۱۳۹۴/۰۸/۱۵

.

{1} زبان اورمزدی
{} اوستا: به زبان اورمزد است، و زند (گزارش اوستا): به زبان موبدان، و پازند (گزارش و ترجمه ی زند): به زبان مردمان.
{} مانترای سپند و کلام مقدس، سخن اورمزد و همان اوستا بوده است. گزارش و معنای آن: «ستایش ویژه» میباشد. همگونی دین با مانترا و کلام مقدس، بسان پیوستگی گوشت با پوست، و یا چسبیدگی رگ به چرم است.
{} این مانترای دینی یا اوستا که دربر دارنده ی همه ی اگاهی هاست، نزدیکترین ساختار به بهترین مینوها و معنویات را دارد و از آنها بهره مند است. اوستا از همه ی اوازه های جهانیان و گفتارهای گیتی، شگفت تر است. اوستا فراتر از دریافت هر یک از مردمان میباشد. از این رو، زند (گزارش اوستا) به آیین و گونه ای گفته شده است که میان جهانیان، رواج بیشتر داشته و در جهان اشناتر باشد.
{} خود اوستا درخششی بزرگ است که زرتشت از سوی اورمزد آورد. در آن، هیچ دروغ و هرج و مرج، و دیوکامگی پدیدار نیست. در همه اش: راستی و داد ستانی مهتران، و یزدان شناسی، گفته شده است. اوستا هرگز آوازه و گفتار و تبلیغی از دروغگویان نداشته است. دیوپرستان هیچ امیدی ندارند که بتوانند همگان را از این راه، روی گردان کنند.
{} زرتشت را فرزانگان پرسیدند: این سخن اوستا چگونه است که به سخن هیچکس، همانند نیست؟
زرتشت پاسخ داد: همانگونه که خداوند به کسی همانند نیست، سخن او نیز با سخن کسی همسان نیست.
{} اوستا به هر زبان و گونه ای که گفته شود، دروغ پرست به رنج می افتد و یزدان، خوشبختی را پس از راست ورزیدن، پدیدار مینماید. همه ی کشورها یکسان و همانند، به اوستای فراهم آمده، دسترسی یافتند. میان جهانیان، زند (گزارش اوستا) به زبانی اشنا فرستاده شد و پوزش پزیری و رستگاری در آن ، سراسر پیداست.
{} اورمزد به زرتشت گفت: همه ی دانشها در اوستا را به تو اموختم به زبانی که در جهان هیچکس خوار و اسان ندارد؛ و زندش را به زبانی به تو گفتم که در میان مردمان روانتر است و تو نیز به آن خوش بیان تر هستی.
{} از هنرهای موبدان این است که اوستا را به زبان نرم و راست و درست بخانند. اوستا خوانی با همراهی سازهای زهی میباشد؛ مانند: بربت و تنبور و چنگ. و «وین بانگ» نام دارد.
{} بخشی از اوستا در زبان جغد آفریده شده است. مرغ کرشیفت (پرنده ای شکاری) که سخن گفتن میداند، دین را به «وَر ِ جم کرد» (باروی زیرزمینی جمشید) برد و رواج بخشید. در آنجا اوستا را به زبان آن مرغ میخانند.

{} اوستا: فرهنگ فرهنگهاست و سرچشمه ی دانایی و گزینش و تشخیص، از آن میباشد. معجزه ی معجزات، منزه از گمان و بی مانند است.

گزارش: سوشیانت مزدیسنا (امید عطایی فرد)

.

{2} سرگزشت اوستا
{} اورمزد چنین فرمود که این مانترای دینی یعنی اوستا را به همه ی زبانها بنویسند. و تا کنون از این نوشتار بنیادین، بیشترین نامه ها و دفترها فراهم امده است. در مردمان اگاه، پیداست که از بر کردن اوستا برای یزدان پرستی و ستایش اگاهانه ی خداوند، بسیار سود و رامش در بر دارد؛ مانند: دانستن چیزهای بیشتر از آن سخنان ژرف؛ ورزیدن راستیها؛ رنگ به رنگ نگردیدن و پرهیز از دستبرد و تحریف؛ بازگویی و به یاد سپردن بسی دادستانی ها و قانونهای شایسته از میان آن نوشتارها.
{} جاماسب هرآنچه زرتشت درباره ی اوستا و زند به او گفت، با زر و آب طلا بر پوست گاو نوشت و در گنجینه و خزانه ی خدایان و شاهان گزاشت. دهبدان و دستوَران (کشورداران و دستیاران دین) بسی پاچین و نسخه برداری کردند. سپس کم آگاهان و گناه ورزانی آمدند و با داستان و بینشی جداگونه، اوستا را دچار کژی و کاستی و دستبرد گرداندند.
{} به فرمان گشتاسب شاه هزار و دویست فرگرد (فصل اوستا) را به دين دبيره یعنی خط اوستایی بر روی تخته‏های زرین یعنی لوح های طلا، كنده کاری کردند و نگاشتند و در گنجگاه آتشكده ی سمرقند نهادند.
{} اسکندر قیصر (آلکساندر مقدونی)، زند دین مزداپرستان یعنی گزارشهای اوستا را برستانید و به روم فرستاد. او نسخه ی اصلی اوستا را سوزانید. اهریمن دروغ وَند و شوم، برای اینکه مردمان را به دین مزدایی، دو دل کند، الکساندر یونانی را که در سرزمین مصر، نشیمن داشت، گمراه کرد تا با ستمی گران و نبرد و بیماری، به ایرانشهر یعنی کشور ایرانیان آمد. او شهریار ایران (داریوش سوم هخامنشی) را کُشت و شهریاری را آشفته و کشور را ویران کرد.
{} این دین که همه ی اوستا و زند بود، با آب زر بر روی پوستهای آراسته ی گاو نوشته و در شهر استخر پاپکان (زادگاه بابک نیای ساسانیان) در دِژ-نبشت (کعبه زرتشت) نهاده شده بود. و این دشمن بدبخت و آشوبگر، دُروغ وند و بَد کردار: الکساندر یونانی  آنها را برآورد و سوزانید. بسیاری از دستیاران دینی و داوران و هیربدان و موبدان و دین بُرداران و افزار داران و دانایان ایرانشهر را کُشت. او در میان هر یک از بزرگان و کدخدایان ایرانشهر، کینه و ناآشتی و بیگانگی افکند. و سرانجام خود نابود و به دوزخ روانه گشت.
{} پس از آن، هر یک از مردمان ایرانشهر را با دیگری آشوب و پیکار بود و چون ایشان فرمانروا و کشوردار و سالار و دستیارِ آگاه از دین نداشتند، و در برابر چیستی های ایزدان در گمان و سرگشتگی بودند، گونه هایی بسیار از کیشها و باورها و نا همرایی، در جهان پیدا شد. و مردمانی بودند که از دین مزدایی برگشتند.
{} دریغا که ا کنون همه ی نسکهای اوستا، باز نمانده اند و نمی توان آنها را نیایش کرد. زیرا به دستور گجسته الکسندر هرومی (یونانی)، از آن بیست و یک نسک، هر چه که اخترشماری و نجوم و پزشکی بود، به زبان و دبیرۀ رومی بازنویسی شد و دیگر نسکها را سوزانید. پس از بد کرداری الکسندر، چند تن از دستوران که از دین آگاهان بودند و زنده مانده بودند، همه ی اوستای  بازمانده را از جاهای گوناگون گردآوری کردند و به هم پیوستند و بر هم نهادند .
{} نسکی که آن را دو یَسنَه خوانند (دو یَسنایِ کوتاه و بلند)، و «سِن (سینا) بُرزمِهرِ زرتُشتان» از ویراستاران آن بود، بر همگان شناخته شده بود. هنگامی که آن ناخجسته: الکسندرِ رومی، به ایرانشهر آمد، آنها که به راه و روش مردمی (بهدینان و مغان) بودند را گرفت و کُشت. از میان مردمانی که با کودکانشان به سرزمین سیستان آمدند، بودند زنان و کودکانی که نسکِ دو یَسنَه را آموخته و به یاد داشتند. از آن راه، دین (گزارش اوِستا) به سیستان باز گشت؛ و آراسته و ویراسته، و از نو استوار شد. گرچه، بِجز در سیستان، هیچ جای دیگر به یاد نه ماند.
{} بلاش+ازرباد
{} با امدن تازیان به ایرانشهر و رواج دشمنی با دین و مردم از سوی آنها، نیکو دینی (کیش زرتشت) از دل کیان و فرمانروایان ایرانی، بیرون رفت. و دین داران نیز از آزرم و شرم، گریزان شدند. سخنان ژرف گات ها نابود گردید. روش نیکو، اندیشه ی خوب، کردار راست و سخن بخردانه، از یاد و دانش مردمان به در شد. از بدی زمانه، او نیز که از دودمان بزرگان و کیان و دین داران بود، به آیین و منش آن دشمنان دین درآمیخت و برای اورنگ و جایگاه خویش، بر آیین و پرستش و سخن و کردار بهدینان، آسیب و رنج روا داشت. آن کس هم که خاهان آموختن این فرهنگ و راز بود، اگرچه با رنج و کوشش نیز، نتوانست از اینجا و انجا به سبب سهمگینی زمانه، به کام خود برسد.

