «اگر توافقی با شرکت نفت انگلیس و ایران، حاصل نشد، چگونه می خواهید نفت را بفروشید؟»
جواب داده بود: «احتیاج دنیا به نفت ایران به حدی زیاد است که اگر توافقی با شرکت حاصل نشد، دیگران با نهایت سهولت آن را خواهند خرید و اندکی نگرانی از این بابت در بین نیست».
دوستان و یاران و همکاران نزدیک دکتر مصدّق (از دکتر فاطمی و بقائی و مکّی تا الهیار صالح، دکتر شایگان و مهندس بازرگان) نیز خیال می کردند که: مُشتری ها در اسکله های بندرهای ما « مثل دکّان نانوائی» ازدحام خواهند کرد و ... در حالیکه این تصوّر (همانگونه که رزم آرا پیش بینی کرده بود) کاملاً نادرست بود زیرا بقول حاج محمّد نمازی (دوست و مشاور صدیق مصدّق): «نفت را ملّی کرده ایم ولی نه توانائی اداره کردن آن را داریم، نه متخصّصین فنّی، نه نفتکش، و در فروش آن عاجزیم و باید از شوروی یا آمریکا یا انگلیس به ناچار کمک بخواهیم ... ».
دکتر پرویز مینا (کارشناس برجستهء نفت) می گوید: «در اوایل سال 1951 کُلّ تولید نفت ایران بطور متوسط، روزانه 660 هزار بشکه و کُلّ تولید نفت دنیا 10میلیون و 900 هزار بشکه در روز بود (امّا پس از قطع نفت ایران) شرکت های عمدهء نفتی با بالا بردن سطح تولید در عراق، عربستان سعودی، کویت و آمریکا، کُلّ تولید دنیا را تا سال 1952 به 13 میلیون بشکه در روز افزایش دادند یعنی تقریباً سه برابر آنچه که در ایران تولید می شد ... از این راه توانستند بدون ایجاد کمبود عرضهء نفت، جلوی صادرات نفت ایران را بگیرند».
هریمن (Harriman)، فرستادهء دولت آمریکا، پس از بازگشت از ایران تأکید کرد: « احساسات شدیدی که اکنون در ایران حکمفرماست، مذاکره و بحث را بسیار دشوار ساخته است».
این «احساسات شدید»، تعلّق خاطر مصدّق به «وجاهت ملّی» و تکیه بر «شور و احساسات قاطبهء مردم» باعث شد تا در عرصهء مذاکرات، مصدّق نتواند با دستِ باز بازی کند. از این گذشته: او که در سال های پیش، رضاشاه، تقی زاده و رزم آرا را بخاطر انعقاد قرارداد با کمپانی های نفتی به «سازش» و «خیانت» متهم کرده بود، اینک در بیم از اتهام سازش و خیانت و آلوده شدن «وجاهت ملّیِ» خود، با بن بست مذاکرات، می کوشید مانند یک «قهرمان مظلوم» ظاهر شود. «والترز» (Walters) - مترجمی که همراه هریمن و مک گی (Mc Ghee ) در مذاکرات با مصدّق شرکت داشت - از قول دکتر مصدّق آورده است که گفت: «شما متوجّه نیستيد! من با بازگشتِ دست خالی از آمریکا به ایران، موضع قوی تری خواهم داشت تا با مراجعت با یک سازش که به بهای از دست دادن طرفدارانم تمام شود».

۱۳۸۷/۱۲/۰۷

ملی شدن نفت ایران (بخش۱)


{به یادبود ۲۹ اسفند}
بي معنا نيست اگر بگوئيم تاريخ معاصر ايران با «نفت» نوشته شده است! مسئلۀ نفت و خصوصاً استيفاي حقوق ايران از شركت نفت انگليس از ديرباز آرزوي بسياري از سياستمداران ايران بوده (از رضاشاه و محمد رضاشاه تا ساعد و قوام السلطنه و رزم آراء و دكتر مصدق)، مثلاً رضاشاه در جلسۀ هيأت وزيرانش با عصبانيت، متن قرارداد 1901 دارسي را پاره كرد و در ميان شعله هاي آتش انداخت و بدنبال آن - از طريق مصطفي فاتح - به سرجان كدمن (رئيس شركت نفت انگليس) پيغام داد كه: «ايران ديگر نمي تواند تحمل كند و ببيند درآمدهاي عظيم نفت به جيب خارجيان سرازير شود در حالي كه خود، محروم از آنهاست»...
در واقع اولين گلوله براي ملي كردن صنعت نفت از همين لحظه شليك شد.
<رضاشاه کبیر >
اگر بپذيريم كه سياست را «هنرِ تحقق ممكنات» تعريف كرده اند، با توجه به سلطۀ سياسي - نظامي روسيه و انگليس در منطقه، بسياري از سياستمداران و دولتمردان ايران در اين دوران به دنبال تحقق «ممكنات» بوده اند و نه «مطلوبات» و آنان كه خواسته اند در هاله اي از آرمان گرائي و مطلوب خواهي عمل كنند، نه تنها خود، بلكه جامعۀ ايران را به پرتگاه هاي بي بازگشت سوق داده اند، وقايع 28 امرداد 32 و سرنوشت دكتر مصدق و نتايج بعدي آن، نمونه اي از اين «آرمان گرائي» و «مطلوب خواهي» مي تواند باشد.
بعد از رضاشاه، مسئلۀ استيفاي حقوق ايران از شركت نفت انگليس در دولت هاي ساعد، قوام، رزم آرا و دكتر محمد مصدّق نيز دنبال گرديد. گفتنی است كه قرارداد معروف «گس - گلشائيان» زماني از طرف دولت ساعد به مجلس ارائه شد كه فقط چهار روز به پايان دورۀ پانزدهم مجلس باقي مانده بود. آيا اين مسئله، آگاهانه يا عامدانه و ناشي از هوشياري سياسي ساعد مراغه اي بود؟ آيا او مي خواست كه در كشمكش ها و بحث ها و جدال هاي مرسوم مجلس در بارۀ اينگونه قراردادها، عمر چهار روزۀ مجلس بپايان رسد تا او از فشار دولت انگليس در تحميل قرارداد «گس - گلشائيان» رهائي يابد؟ در هر حال، در این جریان، مصدّق در نامۀ خود به مجلس شورای ملّی، نه از ردّ قرارداد الحاقی «گَس - گلشائیان» سخن به میان آورد و نه از ملّی شدن نفت، ولی با سخنراني 4 روزۀ حسين مکی در مجلس و در نتيجه، با پايان رسيدن عمر مجلس پانزدهم، اين قرارداد فرصت تصويب يا رد نيافت و به رأي گذاشته نشد. از اين گذشته، بايد اشاره كنم كه اولين «تحریم مذاکرات نفت» و سياست «موازنۀ منفي» (كه بعدها به سياست اساسي دكتر مصدّق در بارۀ نفت بدل گرديد) از نخست وزيري ساعد آغاز شد. او ضمن مخالفت شديد با تقاضاي شوروي ها در بارۀ امتياز نفت شمال (در سال 1323)، بررسي پيشنهادات شركت هاي نفتي كشورهاي ديگر را نيز به بعد از خروج نيروهاي متفقین از ايران موكول كرد (در آن زمان سي هزار سرباز روسي در ايران مستقر بودند). دولت رزم آرا (شوهر خواهر صادق هدايت) نيز كه در كشاكش بين دولت هاي روسيه و انگليس، به دنبال نيروي سومي (آمريكا) بود، با اجراي اصلاحات گستردۀ اداري و اجتماعي (از جمله مبارزه با فساد و سوء استفاده های مالی مقامات دولتی، افزایش مالیات ثروتمندان و خصوصاً تقسيم اراضي دولتي بين روستائيان و تشكيل انجمن هاي ايالاتي و ولايتي مندرج در قانون اساسي مشروطيت) در مسئلۀ نفت نیز ضمن درخواست نصفانصف (50-50) سودِ حاصله از درآمد نفت، بر آموزش ده سالۀ ايرانيان در امور فني صنعت نفت و كاهش تعداد كاركنان انگليسي و هندي شركت نفت تأكيد ورزيد. اين طرح با حمايت و همدلي آمريكائي ها (كه در آن زمان واقعاً از دوستان و حاميان ايران بودند) همراه بود و براساس آن براي اولين بار، ايران اجازه مي يافت تا دفترهای شركت نفت را بازرسي كند و صادرات شركت نفت انگليس را در بندرهای ايران زير نظر داشته باشد. رزم آرا معتقد بود که «با توجه به فقدان امکانات فنّی و تدارکاتی و مالی، ملّی کردن شتابزدۀ صنعت نفت، بزرگترین خیانت است» و... اين طرح معقول و ممكن (و نه مطلوبِ) رزم آرا و توصیه های دلسوزانه وی، متأسفانه در هياهوها و جدال ها و جنجال هاي نمايندگان مجلس و روزنامه هاي وابسته به آنان تحقق نيافت بطوريكه شخصیت حقوقدان و برجسته اي چون دكتر مصدّق از تريبون مجلس خطاب به رزم آرا فرياد كرد: «به وحدانیّت حق، خون می کنیم! خون می کنیم! می زنیم و کشته می شویم! اگر شما نظامی هستید، من از شما نظامی ترم. می کُشم! در همین مجلس شما را می کُشم!».
<مصدق از خونریزی سخن میگفت!! >
چهار روز بعد، سپهبد حاجعلي رزم آرا، نه به دست دكتر مصدّق، بلكه بدست فدائيان اسلام كشته شد و شگفتا که قتل رزم آرا با تائید و جشن و پایکوبیِ عموم رهبران جبهۀ ملّی (و از جمله مصدّق) همراه بود و بدين ترتيب جامعۀ سياسي ايران از آشوبي به آشوبي ديگر و از عصبیتی به عصبیتی ديگر پرتاب گرديد.
{{برگرفته ازکتاب: آسیب‌شناسی یک شکست/دکتر علی میرفطروس}}

