۱۳۸۸/۰۳/۱۹

ایران. اسلام. عرب (۴)


مدینه. سال ۲۳ هجری. «پیروز» ملقب به «ابولؤلؤ» اهل «فین» کاشان که به بردگی «مغیره» رفته، در کوچه‌های مدینه با دیدن خردسالان ایرانی که در جنگ نهاوند به اسیری رفته‌اند، میگرید و دست بر سر بچه‌ها کشیده و میگوید: عمر جگر مرا خورد.
در همین هنگام خلیفه هویدا میشود. پیروز میگوید:  ای امیر مؤمنان! مغیره خراج گرانی بر من نهاده است و هر روز دو درم میخواهد.
ــ ــ چه کارهایی میدانی؟
ــ درودگری و آهنگری و نقش کردن.
ــ ــ شنیده‌ام که ساختن آسیای بادی را نیز میدانی.
ــ آری میدانم؛ و تو را آسیایی سازم که در شرق و غرب، آن را حدیث کنند.
چهارشنبه بیست و دوم ذی‌الحجه در مسجد مدینه، صف نمازگزاران در پشت سر خلیفه، به سجود رفته بود. پیروز از صف اول به سوی امام جماعت بیرون رفت و با کاردی حبشی که در دو طرفش تیغه زهرآلود داشت، چند ضربه برق‌آسا بر عمر زد. و سیزده تن دیگر را که به یاری خلیفه آمده بودند زخمی کرد که شش تن از پای درآمدند. نمازگزاران او را دستگیر کردند و عمر را به خانه‌اش بردند. اما پس از چند روز عمربن خطاب مرد. پسرش «عبیدالله» افزون بر «پیروز»، دختر و غلام او را نیز به قتل رسانید. همچنین «هرمزان» سردار اسیر و اسلام آورده نیز کشته شد. علی بن ابیطالب به خونخواهی هرمزان و هواداری از اسیران ایرانی که در معرض کشتار بودند برمیخیزد.
سال ۲۵ هجری. شورش آزربایجان. استخر پارس. سال ۲۸ هجری. خلافت عثمان. به انتقام مرگ «عبیداله بن معمر» به دست پارسیان، مردم استخر کشتار میشوند.
طمیسه (تمیشه). سال ۳۰ هجری. مردم شهر از اعراب امان خواستند به شرط آنکه حتا یک تن نیز کشته نشود. اما سعید بن عاص همه را کشت بجز یک تن. در این لشگرکشی حسن و حسین نیز سعید را همراهی میکردند.
توس. «ماهوی سوری» به پیشواز شاهنشاه یزدگرد آمده است. «فرخزاد» برادر «رستم» سپهسالار جانباختة ایران به ماهوی پند میدهد:  این شاه را که از نژاد کیان است به تو سپردم. باید سوی ری بروم و نمیدانم چه هنگام این تاجدار را خواهم دید؛ زیرا از جنگ با آن نیزه داران، فراوان ایرانی به آوردگاه تباه شده‌اند. رستم که سواری چون او به گیتی نبود، به دست یک تازی زاغ‌سر کشته شد و بر من، روز، برگشته شد.
شهر مرو. سال ۳۱ هجری. بزرگان وموبدان که از اندیشه پلید «ماهوی» برای کشتن پادشاه آگاه شده‌اند، با خشم و خروش با او سخن میگویند.
رادوی: ای مرد بداندیش! چرا دیو چشم تو را تیره کرد؟ کار زشت تو آشکار میشود و پسرت، کاشته‌ی تو را درو خواهد کرد؛ برگ و باری که از آن خون خواهد چکید. بدان که پادشاهی و پیغمبری، دو گوهر در یک انگشتریست. دین یزدان را تباه مکن.
هرمزد خوراد: ای مرد ستمکاره! از راه پاک یزدان بازمگرد. خار به آغوش گرفته‌ای و دود به جای روشنی از آتش میخواهی. دل و هوش تو را تیره میبینم.
شهروی: این دلیری از چه روست؟ خون شاهان را مریز که تا رستاخیز بر تو نفرین خواهد بود.
مهرنوش: ای بدنژاد! که فرجام نگر نیستی. تو که تختگاه شاه را آرزو داری، بدتر از درندگانی. از سرنوشت زهاک و تور و افراسیاب و ارجاسپ، پند بگیر. این تاج گیتی فروز را تیره مکن. سپاه پراکنده را گرد آور و از شاه پوزش بخواه. و از خدای جهان آفرین بترس. او یادگاریست از ساسانیان که همه شهریارانش فرخ‌نژاد بودند.
سی‌ام خرداد ماه. سال ۳۱ هجری. دو پیشکار ماهوی، سردار جفاکار یزدگرد سوم، شبانه پیکر خونین شاه را به رود می‌اندازند. بامدادان راهبی مسیحی جسد را پیدا میکند و راهبان بی‌درنگ به آب میزنند و پیکر غرق شده را درمی‌آورند. همه مویه میکنند و اسقف میگوید:  ای آزادمرد تاجور؛ کسی تاکنون ندیده و نشنیده بود که بنده‌ای اینچنین به شهریارش بدی کند. نفرین بر ماهوی... دریغ آن دل و دانش و رای تو. دریغ از سوار هژیر و تخمه اردشیر.
در باغ کلیسا دخمه‌ای بلند ساختند. پیکر شاه را به کافور و مشک و گلاب آکندند و در دیبای زرد پوشاندند و در تابوت نهادند تا به سوی دخمه ببرند. راهبان در دنبال تابوت همچنان سوگواری مینمودند: ــ یزدان، روان تو را به نزد خویش برد و تنت را به ما سوگواران سپرد. ــ دریغ که شاه، لب بسته و دیگر تخت و تاج را نمیبیند. ــ ای شهریار جوان، اگر تو خفته ای اما روانت بیدار است و جانت گله‌مند. ــ ای نامبردار، تو رفتی و تختگاهت بهشت است.
و سرانجام این اسقف بود که در واپسین سوگچامه به پیکر شاه گفت: ــ ما بندگان توییم و جان پاک تو را نیایش میکنیم. دخمه‌ات همواره پر لاله باد.
سال ۳۱ هجری. سقوط شهر سرخس. تازیان تنها یکسد تن از مردم را زنده گزاشتند. کشتار و غارت مردم شهر مرو. سیستان در آتش میسوزد. عربها روز مهرگان در قلعه زالق به غارت مردم پرداختند. سپس به شهر «زرنج» روی آوردند. فرمانروای آنجا به نام «ایران بن رستم بن آزادخو» پس از برخوردهایی شدید، دست از جنگ میکشد تا با عامل خلیفه عثمان قرارداد صلح بنویسند. زمانی که به قرارگاه «ربیع بن زیاد» میرسد، با نمایه‌ای هولناک و چندش‌آور روبرو میشود. از اجساد ایرانیان، تختگاه و پشتی درست کرده بودند و عامل عثمان روی آنها نشسته بود. مردی بود دراز با لبهای کلفت و دندانهای بزرگ. «ایران بن رستم» به یارانش نجوا کرد: گفته‌اند که اهریمن در روز فرا دید نمی‌آید. اینک هیچ گمانی نیست که اهریمن را میتوان به چشم دید. و سپس بر آن اهریمن چهره بانگ زد:  ما بر این تختگاه خون‌آلود تو نمی‌آییم و همین جا بر فرش مینشینیم تا پیمان ببندیم. و بیش از این، شما تازیان به خونریزی نپردازید. «ربیع» در سیستان چهل هزار ایرانی را به بردگی گرفت.

۱۳۸۸/۰۳/۱۷

حافظ مهرآیین (۴۱)