{} تازیان آن آیین زشت و ناپسند دین خویش را رواج بخشیدند و آیین پیشینیان را بسیار اشفتند. دین مزدا پرستان را نزار و ناتوان کردند. نعش و جسد شویی، نهان و دفن کردن نعش، و لاشه خوری را به کار بردند. از بنیاد آفرینش تا امروز، ناپاکی و آلودگی، گرانتر و سنگینتر از این نبوده است. به سبب دشمنی ایشان: نیاز و ویرانی و مُستمندی؛ و به سبب زشت دینی و بیدادگری و احکام بد: آسیب و تنگی و دیگر پلیدیها، میهمان ایران شد.

گزارش: سوشیانت مزدیسنا

.

{3} آموزش اوستا
{} کسی که پس از آموختن اوستا: خوش خیم تر نشود؛ و کسی که پس از پژوهیدن زند: داناتر نشود؛ و کسی که از درماندگی اش بگرید اما گناهانش کمتر نشود، نباید دوباره برای کار هیربدی، آزموده و سنجش شود.
{} اگر کام کسی این باشد که بسی به اوستا و زند در هیربدستان (آموزشگاه) بپردازد تا چشنده و افزایش دهنده ی دانش باشد، او اهل و رستگار است. و نیز اگر کام کسی این باشد که بسیار به اوستا و زند، نه پردازد اما فرمانبردار رادان و رهبران باشد، او هم اهل و پرهیزگار میباشد.
{} در به کار بستن زند و دادنامه ها نباید جز گفتار و کنش و رای کیش بانان، چشید و فرا آورد زیرا آنگاه نااهلی و آشوب در جهان پدید می آید. کسی که هیربدستان را برمیگزیند تا اوستا و زند و فرهنگ و پیشه بیاموزد، نباید از بدکاران، درس و آموزش بگیرد زیرا روان خودش بدتر میشود. به بدکاران نااهل نباید اوستا و زند را چشانید زیرا گناهان را در جهان، بیشتر رواج میدهند.
{} هر کس که با «خرد ذاتی» اش، نگریستن و بصیرت را بداند، آنچه که از اوستا و زند پیداست را بهتر در می یابد. و هرچه با «خرد شنیدنی» و اکتسابی پیداست، بهتر میداند. مینوی یزش یعنی نیایش روحانی، به یاری نی-رنگ و افسون گات ها یعنی آیین و دانش زرتشت، فره ی پرهیزگاران را پاک نگه میدارد. خشنودی همه ی مینوان و رنج همه ی دیوان از ستایش مینوی گاتهاست. به این مینوان، بسی کارهای نام اور واگزار شده است.
{} هنگام آموختن اوستا، باید که درست و راست اموزند و به اهستگی و ساکنی بخانند. و ان کس که اموخته است باید پیوسته در خاندن و به یاد داشتن، بکوشد. بهدینان می باید که پیش هیربدان و استادان، خط اوستا را بیاموزند تا در خاندن نیایش و یشت، خطا نرود.
{} سراسر هستی مان: تن، استخان، جان، پیکر، توش، بوی، روان و فر-وشی (فر-وهر) را فراز می آوریم و این همه را در خور پیشگاه گاتهای راست (سروده های زرتشت)، میدانیم که شاه رادان و پاکان است. گاتها پناهگاه و نگاهدار و خورش مینوی ما هستند؛ برای روان ما، خوراک و پوشاک میباشند. باشد که در جهان دیگر، پس از جدایی تن و بوی (نیروی دریابنده)، گاتها به ما پاداش نیک و بزرگ و پاک، ببخشد.

{} ستود یَشت (ستَوُتَ یسنیَه، نخستین نسک اوستا) را می ستاییم که نخستین دادنامه ی جهان است؛ آن که برشمرده شده، دو چندان گفته شده، آموخته شده، آموزش داده شده، استوار داشته شده، ورزیده شده، یه یاد سپرده شده، از بر خوانده شده، و ستوده شده است و جهان هستی را به خواست خویش، نو کند. باشد که آیه های «ستود یشت» به نزد ما آیند؛ با نیرو، با پیروزی، با تندرستی، با درمان، با فراوانی، با بالندگی، با آمرزش، با یاوری، با نیک خواهی، با اشه (عشق و راستی)، با رادی و با دهش. مزدای توانا، آن آیه ها را پیروزمند و جهان آرای بیافرید؛ برای نگاهبانی از جهان عشق و راستی، و یاوری به پاداش گیران و پاداش بخشان.

گزارش: سوشیانت مزدیسنا (امید عطایی فرد)