۱۳۸۷/۱۲/۰۱

تجزيه قفقاز از ايران(۴)


{جواد شریف نژاد}

در اواخر سال 1204 خورشيدي / مارس 1826 دولت روسيه «منچي كُف» (Menchikov) را به عنوان سفير فوق‌العاده به تهران فرستاد تا نشستن «نيكلاي اول» به تخت سلطنت كشور مزبور را به آگاهي دولت ايران برساند. هنگام ورود وي به تهران، سيزده سال از اشغال بخش‌هاي بزرگي از قفقاز و تحميل قرارداد گلستان به ايران مي‌گذشت. در اين ميان، روس‌ها، پي در پي بر اعمال وحشيانة خود مي‌افزودند. مردم سرزمين‌هاي اشغالي كه از جور و ستم روس‌ها به جان آمده بودند، دسته دسته براي دادخواهي راهي تبريز و تهران مي‌شدند. سرداراني كه ريشه در قفقاز داشتند براي آزادي سرزمين‌هاي پدري از يوغ بيگانه، بي‌تابي كرده و بر فشار به دربار براي بازگرداندن قفقاز مي‌افزودند. از سوي ديگر، افزون بر جريحه‌دار شدن احساسات ملي، احساسات مذهبي ايرانيان نيز در اثر شنيدن رفتار روس‌ها با مردم مسلمان قفقاز، برانگيخته شده بود. در اين ميان، خشونت رفتار و گفتار «منچي‌كف» فرستادة روس‌ها در برخورد با بلندپايگان ايران، باعث شعله‌ور شدن دوبارة آتش جنگ گرديد.
روز چهارم تير ماه 1205 خورشيدي (25 ژوئن 1826 ميلادي)، ارتش وليعهد، منطقه‌هاي اشغالي تالش و شهر «لنكران» را آزاد كرد. همزمان به اشغال مناطق گوگ‌چاي و بالغ‌لو پايان داده شد و قلعة «شيشه» به محاصره درآمد. مردم شهر «گنجه» كه براي چنين روزي لحظه‌شماري مي‌كردند، با قيام همگاني، پادگان روس‌ها را اشغال و گنجه را آزاد كردند. خيزش مردمي، به همة نقاط قفقاز دامن كشيد. داغستاني‌ها، روس‌ها را از مناطق خود بيرون كردند و گرجيان نيز روس‌ها را از تفليس راندند. بدين‌سان، در زماني كمتر از سه هفته، همة مناطق اشغالي آزاد و روس‌ها كمابيش به پشت مرزهاي خود عقب رانده شدند. فتحعلي‌شاه كه در موقعيت خوبي قرار گرفته بود، براي بهره‌برداري از اين پيروزي در پي آن برآمد كه با روس‌ها آشتي كرده و آنها را به پذيرش رسمي مرزهاي ايران در قفقاز وادار كند. از اين روي، «ميرزا داودخان ارمني» را به عنوان سفير فوق‌العاده، به سن‌پترزبورگ فرستاد. اما ژنرال يرمولف، از عبور ميرزا داودخان، به خاك روسيه جلوگيري كرد. در نتيجه، وي مجبور شد از راه عثماني و لهستان به سوي محل مأموريت خود روانه شود. داودخان در استانبول از سفير امپراتوري اتريش درخواست ميانجي‌گري كرد. ميرزا داودخان ارمني به، وسيلة سفير مزبور نامه‌اي براي مترنيخ (Metternich) صدر اعظم اتريش فرستاد، اما پاسخي دريافت نكرد. از اين روي، داودخان كه در ضمن حامل نامة عباس‌ميرزا برادر تزار و نايب‌السلطنة روسيه هم بود، ناچار عازم لهستان شد. اما روس‌ها كه خود را براي جنگ آماده مي‌كردند از ورود ميرزا داودخان به خاك روسيه، جلوگيري كردند.
روس‌ها از تأخير عباس‌ميرزا در تصرف قلعة «شيشه»، بهره جسته و با تجهيز يك نيروي پنجاه هزار نفري، دوباره به قفقاز يورش آوردند. بنا به دلايلي كه هنوز از سوي تاريخ‌نگاران روشن نشده است، در اين مرحله عباس‌ميرزا دلبستگي به جنگ از خود نشان نمي‌داد و به جاي آنكه با تصرف قلعه «شيشه» كه نيرومندترين دژ جنگي قفقاز بود، ارتش ايران را از يورش احتمالي روس‌ها در امان دارد و همزمان با ايجاد استحكامات و تجهيز هر چه بيشتر عشاير و حفظ روحية خيزش و قيام در ميان مردم قفقاز، آمادگي رزمي را براي رويارويي با تجاوز روس‌ها افزايش دهد، دست روي دست گذارد تا روس‌ها با تجديد قوا، دوباره قفقاز را تصرف كنند. روس‌ها، «دربند» و «گن» را اشغال كردند و مدافعين قلعة «شيشه» هم كه از رسيدن نيروهاي روسيه جان تازه‌اي يافته بودند، به نيروهاي وليعهد يورش آورده و تلفات سنگيني بر آن وارد كردند. فتحعلي‌شاه كه از شكست ناگهاني ارتش وليعهد سخت مضطرب شده بود، ميرزا محمدعلي‌خان شيرازي را روانة قفقاز كرد. در همين زمان، يك ستون پنج هزار نفري از سپاهيان روس از رود ارس گذشته و به سوي تبريز به حركت درآمدند. اما در اولين برخورد با نيروهاي عشاير، به سختي شكست خورده و در زمستان سال 1205 خورشيدي (ژانويه 1827)، به شمال رود ارس عقب نشستند.
از سوي ديگر، گفتگوهاي ميرزا محمدعلي‌خان شيرازي با يرمولف و ژنرال دبيچ (Debytch) نمايندة ويژة تزار، در اثر زياده‌خواهي روس‌ها به جايي نرسيد و در نتيجه سفير ايران به ناچار از محل مأموريت خود بازگشت. در آغاز بهار سال 1206 خورشيدي (1827 ميلادي)، تزار روسيه يرمولف را بركنار و فرماندهي جبهه‌هاي قفقاز را به ژنرال پاسكوويچ (Paskovich) واگذار كرد و نيروهاي كمكي زيادي هم در اختيار وي قرار داد. پاسكوويچ در اولين اقدام خود شهر ايروان را محاصره كرد. برابر اين اقدام روس‌ها، عباس‌ميرزا در خرداد ماه 1206 خورشيدي (ژوئيه‌ 1827)، در رأس يك سپاه بيست و پنج هزار نفري، آمادة جنگ شد. اما، چنانچه گفته شد، عباس‌ميرزا ديگر دل به جنگ نمي‌داد و مايل بود هر چه زودتر به اين جنگ‌ها پايان دهد.
ارتش ايران در نزديكي سه كليسا (ايچميادزين) و نيز در حوالي شهر نخجوان، سپاهيان روس را در هم كوبيدند. اما عباس‌ميرزا، مايل به بهره‌گيري كامل از فرآيند اين پيروزي‌ها نبود و نخواست از موقعيت استفاده كرده و قواي پاسكوويچ را به طور كامل متلاشي كند. روس‌ها از شكست حتمي رهايي يافته بودند، با تجديد قوا دست به حمله زده و در 22 مهر ماه 1206 خورشيدي (15 اكتبر 1827)، پس از هشت روز جنگ خونين، ايروان را اشغال كردند. سپس روس‌ها، بدون اينكه با مقاومتي روبرو شوند با يك نيروي اندك از رود ارس گذشتند و روز بعد از سقوط ايروان (اول آبان ماه 1206 / 24 اكتبر 1827) روس‌ها شهر تبريز را نيز به اشغال خود درآوردند. يك هفته بعد پاسكوويچ وارد شهر تبريز شده و شروع به قتل عام مردم شهر كرد. در اين بين عباس‌ميرزا، نمايندگاني نزد پاسكوويچ فرستاد و تقاضاي متاركة جنگ كرد. در گفتگوهايي كه به عمل آمد، روس‌ها شرط ترك مخاصمه را واگذاري همة سرزمين‌هاي آن سوي ارس و نيز پرداخت پانزده كرور تومان غرامت دادند. فتحعلي‌شاه كه از تغيير حالت وليعهد و روس‌ها، سخت برآشفته بود، بدون آگاهي عباس‌ميرزا دستور جمع‌آوري سپاه داد و در زمستان سال 1206 خورشيدي (1828 ميلادي) با وجود شرايط سخت‌جوّي، به سوي قزوين حركت كرد. در اين لحظه، بار ديگر انگليس‌ها وارد صحنه شدند. دولت انگلستان در پي آن بود كه ايران را تضعيف كند تا نتواند خطر جدي براي هندوستان به حساب آيد و همچنين در اثر شكست از روس‌ها، تنها به دولت بريتانيا متكي گردد. انگليس‌ها، با نيرنگ، تطميع و تهديد اطرافيان فتحعلي‌شاه و بي‌ميلي وليعهد به ادامة جنگ، وي را از ميان راه مجبور به بازگشت كرده و عهدنامة تركمنچاي را بر ايران تحميل كردند.
بدين‌سان، روز اول اسفند ماه 1206 خورشيدي (5 شعبان 1243 قمري ـ 21 فوريه 1828 ميلادي)، در قرية تركمنچاي قرارداد صلح بسته شد. باعث شگفتي و افسوس است كه بنا به شواهد تاريخي، عباس‌ميرزا در انعقاد قرارداد و واگذاري همة سرزمين قفقاز به روس‌ها، عجله داشت و تنها بر سر ميزان غرامت، به چانه‌زني پرداخت. در حالي كه حتي در آن شرايط نيز امكان بازپس‌گيري بخش‌هايي از قفقاز، در برابر قبول قطعي عهدنامة گلستان وجود داشت. بر پاية قرارداد مزبور، ايالت‌هاي ايروان، نخجوان و بخش ديگري از تالش به روس‌ها واگذار گرديد. از سوي ديگر قضاوت كنسولي (كاپيتولاسيون) بر ايران تحميل شد. و حاكميت و مالكيت ايران بر درياي مازندران، كمرنگ‌تر شد. در نتيجه، افزون بر پرداخت ده كرور غرامت جنگ، رود ارس مرز ميان دو كشور قرار گرفت. [/ پایان]