{م.ص. نظمی افشار}
ذكر
(غزل شمارة 55)
تيمار غريبان سبب ذكر جميل است/جانا مگر اين قاعده در شهر شما نيست
(غزل شمارة 83)
مردمِ ديدة ما جز به رخت ناظر نيست/ دلِ سرگشتة ما غيرِ تو را ذاكر نيست
اشكم احرامِ طوافِ حرمت مي‌بندد/گر چه از خونِ دلِ ريش دمي طاهر نيست
راز
حمزة اصفهاني در كتابِ التنبيه علي حدوث التصحيف، از قول ابوجعفر متوكلي(250 قمري) مي‌نويسد: فارسيان در هنگام پادشاهي خود با هفت كتابت ارادة گوناگون خود را تعبير مي‌كردند و نام‌هاي آنها اين است: آدم دبيره، كشته دبيره، نيم كشته دبيره، فرورده دبيره، راز دبيره، دين دبيره، وسف دبيره... معني راز دبيره كتابت راز و ترجمه است.(ذبيح بهروز، دبيره، ص 24)
شهاب‌الدين سهروردي در مقدمة حكمت‌الاشراق آورده است:” حكيمان گذشته از ترسِ تودة نادان سخنان خود را به رمز گفته‌اند از اين روي ردهايي كه بر آن سخن‌ها نوشته‌اند، متوجه ظاهر اين گفته‌ها است نه آنكه واقعا بر مقاصد آنان رد باشد. و حكمت اشراق كه اساس و بنيان آن را بر دو اصلِ نور و ظلمت حكيمان پارسي مانند: جاماسب، فرشادِ شور، بوذرجمهر، بنا كرده‌اند از اين قبيل رمزهاي پنهاني است“.(خلاصة حكمت‌الاشراق. ص 3)
(غزل شمارة 34)
در آستين مرقع پياله پنهان كن/كه همچو چشمِ صراحي زمانه خون‌ريزست
صراحيي و حريفي گرت به چنگ افتد/به عقل نوش كه ايام فتنه نزديكست
به آب ديده بشوييم خرقه‌ها از مي/كه موسمِ ورع و روزگارِ پرهيزست
(غزل شمارة 3)
دل مي‌رود ز دستم، صاحبدلان خدا را/دردا كه راز پنهان، خواهد شد آشكارا
(غزل شمارة 6)
حديث از مطرب و مي گو و راز دهر كمتر جو
كه كس نگشودو نگشايد به حكمت اين معما را
(غزل شمارة 7)
راز درون پرده ز رندان مست پرس/كاين حال نيست زاهدِ عالي مقام را
(غزل شمارة 10)
محرم راز دلِ شيداي خود/كس نمي‌بينم ز خاص و عام را
(غزل شمارة 35)
آن كس است اهلِ بشارت كه اشارت داند
نكته‌ها هست بسي محرمِ اسرار كجاست
(غزل شمارة 46)
لطيفه‌اي است نهاني كه عشق ازو خيزد
كه نامِ آن نه لب لعل و خط زنگاري است
جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال
هزار نكته در اين كار و بار دلداري است
(غزل شمارة 48)
سخن عشق نه آن است كه آيد به زبان
ساقيا مي ده و كوتاه كن اين گفت و شنود
(غزل شمارة 50)
سنگ و گل را كُند از حسن نظر لعل و عقيق
هر كه قدر نفسِ باد يماني دانست
(غزل شمارة 91)
رازي كه برِ غير نگفتيم و نگوييم/با دوست بگوييم كه او محرم راز است
(غزل شمارة 119)
كلك زبان بريدة حافظ در انجمن/با كس نگفت رازِ تو تا تركِ سر نكرد
(غزل شمارة 122)
مرا به رندي و عشق آن فضول عيب كند/كه اعتراض به اسرار علم غيب كند
كمال سرِ محبت ببين نه نقصِ گناه/كه هر كه بي هنر افتد نظر به عيب كند
ز عطرِ حور بهشت آن نفس برآيد بوي/كه خاكِ ميكدة ما عبير جيب كند
چنان بزد ره اسلام غمزة ساقي/كه اجتناب ز صهبا مگر صهيب كند
كليدگنجِ سعادت قبولِ اهلِ دلست/مبادكس كه در اين نكته شك و ريب كند
[صهبا = شراب ِ سرخ و سفيد / صهيب = از اصحاب پيامبر اسلام كه به زُهد و پارسايي معروف بوده است]
(غزل شمارة 126)
داني كه چنگ و عود چه تقرير مي‌كنند/پنهان خوريد باده كه تعزير مي‌كنند
ناموسِ عشق و رونق عشاق مي‌برند/ عيبِ جوان و سرزنش پير مي‌كنند
تشويشِ وقت پير مغان مي‌دهند باز/اين سالكان نگر كه چه با پير مي‌كنند
گويند رمز عشق مگوييد و مشنويد/مشكل حكايتي است كه تقرير مي‌كنند
(غزل شمارة 146)
دلنشان شد سخنم تا تو قبولش كردي /آري آري سخن عشق نشاني دارد
در ره عشق نشد كس به يقين محرمِ راز/هر كسي بر حَسبِ فكر گماني دارد
(غزل شمارة 147)
حديث دوست نگويم مگر به حضرتِ دوست/كه آشنا سخنِ آشنا نگه دارد
(غزل شمارة 151)
ز سرِ غيب كس آگاه نيست قصه مخوان/كدام محرم دل ره در اين حرم دارد
اقبال لاهوري سروده است:
هر كسي از رمزِ عشق آگاه نيست/هر كسي شايانِ اين درگاه نيست
داند آن كو نيك بخت و محرم است/ زيركي زابليس و عشق از آدمست
الهي مي‌فرمايد:
داد از اين صورت پرستان كز رهِ جهل و غرور
ريش و پشمي را دليلِ علم و ايمان كرده‌اند
قوم نادرويشِ دون هم جايِ تهذيب و صفا
تارِ موئي را نشانِ فقر و عرفات كرده‌اند
ساقيا بر شيخ و صوفي بادة صافي بيار
تا عيان گردد هر آن رازي‌ كه پنهان كرده‌اند
(شناسايي راه و روش علم و فلسفه. ص 26)
مجيد يكتايي در بارة استفادة عرفا از رمز نوشته است: گويند نخستين بار ”ذوالنون“ مصري براي فرار از مزاحمت متشرعان و رياكاران رموز صوفيانه به كار برده است... جنيد بغدادي گويد: ”بيست سال در حواشي علم سخن گفتم اما آنچه غوامض آن بود نگفتم كه زبان‌ها را از گفتن منع كرده‌اند“.
عارفان كه جامِ حق نوشيده‌اند/رازها دانسته و پوشيده‌اند
بر دهان قفل است و بر دل رازها/لب خموش و دل پر از آوازها
هر كه را اسرار حق آموختند/مهر كردند و دهانش دوختند
اگر بر خلافِ سنت، رازي بر زبان رانده مي‌شد آن سخن بطور رمز و در لفافه و گمراه كننده بود. دلِ سالك ِ طالب بايد صندوقچة راز باشد تا اسرار در كفِ نامحرم نيفتد. معروف است كه عيسي به هنگام وفات سر به گوشِ سن‌پل نهاد و رازي گفت. دربارة اين راز مگو مطالب و عقايد بسيار ابراز شده است. در فصل دوازدهم از كتاب دانيال نبي كه از كتب مذهبي يهوديان است، آمده: ”تو اي دانيال كلمات را مخفي كن و كتاب را تا به زمانِ انجام كار مكتوم ساز تا حيني كه بسياري گردش كرده علم زياد گردد“..... و گفتم: اي آقايم آخر اين حوادث چگونه خواهد شد؟ او گفت: اي دانيال راه خود پيش گير زيرا كه اين كلمات تا زمان آخرين مخفي و مكتوم‌اند.
در نزد قوم يهود هنگام وقوع پاره‌اي مخاطرات مخصوصا هنگام ظهور عيسي، مجالس بسيار سري با شركت بزرگان قوم يهود تشكيل مي‌شد كه تحتِ شرايط خاصي برخي از سران قوم، محارم را كه كاملا مورد اعتماد و اطمينان بودند با رسوم و تشريفات خاصي به نحوة عمل و چگونگي تصميمات محرمانه آگاه مي‌ساختند. اصول تشكيلات فراموشخانه و فرماسونري نيز در آغاز تقليدي از اين روش بود. در آغاز قرن بيستم نيز صهيونيسم براي تشكيلِ دولت اسرائيل چنين تشكيلاتي به وجود آورد.
مي‌گويند افلاطون در زمان خود وقتي كه برخي از كتب ارسطو اشاعت يافت، نامه‌اي دائر بر عدم رضايت، به او نوشت كه اسرار را فاش و برملا ساخته است. هرودت در بخشي از كتاب خود ساختمان معبدي را شرح مي‌دهد اما در جايي بخشي از حرف خود را قطع كرده و مي‌نويسد: “من ديگر اينجا حق ندارم چيزي بگويم”. و سپس شرحي مي‌نويسد در بارة اشخاصي كه راز معابد را فاش كرده‌اند و به بلياتي دچار گشته‌اند. (شناسايي راه و روش علم و فلسفه. ص 58 الي 62).
ملا صدرا فرموده است:
از سخن پر دُر مكن همچو صدف هر گوش را
قفلِ گوهر ساز ياقوتِ زمرد پوش را
در جوابِ هر سئوالي حاجتِ گفتار نيست
چشمِ بينا عذر مي‌خواهد لبِ خاموش را
مولانا، فخر رازي را مورد مواخذه قرار مي‌دهد كه اسرار آيين را فاش ساخته است:
اندرين بحث ار خرد ره بين بُدي/فخر رازي رازدار دين بُدي
(غزل شمارة 175)
به حقِ صحبتِ ديرين كه هيچ محرمِ راز/به يارِ يك جهتِ حق‌گزار ما نرسد
(غزل شمارة 177)
راز حافظ بعد از اين ناگفته ماند/اي دريغ از راز داران ياد باد
(غزل شمارة 179)
پيرانه سرم عشقِ جواني به سر افتاد/وان راز كه در دل بنهفتم به در افتاد
(غزل شمارة 214)
مجالِ من همين باشد، كه پنهان عشقِ او ورزم
كنار و بوس و آغوشش، چه گويم چون نخواهد شد
جامي(817 الي 898) كه 25 سال بعد از مرگ حافظ به دنيا آمده دربارة حافظ مي‌نويسد كه ”وي لسان‌الغيب و ترجمان‌الاسرار است“. بنابر اين بنا به نظر جامي كه خود از بزرگترين عرفا و ادباي ايران است حافظ مقام پيري داشته و گويندة اسرار مي‌باشد. بعد از جامي قديمي‌ترين تذكره‌ها كه شرحِ حالِ حافظ را نوشته‌اند، تذكرة دولتشاه سمرقندي است تاليف 892 قمري يعني درست صد سال بعد از وفات حافظ. در اين كتاب آمده كه: ”اكابر او را لسان‌الغيب نام كرده‌اند“ . همچنين شاهزاده ابوالفتح ميرزا پسرِ سلطان حسين بايقرا در سنة 907 قمري از روي نسخه‌هاي مختلف ديوان حافظ ديواني مخصوص ترتيب داده بود اين رباعي را در ديباچة همان نسخه نوشته است:
اين گنجِ معاني كه تهي از عيب است/ نقشي است كه از صحيفة لاريب است
مشهورِ جهان به فيضِ روح‌القدس است/مذكورِ زبان‌ها به لسان‌الغيب است
(همايي، مقام حافظ. ص 8 و10 و 11)
عده‌اي از ادبا عقيده دارند كه علت لقب لسان‌الغيب اين است كه حافظ قرآن را از حفظ داشته است. طبيعي است كه در زمان حافظ يكي از اركانِ با سواد بودن، حفظ بودن قرآن بوده و بدون ترديد حافظ قرآن را از حفظ بوده است چرا كه خود مي‌فرمايد:
نديدم خوشتر از شعر تو حافظ/به قرآني كه اندر سينه داري
اما به عقيدة من و به استناد ده‌ها بيت شعري كه از حافظ مثال آورده‌ام، علت اين لقب اين بوده كه حافظ از اسرار آيين عرفان اطلاع داشته و بر اثر داشتن مقام پيري مجاز بوده كه در مجالس مخصوص، اسرار آيين را براي رهروان بازگو نمايد. در ضمن بايد توجه داشت كه تمام غزليات حافظ در زمان منصبِ پيري او سروده نشده و در بسياري از آنها حافظ خود از پير مغان درخواست مي‌كند كه اسرار را برايش فاش نمايد. بر سنگ مقبرة علاالدولة سمناني شاعري به نام معتمدي سروده است:
هر كس شود از سرِ طريقت آگاه/در واديِ اخلاص نگردد گمراه
سهام‌الدولة بجنوردي، رجل عهد ناصري سروده است:
هزاران موي را بشكافتم من/طريقِ اين خموشي يافتم من
خاقاني شرواني سروده است:
شعله‌هاي آهِ من در پيش خلق/پردة رازِ نهانم سوخته‌ است

۱۳۸۸/۰۳/۱۲

ایران. اسلام. عرب (۲)