۱۳۹۰/۰۳/۲۰

راه امید

من در میان کتابها بزرگ شدم، زیرا پدرم (احمد عطایی) یکی از پیشکسوتان نشر بوده است. کتاب همانند خوراک و پوشاک، بخشی جدا ناشدنی از زندگیم به شمار میرفت. و به راستی، به قول شادروان «یمینی شریف»، کتاب، دوستی دانا و مهربان مینماید.
نوجواني بيش نبودم كه ناگاه شیفته و عاشقش شدم!! هرجا تصویر و نوشته ای درباره اش میدیدم با شور و شوق نگه میداشتم. شب و روز با او سخن میگفتم و برایش مینوشتم. از او زیباتر و باشکوهتر  ندیده بودم. با آنکه بسیار دلاور بود، اما از شرم و آزرمی شگرف نیز برخوردار مینمود... بعدن همه‌ی جوانیم را به پایش ریختم... و میدانم که روزی خواهد گذاشت تا در آغوش پر مهرش به خوابی ابدی فرو روم! او، عشق ابدی من: ایران!
در روزگار جواني راههای زیادی پیش رویم بود؛ هم نسلانم هر کدام به راهی رفته بودند: یکی کوچيده و ایران را فراموش کرده بود؛ دومی مجاهد خلق شده بود؛ سومی چریک فدایی؛ چهارمی پانکي و هیپی؛ پنجمی با ریش و تسبیح؛ ششمی مصدقی و ملی مذهبی؛ هفتمی کاسب و دلال؛ هشتمی بیغ و خنثا؛ نهمی الکلی و معتاد؛ و من در میان این غوغا، در روز روشن، چراغ به دست به دنبال پیر مغان، راه ایران شناسی را برگزیدم که دشوارترین راه بودهرچند آسان مینمود: يك راه و هزار چاه!
در سال 1364 خورشيدي، زمانی که بیست ساله بودم کانون ایرانشناسی جوانان (کاج) را در ايرانخانه‌ي كوي قباديان بنياد نهادم: نشستهای خانگی درباره تاریخ و فرهنگ ایران که از کودک تا کهنسال در آن شرکت میکردند. این کانون به یاری جوانان دبیرستانی و دانشجو بازتابهایی در مدرسه ها و دانشگاه ها داشت. و سرانجام به گونه‌ای تصاعدی بی آنکه بچه‌های حلقه‌های بعدی با من مستقیمن تماس داشته باشند، رشد کرد...
و یک دهه پس از آن، در سال 1372 انجمن شاهنامه دوستان ایران (اشا) را پایه گزاری کردم: کوششهایی برای جا انداختن شاهنامه در میان مردم و پارسی بانی و آشتی دادن آنها با شعر ناب پارسی در برابر یاوه سراییها!
از آغاز دهه 1370 بود که نشستهای دانشنامه را نیز در کنار کارهای دیگر برگزار کردم. فراموش نمیکنم که در سرمای زمستان ساعت 7 بامداد دور هم گرد می آمدیم و درباره شاخه های گوناگون، پژوهش میکردیم و سپس بر سر کار یا شغل یا دانشگاه میرفتیم... و نیز در دیگر فصلها کمابیش این نشستها ادامه داشت.
در سال 1375 دوره های آموزشي عرفان آریایی را آغاز كردم: از گفتار به کردار درآوردن اندرزها و طریقت مهر. این دوره ها برای من بسیار دشوار و جانکاه بود، زیرا تازه دریافتم با چه مردمی روبرو هستم!
آري! خروش خاطرات، آوار واژگان، سرشک سرنوشت... سالهای جوانیم برای میهنم خوش سوخت!
بیش از یک ربع قرن، ده ها تن، از خردسال تا کهنسال در این ايران‌خانه گرد آمدند تا از ایران بگویند و بشنوند؛ ايشان برای نخستین بار با نمادهای ملی بسان فروهر و چلیپا آشنا شدند و سرود "ای ایران" را شنیدند. با شاهنامه خوانی، آتش میهن پرستی را فروزان نمودند و به خودباوری رسیدند. با دوره های همافری (عرفان آریایی) از گنجینه های کاربردی (و نه صرفن موزه ای) فرهنگ ایران آگاه شدند و به پرورش جان و روان خویش پرداختند.
ایرانخانه‌ی ما پزیرای پژوهندگان و استادانی بود که این سرای را دانشکده ای خودمانی اما بس علمی، برای دانشخواهانی ساختند که نه از بهر ورق پاره ای، بلکه از برای ثبت شدن عشقشان بر جریده ی عالم، از دور و نزدیک به اینجا می آمدند تا خوشه‌ای از تاک تاج نشان ایران زمین بچینند.
و سپاسگزارم از یزدان و از پدر و مادری فرهنگ دوست که با مهربانی و شکیبایی، میزبان بیش از یکهزار نشست ایرانشناسی بودند.
باري! و اما در گستره‌ي ايرانشناسي، از آنجا که در بسیاری از پهنه‌ها، پژوهشی در کار نبود و یا پژوهندگان دارای بینش درستی نبودند، با کوششی پر دامنه به کار پرداختم و در انجمنها و همایشها و سخنرانیهایم، هميشه به دور از هرگونه سیاست بازی و جریان سازیهای ایدئولوژیک، تنها به زمینه‌ها و برنامه‌های فرهنگی پرداختم و کوشیدم راه راست و روشن را که همانا میهن پرستی ناب بود، به جوانان وطنم نشان دهم؛ و در اینجا فهرست فشرده ای از دستاوردهایم را یادآور میشوم:• ارایه دیدگاه و گمانه‌هایی نوین در استوره‌شناسی ایرانی و رمزگشایی داستانها.• بازسازی اوستا بر پایه متنهای پهلوی و ترجمان پارسی.• ترجمانی تازه و متفاوت، از پاره‌ای از بندهای گاتها.• ویرایش شاهنامه فردوسی.• یافتن و ساختن واژگانی در برابر کلمات بیگانه.• بررسی بنیادها و مبدا تاریخ ایران که دستکم به ده هزار سال میرسد.• کاوش در فلسفه سیاسی و جامعه شناسی ایران باستان و آیین شهریاری.• یافته‌ها و کشفیاتی درباره بناهای باستانی.• نگارش داستانهایی درباره چهره های استوره‌ای.• دانشنامه ایران باستان.
امیدوارم این خویشکاری برای میهنم به بار و ثمر نشسته باشد.

۱۳۸۹/۰۹/۲۳

چکامه ی شب یلدا


چکامه ی شب چله

تصنیف و آهنگ: امید عطایی فرد

شب زاد میتراست، آهرمن ، میراست
روشنی آمد، جشن ما یلداست (2 بار)
ماه دی، ماه می، آمده شادان باش
نای نی، تاج کی، سر زده تابان باش
پاورچین، از پرچین، شب چله میرسد
با دستچین، خبرچین، یلدای ما میرسد
بنشین بر خوان خورشید، از خم خانه ی جمشید
پیمانه ای لبریز کن، ز رنج و غم پرهیز کن
بگشا شهنامه را تو ، دل ز شهان، آرا تو
چون یاد آری ز ایران، گردی چو کوه، خارا تو (2 بار)
این چه رهیست؟ این چه شبیست؟ این چه مهیست؟
آن چه دریست؟ آن چه پریست؟ آن چه کسیست؟
شب زاد میتراست، آهرمن ، میراست
روشنی آمد، جشن ما یلداست (2 بار)



۱۳۸۹/۰۹/۲۱

روز آزربایگان

پرده ای از استاد رسام ارژنگی
به یادبود 21 آزر ماه سال1325

روز رهایی آزربایجان از چنگال میهن فروشان

۱۳۸۹/۰۹/۱۰

تاق بستان

برگرفته از کتاب: تذکره مختصر شعرای کرمانشاه و (انجمن های
ادبی – مطبوعات)/ تالیف: باقر شاکری/ مدیر روزنامه ی خسروی.چاپ   1337 شمسي.

عبدالرحمن پارسا فرزند شیخ محمد رستگار و جدش حاج محمدحسین تویسرکانی متخلص به
مجنون در سال 1288 شمسی در تویسرکان متولد شده و پس از تحصیلات مقدماتی از تویسرکان
به تهران رفته و به تحصیل علوم عالیه ادبی پرداخته و اکنون در شمار نویسندگان و
شعرای خوب کشور به شمار است.
دیوان شعر پارسا متجاوز از پنج هزار بیت است که غالبا در روزنامه ها و مجلات کشور
ایران و کشورهای پارسی زبان از قبیل افغانستان، پاکستان چاپ و انتشار یافته است.
پارسا تویسرکانی در سنوات 1307 تا 1314 در کرمانشاه مأموریت داشته و قصیده ای به
نام تاق بستان در همان موقع سروده که در روزنامه تاق بستان که چهار شماره به مدیریت
عبدالرسول پشمی انتشار می یافت چاپ نموده که مورد توجه میرزامحمدخان قزوینی واقع، و
در کتابِ ایران نو تألیف پرفسور مولوی به زبان انگلیسی به سال 1318 شمسی در کراچی
چاپ شده است.
اینک قصیده ی تاق بستان:


تاق بستان
عبدالرحمن پارسا تویسرکانی

ای حصارِ گیتی از تاقِ تو صاحب اعتبار
نیست همسنگِ تو کاخی اندراین نیلی حصار
نقشِ ایوانت، جلال و جاهِ ایران را سند
تاقِ بی جفتت شکوهِ باستان را یادگار
ای به جا مانده چو فکر دانشی- مردان متین
وی بپا مانده چو عهدِ نیک مردان استوار
در دلِ هر شمسه داری عشوه ی شیرین نهان
وز لبِ هر شرفه سازی عشقِ خسرو آشکار
ای به فخر و عِزّ و رتبت بر، به کیوان سوده سر
وی به مجد و شأن و شوکت بر جهان منت گذار
واقفی بر سرگذشتِ دولتِ ساسانیان
شاهدی بر ماجرای تازی و ترک و تتار
ای همایون کاخ، فرخ مطلع و فرخنده پی
ای مشیدِ قصر نیکوطالع و زیبا نگار
نقشهای صفه ات، رشک نگارستانِ چین
نقشِ عبرت خوانمت یا طرفه نقشِ روزگار؟
ای به سینه ثبت کرده نقشِ پاکِ زردهِشت
وی به کف بگرفته لوحِ اعتبار و افتخار
تاق بستانی و پیدا از تو، فّرِ باستان
کاخِ پرویزی و ظاهر از تو مجد و اقتدار
ای به خاکت خسروان بابل و رُم، سوده سر
وی به پیشت قیصر و خاقانِ چین، افکنده بار
دیو را مانی به هیبت، حور را مانی به چهر
خود شگفتی دارد از این زشت و زیبا روزگار
گرنه شیری، از چه جا بگزیده ای در پای کوه
گرنه دیوی از چه برپا مانده ای سالی هزار
***
دیرگاهی شد که از دورِ سپهرِ سرد مِهر
ماند ماهت در محاق و اخترت در انکسار
نه فروزان آتشی د یدی، نه فرزان موبدی
نه شهانِ شیراوژن، نه مغانِ زند یار
نه فریدونی که پردازد به دفعِ اجنبی
کاوه ای نه، تا برافرازد به پیشت کاوه سار
اسپهان را کاوه ای، نه پارس را کیخسروی
سیستان را رستمی، نه بلخ را اسفندیار
اردشیری نه، که تا باز آرد آیینِ بهی
شاهپوری نه، که بندد تازیان را بنده وار
نه یکی پرویز آسا، شهربند و شهرگیر
نه یکی بهرام سان در رامش و سور و شکار
***
تکیه زد بر بارگاهِ عدلِ کسرا، دیو ظلم
تیشه زد بر پایگاهِ جاهِ دارا، ماهیار
میهنِ زرتشت را شد ترک و تازی، پاسبان
مسکنِ جاماسب را شد گرگ و روبه، پاسدار
ترک و تازی، ترکتازِ عرصه ی میدان شدند
جایِ مُل پاشیده خون و جای گل، روییده خار
گشت ایران جایگاهِ بزم و رزم این و آن
بزم های ننگ خیز و رزم های ننگ بار
***
از چه اینک زاغ در طرفِ تو می جوید مکان؟
از چه اکنون جغد بر بامِ تو می گیرد قرار؟
ای زده پهلو به چرخ از سِطوت و عِزّ و شرف
وی زده طعنه به خورشید از ثبات و از وقار
هان! چه دیدی با همه سنگین دلی زین چرخِ پیر
همچو ماتم دیدگان افشانده ای بر رخ غبار
ای شکسته چون دلِ من، این شکست اندر تو چیست؟
تا کدامین اتفاقت بر دل آمد ناگوار!؟
کینه توزی عرب آورد بر پشتت شکست؟
یا شدستی دل دو نیم از جورِ ترکِ نابکار؟
ای ز حسرت کرده اشکِ دیده بر دامن روان
ای ز همت کرده لعلِ سفته بر گیتی نثار
سلسبیل است این که می ریزد ز دامانت به دشت
چشمه ی خورشید باشد این که داری در کنار
***
ای عَلَم افراشته بر چرخ، هان بر خود ببال
خاطراتِ دلپسندت هست در سقف و جدار
یک طرف آراسته بزمِ طرب، شاه اردشیر
یک طرف پرویز، بر شبدیزِ پیل افکن سوار
ای به زیبایی بهشت و ای به نیکویی بهار
چون بهشتی پُرنگار و چون بهاری مشکبار
خود بهشتی،  کی بهشت این سان فزاید خُرمی
خود بهاری، کی بهار این گونه باشد پایدار
راست پنداری، چو شیری مانیا بگشوده کام
جلوه گاهت مرغزار و تکیه گاهت کوهسار
شد خموش آتشکده، لیکن به جایش خلق را
ماند دایم سینه ای سوزان و قلبی از شرار
ما به امیدِ طلوعِ اخترِ بخت سعید
آن شنیدی روزِ روشن هست بعد از شامِ تار؟
_________________________
شمسه: آنچه که از فلز به شکل خورشید سازند و بالای قبه و مانند آن نصب کنند.
مشید: برافراشته، مرتفع، محکم، استوار.
شرفه: هر یک از مثلث ها یا مربع هایی که نزدیک به هم در بالای قصر یا دیوار گرد
قلعه و شهر بنا کنند؛ کنگره.
سطوت: ابهت، وقار.
سلسبیل: آب شیرین و گوارا.

۱۳۸۹/۰۹/۰۸

تاریخچه ای از ساخت نخستین سماور در ایران





متن زیر خاطره یکی از صنعت گران ایران در عهد قاجارهاست. او که با پشتیبانی امیرکبیر مسئول ساخت سماور در کشور شده بود تا نیازی به واردکردن این ابزار نباشد و یکی از پایه های اقتصاد و تولید ملی گذاشته شود با سقوط امیر مورد هجوم عناصر دستگاه استبداد قرارگرفته از کار باز مانده و حتی به فقر و مسکنت کشیده می شود. خاطره زیر را بخوانید که قصه ای پرآب چشم است و می رساند که گویی در ایران قاجاری ، کارو تولید و خلاقیت ، خاطرهای کسانی را برمی آشفته است