۱۳۸۷/۱۱/۲۴

تجزيه قفقاز از ايران (۳)


{جواد شریف نژاد}
* قرارداد تركمنچاي (تجزية سرتاسر قفقاز):
دولت وقت ايران با وجود تحمل شكست برابر روس‌ها و پذيرش عهدنامة گلستان و بي‌اعتنايي بيگانگان به اتحادهاي نظامي، اتكاء به نفس را از دست نداده و احساس مي‌كرد هنوز به آن اندازه نيرومند است كه بتواند شكست‌ها را جبران كند. از اين روي، فتحعلي‌شاه در ارديبهشت 1193 خورشيدي (مه 1814)، «ميرزا ابوالحسن‌خان شيرازي» را به بهانة مبادلة اسناد قرارداد گلستان با هديه‌هاي گران به سن‌پترزبورگ فرستاد. ميرزا ابوالحسن‌خان شيرازي وظيفه داشت كه تزار را به استرداد سرزمين‌هاي اشغالي وادار كند. در اين بين سفر وي، مصادف شد با سفر تزار روسيه، همراه ارتش متحدين به پاريس و اقامت چند ماهه در آن شهر. از اين روي، ميرزا ابوالحسن‌خان، مجبور شد چند ماهي در انتظار تزار بماند. تزار پس از بازگشت در بيستم دسامبر 1814 (29 آذر ماه 1193 خورشيدي) در حالي كه هنوز غرق در پيروزي و غرور بود، سفير ايران را به حضور پذيرفت. تزار با بي‌اعتنايي تقاضاي ميرزا ابوالحسن‌خان را در مورد استرداد سرزمين‌هاي اشغالي رد كرد. چند ماه بعد يعني در مارس 1815 (اواخر اسفند ماه 1193 خورشيدي) ناپلئون از جزيرة «الب» گريخت و به پاريس بازگشت، در اين فرآيند، تزار و مقام‌هاي روس، لحن سخن گفتن را با سفير ايران تغيير دادند و حتي تزار، زباني قول داد كه بخشي از سرزمين‌هاي اشغالي ايران در قفقاز را پس دهد. اما، يكسد روز بعد، يعني روز 18 ژوئن 1815 (27 خرداد ماه 1193 خورشيدي)، ناپلئون در دشت واترلو (Waterloo) شكست خورد و تسليم گرديد. در اين فرآيند، طرز سخن گفتن روس‌ها نيز عوض شد. از اين روي، ناگزير ميرزا ابوالحسن‌خان با دست خالي به تهران بازگشت.
دولت روسيه در ژوئن 1817 (خرداد 1196 خورشيدي)، ژنرال يرمولوف (Alexander Yermolov) فرماندة كل نيروهاي روسيه در قفقاز را به تهران فرستاد و پيشنهاد اتحاد عليه عثماني را نمود. تزار در پي آن بود تا در اثر شكست عثماني در جنگ، بخشي از سرزمين‌هاي حكومت مزبور نصيب ايران شود و در نتيجه ايرانيان سرزمين قفقاز را فراموش كنند. اما، فتحعلي‌شاه كه به شدت از روس‌ها ناراحت بود، اين پيشنهاد را نپذيرفت. افزون بر آن، سفير روسيه تقاضا كرد تا به نيروهاي آن دولت اجازه داده شود كه با گذر از خاك ايران، ازبكان «خيوه» را سركوب كنند. هم‌چنين آنان اجازه يابند تا در شهر رشت نمايندگي بازرگاني بر پا كرده و معلمين روسي، ارتش ايران‌ را تعليم دهند. در پاسخ، فتحعلي‌شاه مسألة استرداد مناطق شمالي قفقاز را پيش كشيد و گفت تا وقتي اراضي مزبور پس داده نشوند، با هيچ يك از تقاضاها موافقت نخواهد كرد. بدين‌سان ژنرال يرمولوف بدون اخذ نتيجه، تهران را ترك كرد. با رفتن ژنرال يرمولوف، دولت ايران، محب‌علي‌خان ساوجي (ساوه‌اي) را به نزد سلطان عثماني فرستاد. «محب‌علي‌خان» مأمور بود مفاد پيشنهاد روس‌ها و پاسخ ايران را به آگاهي سلطان عثماني رسانيده و پيشنهاد كند كه در صورت تجاوز دولت روس به هر يك از دو كشور، به اتفاق عليه‌ روس‌ها وارد جنگ شوند. اما سلطان عثماني، سخت گرفتار شورش سپاهيان «يني‌چري» بود و در نتيجه نتوانست خواست دربار ايران را مورد بررسي قرار دهد. ژنرال يرمولف كه در سفر خود با ناكامي روبرو شده بود، با گزارش‌هاي دروغ و پراكندن شايعات ناصواب، بيش از پيش دشمني دربار روسيه را عليه ايران برانگيخت. در اين فرآيند، در شانزدهم ژانويه 1818 (26 دي‌ ماه 1196 خورشيدي)، تزار روس بيانيه‌اي خطاب به مردم قفقاز صادر كرد و اعلام نمود كه عهد‌نامة گلستان امنيت مرزهاي امپراتوري را در اين منطقه تأمين نموده و يك پيمان قطعي به شمار مي‌رود.
دولت ايران، براي دفع فتنة روس‌ها به دنبال متحداني مي‌گشت. از اين روي فتحعلي‌شاه، ميرزا‌ ابوالحسن‌خان شيرازي را به كشورهاي اروپايي فرستاد تا با برشمردن جنايات روسيه، حقانيت ايران را به اثبات رساند. وي نزديك به نه ماه، يعني از پاييز سال 1197 خورشيدي تا پايان بهار سال بعد (پاييز 1818 تا نيمة اول سال 1819 ميلادي)، با سلطان عثماني، امپراتور اتريش، امپراتور فرانسه، نايب‌السلطنه بريتانيا ديدار كرد اما بيشتر كشورهاي اروپايي با روسيه متحد بودند.
هنگام امضاي قرارداد گلستان، روس‌ها به عمد از تعيين قطعي مرزهاي ايالت تالش طفره رفتند. نمايندگان دولت انگليس نيز كه واسطة پيمان مزبور بودند، با اين موضوع موافقت داشتند. همين امر موجب جنگ‌هاي دوم ايران و روس و تحميل عهدنامة تركمنچاي به دولت ايران گرديد. در دسامبر 1817 (آذر ماه 1196 خورشيدي)، ژنرال يرمولف، فرماندة كل نيروهاي روس در قفقاز، نماينده‌اي براي حل اختلاف‌هاي مرزي به تهران فرستاد. در اين راستا، يك گروه كاري براي حل اختلاف‌ها تشكيل گرديد. اما در اثر نخوت و لجاجت روس‌ها، گروه كاري مزبور راه به جايي نبرد. پس از بازگشت نمايندة يرمولف، عباس‌ميرزا، نماينده‌اي نزد يرمولف فرستاد و از وي خواست تا چند نقطة مرزي را كه مورد اختلاف بود، به صورت دوستانه به ايران واگذار كند. اما يرمولف، نمايندة عباس‌ميرزا را به حضور نپذيرفت و او را دست خالي روانة تبريز كرد. از اين تاريخ تا آغاز جنگ‌هاي دوم ايران و روس، نامه‌هاي زيادي ميان عباس‌ميرزا و ژنرال يرمولف رد و بدل شد. اما تلاش‌هاي مزبور سرانجامي نداشت. در اين ميان، با توجه به درگيري‌هاي ايران و عثماني (1202 ـ 1200 خورشيدي / 23 ـ 1821 ميلادي) ژنرال يرمولف بر گستاخي خود افزود و چند قسمت از خاك ايران را در «بالغ‌لو» و «گوگ‌چاي» متصرف شد. از اين روي، عباس‌ميرزا، «فتحعلي‌خان رشتي» حاكم تبريز را به تفليس فرستاد تا با ژنرال يرمولف دربارة تجاوز اخير و تعيين قطعي مرزهاي دو كشور گفتگو كند. فتحعلي‌خان در هشتم فروردين ماه 1204 خورشيدي (28 مارس 1825)، موافقت‌نامه‌اي با يرمولف امضا كرد. اما از آنجا كه موافقت‌نامة مزبور، مغاير با منافع ايران بود، عباس‌ميرزا آن را نپذيرفت. با رد موافقتنامة مزبور، يرمولف بخش‌هاي ديگري از منطقه «گوگ‌چاي» را متصرف شد.
فتحعلي‌شاه در آبان 1204 خورشيدي (نوامبر 1825)، «ميرزا صادق‌خان مروزي» را مأمور كرد كه در معيت سفير روسيه در ايران به تفليس رفته و پيرامون مسايل جاري و افزايش مداخلات روس‌ها، با ژنرال يرمولف گفتگو كند. اما ورود ميرزا صادق‌خان مروزي (مروي) به تفليس، با مرگ «آلكساندر اول» امپراتور روس (اول دسامبر 1825 ميلادي / 10 آذر ماه 1204 خورشيدي) همزمان گرديد. از اين روي، وي نتوانست گفتگوهاي لازم را به عمل آورد و ناچار به تهران بازگشت.