ایران. پادشاهی یزدگرد سوم. شاهنشاه به سخنان «مغیره اسیدی» گوش میدهد: ــ کسی از ما تنگدست‌تر نبود. سوسکها و عقربها و مارها را میخوردیم و آن را غذای خویش میپنداشتیم. منزلگاه ما کف زمین و خاک بود و جز پشم شتر و گوسفند که میرشتیم، پوششی نداشتیم. دختر خویش را زنده به گور میکردیم تا غذای ما را نخورد. آنگاه خدا مردی را به سوی ما فرستاد که حق آورد و گفت که: هرکس از شما کشته شود، به بهشت خویش میبرم و هرکه بماند، بر دشمن، ظفرش میدهم.
قادسیه. سال ۱۴ هجری. خلافت عمربن خطاب. «سعد وقاص» در هال خواندن نامه «رستم» سپهسالار ساسانیان است: ــ به نام جهاندار پاک. از: رستم نیکخواه، پور هرمزد؛ به: سعد وقاص، جوینده جنگ! به من بازگوی که شاه تو کیست؟ و آیین و راه تو چیست؟ ای برهنه سپهبد و برهنه سپاه! از شیر شتر خوردن و سوسمار، عرب را کار به جایی رسیده که آرزوی تخت کیانی دارد. چشم شما را شرم، و خردتان را مهر و آزرم نیست؟ با آن چهره و خوی، چنین تاج و تخت آمدت آرزوی؟ مردی سخنگوی بر ما بفرست تا بگوید که راه تو چیست و به تخت کیان، راهنمای تو کیست؟ فرستاده‌ای پیر و سست، با چشمانی لوچ و چپ، پیاده به سوی سراپرده زربافت رستم سپهسالار ساسانی پیش رفت.پیراهنش پاره و شمشیر باریکی بر گردن گرفته بود. بدون هیچ سلامی و بی آنکه به کسی نگاه کند، وارد شد و شمشیرش را چنان به دست گرفت که نوکش بر روی فرشها کشیده میشد و آنها را پاره میکرد. بر روی خاک نشست و چشم به زمین دوخت. رستم با خویشتنداری گفت: ــ درود بر تو؛ جانت شاد و تنت آباد... مردک عرب به میان سخنش پرید و پاسخ داد: ــ ــ علیک السلام! اگر دین را قبول کنی مشعوف میشوم. بر ابروهای رستم چین افتاد و به خود پیچید. دستور داد نامه «سعد وقاص» را بخوانند: ــ اگر شاه، گفتار پیغمبر هاشمی را درباره قرآن و توحید و رسمهای جدید را بپزیرد، دو عالم به شاهی و شادی، از آن او، و شفیع گناهانش، محمد خواهد بود و تنش گلاب مصعد... همچنین در نامه از آدم و جن، قطران و کافور منشور و ماء معین، فردوس و درخت بهشتی، جوی شیر و انگبین...، سخن رفته و اینگونه به پایان رسیده بود که: همه تختگاه و جشن و سور شما ایرانیان را به دیدار یک تار مو از حوریان بهشتی نمیخرم! سپهبد رستم پاسخ نامه را چنین داد: ــ هنوز سرنیزه‌ات به بخت نرسیده که دلت تخت شاهی را آرزو کرده؟ اگر محمد تو را پیشرو میباشد، میدانم که از دین کهن به دین نو چه بگویم. از پی سود خویش، زیان دیگران را میخواهید و دین را به پیش می‌آورید. اگر گردون گوژپشت، پرگارش کژ بگردد و با ما درشت گردد، به ناموری مردن در جنگ، بهتر از زنده ماندن و دیدن شادکامی دشمن است. پس از این، دیگر کسی به سوی آزادگی نخواهد نگریست. سپهبد رستم نامه‌ای نیز برای برادرش «فرخزاد» نگاشت: ــ بر ایرانیان، زار و گریان و از ساسانیان نیز بریان شدم. بندة بی هنر شهریار میشود و نژاد و بزرگی به کار نمی‌آید. دریغ این تاج و تخت و بزرگی. در انجمن ما، همه گونه سخنی میرود. گروهی میگویند که قادسیه را به تازیان واگزار کنیم و باج گران بپزیریم و هر اندازه که خواستند، گروگان بدهیم. اما بزرگان تبرستانی و ارمنی که همرزم من هستند، میگویند به گفتار آن گروه نباید نگریست و گرز و کوپال برای جنگ با کیش اهریمنی آراسته‌اند. به مادرمان از سوی من درود بفرست و بسیار پند بده که اگر آگهی بدی از من رسید، نژند و غمگین نگردد. روزگارم به تنگ آمده و از این پس، مرا شهریار نخواهد دید. من با سپاهم به رنج و شوربختی اندرم و سرانجام رهایی نمی‌یابم. در این رگبار ریگها دهانم خشک و دلم پرخون و رویم زرد شده. سپهر دژم و بیوفا گشته و بخت ساسانیان تیره شده. بزرگانی که در قادسیه با من همراهند و بر تازیان دشمنند، گمان میکنند که در این روز اهریمنی میتوانند با تیغ و پیکان، پوست تازیان را بدرند. آنها از راز سپهر آگاه نیستند. ای برادر، دل شاه ایران به تو شاد باد و بدان که این قادسیه گورگاه من است. سپهبد نامه‌اش را مهر کرد و به دست پیک داد. از خورگاه (خیمه) بیرون آمد و به جبهه مقابل نگریست. میدانست که میهن فروشانی در پس عقال و چفیه و در لوای اسامی تازی در قشون دشمن به سر میبرند. «ماهبد بن بدخشان» به دستیاری برادرزاده‌اش «ماه آذر بن فروخ» تازیان را هدایت میکردند. رزمگاه قادسیه. سه شبانه روز نبردی خونین درگرفته است. سی هزار سرباز ایرانی تا آخرین نفس جنگیده و همگی جان باخته‌ا‌ند. از گرمای سوزان و بی‌آبی، مردان و اسبان، گـِلِ خیس میخورند. لب و زبان رستم از تشنگی، چاک چاک و دهانش خشک شده بود. خروشی چو تندر برآورد و تیغ بر سر اسب «سعد» زد. اسب و سوارش فرو افتادند و زمانی که رستم برای زخمه نهایی آماده میشد ناگهان توفان شن برخاست و جلو دیدگانش را گرفت. رستم در کنار استری پناه گرفت تا گردوخاک فرو نشیند. مردکی تازی از پشت سر نزدیک شد و ناجوانمردانه از پشت چندین ضربه زد. سپس پیکر آن پهلوان را زیر پای چارپایان انداخت و پیشانی‌اش را با شمشیر شکافت. عربها اینک نعرة «هلال بن علفه» را میشنیدند که میگفت: ــ به خدای کعبه قسم که رستم را کشتم. اینجاست... اینجاست! • نامه عمر به عمروعاص: از بنده خدا عمر؛ امیر مومنان؛ به عمرو عاص. سلام برتو؛ ای عمرو؛ به جان خودم سوگند که اگر من و همراهانم از گرسنگی بمیریم، تو و همراهانت که سیر هستید هیچ نگران ما نمی شوید؛ چرا غنیمت نمی فرستی؟ به داد برس؛ به داد برس! * پاسخ عمروعاص: به بنده خدا امیر مومنان از بنده خدا عمرو عاص؛ و اما بعد؛ لبیک لبیک؛ کاروانی از خواربار برایت فرستادم که آغازش نزد تو و پایانش نزد من است!

۱۳۸۸/۰۳/۱۰

حافظ مهرآیین (۴۰)


{م.ص. نظمی افشار}
احمد جام ژنده پيل
(غزل شمارة 2)
عمرتان باد و مراد اي ساقيان بزم جم/گرچه جام ما نشد پر مي به دوران شما
(غزل شمارة 7)
ما را بر آستان تو بس حق خدمت است/اي خواجه باز بين به ترحم غلام را
حافظ مريد جام جم است اي صبا برو/ وز بنده بندگي برسان شيخِ جام را
تضاد
(غزل شمارة 184)
منظر دل نيست جايِ صحبتِ اضداد/ ديو چو بيرون رود فرشته درآيد
شمع
(غزل شمارة 236)
ياد باد آنكه رخت شمع طرب مي‌افروخت/وين دلِ سوخته پروانة ناپروا بود
(غزل شمارة 3)
سركش مشو كه چون شمع، از غيرتت بسوزد
دلبر كه در كفِ او، موم است سنگ خارا
(غزل شمارة 5)
ز روي دوست دل دشمنان چه دريابد/ چراغ مرده كجا شمع آفتاب كجا
(غزل شمارة 27)
ترك افسانه بگو حافظ و مي نوش دمي
كه نخفتيم شب و شمع به افسانه بسوخت
(غزل شمارة 55)
باز آي كه بي روي تو اي شمع دل افروز/در بزم حريفان اثر نور و صفا نيست
بيت بعدي اين غزل از نظر پژمان بختياري الحاقي است:
اي شمع سحر گريه به حالِ من و خود كن
كاين سوز نهاني نه تو را هست و مرا نيست
(غزل شمارة 60)
وفا مجوي به دشمن كه پرتوي ندهد
چو شمع صومعه افروزي از چراغ كنشت
(غزل شمارة 72)
افشاي راز خلوتيان خواست كرد شمع/ شكر خدا كه سرِ دلش در زبان گرفت
مي‌خواست گل كه دم زند از رنگ و بوي دوست
از غيرت صبا نفسش در ميان گرفت
(غزل شمارة 79)
يارب آن شمع دل افروز ز كاشانة كيست
جان ما سوخت بپرسيد كه جانانة كيست
حاليا خانه برانداز دل و دين من است
تا هم آغوشِ كه مي‌باشد و همخانة كيست
بادة لعل لبش كز لبِ من دور مباد/راحِ روحِ كه و پيمان ده پيمانة كيست
دولتِ صحبتِ آن شمعِ سعادت پرتو/باز پرسيد خدا را كه به پروانة كيست
(غزل شمارة 87)
به جانت اي بت شيرين دهن كه همچون شمع
شبان تيره مرادم فناي خويشتن است
(غزل شمارة 90)
شمع گر زان لب خندان به زبان لافي زد
پيش عشاقِ تو شبها به غرامت برخاست
(غزل شمارة 91)
اي مجلسيان سوزِ دلِ حافظِ مسكين/ از شمع بپرسيد كه در سوز و گداز است
(غزل شمارة 113)
چو شمع ِ صبحدمم شد ز مهر او روشن
كه عمر در سرِ اين كار و بار خواهم كرد
به يادِ چشم تو خود را خُرآب خواهم ساخت
بناي عهد قديم استوار خواهم كرد
نفاق و زرق نبخشد صفاي دل حافظ/ طريق رندي و عشق اختيار خواهم كرد
(غزل شمارة 115)
بدانسان سوخت چون شمعم كه بر من/صراحي گريه و بربط فغان كرد
(غزل شمارة 119)
مي‌خواستم كه ميرمش اندر نظر چو شمع
او خود گذر به ما چو نسيمِ سحر نكرد
(غزل شمارة 148)
گر خود رقيب شمع است، اسرار از او مپوشان
كان شوخ سر بريده، بندِ زبان ندارد
(غزل شمارة 153)
شبِ تيره و بيابان به كجا توان رسيدن
مگر آنكه شمعِ رويت به رهم چراغ دارد
من و شمعِ صبحگاهي سزد ار به هم رسيدن
كه بسوختيم و از ما بتِ ما فراغ دارد
(غزل شمارة 176)
ميان خنده مي‌گريم، كه چون شمع اندرين مجلس
زبانِ آتشينم هست، ليكن در نمي‌گيرد
منوچهري دامغاني(قرن چهارم ق ) در وصفِ شمع سروده است:
اي نهاده بر ميان فرق جان ِ خويشتن
جسمِ ما زنده به جان و جانِ تو زنده به تن
هر زمان روحِ تو لختي از بدن كمتر كند
گوئي اندر روحِ تو مضمر همي گردد بدن
گر نه اي كوكب چرا پيدا نگردي جز به شب؟
ورنه اي عاشق چرا گريي همي بر خويشتن؟
چون بميري آتش اندر تو رسد زنده شوي
چون شوي بيمار بهتر گردي از گردن زدن
بشكفي بي نوبهار و پژمري بي مهرگان
بگريي بي ديدگان و بازخندي بي دهن...
آنچه من در دل نهادم بر سرت بينم همي
وآنچه تو بر سر نهادي در دلم دارد وطن
خاقاني شرواني سروده است:
اول مجلس كه باغ، شمعِ گل اندر فروخت
نرگس با طشتِ زر، كرد به مجلس شتاب
ژاله بر آن شمع ريخت، روغنِ طلق از هوا
تا نرسد شمع را زآتش ِ لاله عذاب
و در جاي ديگري آورده:
باز نيازم به شاهد و مي و شمع است/ هر سه تويي زان به سويِ توست نيازم
(غزل شمارة 237)
خوش است خلوت اگر يار يارِ من باشد/نه من بسوزم و او شمعِ انجمن باشد

۱۳۸۸/۰۳/۰۷

ایران. اسلام. عرب (۱)