 مرحوم حاجي ابراهيم خان صديق الممالك كاشي، لله مرحوم صديق الدوله فرزند اكبرشاهزاده ظل السلطان، - مسعودميرزا- حكايت مي فرمودكه من با جمعي از بزرگان خدام شاهزاده مسرتي سرشار داشتيم و  در بساط انبساط مشغول عيش و نشاط بوديم و اتفاقاً فقيري پير پيدا شده سؤال نمود و عيدي خواست.
ما هر يك مقداري شاهي سفيد به او داديم. چون شست خويش را پر از سيم ديده نسيم مسرتي بر خاطر هوي وزيده و با بشاشتي تمام گفت سرگذشتي دارم كه قابل استماع است، اگر اجازت دهيد عرض كنم. خوشروئي و چرب زباني او ما را بر آن داشت كه اجازتش داديم.
گفت در تاريخي كه چراغعلي خان زنگنه از طرف اميرنظام به حكومت اين ولايت منسوب بود و تمام اشرار اين شهر را سركوب نموده و اهالي به نعمت امنيت نايل شدند، من به سن 24سالگي بودم و بجز مادر و عيال كسي را نداشتم و به صنعت دواتگري معيشت خود را مي گذرانيدم.
یك روز فراشي از طرف حكومت به بازار ما بيامد و تمام دواتگران را كه بيش از چهل نفر بودند بدارالحكومه برد و به حاكم حضور ما را در آنجا عرض نمود. حاكم همه را نزديك خواسته و پرسيد كدام يك از شما در صنعت دواتگري از ساير استادتر و كاملتر است؟ ما با هم مدتي به مشاوره مذاكره نموديم تا استادي دو نفر از ما مسلم و منتخب شد و امتياز ايشانرا همه اعتراف نمودند و يكي از آن دو نفر من بودم. حاكم فرمود شما دو نفر به تالار بياييد و سايرين مرخصند كه پي كار خود بروند.
چون به تالار رفتيم بعضي مسائل از ما بپرسيد. آنگاه مرانگاه داشته ديگري را مرخص نموده و به من فرمود كه اتابك اعظم اميرنظام ترا در طهران خواسته و مي بايد همين ساعت سفر كني و مكتوبي بمن داد كه به اميرنظام برسانم.
من عرض كردم اطاعت مي كنم اما بايد به خانه بروم و زندگي مادر و عيالم را در غياب خود ترتيب بدهم. فرمود مخارج بازماندگان ترا خود مي رسانم و شما از همين جا بايد حركت كنيد و بجائي نرويد.    سپس پنج اشرفي زر مسكوك براي مصارف راه به من داد و يك نفر را امر كرد كه مركوبي اجاره كرده و مرا سوار نموده بدون تأمل از شهر خارج نمايد و چون بدارالخلافه رسيدم به ديوانخانه سلطنتي رفتم و مكتوب حاكم را به توسط يكي از ملازمان به اميرنظام رسانيدم.
طولي نكشيد كه مرا در مجلس خويش بخواست و چون ابهت و همينه و احتشام مجلس مبهوتم كرده و هراسناكم نموده بود، اميرنظام ملتفت حالم شده و به خوشروئي و ملاطفت با من آغاز سخن كرده و در پيش روي خود را مرا بنشانيد و ساعتي با سايرين خود را مشغول داشت تا حالت طبيعي كمن بجاي آمده و هراسم باستيناس مبدل شد .
آنگاه بخادمي فرمود كه آن سماور را بياور. تا آن زمان سماور نديده و اسم آنرا نيزنشنيده بودم و معلوم شده كه غالب حضار چون من بي خبر از سماور بودند. پس مجمعه بزرگي مابين من و اميرنظام بگذاشتند و سماوري متوسط الجثه در آن جاي دادند و منقلي پر از آتش و ظرف آبي بياوردند. اميرنظام بدست خويش سماور را آب و آتش بنمود و تمام اجزاء سماور و خواص آنها را از دودكش و شير و بادگير و غيرها بيان فرمود، و چون آب بجوش آمد مقداريرا از شير بدفعات خارج نمود سپس امر فرمود تا سماور را از آب و آتش خالي كردند و خشك نمود بياوردند و بمن داد تا كاملاً داخل و خارج و اعالي و اسافل آنرا با تأني تمام بديدم و ترتيب ساختن آنرا در خاطر خويش مرتب نمودم.
پس از آن فرمود مي تواني سماوري مانند آن بسازي تا عموم ايرانيان از چنين متاعي محروم نمانند و محتاج به طلب آن از ممالك خارجه نباشند؟
عرض كردم بلي مي سازم.
گفت هرگاه نظير آنرا بسازي امتياز آنرا كه نيكو سرمايه و ثروتي است بتو مي دهم و چند اشرفي طلا به من داد تا در تهيه آن بكار برم.
و سماور را برداشته به بازار آمدم و دكان عم خويش كه از اين پيش به طهران آمده و مشغول دواتگري بود پيدا كردم، و در آنجا تا يك هفته سماوري كه از هر جهت مطابق با اصل بود بساختم و هر دو را در بغل گرفته به خانه امير نظام  رفتم و بنظر وي رسانيدم. و بدقت هر دو را بديد و با هم بسنجيد و آفرينها گفت و تحسينها نمود و مسرتي هر چه تمامتر حاصل فرمود و امر كرد كه هر دو را به دكان عودت دهم و روز ديگر در ساعتي معين هر دو را برداشته به ديوانخانه حاضر شوم، و دستور داد كه چون حاضر شدي بر در اطاق كه با من روبرو مي شوي چند دقيقه ساكت بايست،  پس از آن با صدائي رسا مرا مخاطب ساخته بگوي اي وزير ايران با صنعتگران و كارگران ممملكت ميخواهي اين قسم رفتار كني كه مدتي من با هزار اميد بايستم و تو ملتفت من نشوي؟
من گفتم جرأت چنين جسارتي مرا نيست امير نگاهي مهيب به من كرده فرمود دستور تو همين است كه گفتم. من بشدت مرعوب و مضطرب شده و باشاره او برخاستم و سماورها را برداشتم و برفتم. و روز ديگر كه در موقع مذكور حضور يافتم، مرا بديد و خود را به ملاحظه مكتوبي مشغول داشت تا من پس از تأملي خطابه خويش را خواندم وزير نيز با آنكه جمعي كثير از اعيان و اشراف در آنجا بودند، از جاي برخاست و عذرها خواست و تا نصفه اطاق براي گرفتن و ديدن سماور پيش آمد و هر دو را بگرفت و به حاضرين نيز نشان مي داد و تشخيص كار ايران را از صنعت روس از ايشان مي خواست و غالب امتياز نمي دادند. تا خود علامت كار خويش را به ايشان نمودم و امتحان آب و آتش كردن آنرا دادم. آنگاه امير نظام با ملاطفتي تمام پرسيد كه مزد و قيمت مواد سماور شما به چه مبلغي تمام شده است؟
عرض كردم سه تومان.
آنگاه يكي از كتاب و منشيان خود را مخاطب ساخته و فرمود فرمان امتياز سماور سازي را به نام اين استاد رقم كنيد كه تا پانزده سال در تمام مملكت محروسه ايران مخصوص اوست و احدي بدون اجازه و رضايت او حق ساختن ندارد، و مي بايد يك دستگاه را از سه تومان و نيم بيشتر نفروشد.
و نيز نامه اي به حاكم اصفهان بنگاريد كه هر محل مناسبي را اين استاد معين كند خريداري كنيد و به هر قسم كه بخواهد عمارت نماييد و به وي بسپاريد كه كارخانه سماورسازي باشد، و هر مبلغي كه به جهت فراهم نمودن آلات و ادوات دواتگري لازم باشد به او بدهيد و به خرج ديوان اعلي منظور داريد.
و بالجمله روزانه ديگر فرمان شاهي و رقمي كه به عنوان حاكم بود با مخارج راه مرحمت فرموده روانه وطنم داشت. و چون به اصفهان رسيدم و نامه امير را به حاكم دادم يك نفر با من بفرستاد و زميني كه اختيار نمودم بخريد و به دستور من چند اتاق در آنجا بنا كرد كه در هر يك، يكي از كارهاي سماور را از چكش كاري و ريخته گري و پرداخت و چرخكاري و غيرها انجام نمايند. و نيز براي خريداري آلت دواتگري و قيمت برنج هر قدر كه لازم بود بخريد و بداد و تمام مخارج عمارت از عرصه زمين و اعيان و آلات دواتگري و ساير ملزومات بالغ به دويست تومان شد و از من قبض رسيد بگرفتند كه به خرج ديوان بياورند.
و من با شوقي بي اندازه و مسرتي سرشار مشغول كار شده و چند نفر از دواتگران را در كارخانه وارد كرده و تهيه يك صد دستگاه سماور را نموديم. و چون تمام اجزاء سماورها از لوله و پايه و آتش خانه و دسته و شير و بقيه اجزا آماده و مهيا شدند و موقع آن رسيد كه اجزاء هر يك را بهم وصل كرده و شروع به فروش آنها نماييم و از امتيازي كه دولت عليه ايران به من داده متمتع و برخوردار گرديم، كه دو نفر فراش قرمز پوش از طرف حاكم اصفهان وارد كارخانه شدند و قبض دويست تومان مرا با حكمي ارائه دادند كه مفاد آن گرفتن دويست تومان از من بود.
گفتم اين چه اشتباهي است كه واقع شده و چه ظلمي است كه روا داشته اند. من فرمان دولتي و حكم امير كبير را دارم كه اين وجوه را دولت مرحمت فرموده است. ايشان سخن را در دهان من شكسته و مشتهاي گران حواله سر و گردن من نموده، از شناسايي امير نظام تجاهل كرده و به او سقطها گفتند و دشنامها دادند. فهميدم كه كار دگرگون شده و امير نظام از ميان رفته است.