۱۳۸۷/۱۱/۱۷

تجزيه قفقاز از ايران (۲)



{جواد شریف نژاد}

در زمستان سال 1184 خورشيدي (فوريه 1805 ميلادي)، نيروي دريايي روسيه، مركب از دوازده كشتي جنگي و چند ناو تداركاتي به فرماندهي ژنرال شفت (Sheft) در بندرانزلي نيرو پياده كرد. روس‌ها تا شهر «پير بازار» پيش آمدند. اما در آنجا، از نيروهاي «ميرزاموسي منجم‌باشي» حاكم گيلان به سختي شكست خوردند. در اين فرآيند، ژنرال «شفت» با تحمل تلفات سنگين و از دست دادن چند فروند كشتي جنگي، راه فرار در پيش گرفت. يك سال بعد (دي ماه 1184 خورشيدي ـ ژانويه 1806 ميلادي) روس‌ها با تجديد نيرو، به شهر بادكوبه (باكو) هجوم آوردند. اما، سيسيانوف خيلي زود دريافت كه با وجود برخورداري از لشگر انبوه و تازه‌نفس، توان گشودن قلعه و شهر «بادكوبه» را ندارد. از اين رو، راه تزوير و نيرنگ در پيش گرفت. وي بر آن بود كه در اثر ايجاد درگيري، همراهانش «حسين‌قلي‌خان» را به قتل رسانند اما «ابراهيم‌خان» پسرعموي حسين‌قلي‌خان، به روس‌ها پيش‌دستي كرد و سوء قصدكنان را هدف قرار داد. در اين معركه سيسيانوف كشته شد. به دستور حسين‌قلي‌خان، سر مردي كه در خون‌ريزي شهرة آفاق بود و صدها ايراني را به قتل رسانده بود به تهران فرستاده شد. اين واقعه روز 10 بهمن ماه 1184 خورشيدي (30 ژانويه 1806 ميلادي)، رخ داد.
به دنبال كشته شدن ژنرال سيسيانوف، نيروهاي روس پا به فرار گذاشتند. مردم قفقاز به انتقام خون شهيدان، همه جا راه بر آنان بستند و تلفات سنگيني بر باقيماندة نيروهاي سيسيانوف وارد كردند. به طوري كه تنها اندكي از آنان توانستند خود را به روسيه برسانند. به دنبال كشته شدن سيسيانوف، فرماندهي جبهة قفقاز به ژنرال گودوويچ (Godovich) واگذار گرديد. اما در اين دوره هم روس‌ها نتوانستند موفقيتي به دست آورند. در اين ميان، آن دسته از مردم قفقاز كه ميهن خود را در اشغال بيگانه مي‌ديدند، عليه نيروهاي اشغالگر روس قيام كردند. دولت ايران از آغاز نبرد با روس‌ها به دنبال متحداني مي‌گشت. پيروزي‌هاي بزرگ ناپلئون، ايران را متوجه فرانسه كرد. فتحعلي‌شاه، «ميرزا محمدرضاخان قزويني» را با هديه‌هايي گرانبها كه به يك كرور (نيم ميليون) تومان بالغ مي‌شد روانة ديدار ناپلئون كرد. به دنبال چند گفتگو، سرانجام در روز سيزدهم ارديبهشت ماه سال 1186 خورشيدي (4 مه 1807 ميلادي) پيماني ميان نمايندگان دولت ايران و ناپلئون امپراتور فرانسه در اردوگاه فينكن‌اشتاين (Finkenstein) به امضا رسيد. به دنبال اين قرارداد، ناپلئون ژنرال «گاردان» را به سرپرستي هيأتي از نظاميان فرانسوي، به ايران گسيل كرد. گر چه گاردان مأموريت داشت كه ارتش ايران را به سبك نوين آموزش دهد، اما در حقيقت موظف بود كه بهترين راه حملة فرانسه به هندوستان و زمان حمله را تعيين كند.
دو ماه بعد، يعني در روز 7 ژوئيه 1807 / 15 تير ماه 1186 خورشيدي، ناپلئون در تيليسيت (Tilisit) با روس‌ها صلح كرد. بدين‌سان، ارتش تزار كه پس از امضاي پيمان صلح با فرانسه، از جبهة اروپا آزاد شده بود، به جبهة قفقاز گسيل شد تا جنگ عليه ايران را با شدت بيشتري پي گيرد. دولت عثماني نيز كه به پشت‌گرمي فرانسويان در دسامبر 1806 (آذر ماه 1185 خورشيدي) به دولت روسيه اعلام جنگ داده بود، در وضعي بدتر از ايران قرار داشت. از اين روي، عثماني‌ها رو به ايرانيان آوردند. بر پاية گفتگوهاي به عمل آمده، قرار شد كه دو كشور، همزمان ارتش روسيه را در قفقاز مورد حمله قرار دهند. «عباس‌ميرزا» و «يوسف‌پاشا»، هر يك در رأس يك نيروي بيست هزار نفري به سوي دشت «آرپاچاي» حركت كردند تا همزمان به نيروهاي روسيه در گرجستان حمله كنند. اما ژنرال گودوويچ پيشدستي كرد و شكست سختي به عثماني‌ها وارد كرد.
به دنبال اين شكست، حكومت عثماني بدون اين كه نظر متفق خود يعني ايران را استفسار كند، در ششم سپتامبر 1807 (14 شهريور ماه 1186 خورشيدي)، پيمان متاركه جنگ با روسيه را امضا كرد. به دنبال خيانت فرانسويان و عثماني‌ها و در اين فرآيند، بي‌نتيجه ماندن اتحاد برابر روسيه، دولت ايران روز 28 اسفند ماه 1187 خورشيدي (19 مارس 1809 ميلادي)، ناچار با دولت انگلستان پيمان بست. بر پاية اين پيمان، دولت ايران پذيرفت كه به سپاهيان هيچ كشوري اجازة عبور از خاك ايران را به سوي هندوستان ندهد. در برابر دولت انگلستان متعهد شد كه اتحاد هميشگي با ايران داشته و در صورت حملة يكي از كشورهاي اروپايي به ايران، كمك‌هاي لازم نظامي را در اختيار ايران قرار دهد. هم‌چنين دولت انگلستان حاكميت ايران را بر خليج‌فارس به رسميت شناخت و تعهد كرد كه هر گاه دولت ايران لازم بداند، ناوگان جنگي خود را در اختيار دولت ايران قرار دهد و كشتي‌هاي مزبور، تنها از نقاطي كه ايران اجازه مي‌دهد، حق عبور داشته باشند. از اين قرارداد، به عنوان قرارداد مجمل (مفصل) نام برده مي‌شود. در 16 ژوئية 1812 (25 تير ماه سال 1191 خورشيدي)، دولت بريتانيا بدون توجه به قرارداد خود با دولت ايران با امپراتوري روس عليه فرانسه (ناپلئون) متحد گرديد و روس‌ها از اين فرصت استفاده كرده سرانجام در سال 1192 خورشيدي (1813 ميلادي)، ارتش تزار بخش‌هاي ديگري از «تالش» را اشغال كرد. دولت ايران بر پاية قرارداد مفصل از دولت انگليس تقاضاي كمك كرد. اما دولت بريتانيا كه با امپراتوري روسيه در برابر ناپلئون متحد شده بود، حاضر نبود عليه روسيه ياري كند. «دولت انگليس مي‌خواست بين ايران و روسيه اگر موقتاً هم باشد تا تعيين تكليف دولت فرانسه، صلح برقرار بماند. زيرا در غير اين صورت روسيه نمي‌توانست تمام توجه خود را معطوف اروپا كند». «سرگوراوزلي» سفير دولت بريتانيا در تهران، ايران را براي پذيرش صلح با روسيه، زير فشار قرار داد. حتي دولت بريتانيا براي ترغيب فتحعلي‌شاه به صلح، وعده داد كه با وساطت سرگوراوزلي، دولت روسيه ايلات از دست رفته را پس خواهد داد. سرانجام به دنبال نزديك به ده سال جنگ كه در بيشتر ساليان نبرد، پيروزي با ايرانيان بود، با اولين شكست مهمي كه در جبهة «اصلاندوز» بر ارتش وليعهد (عباس‌ميرزا) وارد آمد، دولت ايران كه برابر روسيه به كلي تنها مانده بود، زير فشار سياسي انگلستان مجبور به قبول عهدنامة صلح شد.
گفتگوهاي صلح، با وساطت سفير انگليس، چند ماه به درازا كشيد و سرانجام در روز بيستم مهر ماه 1192 خورشيدي (12 اكتبر 1813 ميلادي)، عهدنامة ننگين گلستان به ايران تحميل گرديد. به موجب اين عهدنامة تحميلي سرزمين‌هاي زير از ايران متنزع شد: ايالت قره‌باغ (كوراباغ) گنجه، خانات‌شكي، شيروان، قبه، دربند، بادكوبه، تمامي سرزمين داغستان و گرجستان، محال شوره‌گل، آچوق‌باشي، گروزي، منگريل، آبخاز و آن بخش از سرزمين تالش كه به هنگام امضاي عهدنامة مزبور در اشغال ارتش روسيه بود. از سوي ديگر، بر پاية اين قرارداد تحميلي، حاكميت بلامنازع دولت ايران بر درياي مازندران نيز خدشه‌دار گرديد.