توشة تازی
هان ای دل عبرت بین، از دیده نظرکن* ایوان مداین را آیینه عبرت دان
ما بارگه «داد»یم، این رفت ستم بر ما* بر قصر ستمکاران تا خود چه رسد خذلان
گر زادره مکه، توشه است به هر شهری* تو زاد مداین بر، تحفه ز پی شروان
 < خاقانی شروانی>
ایران. شاهنشاهی جمشید.
«زهاک» تازی پس از کشتن پدرش «مرداس» به یاری «سپیتور» برادر ناتنی جمشید، شاه ایران را شکست داده و جمشید را با اره به دو نیم میکند. کشتار و غارت مردم، و ربودن زنان آنان از دستاوردهای حکومت زهاک بود.
پادشاهی ایلام و ماد.
آشوریان تازی تبار، در یورشهای خود به غرب ایران، شهرها و بناها را با خاک یکسان و مردمان را کشتار میکنند. آنها حتا از کشتن جانوران نیز دریغ ندارند!
پادشاهی داراب (داریوش دوم هخامنشی؟).
یکسدهزار تازی به سالاری «شعیب» از نژاد «قتیب» به ایران میتازند وپس از سه شبانه روز خونریزی، سرانجام شکست خورده و بازمیگردند. پادشاهی شاپور ذوالاکتاف پسر اورمزد ساسانی. «طایر» سرکرده «غسانیان» به «تیسفون» میتازد و آن بوم و بر را به تاراج داده شاهدختان ایران را به اسیری میبرد. زمانی که شاهنشاه شاپور به هژده سالگی رسید، با تازیان جنگید و «طایر» را کشت و کتف عربها را از مهره جدا کرد. در برخی روایات گفته شده که وی با سوراخ کردن کتف تازیان و حلقه گزاشتن در شانه‌هایشان، از سوی آنان لقب «ذوالاکتاف» و از سوی ایرانیان «هویه سنبا» لقب میگیرد. «شاپور دوم» و سپاهش تا مکه میتازند و «قصی بن کلاب» جد «محمد بن عبدالله» همراه سران قبایل به پوزش و خواهشگری می‌آ‌یند. شاپور میگوید:
ــ کینه من با عرب از آن است که در «احکام جاماسپ» خوانده‌ام از عرب، پیغمبری بیرون آید و دین زرتشت را براندازد.
ــ ــ همانا که اگر اکنون نباشد، این سخن دروغ است. و اگر بودنی است و خدای تعالا در آن حکمی نهادست، کس نتواند که آن را بگرداند.
پادشاهی هرمزد پسر خسرو انوشیروان.
سپاهی فزون از شمار «که هم مار خوار بودند و هم سوسمار»، به سرکردگی «عباس» و «حمزه» تا رود فرات تاخت و تاراج کرد و حتا گیاهان و رستنیها را نیز نابود نمود. تازیان از دیرباز انواع کژدم (عقرب) و خبزدوک (سرگین گردان) و علهز (پشم و خون شتر) میخوردند.
ایران. پادشاهی اردشیر پسر شیرویه. سال ۱۲ هجری قمری. خلافت ابوبکر
تاخت و تاز «خالدبن ولید» به مرزهای ایران (کرانه رود الثنی) و کشتار سی هزار ایرانی و اسارت زنان و کودکان. یاری مسیحیان ایرانی و عرب به سپاه ایران در شهر الیس (کرانه رود فرات) و قسم خوردن خالد برای جاری کردن جوی خون. یک شبانه روز اسیران ایرانی را گردن زدند. روی هم (سربازان و مردم ایران) هفتادهزار کشته دادند. در نبرد شهر «انبار» به فرمان خالد چشمان هزار ایرانی را هدف تیر قرار دادند و نابینایشان کردند. وی پس از تصرف قلعه «عین التمر» مردم بی‌دفاع را که بسیاری از آنان عربهای تبعه ایران بودند، کشتار کرد. این قتل عامها در نواحی پیرامون نیز ادامه یافت. دست اندازی تازیان تا رود دجله. شورشهای پیاپی شهرهای اشغال شده.
• بخشنامه ابوبکر به کلیه قبایل عرب: این لشکر را مامور کرده ام که هر که را از دین برگشته باشد با شمشیر بکشند و به آتش بسوزانند و زن و بچه اش را اسیر کنند مگر آنکه توبه کند ...
ناطف. کرانه فرات. سال ۱۳ هجری.
«بهمن جاذویه» سردار پیر ایرانی درفش کاویان را به دست دارد. در شترنج واقعی، فیلهای ایرانی اسبهای عربی را به پس میرانند. بزرگ فیلها با آنکه با شمشیر «ابوعبید» پرچمدار تازی، زخمی شده بود، با دستش آن عربک را به خاک افکند و چنان تن ناپاکش را مالانید که له شد و مُرد. فیل قهرمان هفت پرچمدار بعدی عرب را نیز به همین سرنوشت دچار کرد. چهار هزار تازی مردند و ده هزار تن گریختند. ششهزار ایرانی شهید شدند.
جنگ بویب. حدود کوفه.
عربهای مسلمان به یاری عربهای نصاری سردار ایران را میکشند. تا سالیان دراز استخوانهای یکسدهزار کشته ایرانی و تازی در این بیایان دیده میشد. عربها سراسر نواحی غربی ایران را غارت میکنند و پیاپی شبیخون میزنند. بازارهای شهرهایی چون «انبار» و بغداد نابود میشوند.

۱۳۸۸/۰۳/۰۵

ایران. اسلام. عرب (۰)


(کنکاشی در ۱۴ سده کشاکش کیش و کشور)
ایرانی ها با حفظ هویت خودشان به اسلام درآمدند و این، کار ساده ای نبود چون در امر هویت، دین (اسلام) مهمتر از سرزمین (ایران) بود.
 [شاهرخ مسکوب: هویت ایرانی و زبان فارسی]
دیباچه:
با فروپاشی ساسانیان، کشور ایران در راهی ناآشنا و جدا از آنچه که هزاران سال پیموده بود، فرو افتاد و هویت ایرانی دچار پیچ و خمهایی دردناک و دشوار گردید. ایرانیان دستخوش روان پریشی و شکاف شخصیت میان کیش نوین و کشور کهن خویش شدند. و سرانجام «شاهنشاهی ایرانی» بود که به پای «خلافت عربی» قربانی گردید؛ اگرچه ناهمسو با بسیاری از سرزمینها، هرگز جامه عربیت را یکسره بر خود نپوشانید و با پوششهای شعوبیه و شیعه، به پایداری پرداخت و از ورای چهارده سده، فروزه‌اش را به یک «اقلیت ملی» رسانید. و اگرچه خونینترین برخوردهای داخلی میان ایرانیان باستانگرا و اسلامگرا رخ داد و تا دوران کنونی هنوز بحث و جدل ادامه دارد... از آنجا که درباره شیوه ورود اسلام به ایران و نیز یگانگی اسلامیت با عربیت و یا تفاوتهای این دو، نگرشهای گوناگونی در میان بوده، در این سلسله نوشتارها به گونه‌ای مستند و با چشمداشت به تاریخها و منابع گوناگون، چه مزدایی و چه اسلامی، چه شیعی و چه سنی، برآنیم تا نگاهی گزرا و فراگیر داشته باشیم به رخدادهای تلخ و شیرین ایران اسلامی. نخست طی یک پیش پرده تا سرآغاز سامانیان را مینگریم و سپس به صدر اسلام بازمیگردیم و از نو، تا زمان کنونی را پی میگیریم و از پرخاشها و پاسخهای موافقان و مخالفان اسلام و عرب آگاه میگردیم. (یادمان باشد که نقل کفر، کفر نیست). از آنجا که دامنه این جستار بسی گسترده و دور و دراز است، به ناچار این رویه را برگزیدیم که به گونه ای کلی سلسله نوشتارهای «ایران. اسلام. عرب» از شماره ۱ تا هر چه توانستیم بنگاریم، به پیش برود و زمینه ها و موضوعات نیز شماره گزاری میشود تا اگر به آگاهی های تازه ای برخوردیم در زمینه خودش ادامه دهیم. از خوانندگان دعوت میکنیم اگر آگاهی هایی دقیق و معتبر دارند ما را آگاه کنند. رویهم رفته ایرانیان در چهار سنگر با تازیان در رویارویی بودند:
۱. جبهه نظامی: جنبشهای رنگی، قرمطیها و باطنیها و غیره.
۲.جبهه سیاسی: تشکیل دولتهای ایرانی در دل حکومتهای عربی ـ اسلامی، و شهریاریهای مستقل.
۳. جبهه فرهنگی: شعر عربی و پارسی در ستایش فرهنگ و تاریخ ایران، ترجمان متنهای پهلوی به عربی... که همگی برای به رخ کشیدن پیشینه ایرانی در برابر تازی بود.
۴.جبهه مذهبی: پیدایی فرقه های شیعه و رویارویی با مذهب رسمی خلافت.
یادآوری میکنیم که این پژوهش مبنایی آکادمیک و علمی، و به دور از مسایل تبلیغاتی و عقیدتی دارد و آماج ما، گفتمانی همه سویه با دیگر محققان و علمای مذهبی درباره اعتبار روایات و مدارک نقل شده میباشد. همچنین این نکته را نیز به ناچار باید گوشزد کنیم که برخی نویسندگان اسلامگرای ایرانی، حساب عرب جاهلی را از اسلام ناب محمدی جدا میدانند؛ و اندکی از آنان نیز پا را فراتر نهاده و یکسره از تازیان پشتیبانی کرده و گفته‌اند که ایران قبل از اسلام دورانی سیاه و تاریک داشته است. فراموش نکنیم که این سلسله نوشتارها برگرفته از متنهای مورخان مسلمان ایرانی و عرب میباشد. همچنین کوشیده شده هنگام استناد به نویسندگان معاصر، به کتابهایی اشاره شود که از سوی وزارت ارشاد اسلامی دارای مجوز چاپ بوده اند. از همه علاقمندان میخواهم به دور از اهانت به مقدسات، و نیز با پرهیز از تعصبات، چنانچه در این سلسله نوشتارها کژیها و کاستیهایی دیدند، به نگارنده آگاهی دهند./ با سپاس./ ا.ع.ف
یادداشت: چنانچه این سلسله نوشتارها را در رسانه ای کاغذی یا اینترنتی منتشر کردید، خواهشمندم بدون هیچ دستبردی بازتاب دهید و نظرات خوانندگان را برایم به نشانی omidataeifard@yahoo.com بفرستید. البته بهتر آن است که چند سطر اول را بازتاب داده و خوانندگان را به نشانی تارنگار omidataeifard.blogspot.com رهنمون گردانید.
............................. یاری نامه‌ها:
 • اوستا • بن دهش، زادسپرم، گزارش گمان شکن، دین کرت و... • تاریخ‌های طبری، بلعمی، یعقوبی، گردیزی، ابن اثیر و... • شعوبیه/ ترجمه و تحقیق: محمودرضا افتخارزاده • سیاست نامه (سیرالملوک) / خواجه نظام الملک • شاهنامه فردوسی • قرآن • نقش ایران در فرهنگ اسلامی/ علی سامی • آثارالباقیه / ابوریحان بیرونی • تاریخ در ترازو / عبدالحسین زرینکوب • دو قرن سکوت / عبدالحسین زرینکوب • خدمات متقابل اسلام و ایران / مرتضا مطهری • دیباچه ای بر رهبری/ محمدحسن ناصرالدین صاحب الزمانی • خط سوم/ محمدحسن ناصرالدین صاحب الزمانی • هویت ایرانی و زبان فارسی/ شاهرخ مسکوب • حجت الحق ابوعلی سینا/ سید صادق گوهرین • مقدمه ابن خلدون • مجمل التواریخ و القصص • دبستان مذاهب/ کیخسرو اسفندیار • تاریخ ایران / دانشگاه کمبریج/ گروه نویسندگان • تاریخ و فرهنگ ایران / محمد محمدی ملایری • تاریخ عرب قبل از اسلام/ عبدالعزیز سالم/ باقرصدری نیا/ و...