منبع: نامه هاي امير كبير
از میان ایمیل های دریافتی

۱۳۸۹/۰۹/۰۴

ساسانیان


امید عطایی فرد

یادداشت: ساسانیان تبار خود را به ساسان پسر بهمن (اردشیر هخامنشی) می رساندند. سرسلسله ی ساسانیان «اردشیر بابکان» پس از یک رشته جنگها با شاهان کوچک و بزرگ ایران، یک دولت مرکزی و حکومتی بنا نهاد. ساسانیان که واپسین دودمان ایران آریایی بودند، مانند پیشینیان خود، در پاسداشت و بزرگداشت میهن کهنسال خویش، بسی کوشیدند.
سرزمینهای ایران بزرگ در سنگ نبشته ی «شاپور یکم» چنین است: پارس، پارت، خوزستان، میشان، آسورستان، ادیابنه، عربستان، اتورپاتکان (آذربایگان)، ارمنستان، گرجستان، ماهلونیا، آلبانیا (اران)، تورستان، مکران، پردان، هند، کوشان شهر، سغد، چاچ. به این سرزمینها، گه گاه شهرهایی نیز افزوده می شد؛ مانند انتاکیه، ترسه و قیصریه.
ریچارد. ن. فرای: تاریخ سیاسی ایران در دوره ی ساسانیان
ساسانیان عقیده داشتند که بر ایران مقدر شده است بر سرزمینهایی فرمان براند که روزگاری در دست هخامنشیان بوده. ساسانیان در تحقق زودگذر بلندپروازی های خود برای احیای شاهنشاهی هخامنشی، در اواخر پادشاهی «خسروپرویز» به گسترش متهورانه ی قلمرو خود پرداختند اما شمار نیروهای ایرانی بسیار کمتر از آن بود که بتوانند چنانکه باید، مصر و فلسطین و آناتولی را نگه دارند و بر آنها فرمان برانند.
ک . ا . باسورث: ایران و تازیان پیش از اسلام
ایران به عنوان بخشی از مبارزه اش با «بیزانس»، از پیش از سده ی ششم میلادی می کوشید تا از طریق شاهراه تجاری و فرهنگی شناخته شده ی حیره-مکه، حتی در مکه و یثرب (مدینه) اعمال نفوذ کند. ایران از طریق کارگزاری قبایل یهود، پاره ای اعمال حاکمیت در مدینه می کرده. عمان از لحاظ جغرافیایی به رشته کوههای زاگرس در جنوب ایران تعلق دارد، نه دشتهای مشرق عربستان؛ و در تاریخ خود، زمان درازی با ایران پیوستگی سیاسی و فرهنگی داشته است. این سرزمین در دوره ی ساسانیان، پاسگاه برون مرزی ایران و حلقه ی ارتباطی در زنجیره ای از مواضعی بوده که شاهنشاهان ایران می کوشیدند از این مواضع، بازرگانی اقیانوس هند را زیر نظارت خود بگیرند و جای پایی در نواحی حاصلخیز «حضر موت» و «یمن» به دست آورند. ایرانیان عمان را به نام «مزون» می شناختند و به گواهی کتیبه ی «نقش رستم» گویا با این نام، بخشی از شاهنشاهی «شاپور یکم» تلقی می گردید. پاره ای از افراد قبیله ی «بکری عجل» در بحرین در میان مهاجران کشاورزان ایرانی که از استخر فارس به اینجا آمده بودند زندگی می کردند و جذب آنها شده بودند.[1]
محمدی ملایری: تاریخ و فرهنگ ایران / پیوست ها
میان عمان و عدن که یکی از مراکز مهم دریانوردی و بازرگانی ایرانیان بوده، در ماخذ غربی و شرقی، نام دو محل دیگر در سواحل این دریا برده شده که ذکر آنها با نام ایران قرین است. یکی محلی است که در کتاب «گردش پیرامون دریای اریتره» به نام Asieho ذکر شده و محل آن را در مجاورت «ظفار» که از توابع «شحر» به شمار می رفته، نشان داده اند ... بندر دیگری بوده که «مسعودی» نام آن را «مثوب» نوشته و نشانی آن را در ساحل «حضرموت» یکی از مناطق سه گانه ی یمن داده... مرکز دریایی مهم دیگری که ایرانیان از دیرباز در آنجا اقامت گزیده و آنجا را مرکز تجارت خود با شرق و غرب، و سواحل آفریقا کرده بودند، بندر عدن بود. از این گفته ی «مقدسی» (که خود مدتی در عدن ساکن بوده) که ساکنان آنجا ایرانی هستند ولی زبانشان عربی است، چنین برمی آید که سابقه ی اقامت ایرانیان در آنجا به زمانهای خیلی قدیم و حتی قدیمتر عمان می رسیده که زبان خود را فراموش کرده بوده اند، ولی با این حال باز هم آداب و رسوم خود را زنده نگه می داشته اند ... دیگر از این مراکز ایرانی در حاشیه ی عربستان، بندر «جده» است که آن هم از دورانی بسیار قدیم، زیستگاه بازرگانان و دریانوردان ایرانی بوده. در کتاب «تاریخ مدینه جده» آمده که این بندر را ایرانیان پیش از اسلام ساخته بودند ... سیطره ی ایران در دریانوردی و بازرگانی در جنوب عربستان و سواحل هند و آفریقا موجب ناخشنودی دولت روم بوده.
ریچارد . ن . فرای: میراث باستانی ایران
از سکه های بعضی از فرمانروایان کوشانی ساسانی می توان دریافت که ایرانیان دست کم بر بخشی از قلمرو کوشان در سراسر پادشاهی «شاپور دوم»، فرمانروا بودند ... امپراتوری هیتالیان در مشرق ایران و شمال غربی هند، اصلاً ایرانی بوده است ... به روزگار شاپور، پادشاهی کوشان و دیگر بخشها به راستی جزو شاهنشاهی به شمار می آمدند ... بیشتر ماورای قفقاز، جزو قلمرو شاهنشاهی بوده است.
یادداشت: برپایه ی پژوهش «مارکوارت» ناحیه ی لنگه (دانگاله) از سرزمینهای وابسته به ایران بوده است. «لنگلیج» امروزی در قسمت جنوبی «غوزدر» در ناحیه «ودّ» است. سکه های کشف شده در شمال شرقی هندوستان با خطوط هندی و پهلوی به طور قاطعانه نشان می دهد که در این نواحی در زمان خسرو دوم [پرویز] حداقل مستقیماً از شاهنشاه ایران متابعت می کرده است. مسأله پر ارزش در اینجاست که همه ی سکه ها با سجع «خسرو-شاهنشاه» بر روی قسمت فوقانی سکه، و نیم تنه ی خدای خورشید «مولتان» منقوش است.[2]