۱۳۸۷/۱۱/۱۰

تجزيه قفقاز از ايران (۱)




{جواد شریف نژاد}
* ديباچه:
منطقة قفقاز كه زمان حكومت ساسانيان تحت سيطرة حكومت ايرانيان قرار داشت، در دوره‌هاي متعدد تاريخي، خراجگذار پادشاهان ايران بود. اين منطقه يا توسط امراي ايراني و يا توسط حاكمان محلي‌ دست‌نشاندة دولت مركزي ايران اداره مي‌شد. هر زمان كه حكومت مركزي ايران در دوره‌هاي مختلف در اثر درگيري‌هاي داخلي و جنگ‌هاي پيراموني تضعيف مي‌شد، اين مناطق ادعاي استقلال مي‌كردند. دولت‌هاي مركزي ايران نيز به سركوبي اين شورش‌ها برمي‌خاستند. اين جريانات تجزيه‌طلبي تا اواخر دورة صفوي ادامه داشت. در دورة صفوي كه اولين سلسلة حكومتي منسجم پس از حملة مغول‌ها در ايران بود، قفقاز كاملاً‌ تحت سيطرة حكومت مركزي ايران اداره مي‌شد. با فروپاشي دولت صفوي و روي كار آمدن حكومت افشاريه و زنديه، اقتدار حكومت ايران در ادارة قفقاز اندكي سست شد و در اواسط دورة زمامداري قاجاريه، در زمان حكومت فتحعلي‌شاه در اوايل قرن نوزدهم، قفقاز به كلي از ايران جدا شد. تاريخ و سرگذشت كشور ما ايران مملو از پند و درس و عبرت است. از طرفي فداكاري‌ها، خلوص و هوشياري‌هاي جمعي از پيشينيان كه در مقاطعي از زمان، اين كشور را از سقوط حتمي نجات داده و سند افتخار و عزت كشور شده است و از طرفي ديگر حاكمان و زمامداران اين كشور در مقاطعي با قراردادهايي مانند گلستان و تركمنچاي و نيز قرارداد 1919 ميلادي (وثوق‌الدوله) و تصويب‌نامه كاپيتولاسيون ماية عقب‌افتادگي و سرشكستگي كشورمان شده‌اند.
شاهد بر اين مدعا، روابط ايران و روسيه در عهد فتحعلي‌شاه قاجار به عنوان بدترين دوران ايران است، زيرا دو دورة جنگ با روسيه واقع شد كه با شكست ايران پايان گرفت. اولين آن پس از ده سال جنگ در سال 1288 هـ ق مصادف با 1188 هـ . ش و مقارن با 1813 ميلادي به اتمام رسيد كه اين دوره از جنگ، به جنگ اول ايران و روس مشهور شده و در سه مرحله به اتمام رسيد كه مرحلة اول آن از سال 1218 هـ ق / 1178 هـ ش / 1803 م آغاز و تا امضاي «معاهدة تيلسيت» در سال 1222 هـ ق / 1182 هـ ش / 1807 م ادامه پيدا كرد و دومين مرحلة آن نيز از معاهدة تيليسيت تا انعقاد «پيمان بخارست» در سال 1277 هـ ق / 1187 هـ ش / 1812 م / ادامه داشته و مرحلة سوم آن از زمان پيمان بخارست شروع و تا انعقاد «معاهدة گلستان» در سال 1288 هـ ق / 1188 هـ ش / 1813 م به اتمام رسيد. و دومين آن در سال 1324 هـ ق / 1207 هـ ش / 1827 م / با عهدنامة تركمنچاي پايان يافت.
* قرارداد گلستان (تجزية بخش‌هايي از قفقاز):
با كشته شدن آقا محمدخان قاجار در يازدهم خرداد ماه 1176 خورشيدي (31 مه 1797 ميلادي)، آثار هرج و مرج در سرزمين پهناور ايران پيدا شد. اما در اثر تدبير و سياست صدر اعظم ابراهيم‌خان كلانتر، «خان بابا جهانباني» برادرزاده و وليعهد رسمي آقا محمدخان كه در آن زمان والي ايالت فارس بود، به تهران آمد و زمام امور را در دست گرفت. وي توانست در عرض چند ماه آثار شورش و طغيان را در سرزميني كه از بلندي‌هاي قفقاز تا خليج‌فارس و از خوارزم و فرارود تا «سند» را در بر مي‌گرفت، آرام سازد. سپس او نيز به شيو‌ة آقا محمدخان در نوروز 1177 خورشيدي (20 مارس 1798 ميلادي)، به نام فتحعلي‌شاه در تهران تاجگذاري كرد.
درست در همين زمان، «آراكلي‌‌خان» حاكم گرجستان كه دل و جان به روس‌ها سپرده بود و دم از جداسري مي‌زد، درگذشت و پسرش به نام «گرگين‌خان» به جاي او نشست. گرگين‌خان بر خلاف پدر، خود را مانند اسلافش تابع دولت ايران مي‌دانست و حاضر نشد كه از تزار روسيه پيروي كند. روس‌ها كه از قتل آقا محمدخان تشجيع شده بودند، به تفليس يورش برده و گرگين‌‌‌خان و خانواده‌اش را به «سن‌پترزبورگ» تبعيد كردند. آنان براي فريب مردم گرجستان، ژنرال سيسيانوف (Sissianov) را كه گرجي‌نژاد بود، به فرمانداري آن ديار منصوب كردند. گرگين‌خان در زندان روس‌ها و زير شكنجه‌هاي توان‌فرسا در روز 28 سپتامبر 1800 ميلادي (ششم مهر ماه 1179 خورشيدي) با امضاي سندي، از امارت گرجستان به سود تزار چشم‌پوشي كرد. بدين‌سان، «پل اول» تزار روسيه، عنوان تزار گرجستان را نيز به ديگر عنوان‌هاي خود افزود. با انتشار سند مزبور، «اسكندرخان» برادر گرگين‌خان، اعلام كرد كه سند مزبور به زور از برادرش گرفته شده و اعتبار ندارد. در اين فرآيند، وي عليه سلطة روس‌‌ها به پا خاست.
در اين زمان، پل اول امپراتور روس درگذشت و آلكساندر اول (1825- 1801 ميلادي / 1204- 1180 خورشيدي) بر جاي او تكيه زد. آلكساندر اول، سياست پرخاشگرانه‌تري را نسبت به ايران در پيش گرفت. وي مانند «كاترين»، به طور كامل از سياست گسترش و توسعة ارضي «پتر» پيروي مي‌كرد. در گام نخست، «تزار آلكساندر» نيروي مجهزي براي اشغال تفليس گسيل نمود. نيروهاي كمكي كه از تهران به ياري اسكندرخان فرستاده شده بود، به موقع به آوردگاه نرسيد و در نتيجه، ارتش كوچك اسكندرخان از روس‌ها شكست خورد و تفليس دوباره به چنگ سپاهيان روس افتاد. به دنبال اين پيروزي، تزار در 21 شهريور ماه سال 1181 خورشيدي (12 سپتامبر 1802 ميلادي) طي فرماني گرجستان را به عنوان بخشي از خاك روسيه اعلام كرد. روس‌ها پس از سلطة كامل بر گرجستان، چهرة واقعي خود را نشان دادند. آنها با شدت هر چه تمام‌تر دست به قتل و غارت مردم و نابودي سازمان‌هاي موجود گرجستان زدند. روس‌ها، حتي گفتگو به زبان گرجي را در ملأ عام در سرزمين مزبور، قدغن كردند.
آلكساندر اول، پس از درهم كوبيدن همة هسته‌‌هاي مقاومت در گرجستان، در دسامبر 1803 ميلادي (آذر ماه سال 1182 خورشيدي)، ژنرال سيسيانوف را مأمور يورش عمومي به ديگر سرزمين‌هاي ايراني‌نشين قفقاز كرد. روس‌ها با سپاهي گران، قلب قفقاز، يعني شهر «گنجه» را نشانه گرفته بدين‌سان مرحلة نخست جنگ‌هاي روس عليه ايران آغاز شد كه ده سال به درازا كشيد. روس‌ها به دنبال نبردهاي شديد، شهر گنجه را تصرف كردند. در اين نبرد «جوادخان» فرماندار گنجه و مردم اين شهر به شدت ايستادگي كرده و سرانجام با كشته شدن جوادخان و مدافعان شهر، روس‌ها شهر گنجه را اشغال كردند.
ايرانيان در برابر گستاخي روس‌ها، به شدت واكنش نشان دادند. در بهمن ماه سال 1182 خورشيدي (ژانويه 1804 ميلادي)، ارتش عباس‌ميرزا وليعهد، نيروهاي روسيه را در نزديكي «سه كليسا» (ايچميادزين)، به شدت در هم كوبيد. روس‌ها به دنبال اين شكست، دست به محاصرة شهر و قلعه «ايروان» زدند. اما ارتش ايران و مردم شهر با دليري بسيار به مقاومت برخاستند، در نتيجه با وجود گلوله‌باران شديد، روس‌ها موفق به گشودن ايروان نشدند. سرانجام به دنبال شكست و ناكامي در همة جبهه‌ها، ژنرال سيسيانوف در نوامبر 1804 ميلادي (آبان ماه 1183 خورشيدي)، دستور عقب‌نشيني صادر كرد.