۱۳۸۸/۰۳/۰۳

حافظ مهرآیین (۳۹)


{م.ص. نظمی افشار}
                   حلاج
(غزل شمارة 108)
مشكل خويش برِ پيرِ مغان بردم دوش/كو به تاييد نظر حلِ معما مي‌كرد
گفت آن يار كزو گشت سرِ دار بلند/جرمش آن بود كه اًسرار هويدا مي‌كرد
آنكه چون غنچه لبش را ز حقيقت بنهفت/ورق دفتر ازآن نسخة مُحشا ميكرد
(غزل شمارة 137)
چو منصور از مراد آنان كه بردارند بر دارند
بدين درگاه حافظ را چو مي‌خوانند مي‌رانند
جرمِ منصور حلاج آن بوده كه اسرار هويدا مي‌كرده است. جنيد بغدادي چند بار حلاج را به سكوت و خاموشي و راز داري خوانده. سعدی میگوید:
هزار مرتبه سعدي تو را نصيحت كرد/ كه حرفِ محفلِ ما را به مجلسي نبري
بزرگي گويد: چون حلاج را به دار آويختند آن شب تا روز زير آن دار نماز كردم. چون روز شد هاتفي آواز داد كه او را بيكي از رازهاي خود آگاه كرديم و او فاش كرد و پاداش كسيكه راز مردم را فاش كند اين است. (شناسايي راه و روش علم و فلسفه. ص 101)
نزهت دامغاني از شعراي زمان صفويه است. در تذكرة نصرآبادي از قول او آمده:
شهادت مي‌تراود از فسونِ چشمِ خونريزش
نگه را دارِ منصور است مژگانِ دلاويزش
(دامغان شش هزار ساله. ص 179)
اناالحق
بايزيد بسطامي چون”لَيس فَي جُبَتي سِوي‌لَله“ گفت از هر سو حملات بسيار بر او شد و چون منصور حلاج به مرحلة بقا بالله رسيد و اناالحق گفت به دار مجازات آويخته شد. به گفتة شيخ محمود شبستري:
روا باشد اناالحق از درختي/ چرا نبود روا از نيكبختي
(شناسايي راه و روش علم و فلسفه. ص 50)
يكي از قديمي ترين اسطوره‌هاي مكتوبِ كشف شده در ادبيات جهان(2400 قبل از ميلاد، نوشته شده در صدة ششم قبل از ميلاد) مربوط به افسانة گيلگميش است، كه در كتابخانة آشورباني‌پال در نينوا كشف شده است. قهرمان اين اسطوره شخصي به نام گيلگميش است كه دو سوم او خدا و يك سوم او آدمي است.(گيل‌گميش. ص 9).
(غزل شمارة 58)
مستي و مست هر دو چو از يك قبيله‌اند
ما دل به(عشوة) شيوة كه دهيم اختيار چيست
به نوشتة اژرتر: صوفيگري يك روح عرفاني و شاعرانه دارد بنا به عقيدة اين دسته انسان ذره‌اي از خداست و بنا بر اين، انسان خداست..... ديگر اينكه براي ايجاد عشقِ مردم به خدا پيغمبر دستوري نداشته بلكه خدا به پيغمبر گفته كه اتحاد انسان و خدا را به وجود بياورد. (مذاهب بزرگ. ص 120).
ژان دو لاكروا از جمله بزرگان تصوف مسيحي است. او در سال 1542 در سلك پيروان خانقاه Medina del campo در آمد. بعدها هيئت تفتيش عقايد او را دستگير و در زير شكنجه به قتل رساندند. او در كتاب‌هايش عقيدة خود را در خصوص عميق‌ترين مسائل تصوف كه عبارت از اتحاد انسان با خدا است ذكر نموده و براي اشخاصي كه تازه وارد فرقه مي‌شوند آداب و اصول و روشي را كه بايد تعقيب كنند مشخص نموده است.
1) انسان بايد وارسته بوده و فناي محض باشد.
2) چيزي كه نهايت دارد نمي‌تواند به بينهايت برسد.
3) چيزي كه داراي شكل است به بي شكلي نمي‌رسد
روح براي اينكه بخواهد با خدا يكي شود بايد از تمام چيزهايي كه او را محدود نموده و يا چيزهائي كه قدرت و ارادة ما را تحريك مي‌نمايد جدا شود. بايد به اولين مرحله يعني فناي حواس نزديك گردد. كسي كه به اين مرحله يعني به اوج روحانيت برسد ديگر خوشحالي و خوشي‌هاي معمولي را احساس نمي‌نمايد، دنياي اشيا و موجودات كه در اطراف او قرار گرفته‌اند ناپديد مي‌گردند بالاخره روح بايد از تمام تحريكات عقلي چشم بپوشد و منتظر ديدار خدا باشد بعد از اين مرحله وارد مرحلة فناي نفس شده و بعدا در سكوت مطلق و آرامش وارد مي‌شود، آنوقت خدا در اين نيستي وارد مي‌شود بدون اينكه روح كه از علايق و اراده خود محروم شده بفهمد كه بر او چه مي‌گذرد. اتحاد دو چيز مختلف يعني تصرف يك روح انساني به وسيلة خدا جنبة حقيقي پيدا نمي‌كند مگر موقعي كه روح احساس كند كه فناي محض است و به نظر مي‌رسد كه اين براي روح كه مي‌خواهد جسم و ماده را رها كرده و به آسمان خدايي عروج نمايد يك نوع آزمايش است.
ابوعلي سينا در كتاب تعبيرالرويا آورده است:” انسان مركب از دو جوهر است، نفس و بدن. بدن با همة اعضآ خود نسبت به نفس همچون آلتي است كه نفس آنرا براي كارهاي گوناگونِ خود استعمال مي‌كند“(تعبيرالرويا. ص 4)
حافظ مي‌فرمايد(غزل شمارة 106):
فكر عشق آتش ِ غم در دلِ حافظ زد و سوخت
يار ديرينه ببينيد كه با يار چه كرد
روح، عالم را رها كرده و ديگر با ماده ارتباطي ندارد و انتظار الحاق به خدا را دارد اما نمي‌داند كه خدا در اوست... قدرت خدايي و يك نيروي فوق‌العاده روح را مسخر مي‌نمايد و روح به كلي از جسم خود را جدا مي‌كند و براي آنهاييكه مراحل اوليه را نپيموده‌اند جدايي روح از ماده بدون شكنجه جسمي ميسر نيست... بعدا روح در آرامش مطلق و عشق خدايي وارد مي‌شود و آتش اين عشق الهي هميشه سوزاننده است. سپس روح منبسط شده... و در خود همان عظمتي را كه براي خدا قائل بوده احساس مي‌كند و مي‌فهمد كه اتحاد او با خدا به حقيقت پيوسته است، روح عالم را در خدا مي‌بيند البته نه آن عالمي كه فقط صور ناپايدار در آن وجود دارد بلكه دنيايي كه اشيا و موجودات داراي حقيقت اصلي خود مي‌باشند. روح با خدا متحد شده و در اين موقع لذت و آرامش و خوشي را مي‌چشد و به طوري لذت و خوشي بر او مستولي مي‌شود كه جسمي را هم كه او را رها كرده انعكاس آن لذات را احساس مي‌كند و آن خوشي تامغز استخوان نيز مي‌رسد.(مذاهب بزرگ. ص 124)
در سال 141 ه ق جمعي از خراسانيان كه مورخان ايشان را به نام ”راونديان“ خوانده‌اند دست به قيام زدند. به قول طبري و ابن‌اثير، ايشان مانند ابومسلم قائل به دعوت بني‌هاشم بودند. ايشان ظاهرا در تظاهر به طرفداري از آل عباس آنقدر غلو و افراط كردند كه ابوجعفر منصور را خدا و حاكم مكه (هيثم‌بن‌معاوية خراساني) را مظهر جبرئيل و همچنين قاتل ابومسلم(عثمان‌بن‌نهيك) را محل روح آدم دانستند. آنها در پيرامون قصر خليفه جمع شدند و شعار مي‌دادند كه اين خانة خداي ماست. در اينجا نه تنها خليفه اكرام آنها را نپذيرفت بلكه جمعي از آنها را به زندان انداخت. به نوشتة طبري تا زمان خود وي يعني قرن دهم ميلادي جمعي از اين طبقه هنوز وجود داشتند. برخي از ايشان به خيال اينكه قادر به پروازند خود را از جاهاي بلند به پايين مي‌انداختند. چنين به نظر مي‌آيد كه اظهار عقيدة غاليانة راونديان در پايتخت عباسيان به مقصد رسيدن به دربار و انداختن هياهو در آنجا بود. زيرا هنگامي كه در هاشميه در حدود ششصد تن از آنها فراهم آمدند. خليفه از اين جمعيت نابهنگام بترسيد و دو صد تن از سران ايشان را حبس كرد و امر داد كه با هم فراهم نشوند. اما ايشان براي اينكه كسي متوجه مقصود آنها نشود، تابوتي خالي را به دوش گرفتند و چنين وانمود كردند كه ميتي را براي تدفين به گورستان مي‌برند. بچنين صورت از شهر گذشتند و همينكه به زندان رسيدند درها را شكستند و روساي خود را بيرون آوردند و به اقامتگاه منصور حمله‌ور شدند و بسا از رجال دربار از آنجمله عثمان‌بن‌نهيك‌ كه سرهنگ نگهبانان خليفه و قاتل ابومسلم بود را كشتند. و اگر ”معن‌بن زايده“ به معاونت منصور نرسيدي هر آينه او را هم كشتندي... و اين واقعه به روز راونديان شهرت پيدا كرد(طبري 6/149 و الكامل 5/238).
از جريان شورش راونديان در نفس دارالخلافه عباسيان و سركوبي ايشان از طرف قواي خليفه در مي‌يابيم كه اظهار عقيده دال بر خدا بودن خليفه در نزد ايشان نمايشي بيش نبوده و به طوري كه دينوري در اخبارالطوال(ص 380) آورده: ايشان با بومسلم ارتباط داشتند و يكي از مقاصد ايشان گرفتن انتقام خون ابومسلم از طريق نزديك شدن به دربار بوده. ”ون فلوتن“ به نقل از مدايني (متوفي 215ه ق) در باره راونديان مي‌نويسد كه: مردي از ايشان راونديان را به غلو دعوت داد و چنين پنداشت كه روح عيسي‌بن مريم در حضرت علي(ع) حلول نموده و بعد از آن در ائمه ديگر و ايشان... خليفه منصور را به خدايي گرفتند. ولي منصور خليفه ايشان را دشمنان سياسي خويش شمردي كه از اتباع دشمن او ابومسلم خراساني بودند و با وجوديكه با ايشان همان معاملة ابومسلم را نمود و كشتار عام كرد، نتوانست ريشة آنها را به كلي نابود سازد. چنانچه دامنة حركات اين مردم بعد از آن در شورش‌هاي مقنع خراساني و برازبنده و بابك خراساني و .... ديده شد.(حبيبي، تاريخ افغانستان. ص 311).
يكي ديگر از گروه‌هاي مذهبي سياسي بزرگي كه به حلول روح خدايي در انسانها اعتقاد داشتند پيروان مقنع(سپيد جامگان) بودند. موسس اين فرقه مردي بود از روستاي مرو. خروج او را در سال 161 هجري قمري نوشته‌اند. در تاريخ نرشخي در بارة اين شخص آمده است كه: بعد از آن به علم آموختن مشغول شدي و از هر جنس علم حاصل كرد و مشعبدي و طلسمات بياموخت و دعوي نبوت نيز مي‌كرد و بغايت زيرك بود و كتاب‌هاي بسيار از علم پيشينيان خوانده بود. و در جادوي بغايت استاد شده بود و او را مقنع بدان خوانده‌اند كه سر و روي خود را پوشيده داشتي از آنكه بغايت زشت بود و سرش كل بود و يك چشمش كور بود و پيوسته مقنعه سبز بر سر و روي خود داشتي.(تاريخ بخارا ص 77)
شايد هم چنانكه در عرفان رسم است و حقيقت در پس پرده‌اي راز آلوده پنهان مي‌شود. به علت راز آلوده بودن عقايد مقفع او را به اين اسم ناميده‌اند. در مورد عقايد مقنع بايد گفت كه او دعوي خدايي داشته و مي‌گفت چون قبل از تجسد احدي او را نمي‌تواند ديد بنابراين در كالبد انسان و به صورت بشر درآمده تا ديده شود(آثارالباقيه، ابوريحان بیرونی.ص 211). نرشخي (قرن چهارم قمري) از قول او مي‌نويسد: گفت من خداي شمايم و خداي همة عالم و گفت من آنم كه خود را به صورت آدم به خلق نمودم و باز به صورت نوح و باز به صورت ابراهيم و باز به صورت موسي و باز به صورت عيسي و باز به صورت محمد(ص) و باز به صورت ابومسلم و باز به اين صورت كه مي‌بينيد. مردمان گفتند: ديگران دعوي پيغمبري كردند تو دعوي خدايي مي‌كني، گفت ايشان نفساني بودند من روحاني‌ام.(تاريخ نرشخي. ص 78).
پيروان مقنع عقيده داشتند كه روحِ الله در بومسلم حلول كرده بود... و آنكه منصورش كشت اهريمني بود كه به صورت بومسلم درآمده بود... به قول ابوريحان بيروني تا عصر او يعني حدود 440 قمري هنوز هم در ماوراالنهر فرقه‌اي بودند كه در خفا پيرو دين مقنع بودند و به اسلام تظاهر مي‌كردند. شهرستاني نوشته است كه : مقنع كه دعوي الوهيت كرد در اول بر مذهبِ رزاميه (پيروان رزام و قائلين به امامت حضرت علي(ع) و بومسلم و حلول روح الهي در او) بود، و اين طايفه صنفي از خرميه‌اند كه ترك فرايض كرده و معرفت امام و اداء امانت از اصول مذهب ايشان‌است. (حبيبي. تاريخ افغانستان ص 324).
اقبال لاهوري مي‌فرمايد:
شاهدِ ثالث شعورِ ذاتِ حق/خويش را ديدن به نورِ ذاتِ حق
پيشِ اين نور ار بماني استوار/حي و قائم چون خدا خود را شمار
بر مقامِ خود رسيدن زندگي‌است/ذات را بي پرده ديدن زندگي است
صفيعليشاه در طريق طلب و طريقت گويد:
من طلسمِ غيب و كنز لاستم چونكه از لا بگذري الاستم
يعني از الا و لا بالاستم نقطه‌ام با را ببا گوياستم
مقصود آنكه در طلبِ نقطة بايِ بسم‌الله هستيم و چون از لاي نفي بگذري غير از او نيستم. (شناسايي راه و روش علم و فلسفه. ص 16).