شاهنامه فردوسی :
[اردشیر بابکان:]
به بغداد بنشست بر تخت عاج // به سر برنهاد آن دل افروز تاج
[از میان شش شارستان(شهر) اردشیر بابکان:]
دگر بوم «میسان» و رود فرات // پر از چشمه و چارپای و نبات
[در آغاز پادشاهی شاپور پسر اردشیر:]
خروشی برآمد ز هر مرز و بوم // ز «قیدافه» برداشتند باژ روم
چو آگاهی آمد به شاپور شاه // بیاراست کوس و درفش و سپاه
همی راند تا پیش «التونیه» // سپاهی سبک بی نیاز از بنه ...
به «التونیه» در ببود روز هفت // ز روم اندر آمد به اهواز رفت
[در زمان شاپور پسر اورمزد:]
چو آگاهی آمد به شاپور شاه // که اندر «نصیبین» ندادند راه ...
بکشتند زیشان فراوان سران // نهادند بر زنده بند گران ...
یکی شارستان کرد دیگر به «شام» // که «پیروز شاپور» کردش به نام
[پس از آنکه «بهرام گور» در یمن پرورش می یابد، «منذر»:]
فرستاد هم در زمان رهنمون // سوی «شورستان» سر کشی بر هیون
سه موبد نگه کرد فرهنگ جوی // که در «شورستان» بودشان آب روی ...
بر آراست منذر چو بایست کار // ز شهر «یمن» هدیه ی شهریار
[بهرام گور:]
ز نخجیر گه سوی بغداد رفت // خرد یافته با دلی شاد رفت ...
چو آگاهی آمد به بهرام شاه // که خاقان به «مرو»ست و چندان سپاه ...
همی تاخت لشگر چو از کوه سیل // به آمل گذشت از در اردبیل
ز آمل بیامد به گرگان کشید // همی درد و رنج بزرگان کشید
ز گرگان بیامد به شهر «نسا» // یکی رهنمون پیش پر کیمیا
به «کشمهین» آمد به هنگام روز // که بر زد سر از کوه گیتی فروز ..
سپهبد ز «کشمهین» آمد به مرو // شد از تاختن چارپایان چو غرو ...
بیاسود در «مرو» بهرام گور // چو آسوده شد شاه و جنگی ستور
ز تیزی روانش مدارا گزید // دلش رای رزم بخارا گزید
به یک روز و یک شب به «آموی» شد // ز نخچیر و بازی جهانجوی شد
بیامد ز آموی یک پاس شب // گذر کرد بر آب و ریگ «فرب» ...
چو برگشت و آمد به شهر «فرب» // پر از رنگ رخسار و پر خنده لب
برآسود یک هفته لشگر نراند // ز چین مهتران را همه پیش خواند
برآورد میلی ز سنگ و ز گج // که کس را به ایران ز تُرک و خلج
نباشد گذر جز به فرمان شاه // همان نیز جیحون میانجی به راه
به لشگر یکی مرد بُد «شمر» نام // خردمند و با گوهر و رای و کام
مر او را به توران زمین شاه کرد // سر تخت او افسر ماه کرد...
چغانی و چگلی و بلخی ردان // بخاری و از غرچان موبدان
برفتند با باژ و بَرسَم به دست // نیایش کنان پیش آتش پرست
که ما شاه را یکسره بنده ایم // همان باژ را گردن افکنده ایم
[گفتار وزیر به بهرام گور:]
تو شاهی و «شنگل» نگهبان «هند» // چرا باژ خواهد ز چین و ز «سِند»
[نامه ی بهرام به شنگل:]
نیای تو ما را پرستنده بود // پدر پیش شاهان ما بنده بود
کس از ما نبودی همداستان // که دیر آمدی باژ هندوستان ...
به نزدیک شنگل نگهبان هند // ز «دریای قنوج» تا مرز «سند»
[عهدنامه شنگل:]
چو من بگذرم زین سپنجی سرای // به «قنوج» بهرام شاهست «رای»
[«فغانیش» شاه هیتال به «پیروز» ساسانی می گوید:]
که باشد مرا «ترمذ» و «ویسه گرد» // که خود عهد این دارم از یزدگرد
[خوشنواز فرمانروای هیتال:]
... نام یزدان بخواند // ز پیش «سمرقند» لشگر براند
[«سوفرای» سردار «بلاش» ساسانی:]
هم او مرزبان بُد به زابلستان // به «بست» و به «غزنین» و کابلستان ...
بیاراست لشگر چو پرتذرو // بیامد ز زاولستان سوی «مرو» ...
به «کشمهین» آورد چندان سپاه // که بر چرخ خورشید گم کرد راه
[خوشنواز:]
به «بیکند» شد رزمگاهی گزید // که چرخ روان روی هامون ندید
[قباد:]
وز آن پس بیاورد لشگر به روم // شد آن باره ی او چو یک مهره موم
همی کرد زان بوم و بر خارستان // از او خواست زنهار دو شارستان
یکی «مندیا» و دگر «فارقین» // بیامُختشان «زند» و بنهاد دین
[انوشیروان:]
جهان را ببخشید بر چار بهر // وز او نامزد کرد آباد شهر
نخستین «خراسان» از او یاد کرد // دل نامداران بدو شاد کرد
دگر بهره ز آن بُد «قم» و «اصقهان» // نهاد بزرگان و جای مهان
وزین بهره بود «آذرآبادگان» // که بخشش نهادند آزادگان
وز «ارمینیه» تا درِ «اردبیل» // بپیمود بینادل و بوم «گیل»
سوم «پارس» و «اهواز» و مرز «خزر» // ز «خاور» ورا بود تا «باختر»
چهارم «عراق» آمد و بوم «روم» // چنین پادشاهی و آباد روم
ز دریا به راه «الانان» کشید // یکی مرز ویران و بیکار دید ...
وز آن جایگه شاه لشگر براند // به «هندوستان» رفت و چندی و بماند
ز دریای هندوستان تا دومیل // درم بود با هدیه و اسپ و پیل
[منذر عرب:]
بدو گفت: اگر شاه ایران تویی // نگهدار پشت دلیران تویی
چرا رومیان شهریاری کنند // به دشت سواران، سواری کنند
[انوشیروان:]
به منذر سپرد آن سپاه گران // بفرمود کز دشت نیزه وران
سپاهی بر از جنگجویان به روم // که آتش برآرند از آن مرز و بوم
[انوشیروان در لشگرکشی اش به روم:]
چنین تا بیامد بر آن شارستان // که «شوراب» بُد نام آن کارستان
ز خارا پی افکنده در قعر آب // کشیده سرِ باره اندر سحاب...
بر او ساخت از چارسو منجنیق // به پای آمد آن باره ی جاثلیق...
وز آن جایگه لشگر اندر کشید // به راه بر دزی دیگر آمد پدید ...
که «آرایش روم» بُد نام اوی // ز کسرا برآمد به فرجام اوی ...
سپه را به هامون چو اندر کشید // برآورده ای دیگر آمد پدید
دزی بود با لشگر و بوق و کوس // کجا خواندندیش «قالینیوس»...
به «انتاکیه» در خبر شد ز شاه // که با پیل و لشگر بیامد به راه ...
گشاده شد آن مرز آباد بوم // سواری ندیدند جنگی به روم ...
جهاندار بیدار لشگر براند // به «شام» آمد و روزگاری بماند ...
از آن مرز چون رفتن آمدش رای // به «شیروی بهرام» بسپرد جای
تبیره برآمد ز درگاه شاه // سوی «اردن» آمد درفش سپاه
[پس از آنکه فرمانروی هیتال، فرستاده چین را که به سوی ایران می رفت، می کشد، خاقان چین:]
سپه را ز «قجغارباشی» براند // به چین و ختن نامداری نماند ...
ز جوش سواران به «چاچ» اندرون // چو خون شد به رنگ آب «گل زریون»...
[از سوی دیگر:]
ز «سغد» اندر آمد به جیحون سپاه // کشیده رده پیش هیتال شاه ...
ز بلخ و ز «شگنان» و آموی و «زم» // سلیح و سپه خواست و گنج و درم
ز «سومان» و ز «ترمذ» و «ویسه گرد» // سپاهی برآمد به هرسو به گرد
[خاقان چین هیتالیان را شکست می دهد و پس از دادن دختر خویش به انوشیروان:]
بپردخت سغد و سمرقند و چاج // به «قجغارباشی» فرستاد تاج
از این شهرها چون برفت آن سپاه // همی مرزبانان فرستاد شاه
[در شهرهای مرزی ایران زمین:]
وز آن پس بزرگان شدند انجمن // از آموی تا شهر چاچ و ختن
ز «چاچ» و «برک» تا سمرقند و سغد // بسی بود ویران و آرام جغد
چغانی و سومان و ختلان و بلخ // شده روز بر هر کسی تار و تلخ
بخارا و خوارزم و آموی و «زم» // بسی یاد داریم با درد و غم
ز بیداد و ز رنج افراسیاب // کسی را نبد جای آرام و خواب
چو کیخسرو آمد برستیم از اوی // جهانی برآسود از گفت و گوی ...
جهاندار کسرا کنون مرزها // بپذرفت و پرمایه شد ارز ما ...
از آن پس به هیتال و ترک و ختن // به «گل زریون» برشدند انجمن ...
بگفتند ک:ای شاه ما بنده ایم // به فرمان تو در جهان زنده ایم
[دیدار سرداران با شاهنشاه انوشیروان:]
سپاهی بیامد ز هر کشوری // ز گیلان و ز دیلمان لشگری
ز کوه «بلوچ» و ز دشت «سروچ» // گرازان برفتند گردان «کوچ»
[رزم کسرا با روم:]
چو آگاهی آمد به قیصر ز شاه // که پر خشم ز ایران بشد با سپاه
بیامد ز «عموریه» تا «حلب» // جهان کرد جنگ و پرجوش و جلب
سواران رومی چو سیصد هزار // حلب را گرفتند یکسر حصار
بیاراست بر هر دری منجنیق // ز گردان روم آنکه بُد جاثلیق
حصار «سقیلان» بپرداختند // کز آن سو همی تاختن ساختند
حلب شد به کردار دریای خون // به زنهار شد لشگر «باترون»
[یورش همه جانبه دشمنان ایران زمین در زمان هرمزد:]
بیامد ز راه «هری» ساوه شاه // ابا پیل و با کوس و گنج و سپاه ...
ز دشت «هری» تا درِ «مرورود» // سپه بُد پراکنده چون تار و پود
وزین روی تا «مرو» لشگر کشید // شد از گرد لشگر زمین ناپدید ...
وز آن روی قیصر بیامد ز روم // به لشگر به زیر اندر آورد بوم
ز شهری که بگرفت نوشین روان // که از نام او بود قیصر نوان
سپاهی بیامد ز راه خزر // کز ایشان سیه شد فزون از شمار
بیامد سپه تا به آب فرات // نماند اندر آن بوم جای نبات
[قباد:]
ز هیتال تا پیش رود «برک» // به بهرام بخشید و بنوشت چک
[آمدن سرداران نزد قباد:]
چو «شیران» و «وستوی» یزدان پرست // ز «عمان» چو «خنجست» و چون پیل مست
[خسروپرویز را:]
سپاهی بُد از «بردع» و «اردبیل» // همی رفت با نامور خیل خیل
ز «ارمینیه» نیز چندی سپاه // همی تاخت چون باد تا پیش شاه
چو آمد به «بغداد» زو آگهی // که آمد خریدار تخت مهی ...
چنین با بزرگان روشن روان // همی راند تا چشمه ی «نهروان»
[خسروپرویز هنگام گریز از بهرام چوبینه، در مرز ایران و روم:]
چنین تا به نزد رباطی رسید // سر تیغ دیوار تو ناپدید
کجا خواندندیش «یزدان سرای» // پرستشگهی بود و فرخنده جای ...
وز آنجا همی رفت تا مرز روم // به راه بیابان در آن خشک بوم
عنان را بدان باره کرده یله // همی راند ناکام تا «باهله» ...
از آن شهر هم در زمان برنشست // میان کیی تاختن را ببست
همی تاخت تا پیش آب فرات // ندید اندر او هیچ جای نبات ...
چنین تا بیامد بر آن شارستان // که قیصر ورا خنودی «کارستان» ...
وزان شارستان سوی «مانوی» راند // که آنر ا جهاندار مانوی خواند ...
به ابر اندر آورد برنده تیغ // جهانجوی شد سوی راه و ریغ
که «اوریغ» بُد نام آن شارستان // بدو در چلیپا و بیمارستان
[خسروپرویز:]
سپاهی گزین کرد ز آزادگان // بیامد سوی آذرآبادگان
سراپرده ی شاه بر «دشت دوک» // چنان لشگری گشن و راهی سلوک ...
ز لشگرگه آمد به «آذرگشسپ» // به گنبد نگه کرد و بگذاشت اسپ ...
وز آن جایگه شد به «اندیوشهر» // که بردارد از روز شادیش بهر
کجا کشور «شورستان» بود مرز // کسی خاک او را ندانست ارز
به ایوان که «نوشین روان» کرده بود // بسی روزگار اندر آن برده بود ...
به «بالوی» داد آن زمان شهر «چاج» // فرستاد منشور با تخت عاج ...
ز لشگر ده و دو هزار دگر // دلاور سواران پرخاشخر
بخواند و بسی هدیه ها دادشان // به راه «الانان» فرستادشان
بدیشان سپرد آن درِ «باختر» // بدان تا نیاید ز دشمن گذر
[نامه قیصر به خسروپرویز:]
روارو چنین تا به مرز خزر // ز «ارمینیه» تا درِ «باختر»
ز هیتال و ترک و سمرقند و چاج // بزرگان با فر و اورند و تاج
همه کهتران شما بوده اند // بر این بندگی بر گوا بوده اند
[پاسخ خسروپرویز به شیرویه:]
جز از باژ و دینار هندوستان // جز از کشور روم و جادوستان
جز از مصر و شام و دیار یمن // جز این شهرها تا به مرز ختن ...
همی تاختندی به درگاه ما // نپیچید گردن کس از راه ما
[در زمان یزدگرد سوم:]
عُمَر، سعد وقاص را با سپاه // فرستاد تا جنگ جوید ز شاه ...
بر این گونه تا ماه بگذشت سی // همی رزم جستند در «قادسی» ...
به بغداد بود آن زمان یزدگرد // که او را سپاه اندر آورد گرد
فرخزاد هرمزد با آب چشم // به «اروند رود» اندر آمد به خشم
به «کرخ» اندر آمد یکی حمله برد // که از نیزه داران نماند ایچ گرد
هم آنگه ز بغداد بیرون شدند // سوی رزم جستن به هامون شدند ...
ز پرمایه چیزی که آمد به دست // ز روم و ز «طایف» همه هر چه هست.



پی نوشت:
1.تاریخ ایران / کمبریج: از سلوکیان تا فروپاشی دولت ساسانی، بخشهای چهارم و شانزدهم.
2.ایرانشهر، 73 و 74.

بن مایه: عطایی فرد، امید. 1384. ایران بزرگ، انتشارات اطلاعات، رویه های 136 تا 142.