۱۳۸۷/۰۵/۲۴

بازگشت شاه


نوشتاری از: اردشیر زاهدی
در اين هنگام كه مناسبات بين ايران و امريكا يك بار ديگر به طور علني مورد بحث قرار گرفته ، اهميت دارد كه دو طرف پرتويي روشن به افسانه پردازي ها و توهمات بي پايه كه ايجاد سوءتفاهمات بين دو كشور كرده است ، بيفكنند. يكي از اين افسانه پردازي ها و توهمات بي پايه ، اين ادعاي عاملان آژانس اطلاعات امريكا CIA است مبني بر اينكه آنها براي نجات پيدا كردن از دكتر محمد مصدق نخست وزير وقت ايران، توطئه اي در اگُست 1953 ترتيب دادند و پدر من ، ژنرال فضل الله زاهدي را با ياري شاه به جاي او به قدرت رساندند. اين جريان ، به نوشتارهاي تاريخي دو ملت نيز راه يافته است. البته ، پيروزي هزار پدر دارد در حالي كه شكست يتيم است. چنانچه كوشش هاي اگست 1953 براي بركناري مصدق با شكست روبه رو شده بود ، قهرماناني در CIA وجود نداشتند كه مدعي شوند كه اين شكست به حساب آنان گذاشته شود. مدارك فراوان وجود دارد ، از جمله اسناد و مدارك رسمي ايران و امريكا و شهادت افرادي كه در آن رويداد نقش ساز بودند كه خط بطلان بر ادعاي عاملان CIA در اين زمينه مي كشد. آنچه در اگست 1953 روي داد به طور خلاصه از اين قرار است :
در آن هنگام ، ساختار سياسي جامعه ي ايران به هواداران و مخالفان مصدق تقسيم شده بود. مخالفان به شاه به عنوان يك نقطه ي اتكا نگاه ميكردند. پدر من كه در دولت مصدق وزارت كشور را به عهده داشت ، از او بريده و خود را به عنوان رهبر گروه مخالف مصدق نشان داده بود. به اين خاطر ، شاه از سوي بسياري از مراكز قدرتمند و شخصيت هاي داخل ايران تحت فشار قرار گرفته بود كه مصدق را بركنار سازد و پدر مرا به عنوان نخست وزير جديد برگزيند. مصدق پدرم را به عنوان مخالف اصلي خود در آن هنگام تشخيص داده بود و از هيچ اقدامي براي شكست دادن او فروگذاري نمي كرد. بسياري از همكاران پيشين مصدق ، از جمله چهره  هاي شناخته شده اي مانند حسين مكي و مظفر بقايي او را طرد كرده بودند. مصدق مورد مخالفت احزابي قرار گرفته بود كه ستون فقرات حمايتگر او در سال 1951 به شمار مي رفتند. پيشوايان مذهبي برجسته ي شيعه از جمله آيت الله ها: بروجردي ، حكيم ، شهرستاني و كاشاني به شدت با مصدق مخالفت ميكردند و خواستار بركناري او از جانب شاه بودند. همه ي آنان با پدر من تماس داشتند و شاه را در مبارزه عليه مصدق حمايت ميكردند.
حسن حائري زاده يكي از ليدرهاي مجلس شوراي ملي ، كه از پروپاقرص ترين طرفداران مصدق تا آن زمان به شمار ميرفت ، حتا تلگرامي براي دبيركل سازمان ملل مخابره كرد و خواستار كمك اين مرجع بين المللي در برابر حكومت مصدق شد كه روز به روز به استبداد بيشتر مي گراييد. شاه پيش از آن ، در سال 1952 ، با مصدق برخورد داشت و « دكتر » را وادار به استعفا از نخست وزيري كرده بود. اما در آن هنگام ، سياست هاي خياباني عليه شاه شده بود و او ناگزير شد كه مجددن مصدق را به مقام خود بگمارد. در اگُست 1953 روند اوضاع عليه مصدق شده بود. مصدق با انحلال مجلس كه زير نظر خود او انتخاباتش برگزار شده بود ، موقعيت خود را متزلزل كرده بود. بقيه ي ماجرا را تاريخ به خوبي گوياست. كاملن امكان دارد كه در آن هنگام CIA و همگام انگليسي او در تهران سرگرم اعمال كلك هاي ناپسند معمول بين آنها مي بودند. تهران به صورت يكي از داغ ترين صحنه هاي جنگ سرد درآمده بود. شوروي حضور چشمگيري از طريق حزب كمونيست توده و چندين سازمان وابسته به آن با در اختيار داشتن چهار روزنامه داشت. كمونيست ها در نيروهاي مسلح و پليس رخنه كرده بودند و 70 نفر از افسران و درجه داران را به جرگة خود در آورده بودند. مسلم است كه سقوط مصدق معلول ترفندي نبود كه احتمالا امكان دارد CIA به آن دست زند. همچنين CIA آن دسترسي كه فعالانش مدعي هستند ، به مهره هاي اصلي قيام عليه مصدق از جمله پدر من نداشت. تنها دفعه اي كه پدر من با سفير امريكا در ايران ديدار كرد ، به هنگام برگزاري مراسمي به افتخار « اورل هريمن » در 4 جولاي 1951 بود و در آن هنگام پدرم وزارت كشور را به عهده داشت. هريمن از سوي پرزيدنت «هري ترومن» مامور سفر به تهران شده بود به قصد اينكه مصدق را در يافتن راهي براي خروج از بحران ناشي از ملي شدن نفت ايران ترغيب كند (كتاب « ماموريت ساكت » نوشته ورون والترز).
پدر من هرگز ملاقاتي با هيچ يك از ماموران CIA نكرد. يكي از ماموران اين سازمان مدعي شده كه با پدر من در جريان يكي از ملاقات هاي پنهاني كه داشتند به آلماني صحبت كرد. حقيقت اين است كه پدر من تنها زبان هايي كه صحبت ميكرد روسي و تركي بود ، نه آلماني و انگليسي… تاريخ ايران از پدر من به عنوان يك ميهن پرست راستين ياد مي كند كه در جنگ، مدال هاي افتخار و زخم هاي زياد نصيب برد. فضل الله زاهدي براي هر يك وجب از خاك ايران كه مقدس مي دانست در برابر رژيم تحت حمايت بلشويك در ساحل درياي خزر و جنبش جدايي خواه تحت حمايت انگليس در ايالت نفت خيز خوزستان جنگيد. در جريان جنگ جهاني دوم به عنوان زنداني جنگي انگليس دستگير گرديد و به فلسطين كه در آن زمان در قيمومت انگليس بود ، تبعيد شد. فضل الله زاهدي هميشه آن قدر توانايي داشت كه براي رسيدن به هدف هاي خود بجنگد و مورد حمايت دوستان وفادارش نيز قرار گيرد. تصور كردن چنين بزرگمرد تاريخ معاصر ايران در نقش يك بازيگر نمايشنامه اي چون «بالاتر از خطر» برداشتي بدبينانه است كه تنها به مخيله ي خودخواهان