۱۳۸۸/۰۲/۳۱

ابومنصورعبدالرزاق و شاهنامه اش


{امید عطایی فرد}
در مقدمه منسوب به شاهنامه ابومنصوری میخوانیم که در زمان سامانیان، داستان کلیله و دمنه، نامور گشته بود:
پس امير سعيد «نصر بن احمد» اين سخن بشنيد؛ خوش آمدش. دستور خويش خواجه [ابوالفضل] بلعمي را بر آن داشت تا از زبان تازي به زبان پارسي گردانيد. تا اين نامه به دست مردمان اندر افتاد و هر كسي دست بدو اندر زدند. و رودكي شاعر را فرمود تا به نظم آورد و كليله و دمنه اندر زبان خرد و بزرگ افتاد و نام او زنده شد بدين نامه. و از وي يادگاري بماند. پس چينيان [چنان؟] تصاوير اندر افزودند تا هر كسي را خوش آيد ديدن و خواندن آن. پس امير ابومنصور عبدالرزاق مردي بود با فر و خويشكام و باهنر و بزرگ‌منش اندر كامروايي و با دستگاهي تمام از پادشاهي و ساز مهتران و انديشه‌اي بلند داشت و نژادي بزرگ داشت به گوهر و از تخم اسپهبدان ايران بود. و چون كار كليله و دمنه و نشان شاه خراسان بشنيد، خوش آمدش. از روزگار آرزو كرد تا او را يادگاري بود اندر جهان...
ابومنصور عبدالرزاق: پس دستور خويش ابومنصورالمعمري را بفرمود تا خداوندان كتب را از دهقانان و فرزانگان و جهانديدگان از شهرها بياورد. چاكر او ابومنصورالمعمري به فرمان او نامه كرد و كس فرستاد به شهرهاي خراسان و هشياران از آنجا بياورد از هر جانبي. چون «ماخ» پير خراساني از هري [هرات] و چون «يزدان‌داد» پسر «شاپور» از سيستان و چون «ماهوي خورشيد» پسر «بهرام» از نيشابور و چون «شادان» پسر «برزين» از توس. و هر چهارشان گرد كرد و بنشاند به فراز آوردن اين نامه‌هاي شاهان و كارنامه‌هاشان، و زندگاني هر يكي و روزگار داد و بيداد و آشوب و جنگ و آيين، از «كي نخستين» كه اندر جهان او بود كه آيين مردمي آورد و مردمان از جانوران پديد آورد تا يزدگرد شهريار كه آخر ملوك عجم بود؛ اندر ماه محرم و سال بر سيسد و چهل و شش از هجرت... و اين را شاهنامه نام نهادند تا خداوندان دانش اندرين نگاه كنند و فرهنگ شاهان و مهتران و فرزانگان و كار و ساز پادشاهي و نهاد و رفتار ايشان و آيينهاي نيكو و داد و داوري و راي، و راندن كار و سپاه آراستن و رزم كردن و شهرگشادن و كين خواستن و شبيخون كردن، و آزرم داشتن و خواستاري كردن، اين همه را بدين نامه اندر بيابند. پس اين نامه شاهان گرد آوردند و گزارش كردند. و اندرين چيزهاست كه به گفتار مر خواننده را بزرگ آيد و هر كسي دارند تا ازو فايده گيرند... و خواندن اين نامه دانستن كارهاي شاهان است و بخشش كردن گروهي از ورزيدن كار اين جهان. و سود اين نامه هر كسي را هست و رامش جهان است و اندهگسار اندهگنان است و چارة درماندگان است. و اين نامه و كار شاهان از بهر دو چيز خوانند؛ يكي از بهر كاركرد و رفتار و آيين شاهان تا بدانند و در كدخدايي با هر كس بتوانند ساختن. و ديگر كه اندرو داستانهاست كه هم به گوش و هم به كوشش خوش آيد كه اندرو چيزهاي نيكو و با دانش هست؛ همچون پاداش نيكي و پادافره بدي و تندي و نرمي و درشتي و آهستگي و شوخي و پرهيز و اندرشدن و بيرون شدن و پند و اندرز و خشم و خشنودي و شگفتي كار جهان. و مردم اندرين نامه اين همه كه ياد كرديم بدانند و بيابند. (مقدمه شاهنامه ابومنصوري)
ابومنصور عبدالرزاق در سال 335 همراه با «ابوعلي چغاني» بر ضد شاه ساماني (نوح بن نصر) مي‌شورد. وي از سوي چغاني، امير توس بود. «گرديزي» درباره او آورده: اندر جمادي‌الاخر 349 [در زمان عبدالملك بن نوح] سپهسالاري به «ابومنصور عبدالرزاق» دادند... ولايت «مادون‌النهر» نيكو ضبط كرد و رسمهاي نيكو نهاد و به مظالم بنشست و حكم ميان خصمان خود كرد و انصاف رعايا از يكديگر بستد. و ابومنصور مردي پاكيزه بود و رسم‌دان و نيكوعشرت؛ و اندر فعلهاي نيكو فراوان بود... و ابومنصور را صرف كردند. او سوي توس رفت و «الپتگين» به نيشابور آمد... [در زمان منصور بن نوح] نامه آمد از بخارا به صرف «الپتگين» و توليت ابومنصور؛ و مر ابومنصور را فرموده بود كه:
ــ مگذار كه الپتگين از آب [آمو دريا] گذاره آيد. با وي حرب كن و سپهسالاري نيشابور تو راست...
و ابومنصور عبدالرزاق دانست كه آن شغل بدو نگذارند و او را صرف كنند. به مرو بازآمد. سرهنگان مرو، دروازه‌ها ببستند بر روي او... روي به «نسا» و «باورد» نهاد... «وشمگير» هزار دينار زر لوحنا (يوحنا؟) طبيب را داد تا ابومنصور را زهر داد... و فرمان آمد مر ابوالحسن [محمدبن ابراهيم سيمجوري] را تا با ابومنصور عبدالرزاق حرب كند... و آن زهر اندر ابومنصور كار كرده بود و مضطر گشته بود؛ چشمش نيز كار نكرد. لشگر ابوالحسن خيره (چيره؟) گشتند و سپاه ابومنصور هزيمت شدند؛ و ابومنصور اندر هزيمت، سپاه را گفت: من فرود آمدم.
گفتند: وقت نيست.
گفت: من راحت خويش اندر آن مي‌بينم.
وي را تنها بگذاشتند و برفتند. و او فرود آمد. در وقت، خيل «احمدبن منصور قراتگين» فرا رسيد. غلامي سقلابي فراز آمد و سر ابومنصور عبدالرزاق برداشت و انگشترين او بستد و پيش مهتر خويش برد. [350 قمري] (زين‌الاخبار، ص 353 تا 357).
يادآور مي‌گردد كه پاره‌اي پژوهشگران، پسر ابومنصور را پشتيبان فردوسي دانسته‌اند و نه خود او را. به نوشته «گرديزي» در شعبان 377 قمري، «منصوربن محمدبن عبدالرزاق» را گرفتند و بر گاوي نشاندند و به بخارا بردند. (زين‌الاخبار، ص 367)

۱۳۸۸/۰۲/۲۹

پرده ای از روزگار فردوسی


{امید عطایی فرد}
زمانه سراسر پر ازجنگ بود
به جویندگان بر، جهان تنگ بود
[شاهنامه]
مرو. سال ۳۳۵ قمری.
جنگ بود و جنگ. مردم این شهر مانند بسیاری از دیگر شهرهای ایران، از کشاکشهای امیران و سرداران، آشفته بودند. سال پیش، «ابوعلی چغانی» از سپهسالاری خراسان برکنار و به جایش «ابراهیم سیمجور» برگزیده شده بود. به تحریک حاکم جلیل، امیر سامانی دستور قتل «احمد بن حمویه» را داده بود. با چاره و تدبیر ابوعلی چغانی، بزرگان مرو نزد نوح بن نصر به شکایت از حاکم جلیل آمده بودند:
ــ حاکم، تیمار لشگر را ندارد و تعهد ندارد و ابوعلی را او عاصی کرد و دل بزرگان را بیازرد. امیر باید دست او را از ما کوتاه کند وگرنه ما به سویی دیگر شویم و از پیش او برویم.
حاکم نیز به فرمان امیر سامانی کشته میشود. اما نوح بن نصر بیش از این نمیتوانست در شهر مرو بماند. نیروهای ابوعلی چغانی به یک فرسنگی آنجا رسیده بودند. امیر سامانی نخست به بخارا و سپس به سمرقند گریخت. در بخارا خطبه به نام ابراهیم بن احمد سامانی عموی نوح بن نصر خواندند. مردم پایتخت بر آن شدند تا ابوعلی چغانی و نزدیکان او را فرو گیرند اما چغانی آگاه و بر آن شد تا به بخارا آتش بزند. سران شهر به شفاعت برخاستند و ابوعلی چون دید که دیدگاه مردم آنجا به او نیکو نیست، به سوی زادگاهش «چغانیان» رفت.
چَغانیان یا صَغانیان شهری بود در کرانه راست رود جیحون و بالای درۀ چَغان‌رود یا رود زامل. خاندان ابوعلی که به «آل محتاج» نیز نامور بودند، «چغان خدات» خوانده میشدند. ابوعلی در 327 قمری پس از بازنشستگی پدرش، امارت و سپهسالاری خراسان را در دست گرفت. در سال 328 که «ماکان کاکی» در گرگان بر سامانیان شورید، ابوعلی به آن سوی تاخت و ماکان را در محاصره گرفت. بسیاری از مردان ماکان به ابوعلی پیوستند و ماکان از «وشمگیر» یاری خواست. وشمگیر سردار خود «شیرج بن نعمان» را گسیل داشت و این یکی در صلح و آشتی کوشید. ماکان با بهره‌گیری از فرصت، به طبرستان گریخت و ابوعلی بر گرگان چیره شد و «ابراهیم بن سیمجور» را به امارت آنجا گماشت. سپس در محرم سال ۳۲۹ گرگان را به سوی ری ترک گفت. «رکن‌الدوله» و «عمادالدولۀ دیلمی» او را بر ضد وشمگیر و ماکان، نوید همیاری داده بودند تا ری را بگیرد و به آل بویه واگذارد. وشمگیر از ماکان یاری خواست و او از طبرستان به ری آمد. در نبردی که میان ابوعلی و ماکان و وشمگیر در گرفت، ماکان کشته شد و وشمگیر به طبرستان گریخت و ابوعلی بر ری چیره گشت و پسر ماکان را با 900 مرد دیلمی اسیر کرد و به بخارا فرستاد. سال بعد، از ری سپاه به بلاد جبل فرستاد و بر قم و کرج و قزوین و ابهر و زنجان و همدان و نهاوند و دینور تا حدود حلوان چیره شد و همۀ این نواحی را به قلمرو سامانیان پیوست کرد. در همان سال ابوعلی به یاری «حسن بن فیروزان» امیر ساری شتافت که از برابر وشمگیر گریخته و از وی پشتیبانی خواسته بود. اما صلح شد و وشمگیر پیمان بست که به فرمان امیر سامانی گردن نهد. ابوعلی سال بعد به گرگان رفت و چون خبر مرگ نصربن احمد سامانی را دریافت، به خراسان بازگشت. «حسن بن فیروزان» که امیدوار بود ابوعلی پس از پیروزی بر وشمگیر، قلمرو او را به وی دهد، از آشتی میان آن دو سخت بی‌تاب شد و در میان راه گرگان به خراسان، بر ابوعلی تاخت و حاجب او را کشت.
پس از آنکه ابوعلی به خراسان بازگشت، رکن‌الدولۀ دیلمی که رقیبی در برابر خود نمی‌دید، بر ری چیره شد. اما این چیرگی بر نوح بن نصر سامان گران افتاد و او در 333 قمری ابوعلی را به بازپس گرفتن ری فرستاد. در راه گروهی از سپاهیان ابوعلی به سرکردگی «منصوربن قراتکین» واپس کشیدند، و ابوعلی از رکن‌الدوله شکست خورد و به نیشابور بازگشت. اما نوح دست از پیکار باز نداشت و در همان سال ابوعلی را باز به ری فرستاد. رکن‌الدوله بیمناک شد و گریخت. همزمان با تسخیر بغداد به دست برادرش «معزالدوله»، «ابوعلی محتاج» بر سراسر ایران مرکزی چیره شد. با اینهمه، برخلاف چشمداشتش از نوح بن نصر، امیر سامانی نمک خورد و نمکدان را شکست و ابراهیم سیمجور را به جای ابوعلی، سپهسالار خراسان کرد! دلیلش این بود که چون ابوعلی به ری تاخت، رکن‌الدوله از عمادالدوله یاری خواست و او نیرنگی درچید و نامه به نوح فرستاد که وی هر سال یکسدهزار دینار بیش از آنچه ابوعلی از درآمد ری خواهد پرداخت، به نوح می‌پردازد، بدان شرط که وی دست از حمایت ابوعلی بردارد. از آن سوی نیز ابوعلی را از نیرنگ نوح برحذر داشت و نوح نیز با همسویی سرداران مخالف ابوعلی در خراسان، نه تنها پیشنهاد عمادالدوله را پذیرفت بلکه بزرگان «آل محتاج» را در بند کرد و برخی را کشت.
ابوعلی در برابر پیمان شکنی نوح بن نصر، و به درخواست سپاهش، «ابراهیم بن احمد سامانی» عموی نوح را از عراق فراخواند تا با او بیعت کند. بدین سان، پیش‌بینی امیر نصر سامانی درست از آب درآمد که گفته بود فرزندانش قدر ابوعلی را نشناسند و او را بیازارند و او عصیان کند. ابوعلی در همدان به ابراهیم پیوست و هر دو به ری رفتند. بی‌درنگ والیانی بر ری و جبال گماشت و خود به نیشابور رفت و از آنجا همراه با ابراهیم به مرو تاخت. نوح به بخارا و از آنجا به سمرقند واپس نشست و ابوعلی بر مرو و بخارا چیره شد و خطبه به نام ابراهیم سامانی کرد. ابراهیم که یکی از برادران یاغی امیر نصر سامانی و در بغداد پنهان بود، دوباره به پایتخت پدری‌اش پا نهاد. اما پس از چندی، ابراهیم به تحریک مخالفان که وی را از نیرنگ ابوعلی بیم می‌دادند، و نیز ناسازگاری مردم بخارا، برآن شد به سود برادرزاده‌اش «نوح» کنار رود. ابراهیم سامانی از نوح بن نصر امان خواست و امیر سامانی به تختگاهش بازگشت و عمویش را بخشید. سپس سپهسالاری خراسان را به «منصور قراتگین» داد.

۱۳۸۸/۰۲/۲۷

حافظ مهرآیین (۳۸)


{م.ص. نظمی افشار}
آب روان
(غزل شمارة 235)
حافظا بازنما قصة خونابة چشم/كه در اين جوي نه آن آب روان است كه بود
آب روان و الهة موكل آن اناهيد از نمادهاي بسيار مقدس ايراني هستند كه سرتاسر ايران پرستشگاه‌هاي بسياري را در دوره‌هاي باستاني به خود اختصاص داده بودند و هنوز هم آثاري از بعضي از اين پرستشگاه‌ها باقي است.
حافظ در اين بيت نسبت به گذشته افسوس مي‌خورد و معتقد است كه آب روان به گونة گذشته در جوي جريان ندارد. از آنجا كه اولين بيت اين غزل (حقة مهر بدان مهر و نشان است كه بود)، نشان بارز از مهري بودن اين غزل دارد، روشن است كه منظور شاعر گذشتة تاريخي و تقدس آب در نزد ايرانيان است كه ديگر همچون گذشته نمودي ندارد.
پسته
(غزل شمارة 143)
اي پستة تو خنده زده بر حديث قند/مشتاقم از براي خدا يك شكر بخند...
جايي كه يار ما به شكر خنده دم زند/اي پسته كيستي تو خدا را به خود مخند
(غزل شمارة 164)
گرچه از كبر سخن با منِ درويش نگفت/جان فدايِ شكرين پستة‌ خاموشش باد
شاعر معاصر - ترجاني زاده - سروده است (احتمالا بيت اول تضمين است):
آنكه چون پسته ديدمش همه مغز/ پوست بر پوست بوده همچو پياز...
وز تقاضايِ نيم بوسه نمود/ پسته‌اش را به خنده نيمي باز
مجيرالدين دامغاني (قرن هفتم قمري) سروده است:
از پستة شور ما شكر ممكن نيست/وندر رخِ خورشيد نظر ممكن نيست
زين تلِ بلور ما طمع كمتر كن/كاين تل به هزار كوهِ زر ممكن نيست
به نظر مي‌رسد كه اين شعر را بايد زني سروده باشد؟
شبنم
(غزل شمارة 148)
هر شبنمي در اين ره، صد بحرِ آتشين است
دردا كه اين معما، شرح و بيان ندارد
اقبال لاهوري سروده است:
اهلِ حق را حجت و دعوي يكيست/ خيمه‌هاي ما جدا دعوا يكي‌ است
از حجاز و چين و ايرانيم ما/ شبنمِ يك صبحِ خندانيم ما

۱۳۸۸/۰۲/۲۴

سان دیدن کیخسرو از سپاه شاهنشاهی



{امید عطایی فرد}
یکی از آگاهی‌های چشمگیر شاهنامه، در سرآغاز پادشاهی کیخسرو (کیاکسار؟ کورش؟) میباشد که لشگریان ایران و نقش درفشهای آنان را بازنموده است. به فرمان کیخسرو لشگریان در یک دشت پهناور گرد می‌آیند و در یک دفتر ویژه، نام سرداران و رزم افزارشان را مینگارند:
• یکسد و ده سپهبد از خویشان کاووس به فرماندهی فریبرز پسر کاووس و عموی کیخسرو. درفش: خورشید.
• هشتاد گرزدار از خاندان نوذر به فرماندهی زرسپ پسر توس.
• هفتاد و هشت تن از خاندان گودرز پسر کشواد به فرماندهی او. درفش: شیر با شمشیر و گرز.
• درفش گیو پسر گودرز: گرگ.
• درفش رهام: ببر.
• شست و سه تن از تخمه گژدهم به فرماندهی گستهم. رزم افزار او تیروکمان بود و لشگریانش گرز و شمشیر داشتند. درفش: ماه.
• یکسد سوار از خویشان میلاد به فرماندهی پسرش گرگین.
• هشتاد و پنج سوار نگهبان گنج، از تخمه نوایه به فرماندهی برنه.
• سی و سه مهتر از تخمه پشنگ داماد توس «که زوبین بدی سازشان روز جنگ».
• هفتاد گردنکش با زره سغدی از خویشان شیروی به فرماندهی فرهاد. درفش: آهو.
• یکسد و پنج گـُرد از تخمه گرازه به فرماندهی او. «سپاهش کمندافکن» و «به زین اندرون حلقه‌های کمند». درفش: گراز.
• زنگه شاوران سوار بر فیل، با سپاهی که دارای نیزه و تیغ پولاد بودند. درفش: همای (شاهین، فروهر).
• هزار سوار با نیزه های دراز، به فرماندهی شیدوش. درفش: پیل.
• اشکش گرزدار از نژاد قباد. درفش: پلنگ.
• فرامرز پسر رستم با سپاهی پیل سوار. درفش: اژدهای هفت سر.

۱۳۸۸/۰۲/۲۲

بزرگترين شاهكار ادبي بشر


{امید عطایی فرد}
بدين داستان دُر ببارم همي
به سنگ اندرون لاله كارم همي
[آغاز جنگ بزرگ كيخسرو]
فردوسي بزرگ، بي هيچ گزافه‌اي شاهكار خود را كاخ بلند و بي‌گزند، و زنده‌گر فرهنگ ايران دانسته و بزرگان و بينشوران و سخنوران نيز او را بزرگترين ادب‌شناس و سخن‌سراي ايران و جهان به‌شمار آورده‌اند. اگر شاهنامه را برترين شاهكار مي‌خوانيم از آن روست كه:
1. شاهنامه به زباني سروده شده كه زيباترين و شيواترين زبان جهان است؛ «احمد كسروي» میگوید: در ميان هفت يا هشت زباني كه من مي‌شناسم و از هركدام كم يا بيش آگاهي دارم، فارسي شيرينتر و آسانتر از همه آنهاست. اين سخن را ناسنجيده نمي‌گويم و تعصب ايرانيگري را در آن دخالتي نيست. تا آنجا كه من مي‌دانم، فارسي يگانه زباني است كه بي دستياري دستور (صرف و نحو) ياد توان گرفت. زبان فارسي يك زبان غيرصرفي (آناليتيك) و از نظر كمال، كم مانند است. اين زبان مي‌تواند چون نمونه‌اي والا براي يك زبانِ‌ ياريگرِ جهاني، به كار آيد.
2. سرايندگان پيشين ايران به استادي و خداوندي فردوسي در سراي سخن، خستو بوده‌اند. پژوهشگران كنوني نيز گفته‌اند:
فردوسي بزرگترين شاعر ايران، و شاهنامة او ارزنده‌ترين شاهكار جاودانيِ زبان و انديشه و فرهنگ ايراني است و بسياري از محققان، به حق، آن را بزرگترين حماسة جهان خوانده‌اند... وسعت خيال فردوسي و عمق انديشه‌هاي او و قدرت او در هنر شاعري، چيره‌دستي او در دقايق داستانسرايي، توانايي او در آفرينش معاني لطيف در زمينه‌هاي گوناگون از حكمت و اخلاق و تغزل و وصف طبيعت، او را بزرگترين شاعران كرده است... شاهنامه را بالاتر از شاهكار ادبي يك ملت، جزو شاهكارهاي جهاني و بزرگترين حماسة عالم و از مواريث جاوداني بشري شمرده‌اند... در ميان داستانهاي منظوم و منثور فارسي، شايد تنها داستانهاي شاهنامه باشد كه با معيارهاي نقد ادبي جهان سازگار است و به هر زباني كه ترجمه شود، ارزش والاي خود را حفظ مي‌كند.(محمدامين رياحي: سرچشمه‌هاي فردوسي‌شناسي)
ظهور شاهنامه در ادبيات فارسي ماية پيداشدن نهضت خاصي گشت كه هنوز هم از ميان نرفته و آن نهضتي است در نظم داستانهاي حماسي و يا حماسه‌هاي ديني و تاريخي كه از قرن پنجم تا قرن چهاردهم هجري به صور گوناگون ادامه يافت و وسيلة ايجاد چندين اثر حماسي گشت كه هيچيك را ارزش و مقام و اهميت شاهنامه نيست... ترجمه‌هاي متعدد شاهنامه به زبانهاي اروپايي دليل اهميتي است كه اين كتاب ميان جامعة اروپاييان كسب كرده و بر اثر همين اهميت و رواج، در ادبيات اروپايي، خاصه ادبيات رمانتيك، نفوذ و تاثير خارق‌العاده‌اي نموده است. (ذبيح‌الله صفا: حماسه‌سرايي در ايران)
اگرچه بوده‌اند پژوهندگاني چون «فون هامر» آلماني كه فردوسي را بزرگترين شاعر حماسه‌سراي جهان دانسته‌اند، باري كساني كه از آگاهي و ارزيابي درست و علمي برخوردار نبودند، فردوسي را با «هومر» همبر و همتراز دانسته‌اند! كه يكسر نادرست و برخاسته از تعصب غربي‌هاست. «ايلياد» و ديگر حماسه‌هاي دنيا هرگز درخور سنجش و برابري با شاهنامه نيستند زيرا نه از هنجار و نظام فلسفي و اجتماعيِ فراگير برخوردارند و نه گسترة تاريخ بشري را دربر دارند. شاهنامه نمايانگر جهانبيني ژرف و فناناپذير ايرانيست. از اين روست كه به نوشتة «م. ا. ندوشن»، در برابر ايلياد: دنياي شاهنامه بازتر، پرآفتاب‌تر و انساني‌تر است. در آن نه از جدال برسر يك دخترك كنيزك و تقسيم غنايم جنگي حرفي در ميان است و نه از كشيدن نعش مقتول جنگي به دنبال ارابه... جنگ ايران و توران بر سر خون به ناحق ريخته شده سياوش است. و شايد بتوان گفت كه اين درازترين جنگي است كه در ادبيات جهان بر سرِ به كرسي نشاندن حق صورت گرفته است. پهلوانان يوناني‌ِ هومر، چقدر در برابر پهلوانان شاهنامه: سفاك، خودبين و حقير مي‌نمايند. اخيلوس [آشيل] پهلوان اولِ ايلياد، به سبب سهمية غنيمتي كه از او ربوده شد، قهر مي‌‌كند، گريه مي‌كند و ده سال همپيمانان خود را در پشت باروهاي «تروا» معطل نگاه مي‌دارد. اما در مقابل، گيو را مي‌بينيم كه يكه و تنها هفت سال در خاك دشمن كه توران باشد، به جستجوي كيخسرو مي‌پردازد. اولي را نامش «آزادي يوناني» گذارده‌اند و دومي را «اسارت شرقي». (ايران لوك پير، ص 52)
از ديدگاه «كامران جمالي»: قلم اغلب به دست شرق‌شناسان اروپا بوده است و بر محققين ايشان نيز گاهي برتري فردوسي گران مي‌آمده است... آشيل به خاطر زني كه «آگاممنون» پادشاه از غنايم او كسر كرده است آرزو دارد كه زئوس شكست را نصيب هم‌ميهنانش كند تا فقدان او در جنگ احساس شود. آخر چنين فردي با كدام جنبة رستم قابل قياس است؟ ... رستم پس از آنهمه ناسپاسي كه از كيكاووس مي‌بيند، باز به ايران پشت نمي‌كند... هومر با كلمات نسبتا زياد حرفي نسبتا كم زده است... هنر فردوسي، اين همه كلمات را در يكي دو بيت خلاصه مي‌كرد... «داد» و «بي‌داد» در آثار هومر از بار عميق فلسفي و طبقاتي اين دو كلمه در شاهنامه تهي است و اغلب ترحم اشرافيت است بر رعايا؛ يا مهر پر منت و بوالهوسانه خدايان خوشگذران است بر بشر بي‌پناه. اين بزرگترين برتري فلسفي شاهنامه است بر آثار مشابه ايراني و خارجي. (فردوسي و هومر)
ناآگاهي و ازخودبيگانگي برخي از نويسندگان ايراني تا آنجاست كه مي‌گويند «ما اصلا نمايشنامه نداشته‌ايم» و داستان رستم و اسفنديار را برداشتي از ايلياد مي‌دانند! [مهرداد بهار: جستاري چند در فرهنگ ايران]
شگفت‌آورست كه احتمال وارونه بودن اينگونه تاثيرات را نمي‌دهند. «محمدعلي سجاديه» مي‌نويسد: در كتب تواريخ آمده است كه هومر شاعر معروف يونان، استادي به نام «آريستيس» داشته كه شاعر بوده و مجموعه‌اي به نام «آريماسپي» از او به جا مانده است. آريستيس را جزو مغان مي‌شمرده‌اند و اين نكته نشان مي‌دهد آريستيس ايراني بوده و همان «آرستي» است كه يك نام خالص ايراني مي‌باشد؛ چنانچه عموي حضرت زرتشت همين نام را دارا بوده است. اينكه مضمون اشعار، كلمه «آريماسپي» است (كه همان ارماسب باشد) نشان مي‌دهد شاعر و محوطة فكر و شعر و ذهن او ايراني بوده است. در كتابهاي تاريخ و لغت ذكر شده كه «ارماسب» نام قبيله‌اي ايراني (سكايي) بوده است. اشعار آريماسپي به زبان يوناني نبوده، ولي آنقدر پرمايه بوده كه شعر هومر از آن مايه گرفته است. (نگرشي به تاريخ و فرهنگ ايران باستان، گاهنامه وهومن، شماره 9)

۱۳۸۸/۰۲/۲۰

حافظ مهرآیین (۳۷)


{م.ص. نظمی افشار}
غنچه
جان فداي دهنت باد كه در باغ نظر/چمن آراي جهان خوشتر از اين غنچه نبست
صبا ز حالِ دلِ تنگِ ما چه شرح دهد/ كه چون شكنجِ ورق‌هاي غنچه توبر توست
(غزل شمارة 66)
به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم /چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت
(غزل شمارة 71)
روي تو كس نديد و هزارت رقيب هست/در غنچه‌اي هنوز و صدت عندليب هست
در بعضي از ابيات به نظر مي‌رسد كه از واژة پسته بجاي غنچه استفاده شده باشد.
(غزل شمارة 74)
زنهار آن عبارت شيرين دلفريب/گويي كه پستة تو سخن در شكر گرفت
(غزل شمارة 76)
ز كار ما و دل غنچه صد گره بگشود/نسيم صبح چو دل در پي هواي تو بست
بيت الحاقي زير نيز در همين غزل است (پژمان بختياري. ص 198)
هم از نسيم تو روزي گشايشي يابد/چو غنچه هر كه دلِ خويش در هواي تو بست
(غزلِ شمارة 108)
گفت آن يار كزو گشت سرِ دار بلند/جرمش آن بود كه اسرار هويدا مي‌كرد
آن كه چون غنچه لبش را ز حقيقت بنهفت/ورق دفتر از آن نسخة مُحشا مي‌كرد
[محشا = حاشيه نويسنده، حاشية نوشته شده، فرهنگ عميد. ص 2192]
(غزل شمارة 157)
دلا چو غنچه شكايت ز كارِ بسته مكن/كه بادِ صبح نسيمِ گره گشا آورد
(غزل شمارة 173)
دل خون شدي به ياد تو هر گه كه در چمن/بند قباي غنچة گل مي‌گشاد باد
ماهر دامغاني از شعراي دورة صفويه سروده است:
در گوش و زبان و دل مردم سخن توست/در خلوت هر كس كه رسي انجمن توست
از غنچة لعلش هوسِ بوسه نمودم/خنديد و به من گفت: زياد از دهنِ توست
دكتر فوريه پزشك فرانسوي دربار ناصرالدين‌شاه قاجار در سفرنامه‌اش در آنجا كه به مرز ايران نزديك شده و به كوه آرارات مي‌رسد آورده است: نهال‌ها در اين نقطه مستقيما از نژاد همان غنچة لطيفي است كه جدِ اعلايِ ما نوح كاشته است. آيا در همين جا نبوده است كه حضرت نوح همين غنچة لطيف را كه عصارة آن پيري او را به جواني مبدل ساخت به بار آورد؟ (سه سال در دربار ايران. ص 32)
نسرين
(غزل شمارة 14)
مي‌نمايد عكس مي در رنگ روي مهوشت/همچو برگ ارغوان بر صفحة نسرين غريب
(غزل شمارة 154)
بهار عمر خواه اي دل، وگرنه اين چمن هر سال/چو نسرين صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد
چو مهمان خُراباتي به عزت باش با رندان/كه درد سركشي جانا گرت مستي خمار آرد
(غزل شمارة 157)
رسيدنِ گل و نسرين به خير و خوبي باد/بنفشه شاد و كش آمد، سمن صفا آورد
(شكلِ صحيح بيت در مبحث بنفشه شرح داده شده است)
(غزل شمارة 162)
رسمِ بد عهديِ ايام چو ديد ابر بهار/گريه‌اش بر سمن و سنبل و نسرين آمد
(غزل شمارة 178)
آنكه رخسارِ تو را رنگِ گل و نسرين داد/صبر و آرام تواند به منِ مسكين داد
وآنكه گيسويِ تو را رسمِ چپاول آموخت/هم تواند كرمش داد منِ غمگين داد
(غزل شمارة 226)
ممكن است اين غزل الحاقي باشد. چندان نبايد بر معاني آن استناد كرد.
به بويِ او دلِ بيمارِ عاشقان چو صبا/فدايِ عارضِ نسرين و چشمِ نرگس شد
ناصر خسرو سروده است:
چو نسرين بخندد شود چشم گل/به خون سرخ چون چشم اسفنديار