پاكباخته خطور مي كند. در تمامي رويدادهاي خطيري كه به سقوط مصدق منجر شد ، من در كنار پدرم به عنوان يكي از دستياران عمده سياسي او قرار داشتم. اگر او در هر توطئه خارجي شركت داشت ، من مي دانستم ، اما اهل آن نبود. «لوي هندرسن» سفير امريكا در تهران در آن زمان به خوبي در گزارش هايي كه به وزارت امور خارجه امريكا فرستاده روشن كرده كه مصدق با جنبش مردمي كه از فقيرترين محلات پايتخت ايران سرچشمه گرفت ، سقوط كرد. گزارش هاي هندرسن در كتابي با بيش از 1000 صفحه به چاپ رسيده كه به فارسي ترجمه شده و در ايران انتشار يافته است. به اين خاطر ، مردم ايران آگاهي معقولتري از اين رويدادها در مقايسه با امريكاييان دارند كه از ادعاهاي باطل عمال پيشين CIA تغذيه شده است. روايات انگليس و شوروي كه در آن زمان عنوان شده نيز روشن ساخته مصدق قرباني خودخواهي هايش گرديد كه متحدانش را به خصومت با او برانگيخت و مردم ايران را به قيام واداشت. بيش از 100 كتاب نوشته ي انديشمندان ايراني و امريكايي ، خط بطلان بر روايت CIA كه ساخته و پرداخته ي خود عمال آن است ، مي كشد. «بري رابين» مي نويسد : نمي توان گفت كه امريكا مصدق را بركنار كرد و شاه را به جاي او گمارد. بركناري مصدق مانند فشاري بود كه براي باز شدن در به عمل مي آيد.
«گري سيك» مي نويسد : اين اعتقاد كه امريكا ، آن گونه كه ايران مي پندارد ، به تنهايي يك نخست وزير تندرو را با وجود بي ميلي مردم جانشين نخست وزير وقت كرده ، از جمله توهماتي است كه در مناسبات دو كشور پديد آمده.
امير طاهري مي نويسد : آنچه در ايران روي داده ثمره ي توطئه CIA نبود ، بلكه يك قيام واقعي ناشي از تنگناي اقتصادي ، وحشت سياسي و تعصب مذهبي بود.
«ريچارد هلمز» از مديران كل پيشين CIA ، در برنامة تلويزيوني  BBC گفت كه CIA شايعات مربوط به اين مداخله را رد نكرده زيرا يك نوع پيروزي براي آن آژانس تلقي شده است. در آن زمان CIA به پيروزي هايي نياز داشت ، به ويژه براي خنثا كردن رسوايي كه در «خليج خوك ها » پيش آمد. حتا «دونالد ويلبر» از عمال CIA كه «گزارش محرمانه»اش مورد بهره برداري نيويورك قرار گرفته ، اين نكته را روشن كرده كه هر آنچه او و همكارانش در CIA در تهران در آن زمان انجام دادند ، در واقع با شكست روبه رو گرديد. ويلبر مي نويسد : مراكز CIA روز 18 اگست را با نااميدي و ياس گذراندند. پيامي كه در آن شب به تهران فرستاده شد حاكي از اين بود كه عمليات انجام گرفته با شكست مواجه گرديده و از ادامه ي عمليات ضد مصدق بايد خودداري به عمل آيد.
دولت دكتر مصدق در 19 اگست سرنگون شد ، در آن هنگام كه صدها هزار نفر از مردم تهران به خيابانها ريختند و خواستار بركناري مصدق و بازگشت شاه گرديدند. اين جريان يك كودتاي نظامي نبود زيرا هيچ گونه تغييري در قانون اساسي و يا هيچ نهاد ايران داده نشد. خدشه اي نسبت به مقام شاه به عنوان رئيس كشور نيز وارد نگرديد. به موجب قانون اساسي مصوب 1906 شاه قدرت بركناري و به كار گماردن نخست وزير را داشت. او خيلي ساده از اين قدرت قانوني در چهارچوب مقررات قانون اساسي استفاده كرد ، مصدق را بركنار ساخت و زاهدي را به جاي او گمارد. مصدق كوشيد كه با بركناري خود به مقاومت پردازد اما با مداخله ي توده هاي مردم كنار زده شد. ارتش نقش پشتيباني از قيام عليه مصدق را ايفا كرد ، اما بعد از اينكه مردم ابتكار عمل را در دست گرفتند…در آن موقع پدر من يك افسر فعال نبود ، از خدمت در نيروهاي مسلح بازنشسته شده بود و به عنوان سناتور و رهبر ائتلاف عليه مصدق به فعاليت سياسي اشتغال داشت. مصدق خود عهده دار وزارت دفاع بود و مورد حمايت بسياري از افسران بلندپايه ي نيروهاي مسلح از جمله رئيس ستاد نيروهاي مسلح قرار داشت كه خودش او را به اين مقام گمارده بود.
كساني كه تاريخ آن روزهاي پرآشوب را مطالعه كرده اند ، مي دانند مصدق  برجسته ترين سياستمدار ايراني هوادار امريكا به شمار مي رفت. مورد توجه محبت آميز دولت ترومن قرار داشت. او ميزان كمك امريكا به ايران را كه به وسيله اصل 4 توزيع ميشد از نيم ميليون دلار به 23 ميليون دلار افزايش داد. در 18 اگست 1953 ، يك روز پيش از سقوط دولت مصدق ، هندرسن به ديدار مصدق رفت و پيشنهاد يك وام اضطراري به ميزان 10 ميليون دلار از سوي دولت آيزنهاور به او داد. شخص مصدق نيز هيچ گاه امريكاييان را به اتهام دست داشتن در سقوط دولتش مورد شماتت و سرزنش قرار نداد. او به قدر كافي هوشيار بود كه بداند چرا زندگي سياسي اش به بن بست رسيده است. البته ، ائتلاف ضد مصدق به امريكا به عنوان رهبر جهان آزاد در مورد خنثا كردن هر اقدامي كه احتمال داشت شوروي در درگيري كه مساله داخلي ايران تلقي ميشد به عمل آورد ، چشم داشت. ائتلاف ضد مصدق خود را بخشي از جهان آزاد تلقي ميكرد. آيا اين به آن معني است كه همه ي كساني كه با كمونيسم پيكار ميكردند و هدفشان دست يابي به آزادي در جنگ سرد بود ، بازيچه ي CIA بودند ؟ چند سال پيش ، CIA اعلام كرد تقريبا همه ي اسناد و مداركش مربوط به رويدادهاي اگست 1953 ايران دستخوش آتش سوزي شده است. آيا دستي دركار بوده كه بر افسانه ي «داستان پيروزي» CIA سرپوش بگذارد و يا اسناد سوزانده شد براي اينكه فضاي  افسانه اي غرورانگيزي كه به وسيله افراد معدودي با خيالپردازي در مورد ايران ساخته و پرداخته شده بود ، اندك ارزش و اعتباري نداشت؟
{برگرفته ‌از: http://paniran.blogfa.blogfa.com}

۱۳۸۷/۰۵/۰۸

آمریکا و «جبهه ملی» اش


(برگزیده هایی از کتاب: نه چپ نه راست... هم چپ هم راست / ۱۳۵۴)
شاهرخ تویسرکانی
شک نیست که «جبهه ملی» ساخته و پرداخته دست آمریکا بود و آنان که بر صداقت این اظهارات تردید دارند میتوانند این مقوله را چه در دفتر خاطرات منتشر شده دکتر «گریدی» سفیرکبیر وقت آمریکا در ایران و چه از یادداشتهای «هندرسن» سفیر جانشین او، بخوانند. بنا به اعترافات گریدی هسته مرکزی جبهه ملی که در ابتدا بیش از هشت نفر نبود با مشاورت او تعیین گردید و آن جبهه اکثر تصمیمات و برنامه های اولیه خود را با حضور وی اتخاذ میکرد. هدف از ایجاد این جبهه آن بود که از هیجان عمومی ملت ایران بر ضد شرکت انگلیسی سابق نفت و الغای امتیازاتش حداکثر استفاده ها به عمل آید و از فرصتی که برای به تصویب رساندن قانون ملی شدن صنعت نفت که در شرف پدیدارشدن بود، به نفع خواسته ها و منافع آمریکا بهره برداری شود. گریدی در ۲۰ ژوئن ۱۹۵۰ گفته بود:
من میروم تا در ایران یک حکومت قوی تشکیل دهم. ایرانیان باید آماده باشند که مقداری از حاکمیت خود را گو اینکه موجب تبلیغات یاس آوری درخصوص استقلال خیالی شود، از دست بدهند و از روی واقع بینی و بخاطر خودشان میسیون آمریکایی را پذیره شوند...
اکنون لازم بود مردی در راس جبهه ملی قرار گیرد که هم از نظر سوابق سیاسی دارای شهرت و آوازه ای ضداستعماری باشد و هم از نظر بینش و آگاهی سیاسی، ساده لوحانه به قدیس بودن و تارک دنیا بودن آمریکا ایمان داشته باشد... درباره نبوغ و ضدامپریالیست بودن و سیاست دانی مصدق داستانهای زیادی شنیده ایم ولی بیطرفانه باید قبول کرد که آن مرد رحمتی در حد یک کودک خوشباور چنین تصور میکرد که آمریکا فقط بخاطر چشم و ابروی آزادی و بیرون راندن استعمار بریتانیا در معرکه نفت، خود را درگیر ساخته است. پیام او به ترومن رییس جمهور وقت آمریکا بهترین شاهد مدعای ماست:
«لازم میدانم یک بار دیگر از توجه آن جناب که نسبت به مصالح ایران همواره ابراز فرموده اید تشکر کنم. دولت و ملت ایران، دولت و ملت امریکا را طرفدار آزادی ملل و حق و عدالت میشناسد و از این لحاظ علاقه ای را که رییس جمهوری محترم درباب مشکلات اقتصادی کشور ما و مسسله نفت ابراز میدارند صمیمانه تقدیر میکنم... محمد مصدق/ ۲۲ تیر ۱۳۳۰»
اشتباه و اثرات نامطلوب سیاست امریکای آن روز، این بود که با وجودی که خود موجب پیدایش جبهه ملی و بر سرکار آورنده ی حکومت مصدق بود و مصدق را تا سرحد خلع ید از شرکت انگلیسی نفت به پیش رانده بود، اکنون که پیروزی دلخواسته اش به دست آمده بود به جای آنکه قدم به پیش گزارد و بدون پروا مشتری نفت ما گردد، بنا بر رعایت ملاحظات سیاسی در کنار بریتانیا موضع گرفت. و این از نظر بینش ساده لوحانه دکتر مصدق بسیار گیج کننده بود بطوری که وی برای نجات موضع خویش، ندانسته و ناخودآگاه به قدرت تشکیلاتی حزب توده پناه برد و کلیه خطاهایی که از آن پس مصدق مرتکب گردید باید به حساب آن اشتباه سیاسی امریکا گذاشت ... کار مصدق آن شده بود که از طرفی برای ترساندن و نرم کردن دل امریکا و دریافت کمکهای نقدی، گاه به گاه قدرت حزب توده را به رخ وی بکشد و از طرفی برای استفاده از آن سلاح مخرب، به ناچار حزب توده را در انجام کارهای زیانبخش و موذیانه اش آزاد بگزارد و این موش و گربه بازی آنقدر ادامه یافت تا آنکه هم امریکا از ترس کمونیستهایی که مصدق را در میان گرفته بودند اطمینان معامله کردن با وی را نداشت، و هم مصدق برای روبرو شدن با این واقعیت که در شرایط کنونی جهانی این فقط امریکاست که میتواند از عهده خرید نفت ایران برآید و فقط هم اوست که میتوان با وی سر میز معامله نشست، از ترس تکفیر توده ایها جرئت و جسارت لازم را در خود نمیدید.... برخلاف استنباط غلطی که رواج داشت مصدق آنقدرها هم قهرمان ضد امپریالیستی و ضدآمریکایی نبود بلکه به عکس تاآخرین لحظه دل درگرو عشق امریکا داشت. این پیام او در ماه های آخر حکومتش به آیزنهاور رییس جمهور وقت امریکا خیلی چیزها را روشن میکند:
«کشور ایران غیر از نفت دارای ثروتهای طبیعی دیگر نیز هست که بهره برداری از آنها مشکلات فعلی کشور را حل خواهد نمود ولی این امر بدون کمکهای اقتصادی شما میسر نیست / ۷ خرداد ۱۳۳۲»
ملاحظه میشود که مصدق نه فقط چاره درد بی درمان نفت را از دولت امریکا میجوید بلکه «استفاده از منابع دیگر» را  هم در طبق اخلاص مینهد... مصدق «بیطرفی منفی» که چیزی در ردیف «نه جنگ و نه صلح» و «نه دوری جستن و نه دست وصال دادن» است را از مرحوم گاندی به ارث میبرد و از عنوان پیشوا که حواریون به او بسته بودند، امر بر خودش مشتبه گشته و خیال گاندی شدن داشت و به همین جهت، سیاست ریاضت اقتصادی و اقتصاد بدون نفت را برای نرم کردن دل حریفان در پیش گرفته بود... حزب توده به دستیاری اطرافیان مصدق تا مرحله انهدام کامل قانون اساسی و برانداختن آیین شاهنشاهی کشور ما به جلو تاخت که از بخت بلند، هرآنچه کرد و نکرد، با قیام مردانه ملت ما در روز تاریخی بیست و هشتم امرداد ۱۳۳۲ نقش بر آب گردید... واقعیاتی که اکنون (پس از مصدق) در برابر ما قرار داشت عبارت بود از: ورشکستگی بنیه اقتصادی، فقر عمومی، تهی بودن خزانه، بیکاری، تعطیل هرگونه صنایع تولیدی و کشاورزی... شاهنشاه در این مورد بخصوص (ناسیونالیسم منفی) چنین مینویسند:
«در دوره زمامداری مصدق، ضعف سیاست خارجی منفی ما موجب شد که در کشور ما نفوذ بیگانگان و تحریکاتی که از آنسوی مرز ایران هدایت میشد توسعه یابد. بدین جهات به سیاست تازه ای گراییدیم که مظهر حیات و روح زنده کشور ما باشد و من آن را ناسیونالیسم مثبت نام داده ام... برای ما ایرانیان ناسیونالیسم مثبت مفهوم گوشه گیری و جدایی ندارد بلکه معنای آن اینست که بدون توجه به امیال و سیاستهای کشورهای دیگر، هر قراردادی که به نفع کشور ما باشد منعقد سازیم... ما از کسانی نیستیم که از بالای مناره ها و از پشت رادیوی بین المللی به ناسزاگویی پرداخته و همه را مقصر وانمود کنیم و خود در فقر و فاقه به سر بریم و با فلاکت و ضعف، روزگار بگذرانیم. برعکس، ما روز به روز نیرومندتر و مرفهتر میشویم و در عین آنکه بنیان طرحهای نوین در کشور میریزیم، حقیقی ترین احساسات میهن پرستی و ناسیونالیسم را حفظ مینماییم»
تویسرکانی در کتابش به این نکته نیز اشاره کرده که:
قطعنامه ای از طرف عده ای از نمایندگان دور چهاردهم مجلس به نام «ماده واحده» تسلیم مجلس گردید و به تصویب رسید که به موجب آن، دادن هرگونه امتیاز تازه و قرارداد جدید نفتی را از طرف دولت ایران به خارجیان منع میکرد و در ضمن صراحت برآن داشت که قرارداد قدیم نیز باید مورد تجدیدنظر قرار بگیرد. عجیب اینکه عنوان کننده و طراح این ماده واحده به موقع و سربزنگاه، دکتر محمد مصدق نخست وزیر «ملی» و «ضد انگلیسی» معروف بود! باری این ماده واحده، نقدن خیال دولت انگلیس را راحت کرد و به حریفان روسی و آمریکایی آنها اینطور وانمود ساخت که: «ایرانیان نه تنها به شما امتیاز نخواهند داد بلکه امتیاز قدیمی را نیز که متعلق به من است با این ماده واحده مورد چون و چرا قرار داده اند. پس همان بهتر که این پرونده را مختومه تلقی کنید و مبحث نفت را فراموش کرده به دنبال کار خود بروید.»!
البته بریتانیا با به تصویب رساندن این ماده واحده، تیر دیگری را نیز به هدف نشانده بود و آن اینکه طبق یکی از مواد قرارداد شرکت سابق نفت با ایران چنانکه دولت ایران تجدیدنظری در قرارداد به عمل می آورد که حق السهم ایران را از آنچه که در قرارداد آمده بود افزایش میداد، در آن صورت دولت ایران تعهد داشت بهای کلیه ماشین آلات و تاسیسات نفتی را از جیب خود بپردازد. از آنجاکه شرکت سابق نفت در آن زمان مقداری ماشین آلات و تاسیسات اسقاط و غیرقابل استفاده در مناطق نفتخیز آبادان و آغاجاری و مسجدسلیمان داشت، به موجب این تجدیدنظر، اکنون میتوانست پول کلیه آن تاسیسات و ماشین آلات را آنهم به قیمت سالم و نو آن، از کشور ما مطالبه نماید. با یک حساب دقیق، این نازشست زیرکانه، هم مبالغ هنگفتی را بالغ میشد و هم بریتانیا را از شر یک مشت آهن پاره های دست و پاگیر راحت میساخت و هم تلافی افزایش احتمالی حق السهم ما را پیشاپیش به در میکرد... دولت وقت ایران مشکل بغرنج دیگر شرکت نفت یعنی دست به سرکردن سدهزار کارگر وامخواه و عصبانی را نیز برایش حل کرد و فیصله داد و باز هم در نهایت تعجب  باید عرض کرد که رییس این دولت رئوف و فریادرس، شخصی بجز دکتر محمد مصدق «ضد انگلیسی» نبود که با فرستادن «سرباز وطن» (= حسین مکی) به خوزستان و ترتیب دادن صحنه سازی های متنوع، و یا امیدوار ساختن کارگران به مراحم پیشوا، از طرفی شرکت سابق نفت را از شر معامله با کارگران آسوده ساخت و از طرف دیگر نقشه روسها را که با به میدان فرستادن عوامل کارگرنمای خود در میان کارگران مترصد فرصت و فرودآوردن ضرب شست بر منافع بریتانیا بودند، نقش برآب کرد...
برای بهتر دیدن نوشتار بر روی عکس کلیک نمایید
{این نوشتار را با ذکر این تارنگار انتشار دهید: